DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> قاطی پاتی - در گلوی من ابر کوچکیست...


قاطی پاتی

شنبه صب هنوز خاب بودم که مامانم اومد تو اتاقمو گف داره میره بیرون و ناهارم نمیاد میره خونه خاله اینا که برن تشیع جنازه پسرخالش. گف همین امروز صب مرده.منم که تو کما بودم گفتم خب باشه! بعد که بیدار شدم تازه ویندوزم اومد بالا که ا! آقا جواده بیچاره مرده! از داداشم پرسیدم اونم گف من نمیدونم چرا! صب خاله مامان زنگیده و اونام رفتن. بعد از ظهرشم که کلاس زبان داشتم. خدارو شکر این ترم کمیم.8 نفریم و فقط منو لیلا جدیدیم! اونا ترم پیش با هم بودن. تیچرمونم خوبه. اما بچه ها زبانشون خوب نیس همش با هم فارسی حرف میزنن و معنی همه چیرم به فارسی مینویسن. خیلی پشیمونم که هرروز ثبت نام کردم اونم این ساعت. اگه میدونستم تربیت بدنی تا آخر آذر تموم میشه و دیگه تداخل ساعتی ندارم باهاش همون یه روز در میون ثبت نام میکردم.

یکشنبه صب قرار بود با مامانم بریم تا پاساژ دمه خونمون که یکم دیر شد و نزدیک ظهر بود که رفتیم. کلی گشتم تا یه بلوز مشکی خوب پیدا کردم. اول میخواستم از این بلوزای گپ بگیرم اما اونا کوتاهن تا کمرن ینی! منم شلوار جینام فاق کوتا در نتیجه کمرم همیشه بیرونه گفتم بذار یه بلندتر بگیرم که حالا تو این چن روزه سرما نخورم. از شانسم یه مغازه ای که من هیچ وخ نمیرم توش یه سری بلوز از جنس همون گپ داش که تقریبن یه وجب تا پایین کمر میاد و تازه دوتا جیبم داره. همونو خریدم یه کش مو هم خریدم اما اسپری برا کتونیم پیدا نکردم شال مشکی هم اونجوری که من میخاستم نبود. اومدیم خونه و من رفتم حموم . بعدم انقد دور خودم چرخیدم تا حاضر شم برم کلاس زبان ساعت شد چارو نیم. مامانمم هی استرس میداد که دیرت میشه نمیرسی. بعدشم بند ساعت مچی عزیز تر از جانم خراب شد من موندم بی ساعت. داشتم میرفتم سر قرارمون که لیلا زنگید و گف ببین من بابام خونس مارو میرسونه تا کلاس . بعدشم سر کلاس همش 5 نفر بودیم و منم به تیچر گفتم که میخام زودتر برم گف باشه برو. ساعت شیشو رب اینا بود که از کلاس زبان زدم بیرون و تا برسم خونه خالم فک کنم هفتو نیم اینا شد. چقدم که همت شلوغ بود اتوبوسم که پره پر! تا اونجا وایسادم.بعدش مامان بزرگمم اومده بود خونه خالم. تا جمو جور کردیم رفتیم خونه الف ساعت 9 شده بود. بعد از شامم نشستیم یه عالمه خرما رو هسته هاشو در آوردیم و گردو گداشتیم توش. برا مراسم سومه جواد آقا.

دوشنبه صبم من از بوی حلوا بیدار شدم اما چون شبش خیلی دیر خابم برده بود حال نداشتم پاشم برم کمک. یازده اینا که بیدار شدم نصف بیشتر حلواها رو مامانمم و خالم و الف و ن و م توی دیس صاف کرده بودن و یه مقداریشم با قیف قنادی ریخته بودن تو یه گوگولی های کاغذی! اند قرتی بازی ینی! بعدش دیگه من رفتم یکم کمک کردم اون گوگولی های کاغذی رو چیدم تو سینی و شصتادتام چایی خوردم تا اون یه ذره حلوا از گلوم بره پایین. بعدشم داییم که با آقا جواده مرحوم خیلی چیک تو چیک بود اومد و خلال بادوم و پسته  و پودر نارگیل آورد تا روی گوگولی های حلوا و خرما ها رو تزئین کنیم . بعدشم روشو سلفون کشیدیم و ازاین روبانای مشکی که نخ وسطشو بکشی پاپیون میشه چبسوندیم. تا 3 اینا طول کشید این کارا. بعدش همه رفتن مراسم و منو هـ موندیم خونه. تا در نبود یاسین با ثمین که من بهش میگم سوسک سیا بازی کنیم. کلیم بغلش کردم بوسش کردم زشتکو! شبشم رفتیم تکیه دمه خونه قبلی مون و نصفه شب پیاده برگشتیم.

سه شنبه ام تا ساعت 4 اینا با هـ رفتیم عزاداری و بعدشم اومدیم خونه و ناهار خوردیم. دیگه من خیلی خسته بودم رو تخت الف اینا با هـ خابمون برد. تا ساعت یازده که برای شام بیدارمون کردن و من دو سه تا قاشق قورمه سبزی خوردم با یه عالمه دوغ. بعدشم رفتم حموم و ساعت 4 اینا بود که خابیدم.

