DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> زمستون برای من قشنگه ، پشت شیشه .... - در گلوی من ابر کوچکیست...


زمستون برای من قشنگه ، پشت شیشه ....

آقا هوا سرده ها ! از اون سرماها که سگ پشمش میریزه ! سرمای گدا کُش!

بعدش من امروز تو این سرمای گدا کُش پاشدم رفتم یونی ! اونم واسه کی؟ واسه ساناز! ینی من بیگ پــِــرابلمه زندگیم الان این کلاس زبان عمومیه یشمبه هاس! انقد زورم میاد برم ! حالا میخاستم امروز برم تازه صب پاشدم متنی که باید میخوندم و کلمه های جدیدشو می یابیدم و از دیکشنری معنی شو مینوشتم ریختم رو فلشم تا ببرم پرینت کنم بعد یادم افتاد که باید فرم درخواست پایان نامم دوباره پر کنم و رفتم از سایته یونی گرفتم. بعد حاضر شدم که برم حالا خواستم یه ده تومنی با اهل خونه خرد کنم خدارو شکر هیچکس نداشت ! من افتخار کردم به وض ِ مالی خانواده که همه تراول دارن ! خوشبحالشون واقعن. آخرش دوتا پنش تومنی پیدا کردم و یه مش صد تومنی دیویس تومنی.

با تاکسی رفتم که مثلن زود برسم تجریش اونوخ این راننده خنگ که من واقعن نمی دونم چرا قریب به اتفاقه راننده های این مسیر همین قد خنگن و به جای اینکه از نیاوران برن تجریش که تهش نیم ساعت میشه همیشه از فرمانیه و اندرزگو میرن که در حالت عادی و بدون ترافیکش چلو پنج مین طول میکشه . این خنگم از اندرزگو رف و خورد به شلوغی و در نتیجه من یه رب به دوازده رسیدم تجریش. تازه صدبارم پرسید سر پل میرین؟ میخاستم بگم نه پس 900 تومن دادم  ک هرجا دیگه سختت بود کلاچ ترمز کنی منو پیاده کنی ! پررو! البته کلاسم ساعت یک بودا ولی میخواستم زود برم متن راضیه رو بخونم براش و کمکش کنم. تا رسیدم یونی دیگه دوازدهو نیم بود. راضیه اس داد که من تو سایتم و رفتم دیدم الهامو الهه ام هست اکرمو مونا شایدم مینا ! نمی دونم من آخر اسم این دختره رو یاد نگرفتم بودن. سپیده و پرستو ام بودن. بعد دیگه صدبار همه از هم پرسیدیدم خوبی چ طوری چ خبر چیکار میکنی تا اینکه ساعت شد ی رب به یک. راضیه ام گف من نمیام سر زبان هیچی حالیم نیس. منم هی گفتم بیا بابا کاری نداره من هستم فوقش متن خودمو میگم میگم با هم کار کردیم استاد. بعد الهه اینا گفتن بریم بالا ما با افضل بحرفیم واسه پایان ناممون و با میترا هم بحرفیم واسه معرفی به استاد که منم یادم افتاد باید برم موضوعه تئوریمو به میترا بگم.

باهم رفتیم بالا و دیدیم اساتید جمیعن جلسه دارن تو دفتره گروه مام وایسادیم پشت در به مسخره بازی. بعد ی استادی هس تو یونیه ما این بنده خدا ظاهرن استادِ طراحیه نقاشیاس اونوخ من ترم پیش یه بار رفته بودم تو آبدار خونه واسه استادمون آب جوش بگیرم اینم بود من فک کردم این آبدارچیه ! به جون خودم خوب استایلش عین آبدارچیاس.هرکس دیده میگه حق داشتی اشتبا کنی! بعد بهش گفتم یه لیوان آبجوش میدین به من لطفن ؟ آقا اینو میگی یهو یه حالی شد گف من ؟ منم دیدم سوتی دادم نافرم گفتم نه ینی منظورم بود خودم برم بریزم! بعد ظهرش واسه بچه ها داشتم تریف می کردم یهو اومد رد شد، گفتم ا! ایناهاش این بود! الهه گف خاک توسرت این استاد پ است! حالا امروز صدبار باهاش چش تو چش شدم خدا کنه یادش نباشه منو. انقد شرمنده میشم میبینمش. امروزم واسه الهام تعریف کردم بی جنبه انقد خندید به من !

