DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نات تو بی لیزی انی مور - در گلوی من ابر کوچکیست...


نات تو بی لیزی انی مور

دیشب فک کنم ساعت چار بود که خابیدم و شیش بیدار شدم و یه ده دقه مدیتیشن کردم که باید چیکار کنم الان خب؟ بعد رفتم صورتمو شستم و دیدم بابام میخاد چایی دم کنه و پرسید که منم میخورم یا نه منم گفتم اگه تا ده دقه دیگه حاضر شه آره میخورم. ی تیکه تست آفتاب گردون برداشتم و اومدم تو اتاقم و حاضر شدم. موهامم سفت با کش بالا بستم و خب هنوز سرم درد میکنه! اول از همه معرفی نامه های یونی رو ورداشتم بعدش کارت ملیو پولو اینا. تن تن لباس پوشیدم و سویی شرت ورداشتم که اگه ! سرد بود بپوشم. و خب میدونی سر کوچمون که رسیدم برف شرو شد! میخاستم خیلی شیک برگردم خونه و کلن کنسل کنم رفتنمونو اما گفتم بیخیال میخام برم انقلاب ایشالا اونجا هوا خوبه ! نُه اینا شایدم ده بود که با ر رسیدیم جلو فرهنگستان و رفتیم دیدیم که بله ! اینا دیدن بچه ها هی میان اینجا واسه سرچ منابعو اینا شاخ شدن میگن باید عضو شین واسه استفاده از امکانات! کلیم مدارک میخاستن دختره میگه پرینت انتخاب واحدتو بیار که من ببینم پایان نامه داری این ترم ! ینی مثلن به ما میومد که هلاک خوندن مقاله های دری وری تجزیه تحلیل آثاری که خودشون دری ورین باشیم برا پر کردن اوقات فراغتمون ! اونم ساعت دهِ صب! نمیدونم واقعن چ فکری کرده بود با خودش که برگش گف اصن دانشکده هنر دانشگاتون کتابخونه داره ؟؟؟ گفتم آره بابا داریم ! گف پس بیا این بروشورا رو ببر بگو بزنن رو بردتون بچه هاتون با مدارک بیان اینجا که چیز نشن مث شما ! ما چیز شده بودیم!!!

بعد رفتیم مترو و بعدش دانشگا تهران. اول رفتیم در پنجا تومنی! که مرده گف نمیشه که خانوم از اینجا بری تو! برو در شونزه آذر! رفتیم اونجا و حراستشون میگه اون ساختمون بلنده رو میبینی؟ اون که آنتن بلند داره ! اون اون اوناهاش! اونه کتابخونه مرکزی! به قول ر انگار مثلن ساختمونه داش در میرفت این انقد گف اوناهاش اوناهاش! خلاصه رفتیم اون در و باز حراستش گف نمیشه برین کتابخونه مرکزی فقط به ارشدا سرویس میده! بعدش داشتیم میومدیم میگه حالا برو در پایینی در مهمانه! شـــــــــــــــــــاید راتون دادن! رفتیم در مهمان آقائه هی میگه کارت ملی داری ؟ کارت دانشجویی داری؟ گواهی نامه داری؟ شناسنامه داری؟ همه مدارک اثبات هویت منو میخاس بگیره که من یه دقه برم کتابخونشونو ببینم فقط! خلاصه کارت ملی مو دادم بهش و یه چیزی شکل ژتون! داد بهم و مام کلی را رفتیم تا رسیدیم به کتابخونه  دوباره اونجا مرده میگه معرفی نامتو بده کارت شناسایی بده! چه خبره واقعن فک کردن؟ همینه که ما پیشرفت نمی کنیم دیگه! واسه یه سرچ منابع کارشناسی فقط باید انقد بدبختی بکشی! آخرشم اون خانومی که قرار بود معرفی نامه هامونو امضا کنه گف فقط دوبار میتونین بیاین تا آخر تابستون اینجا ! الان یه ساعت تا دوازده و بعدشم دوساعت تا سه وخ دارین به نظر من برین یه روز دیگه بیاین که به یه کاری برسین حداقل. دیگه مام گفتیم باشه و برگشتیم. حالا از اونموقع دارم حساب میکنم که من هفته دیگه کی را بیفتم که هشتو نیم اونجا باشم؟ از خونه ما تا نزدیک ترین ایسگاهه مترو در بهترین حالت 40 دقه راهه! :- (

بعدش ر امروز برام یه شالگردن خیلی خوشگل خیلی خوشگل خیلی خوشگل ! بافته بود و آورده بود که من هنوزم نمیدونم باید چ جوری تشکر کنم به خاطرش. ینی احساس میکنم به قد تموم دونه هایی که بافته ام اگه تشکر کنم کافی نیس. خیلی الان خوشالم. مرسی دوس جونم .

