DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گزارش یک میهمانی و مضراتش! - در گلوی من ابر کوچکیست...


گزارش یک میهمانی و مضراتش!

دیدید یک وختهایی یک حسهایی یک جاهایی می آیند سراغ آدم؟ یک جاهای نامربوطی ! ینی مثلن تو اوج خنده یکهو یک حرفی یک برخوردی از یکی یادت می آید و میشود تیغ و فرو میرود توی گلویت ؟ یا مثلن توی اشک و آه یکهو یاد یک روز خنده داری می افتی و هار هار میخندی با صورتی که از اشک قرمز و شور است ! یک حسهای این شکلی منظورم است . برای من پیش می آید خیلی وختها. بیشتر وختی در جمع هستم و دورم شلوغ است و شادم . دیروز هم یکی از همان روزها بود . از این مهمانی های زنانه بود . که الان دقیقن بیستو سه سال است بین دوستان مادرم رواج دارد . و خب تقریبن همه شان حداقل یک دختر را دارند که بیاید در این میهمانی ها. بعضی هاشان که هم دخترشان می آید هم نوه شان !

بعد دیروز همه با من خوب بودند. گفتند که صورتی کالباسی خیلی به می آید و چقدر عالی شده ام با این چتری های کوتاه و گوشواره های استیل مروارید دارم چقدر شیک و ظریف است و خوشبحالم که موهایم لخت است ! و اصلن وای چقدر من خوب و همه چیزی هستم ! بعد من فقط لبخند زده بودم و گفته بودم : ا؟ واقعن؟ مرسی چشات قشنگ میبینه و اینا !

بعد م که همسن و سال خودم است (فقط بیست روز بزرگتر است ) کنارم نشست و احوال پرسی کرد . م دختری بسیار آرام و دوست داشتنی است . خوشگل است و موهایش هم رنگ موهای من است ولی لخت تر. من و م با هم خیلی صمیمی بودیم . درست مثل مادرهایمان. یک رابطه ی فامیلیی هم هست بین مادر من و پدر م . قبلن ها خیلی دوس داشتم مثل م بودم . منظورم سیستم شخصیتی اش است . اما از یک جایی به بعد دیگر نخاستم . م این روزها کلاسهای آموزش کودک با متد مو.نته.سو.ری میرود و می خواهد توی مهد کودک کار کند. همیشه به نظرم می آید خیلی بی انصافی است وختی م خوشگل است و چشمهای روشن دارد و لبهای زیبا و دندانهای درشت و سفید  آنوخت توی مراسم های فامیلی که رفت و آمد زیاد است و شلوغ است با هم  اشتباهمان میگیرند! و یاغریبه ترها میگویند که شبیه هم هستیم!

 بعد با الف و ف صحبت کردم . الف زیباست. جذاب و بانمک است. موهای فرفری خیلی قشنگ و بلندی دارد و دوتا چال کوچولو که وختی میخندد روی لپ هایش ظاهر میشود. الف تمام زندگیش از زبان متنفر بود و همیشه با یک حس چندشی از من درباره ی آموزشگاهم میپرسید . حالا نزدیک به یکسال است که ازدواج کرده و وسط بیکاریهای یک تازه عروس به این نتیجه رسیده که برود زبان یاد بگیرد. حالا میخواهد اصلن فوق لیسانس تیچینگ بخواند! دیروز کلی با هم صلاح و مشورت کردیم درباره اش. الف دوست داشتنی است .

ف هم همسن ماست. فروردینی است . ف دختره خیلی خیلی خیلی خوبی است . آرام است و مودب است و به غایت مهربان . انرژی مثبتی که میگویند از بعضی آدمها ساطع میشود در ف به توان رسیده . دخترک وختی تازه ترم اول دانشگاه بود مادرش را از دست داد. می گفتند یک قطره هم اشک نریخت در میان جمع . و از همه تشکر کرد که برای شریک شدن در غم مادرش آمدند . خاله اش گفته بود تنها کسی که در آن روزهای سخت ، خیلی سخت ، می توانست ف را آرام کند شوهرش ح بوده . فقط با آمدن ح بوده که ف لبخند کم رنگی میزده . ف حالا می خندد و من می دانم که شوهرش، ح ،مثل من آرزو دارد یک اسب توی خانه شان داشته باشد . ف به هردوی ما مهربانانه می خندد و آرام است وختی من با هیجان از آرزوی شش سالگی ام برایش حرف میزنم .

