DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> سرندی پیتی - در گلوی من ابر کوچکیست...


سرندی پیتی

دیشب بعد از مدتها تا پاسی از شب بیدار بودم و اتود میزدم ! ساعت سه و نیم اینا بود که خوابیدم فک کنم . بعدش صب میخواستم زود برم یونی آهویی رو ببینم . اما گوشیم که زنگید خاموشش کردم بعد یهو بیدار شدم دیدم ساعت هفتو نیمه ! اونوخ انقد خسته بودم دلم میخاس بمیرم ! ینی چون یادم افتاد که مانتو و شلوارمو مامانم دیشب انداخته ماشین و باید اتو کنم اشکم داش در میومد. اما بلخره بیدار شدم و تا لباسامو اتو کردم و جمو جور کردم وسایلمو شد هشتو نیم یه رب به نه ! بعدش دیگه تا رسیدم تجریش و بعدش یونی ساعت شد یه رب به یازده !!! آهان یه چیز باحال داشتم سوار بی آر تی های تجریش راه آهن میشدم یه پسره رو دیدم ینی یه لحظه نگامون افتاد به هم و من احساس کردم چققققققققققققققد آشناس قیافش ! بعد دوباره اونم برگشت منو نگا کرد . خلاصه سوار شدم و دوباره دم یونی که پیاده شدم اونم پیاده شد و دوباره به هم برخوردیم و اونم برگشت گفت خانوم شما خیلی آشنایین برا من ! منم گفتم شما هم !!! بعد گفت هم دانشگاهی هستیم احیانن؟ منم گفتم نه ! البته شاید قبلن بودیم الان که شما دماغتونو عمل کردین من به جا نمیارم !!! آخه دماغش چسب داشت و ملوم بود تازه ی تازه عمل کرده. خندید منم رفتم .  بامزه بود !

بعدش رفتم یونی و دیدم آمفی تائتر توش همایشه ! زنگیدم به الی گف بیا ما دمه آموزشیم دفامون عقب افتاده و اینا. رفتم و دسته گلاشونو دادم و کلی الکی با هم جیغ جیغ کردیم و فش دادیم به همو ماچ و موچ اینا. مریم و معصومه و رضا ام بودن و دیگه ی کمم با اونا سر و صدا کردیم و یکم بعدشم مهی اومد. تو این هاگیر واگیر یهو آهویی اومد و منم  گفتم استاد بیا بریم کار منو ببینو اینا اونم گف باشه و رفتیم سر کلاسش . بعدش کارامو دید و برگش گف آره یادته سر کلاس من اصن کار نمیکردی همش مسخره بازی میکردی با اون دوستات ؟ منم گفتم وا ! استاد کی ؟؟؟ من اصن سرکلاس شما نمی اومدم !!!! بعدش گفت آره یادمه همش میشستی اون ته با دوستات هرو کر میکردین و اینا ! منم گفتم نه استاد !من خیلی آدمه جدیی هستم و با هیچکسم شوخی ندارم ! اصن شما تا حالا ی لبخند دیدین رو لب من ؟ اونم گفت خیلی پررویی !!! پاشو پاشو برو هر وخ کار کردی بیا و اینا ! خلاصه خندیدیم دور همی و من به این نتیجه رسیدم که نمی توانم با آهو کار کنم چرا که سبک کارهایمان متفاوت است ! بعدش دوباره اومدم پیش بچه ها و فرناز جونم اومده بود و شیدام بود. همشونم گفتن چقد لاغر شدی چقد عوض شدی و اینا ! خانوم موذن که برگشته می گه : سلام لاغر! خوبی ؟ چقد لاغری خوشبحالت!!!! منم بهش گفتم اولن خانوم موذن جونم کی گفته من لاغرم ؟ من اصلن در دسته ی لاغر ها قرار نمیگیرم ! و دومم اینکه حالا بر فرض هم که لاغر باشم ! کجا رو گرفتم؟ دلت خوش باشه بابا! اینا کشکه ! والا !

