DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دوشنبه نوشت - در گلوی من ابر کوچکیست...


دوشنبه نوشت

نازنین هستم و با یه دوشنبه دیگه در خدمتتونم !

این دوشنبه با اون دوشنبه خیلی فرق می کنه چون اولن : من صب زود بیدار شدم! ساعت 8! دومن : فعلن در تعطیلات میان ترم کلاس زبان به سر میبرم و بســـــــــــــــــــیـــــــــــــــــار شادم ! همین قد که نوشتم ! سومن : امروز دوتا نقاشی کشیدم ! با گواش و آبرنگ و مداد رنگی و خیلیم قشنگ شدن . حیف که بلد نیستم آپلود کنم وگرنه میذاشتم ببینین. حالا اگه خیلی دوس دارین ببینین بهم یاد بدین آپلود کنم براتون! چهارمن : امروز صب رفتم رو ترازو ودیدم که هوررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا! شدم 52! ینی چار ماه بود روی 54 مونده بودم! بعد کلی شاد شدم دیگه!ایشالا تا چن وخ دیگه به 48 میرسم و شادیم افزون خواهی شد!!!!!

دیگشم اینکه امروز که مشغول نقاشی کشیدن بودم اصلن گذر زمانو حس نکردم. ینی وختی صدای اذون از بیرون اومد ( سر کوچه ما یه مسجده) کف کرده بودم که واقعن ینی ظهر شد به این زودی ؟ آخرین باری که به این صورت سورپرایز شده بودم دو سال پیش بود که داشتم رو پروژه تصویر سازیم کار میکردم و وختی سرمو آوردم بالا دیدم صب شده ! ینی از ساعت ده شب تا 7 صب نفهمیدم چه جوری گذشت !

بعدشم اینکه فاینال کلاس زبانمو به نظر خودم خوب نوشتم ولی هنوز نمیدونم پاس شدم یا نه. دیروز قرار بود آزاده نگا کنه بهم بگه که نرفت. حالا ایشالا امروز خبرش میرسه ! امیدوارم که پاس شده باشم . چون لیسینیگمون خیلی خیـــــــــــلـــــــــــی  چرت بود و رایتینگمم خوب نوشتم . ایشالا که تیچر نمره کلاسیمم خوب داده باشه. دوتا کوییزامو که نمره کامل گرفته بودم. چمی دونم والا...

این چن وخته که هوا سرد شده سگ زیاد شده دم خونمون. کلن زمستونا نصفه شبا و صبای زود پشت خونمون که یه کوچه باریک و خلوته میشه محل رفت و آمد سگا و گاهی روباه . چن بارم خرگوش کوهی اومده بود. من خیلی دوس دارم براشون غذا ببرم اما مامانم اینا میگن نبر . عادت میکنن دیگه دائم میان . آخه گنا دارن . معلومه از گشنگیه که از وسط کوه میان اینجا. بعدن اون روز صب زود که من منتظر تاکسی بودم سر خیابون یهو سه تا سگه خیلی بزرگ کرم رنگ از پارک اومدن بیرون و یه دختره که اونم منتطر تاکسی بود چنان جیغ بلندی کشید که من سه متر پریدم هوا ! حالا سگا 10 متر با ما فاصله داشتنا! بعدش یکی از سگا اومد اون ور خیابون روبرومون نشست. انقد ناز و مظلوم بود دلم میخاس برم بغلش کنم ! اون دختره هم هی میگف یا امام زمان ! الان میاد گازمون میگیره ! انگار مثلن بیکاره سگه ! تاکسی که اومد ما سوار شدیم اونم رفت. یه بارم داشتم از کلاس زبان برمیگشتم و تو اون کوچه پشتیه بودم و اصن حواسم نبود داشتم اس ام اس میزدم به وسطای راه که رسیدم و اس ام اسو سند کردم سرمو که بالا گرفتم دیدم دوتا سگه خیلی بزرگ و لاغر سیاه سر کوچه وایسادن. یه آن جاخوردم و خواستم بر گردم. اما گفتم نه ! اگه بدوام یا برگردم ممکنه اینا بیان دنبالم بعد همین جوری به راهم ادامه دادم و نزدیکشون که رسیدم خودشون بدیو بدیو رفتن طرف خیابون اصلی. ولی اون روز واقعن ترسیدم . چون سگاش خیلی بزرگ بودن ینی اگه رو پاش بلند میشد از من بلندتر میشد. بعدم در نگاه اول شکل این سگای نژاد دوبرمن بودن که اند وحشی و پاچه بگیرن !!! حالا کلن من دلم سگ میخاد!

ارشدم که ثبت نام نکردم چون دیدم نمی تونم الان بخونم واسش. ایشالا سال دیگه!

ی وبلاگی بود چن وخ پیشا میخوندمش قبل از اینکه فیل بشه. اسم پسره سهیل بود. خیلی باحال مینوشت. تو یکی از پستاش ی سری جمله نوشته بود یدونش خیلی تک بود ارزش داره که به عنوان یه پست جدا بذارمش اما من همین جا براتون میذارمش که بخونین حالشو ببرین !

مذهب مردم را متقاعد کرده که: مردی نامرئی در آسمانها زندگی میکند که تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد، لحظه به لحظه ی آن را. و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام کارهایی که تو نباید آنها را انجام دهی، و اگر یکی از این کارها را انجام دهی او تو را به جایی میفرستد که پر از آتش و دود و سوختن و شکنجه شدن و ناراحتی است که باید تا ابد در آنجا زندگی کنی، رنج بکشی، بسوزی و فریاد و ناله کنی. ولی او تو را دوست دارد!!!

 

   + ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()