DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوی محرمت میاد...ستاره از تو آسمون برای ماتمت میاد... - در گلوی من ابر کوچکیست...


بوی محرمت میاد...ستاره از تو آسمون برای ماتمت میاد...

 بچه که بودم همه ی هم بازیام پسر بودن. چون منو داداش بزرگم ی سال فقط با هم اختلاف سنی داریم منم با دوستای اون دوست بودمو بازی میکردم. بابام اون موقعها کارش یه جوری بود که همش تو ماموریتای داخل و خارج کشور بود. یه مدت زیادیم بوسنی بود. وختی داداش کوچیکم بدنیا اومده بود به دوستاش میگف اینو از بوسنی آوردم! آخه داداش کوچیکم از همه ی ما بور تر و سفید تر بود. الانم هنوز موهاش زیتونیه. اون موقها ما مستاجر بودیم. هر چند سال خونمونو عوض میکردیم. من همه ی هم بازیامو یادم نیس اما سعید و ساسان و محمد و فرید و حسام و مرتضی و مصطفی رو خوب یادمه.با هم دوچرخه بازی و فوتبال بازی میکردیم. مصطفی بود فک کنم که به من دوچرخه سواری بدون اون چرخای کمکی کوچیکو یاد داد. مصطفی و مرتضی دوتا داداش دیگه ام داشتن و خونشون روبرو خونه ما بود. من هف سالم بود که باباشون مرد.

آخرین جایی که مستاجر بودیم یه خونه ی بزرگه حیاط دار بود. مامانم و بابام کلی گوجه و خیارو لوبیا و سبزی تو باغچش کاشتن. دوتا درخته گیلاس و یه آلو و ی انارم داشت. همسایه دیوار به دیوارمون سه تا بچه داش. یه دختر و دو تا پسر. مَهدی پسر کوچیکه بود. یه روز صب اومد زنگ خونمونو زد که میای با هم دوچرخه بازی کنیم؟ منم به مامانم گفتم پسره همسایه میخاد باهام دوس باشه ! بگم بیاد تو حیاط بازی کنیم؟ اومد. و ما خیلی با هم دوس شدیم. یه صندوق کوچیک داشتیم توش خوراکیامونو میذاشتیم. مثلن لواشک و آلوچه هایی که مامانامون میدادن.آب نبات و تافی شیری! بیسکوییت جنگل! چم دونم همه ی اون خوراکیای اون موق. بعدن با هم میخوردمیشون! تابستون که اومد بابام برامون شیش تا جوجه مرغ خرید با سه تا اردک. دنیایی داشتم من با اون جوجه ها. یه جوجه کوچیک سیاهم بود که من عاشقش بودم. آخرش یه روز که بابام داشته باغچه رو آب میداده و حواسش به گربه همسایه نبوده گربهه گرفتش و رو دیوار خورده بودش. من با سجاد پسره همسایه قهر کردم که مواظب گربه ی بی ادبش نبود. کلیم واسه جوجه کوچیکم گریه کردم! یه سال مُحرم که شد منو دادشم گیر دادیم به مامانم که باید غذا درس کنه ما به همسایه ها بدیم. مامانمم یه عدس پلوی خوشمزه پختو و من و مهدی و داداشم با کلی ذوق به همه ی کوچه غذا دادیم. سال بعدش دیگه ما از اون خونه باید میومدیم اینجا. مهدی خیلی ناراحت بود. منم بودم. چون اینجا آپارتمان بود نمی شد اردکامو که دیگه کلی بزرگ و خوشگلو سفید شده بودن با خودم بیارم. از مدرسه جدیدم اصن خوشم نمی اومد. اما مجبور بودیم. روز اسباب کشی مون مهدی باید میرفت مدرسه. صبش با هم خدافظی کردیم. گفتم عب نداره من بازم میام اینجا! بعدم به هم نگا کرده بودیم و گفته بودیم خدافظ. بعدم اومده بودیم اینجا. ما تقریبن جز اولین خونواده های ساکن تو این مجتمع هستیم. کم کم به اینجا عادت کردم. به با سرویس مدرسه رفتن و دوستای جدید. تابستون که شد اینجام دوستای جدید پیدا کردم. سجاد و حامد و امین و یاسر و محمد حسین و جواد و مهدیه و ریحانه و سپیده. حیاط بزرگ مجتمع عالی بود واسه از صب تا شب دوچرخه بازی و قایم موشکو استپ هوایی . بعدنا هم اسکیت شد بازی محبوبمون. یادش بخیر چقد با محمد و فاطمه و فریده این حیاطو پارکینگو پازدیم.

