DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند... - در گلوی من ابر کوچکیست...


نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند...

طبق یه قانون نانوشته ای کارای خونه ی ما به دو بخش تقسیم شده . شامل وختی من خابم و وختی من بیدارم ! ینی وختی من خابم که تو روزای عادی می شه مثلن از ساعت 3 شب تا 12 ظهر و الان شده از ساعت 9 صب تا 1 و 2 بعد از ظهر  مامانم به امورات آشپزخونه و خونه می رسه و وختی من بیدارمیشم باید شیفتو تحویل بگیرم . حالام تقریبن دو شیفت کار می کنم ینی هم بعد از افطار هم بعد از سحر.

بعد از سحری همه که مسواک می زنن من میشم مث پیش خدمتای رستوران که _ با شلوار جین یا شیش جیب و موهایی که مث گوجه با کش قلمبه کردم پشت سرم و پیش بند_ تن تن میزو جم می کنم ظرفارو می سپرم به آقای موریس و قابلمه و مایتابه و چم دونم هر چیزی رو که موریس نمی شوره می ریزم تو سینکو می شورم بعدش صندلیارو مرتب می کنم میزو دسمال می کشم  باقی مونده ی غذا رو  جم می کنم بطری آبو پر می کنم گاز و کف آشپزخونه رو تمیز می کنم . بعدش میرم مسواک می زنمو میام تو اتاقم نمازمو می خونم بعد لباسمو عوض می کنم و می خابم .

می خابم ! می دونی این تیکش واقعن واسم عجیبه ! نمی دونم این چیزی که الان هس آرامشه یا بی تفاوتی . و نمی دونم چه جوری باید فرق این دوتا رو فهمید . یه وختی بود که قبل از خاب هزارتا فکر میومد تو سرم . گاهی انقد درمونده می شدم که دست از غلت زدن بر می داشتمو چمباته میشستم رو تختمو گوله گوله اشک می ریختم بعد با یه سر درد ضربان دار می خابیدم . اونم چه خابی ! وختی بیدار میشدم می ترسیدم دهنمو وا کنم و دندونام بریزه ! انقد که بهم فشارشون می دادم تمام روز فکم درد می کرد.

می دونی دور و برم از تعداد انگشتای دست کمترن اونایی که واقعن می تونن منو حرص بدن. اما هستن. باورتون نمی شه اگه بگم حتا دیدن این آدما کافیه تا من کهیر بزنم ! البته کهیر روحی ! من نمی فهمم خوب اصن چه اصراریه ؟! چرا من باید این آدما رو ببینم که هی اونا یه چیزی بگن که من حرص بخورم بعد من هی به سنو سالو مصلحتو ادبو گذشتو این گوش در و اون گوش دروازه فک بکنم و هیچی نگم و از عصبانیته وقاحت بی پایان این آدما معده درد بگیرم! و لبخند بزنم و تو دلم تمام فشای خواهر مادرو ناموسی رو حوالشون کنم و اصن دلم بخاد پاشم وایسم وسط جم مث خودشون بزنم تو روشون و چنتا کلفت درست حسابی بارشون کنم که فک نکنن خلق الله خرن و اگه هیچی نمی گن واسه این نیس که بلد نیستن ! واسه اینه که تو در حد این صبتا نیستی ! می دونی ! یه چیزایی خیلی منو عصبی می کنه ! مثلن اگه خاب باشم مامانم بیاد تو اتاقم یه چی ورداره بره بعد درو پش سرش نبنده من خیلی عصبانی می شم! اونقد که وختی بلند میشم برم درو ببندم قشنگ انقباض معدمو حس می کنم ! اگه وختی سرم تو کار خودمه داداشم هی بیاد ازم معنی لغت انگلیسی بپرسه عصبی میشم . اگه یکی حرف دلشو بپیچونه بجاش زرتو پرت تحویلم بده عصبی میشم !اما یکی از چیزایی که منو خیلی عصبی می کنه اینه که یه آدمی حرف مفت بزنه و فک کنه که من نمی فهمم داره حرف مفت میزنه ! دلم میخاد یه حال اساسی به این آدما بدم همیشه ! بیخیال

میدونی دانشگا جاییه که علاوه بر مدرکی که بهت میده و پولی که ازت میچاپه و فشو فضیحتایی که یادت میده و دوستای زیادی که بهت معرفی می کنه ، لاغر و کچلتم می کنه ! همین منه بیچاره تو ترم پیش 5 کیلو لاغر شدم و تقریبن نصف موهام از دس رف! نمی دونم کی قراره جاشون دوباره پر شه ! البته الان او پنج کیلو جبران شده و من از این بابت بسیار غمگین و افسرده ام ! ولی واقعن جرات نمی کنم رژیم بگیرم چون می ترسم دیگه همین چارتا شویدم بریزه کچل بشم اساسی ! البته ترم پیش من مشکل روانی و استرس داشتم ! به نظرم بیشتر به خاطر اون استرس لعنتی بود که اینجوری کچل شدم ! ولی واقعن خودم اصن فک نمی کردم که لاغر شدم . هرچند تنگ ترین شلوار جینمم برام گشاد شده بود و سیما همش بهم می گف کتاب شدی ولی من باورم نمیشد تا وختی که روی ترازو چشمم به عدد مبارک 49 افتاد که البته هیچوخ به مامانم نگفتم چون باز میخاس سخنرانی کنه اندر فواید عقل درس و حسابی که من ندارم !

