DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> فرق آدمها به جایگاه نیست به شخصیت است جانم ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


فرق آدمها به جایگاه نیست به شخصیت است جانم !

فک کن رفته باشی عروسی بعد تو هاگیر واگیری که داری با دوستت سر چاک لباست و گوشوارت که پشتش نفهمیدی کی افتاده و رنگ پنکیک و سایه ی چشم بحث میکنی یهو چارتا از معلمای دبیرستانتو ببینی! من ک خفقان گرفتم و با چشم و ابرو به آزی اشاره کردم که هیس بذا اینا برن بعدن من بهت میگم که چاک لباس من بدتره یا قد پیراهن تو! حالا لا مصبا نمیرفتن که! منم تا تونستم پشتمو کردم بهشون و خودمو با تا کردن شال و مانتوم مشغول کردم! اونا رفتن و منو آزی داشتیم آخرین قر و فرامونو درس میکردیم که ییهو ناظممون اومد تو! و خب منو شناخت و منم سلامو اینا! البته این ناظممون خیلی گوگولیه و تقریبن همسایمونه من زیاد میبینمش. بعدش رفتیم تو سالن و نشستیم و من داشتم برا آزی توضیح میدادم که اون که کت دامن بادمجونی پوشیده معلم هندسه مون بود و همش میخاس حال منو بگیره و اون یکی معلم زیستمونه چقد با چتری باحال شده! اون که کت دامن سفید پوشیده و موهای کوتاه داره معلم عربیمون بود  و همیشه ما با هم کل داشتیم .اون یکیم معلم ریاضیمونه و خدایی باحال ترین معلمیه که من تا حالا داشتم و اینا و همینطور که داشتم اینا رو تعریف میکردم یهو دیدم ای وای معلم ریاضیمون داره میاد طرفم ! منم مث برق از جام پریدن و رفتم جلوشو گفتم سلام ببخشید من داشتم خودم میومدم و اینا! خلاصه رفتم و با جمع معلما احوال پرسی کردم و همشون کلی شاد شدن و معلم عربیمونم گف من تو رو هیچ وخ یادم نمیره از اون بچه پررو باحالا بودی! معلم هندسمونم گف آره از اون حاضر جوابا بود ولی درسشم خوب بود! خلاصه پرسیدن که چی میخونیو چیکار میکنیو اینا . منم گفتم و بعد برگشتم سر جام ولی تا آخر شب همش حواس این معلم هندسه مون بهم بود. سر کلاسشم لامصب همیشه حواسش به من بود و منتظر بود یه لحظه من با فافا بحرفم تا صدام کنه پای تخته! خلاصه که عروسی صمیمی ترین دوست دوران مدرسم که از دوم دبستان با هم دوستیم و از قضا ی دانشگاهم میرفتیم با هم خیلی خیلی خاطره انگیز تر از اونی که فک میکردم شد! ایشالا ک خوشبخت باشی دوس جونم!

خب به سلامتی امروز نهم فروردین بود و من هنوز هیچ حرکتی در راستای پایان نامم نکردم.

امروز شونزدهم فروردینه. ینی بود. تقریبن 20 صفه از پایان نامه مو تایپیدم و ایشالا تا بیستم فصل اولمو میبندم و میبرم میترا بخونه. بعدش باید یکم بشینم سر اتودام و سر و سامونشون بدم. هی میخام برم ازشون پرینت بگیرم تنبلی میکنم. شاید فردا برم. البته اگه نخام با لیلا برم واسه ثبت نام کلاس زبان. از شانس گندمون این ترم فقط یه کلاس تو level ما هس و اونم ساعت یازده صبحه! ولی امشب اس ام اسی با لیلا به این نتیجه رسیدیم که بریم . بهتر از اینه که مدرک قبلیمون اکسپایر شه و مجبور شیم دوباره اینترویو بدیم. تازه بدتر از یازده صبح بودنش اینه که هر روزه و من بشدت دوس داشتم سه روز در هفته میبود. دیگه اینکه دوباره دارم رژیممو با جدیت ادامه میدم و میخام تا 20 اردیبهشت بشم 48 . این هفته ای که میاد دوشنبه مهمون داریم خونمون و چارشنبش میخام با هـ برم یونیشون با استادشون راجبه پایان نامم بحرفم . و یه جایی هس که من نزدیک یه ساله میخام برم و هر بار به قول فرناز سپلشک افتاده و نشده. حالا اگه بشه آخر همین هفته ای که میاد میرم. دیگشم اینکه باید برم بانک و یکم قرضو قوله هامو صاف کنم! هنوز برای اتاقم تابلوهایی که میخاستمو نکشیدم . رو میزیمم عوض نکردم.

پاورقی های پایان نامم تایپ نکردم! الان چشمم افتاد به پایان نامه ی مینا که بغل دستمه! یهو یادم افتاد.