بعد سین آمد . با دوتا بچه هایش. سین فقط بیستو هشت سالش است . پسرش امسال کلاس اولیست و دخترش یک سال دارد. سین به نظر من خیلی شبیه لیلـای خداحافظ.بچه است .مهربان است و عاشق شوهر و بچه هایش . عاقلانه و عاشقانه رفتار میکند با بچه هایش. پسرش اعتماد به نفس بالایی دارد و هوش هیجانی عالی . مودب است و خیلی مهربان . سین به بچهایش از بچگی مستقل بودن را یاد میدهد. در کارهای خانه ازشان کمک میگیرد. همیشه واقعیت را بهشان میگوید. عاشقانه بغل میگیردشان و می بوسد . زندگی را سخت نمی گیرد و شجاع است . خیلی شجاع .سین در آمریکا بدنیا آمده ست. مادرش انگلیسی است . سین را وختی خیلی کوچک بود پدرش از مادرش جدا کرد و آورد ایران تا به خانواده اش نشان دهد . ولی دیگر برنگشت و مادر سین هم هیچ وخت ایران نیامد . پدرش اینجا ازدواج کرد . سین گفته بود مامانِ جوون میخام ! سالها گذشت و سین هیچ وخت سراغ مادر انگلیسیش را نگرفت. پدرش تمام نامه هایی که برای مادرش را نوشته بود و او قبول نکرده بود که بیاید ایران نگه داشته بود . نامادری سین خیلی مهربان است . خیلی . سین خواهر م است. همان که فقط بیست روز از من بزرگتر است . ما از بچگی میدانستیم داستان سین را . م اما تازه توی دوازده سالگی فهمید . که مادرشان نامادری سین است . از آن روز محبت م به سین صد برابر شد. شاید چون فهمیده بود دوست داشتن زنی که بدانی واقعن مادرت نیست به اندازه ی یک مادر واقعی چقدر کار سختی است . سین وختی بچه دار شده بود به نامادریش گفته بود : مامی زندگی خیلی با وجود بچه سخت میشه ! تغییر میکنه ! شما خیلی خوب بودید که از روز اول با وجود بچه حاضر به زندگی شدید! و این به نظر من قدردانی بینظیری بوده از مادری که تمام این سالها مادری کرده و نامادری خوانده شده. سین یک سالی هست که به لطف فیس. بوک و کنجکاوی های م و ع و اصرارشان مادر واقعیش را پیدا کرده و حالا درباره اش حرف میزند . نه مثل یک راز یا رویا . مثل یک آرزوی به ثمر رسیده . نامادری سین خیلی سال پیش گفته بود مگه میشه که نخواد مادرشو ببینه؟ من هنوز بدنیا نیومده بودم که پدرم فوت کرد اگر میدونستم زنده اس ، هرجای این دنیا که بود میرفتم تا ببینمش! دیروز سین با دخترش انگلیسی حرف میزد. شاید میخاهد برود آنور دنیا پیش مادرش!

نزدیک ناهار بود که ر آمد. با آن تیپ خاص خیلی هنریش. من و ر هم رشته ایم . ر بچه ی "سختی" است . سومین دختر خانواده و آخرین بچه است. از آن بچه های ناخواسته . مادرش قرص اعصاب مصرف میکرده وختی بادار شده و خیلی تلاش کرده تا ر سقط شود اما نشده . ر سه ماهی از من بزرگتر است و چشمهای درشت خمار خیلی قشنگی دارد . کلا چهره ی شیک و زیبایی دارد . مثل دو خواهر دیگرش . توی بچگی ر هیچوخت همبازی خوبی نبود . تخس بود بدجنس بود اذیت میکرد. مادرش بارها توی جمع گفته بود که ما ر را نمیخاستیم و مادرهای ما بهش چشم غره رفته بودند که میخاستی حواست را جم کنی ! برای چه بچه ی بیچاره را هی خجالت میدهی که ناخواسته ای ها !!! حالا ر بزرگ شده و دختر خیلی زیبا و خوبی است . البته با اخلاق خاص خودش که انزوا بخش بزرگی از آن است . دیروز همه شگفت زده شده بودند از آمدنش.

