DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> زندگی بدون درد بدون خونریزی! - در گلوی من ابر کوچکیست...


زندگی بدون درد بدون خونریزی!

امروز امتحان تنظیم داشتیم. دیشب هیچی نخوندم. ینی نشستم به اس بازی و وب گردی و چایی خوردن و ی وضی که انگار قراره این واحد خودش پاس شه.بعدشم تازه ساعت دو نشستم فقط ر.و.ش.ا.ی ج.ل.و.گ.ی.ر.ی رو خوندم حالا همین فقط که میگم یه عالمه بودا! همشم دری وری! و بعدش خابم برد. امتحانمون ساعت یک بود. خیلیم چرت بود. خوب شد خابیدم دیشب. چارتایی پیش هم نشستیم و همه سوالارو چک کردیم با هم.

بعدش رفتم پیش خانوم موسوی یکم با اون خندیدم و بعدشم پیش استاد میم. بعدترش رفتم که درخواست معرفی نامه بدم به گروه و آخرین امضای پایان نامم بگیرم و صد بار پله های ساختمون قدیمی آموزشو بالا پایین رفتم و از راهروهای تنگش رد شدم و رو کف پوش سنگیش سر خوردم و جیغ کتونیامو در آوردم . و هی خواستم که بهش فک نکنم. اصلن نه که به خاطر حرفای بیس دقه پیشم باشه ها. ولی باز یه جوری حس کردم خالی شدم. ینی اصلن به استاد م ربطی نداره ! این قضیه ی خالی بودن چن وختی بود که دوباره به رخم کشیده شده بود و من مثلن خواسته بودم که نبینمش. اصلن راستشو بخام بگم ی شبی بود که نشسته بودم رو مبل تکی پذیرایی مون و تی وی روشن بودو داداشم داش پرتقال میخورد و من منتظر بودم نوبتم بشه برم مسواک بزنم. داشت پارکه ملت نشون میداد و یک مشت پسره پشته کنکوری . بعد یه جایی وسط حرفاشون یکیشون که عینکی بود و به نظرم از اون خر خون های رشته تجربی بود برگش گف آقا من عاشقه دامپزشکیم ! ینی اصن میمیرم براش!

بعد من همون لحظه یهو ی خالی شدم. البته لبخند زده بودم برا حرف پسره  و نوبتم شده بود و مسواک زده بودم و خوابیده بودم ولی یه چیزی توی گوشم هی میگف میمیرم براش. و من خب میشنیدم که چه میگوید و خب میدانستم که من خیلی وخت است دلم نخاسته برای چیزی/کسی بمیرم. ینی انقدر بخاهمش که اینطوری با جدیت  بگویم آقا من اصلن میمیرم براش. و خب از همون شب فهمیدم که بله !

بعد امروز استاد میم بهم گفته بود ینی اینجوری که من مینویسم نه ها! استاد میم خیلی با ادب و متشخص است! گفته بود که زر میزنم که میگم پتانسیله هیچ کاری رو ندارم. اصلن به نظر استاد من خیلی خوبم. خیلی ها! خب حق هم دارد. من پیش او که هیچ وخت روح عریان نکرده ام! ینی همین دو ترم پیش میخاستم بکنم ولی نکردم. ترسیدم. گفتم بذار تصویر همون دختره شاده بیخیاله ترم دومی برایش بماند. نه این منه خسته ی پر از حسرت. من اصلن راستش از چشم های استاد میم فرار میکنم همیشه .

اینکه می آیم اینجا و مینویسم که خالیم ، از هر حسی. معنیش این نیست که زندگی نکبت باری دارم. نه. زندگیم یک چیزیست شبیه همان چیزی که باید باشد. میروم دانشگاه . دوستان خوبی دارم. کلاس زبان میروم. فیلم میبینم . آهنگ گوش میدهم. با مامانم سر تمیز کردن اتاقم و ابروهای نازک شده ام بحث میکنم. کارهای دم دستی و پروژه های دانشجویی اجرا میکنم. رژیم میگیرم و کالری میشمارم . اس ام اس میزنم .وب گردی میکنم. نقد فیلم میخانم. نقاشی میکشم. فحش میدهم. به پایان نامه ام فکر میکنم.به پول تو جیبی ام که باز هم ماه به نیمه نرسیده ته کشیده. حتا یک کسی را دارم که دوستم دارد و من دوستش دارم. همه ی اینها را دارم و بیشتر از اینها . یک چیزی اما نیست. یک چیزی که من نمی دانم چیست و اینکه کجا بوده و کی گم شده؟ از کی نیست و این نبودنش این همه بزرگتر از همه ی داشته های من شده؟

