DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> invalid - در گلوی من ابر کوچکیست...


invalid

دیشب پاسی از شب گذشته ، بوی بارون اتاقمو ورداشته بود بعد من عجیب حالم دگرگون شده بود و یاد یک سری چیزهای مسخره ای افتاده بودم ، بعد مغزم به صورت کاملن غیر ارادی داشت تلاش میکرد هرچه زودتر همه ی اون فکرارو بفرسته به قسمتی که  غیر فعال شده ،_ به خواست خودم _ ، بعد من برای اولین بار بعد از مدتها خواستم که نذارم این اتفاق بیفته . خواستم که به تار و پود احساسی که داشتم _ در لحظه _ فک کنم .

ینی دلم خواست فک کنم به این که چرا حالم انقد دگرگون شده بود وختی میم با شوهر جوان و فوق العاده زیبا و خوشتیپش _ اصلن دوس ندارم اینو بگم اما باید بگم _ که واقعن ازش سر تر بود ، اومده بود یکهو عقم گرفت از اینکه بخواهم در شرایط مشابهی باشم . ینی با یک مذکری یک جایی کنار هم باشیم _حتا_ ! چه برسد به اینکه دماغم را هم عمل کرده باشم اما باز هم شوهرم زیباتر و جذاب تر و لاغر تر باشد !  بعد وختی پسرک به من لبخند زده بود من گذرا نگاهش کرده بودم و دیده بودم چشمهایش روشن است . خواسته بود کمکم کند قفل را ببندم من هم بدون اینکه لبخند بزنم گفته بودم بلدم . مرسی . بعد میم با من روبوسی کرده بود و رفته بودند و من تا شب با خودم درگیر بودم . با تصویری که دیده بودم درگیر بودم .

بعد هی به این فکر کرده بودم که حالا همه ی مذکر ها چشمهای روشن ندارند و آنقدر زیبا نیستند که وختی کنارشان باشی هی مقایسه شوی و مجبور شوی عمل زیبایی انجام دهی و کفش پاشنه بلند بپوشی و خط لبت را نیم سانت بالا تر بکشی ! اصلن همه ی مذکر ها بروند به درک ! وای خدا چقد حالم بده ! بعد از یک سالو اندی دوباره انقدر نفسم گرفت که مجبور شدم بشینم و خوب نشد و مجبور شدم بلند شوم و راه بروم و هی با دهنم نفس های بزرگ بکشم . بعد اصلن مشکل من مذکر ها نیستند . مذکرها همانطور که گفتم بروند به درک ! من مشکلم بسی بغرنج تر از این حرف هاست .

آدم یک وختی خواسته یا ناخواسته از یک رابطه ای  می بُرد / بریده میشود ، بعد انگار یک جور آنتی بادی ساخته میشود درون آدم که توی همه ی رابطه های  بعدی دائما قیچی و چاقو بدست میگیرد و آماده است برای بریدن . حالا همه اش این بریدن نیست که ! همه اش این این است که وختی برای اولین بار میبری/بریده میشوی ، یک حجمی از روحت را از دست میدهی ، بعد از اولین بار ، دیگه انگار سخت نیست که هر بار یک تکه از روحت را بگذاری و بگذری ! بعد هی تکه تکه می مانی این طرف و آن طرف و روحت کوچک و کوچک و کوچک تر می شود و یک وختی به خودت می آیی که از دیدن دو تا آدم که عرضه داشته اند ، شانس داشته اند ، دوتا آدمی که کنار هم ایستاده اند و همدیگر را دوس دارند و تازه 4 ماه است عروسی کرده اند و همدیگر را با پسوند جان صدا میزنند عقت میگیرد ! به همین سادگی .

حالا مشکل اصلن این نیست که دوتا آدم همدیگر را با پسوند جان صدا بزنند ها ! مشکل این است من از قرار دادن خودم در شرایطی مشابه این شرایط عاجزم !

دیشب لا به لای تمام این افکار پریشان یاد آن پسرک سبزه ی نگون بختی افتادم که دو ماه پیش روی صندلی ، پشت میز لب تابم نشست و من ازش پرسیدم : حالا شما اصن چرا میخای ازدواج کنی ؟ یکجوری پرسیدم که احتمال میدادم یه ثانیه بره تو فکر و بگه راس میگیا ! خودم چرا حواسم نبود ؟ چ کاریه اصن ؟ اما به جاش گفت که آدم باید کامل شود و من هنوز البته خودم کامل نیستم و دوساله دیگر زمان لازم دارم تا کامل شودم ولی خب بلخره تنهایی هم که نمیشود و آدم باید ازدواج کند و ... بعد فکر کنم انقدر چندش توی قیافه ی من بود که بنده ی خدا ساکت شد . بعد وختی از من پرسید شما چرا می خوای ازدواج کنی ، بدون اینکه شرایط را در نظر بگیرم یا حتا ادب را ، گفتم من نمی خوام ازدواج کنم ! چیزی که من توی قیافه اش دیدم چندش نبود یک حالتی بود مث وختی که میخواهی گردن یک کسی را بشکنی بعد چارتا ریش سفید بازوهاتو گرفتن !

   + ; ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٦
comment تو بِبار()