DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ردپای تو توی جاده نیست ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


ردپای تو توی جاده نیست ...

دیشب نفهمیدم چه جوری خابم برد . داشتم فکر میکردم . گرمم بود و ساعت گوشیمو تنظیم کرده بودم روی هشتو و نیم و داشتم فکر میکردم و ساق های پایم را به هم میمالیدم شاید خستگیشان کوفتگیشان کم شود . فکر میکردم به هشت پلان جدیدی که یک شبه کشیده بودم به تجزیه تحلیل هایی که باید میکردم . به ایمیلی که میخاستم به میترا بزنم . به دندونم که فک کنم پوسیده شده به لب تاب که دوبار پشت سر هم بی هوا خاموشش کرده بودم نکند مادر برد داغون شده باشه ؟ فکر میکردم به اینکه بروم دنبال یاد گرفتن این دیزاین و اینکه ته دلم خیلی میترسم برم این جای جدید برای کار و به کلاس زبان فکر میکردم . و نفهمیدم لابه لای این فکرها کی له شدم و خابم برد. صبح ساعت هشتو نیم گوشیم ویبره زد و خواند یور مای هانی بان و... من اسنوزش کردم یادم نیست تا ساعت نهو نیم چند بار دیگر این اتفاق افتاد . اما ساعت نهو نیم من بیدار بودم . و اتاق هنوز گرم بود و صدای آب از حمام می آمد و لیست خریدم روی عسلی کنار تخت بود و گوشیم که دیشب شارژش کرده بودم نصفه شارژش رفته بود و من میترسیدم به مرض غلومی دچار بشود و من بیچاره بشوم . گوشیمو دوس دارم ! بعد رفته بودم حمام و نشسته بودم مسابقه ی والیبال دیده بودم و کلی به مغزم فشار آورده بودم آخر سر وختی ما ست پنجم را بردیم و من هوار کشیدم ایول و دست زدم ، یادم آمد اسمش آرش کشاورزی بود ! پسره که پارسال لا به لای والیبالیستها پسندیده بودمش!!!! امسال دعوتش نکرده بودند.

هی پوستی انداخته بودم روی آ سه و بالا و پایین کرده بودم و پاک کرده بودم و کشیده بودم تا شده بود خیر سرم پنجتا !!! بعد خسته شدم کلافه شدم . ابروهامو برداشتم . اس ام اس دادم و بلند شدم شلوار اتو کردم آرایش کردم روسری انتخاب کردم و رفتم مهمانی عصرانه !

غروب بود برگشتم . نشستم پای تلفن و با هـ استاد جماعت رو شستیم پهن کردیم روی بند من بهش ایده ی عکاسی و پوستر دادم و اونم چارتا فشم داد و گف که وسواسی و خاک برسرم که میگم کارایی که تا الان کردم خوب نیس باید از اول بشینم یه سری کار جدید بکنم. بعدش دراز کشیدم روی تختم و کتاب خواندم . مثل قدیمها . مثل آن وختهایی که هنوز خوش بودم و خوشبخت بودم . مثل اون وختا که هنوز چیزهایی برایم مهم بودند خیلی مهم چیزهایی برایم بامزه بودند و چیزهایی آرزو .

حالا شب شده . نیم ساعت از بامداد هم گذشته . خونه ساکته . علیرضا نشسته زیر نور لامپ کم مصرف زرد مجله ی سیاسی میخونه و انگار نه انگار که خرداده و امتحان داره تازه اونم عربی! مامان نشسته توی اتاقشان و عینکش را زده و به شدت مشغول حساب و کتاب و جمع و تفریق اعدادی است و مرتب هم با خودش زمزمه میکنه سی هشت چهلو دو شصتو سه و توی سکوت خانه این پچ پچ روی اعصاب من بود و این شد که پلی لیست جدید را باز کردم و در اتاقو بستم ونشستم به نوشتن . من تایپ ده انگشتی بلدم . اما وختی برای اینجا مینویسم فقط با یک دستم مینویسم و انقدر انگشتهایم را کش میدهم تا به همه جای کیبرد برسند که درد میگیرند !  

حالا همه ی اینها یک ور ، این پایان نامه ی کوفتی یک ور ! ینی بلخره یه روز میرسه که من راحت بشم از شرش ؟ اون روز به این نتیجه رسیدم که من آخر خودم تموم میشم درسم میمونه ! من عاشق تن ماهیم ! شاید باورتون نشه ! اما خیلی تن ماهی دوس دارم ! امشب یه تیکه شو با فلفل قرمز تنده تند و آویشن خوردم خیلی خوب بود ! الان یادم افتاد یهو !

کتابی که میخاندم  درباره ی دوست بود ! من خب آدم رفیق بازی هستم ! ینی رفیق بازی در خانواده ی ما ارثی است ! اغراق شده اش را در بابایم میتوانید ببینید و به توان رسیده ی بابایم برادر بزرگم است ! مامان هم برای خودش چشمه هایی دارد اما خب به عنوان مادر خانواده کنترل میکند خودش را . علیرضا تنها ترین ماست ! شاید ژن رفیق بازی در او که آخرین عضو خانواده است جهش یافته و به دوران باستان برگشته زمانی که مردم باور داشتند بهترین دوس آدم همانا کتاب است ! اینطوری حساب کنیم علیرضا یک رفیق بازه شیش سیلندر است !!!! کتاب میخواند ، فیلم میبیند ، فلسفه دوس دارد ، نقد فیلم میخاند ، از سیاست سر در می آورد و تک سیلابی جوابت را میدهد .  من خب دوست دارم و رفیق و آشنا . اینها با هم فرق دارند . من دوست و رفیقم از هم جداست . دوستهایم ! خب دوستهایم کسانی هستند که لیاقت  بهترین و روشن ترین قسمت وجود مرا دارند . بهترین و روشن ترین قسمت وجود من این روزها کوچکتر از آن روزها شده اما هنوز برای دوستهایم در دسترس است . رفیق خوب مثل اسمش باحال است ! من رفیق دارم اما نه به اندازه ی دوست . از دوستهایم یکی شاید دوتایشان را رفیق میدانم ! ینی در وجودشان یک جور تاریکی یک جور اندوه یکجور حفره میبینم که میتوانم تاریکی ها و اندوه ها و حفره هایم را نشانشان بدهم . رفقایم صاحب بخش اعظم وجود من هستند. تاریکی ها و روشنی ها ! آشنا هم که خب تا دلت بخاهد دارم . آشنا برای من ینی کسی که یکبار با هم به یک چیزی خندیدیم . به همین راحتی . من آشنا زیاد دارم . توی دانشگاه توی کلاس زبان توی چنتا مغازه توی چنتا خط تاکسی و اتوبوس حتا ! من به آشناها بیرونی ترین قسمت وجودم را نشان می دم که همانا به روز ترین آنهاست ! با آشناها سلام و علیک دارم و لبخند میزنم بهشان و میشود که بعد از چاهار سال هنوز اسمشان را نمیدانم! اما از هم سوال های تخصصی می پرسیم و جوابهای واضح میگیریم !

پ.ن : محیا برایت حمد شفا خوندم . امیدوارم که بهتر شده باشی !

پ.ن : حس میکنم این لحظه رو صدبار دیدم ، من رو به روی چشم تو از دست میرم ....

پ.ن : یک واقعیتی هس ! من امسال بیستو سه سالم تموم میشه میرم تو بیستو چاهار ! تمام عمرم من متنفر بودم از بیسو چاهار سالگی!!!

   + ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٤
comment تو بِبار()