بعد صد ساعت ما وایسادیم پشته در و م که قبلن مدیر گروهمون بود هی میومد میرفت میگف 10 دقه دیگه تموم میشه. دیگه ساعت یکو رب بود من گفتم الان ساناز پدرمونو در میاره راضیه ! داشتیم این حرفارو میزدیم که یهو اون مریمه که خیلیم دختره لوسیه و  با میترا کار داش و پیش ما وایساده بود و با ما زبانم داره گف استاد اومد رفت ! کلاسو کنسل کرد! منو راضیه ینی دیدن داش قیافمون. فک کن من این همه راه اومده بودم فقط بخاطره کلاسه این حالا ورداشته کنسل کرده چون: درب کلاس قفل بوده و ایشان در شان خود ندیده اند که بروند از آموزش کلید بگیرند و کلا فحش را کشیده اند به دانشکده هنر که نِـور اند اِوِر نظم و ترتیب ندارد و بهتر است که ایشان هم بروند به کارهای شخصیشان رسیدگی کنند.  اونوخ من میخاستم... الله اکبر... بیخیال

بعد دیگه آهان یه استادی بود اون ترمی شده بود بیگ پرابلمه زندگی من ! مسودی! اونم تو این جلسه هه حضور به هم رسانیده بود و جلوی در نشسته بود و هر بار در باز میشد منو میدید. بعد یه بارش قشنگ داش منو نگا میکرد منم دیدم ضایس گاو بازی در بیارم بهش سلام کردم و روشو برگردوند. بعد که جلسه تموم شد اومد از جلو ما رد شد و الهام اینا بهش سلامیدن و بازم خودشو به نشنیدن زدو منم گفتم بدرک. رفتم پیش میترا و فرممو بهش نشون دادمو دیدو خوندو گف خوبه موضوعه تئوریتو قطعی کن بنویس بیار ب امضایم. بعد تا افضل با الی اینا بحرفه من رفتم پیش خانم موسوی جونم. بهاره ام بود. ارشد انیمیشن میخونه دانشگاهه هنر و رتبش یک شد تو کنکور عملی و تئوریشم 14 بوده رتبش گویا. کارشم عالیییییییییییییییییییی. بعدشم سیما خانوم اومدو یکم یا هم درباره کلاس زبانو اینا حرفیدیم. اونوخ وسط حرفمون دوباره این مسودی اومد تو اتاقه خانوم موسوی و من وسیما جلو پاش بلند شدیم و بهش سلام کردیم که بازم جوابمونو نداد. من واقعن نمیدونم چشه این. اون ترمی من باهاش بسته بندی داشتم بعد این خب رو اعصابه من بود. کلن من اگه یکی صدبار یه چیزیو بگه خیلی حالم بد میشه کلافه میشم. اینم از این مدلیا بود که از ساعت هشته صب تا چاره بعد از ظهر میخاس مارو نگه بداره یونی و درباره کارا بحرفه. اونوخ کل کلاس بیستو دو نفر بود این از صب تا ظُر کاره سه نفرو میدید فقط ! بعد سر هر کاریم یه چیزیو صد بار میگف. منم اون ترم خیلی رشته های اعصابم نازک شده بود اصلن نه میتونستم خودشو تحمل کنم نه سبک کار کردنشو. ینی چی که میگف مثلن بسته بندی صنعتی میخاین بزنین باید تا هفته دیگه بیارین. من خوب شاید الان صنعتیم نمیومد! خلاصه نرم افزارش رو ویندوزه من نصب نمیشد.منم دیدم نمی تونم رفتم بهش گفتم آقا جان من میخام برم سر اون یکی کلاس اینم گف خب برو ! من اصن فقط دانشجو برام مهمه و برو هرجا ک راحتیو این حرفا. منم رفتم . بعد دقیقن هفته بعدش که منو تو حیاط دید اومد جلو ازم حال و احوال پرسید که رفتی اونور و چ خبره و همه چی خوبه و اینا. بعدش فرداش رفته سرکلاسشون به بچه ها گفته که آره اون دختره بود اینجا میشِست ! دوسته اینا بوده! اون از کلاس ما رفت به بهانه اینکه میخام برم سر کلاس افسر و من زنگیدم از افسرم پرسیدم اونجام نرفته این! کلن میخاسته بپیچونه! بعد بچه ها مرام گذاشتن گفتن که نه استاد این رفته کارم برده کارشم تایید شده. حالا اینا بماند. این بنده خدا انقد رو دلش مونده که من اون ترمی از سر کلاسش رفتم بخاطر سبکِ کارش این ترمم برگشته سر کلاس الهه اینا گفته آره من سبک کارم اینجوریه بچه ها و تا حالا نشده با بچه ها مشکل داشته باشم به غیر از ترم پیش که یکی از بچه ها که دوست اینا بود از کلاس من رف یه کلاسه دیگه و کلن این اولین بار بوده تو شونزه سال تدریسه من که همچین اتفاقی افتاده و این حرفا. حالا انگار من زورش کردم که بذاره من برم ! من فقط رفتم بهش گفتم خودش گف برو بعد مثکه فک نمیکرده من انقد وقیح باشم که واقعن برم ! خیلی دوس دارم یه بار بهش بگم بابا تو خوبی! من مشکل دارم!

