DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> چرا سیب ؟ چرا سیب سبز؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


چرا سیب ؟ چرا سیب سبز؟

پیرزن هشتادو چند سالش بود. زال بود با چشمان خاکستری. من نوه اش نبودم. دوستم داشت ولی. میگفتند جوان که بوده سیگار میکشیده ، سیگار برگ داشته توی جعبه ی فلزی . خودش یک بار گف از آن مادر ق... ها بودم! حواسش جمع بود و مهمان نواز بود و دلسوز و دست و دل باز. سهم لواشک ترش من هرسال محفوظ بود پیشش. اسکناس درشت عیدی لای قرآن هم. و آن نان نخودچی های نرم و شیرین. پیرزن زال بود و یک چشمش نمیدید و غذایش اندازه یک گنجشک. غصه میخورد. غصه آن نوه اش که چرا زنش را طلاق داده و تمام دارایی اش را ب حساب مهریه به دخترک داده و حالا توی سی و چند سالگی باید از صفر شروع کند. غصه ی پسر بزرگش را که بقیه خواهر و برادرها بایکوتش کرده اند. غصه ی آن یکی نوه ی زیبای جوان دوست داشتنیش را که شب قبل از عروسیش ماجرایی پیش آمد و عروسی بهم خورد. غصه ی آن ته تغاری دختر بزرگش را که سی سالش شده و به همه خاستگارانش نه میگوید و انگار نمی ترسد که تنها بماند. غصه میخورد. حتا غصه میخورد که بعد از مردنش دختر بزرگش که این همه سال با هم زندگی کرده اند تنها میشود... پیرزن توی دلش غصه زیاد داشت و حالا سه روز بعد از مردنش آمده به خواب بچه هایش و شاد است و سرحال و اصلن فکر کنم دوتا چشمش میبیند و دیگر غصه هایش تمام شده اند.

امروز رفتم یونی. دفاعیه بود. کارای تندیس عالی شده بود. عالی. سمانه ام یه سری پوستر تبلیغاتی کار کرده بود که محشر بود. کلاژ سه بعدی با مواد غذایی. خیلی عالی بود کارش. کارای تندیسم که بیلبورد تبلیغ مواد غذایی بود و خیلی ایده هاش عالی و فانتزی و باحال بود. نوزده شدن دوتاشون. کارای چرتم داشتیم. مثلن کاره فریده واقعن در حد کارای ترم دو یا سه بود. خیلی ضعیف بود. اونوخ مسودی که خودش استاد راهنماش بود ب جای دفاع برگش گف آره کارات خوب نیس خیلی ! جای کار داره! خب نابغه پس چرا بهش وخته دفا دادی؟ خلن همه به خدا. بعدشم اینکه سالن آمفی تائتر خیلی سرد بود و از اول تا آخر منو آزیتا چسبیده بودیم به شوفاژ. ولی در کل خوب بود خیلی بدردم خورد. چون دیدم حتا تو جلسه ی دفا هم ممکنه استاد مهم ترین درگیریش این باشه که چرا کادرتو افقی انتخاب کردی؟؟؟ ینی مثلن به نظر استاد میشه بیلبورد و عرشه ی تبلیغاتی رو عمودی طراحی کرد و خیلیم خوب خواهد شد! کلن استادای ما خیلی خلن. یه بار من بسته بندی طراحی کرده بودم واسه آب میوه بعد یکیش آب سیب بود. سیبه هم سبز بود. اونوخ همین مسودی در انتقاد به کار من برگشت گفت خب! حالا چرا سیب؟ چرا سیبه سبز! ینی من هنوز که هنوزه نمی دونم داش شوخی میکرد یا جدی میگف.

بعدشم رفتیم تو سایت و مث که امروز روز ثبت نام ورودی جدیدا بودو همشونم با باباشون اومده بودن. چه باباهای خوبی واقعن . یکمم رفتم پیش خانوم موذن جونم و خانوم موسوی و با هم حرف زدیم. بعدشم آزی گف بیا بریم آسمان ونک حراج زده و چیزاش خوبه. مام رفتیم و یه سری مغازه ها واقعن جنساشون خوب بود. یه سری مانتو های بافت و پالتو اینا بود که مانتوها 18 و 24 و پالتو ها از 30 تا 50  بود. منم که از خونه خالم اینا رفته بودم یونی و پول نبود باهام. آزیتای خنگم کیف پولشو جا گذاشته بود. حالا شاید فردا بریم بخریم.

بعدشم دیگه ساعت 5 بود ک رسیدم خونه و یکم ناهار خوردم و رفتم حموم و منیر زنگ زد و غرغر کرد درباره دفاعیه ها و گف مثکه قراره این دختر جدیده که من نمیدونم چ جوری هیئت علمی شده دیگه تو همه ی دفاها باشه. خداییش خیلی چرت میگه. امروز به همه گف کارت خیلی چیز خاصی نیس! ما دیدیم از اینا. مسخره

از زمستون متنفرم. وختی میخای بری بیرون باید صدتا لباس بپوشی وختیم بر میگردی باید یه عالمه لباسو در بیاری از تنت و جم کنی. الان من حال نداشتم لباسامو جم کنم هر جا یه چی افتاده. بدرک

هی میخام به لیلا اس بزنم نمیشه. رساله ی مینا رو گرفتم بخونم ببینم باید چی بنویسم واسه اینا! میترام که باباش به لقالله پیوست حالاحالاها فک نکنم بیاد یونی. این دو هفته ام که من نرفتم دانشگا تهران. مهم نیس میرم حالا تز دکترا نیس که بابا! ی پایان نامه زیقیه دیگه!

 پ.ن: رهام جان حاجی بی زحمت یه سر برو تنظیمات عمومی وبلاگت اون کد امنیتی رو غیر فعال کن من نمیتونم نظر بذارم برات. ثبت نمیشه!

 

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()