DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> یه شب خاب آروم فقط یک خیاله ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


یه شب خاب آروم فقط یک خیاله ...

ساعت دوازده شبه. الان رفتم مسواک زدم ! بعد یک پیامی ب مغزم فرستاده میشه به این مضمون که چراغو خاموش کن بخاب دیگه ! ینی مغزم در این حد اسکله که تا مسواک بزنم و دهنم مزه خمیر دندون بگیره فک میکنه باید بخابه ! بعد اصن انگار به خودش نمیگیره که من همین الان که دارم تایپ میکنم اونم ده انگشتی و با چه سرعت و دقتی !!! دارم برنامه های دو ساعت آینده رو مرور میکنم ! ینی نمی فهمه که نه تنها الان قرار نیس بخابه بلکه باید به فکر نوشتن رایتینگی با موضوع کمپینگ در جنگل یا جامپینگ از یه ارتفاع یا کار کردن در یک باغ وحش یا تست کردن غذاهای جدید باشه و تازه یک متنی هم باید بخواند و نیو وردزش را لوک آپ کند ! بعدش قراره فرناز بزنگه و اگر هم نزنگید من باید یادم باشه بهش اس بزنم و آدرس یک جایی رو بپرسم . و باید بشینم دوتا اتود دیگه بزنم برای پایان نامم . و اتاقم باز طویله شده و من حقیقتن چندشم میشه از کاغذ پوستی و میز نور .

بعدش اینکه فردا روز معلمه و میخاستیم برا تیچرمون یه چی بخریم شاد شه دوتا از بچه ها گفتن ما فردا نیستیم پس فردا جشن بگیریمو اینا . الان من مطمئنم دوتاشون فردا میان . ینی مطمئنما! تازه امروز داشتیم از کلاس زبان میومدیم یه پیرمردی داش دم خونشو با آب میشست و وسط کوچه یه عالمه آب جم شده بود . دقیقن وختی من لیلا داشتیم تصمیم میگرفتیم که بریم اونور تو پیاده رو ، یه ماشینی با سرعت از تو آبا رد شد و به گند کشید مارو . منم ی عوضی غلیظ بدرقه ی راهش کردم !

چن بار به میترا زنگیدم جواب نمی ده. با الی حرفیدم گف هنو جم نشده رسالشون و استرس داره و اینا . حالا فردا باز بزنگم به این میترا ببینم چه خاکی باید بریزم تو سرم دقیقن.

دیروز داشتم میرفتم کلاس زبان اتفاقی یه کسی رو دیدم خیلی شاد شدم! اونم شاد شد.

ده تا کاغذ آ سه خریدم امروز هزار تومن! مملکته خدایی؟؟؟

یه مرض قدیمی داشتم که باز عود کرده و اینه که ور میدارم ساعتموگوشیمو میذارم رو مثلن هشتو نیم . بعد ساعت دومو میذارم رو نه . آخرش دهو پنج دقه بیدار میشم . فقط خابمو زهر مار خودم میکنم! انگیزمم اینه که بلخره یه روز این قدرتو پیدا کنم هشته صب پاشم . اونم وختی که دقیقن هیچ کاری برای انجام دادن ندارم !  

وای یه فیلمی رو باید بریزم رو فلش لیلا. خوب شد یادم اومد! باید حتمن یه سر برم پاساژ رضا و تین پوش ونک و هالیدی نیایش و تین پوش تیراژه! حالا کی خودمم نمیدونم . ینی فک کنم بین فاینال تا شروع ترم جدیدمون سه روز تهش چار روز تعطیلیم بعد من همه ی کارامو میخام تو این مدت انجام بدم .

