DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> کنسرت داشتم ! ندیدمت!؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


کنسرت داشتم ! ندیدمت!؟

الان که دارم مینویسم ساعت نزدیکه یکِ شبِ. بعد من خیلیم ناراحتم! نه خیلیا! اما خب ناراحتم دیگه! ناراضیم! چونکه امشب حذف و اضافمون بود بعدش من میخاستم ساعت تربیت بدنی مو عوض کنم اما نشد. ینی این مدیر گروه خنگمون تو انتخاب واحد ساعت 3تا 5 بعد از ظهرو ارائه داده بود و ماهم گرفتیم به این امید که تو حذف و اضافه حتمن ساعت 1 تا 3 ارائه می شه. چون پاییزه و روزا کوتاه. اما امشب در کمال ناباوری دیدیم که فقط یه ساعت دیگه تو روز چارشنبه ارائه شده اونم 5 تا 7 بعد از ظهره! ینی من نمی دونم این زنه چه فکری با خودش کرده! دیوونس اصن ! حالا فرناز گف مثکه عوض شده مدیر گروه میترا اومده به جای این پری خانوم! اما چه فایده ؟ من که این ترم کارم تمومه.بیخیال

ینی نه که فک کنین واسم خیلی مهم بودا! اما چون قراره سه روز در هفته ام برم کلاس زبان و چارشنبه یکی از اون روزاس و این ساعتم دقیقن ساعت شروعو پایانش با کلاس زبانم یکیه می خواستم عوضش کنم که نشد. حالا فردا باید برم ثبت نام کلاس زبان با تیچره بحرفم ببینم میذاره یه جلسه نیام یا نه .

بعدشم امروز رفته بودیم تولد بچه دختر خالم و منم چن روزه سرما خوردم اساسی و صدام خَنج شده انقد اونجا حرف زدم با این بچه ها لال شدم رسمن! البته هرکی ازم می پرسه صدات چرا گرفته می گم کنسرت داشتم خب !

دختر خالم یه نی نی دوباره آورده! دختره. اون پسره که بدجوری به دل من نشسته و عاشقشم. امیدوارم این دختره ام مث اون باشه. البته چون اون پسره ام منو خیلی دوس داره نمیشه زیاد جلوش با این نی نی جدیده صمیمی شم قلبش میشکنه! اما امشب وختی پسره خاب بود حسابی نی نی فینگیلی رو بغل کردمو کف پاهای کوچولو و نازشو بوسیدم. انقدم پشمالو و قرمزه که نگو! ولی خیلی فینگیلیه! اسمم که هنوز نداره و من بِیبی صداش میکنم.

دیگشم اینکه این یکی دوماهه افتادم رو دور سریال دیدنو نشستم چن قسمت از سیزن یک نیکیتا و هاوایی رو دیدم بعد چند سیزن از لاستو دیدم که به نظرم خیلیم چرت بود. بعدشم نشستم به دیدن سریال ومپایِر دایری(خاطرات خون آشام) که خیلی خوبه و می دوستمش. حالا مثکه سیزن سِش (سومش) اومده قراره دوستم دانلود کنه بده بهم.

آهان راستی یه مجسمه خرگوش نازو گوگولی اولین کادوی تولدم بود از طرف دوست روان شناسم ! دوس جونمم برام یه عروسک گوریل یا به قول پسره گولیر آورده که خیلی تپلو نرمه عاشقش شدم. یه جفت گوشواره بلند و جینگولیم بود. شاد شدم.بقیه اعضای خانواده ام که به تبریک بسنده کرده اند تا به حال. سیزده چارده نفر از دوستای دانشگاهو و کلاس زبان و مدرسه ام نفری چار پشنتا اس ام اس عشقولانه فرستادن و تبریک گفتن. دسشون درد نکنه واقعن که به یادم هستن!

فرناز امشب گف بیا یشمبه بریم یونی . منم گفتم باشه میام. اما الان که فک میکنم می بینم چرت گفتم! حالش نیس عمرن! حالا نمی دونم چرا همه گیر دادن به این یونی رفتن من! اون روز دوست مامانم زنگیده خونمون می گه چرا نرفتی یونی پس؟ منم خندیدم گفتم صلاح ندیدم هنوز ! خندید! ولی من جدی گفتما !

دیگه اینکه یه خرید اساسی باید برم مانتو و کتونی لازمم شدید! بعدشم اینکه باز دوباره این پاییز لعنتی شروع شد و علاوه بر دستو پای همیشه یخ زده افسردگی و دپرسی هم همراهش اومد. حالا من موندم با این حالم چه جوری میخام این ترم پایان نامه ام ارائه کنم. خجسته ام واقعن.

خیلی گلوم خنج شده واقعنی! دیشب تو خاب یه سرفه کردم تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد. نفسم بند اومده بود ینی ! بعد انقد خسته بودم و خابم میومد نرفتم یه لیوان بخورم تموم شه ! روش تمرکز کردم و نفسمو نگه داشتم تا درس شه . خلم من میدونم! شما زحمت نکشین! اونوخ من با این گلوی خنج همشم دلم بستنی میخاد. ینی من تو کل تابستون دو بارم بستنی نخوردم اما الان هر روزو هر ثانیه هوس بستنی شکلات تلخو نعناییو کره ایو نسکافه ایو این چیزا می کنم. اضافه کنید سیب زمینی سرخ کرده و ترشی هفته بیجارو! ینی امروز واقعن دلم از اون گل کلمای تو ترشی میخاس!

در هفته ای که گذشت توفیق اجباری بود که در محضر چند روان شناس روان پزشک و روان سنج محترم باشیم و تشخیص ایشان از شرایط ما این گونه بود که شما دارای ...و ... اساسی میباشید و از تنهایتان لذت میبرید و نسبت به ... نظر خوبی ندارید و به این دلیل بسیار فحش لازم هستید و خاک بر سرتان که اینگونه هستید. و نظر روان سنج محترم این بود که ما هوش کلامی و رفتاری بالایی داریم و EQما بالا هست و باید IQمان هم بالا باشد و ما باهوشیم کلن و هر چه می کشیم از همین هوشمان است! و در کل نظر جمع این شد که تقصیر خودته که زیاد می فهمی ! چرا که اگر کمتر میفهمیدی... بهتر و راحت تر و بی غم تر بودی. آخرشم هرچی ما اصرار کردیم که بابا لامصبا یه قوطی از این قرصای نشاطانه به ما بدین ندادن!

پ.ن: می دونین مُضطَر به کی میگن ؟ مضطر به بچه ای میگن که تو رحم مادره و حالش بده ، هیچ کس حالشو نمی دونه ، نمی تونه به کسی چیزی بگه و فقط خداس که حالشو میدونه و اونوخ به دل مامانش میندازه که هوس فلان خوراکی رو بکنه و بخوره تا نی نی حالش خوب شه !

پ.ن: تا حالا تو زندگیت مضطر بودی ؟

   + ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٩
comment تو بِبار()