DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ذلت نقاشی - در گلوی من ابر کوچکیست...


ذلت نقاشی

امروز فاینال کلاس زبانمون بود . من دیشب ساعت یک تازه نشستم بخونم ! ینی ی کلمه از گرامرا و اصطلاحا و لغتا رو بلد نبودم ! نشستم ینی بهتر بگم دراز کشیدم کف اتاق و سرسری یه چیزایی خوندم و یذره از تمرینای ورک بوک حل کردم و دیدم خب بلد شدم ! بعدش خوابیدم . صبم تا برسیم کلاس یه عالمه طول کشید پاسداران خیلی ترافیک بود. به نظرم خیلی آسون بود امتحان . فقط رایتینگمو  خیلی دری وری نوشتم . این لیلام رفته بود دوتا صندلی اونورتر نشسته بود نمی شد جوابامو چک کنم باهاش ! اما شانس آوردیم تیچر بعد از لیسینیگ رفت بیرون زود پنشتایی جوابارو چک کردیم ! بعدش که از کلاس اومده بودیم بیرون و داشتیم درباره امتحان و ترم بعدو اینا حرف میزدیم ، لیلا داش می گف که آره من میرم به سوپر وایزر میگم این تیچره خیلی گند و افتضاحو اینا بود ! اصن هیچی به ما یاد نداد ! ما رسمن پولمونو ریختیم تو جوب و این حرفا که یهو تیچر اومد ! لیلام کم نیاورد و الکی یه چیزای دیگه گفت که تابلو نشیم . بعد تیچر برگش گف چقد شما دوتا امتحانتونو خوب دادین ! همه رو درس زدین! منم گفتم ا؟ واقعن ؟ گف آره ! منم گفتی دس شما درد نکنه ! گف چه ربطی به من داره ! خودتون خوب بودین ! منم گفتم به هر حال تیچرم موثره ! بعد کلی با لیلا خندیدیم ! گفتیم این فهمیده لابد ما میخایم بریم زیر آبشو پیش سوپر وایزر بزنیم اومده دلجویی می کنه ! خلاصه که خیلی با حال بود .

بعدشم اومدم خونه و از ساعت سه تا الان داشتم رو پایان نامم کار میکردم و شخصیتامو درس میکردم . کمرم داره نصف میشه الان ! امروز فقط دوتاشونو درس کردم . کلی وخ میبره که لباساشون چه رنگی و چه طرحی باشه ! منم وسواسی !!! اما باید تلاش کنم تا آخر خرداد تموم بشه اوایل تیرم بشینم بقیه ی تئوریمو کامل کنم. خدا بخا چهاردهم نهایتن بیستو پنجم تیر برم دفا کنمو خِلاص!

بعدش الان دارم ایندیزاین نصب میکنم . از فردا به مدت دو هفته آزمایشی دارم میرم یه جا برای کار. اگه جور بشه قرارداد ببندم خوب میشه. جای خوبیه و نزدیکه تقریبن.

در شُرُف کور شدن هم هستم و یه چشمم به شدت قرمز شده و میسوزه . هر چقدرم اشک مصنوعی میریزم توش جواب نمی ده ! یادمه یه بار دو سال پیشم اینجوری شده بودم با این تفاوت که دو تا چشمم بود و به شدت هم قرمز میشد و میسوخت و اشک میومد. دلیلشم کار زیاد با کامی و البته مسائل دیگه ای بود. بعد اونوختا من یه برنامه پاچه گیریه حرفه ایم روم نصب بود و کلن قاطی دیگه داداش! اونوخ یه راننده اتوبوسی بود تو مسیری که میرفتم و میومدم میدیمش عمومن . بعد یه بار داشتم پیاده میشدم و رفته بودم جلو تا کرایه بدم برگش گف من انقد خوشم میاد از شما ! مسافر خوش اخلاق و خنده روی مایی ! من ینی فکم تا ی هفته رو زمین بود ! خیلی برام جالب بود که با اون چشمای خون آشامی و اخمو و قیافه ای که میگرفتم واسه همه خیلی به نظر ایشون خنده رو و خوب اومده بوم ! الان همش یادش میفتم خندم میگیره !

خلاصه که من این روزا درگیریم زیاده.

پ.ن :از این تنهایی میترسم ، از این آینده ی مبهم ، از اینکه هر دومون باشیم ولی دور از نگاه هم ...

پ.ن : البته قبلنا میترسیدما ... الان چیزی برای ترسیدن وجود نداره . چرا که از هرچی بترسی همانا به سرت خواهد آمد و ما ترسمان به سرمان آمد ...

پ.ن : الی بهم اس داده که دلم برات تنگ شده عوضی ! بهش میگم منم آره و .. دوباره زده که هنوزم همونقدر آشغالی کثافت ! ینی الان این رفیقه من دارم ؟؟؟؟

   + ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment تو بِبار()