DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> خوبه که آدم شانس داشته باشه ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


خوبه که آدم شانس داشته باشه !

امروز از اون روزای خوب بود. دیشب داشتم اس ام اس میدادم خمیازهکه از خستگی خابم برد و گوشیم تا صب رو صفه کانورسیشن باز موند!ساعت هش بیدار شدم دیدم 20 درصد شارژ داره و داشتم با خودم فک میکردم که بزنمش به شارژ که باز خابم برد تا ساعت ده.نیشخند بعد دیگه میخاستم برم حموم ک تا یک برسم یونی . اس دادم به فرنازو الی و راضیه و آزیتا که ببینم کجان . راضیه که آتلیه بود. فرناز نجوابید. الیم صب بعد از کلاس رفته بود خونه الهام اینا. آزیتا یونی بود. منم به راضیه گفتم پس بذا مام دیر تر بریم! قرار شد دو  اینا یونی باشیم. خلاصه چون امروز روز تقلب رژیمم بود یه ناهار تپل خوردمو چشمکحاضر شدم برم یونی. چون آفتاب بود بیرون منم زیاد لباس نپوشیدم. یه تاپ و سویشرت پوشیدم روشم مانتوی کلفت. انقد حرص میخورم واسه تربیت بدنی باید شلوار ببریم عوض کنیم !عصبانی حالا مثلن با هفته ای یه ساعت من میرم تیم ملی پینگ پونگ! زبانوالا. خلاصه با همین غرغرا حاضر شدم رفتم. تجریش بودم که فرناز زنگید کجایی؟ منو شیدا روبروی بــِنـِـتون تو ماشینیم بیا با هم بریم. با هم رفتیم یونی و دیدیم استاد به تلافی دو هفته پیچش! این هفته زود تشیف آوردن و دارن نرمش میکنن. مام همچین اسلو موشن شیطانلباسامونو عوض کردیم و همش 45 مین بازی کردیم که اُسی گف بسه دیگه جم کنین برین. من اصن یدونه سرویس درستم فک کنم نزدم! خجالتاستادمون خیلی تو پیچه! هفته ی دیگرم برا خودش تعطیل اعلام کرد! زورشم زیاده ! امروز دسه منو گرفته بود مثلن به بچه ها نحوه ی بک هندو یاد بده احساس کردم مچه دستم داره خرد میشه !

