DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> اوپس! - در گلوی من ابر کوچکیست...


اوپس!

الان که دارم مینویسم ، خوابیدم رو تختم لب تابو گذاشتم رو دلم ! چن وخته این جوری کارامو انجام میدم ! بهتر از پشت میز نشستنه ! هوا آفتابیه . چقد من این هوا رو تو این وخت از سال دوس دارم ! همش دلم میخاد برم بیرون ! برم خرید ! دلم تیشرتو شلوار جین جدید میخاد . فک کنم باید ریمل و شامپو ام بخرم . شیر پاکنمم تهشه . وای دلم یه عروسک خنگم میخاد . فرناز اون روز گف تو قائم یه سوسمار دیده خیلی خنگو باحاله . شاید رفتم خریدش .

چقد خوبه امروز نرفتم یونی !البته دیروزم زیاد بد نبود. مسودی کارمو تایید کرد . میدونستم میکنه . کلا سلیقش اومد دستم . ولی خودم اصن دوس ندارم طرحمو . حالا شاید یکم تغییرش دادم . تازه خیلی بهمون حال داد کلاس بعد از ظهرو پیچوند . مهسا کفش بریده بود ! میگف عمرا مسودی از این آدما نی ! اون ترم که مهسا اینا باهاش داشتن تا هفت بعد از ظهر نگهشون میداش ! هیچ کاریم نمیکنه ها ! فقط حرف میزنه ! یه چیزیو صد بار میگه ! واسه همین انقد ازش بدم میاد ! اعصابمو خورد میکنه بسکه سر هر کاری انقد حرف میزنه ! دیروز که داش کار منو میدید برگش بهم گف : نه خوشم میاد !جنبه شوخی داری ! من هیچی نگفتم . لبخند زدم . نم دونم چرا استادامون همشون با من شوخی دارن .

با فرناز برگشتم . دیوونه هرچی بهش گفتم نذاش تجریش پیاده شم . منو تا خونه رسوند . تو راهم همش همدم معینو گوش کردیم . فرناز عاشقش شده بود . منکه داشتم از خاب می مردم ! این الهه ام هی اس میداد بهم من نمیفهمیدم چی میگه ! بهش گفتم الی بیخیال من الان شعورم در حد کرفسه ! بعدن بگو . بعدشم که اومدم خونه رفتم حموم و ناهار خوردم . میخاستم کتاب داستان کلاس زبانمو بخونم که خابم برد. بعدشم که رفتم کلاس زبانو یه عالمه خندیدیم با بچه ها . کلی حال داد.

دیروز مسودی داش کار الهه رو میدید برگش بهش گف آفرین ! خدا پدرتو نگه داره ! الی هیچی نگف. ما هممون یه جوری شدیم . من دلم خیلی یه جوری شد . بابای الی ترم یک بودیم تصادف کرد فوت کرد . اردیبهشت بود . درست شبی که نوه اش به دنیا اومد . کسری . چه روزای بدی بود ... هیچ وخ چشمای الی رو تو اون روزا یادم نمیره ... تو چشاش دیگه هیچ نوری نبود . حتا زیر آفتابم چشاش برق نمیزد ... الان خوبه ... البته بعضی وختا بازم بهم میریزه ... سر یه چیز الکی ... یاد باباش میفته و ... اینجور وختا به من اس میده ... مث ترم پیش ... بگذریم ... خدا پدر مادر همه رو نگه داره واسشون .آمین .

میخاستم امروز برم فلش مموری بگیرم برا خودم . نرفتم هنو . عکسای دوربینم خالی نکردم . موضوع عکاسیمم انتخاب نکردم ! اون گربه خوشگله ی یونی ، قبل از عید حامله بود . اون روز خانوم موسوی گف زاییده ولی بچه هاش مردن ! وای من عاشقشم ! فک کنم اونم هس ! تا منو میبینه میدوئه میاد خودشو میماله به کفشامو هی میو میو میکنه ! دیروز 10 دقه دیر رسیدم به کلاس داشتم میرفتم تو سایت اومد جلوم نشست دلم نیومد برم ! یه ذره نازش کردمو قربون صدقش رفتم بعد رفتم دسامو شستم رفتم سر کلاس . خوب شد استاد یادش نموند که منم دیر اومدم ! چون واسه فاطمه و پروا تاخیر زد . البته میزدم من واسم مهم نبود . کلن از این مسخره بازیای استادا خوشم نمیاد . مثلن که چی ؟ الان تاخیر میزنی واسه من خوشالی ؟ خوب بزن ! اگه تو بااین خوشال میشی بزن ! والا !

شاید امروز بشینم نقاشی بکشم . شاید با آبرنگ ! حالا ببینم حال دارم یا نه .

دیگه همین دیگه . برم من . خوب باشین . تا بعد .

 پ.ن : اوپس ینی من نم دونم چی بگم !خنثی ینی این شکلی !

   + ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸
comment تو بِبار()