DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> سر سبز زبان سرخ داد بر باد !!! - در گلوی من ابر کوچکیست...


سر سبز زبان سرخ داد بر باد !!!

لعنتی ساعت دهه هنوز! الان دقیقن دو ساعته من شاممو خوردم . الانم چایی مو خوردم و زبونمو به صورت صد در صد به فنا دادم ! ولی لعنتی این ساعت هنوز دهه! متنفرم من از این شیش ماهه دوم سال .

بعدش الان چشام داره میسوزه خیلی و دوس دارم بشینم ادامه کتاب ماهه نو رو بخونم . و هنوز نمی دونم فردا میرم یونی یا نه . قرار بود فرناز اس بده هنوز نداده منم چون از خودم مطمئن نیستم اس ندادم . می خام حسامو ببرم ویندوزشو عوض کنم . باید زود برم . چقد من پررو ام واقعن . بیچاره خانوم موسوی .

بعدش بلخره فرمت نهایی پایان نامم آماده شد ولی من سه سری قبلن ازش پرینت کردم و این سری رو با حداقل قیمتی که حساب کردم بدون صحافی اگه بخام دوباره پرینت کنم هفتادو خورده ای میشه که مامانم گف تقصیره خودمه که اون سری حواسمو جم نکردم و کارمو گذاشتم واسه دقیقه ی نود و تازه به حرف منیر که میدونم خره گوش دادم و حالام خودم باید پولشو بدم . بعد منم در حال حاضر بیستو شیش هزار و پونصد تومن دارم فقط ! نمی دونم چیکار کنم . حوصله ام ندارم دوباره به مامانم بگم . بعد باید ببرم تحویل بدم رسالمو تا نمرمو وارد کنن . اون شب نظر سنجی کردم فقط دوتا از دوستام گفتن همون قبلیا رو ببر بده . چمی دونم . تو روح این پایان نامه و رساله و منیر واقعن . :- (((((((((((((((((

در راستای شغل شریف معلمی میخاستم یه سری جزوه تایپ کنم برا بچه ها هنوز وخ نکردم . هی این کتابه رو در میارم میچینم جلوم هی تایپم نمیاد .

اون روز رفتم اون محل کار کذایی و کارت غذایی که پیشم مونده بودو دادم بهشون و بلخره این بار سنگین از روی دوشم ورداشته شد. به جای حقوق دو سوم ماه کار کردنم بهم یه مثنوی دادن!!! لامصبا پولشو میدادید خب ! من مثنوی رو کجای دلم بذارم آخه؟ اون پسر جدیده رم که آقای دکتر آورده در نقش گرافیست دیدم . به سبک خودم وختی داشتم وب گردی میکردم خم شده بود رو میز و از جواب سلام دادنش ملوم بود که اونم تو حاله خودشه ! بعد جالب اینجاس که آقای س برگشته میگه رفتین دیگه خبری نشد ازتون ! ینی توقع داشته من برم هی احوالشو بپرسم ؟؟؟؟ بعدش هی میخندید به من در حدی که دندوناش ملوم میشد . اون خانوم همکارمم دیدم و بهم گفت چقد بنفش بهت میاد ناز شدی و اینا !

بعدش کلاس اروبیکم میرم . خوبه . ولی احساس می کنم زود خسته میشم انعطافم که اصن ندارم ! ینی احساس میکنم مربی و بیشتر بچه ها از آدامس خرسی ساخته شدن من از ماکارونی ِ خام !!!! البته چند جلسه ای هست که یه دختری تقریبن همسن و سالای خودم اومده و هیکلش خیلی قشنگ و خوبه و خوبی بیشترش اینه که اونم انعطافش داغونه مث من ! بعد نمی دونم قیافش چرا انقد آشناس واسه من . هی نگاش می کنم اما یادم نمیاد کجا دیدمش . بعدش امروز با خودم فک کردم خیلی زشته این کارم اگه یکی هی منو نگا کنه من خوشم نمیاد . لذا تصمیم گرفتم چشمانم را درویش بنُمایم!

بعدش میخام حالا که میرم ورزش حتما رژیم کالری شماریم داشته باشم و تا دی بشم 47 و قال قضیه رو بکنم اما هی نمی شه . البته باز امروز خوب بودم . ایشالا که بشه ادامه بدم .

نکته ی بعدی اینه که مامان بزرگم الان اینجاس و تا اینجاش خیلیم خوبه اما مشکل اینجاس که من تازگیا زیاد حوصله حرف زدن ندارم و مامانم توقع داره من همش برم بشینم بغل دسته مامان بزرگم . خب برم چی بگم بهش ؟ اونم در حالی که گوشاش سنگینه و یه چیزی رو باید صد بار بگی و آخرشم اصن ملوم نیس شنیده یا نه ! البته سمعک داره ها اما سمعک برای مادر بزرگ من به مثابه گلدانهای کریستاله درون ویترین یک شیئه تزئینی به شمار می رود ! کلن فرقی نداره براش . گوش نمی ده . نه که نشنوه ها! گوش نمی ده ! تو حاله خودشه ! بعد راستش من زیاد هم عاشقش نیستم . ینی مامان بزرگم یک سری نوه های دیگری دارد که عاشقشان است و من خیلی هم نوه ی پرفکتی نیستم برایش. یعنی جریان پیچیده تر از این حرفهاست که گفتم و من یک سری دلایلی دارم برای اینکه خیلی هم عاشق مادر بزرگم نیستم . اما مسئله اصلن عشق و عاشقی نیست! مسئله این است که من نمی خاهم و نمی توانم با اشخاص مسن ارتباط برقرار کنم . و بعد می دانید که من متنفرم از اینکه یک نفر یک چیزی را صد بار بگوید و این خاصیت مادر بزرگم است . ینی یکهو میبینی هزار بار از صب تا ظهر می گوید که : امروز خوب خابیدی! تا یازده خاب بودی ! بعد از ظهر تا غروب هم می گوید: ناهار نخوردی ! کوکوی بادمجان که خوشمزه است ! بعد از غروب تا وختی که بخابیم می گوید : امروز تا یازده خاب بوددی ناهار هم کوکوی بادمجان نخوردی و شب تا صبح هم هر بار بیدار شدم چراغ اتاقت روشن بود !!!! بعد من سعی می کنم بیشتر توی اتاقم بمانم و زیاد از جلوی چشمش رد نشوم که هی مرور کند من چه کارها کردم ! آنوخت این می شود یک جور بی ادبی !

خلاصه که زندگی متمایل به قهوه ای است و این حرفها . دیشب یه خاب عجیبی دیدم .دیدم که یکی از دوستام داره از حاله یکی از دوستای دیگم بهم خبر میده . درواقع اون دوتا دوستم اصلن همو نمی شناسن . بعد با خودم فک کردم شاید واسه این باشه که با هـ درباره ی م حرف زدیم .

وای زبونم خیلی بد سوخته . خیلی وخ بود که اینجوری نشده بود . امروز سه بار سوزوندمش . یه بار با چایی بعد از ناهار حدود 50% وب بعد غروب با یه تیکه کلم که از تو مایه ی کلم پلو ورداشتم حدود 30% و آخرشم همین نیم ساعت پیش با چایی 20% باقی مانده رو !

پ.ن : من یک درباره وبلاگ جدید گذاشتم ، خودم نمی بینمش آیا شما می بینید ؟؟؟

 

   + نازنین ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment تو بِبار()