DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مای لاولی سامر - در گلوی من ابر کوچکیست...


مای لاولی سامر

میخام از شکوه تابستان بنویسم . از شکوه فصل آفتاب و عصرهای طولانی و بلال های داغ و لواشک های ترش و بستنی یخی های خنک . از فصل کودکی ها ...

من آدم تابستانم . آدم روزهای آفتابی . به تابستان عشق می ورزم حتا همین سالها ک یکماهش با روزه داری هدر ! می شود . دروغ چرا ! روزه که باشم نای هیچ کاری ندارم . روزم خلاصه میشود در لب تاب و تخت و اینکه حمامی بروم و یا یک خرید در حد خامه و نان تست و یا پنیر خامه ای برای سفره ی افطار . همین . بعد از افطار هم مینشینم پای لب تاب و یا کتاب می خانم . نه از بیرون رفتن خبری هست نه از خرید و کلاس زبان . بنیه اش را ندارم . ینی حتا جراتش را هم ندارم که امتحان کنم ببینم واقعن بنیه اش را ندارم یا تلقین است !

اما تابستان را همیشه دوست دارم . از تابستان کودکی هایم دوچرخه یادم هست و کوچه و بچه های کوچه . یکسال تابستان هشتا جوجه ی مرغ خریدیم و چهارتا جوجه اردک . من عاشق جوجه ها هستم . سالهای آپارتمان نشینی هم دوچرخه داشت و بعدها اسکیت . من عاشق اسکیت بودم . حتا اینجا هم جوجه داشتم . یک جوجه ی سبزی داشتم اسمش کیومرث بود وختی مرد به قد دنیا برایش اشک ریختم . تابستان سالهای راهنماییم را دوست نداشتم . تلخ بودند. دلگیر بودند . غم داشتند . یک غمی که از همان سالها درون من کاشته شد و گاه و بیگاه گل میدهد . تابستان روزهای نوجوانی من تلخ بود و سرد و پر از تنهایی و اشک و بغض . تابستان سالهای دبیرستان بهتر بود . کلاس زبان داشت و هفته هایی که به ییلاق و قشلاق در خانه ی این خاله و آن خاله میگذشت . موهای کوتاهه کوتاه و تی شرت های رنگارنگ و کتونی های پارچه ای . سالهای دبیرستان سالهای تلخی نبود اما شیرین هم نبود. آخرین تابستان دبیرستانم خوب یادم هست . میخاستم از ریاضی دل بکنم و بروم هنر بخانم یادم هست کارنامه بدست به دفتر دار مدرسه التماس میکردم که فرم تغییر رشته را بدهد پر کنم و یک خانمی که آمده بود دخترش را ثبت نام کند میگفت راس میگه خب ! با معدل هیژده حیفه بری هنر . مرغ من اما یک پا داشت . تابستان داغی بود و پر بود از بوهای مختلف. از بوی گواش و جوهر راپید و کتابهای نوی نوی تاریخ و مبانی هنر . بوی گچ داشت و رنگ و سیمان . توی خانه مان شلم شوربایی بود ! تابستان تلخی بود . پر از غریبه بود . پر از تنفر بود. پر از خواستن . به خیر گذشت اما. تابستان بعدش هم بوی کاغذ داشت و ذغال و پاستل و کاغذ پارس . تابستان پر از دلهره ای بود . برای آزمون عملی دانشگاه . بلخره دلهره ها توی سه ساعت تمام شد . با ریختن تمام انچه بلد بودم روی یک کاغذ هفتاد گرمی سفیده سفید و با کشیدن جمعی از مهندسان و عمله ها که برای بازسازی ارگ بم رفته بودند. تابستان بعدش ترم اول گرفیک را تمام کرده بودم در دانشسرای عالی دختران ! و بعد دلم نمیخاست گرافیست باشم و نشسته بودم میخاندم تا کنکور زبان بدهم و مترجم بشوم . کارت کنکورم را هم گرفتم اما نرفتم . چرایش الان یادم نیست . تابستان های بعدش هم گذشت . تلخی و شیرینی تابستان های سالهای دانشجو بودن فرق داشت . با همه ی تلخی های و شیرینی های این سالها ...

تابستان امسال هم فرق دارد . حالا فارغ التحصیلم از دانشسرای عالی دختران و خوشحالم که آن تابستان به هر دلیلی نرفتم کنکور زبان بدهم و ماندم و گرافیک خاندم و کنار همه ی چیزیهایی که یاد گرفتم که به نظر خیلی ها خیلی شگفت انگیز است ، آدمهای شگفت انگیزی دیدم و دوستان معرکه ای پیدا کردم . خوشحالم که سختی یازده روز تلاش شبانه روزی را تحمل کردم و بار پروژه را در تیر ماه از روی دوشم برداشتم و حالا دلم خوش است که تابستانم مال خودم است ! و دوست دارم در این تابستان نوجوان باشم ! دلم برای نوجوانی از دست رفته ام تنگ شده . برای اسکیت هایم . برای آن شلوار جین دیزل راسته ام و آن آل استارها ی سورمه ایم . برای موهای کوتاه تا گردنم . برای نقاشی کشیدن و جعبه درست کردن . برای لغت خواندن و شب تا صبح بیدار نشستن . چه شکوهی داشت واقعن سپیده را دیدن آن روزها . توی این سالهای بعد از هجده سالگی زیاد پیش آمد که تا صبح بیدار باشم . برای کارهای همیشه ناتمام دانشگاه . برای پاسپارتو کردن برای اجرای کار برای رنگ ساختن . زیاد پیش آمد که مثل جنازه بیفتم روی تختم و هندزفیری به گوش تا صبح یک نفس با آهنگ ها زمزمه کنم و اشک بریزم و از سردرد و بغض و حال خراب تا صبح خواب به چشمم نیاید ، هیچ کدام از این تا صبح بیدار ماندن ها اما با شکوه نبود . چرا که به اشتیاق دیدن صبح نبود .

این روزها تابستان توی مشتم است . تابستان توی یخچالمان است . تابستان من ، رایحه ی ترش و مست کننده ی لیمو ترش های سبزی است که وختی جوان تر بودم تفریحم بود مکیدنشان ، حتا ده تا در روز ! و این روزها با این معده ی فرسوده شده از حرص جوش های بیخودی و استرس های الکی فقط به چند قطره اش در چای یا عرق نعنا بسنده میکنم و بیشتر دوست دارم بویشان کنم . بوی جوانی میدهند. بوی نوجوانی . بوی بی خیالی . بوی تابستان .  

   + ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧
comment تو بِبار()