DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> به جهانی خوب و دیدنی بی اندیش ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


به جهانی خوب و دیدنی بی اندیش ...

من آمدن پاییز را از روی تقویم نیست که نمی فهمم ، هروخت دستهایم یخ زدند و دیگر داغ نشدند ، هر وخت توی آفتاب سه ی بعد از ظهر یک باد خنکی وزید که بوی گند پاییز داشت ینی روزهای آف بودن من دارد میرسد. ینی پاییز آمده.

من از پاییز و باران و برف و از اینکه ساعت پنج عصر همه جا تاریک است و هر غلطی که میخاستی بکنی باید بذاری برای فردا صب  متنفرم .

فکر کن پاییز میشود بعد تا شیش ماه دیگر فقط نارنگی و پرتقال و کیوی هست برای خوردن !

ینی میشد که منم مث خرسای قطبی این شیش ماهو بگیرم بخابم بعد دوباره اول فروردین بیدار شم ؟؟؟؟؟

ینی شما هیچ وخ نمی تونین احوالات یک آدمی که از افسردگی فصلی رنج میبرد و از قضا تمام اتفاقات خاطره انگیز!! زندگیش همین نیمه ی دوم سال اتفاق افتاده باخبر شوید ! شما هیچ وخت درک نمی کنید که من در تمام طول پاییز و زمستان هر روز و هر لحظه و هر ثانیه چه جدالی دارم با خودم برای ادامه ی زندگی ! شما هیچ وخت نمی فهمید که من واقعن چقدر دلم میخاهد بمیرم به جای اینکه توی غروب های دلگیر و طولانی و سرد پاییز توی خانه بلولم و هی چایی بخورم و هی سوییشرت بپوشم و جوراب تو کرکی و عقم بگیرد از زندگی . از همه ی لحظه هایم .

اصلن آقا پاییز که میشود یک سیمی از قسمت عضلات لب من قطع میشود که دیگر حتا نمی توانم به زور بالا ببرمشان و بخندم و به جایش یک جریان فشار قوی وصل میشود به حنجره ام که می تواند سر هر چیز کوچکی هوار بکشد و بغض کند و نیاگارا راه بیندازد . بعد معده ام درد میگیرد و موهایم میریزد و من هروز و هر شب ، هر روز و هرشب با پشتکاری مثال زدنی سعی در کنترل همه ی این بهم ریختگی ها دارم و گاهی احساس میکنم روحم مثل یک مو باریک شده و فرسوده .  احساس میکنم که دلم می خواهد یک گوشه ای بنشینم و دست روی دست بگذارم و همه چیز برایم به درک باشد و انقدر نخواهم که عادی باشم و انقدر نخواهم که اشک هایم را توی چشمهایم نگه دارم و انقدر نخواهم که داد هایم را خفه کنم .

 

 

   + ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment تو بِبار()