نمی دونم واسه پایان نامم باید چه خاکی به سرم بریزم ! تازه هنوز اصن تصمیم نگرفتم که ارشد بخونم یا نه ! همه می گن بخون. ولی من خودم می دونم که خوندن و یا نخوندنش فرقی نداره ! جز اینکه ناراضی تر بشی و همش با خودت بگی فوق لیسانس دارم و کارم گیرم نمیاد ! والا ! حالا شایدم خوندم . فک کن بهمن کنکورشه من هنوز دارم تصمیم میگیرم که بخونم یا نه! خلق الله الان سه دور کتابارو خوردن !

چن روز پیشا فهمیدم که من شیش سال پیش سوم دبیرستان بودم ! فک کن ! چقد پیرم من الان ! ینی از یکی که هفده سالش باشه شیش سال بزگترم! چه ترسناک! یه بار به یکی گفتم خوبه آدم سی سالش باشه ؟ خندید گف آدم خوبه هر چند سالش که هس شاد باشه ! بعد من خیلی یه جوری شدم ! که یه آدم ، یه آدمه انقد غریبه تو ده دقه فهمیده که من شاد نیستم ! که بهم گف چرا آه می کشی همش ؟ که من جوابی نداشتم بهش بدم . که اصن بغض داش خفم می کرد . دوس نداشتم اونجا باشم . دوس نداشتم هیجا باشم . نه خونه . نه دانشگا . نه خیابون . نه تو ماشین اون . که از حتا فک کردن به رفتن تو کارگاه چاپ داشتم بالا می آوردم . که نشسته بودم صندلی پشت ماشین و اشک میریختم ! بی صدا ! که بهم گفته بود خب بگو چته من شاید بتونم کمکت کنم ! بعد من دلم میخاس جیغ بکشم سرش که تو میخای چیکار کنی ؟؟؟ که بلخره یه روز سر یکی داد زدمو گفتم ! که ولم کن اصن ! هرچی که هستم هر چقدر بد هر چقدر تلخ هر چقدر داغون به خودم مربوطه ! تو که جای من نیستی ! هیچکس جای من نیس ! من اصن دیگه هیچی نمی خام ! می فهمی ؟ هیچی ! اون چیزی که من میخاستم ، تمام چیزی بود که میخاستم ! وختی نشد دیگه بعدش هیچی مهم نیس ! داد زده بودم و همه ی اینارو بهش گفته بودم . با یه بغضی که تو گلوم قلمبه شده بود. که اون بغلم کرده بود. گفته بود که نگرانمه . من براش مهمم . من نمیخاستم باشم . نمی خاستم مهم باشم . اونجا باشم . داد بزنم . من نمیخاستم هیچکس چیزی بدونه . من دیگه هیچی نمیخاستم ... میدونی جای یه زخمایی هیچ وخ خوب نمی شه ... جاش میمونه و هر وخ که چشمت بهش بیفته یادت میاد یه روز یکی که ... بعضی دردا هیچ وخ تموم نمی شن ... فقط کم میشن  یا زیاد ... اما تموم نمیشن ... میدونی هرکس با تحمل درد خودش قوی میشه .صبور میشه . سنگ میشه . صخره میشه ... فقط با تحمل درد خودش ...

من نمی خاستم اون شب اونجا باشم . نمیخاستم صدامو ببرم بالا. نمیخاستم حرف بزنم . نمی خاستم یادم بیاد . نمی خاستم اشکی که تو چشمم جم شده بود بریزه . نمی خاستم . نه اون شب و نه شبای دیگه . من نمیخام هیچی بگم . نمیخام یادم بیاد. نمیخام داد بزنم . من فقط میخام یادم بره .

میدونی !دردی که تموم نمیشه اسمش دیگه درد نیس . رنجه . رنجی که حرف زدن ازش سخت باشه رنج نیس زجره . من نمیخام زجر بکشم . میفهمی ؟

نوشته بودم : اگه آرزویی باشه فقط تویی ، اگه کسی بتونه کاری بکنه فقط خداس ، اگه کاری از دس من بربیاد فقط دعاس، اگه وختی باشه همین حالاس ...

   + ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment تو بِبار()