DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از این تصمیمه بیهوده چه چیزی قسمتم بوده؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


از این تصمیمه بیهوده چه چیزی قسمتم بوده؟

فک کن نشسته باشی پای لب تاب  همین جوری به ی چیزی فک کنی و چشات یهو پر از اشک بشه! خوب خیلی خود درگیر باید باشی دیگه! نشستم وسط مثلن اتودای پایان نامم . و فکر میکنم به اینکه گفته بود اشتباه کرده از شهرستان زن گرفته و زنش ساکت است هیجان ندارد باحال نیست. گفته بود زنش مومنه.و به من گفته بود صورتی بهت میاد خوشگل شدی! گفته بود میخاسته بهم بزنه وختی عقد بودند دخترک همدانی گریه کرده و از آبروی رفته اش گفته و خب دلش سوخته برای دخترک و طلاقش نداده. گفت آشپزیش خوبه مهربونه آرومه اما من هیجان میخام! به من میگفت بیا با هم رفیق باشیم و من گفتم نه. بهش گفتم  مثلن فک کردی همه ی زندگی های دیگه خیلی بهشته؟ هرکس یه دردی داره دیگه! به زندگیت برس. و دلم خیلی سوخته بود برای دخترک همدانی بیچاره.

نشسته ام قارچ و لوبیای سبز بخار پز شده میخورم و با خودم فک می کنم کجای گریه های من رسیدی تو به داد من؟ آنوخت قارچ توی گلویم گیر میکند و من عقم میگیرد از این همه فکرهای مسخره ام. بعد هم میخاهم اصلن فقط به مقدمه ای بر تصویر سازی کتاب کودک نادر ابراهیمی فکر کنم که خداییش چقدر خوب است و ای کاش موضوعم هنوز بررسی تصویر سازی کودک از بعد روانشناسی بود. این نادر ابراهیمی خیلی آدم کاردرستی بوده. حیف که کتاب به این خوبی فقط یک بار آن هم پاییز 67 چاپ شده و خب من خیلی خوش شانس بودم که داداش خوره ی کتابم میدانسته توی زیر زمین کدام پاساژه میدان انقلاب میشود از این عتیقه ها پیدا کرد.

رفته بودم یونی برا پایان نامه ها و باز مسودی رو دیدم. وسط هرو کرمون یهو همه بچه با هم گفته بودند عشقت! و خندیده بودند. میخاستم بروم و خصومت شخصیم را حل کنم باهاش. به بچه ها هم گفتم اما نشد. ینی تا دم در رفتم دنبالش و یکهو اکرم آمد و خب من نرفتم. بعد از ظهر که فقط منو الی و الهام مونده بودیم به الی گفته بودم بذار برم بهش بگم! نیشگونم گرفته بود که گمشو! چی میخای بری بگی؟ و یکهو مسودی آخر دفاعیه مونا یا شایدم مینا نمی دونم من آخر اسم این دختره رو یاد نگرفتم گفت بعضی شاگردا هیچ وخت از یاد آدم نمیروند! الهامو الی خندیده بودند که تو ام یکی از همینا هستیا. خب مسودی یه بار خودش گفته بود که تو شونزده سال تدریسش فقط یه نفر بوده که نتونسته با متد کاریش کنار بیاد و اون من بودم. به الی گفته بودم فقط میخام برم بهش بگم بابا تو خوبی ! مشکل از منه. و واقعیت هم همین بود.

میخاستم برم بهش بگم آقاجان تقصیر شما نبود. یک وختهایی از همه طرف به آدم فشار می آید و اعصاب آدم ریز ریز میشود و این جور وختها آدم فقط دنبال یک راهه فرار است دوس دارد باره یک چیزهای نه زیاد مهم از دوشش برداشته شود. کلاس تو یکی از آنها بود! همین! من فقط نمی توانستم آنقدر که تو میخاهی باشم و کار کنم و متمرکز باشم و متنفرم از اینکه یک جایی بروم و الکی بروم و خودم و دیگران را مسخره کنم. و اصلن بیشتر از همه ی اینها من از چرت گفتن و چرت شنیدن بیزارم. خب کلاست هر دوی اینها را داشت. و من خیلی متاسفم که اولین و آخرین برخورد ما با هم توی داغون ترین شرایط من اتفاق افتاد و باعث شد من خیلی گستاخ به نظر بیایم.