چارشنبه صب لیلا اس داد که کلاس تطیل نیست و باید بریم و تیچر لغت جدیدارو میپرسه. منم ساعت 3 اینا از خونه خالم را افتادم که برم کلاس و یه رب به پنج رسیدم آموزشگا. چقدم که هوا سرد بود. خالم اینا کلی بهم گفتن که بعد از کلاست باز بیا اینجا اما بعد از کلاس من دیدم هوا خیلی سرده و من عمرن بنیه شو ندارم این راهو برگردم و کلیم منتظر تاکسی و اتوبوس وایسم این شد که با لیلا برگشتم خونمون. بعد انقد سردم بود هرچی چسبیدم به شوفاژ داغ نشدم اخرش رفتم حموم با آبه داغه داغ دوش گرفتم و بعدش زنگیدم به هـ گفتم که خونمونم . فردا صب میام. یه فنجونم عرق نعنا خوردم چون معدم یه حال بدی شده بود. بعدشم رفتم بخابم که تا دو سه بیدار بودم. صب ساعت ده اینا بیدار شدم و باز تا دور خودم بچرخم و حاضر بشم برم ساعت شد یه رب به دوازده. اما خیابونا خلوت بود و ساعت دوازدهو نیم رسیدم خونه خالم و بهشون کمک کردم روی آش پشت پای ح رو تزئین کنن و بعد پخش کردنه آشا م اومد دنبالمون و رفتیم خونه الف. یاسینم کلی دیشب به همه غر زده بود که چرا من رفتم خونمون. بعد از ناهارم حاضر شدیم رفتیم مراسمه هفتمه جواد آقا و اونجا یه عالمه از فامیلای مامانمو دیدم که همشون منو میشناختن ولی من نمیشناختمشون. به نظرشون من خیلی بزرگ شده بودم و لاغر و خوشگل . به نظر من که ماله نوره خونه ی اون خانومه بود! نور لوستراشون یه مدلی بود به نظرم. بعدش منو هـ زودتر رفتیم خونه الف تا یاسین نیست هـ به کاراش برسه و سر راهم یکم تنقلات خریدیم و خوردیم. شبم تا همه جم بشن و شام بخوریم خیلی دیر شد.

امروز صبم تا بیدار شدیمو صبونه خوردیم حاضر شدیم و خالم به قد دو هفته بهمون غذای نذری داد و آژانس اومد دنبالمون ساعت دو شد. رسیدم خونه همه لباسامو ریختم تو حموم و خودمم رفتم زیر دوش. البته آب تقریبن سرد بود . بعدشم ی چایی خوردمو خابیدم تا هشت !

بعدش فردام باید برم کلاس زبان. هنوزم به سوده نزنگیدم واسه پایان نامم! دوشنبه هم یه مهمونی زنونه دعوت بودم که فک کنم کنسل شد. اتاقمم زیرو رو شده کاملن. سه شنبه ام کنفرانس دارم هیچ کار نکردم واسش. امسال محرمم که قاطی شد تو عزای این آقاهه من هیچی نفهمیدم. البته اون ایده ی حلوا تو گوگولیه کاغذی باحال بود منم به همه گفتم من مردم واسه منم از این قرتی بازیا در بیارین. دیگه اینکه گلومم خنج شده باز! دوتا فنجون آب جوش و عسل و آبلیمو خوردم ولی تاثیری نداشته.حالا خاستم بخابم یادم باشه قرص سرما خوردگی بخورم.

آهان یه پسره بود تو فامیل مامانم اسمش پژمان بود بعد اینم گرافیک این چیزا میخونه اونوخ زن داداشش همش زرتو زرت به من زنگ میزد میگف پژمان نمایشگا داره و بیا برو و  این حرفا منم اصن این پسره رو آدم حساب نمیکردم ! ینی فک می کردم از این خز و خیلاس. بعد آقا چن وخ پیش یه حالی از من گرفته شد! فیلمه سن پطرزبورگ رو دیدین؟ وای خدا من عاشق این پیمان قاسم خانیم ینی! چقد باحاله ! تیتراژ اول سن پطرزبورگ رو دیدین؟ چقد باحاله؟  یه سیستمه انیمیشنی داره ؟ من کلی خوشم اومده بود ازش و به نظرم خیلی باحال و تک بود تو تیتراژای فیلمای ایرانی . بعدن چن وخ پیش که با هـ داشتیم دوباره فیلمشو میدیدم هـ گیر داد که کی ساخته تیتراژه اینو. اونوخ فک می کنین کی بود؟ بله درس فک میکنین. پژمان ساخته بود. کف کردم ینی . بعد الان خیلی پشیمونم که تا الان فک میکردم پژمان خزه! مامانم گف تو این مراسما اومده بوده. داییش بوده گویا این جواد آقا.

پ.ن : ی پسری هس دوس داره من با من ازدواج کنه. مهریه هم فقط یه سکه میده. قیافش خیلی خوبه . فقط یکم تپله. منو خیلی دوس داره. کلن به نظرش من تحفه ام! به قول خودش اعصاب نداره و فشارشم بالاس. همه چیش خوبه فقط 18 سال اختلاف سنی داریم. نظرتون چیه؟

پ.ن: من هیجده سال ازش بزرگترما!:- )

   + ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩
comment تو بِبار()