بعدش دیگه ساعت یک اینا جلسه دفا شرو شد و کارا عالی بود واقعن. عالی. من خیلی دوس داشتم کاراشونو. ینی با سیستمه من جور بود. از این کارای تر و تمیز و شسته رفته. اما یکم ناداوری شد در حقشون و نمره ی خوبی ندادن ! مشکل اصلیم استاد راهنما بود که اصلن یه کلمه ام دفا نکرد. خلاصه مسئولیت پذیرایی رو منو مهسا بر عهده گرفتیم و شیرینی و آبمیوه دادیم به حضار. اما الی و الی! (الهام و الهه ) خیلی ناراحت بودن. ولی دیگه بعد از رفتن استادا وایسادیم کلی عکسای مسخره بازی انداختیم و خندیدیم باهم. همه ی شیرینیایی که مونده بودم خوردیم من و رضا و معصومه و مریم ! ینی افتاده بودیم روی شیرینیا ! بعدش صد بارم من از رو سن پریدم پایین و صد بارم از همون جلو پامو دراز کردم رفتم بالا !آخه پله هاش رو اعصابم بود!  الان انقد پاهام درد میکنه که نگو! کش اومده عضلاتم !!!

بعدشم با فرناز اومدم تا تجریش و کلی حرفیدیم با هم و کلن خیلی روز خوبی بود. دوستامو دیدم شاد شدم . البته یکمم استرس داد بهم آهو ! اما همه گفتن بیخیال تو که نمیخای بذاریش واسه داوری پس به نظرش اهمیت نده و کار خودتو بکن و کار خودت خوبه و اینا . منم سعی دارم همین کارو بکنم.

آهان یه چیزیم بگم الان یادم افتاد. امروز تو آتلیه نشسته بودم داشتم با خانوم موذن میحرفیدم بعد دوتا دختره اومدن کنتاکت نشون بدن یکیشون از این قد بلند چارشونه ها بود و دستای بزرگی داشت. مث دستِ باباها. بعد بنده خدا دستش سوخته بود! خیلی ناجور. ینی انگشتاش و تا آرنجش اینا . روی دستش کامل پوستش سوخته و جم شده بود. بعد من در نگاه اول به نظرم اومد دستش مصنوعیه ! ینی یه شکل خیلی غیر طبیعیی بود. بعد که دستشو آورد تا کاغذ عکسو بده به استاد و انگشتاش تکون خورد من یه شکل خیلی بدی جا خوردم ! یه جوری که خانوم موذنم فهمید. فقط خدا رو شکر خدارو صد هزار مرتبه شکر که پشتم به دختره بود. چون خیلی شرمنده میشدم اگر قیافمو میدید! بعدش دیدم که اون یکی دستشم همین جوریه و یه تیکه ی کوچولو از صورتش. خیلی شرمنده شدم از خودم. دسه خودم نبود آخه خیلی سایز و قیافه ی دستش غیر طبیعی بود و من توهم داشتم که مصنوعیه یهو که تکون خورد خیلی ترسیدم !

الانم باید برم مسواک بزنم و آرایشمو بشورم چون چشام داره کور میشه احساس میکنم . بعدش امروز یه دختره رو دیدم تو یونی از این چتری زیادا گذاشته بود و موهاشو بالا بسته بود خیلی ناز شده بود ! دوباره وسوسه شدم که برم موهام این شکلی کنم منم. البته ایشالا ماهه دیگه . چون دیگه پولی برام باقی نمونده که خرج این قرتی بازیا بشه !

پ.ن: از الف چشمای درشته شفاف مثل تیله اش خوب توی ذهنم مانده. دختره نازی که مهربان بود و حساس و پر از زنانگی. یادم هست آن روزی که داشت از یک جویای کاری که معلول بود و برای مصاحبه آمده بود پیشش تعریف میکرد اشکهایش ریخت و با همان چشمهای درشت خیس پر از اشک گفت امروز بدترین روز زندگیم بود! رفتم نشستم تو آبدار خونه سه ساعت گریه کردم ! و همینطوری هم اشکهایش می آمد وختی داشت از قد کوتاه خیلی کوتاهه آن آدم میگفت و اینکه عاشق زنش بوده و زنش میخواسته جدابشود ازش و مرد خیلی کوچک غمگین با دوستش روی یه تخت روان آمده بوده دنبال کار . و الف دلش خیلی گرفته بود. امروز شنیدم ک میخواهد جدا بشود از شوهرش. بعد یاده اسمش افتادم در دفترچه تلفن گوشیم : سرندی پیتی ! به خاطر چشمهای درشت شفاف مثل شیشه اش ...

سرندی پیتی ینی نگهبان دریا، یکبار جایی خواندم .

   + ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٦
comment تو بِبار()