DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> Reveng - در گلوی من ابر کوچکیست...


Reveng

1-my very first day at school as a photography teacher

خوب بود . خیلی خوب . بچه هام خوب بودن همشون . با کنجکاوی و هیجان نگام میکردن . اما من خوشم اومد ازشون . بعد از این همه وخت تو مدرسه بودن و معلم بودن خوبه ! ناراحت شدم که بعضیاشون رفتن تو ی کلاسای دیگه که ظاهرن دوس نداشتن . تو مدرسه راهنماییم یکی از بچه ها با گریه و بغض اومد پشت در با معاون مدرسه که اگه میشه من 16 نفر قبول کنم و به جای 5 تا گروه 3تایی 4 تا گروه 4 تایی داشته باشم . منم قبول کردم . دختره چشمای میشی رنگ قشنگی داش با مژه های مشکی . واسه من چه فرقی میکرد 15 تا یا 16 تا ؟

2- my poor pain full neck

تو کلاس اروبیکمون اولش یه چل دقه ورجه وورجه میکنیم آخرش حرکات شکمه . بد من اون موق خیلی خسته میشم دیگه و به نظرم به جای عضلات شکمم فقط به مهره های گردنم فشار میاد . الان تکون میدم گردنمو تق تق میکنه !:- ((((

3-nightmare

از تاثیرات جانبی پاییز روی من و زندگیم ! بی خابی ها و خواب های تیکه پاره ی شبانه است و فک های به هم فشرده شده از کابوس های شبانه ! در راستای این الطاف دیشب یک کابوس سریال واری دیدم از مغازه ی نوشت افزار جلوی در اصلی یونی و یک خانواده مهاجر افغانی ک یکی از مردانشان قاتل بود و به من می خندید و من عصبی بودم و سردم بود .خاب خیلی بدی بود . طولانی بود و واقعی بود .

4-my room is a mess

اتاقم ترکیده شده باز . رو میزم شلوغه . رو تختم پره لباسه . رو عسلی شارژر لبتاب و دوربین ولوئه ! رو این یکی برگه های بچه های مدرسه . رو دراور برس و دسمال کاغذی و هزارتا سنجاق و گیره ی مو و گوشواره !  چوب لباسی اتاقم چاق شده چنتا شلوار جین و مانتو ازش آویزونه . یه عروسک جدید کادو گرفتم نمی دونم کجا بذارمش ! عید که کمد عروسکامو خالی کردم دیگه یادم نیومد چجوری قبلن این 33 تا رو جا داده بودم تو دو طبقه! مجبور شدم چنتاشو بذارم بالای کمد دیواری ! حالا به اضافه ی اون 33 تا ، سه تا دیگه عروسک رو تختم دارم !!!

5-people say things, things make me upset sometimes

امروز یکی داش میگف خب پسرم میخاستش ! وختی میخاستش چیکار می تونستم بکنم ؟ رفتم گرفتمش واسش. دختره یه سالم بزگتره ازش ! بعد من با خودم فک کردم خوشبحال پسرش! خوشبحاله پسرها ! که می خاهند و وختی می خواهند می روند برایشان می گیرند ! خوشبحالشان واقعن که خیلی وختها درگیر نیستند بین خواستن و نتوانستن . بین خواستن و گذشتن . بین خواست و نخواسته شدن . خوشبحالشان که دختر نیستند . و انگار وختی دختر نباشی فقط کافیست که بخواهی ! همین خواستن میشود همه چیز ! دختر که باشی خواستن می شود بدترین و بزرگترین گناه . من هیچ چیز نمی خواهم . هیچ کس را نمی خواهم . یکی دیگر گفته بود فلانی دختره نجیبیست! آن دیگری قولش را داد که به خانوم فلانی که این کاره است بگوید تا از مادر دختر اجازه بگیرد . من همه ی اینها را شنیدم . و یکهو حالم داشت بهم میخورد از این حرفها . رد شده بودم از بینشان . و باز فکر کرده بودم به پسری که به آنچه میخاست رسیده بود ! بدرک که دختره یکسال بزرگتر بود ازش!

6-in my opinion

در طول زندگیم تا حالا هیچ وخت از کسی انتقام نگرفتم . جبران کرده ام در حقش ! زبانی ! ولی انتقام نگرفتم . به انتقام گرفتن اما فکر کردم . حالا توی بیستو سه سالگیه به اتمام رسیده ام به این نتیجه رسیدم که انتقام گرفتن خیلی وختها اصلن فایده ای ندارد. یک نفر وختی توی بی خبری سیلی میزند و آگاهانه میزند و خون به چهره ات می دواند، خشمش را خالی کرده و لذتی هم برده شاید ! همین آدم اما در ناخودآگاهش منتظر است تا تو هم به تلافی سیلی بزنی ! پس اگر حتا در کسری از ثانیه هم جبران مافات کنی هیچ وخت لذتی که او از سیلی خوردن تو در بی خبری ، برده نمی بری ! آدم وختی می داند یک اتفاقی برایش می افتد که جا نمی خورد ! یک آدم سیلی زده اگر سیلی بخورد ، خیلی هم خوشحال می شود که یکی زده و فقط هم یکی خورده ! آدمی که سیلی زده و آگاهانه زده و خون به صورتت آورده و اشک به چشمت و بغض به گلویت باید برود . و چند صباحی خوش باشد از ضرب شصتش آنوختی که گز گز کف دستش تمام شد باید یک اردگنی حسابی بخورد ، در اوج بی خبری، تا حالش جا بیاید ! باید چنان اردنگی بخورد که با سر زمین بخورد . اردنگی این آدمها را بیشتر وختها خدا حواله شان می کند . هر چه باشد خدا از حق بنده اش نمی گذرد. من این یکی را باور میکنم . بین تمام چیزهایی که از مهربانی خدا میگویند این یکی از همه واقعی تر است و شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ! اگر صبور باشید .

 پ.ن : شیخ! متنهای قبلی بیتر بودند مثل نازنین قبلی! آدمها عوض میشوند هر روز و هر لحظه! با این واقعیت کنار بیا فرزندم !:-))))))

   + نازنین ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٤
comment تو بِبار()