DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از اون حرفای بی پرده ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


از اون حرفای بی پرده ...

چن سال پیش ، تو ی کتابی خوندم که : خدا می بخشه ! همیشه میبخشه چون حتا با هزار بار بخشش از خدا بودنش کم نمیشه. من ولی نمی تونم ببخشم! چون اگه ببخشم دیگه ارباب نیستم.

حالا منم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ببخشم. نه که نتونما . می تونم. اصن بخشیدن همچین چیزی برا من

الان ینی انقد عصبانیم انقد عصبانیم که دلم میخاد با مشت بزنم رو صفه کیبورد. انقد ینی حرصم گرفته که دلم میخاد موهامو بکنم.

×اصلن می دونی چیه؟ آره. من اون خر ماجرام که همیشه به همه بابت همه رفتاراشون حق میده. همیشه همه رو توی یه وضعیتی تصور می کنه که حق دارن برینن به هیکل آدم. بعد که ریدن بهش، وایمیسته عذرخواهی می کنه. هی لبخند سنگین و کش دار می زنه که ساری، معذرت میخوام که ریدی بهم، ببخشید که منو با چاه مستراح خونه تون عوضی گرفتی. از ته دل هم عذرخواهی میکنه چون فکر می کنه لابد اونی که اینطوری اسهال گرفته، الان باید خیلی حالش بد باشه. آره. من همیشه اون خر ماجرا بودم. عوض هم گمان نکنم که بشم. یعنی یه وقتایی شده که آدم شدم و دیگه نذاشتم یه آدم ِ اسهالی خاصی برینه بهم ولی بعدش شدم تپه ی نریده ی یکی دیگه.

×آره. ببین عصبانی ام. من اون خر ماجرام که یه وقتایی به اینجا، خوب نگاه کن، به این جا بالای حلقش می رسه و عصبانی هم میشه. عصبانیت چیزی نیست که وقتی تقسیم ش کرده باشن، من توی صف بدبختی های دیگه بوده باشم. نه. به منم عصبانیت رسیده. خیلی خیلی زیاد هم رسیده ولی فرقم با تو اینه که خریت و هوش و درایت رو هم با هم تقسیم می کردن. من توی صف خریت وایسادم و تو توی صف درایت. دیگه. میخوام آدم باشم. تو هم دیگه لطفن نرین بهم.

×یعنی فکر نکنید آدم اگر ساکت می ماند و حرف نمی زند یعنی لال است. که فکر نکنید اگر عین مسلسل آدم را فحش باران می کنید و آدم خم به ابرو نمی آورد یعنی عصب ناراحت شدنش را کشیده اند. یعنی فکر نکنید که آدم اگر همیشه در همین حوالی تان هست یعنی بلد نیست برود گورش را گم کند و نگاه هم به پشت سرش نیندازد. که فکر نکنید که اگر همیشه رعایت اخلاق می کند ینی که آدم آن روی سگ ندارد. که آدم اگر هی می گذارد برای خودتان جولان بدهید و تاخت و تاز کنید و هی می نشیند یک گوشه ای نگاه میکند یعنی بلد نیست دام پهن کند و شما را همچین گیر بیندازد که زوزه ی گرگ زخمی توی تله افتاده بکشید. 

×آدم اتفاقن همه ی این چیزها را خوب ِ خوب ِ خوب بلد است. بلد است یک وقتی همچین بزند پس سرتان که سرگیجه بگیرید و نفهمید که از کجا خورده اید.

من اصلن آدم بدیم ! اصلن نه که غریبه بگه ها ! همین مامان خودم همیشه میگه ک من اخلاقه گهی دارم . چیکار کنم مدلشه. من اخلاقم اینجوریه که یکی اگه صدتا خوبیم بهم کرده باشه اگه از دسش عصبانی باشم دیگه یدونه از اون خوبی های بیشمارم یادم نمیاد. من ولی اگه یکی هزارتا بدیم بهم کرده باشه یه بار یه لطفی بهم بکنه یادم میمونه. من وختی یکی دم به دقه بهم دوست دارم دوست دارم دوست دارم بعد هی یه چیزایی بگه که من دلم بخاد بمیرم. که من عصبانی بشم هیچی بهش نمیگم. هی مراعاتشو میکنم. هی کوتا میام اینه که قد همه از من بلندتره . اینه که من هی زیر دستو پای آدما له میشم. اصن من هیچ وخ هیچ وخ هیچیو با هم قاطی نمیکنم. من اگه دلم از یکی پر باشه سر یکی دیگه خالی نمی کنم. اگه حتا معدم پاره شه از حرصو جوش من سر یکی که نه سر پیازه نه تهه پیاز داد و هوار نمی کنم . چشممو نمی بندم دهنمو وا کنم. من اصن خیلی خرم. انقد که همیشه فک میکنم درس میشه.

اونوخ من اگه با یکی بد باشم اونم باهام بد باشه و بدونم . اگه یه وخ بیاد یه چیزی ازم بخاد من هیچ وخ نمی گم نه.هیچ وخ خودمو نمیگیرم براش. هیچ وخ به اینکه این همون فلانیه که فلان جا فلان حرفو  به من زدو منو چقد سوزوند فک نمیکنم. من همیشه اگه از دستم بر بیاد براش انجام میدم. چون می دونم همون قد که برای من سخته برم از یکی که ازش بدم میاد یه چیزی بخام برای اونم سخت بوده که بیاد به من بگه. من دقیقن همین قد که میبینید خرم . من اصن خودم به بقیه اجازه میدم که بدون من چقد خرم.

