DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> این نه منم ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


این نه منم ...

داشتم شیر داغ میخوردم تا شاید گلوم از این خشکی و خنجی و حالت چسبیده به هم در بیاد. اولین قلپ رو که قورت دادم یهو یاد مهرداد افتادم نمی دونم چرا . یه بار گفته بود بهم که شیر داغ دوس داره .

بعدش به بقیه فک کردم به این که چی منو یاد کی میندازه .

بوی قهوه ، لباسای قهوه ای رنگای مرده کدر سوهان ناخون اردیبهشت و دنیایِ این روزای من ِ داریوش الی رو یاد من میاره همیشه. چار سال با هم بودیم ولی چنتا تصویر از الی همیشه تو ذهن من واضح و روشنه ، یکیش همون روزیه که داشتیم با ف میرفتیم تجریش و داریوش داشت دنیای این روزای من میخوند تو میدون شیخ بهایی بودیم الی عقب نشسته بود . رسیدیم تجریش الی پاساژ تندیسو نشونم داد و گفت خونه پویا اینا پشت اینجاس.

زیتون تلخ ، کیک آشنا ، هات داگ با پنیر و قارچ ، آهنگای لهراسبی و یه عالمه از ادکلنای مردونه راضیه رو یادم میاره . راضیه بخش اعظم روزای دانشگاه منه. یه موجودی که من نمیدونم چه جوری باید توصیف کنم چقد دوس داشتنی و آروم و خواستنیه . چقد بهم نزدیکه . چقد حسش میکنم. راضیه یکی از اتفاقی خوبه زندگیه منه. اما از راضیه ام چنتا تصویر شفاف هست همیشه تو ذهنم یکیش مال اون روزیه که با هم رفتیم پارک ملت عکاسی کنیم بعد یه دختر و پسر داشتن از رو به رو میومدن پسره یه کوله ی خیلی بزرگ و کیف دختره دستش بود . راضیه برگش گف آهان ببین این خوبه ! همه کیفا رو خودش میاره ! همیشه از پارک ملت که رد میشم این یادم میاد میخندم .

نیاوران ، داروخانه صدف ، گیره کوچولوی مو ، فیل ، رژ گونه اکلیل دار و خط چشم ، ورساچه سفید ، شلوار جینای وحید ، پاساژ رضا ، اشل ، ساسی مانکن و آهنگ دنیای آروم جهان هرجا و هروختی که باشه منو یاد فرناز میندازه. فرناز از اون دخترای گوگولیه از اونا که تو جیب جا میشن ! ینی خودش و لباساش و آرایشش با هم میشه چل کیلو آخرش ! تو تمام این چارسال ، شبای ژوژمان همیشه دلم به فرناز خوش بود! که اگه من دارم فس فس میکنم تنها نیستم فرنازم هس. بعد دقیقن همون موق بهم اس میزد که دوستم ! من همه کارام مونده تو چی؟ منم میزدم می تو ! بعد اس معروفش میرسد ک: وای احساس میکنم من از این ور کارا رو ور میدارم پاس پارتو میکنم ، یکی از اون ور هی کار جدید میذاره ! چرا انقد زیاده آخه ؟؟؟ فرناز سادس خیلی ساده خیلی مهربون. از فرناز تصویر زیاد دارم تو ذهنم ولی دوس ندارم بگمشون. چون بیشترشون مال وختاییه که من حالم خوب نبود و نمی خاستم فرناز بدونه.

صبونه ، نیمرو ، کلوچه گردویی با چایی توی لیوان یه بار مصرف ، آل استار سفید ساق دار و عقاید یک دلقک : مهسا ! مهسا ی آدم متفاوته تو دوستای من. یه کسی که سرش تو کار خودشه . سادس . ساکته . اعتماد به نفسش کمه . ولی انقد خوبه انقد رفیقه که نمیشه ازش نگفت. تنها عضو اکیپ بود که مث من ریاضی خونده بود.از مهسا تصویر زیاد دارم همشم واضحه . یکیش مال همون ترمیه که با هم اخلاق ورداشته بودیم با یه استاد روانی . هشته صب. ی روز بعد از کلاسش با هم رفتیم از بوفه چایی گرفتیم و با کلوچه گردویی خوردیم . حالا هر وخ عطر چایی و کلوچه به دماغم میخوره یاد مهسا میفتم. یاد اینکه به هم قول دادیم هیچ وخ دماغمونو عمل نکنیم . اما مهسا زد زیر قولش. همین تابستونی که گذشت. یکی دیگه از تصویرام از مهسا مال اون روزیه که تو یکی از کلاسای مبانی نشسته بودیم و مهسا از من پرسیده بود نظرم در مورد داشتن ی دوسته چهل ساله چیه ؟ من گفته بودم خیلی خوبه . چهل ساله ها به نظر من بهترین جای زندگی وایسادن . چل ساله ها واسه دوستی فوق العاده ان مهسا اما واسه ازدواج اشتباهن.

روسریای ساتن و ابریشم ، ساعت صفحه بزرگ و مردونه و کیف پولای بزرگ ، آهنگ راهروی علی لهراسبی و همه ی آهنگای رضا صادقی : فاطمه.فاطمه دوسته دبیرستانمه. مث همون روزا پر از شیطونی و سر به هوایی . فاطمه یه کسیه که من همیشه دلم به دوستیش و بودنش و محبتش گرمه .