خب اصلن دارم دروغ میگویم. و نمیخاهم دروغ بگویم چرا که لایر لایر آن د فایر! حقیقتش این است که تقریبن میدانم چه مرگم است. میدانم و یک بار هم درباره اش نوشتم. ینی اینجا یک بار نوشتم. بقیه ی جاها زیادتر نوشتم. با نوشتن درست نمیشود. ینی اصلن فکر نمی کنم در دسته ی درست شدنی ها قرار بگیرد. بیشتر بهش می آید ماله گروهه کج دار و مریز باشد. چیز پیچیده ای نیست که نتوانم بگویم. ینی گفتنش راحت است حس کردنش سخت است. ببین! یک قسمتی از من ینی یک قسمت از احساساته من باید برای همیشه خاموش بماند. ینی به صورت کاملن ارادی دارم در سیستم آی دونت فیل آی دونت کـِر زندگی میکنم. چیز خوبی هم اصلن نیست . ولی نمی خواهم تغییرش بدهم. و خب میدانی وختی قرار باشد حس نکنم و اهمیت ندهم درست است که خیلی چیزها بهتر میشود ولی یک چیزهایی از دست میرود. یک چیزهایی به سادگی همین جمله ی" آقا من اصلن میمیرم براش!" خب من بعضی وختها خیلی دلم میخواهد بمیرم برای یک چیزی یا کسی.

فکر میکنم که دارم گند میزنم با این وضع تشریح احساساتم. گفته بودم پیچیده است! میدانی! اصلن همه چیز ربط دارد به آن نازنین کوچکه درونم که حس میکنم خیلی خیلی خیلی رنجیده  و خیلی خیلی خیلی پر از غصه و دلتنگی شده و خب حالا حالا ها دوست دارد تنها باشد و دوس دارد به همه یا اخم کند یا اگر بخاهد خیلی مودب باشد و اطرافیان را "عزت کُش" کند یک لبخند صاف و خنثی یا کج و پر از کنایه میزند به رویشان. و توی دلش به همه ف.ا.ک و  ب.ی.ل.ا.خ میدهد و اصلن همه به یک ورش هستند. و همین نازنینه کوچک درونم است که دوست دارد من هم چیزی حس نکنم و من میدانم که خیلی وختها خودش هم دلش برای قبلن خودش تنگ میشود اصلن اشک خودش هم در میاید از دلتنگی برای آن روزهای خوبه دور .و یک چیزه تلخی این وسط هست و آن این است که همین نازنینیه کوچک خیلی غمگین عصبانی درون من همان نازنینه خوبه شاده مهربانه بیخیاله بزرگه بیرون من در روزهای خوبه دور است. همانی که خیلی ها مثل استاد میم یادشان هست. و فکر میکنند هنوز هست و من نمیدانم چه طوری باید خبر مرگ ناگهانیش را بدهم.

و خب میدانی زندگی کردن با همه ی این تضادهایی که گفتم چیزه سختی است. ینی انرژی میگیرد از آدم. و میدانی من به یک نتیجه ی احمقانه اما جالب رسیدم : اینکه خب من اگر بخاهم احساساتم را روشن کنم و زندگی کنم زندگیم میشود همه اش درد. و زندگی با همه اش درد میشود شبیه راه رفتن روی برف های تازه و صاف و دست نخورده اما بدون کفش. ینی هنوز چاهار قدم نرفته استخوان درد میگیری از سرما و مجبوری بنشینی یک گوشه. اما اگر خاموش باشد احساساتم ، میشود شبیه راه رفتن روی همان برفها با چشمان کور و بهترین چکمه های زمستانی. از زیبایی و سفیدی برف چیزی نمیبینم ولی زمینگیر هم نمیشوم. حداقلش این است که برفها دست نخورده نمی ماند. استخوان درد نمی گیرم. بهتر است دیگر. نیست ؟

   + ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment تو بِبار()