مامان مهدی، همسایمون، گفت بعد از اون سالی که شما رفتین ما هر سال عدس پلو میپزیم و به همسایه ها میدیم. من مهدی رو دیگه ندیدم. دوسال پیش عروسی داداشش بود. پسر خاله هاشو دیدم اما خودشو نه. اگرم میدیدمش عمرن میشناختمش! پارسال مُحرم مرتضی و مصطفی رو دیدم. مرتضی مردی شده واسه خودش فسقلی! چقدم خوشگلو خوشتیپ شده ماشالا! از هر سه تا داداشش خوشگلتر شده! نامزد کرده! یه سالم از من کوچیک تره ها ! منم از اون روز هی به مامانم اینا میگم زن میخام! مرتضی زن گرفته من موندم! :- )

از سالی که اومدیم اینجا ، محرما همیشه میریم همون محله قدیمی! اینجا زیاد خبری نیس. سالای پیش میرفتیم خونه مامان بزرگم. هم مُحرم بود هم دیدن کل فامیل! چقد خوش میگذش با خاله زادگان! جم میشدیم دور هم به حرف زدنو قیمه نذری خوردنو چای با قند. وای خدا من چن ساله قند نخوردم؟؟؟ چقد خوب بود عمه و خاله ی مامانم میومدن و کلی خاطره از اون وختاشون تعریف میکردن. من عاشق بوی سیگار داییم و پسر عمه مامانم بودم . که میرفتن تو اتاق بزرگه و تا میتونستن دود میکردنو بعد رفتنشون بوی سیگارو ادکلن و پوست پرتغالو کاپشن چرمی میموند واسه من. دلم تنگ شده واسه نصفه شب و تشک و پتوهای سرد و پچ پچ کردنمون و هیس هیس کردن مامانامون. واسه صب عاشورا که از شیش صب هی پسر داییای مامان بیان به نوبت شیرو شربت بیارن تا ما بریزیم تو لیوانو بدیم به سینه زنایی که از جلو خونه رد میشدن و آشپزای تکیه . آشپزخونه مسجد دیوار به دیواره خونه مامان بزرگمه. سهم ما هم از اون همه دود خوردن یه قابلمه گنده ته دیگ کلفت و چرب چیلی بود! یادش بخیر واقعن. محرم که میشد کل فامیلو میدیدی! چون مسجد و تکیه نزدیک خونه مامان بزرگم بودو همه آشناها واسه دسشویی رفتنو چای خوردنو نماز خوندن حتمن میومدن اونجا.

حالا چن سالی هس که دایی از اونجا رفته و مامان بزرگم با خودش برده و خونه متروکه سر جاشه ! دیگه از اون دور هم جم شدنا خبری نیس. خاله زادگانم یکی یکی ازدواج کردن. حالا ز تینا رو داره و الف یاسین و ثمین . س هم دیگه زن ذلیل اساسی شده . مانده ایم من و هـ و ن. البته آن یکی س هم هست اما مهم مکان است که دیگر نیست! حالا محرم ها میرویم خانه الف جم میشویم و خب الف که مادر بزرگ نیست! به خاطر همین هم خانه اش زیاد خوش نمیگذرد! نه زیر زمین دارد نه اتاق بزرگه نه پتوهای سنگین و سرد! خانه ی کـِـرم قهوه ایه یک زوج جوان است با دوتا بچه کوچک. تا دلت بخاهد اسباب بازی هست و گلدان و سی دی کارتون و پتوی مسافرتی! دیگه نه هر نیم ساعت کسی سلام و یا الله میگه نه همه هی میگن زود بیا تو درو ببند دود میاد تو! نه نوبتی برای استکان و نعلبکی چای شستن هست نه ته دیگ چربو چیلی و لیوان یه بار مصرف برای شربت و شیر.