مخاطب خاص :

بهت حق میدم. برای همه چی . برای اون حس دوس داشتن زیادی که داشتی و برای این حس تنفر و یا شاید چندش . برای همه ی تضادهایی که داری . برای همه ی شک کردن هات به همه ی دوس داشتنات . بهت حق میدم . اصلن چون حق با توئه من سرمو میندازم پایین و میرم . توضیح بعضی چیزها خیلی سخته . میشه توجیه کردشون . اما نمیشه توضیح دادشون . من از توجیه متنفرم و راستش را بخاهی حال و حوصله ی توضیح ندارم . ینی نه اینکه بخاهم از این تریپ های روشنفکری بردارم که اگر دوستم داری به هیچ توضیحی من را باید بپذیری و دوستم داشته باشی و فقط دوستم داشته باشی . نه این حرفها این خواسته ها مال روشن فکرهاست ، که من در گروهشان جا نمیشوم . من یک آدمی هستم که پیچیده ام . که تلخ میشوم . تلخ میگویم . که بلدم بخندانم و بخندم و بلدم یاد گرفته ام با آزمون و خطا یاد گرفته ام کی تلخ باشم کی بخندانم کی تنها باشم کی ندیده بگیرم همه ی آنچه را که بوده و ببینم همین چیزی که مانده فقط . که ببینم چیزی نمانده اصلن . من بلدم یادگرفته ام کی باید برای چه چیزی تلاش کرد بالا و پایین زد دعا کرد اشک ریخت . من بلدم . خوب بلدم دعا کردن و اشک ریخت و خواستن را، از ته قلب خواستن را. خواست یک فعل نیست یک احساس است . یک چیزیست که در لحظه ی از دست دادن آدم حسش میکند. همان لحظه ای که میدانی اگر پلک بزنی رفته دیگر نیست و این نبودن ابدیست. حس آن لحظه همین خواستنیست که من میگویم. آدم وختی جوان است پر است از خواستن . پر است از دعا . پر است از اشک . از امید . وختی آدم جوان است خدا خیلی خیلی خیلی مهربان است . آنقدر که موبایلت همیشه آنتن دارد و مشترک مورد نظر همیشه در دسترس است و اس ام اس ها به وخت بدستت میرسند و هیچ قلبی این وسط به خاطر فقط یک کلمه ای که منتظر بوده بشنود و نشنیده نمیشکند. بزرگ که میشوی ، وختی دیگر جوانه جوان نیستی خدا هم زیاد مهربان نیست دیگر . اینجوریست که یک وختهایی درست همان وختی که یک اس ام اس خیلی مهمی نوشته ای آنتن میرود و وختی می آید به نظرت اصلن دیگر احمقانه است فرستادنش . و بی خیال میشوی  و با یک پوزخند سر و تهش را هم میاوری . حالا قلبی هم شکست این وسط و اشکی هم ریخت انگار نه انگار. این که میگویم انگار نه انگار نه اینکه نشود بعدن درستش کرد ها ! نه ! بیشتر چیزها را میشود درست کرد آنهایی هم که درست نمی شوند برایشان جایگزین هست . یک مدل بالا تر یا پایین تر . مثل همان قبلی یا فقط یک کم بهتر یا بدتر . اما پیدا میشود. یک چیزی اما هست که اگر خراب بشود من توصیه نمی کنم درستش کنی . آنهم رابطه ی آدمهاست باهم . یک رابطه ی خراب شده و رفو شده مثل یک طناب پوسیده است. نه به وخت خطر بدرد چنگ زدن میخورد به خیال نجات و نه به هنگام صعود به قله میشود به کمر بستش نه حتا برای بستن تاب و بچگی و بیخیالی کردن به کار می آید . رابطه های رفو شده میشوند مثل یک طناب پوسیده که باید دوربریزیمشان . باید دور بریزمشان که مبادا روزی به گاهه فراموشی به کمر بسته و باز به واسطه شان به چاه برویم . رابطه های رفو شده همان بهتر که تمام شوند . که نباشند . وختی نباشند یک بهترش را پیدا میکنی. یک سالم و محکم و قابل اعتمادش را . من یک طناب پوسیده ام .یک آدم رفو شده . بگذار و بگذر .تو درد هایت زیاد است ،خدایت فقط یکی . من دردم یکیست و خدایم  هم یکی. اما درد مرا خدای مهربان تری باید ...

پ.ن : محیا ! خیلی خوشحالم میکنی میای اینجا و میخونی و نظر میذاری. مرسی دوستم.

پ.ن : نیمچه روانی عزیز دلتنگ نظرات منحصر به فرد شما هستیم. عنایتی بفرمایید !

   + نازنین ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment تو بِبار()