نزدیک عید است . خانه یمان بازار شام و تمام وسایل من وسط هال و منتظر رسیدن موکت جدید برای کف اتاقها و خشک شدن کاغذ دیواری ها . من نشسته ام کف اتاقم روی موکت کهنه ی شسته شده و فکر میکنم این دیوارهای لخت شیش تا تابلو میخاهد. شیش تا بیست در بیست. و یک آینه با قاب یاسی. و من چقدر متنفر بودم همیشه از یاسی. و حالا دیوار های اتاقم نصفش یاسی شده و نصف دیگرش کرم با گلهای ظریفه یاسی و آبی ! و حتا یک تونیک یاسی هم توی کمدم آویزان است. و من عوض شده ام.

من دیگر فقط کمی شبیه آن نازنینه بیستو یک ساله ی همیشه غمگینه همیشه پر از دلتنگیه پر از اشکم. پارسال همین موقعها بود که دلم میخاست سر به تن هیچ کس نباشد و اصلن همه برود بمیرند و من هم ! یادم هست که نشسته بودم رو تختم و لب تابم روی پایم بود و چون چند روز بود دستو پاهام گز گز میکرد علائم ام اس را سرچ کرده بودم و وبلاگهای ام اسی را پیدا کرده بودم و از تو لینک هایشان رسیده بودم به مهرداد زندی و نشسته بودم به خواندن و اشک ریخته بودم* ! و برای مهرداد کامنت گذاشته بودم و با هم رفاقت کردیم! بعد هی خواندم و بیشتر خواندم و آیدا را خواندم و بهمن را . و دنیا دیگر آنقدر ها هم با ارزش نبود. آدمها هم. به این فکر کرده بودم که یک کسی بود که من دوستش داشتم بیشتر از هرکس و هرچیزی و حالا نیست و البته قسمت غم انگیزش نبودنش نیس! نخاستنش است. اینکه یک کسی را بخاهی و بعد او تو را نخاهد و برود و یک جوری برود که انگار اصلن همچون تویی نبوده در زندگیش ! اصلن انگار او نبوده که تو را از وسط دنیای خودت کشیده بیرون که با هم باشید و رفاقت کنید و بخندید! انگار همه چیز را فقط تو خواسته بودی! با خودم فکر کرده بودم رفته که رفته! به درک که رفته. به درک خودش و همه ی خاطراتش. خودش و همه ی حسی که من داشتم. به جهنم. همه ی اینها را انگار ریختم درون یک اتاق توی خانه ی قلبم و درش را قفل کردم. کلیدش را هم قورت دادم. شدم یک نازنین دیگر. که دیگر نه برایش کسی مهم است و نه چیزی. به این فکر کردم که یک چیزی درون من شکسته خرد شده به یغما رفته . مهم نیست ولی. زندگی کردم. روزمرگی کردم. دانشگاه رفتم. کلاس زبان رفتم. سایت ساختم انیمیشن ساختم عکاسی کردم کلیپ ساختم اما دیگر هیچ وخت هیچ وخت گوشه ی جزوه هایم چیزی ننوشتم.

و حالا اینجا نشسته ام و به این فکر میکنم که بلخره یک سال گذشت و بلخره همه چیز تمام میشود. و حقیقتش را بخاهید یک چیزی هست که خیلی اذیتم میکند و من هنوز انقدر شجاع نیستم که حتا بتوانم بنویسمش!

*گریه کرده بودم چون فکر میکردم غمگین تر از من حتمن هیچ کسی نیست و بعد مهرداد را پیدا کرده بودم و آیدا را و بهمن را و دیده بودم هستند کسانی که حتی نمی توانند راه بروند یا طبیعی نفس بکشند ولی مثل من نیستند و مطمئن شده بودم که بله غمگین تر ازمن و به عبارتی بدبخت تر از من هیچ کس نیست! و برای این همه تنهایی خودم گریه کرده بودم. نه برای مهردادی که همین دو ماه پیش ازدواج کرد و یا آیدایی که دارد لیسانسش را میگیرد و یا بهمنی که این روزها آکادمی را انداخته توی وبلاگش.

   + ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
comment تو بِبار()