DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> شنبه تولدم بود... - در گلوی من ابر کوچکیست...


شنبه تولدم بود...

تا به حال درباره ی کودک عشق چیزی شنیده ای ؟ هر گاه دو نفر به هم دلبسته می شوند ، نطفه ی کودک عشق بسته می شود ... با عمیق شدن رابطه، کودک عشق بزرگ می شود ... و بالاخره یک جایی در دل رابطه تکان می خورد ... انوقت می فهمی که عاشق شدی ... بعد بیشتر حواستت را جمع می کنی ... بیشتر مدارا می کنی ... صبوری می کنی ... تمرین مادری می کنی .

کودک عشق نه ماهه به دنیا نمی آید ... شش ماهه هم ... کودک عشق در لحظه ی از دست رفتن عشق به دنیا می آید... در اوج درد... در اوج تنهایی... در میان یاس و دلتنگی ... و معجزه می کند ...

کودک عشق ، مثل تمام نوزاد ها ، محبت می خواهد ، مراقبت می خواهد و امنیت ... و تو مادرش می شوی . در آغوشش می کشی با ناراحتی اش گریه می کنی با خوشی اش می خندی . به وقت درد سپرش می شوی و برای به ثمر رساندنش از جان مایه می گذاری ...

روزها می گذرد ... کودک عشقت به جایی رسیده که باید بایستد . باید راه برود . باید بدود. بخندد. باید مثل بقیه ی کودکان تو را با شوقش همراه کند... اما نمی تواند!

 می ترسی... ترسی عمیق و ناشناخته وجودت را پر می کند... می ترسی به کسی بگویی ... می ترسی کسی بداند ... کسی ببیند... که کودکت ، کودک عشقت نارس است ! ناتوان است ! عادی نیست... او هنوز و شاید تا همیشه محتاج توست ! او تو را نجات نخواهد داد ! مایه ی افتخارت نخواهد شد . او قدرت و آرامش به همراه ندارد ... او یک کودک عشق بیمار است ...

بعد تنها می گذاری اش ... با خودت تنها می شوی ... روزها و شاید ماهها... و به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه کردی ؟ چرا مال تو باید ناقص باشد ؟ محتاج باشد ؟ ضعیف باشد ؟ بیمار باشد ؟ بعد خودت را سرزنش می کنی ... افسوس می خوری . خودت را متهم می کنی ... چون تو مادرش بودی... بعد دلت می سوزد. برای خودت و کودکت ... برای تنهاییتان ... برای دردتان ... بلند می شوی و در آغوش می کشی اش... تفاوت را قبول می کنی ... ضعفش را... بیماری اش را ... چون تو مادرش هستی و دوستش داری ... چون کودک عشقت است ...

حمایتش می کنی . دستش را می گیری . بر دوش می کشی اش . به دیگران هیچ نمی گویی . نمی گذاری کودک عشقت انگشت نمای دیگران شود ... دردش را ، تنها به دوش می کشی و دلخوشی به همان لبخند کج کمرنگی که گاهی بر لبانش می آید. دلخوشی به آرامشی که در آغوش گرفتنش دارد. دلخوشی به این که کودکی داری و عشقت عقیم نیست ، گرچه مریض باشد...

کودک عشقت یک ساله می شود... دو ساله می شود ... و تو به اندازه ی سالها پیر می شوی ...دیگران می فهمند ... پچ پچ ها شروع می شود ... چشم ها دروغ می گویند . می کاوند . می یابند. نامهربان می شوند. زخم می زنند. سرخ می شوند. می گریند... چشم ها می پرسند. و تو بی جواب می مانی .... چشمت را می بندی . به روی همه ی چشمها، جز کودک عشقت... در چشم هایش امید می بینی هنوز... عکس چشم های خودت را ... و امید چشمهای خودت را ...

کودک عشقت بزرگ می شود . مشکلاتش زودتر از او...و بزرگتر از او ... و تو تنهایی ... تنهای تنها... با یک کودک مریض که دوستش داری . دیگرانی که بیشتر مهربانند ، با زبان نرم ، با چشم های نگران از جدایی می گویند... از عمری که دارد به پای درد تلف می شود ... از جوانی ،از خوشی، از تنهایی ،از بی کس ماندن... قلبت به درد می آید . از این همه نامهربانی . قلبت می شکند. آرام آرام از چشمانت بیرون می ریزد. کودک مریضت را در آغوش می کشی و از نامهربانی می گریزی. به تنهایی پناه می بری. کودک عشقت تو را بس است ...

می دانی ! آنها که بیشتر مهربانند، مادر نیستند تا بدانند کودکت هر قدر هم مریض باشد، هر قدر هم ناتوان باشد کودک توست ! پاره ی وجود توست . به که بسپاریش تا مثل تو نگرانش باشد ؟ مثل تو دوستش داشته باشد ؟ مثل تو بداند چه می گوید، چه می خواهد ، چه آرامش می کند ؟ آنها که بیشتر مهربانند ، نمی دانند مادر چشمش همیشه دنبال کودکش است. همیشه نگرانش است. حتی اگر کودکش مریض باشد. حتی اگر جوانیش عمر کودکش باشد .

مادر،حتی اگر بداند می تواند کودک سالم دیگری داشته باشد ، هیچ گاه کودک مریضش را به دیگری نمی سپارد. از یاد نمی برد. انکار نمی کند . پا به پایش می آید و می ماند. مادر ها می دانند که عمر کودکان مریض، کوتاه است و می دانند چگونه از این زمان کوتاه ، برای یک عمر خاطره بسازند. مادرها خالصانه ترین و ناب ترین احساسشان را به کودکشان هدیه می دهند. به کودک اول عشقشان. حتی اگر مریض باشد و عمرش کوتاه...

پ.ن : اینو وختی بیس سالم بود نوشتم. مادر شده بودم. دو سالی به پاش زحمت کشیدم. از یه جایی به بعد قدش از من بلند تر شد زورش از من بیشتر. راهشو پیدا کرد . منو نخاس. پیر شده بودم شاید. وختی رفت ، تنها رفت اما یه تیکه ی گنده از منو با خودش برد. انگار که چسب بزنی به دیوار و بی هوا بکنی یه تیکه از منو کند و برد .

نوشته بودم . بعد از رفتنش زیاد نوشته بودم... از غصه . از ترس . از درد. از تنهایی. نوشته بودم . از بغض از دلتنگی از له شدن. نوشته بودم. زیاد نوشته بودم. زیاد تر بهش فکر کرده بودم . باهاش زندگی کرده بودم اصن.

یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من !

حالا کم مینویسم. کمتر فکر میکنم. حالا فقط زندگی می کنم. با چشمای بسته. این زندگی چیزی نیس که به نگا کردن به دیدن احتیاجی داشته باشه .

حالا تو اولین روز بیستو سه سالگیم می نویسم :

 روح صاف مثل آیینه پرسید :

"از شادی بگو "

چشمانم را میبندم و به یاد می آورم

آن روز گرم مرداد ماه را

که تو مهربان بودی و من هنوز نوزده ساله ...

 

   + ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۸
comment تو بِبار()