از سیزده بدر به خاطر تاب بازی کردن تو هوای سرد و همزمان مکیدم لبم و کندن پوستش ، لبام خشک شده به شدت و خوبم نمیشه. آهان راستی امسال بعد از خیلی سال ! سیزده بدر رفتیم به دامان طبیعت. حالا از من نخاین که بگم عالی بود و خوش گذشتو اصن یه چیزی بود عجیب! من اصولن از بیرون رفتن اونم با خانواده و فک و فامیل زیاد حال نمی کنم. و بشدت هم از باغ و بوستان فراریم چون پوستم به سرعت به خاک و غبار حساسیت نشون میده و خارش میگیره و قرمز میشه. حالا فک کن رفتیم باغ هـ اینا ! من که از جام تکون نخوردم و تمام مدت آفتاب گرفتم و منت کشیدم تا یکی بیاد باهام یه دس حکم بازی کنه ! از اول قرار بود با مهندس بازی کنیم  اما نیومد. علیرضا هم که نشست به کتاب خوندن بابامم که جو باغداری گرفته بودش و مشغول آبیاری و تمیز کاری بود. این هـ ی خنگم که حکم بلد نیس! صدبار یادش دادما باز یادش میره. پسرا هم که برا خودشون رفته بودن یه جای دیگه. خلاصه ناکام شدم و نشستم با یاسین پفک نمکی و کرانچی فلفلی و چیپس خوردم ! این یاسین مث بنز از کرانچی فلفلی میترسه ! ینی فک می کنه چون روش نوشته تند و آتشین الان بخوره آتیش میگیره ! همش حواسش بود دسشم نخوره بهشون ! چارسالشه ! به باباش رفته دیگه ! ینی این مهندس با چنان چندشی به من و هـ که در حال خوردن کرانچی فلفلی بودیم نگا میکرد انگار داریم مور و ملخ میخوریم خام خام ! والا ! مهندس مسخره ترین مردیه که من تا حالا دیدم ! یه عالمه چیز هس که دوس نداره و نمی خوره ! فلفل دلمه ای نمی خوره ! سیر و موسیر میخوره ! پیاز خام نمی خوره ! خدا نکنه فلفل از بغل یه چیزی رد شه ! عمرن اگه لب بزنه بهش ! یه غذایی یکم ترش باشه نمی خوره ! خلاصه فیلمیه واسه خودش! هر دفه ام که من سس سالاد درس کنم اون برا خودش مایونز خالی میاره سر سفره ! اصن یه بار با هم بحثمون شد سر سس! البته خدایی خیلی مرده خوبیه و ما کلن با هم شوخی داریم  !

بعدشم مامانم اینا روی آتیش آش رشته پختن و بعد از تناول آش و اومدن پسرا و عکس دسته جمعی انداختن کم کم عزیزان رضایت دادن که جم کنیم بریم . و بعد چون من از صب سر مهندسو خورده بودم که باید منو ببری خونه مامانت اینا تاب بازی اون بیچاره ام به خاطر تاب بازیه من و البته قلیون کشیدن خودش مارو برد اونجا . منم حسابی تاب بازی کردم و حالشو بردم. خیلیم شلوغ بود خونشون! کل فکو فامیل اومده بودن اونجا. وختی رو تاب بودم و بچه ها و مامان باباهاشون یکی یکی میومدن سوار ماشینشون میشدن و میرفتن کلی با خودم حال کردم که لازم نیس فردا برم مدرسه و دلشوره ی درس و مشق داشته باشم!

آهان راستی مسودی بود استاده یونیمون ، گفتم میخام برم بهش یه چیزایی بگم ، رفتم گفتم . ینی الهه هی گف نرو این لیاقت نداره و اینا اما الهام گف برو به خاطر خودت برو نه به خاطر لیاقت داشتن یا نداشتن اون. منم رفتم و بهش گفتم حالا میدونی پرو خانوم برگشته چی میگه ؟ میگه اوووو! من اصن یادم نبود همچین اتفاقی بین ما افتاده ! الان که گفتی یه شبحی از اون روزا اومد تو ذهنم! ینی به قول الهه می خواستم بگم گ.ه نخور تو دیگه ! اگه شبح شده واست برا چی هنوز پشت چشم نازک میکنی و جاسوسی منو از دوستام میکنی؟ واسه چی اولین جلسه سر کلاست زرتی بحث ترم هفت و منو وسط کشیدی؟ اما هیچی نگفتم. یدونه از اون لبخندای دیمن تو سریال ومپایر دایریز تحویلش دادم و خدافظی کردم. واقعن چقد بعضی آدما بی لیاقت و عوضین ! البته اینجور آدما که شامل نصف بیشتر آدما میشه ، به قول محدثه به لگن خاصره ام هستند! و به همین دلیل اون روز بعد از این حرفا با بروبچز رفتیم دو نی نی و دوتا چیپس و پنیر و سیب زمینی و پنیر سفارشی گرفتیم و تهشو در آوردیم و در مورد پایان نامه هامون با هم بحث کردیم .

   + نازنین ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
comment تو بِبار()