بعد دیروز من حس خیلی عجیبی داشتم . با ر حرف زدیم درباره ی پایان نامه هایمان و اینکه استادها چقدر نفهمند واقعن! و از دوستانی گفتیم که میتوانند حسود باشند و بدجنس و از کاشت ناخن و سفید کردن دندان حرف زدیم و من لابلای همه ی این حرفها و لبخندها و چشمهای قشنگ ر یاد آن روزی افتادم که وسط جمع یک چیز بدی به من گفت و من هیچ جوابی ندادم و خواهرش به مادرشان گزارش داد و مادرش یک جوری توبیخش کرد. و با خودم فکر کردم نکند ر هم هنوز آن روز را یادش باشد و به خاطر اینکه در جمع مادرش توبیخش کرد از من دلخور باشد ؟ دلم یکجوری شد .

وختی داشتیم با الف از یونی حرف میزدیم و من از شیرین کاری های استاد تصویر سازی و انیمیشنمان تعریف میکردم و از جواب هایی که به استاد مهربان اندیشه ی دو یمان داده بودم و هر دو از خنده اشک به چششمان آمده بود یاد روزهای دانشگاه افتادم و چقدر یکهو دلم تنگ شد برای دوستهایم  برای چاهار سالی که در یک چشم به هم زدن تمام شد .برای همه ی روزهایی که به خاطر چیزهای بی ارزش در سکوت و سردی و غصه سپری شد. لعنت به من .

دیروز تولد هـ بود قبل از مهمانی رفتم و کتاب یوگایی که میدانستم چشمش پشتش مانده برایش خریدم . جریان اینطوری بود که همان روزهای نهم یا دهم تیر که من در گل پایان نامه گیر کرده بودم و نمیدانستم اصلن تمام میشود این همه کار یا نه هـ آمد و کمکم کرد و با هم رفته بودیم تا تیغ کاتر و فوم و چسب و این چیزها بگیریم از یک لوازم تحریری خیلی خوبی که واقعن لیسانس من مدیون و مرحون زحمات و خدمات ایشان است در خیابان دولت. چهار راه قنات. همان جا چشمش این کتاب را دید و خاست و من هم بهش گفتم که اگر میخاهی برش دار من پول باهام هست که گفت نه و من هم که آن روزها از فرط استرس حواسم به هیچ چیز نبود اصرار نکردم . گفت بعدن اگر خواستم میگویم برایم بخر. من ولی میدانستم که میخواهد. خلاصه که دیروز خیلی خوشحال شد از دیدن کتابش . بعد من یاد خودم افتادم که آخرین باری که انقدر خوشحال شدم از یک هدیه ای وختی بود که پنجم دبستان بودم و پدرم آن یک جفت اسکیت بلبرینگ دار مشکی قرمز را برایم خرید. آنقدر خوشحال شدم و آنقدر بوسیدمش که غر غرش در آمد . وچقدر دلم تنگ شد برای آن روزهایم . فکر میکنم آخرین باری بود که انقدر از یک هدیه ای شاد شدم .  منطورم شاد شدن بخاطر فقط خود هدیه است . وگرنه من همیشه از هدایا شاد میشوم این روزها بیشتر بخاطر مهری که پشت هدیه است. به خاطر یادها . از نشانه های پا به سن گذاشتن است ....

پ.ن : توی خانه ی ما تنها کسی که تیوپ خمیر دندان را از وسط فشار میدهد و دمپایی ها را جفت نمی کند و بدون دمپایی رو سرامیک های کثیف شده ی آشپزخانه راه میرود من هستم ! فکر میکنم شوهرم روانش بهم بریزد از دست من ! مثل مامانم !

پ.ن : ببین من نتونستم بازم برات نظر بذارم ! :- (

 

   + ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment تو بِبار()