بعد دیگه من همین منه بدبخت! داشتیم لباسامونو عوض میکردیم گفتم بیخیال بچه ها من دیگه شلوارمو عوض نمی کنم ،میخام با فرناز برم دم خونه پیاده میشم دیگه!  مانتومو پوشیدم. سوئیشرتمم روش. از سالن تربیت بدنی تا یونی ِ ما با قر دادن دوستام تقریبن 10 دقه راهه. تا رسیدیم یونی خودمون آزیتا یادش اومد که باید از رو فلشه من یه چیزی کپی کنه. رفتیم تو سایت. میترام اونجا خوشنویسی طراحی حروف داش. اونوخ من با اون شلوارم مجبور شدم از لای صندلیا رد بشم برم واسه آزی دوتا فایل کپی کنم منتظر.کل کلاس ینی تو کفه شلوار من بودن.آبروم رف جلو میترانگران. استاد راهنمامه مثلن. حالا از یونی اومدیم بیرون این خُلا سه ساعت وایسادن بحث میکنن که بریم بستنی بخوریم یا نه! بلخره تصویب شد که بریم بخوریم. آزی و الی و راضیه و شیدا رفتن عقب نشستن من جلو. رسیدیم جلو مغازه میگن تو پاشو برو بخر!منتظر ما به زور جا شدیم الان پیاده شیم دیگه جا نمیشیم. بعد من با همین شلواره قشنگم مجبور شدم برم اونوره خیابون بستنی بخرم. منتظرکه از شانسم این یارو یخچالش خراب بود بستنی نداشت. بعد من مجبور شدم دوتا کوچه برم پایین تر! بچه ها بستنی خوردن رفتن منو فرناز موندیم. فرناز میخاس بره مغازه داوود پرینتای گلنازو بگیره رفته تو مغازه بعد به من زنگ زده که کیف پولمو بیار من یادم رفتهمنتظر. دوباره من با اون شلوار رفتم تو مغازه داوود. بعد داشتیم بر میگشتیم الی زنگ زد که من مجله هام تو صندوق فرناز جامونده بیاین ونک بدین بهم منتظردوباره رفتیم ونک و من با همون شلوارم پیاده رفتم دمه ایسگاهه تاکسیای کرج مجله هارو دادم به الی. خونمونم که رسیدیم من چون حیاط بالا یخ زده برفا توش، بعده صدسال از پارکینگ رفتم دوتا از همسایه هامونو دیدم . ینی یه آدمایی که من صد سال بود ندیده بودمخنثی. حالا وایسادن به سلام و احوال پرسی و هی میپرسن از دانشگا میای؟ میخاستم بگم نه با این شلوارم رفته بودم دیسکو!والا! آخرشم تو آسانسور پسره همسایمون و نامزدشو دیدم و روزم کامل شد!کلافه ینی یه روز ! فقط یه روز من با شلوار ورزشی بودما! آبروم رفت. الان همه با خودشون میگن این دختره چقد شلختس! البته بگن بدرک!چشمک حالا خوبه شلوارم سرمه ایه! ینی سرمه ایه کنارش دوتا خط خاکستری داره! از این تریکو کفتا! تو شون کرک داره گرمن خیلی! بعد با خودم گفتم خوب شد سوییشرتشو رو مانتوم پوشیدم یکم ست شدم حداقل! البته من خودم اصن حس بدی نداشتما اما همین که از در اومدم تو مامانم با چشمای گرد میگه با این شلوار اومدی از یونی؟ انگار حالا با مینی ژوب اومدم!عصبانی والا! شلواره دیگه ! اصن کلن مامان من نسبت به پوشیدن اینجور شلوارا آلرژی داره . یه بار گفتم بذا از خونه بپوشم برم گف وای نه ! ضایس! زشته ! مث شلخته ها!

آخ جون هفته دیگه یونی نمیرم!از خود راضی البته یکشنبه فک کنم باید برم. امروز پگاهم دیدیم یونی.کلی ب من روحیه دادکه چقد با این شلواره باحال میشیو ایول! پگاه خودش بیشتر وختا از همینا میپوشه.

فرنازه خنگ امروز صب تو مقدس اردبیلی پنچر شده ، آژانس گرفته رفته یونی بعد از کلاس اومده یه بنده خدا براش عوض کرده با زاپاس. بعد زاپاسشم پنچر بوده! ینی من عاشقشم! میگه با سرعته ده تا ماشینو بردم تا تمیرگا. تمیر کاره گفته خانوم این اصن پارَس!فک کن! ینی سوژه ای شده بود امروز. انقد ما بهش خندیدیم! :- ))))

استاد تربیت بدنیمون امروز میگه جم کنین برین میخان تو سالن مراسم عزاداری بگیرن. شیدا برگشته میگه میخاد دسته بیاد ینی؟ خلن ینی دوستای من. منو راضیه انقد بهش خندیدیم اشک اومد از چشمامون. استاد که اصن هنگ کرده بود فقط نگا میکرد شیدا رو!:- )  :-)

بعد کلن من امروز خوشال بودم. خوش گذشت. هم یه عالمه خابیدم هم بعد از حموم موهام خوب بودن هم هوا آفتاب داشت .دیگه اینکه صدتا چایی نخوردم و یه عالمه ام با فرناز و الی دویدیم تو سالن و یه بارش من اول شدم دوبار فرناز.کلیم لبه ی جدول جوب را رفتم . بعدِ صد سال یه بستنی قیفی خوردم که خیلی چسبید. پگاهو دیدم . کلن روزه خوبی بود. علیرضا هم دوباره مجله خریده برم بشینم بخونم یکم اطلاعاته سینماییم اوزوده شه. :-)

   + نازنین ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()