اینطوریه که من الان دلم خیلی تنگ شده واسه اون وختا. البته این چن سالم من خودم تو محرما خیلی درگیره کارای دانشگا بودم. سال اول دانشگا که من موندم خونه تا کارای مبانی رنگمو بکنم و صب عاشورا تنهایی رفتم خونه الف تا به بقیه بپیوندم.سال بعدشم بعد از یه دعوا و جر وبحث اساسی با مامانم با لب تابو بندو بساط رفتم تا کارای صفحه آرایی مو انجام بدم. پارسالم خودم از یونی رفتم و خیلیم از دسته سیما خانوم عصبانی بودم و کُله دو شبه تاسوعا و عاشورا بعد از مراسما مشغول درست کردن پاورپوینته چاپ ماشینی بودم. حالا امسالم احتمالن من باید از کلاس زبان برم. چون تا هفت اونجام.

تازه فردا باید برم لباس مشکی و شال مشکی بخرم. احتمالن یه جف جوراب مشکیم بخرم. اسپری کتونیمم تموم شده باید برم بخرم. کلاس زبانمم از فردا شرو میشه. مثکه مدرسه ها تطیل شده فک کنم موسسه کیشم با آموزش پر.رشه گویا و اگه مدرسه ها تطیل باشه مام تطیل میشیم.

پ.ن: سایته روان یار اینها را درباره من گفت :

*دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

*شما داراى افسردگى متوسط هستید. شما داراى اختلالات اضطرابى خفیف مى باشید.

*شما آدم خوش‌بینی هستید. این ویژگی خود را حفظ کنید زیرا زندگی برای آدم‌های خوش‌بین، راحت‌تر و روان‌تر می‌گذرد. موفق باشید.

*شوخ طبعی شما از نوع فداکارانه و در حد بالا است.  

*امتیاز شما نشانگر این است که شما به طور کلى آدمى داراى اعتماد به نفس و با نگرش مثبت به زندگى هستید.

*بر اساس پاسخ‌هایى که داده‌اید، هوش هیجانى شما در حد بالا است. افرادى که از نظر هوش هیجانى در سطح بالایى هستند در تفسیر، درک و اقدام در شرایط هیجانى هیچ مشکلى ندارند.آن‌ها معمولاً با تعارضات اجتماعى یا هیجانى و شرایط و موقعیت‌هاى هیجانى به خوبى کنار مى‌آیند و در بیان احساساتشان راحت هستند.

*شما فردی با نوع شخصیتی A محسوب نمی گردید. همواره در آرامش بوده و یا سعی در حفظ آرامش دارید. تمایل بسیار کمی به رقابت داشته و عجول نیستید. براى نقطه‌ نظرات‌ دیگران‌ ارزش‌ قائل‌ شده‌ و آنها را مى پذیرید و متقابلا پذیرفته‌ شدن‌ توسط‌ دیگران‌ برایتان‌ مهم‌ است‌. احساسات‌ و عواطف‌ خود را به‌صورت‌ کنترل‌ شده‌ بروز مى دهید

*با توجه به پاسخ‌هایی که در این آزمون داده‌اید به نظر می‌رسد که در ارتباط خود با دیگران، روشی انفعالی- تهاجمی (passive-aggressive) دارید یعنی از برخورد مستقیم با دیگران پرهیز می‌کنید امّا از راه‌های غیرمستقیم و غیرواضح به مقابله به مثل با آن‌ها می‌پردازید. این شیوه  ارتباط با دیگران می‌تواند مشکل‌زا باشد و به تولید استرس اضافی بیانجامد.

*انتخاب‌های شما نشان می‌دهد که شما بیشتر در کار «متعجب کردن» دیگران هستید تا جلب رضایت آنها. یعنی شما احتمالاً یک آدم «اجتماعی» هستید، آدمی خوش مشرب و پرهیجان.

   + ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment تو بِبار()