بعدشم دیگه تا رسیدم خونه ساعت پنج شد. مامانم روزه بود منم نشستم یکم باهاش چایی مایی خوردم. بعد باز هی چایی خوردم. ینی قشنگ هفتا لیوان فک کنم خوردم. الانم جاتون خالی یه نارنگی خوردم خیلی خوشمزه بود فقط کوچیک بود زود تموم شد. کلن من نارنگی زیاد نمیدوستم. خیلی چرته به نظرم !

چن روزه افتادم رو فتوشاپ یه کارای خفنی میکنم توش که خودم کفم بریده. ینی فک کن این بدبخ انقد امکانات داشته من  برنامه حسابش نمیکردم تا الان! با فشو فضیحت همیشه بازش میگردم دوتا کار توش انجام میدادم. حالا از این هفته میخوام برم بشینم سر کلاسه محبوبه جونم ایلسترایتورم یاد بگیرم دیگه پکِ گرافیکم کامل بشه !

آهان راستی کلاس زبانم این ترم هر روز ثبت نام کردم.پنج تا هفت. خوبیش اینه که آزاده جونمم هس کلی با هم میخندیم.

الان داشتم تلفنی واسه هـ توضیح میدادم که چه جوری تو فتوشاپ انیمیشنه جی آی اف بسازه بعد یه لحظه به نظرم اومد چقد من تند حرف میزنم! واقعن خیلی بده. ولی من مدلمه! تا حالام خیلی وختا بخصوص سر کلاس زبان واسم مشکل شده. ینی به غیر از تیچر کسی نفهمیده من چی گفتم! باید یکم تمرین کنم!یه بار یکی گف اونایی که تند فکر میکنن تندم حرف میزنن ینی سرعت دریافت و پروسس داده ها تو مغزشون بالاس. من البته همیشه وختی دارم یه چیزی توضیح میدم مثلن کنفرانسی چیزی دارم قبلش به حضار محترم میگم که عزیزان من تند صحبت میکنم احیانن اگر جایی رو متوجه نشدیدن بپرسین. ولی خب کلن بده. رو اعصاب بعضی آدمام لابد !

   + ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment تو بِبار()