DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> سام فکتز ا باوت می - در گلوی من ابر کوچکیست...


سام فکتز ا باوت می

1- همیشه فک میکردم نمیخام مث اون باشم . اصن نمیتونم باشم ! و حالا شاید نتونم به کسی بگم اما خودم ، تو روشن ترین و واضح ترین تیکه های روحم میتونم این واقعیت تلخو به خوبی درک کنم که باهاش مو نمیزنم. فرقمون شاید فقط جراتیه که من ندارم . ترسه . فرقمون شجاعتِ شکستن و رفتن و به فقط خودم فکر کردن و نجات دادن خودمه که من ندارم و اون داشت.

2- یک جدالی هس در درون من برای جدی گرفتن خودم و اهمیت دادن به خودم و خودمو تو بشقاب گذاشتن با خودمو ول کردن به امون خدا و تو کوچه بزرگ شدن ! و هر شب و هر روز باهاش درگیرم و نمی دونم چرا بیخیال نمیشم .

3- نه اینکه آدم بدی باشما اما خوب هم نیستم .

4- همین الان یهو دلم خاس فردا صب برم یه پارکه بزرگ و شلوغ و تمیز. اول صب . مث پارک نیاوران یا پارک ملت . بعد همین جوری بشینم مردمو نگا کنم . تا شب بشه . دوس ندارم تنها باشم . دوس دارم با یکی باشم که جنسش مث جنس خودم باشه ... شاید الی مثلن . به نطرم الی ام مث من جنسش از درده. دردی که من نمی دونم مال از دس دادنه یا مال بدست نیاوردن... الیم به نظرم مث من دائمن در نوسانه بین "خواستنه دوس داشتن کسی با ماکزیمم توان" و "خواستن عمیقه تنهایی و تنها ماندن ". خونش کرجه ولی . نامردیه بگم پاشو این همه را بیا تا بریم مردمو نگا کنیم و چارتا چِرت من بگم چارتا چِرت تو و الکی هر و کر کنیم و تمام .

5- از تنها موندن با خودم از به خودم فک کردن از عمیقن به خودم فک کردن میترسم . احساس می کنم یه جایی در دوترین نقطه ی در دسترس ، از خودم وایسادم و اصلن میخام نبینمش . میخام خودم باشم و خودم نباشم .

6- بعضی آدمها ، فکر میکنند که وختی از گذشته حرف میزنی وختی هنوز عمیق ترین حسرت زندگیت آنست که گذشته ای داشتی چنین و چنان . لابد ، لابد که حسرت مثلن رابطه هاست . آدمهاست . حسرت نگاهاست و لبخندها و ضربان قلب ها . حسرت خنده هاست . ولی اینجوری نیست به خدا . من وختی میگویم گذشته، وختی میگویم پارسال میگویم ترم سه می گویم ترم شیش من غلط بکنم دلم برای آدمهای آن روزها تنگ شده باشد . من اگر هنوز حسرت عمیق زندگیم که فکر می کنم تا دم مرگ هم همراهم باشد حسرت تکه های خودم است که جاماند توی همان روزها . شنیده ای حسین پناهی توی یکی از آن دردنامه هایش میگوید من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم ؟ اینو اگه بفهمی منو میفهمی . گذشته رو میفهمی . آدمها که رفته اند . بای گانز ویل بی بای گانز . یک کسی وختی مسیر زندگیش را از من جدا کرده اگر بی اینگ ویت می وازنت ایناف خب اصلن خوب کرده که رفته . من اگر دردی دارم که باید با هَو بین در باره اش جمله بسازم درد همین تکه تکه از دست رفتنم است . ینی یک اتفاقی که در گذشته افتاده و تمام شده اما تاثیرش تا الان که دارم با تو حرف میزنم مانده .

7- بعضی آدمها هستند که دلم میخاهد یک گوشه ای گیرشون بیارم نه اصلن وسط یه جمعی ، ترجیح میدم دوستای صمیمیش و همکاراش و همه ی اونایی که فک میکنن عجب آدم پرفکتیست این یارو ، هم باشن و درست وختی که فکر میکنه بخاطر چیزایی که قبلن بینمون بوده الان باید به من اهمیت بده یا نده ، تو چشماش نگا کنم و بگم : شما اکنون با جوانان ناز کن ! با ما چرا ؟

والا!

   + ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment تو بِبار()