اومدم خونه و اول یکم با این آزی لامصب چت کردم و کلی دری وری گفتیم بهم. اونم حسابی ناامید شده از زندگی!:- ( بش گفتم از سوده خبر داری؟ گف یه چن بار زنگ زدم جواب نداد بعدش اس داده که من خوبم سرم شلوغه خودم باهاتون تماس میگرمو اینا. سوده کمتر از چهل روز پیش باباش فوت کرد. سرطان داش. بعدش من نمیدونم چرا این مدلی شده. ما کلی بهش زنگ زدیم برای مراسم هفتم و اینا جوابمونو نداد اونوخ فرداش اس داده ب آزی که مراسممون دیروز بوده و من نمیخاستم تو زحمت بندازمتون. کلن این روانشناسا یه چیزیشون میشه ! (نو آفنس نگار جان" آ مثله کلمه" البته !) البته سوده روانشناس خالص نیس. ینی ارشد داره روانشناسی شخصیت میخونه ولی کارشناسی فیزیک خونده . به خاطر همون فیزیکم اصن فک کنم تعطیل شده! همشم به من میگه تو خیلی استعداد داری تو خیلی الی تو خیلی بلی ولی بیا گروه درمانی و اینا ! من آخر نفهمیدم چمه!

غروبی شکیبا بهم اس داد! ینی اس داد که تو نازنینی؟ منم اس دادم که آره من نازنینم تو شکیبایی ؟ من شمارشو داشتم. بعد دیگه کلی ابراز مسرت و خوشبختی کرد که منو پیدا کرده دوباره و باید یه قراری بذاریم ببینیم همو و این صبتا. با شکیبا تو پیش دانشگاهی دوس شدم. میز اول میشستیم باهم همشم میخابیدیم دوتامون. دختر خوبی بود . حداقل بین اون دخترای مزخرف یکم شبیه من بود. چقد با هم تو را پله ی پشت بوم اون مدرسه ی مث زندون نشستیم و های بای خوردیم و حرف زدیم. چقد سر کلاس تو کتابمون برا هم نوشتیم که اه این زنیکه چرا خفه نمیشه ؟ چن صد بار من براش ریاضی توضیح دادمو ساده کردن کسر و فیزیک نور و اینا و چن صد بار وسط توضیحای من برگش گف تو اگه مژه هات مشکی بود خیلی چشمات قشنگتر میشدا!!! وای تو اردوی عید یه خروار بیسکوییت شکلاتی و شکلاتو کافی میکس با خودش آورده بود کلن مشغول خوردن بود چقد به من میخندید که میگفتم باباجان من تا خواص گچو کامل نخونم و یاد نگیرم چایی تلخم نمیخورم نکن اون بیسکوییتو تو چش من! انی وی ! رتبش شد 42 شایدم 14 نمیدونم یادم نیس ولی عکاسی دانشگا هنر قبول شد. نمیدونم کارشناسی ارشد میخونه الان یا نه. چون متمرکز بوده الان فک کنم یه ساله درسش تموم شده. یادم رف بپرسم ازش! الان یهویی به نظرم اومد چقد شکیبا شبیه آزیتاس! آره ها! خیلی !

حوصله ندارم حتا یه اتود ساده برا شخصیت داستانم بزنم. شکلات تلخمم تموم شد بسکه نشستم مث اسب جوییدمشون هی !خدایا چرا من انقد تنبل شدم آخه؟ هیچ تصویری از داستانم ندارم اصلن! هرجام ک میرم برا کار میگن پایان نامتو کی میدی؟ بابا تو چیکار داری به پایان نامه من ؟ میدم دیگه! اه! چاییم که نداریم دیگه. برفم که داره میاد و بیرون خیلی سرده. بیچاره سگو گربه های خیابونی یخ میزنن امشب. تو کوچه ما همیشه تو زمستون چارپنشتا گربه یخ زده پیدا میشه !:- (

وای من قول میدم دیگه فردا انقد نشینم پای لب تاب و یکم اتود بزنم برا پایان نامم و یکم لغت بخونم از 504 و دراز نشست برم و آب بخورم به جای چایی و اتاقمو تمیز کنم و ناخونامو مرتب کنم و دختر خوبی باشم و به این زندگی جغد گونه پایان بدم! خب میدونی ! قول نمیدم! اما تلاشمو میکنم!

   + ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment تو بِبار()