من همه ی اینا که هستم هیچ ، از دیشب تا حالا فهمیدم یک جور آدمی هستم که دوست داشتنش باعث میشود به حال خودتان متاسف باشید! ینی من انقد آدم ... هستم که اگر زبانم لال کسی از من خوشش آمد باید به حال خودش متاسف شود که از همچین شبهه لجنی خوشش آمده. من اصلن یک جور موجود مزخرفی هستم که حتا اگر خیلی دوستم داشته باشید و من یهویی بمیرم به هیچ کجایتان نیست! میخوابید. من کلن اصلن چیزی نیستم ! بعد میدانید علاوه بر تمام این خوبی هایی که من دارم چ چیز دیگری هم اشانتیون ارتباط با من است؟ اینکه می توانید تمام این حرفها و اصلن بدتر از اینها را اگر بلد هستید بگویید و دو ساعت بعد انگار نه انگار شب بخیر بگویید. بعد اصلن وختی این حرفها را میزنید مطمئن باشید که من ناراحت نمی شوم من آخر اصلن چیزی نیستم.

من همه اش بیستو دوسالم است و توی این چهارسال اخیر به میزان مکفی سختی و بدبختی و غصه و درد و اشک و بغض و داد داشتم. من خوب بلدم زمین بخورم له بشوم تکه تکه بشوم و بعد تکه هارا جمع کنم به هم بچسبانم و راه بیفتم.من اصلن انگار برای همین وارد زندگی آدمها میشوم. که بشوم تخته ی دارتشان. بشوم  برگ خشک پاییزشان که از شنیدن صدای خرد شدنش غرق لذت شوند. بشوم  بدبخته از همه جا بیخبرشان که بیایند سرش داد و هوار کنند و خالی شوند. حالا کر شوم! بدرک !

در ذکر مصیبت های این یکسال اخیرم همین بس که هر روز صبح با حجم عظیمی از درد بغض و حرف نگفته چشمانم را باز کردمو هر روز صبح قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم جلوی آینه تو چشم های قرمز بیخابی کشیده ی از اشک پف کرده ام نگاه کردم و گفتم هیچ کدام از آدمهای بیرون این در مقصر نیستند. پس خفه شو و دردت برای خودت نگه دار. به آنها چ ربطی دارد که تو داری منفجر میشوی از عصبانیت. در تمام این یک سال اخیر هر وخت دیدم دیگر دارد به گلویم میرسد و الان است که از آن جیغهای بنفشم بکشم هر جا که بودم زود از جمع فاصله گرفتم . بارها از اتوبوس پیاده شدم چون نمیخاستم سر آن پیرزن بیچاره که از قضا روی اعصابم بود هوار بزنم. از تاکسی پیاده شدم چون نمیخواستم با ماکزیممه توانم سر راننده داد بزنم. مراعات همه را کردم آخرش چه شد ؟ نصف موهای سرم ریخت و گیره ای که قبلن یک سوم موهایم تویش جا نمیشد حالا سر میخورد از سرم. همه ی اینها بدرک . کاری بود که خودم کردم. خودم خواستم که توی خودم نگه دارم . که همه را به یک چوب نزنم. که اگر یکی که از قضا از آن بدهای روزگار بود و از قضا منهم عاشقش بودم من اصلن جانم را برایش میدادم اینطوری رید به من و تمام احساسی به پایش گذاشتم این به همه ی آدمها و مردهای روی زمین ربط ندارد. من باید اگر میتوانستم خود بی لیاقتش را به آنچه لیاقتش را داشت حواله میدادم. حالا که نتوانستم حالا که نیست دیگران را قصاص کردن چ حاصل ؟؟؟؟ من یک سال تمام با این درد بی درمان با این قلبه سوخته ی شکسته ی بدبخت با این اشک های داغ نریخته با این بغض ماسیده توی گلو همه اش لبخند زدم به همه که من خوبم خیلی خوبم. که حالا برگردی بگویی متاسفی برای خودت که از لجنی مثل من خوشت آمده. که بگویی به هیچ کجایت نیست اگر من بمیرم و حتا یک هویی هم بمیرم . مثلن همین فردا . که تمام این ها را بگویی نه یک بار. هر بار که دلت از جایی پر بود چیزهایی بگویی که آدم تا کجایش بسوزد ولی بگوید خب عصبانی است دیگر.خب فرق دارد. دلش نازک است آخر. بعد هم دسته پیش بگیری و بگویی عیب از من است که صبور نیستم و زود از هر حرفی ناراحت میشوم و منم که بی لیاقتم و لابد اصلن حقم هم بوده که آن یکی دیگر آن کارها را بکند. من اصلن میدانی الان قلبم به قد تمام دنیا پر از درد شده . من دلم برای خوده بدبخته خرم خیلی میسوزد الان. من باز شدم همان بدبخته پر از اشکه سرخورده ی یکسال پیش. مرسی واقعن که نذاشتی به تلافی بیستو یک سالگی به لجن کشیده شده ام یک بیستو دوسالگیه تر و تمیز داشته باشم. یک چیزی که وختی سی سالم شد جرات داشته باشم برگردم نگاهش کنم.

پ.ن: اون تیکه ی ضبدر دار از وبلاگ آ مثل کلمه است که اتفاقن برای حال من نوشته بود منهم کمی تغییرش دادم گذاشتمش اینجا.

 

   + ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment تو بِبار()