DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> من اونقدر شکستم حس میکنم که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست - در گلوی من ابر کوچکیست...


من اونقدر شکستم حس میکنم که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

نوشته بودم . بعد از رفتنش زیاد نوشته بودم... از غصه . از ترس . از درد. از تنهایی. نوشته بودم . از بغض از دلتنگی از له شدن. نوشته بودم. زیاد نوشته بودم. زیاد تر بهش فکر کرده بودم . باهاش زندگی کرده بودم اصن.

یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من !

حالا کم مینویسم. کمتر فکر میکنم. حالا فقط زندگی می کنم. با چشمای بسته. این زندگی چیزی نیس که به نگا کردن به دیدن احتیاجی داشته باشه .

میدونی یه روزایی مینوشتم از همه چی از دردام از غصه هام از ترسام از آرزوهام. یه روزایی خیلی آرزو داشتم. نه از اون آرزوهای خفنا. آرزوهای دم دستی. یه چیزایی که خب راستش خیلی دوس داشتم بهشون برسم. حالا خوبه آرزوهام انقد ساده بودن و به فنا رفتن! البته دیگه الان مهم نیس. الان دیگه هیچ آرزویی ندارم. هیچی. فکرم نکن که بخاطرش ناراحتم. نیستم. نمی دونم این واژه ی "غبطه" معنی دقیقش چیه ولی فک میکنم یکم حال این روزای منه. گاهی خیلی به حال بعضیا غبطه میخورم. و خب میدونم که هیچ وخ هیچی ینی هیچ زندگیی پرفکت و بدون مشکل نیس ولی خب بازم خیلی وختا دلم به حال خودم میسوزه. ینی مثلن وختی به این فک میکنم که ...  بیخیال.

میدونی دوس دارم با یکی حرف بزنم با یکی که هـ نباشه م نباشه با یکی که غریبه باشه . که منو نشناسه. که نخاد امیدوارم کنه. که نخاد از جوونیم بگه از روزایی که مونده. من خب خیلی حرصم میگیره از اینکه فک میکنن آدم چون جوونه چون هنوز به وسط دهه دوم زندگیشم نرسیده باید خیلی شاد و امیدوارو دو نقطه دی باشه.

 چن وخ پیش طی یک سری افکار خود امیدوار کننده ی تو خوبی بابا و اینا به این نتیجه ی مسخره رسیدم که خب یک وختی ی کسی رو پیدا میکنی که فک میکنی نیمه ی گم شدته و فال این لاو و اینا بعدش خب اون نیمه هه میره با یکی دیگه چفت میشه و تو نصفه میمونی. وخب میدونی بدرک! به این فک کن که حداقل نصفت یه جای دیگه خوشبخته و شاده . دنیا به کامشه و اینا!

 من و هـ خیلی با هم حرف میزنیم. ینی فک کنم هـ تنها کسیه که خیلی چیزا رو درباره من میدونه. الان یه مدتی هس که دلم میخاد یه چیزایی رو بهش بگم ولی نمی تونم ینی با خودم فک میکنم که حالا اصن بگم ! چ فرقی تو اصل ماجرا میکنه؟ هـ ی بیچاره چه کاری از دسش برمیاد؟ اصن از دسته کی کاری برمیاد؟ ینی درواقع مشکل اصلی اینه که من نمیدونم باید کاری کرد یا نه. میدونی احساس میکنم یه چیزایی توی من هس که باید بریزمشون بیرون ولی من اصن دلم نمیخاد برم طرفشون. جراتشو ندارم.

 یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

تختم کنار پنجرس. ینی اگه پرده رو بکشم آسمون خوب ملومه. ولی یه سالی میشه که من نه صبا به هوای آفتاب نه شبا به خاطر ماه پرده رو کنار نزدم. قبلنا، اون وختا که خیلیتا آرزو داشتم یادمه شبا میشستم به آسمون نگا میکردم و آرزوهامو مرور میکردم. الان بیشتر به پهلوی راستم میخابم که اصن نبینم آسمونو. مهم نیستا. ببینمم حرفی برای گفتن ندارم!

میدونی ! ی دوستی دارم قط نخاس از گردن. یه وختایی میگه حس میکنم میخام دچاراوتونومیک دیس رفلکسی بشم. بعدش این اتونومیک دیس رفلکسی چیز خیلی بدیه. یه جورایی داغون میکنه نخاعی ها رو. ولی گویا یه علائمی داره که میشه قبلش فهمید داره میاد و میشه یکم کنترلش کرد. الان من حس میکنم دارم دچار اتونومیک دیس رفلکسی روحی میشم  و خب خیلی امیدوارم که توهم زده باشم و همش بخاطر این آهنگ راهروی لهراسبی باشه. میدونی اصن شاید به خاطر همینه که من امروز از ساعت چاهار نشستم پای لب تابو هی چایی خوردمو فیلم دیدمو با خودم حرف زدمو خودمو روانشناسی کردم و هی اشکامو پاک کردم و نفس عمیق کشیدمو و با خودم فک کردم نه این آهنگ ماله حال من نیس. من قرار نیس دلتنگ کسی یا چیزی بشم و در حال حاضر هم نیستم. اگر هم چیزی بوده مال قبلن بوده. و آدم باید گذشته اش را بپذیرد ولی لازم نیست که هر لحظه مرورش کند و عذاب بکشد. وخب تمام این حرفها را صد بار با خودم تکرار کردم از همون ساعت چاهار ولی هنوز "راهرو" دارد توی گوشم میخاند و من هنوز اشک دارم و هنوز یک گوله ی گنده ی سفت ته گلویم هست و هنوز صدتا اس ام اس هست که برای هـ نوشتم و درفتشان کردم . و با این وجود این سیست آن هستم که من عمرن قرار نیست دلتنگ کسی بشم. دیگه هیچ وخ. هیچ وخ. حتا اگه لهراسبی (ارواحنا فدا)  صد ساعت بخاند:

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی / گمونم نمی تونی حتا خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی...

 

   + نازنین ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()