سیگار و همسترو صدای خش دار و جکای بی ادبی و چایی ونسکافه و ماکارونی و سالاد خیار و گوجه و پیاز حلقه حلقه شده با سس هزار جزیره ! میثم . میثم اتفاقی ترین دوسته منه. ینی انقد اتفاقی انقد یهویی انقد عجیب که هنوزم بعد از پنج سال هر وخ حرفامون ته میکشه یکیمون میگه : فک کن اگه اون روز اونجوری نمی شد الان ما هیچ وخ با هم دوس نبودیم ! میثم مث دریاس. یه وختایی آروم و خوب و دوس داشتنی یه وختایی طوفانی و داغون . اونقد داغون که دو سه بار تا حالا با هم دوای بد کردیم و حسابی زدیم به تیپ و تاپ هم و به " اصلن دور منو خط بکش دیگه " رسیدیم  و دوباره بعد از چن ماه با یه اس ام اس تبریک تولد یا عید با هم آشتی کردیم. میثم خیلی خوبه خیلی. انقد خوب که وختی همین اسفند دوسال پیش به من زنگ زد و من بهش گفتم الان نمیتونم حرف بزنم و قط گردم یه رب بعد زنگ زد که چی شده ؟ چرا صدات اینجوریه ؟ بعد من وایساده بودم وسط خیابون و عر زده بودم و با گریه و صدای خفه شده گلو واسش تعریف کرده بودم .از میثم دو تا تصویر واضح هست تو ذهنم یکیش مال همون چنج ساله چیش که نشسته بود پشت میزش و من بهش اصرار میکردم که قبول کنه این بسته رو از من و اون یه لحظه فقط یه لحظه با چشمای درشت سیاهش و اون مژه های بلند و برگشته به من نگا کرد و گف باشه اما اگه نیومد ببره ...منم نگاش کردم و گفتم مال خودتون. بعدترش بهم گف اونقدی که تو دوسش داری دوست نداره مگه نه ؟ و چقدر خوب میفهمید درد توی این سه تا کلمه رو: او دوستم ندارد. یه تصویر دیگه که ازش دارم اون روزیه که رفته بودم از همستراش عکس بگیرم و نشسته بودیم و چایی و سیگار و پفک نمکی و محمد هم بود. همسترش تو دست من وول میخورد و من بهش پفک نمکی میدادم و قربون جوییدنش میرفتم ک محمد ی چیزی گفته بود . من یهو چشمام پر شده بود و چونه ام لرزیده بود و اشکام اومده بود .همسترو پرت کرده بودم رو پای محمد و رفته بودم توی اتاق و میثم آمده بود و هی سوال پیچم کرده بود و من هی اشک ریخته بودم و میثم عصبانی شده بود و زده بود توی گوشم و داد زده بود خاک بر سر الاغت ! ومن انگار یک هو خواستم که دیگه الاغ نباشم.

میخاستم این لیستو ادامه بدم همین جوری اما نشد . ینی یهو در حال ظرف شستن به یک بینش عمیقی از زندگیم رسیدم که به نظرم اومد اونو الان اینجا بنویسم. یاد یه تیکه از دیالوگای درباره الی افتادم . مستحضرید که این فیلم از لاولی های منه اصن یه جور خاصی به دلم نشسته . یاد اونجاش افتادم که امیر میگه : از دید من و تو خلاف نیس! تازه خیلیم خوب کرده اومده ! اما یه دقه خودتو بذار جای این پسره ! همش می شه خلاف ! از پول انداختن تو صندوق صدقات بگیر تا ظرف شستن و جارو کردن ...

بعد یاد چند شب پیش خودم افتادم که ازم پرسیده بود : تو زندگیت چی کم داری که بقیه دارن و تو نداری ؟ و من هیچ جوابی نداشتم.بعد همین الان با خودم کر کردم از دید تو از دید بقیه اس که همه چی کامله و هس . خوبه . من ولی اصلن انگار خودمو تو این زندگی نمیبینم. خودمو جدا از چیزایی که دارم میبینم . انگار اینا مال من نیس! من قرار نیس با اینا به جایی چیزی برسم ! اصلن انقد خودمو تنها و جدا شده و جامانده می بینم که همه ی این داشته ها همه ی این چیزایی که به نظر همه خیلی خوبه خیلی زیاده کافیه برای رضایت از زندگی رو من نمیبینم. نمی خام . حس نمی کنم . انگار نمیخام این باشم. می خام خودم باشم اما اینی که هستم نباشم. ینی احساس میکنم این دختری که چن ماهه دیگه بیستو سه سالشم تموم میشه و داره لیسانس گرافیکشو میگیره و یه عالمه دوستای خوب  داره . ی زندگی آروم داره مامان باباش هستن و همشون سالم و سلامتن  من نیستم ! من نباید این باشم ! انگار نشسته باشم با عینک سه بعدی فیلم ببینم . همش فک میکنم خیلی شبیه واقعیته اما واقعی نیس! می فهمی چی میگم ؟ یک جور از خود بریدگیه انگار ...

 

   + ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸
comment تو بِبار()