DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


since now

 

 

http://avazedohol.blog.ir/

 

   + نازنین ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٧
comment تو بِبار()

جیگر سمبل یه حیوون خونگیه ایده آله! زبونم همدیگرم میفهمیم!

از ساعت ده که پاشدم، هنوز لباس خابمو در نیاوردم. دوس نداشتم ساعت ده پاشم. ولی طوطی گشنش بود و خونه رو رو سرش گذاشته بود. رفتم براش تخمه ریختم تو ظرف. یه تیکه هویج از تو یخچال ور داشتم .طوطی با طرف غذاش رو در یخچال نشسته بودن، درم باز. داشتم هویج حلقه میکردم که طوطی و ظرف غذاش کفه آشپزخونه بودن و در یخچال هنوز باز! اینکه بشینم دونه دونه تخمه آفتابگردون از کفه آشپزخونه جم کنم اونم وختی که هنوز ویندوزم بالا نیومده، هیچ شروع ایده آلی واسه بقیه ی روزم نیس.

حیوون خونگی نباید طوطی باشه. باید گربه باشه. از این پرشینا که فک میکنن از دماغ فیل افتادن و از یه سنی به بعد نقش کوسن روی مبل رو بازی میکنن فقط. حیوون خونگی باید لاک پشت باشه. البته لاکپشت یکم قیافش مخوفه من شخصن در مورد حیوون قیافه برام مهمه! خب واقعنم مهمه دیگه! حالا آدما رو میگیم به قیافه نیس به اخلاق و منش و باحالیه طرفه! حیوونا که دیگه این چیزاشونو نمیشه سنجید! حداقل قیافه داشته باشن دیگه!

خلاصه که حیوون خونگی خاستین بخرین طوطی موطی نخرین. دهنتون احتیاج به عمل های مکرر زیبایی پیدا میکنه. از من به شما نصحیت. کلن سراغ ملنگو نرین .چون خیلی فضول و احمقه! این احمق الان فُشه!

بعدشم هیچ کاره خاصی نکردم. نشستم یکم درفت های توی وبلاگ و اون فایله ورده مخصوص وبلاگو خوندم. و خب هیچی بهتر نشد. بدترم نشد البته. خیلی در سکون داره میگذره امروزم. حتا از صب حتا یدونه پیامم برام نیومده.

تو یکی از قسمتای کلا قرمزی، جیگر به خاطره یه حپه قندی که آقای مجری بهش داده و یه کلاغی اومده ازش گرفته ، ناراحته! بعد در جواب آقای مجری میگه "نه! هیچی اون قند نمیشه اون قند یه چیزه دیگه بود! اون مث یه اسب سفید بود که توی دشت میرفت واسه خودش. بزرگ بود خوب بود.قوی بود. بزرگ بود."

میخام بگم منم بارها و بارها در جواب بقیه در توصیف یه چیزی، مثلن یه مدل پنیر صبونه حتا! گفتم نه! یه پنیر معمولی نبود! مث یه اسب بود!!! بزرگ و زیبا و بود!!!

   + نازنین ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٥
comment تو بِبار()

Befor knowing my awesome personality,lets get one thing straight

"مطلق بودن حقایق ریاضی به آدم آرامش میدهد.جایی که همه چیز شفاف است و هیچگونه تصادف و احتمالی وجود ندارد. شاید پاسخ ها پیچیده باشند ولی حتمن بدست می آیند..."

این دوخط، تو صفحه ی دویست و سی و اندیه این کتاب خالد حسینی، جواب همه ی زندگیه منه. جوابی که داشتمش ولی خودمو زدم به نداشتن. که گفتم شایدم این نباشه! ولی همین بود.

اون وختی که در جواب همه گفتم نه  و رفتم ریاضی خوندم، بهترین دوره ی زندگیم بود. یه وختی بود تو زندگیم که واسه هیچی جوابی نداشتم. واسه حال خودم . واسه زندگیم . واسه آیندم. ولی اونجا، لابه لای اون عدادا و ایکس و ایگرگا، یه جوابی بود. همیشه یه جوابی بود . و فقط "یه" جواب بود. پیدا کردن اون یه جواب درست بالاترین لذت اون روزای زندگیم بود. تا قبل از اون سالا، من هیچ وخ ریاضی رو دوس نداشتم و هیچ وختم ریاضیم عالی نبود. ولی اون سه سال به طرز دیوانه واری عاشق ریاضی بودم و هر سوال و مسئله ای که بدستم میرسید باید حل میکردم و به جواب میرسیدم. 20 ،20، 20 بود که ردیف میشد پشت سر هم و مغزی که با هر یدونه جواب درست انگار خلوت تر و آروم تر میشد...

تو همیشه ی زندگیم دنبال جواب بودم. همه هستن. ولی واسه هرکسی یه جوریه. من جواب واضح میخام. جواب درست. من از حاشیه رفتن، از چرت گفتن و چرت شنیدن ، از به هم پیچیدن ، از طفره رفتن، از ابهام و از تعلیق بیزارم. بیزارم . بیزارم. ینی به طرز عجیبی این رفتارا رو بر نمیتابم و به راحتی آدمی که این رفتارو داره ، کنار میذارم.

چیزه خوبی نیس؟ نباشه! اهمیت نمیدم. من اعتقادم اینه که هر آدمی برای هر کاری که میکنه یه دلیلی داره. فقط یه دلیل داره! و همه ی آدما دیپ اینساید خودشون اون دلیلو میدونن. اینی که چقد شجاعن که بهش اعتراف کنن ولی، بستگی به شخصیتشون داره. یکی مث من واسش مهم نیس که کی میخاد چه برچسبی بش بزنه، اون یه دلیل اصلی رو میگه. ولی یکی هزار هزار تا توجیح و توضیح میاره تا نگه! ینی انقد وجود نداره که حتا بگه دلم خاست! این آدما قابل ترحم نیست؟ هستن.

تیپ شخصیتی من اینجوریه که توجیه ناپذیرم. که بهانه گریزم. که به شدت و به سرعت "پرسونال اکسکیوسزز" رو پس میزنم. و نهایت تلاش خودم اینه که هیچ وخ بهانه نیارم. چون حتا اگه این کارو بکنم درون خودم انقد درگیری ایجاد میشه که بهتره هیچ وخ این کارو نکنم.

به خاطر همین من آدم خیلی چیزا و خیلی کارا نیستم. چون عموم آدما اهل پیچشن. اهله طفره رفتن. اهل کتمان کردن. این رفتارا چیزیه که منو عصبی میکنه. بدم میاد. و نمیتونم عصبانیت و تنفرمو پنهان کنم.چون من دنبال جواب درستم. دنبال اون جواب اصلی. جوابه من باید واضح باشه. اگه قراره بگی نه، بگو نه! فقط بگو نه! هیچ چیزه دیگه ای لازم نیس بگی. جواب درست همین نعه! اگه باید بگی آره ، بگو آره!

فرایند مغزی من وختی یکی داره میپیچونه، یکی داره دروغ میگه، یکی داره فک میکنه من حالیم نیس، اینجوریه که با هر بار جواب غلط تو سرم آژیر میکشه که "رانگ انسر". که من سعی میکنم خونسر بمونم و بت میگم این جواب من نیس. و بازم میگم. و دوباره و دوباره. بلخره تو باید جواب بدی. یا میدی یا نمیدی. برام مهم نیس جوابت چی باشه. چیزی که برام مهمه اینکه چن بار باید بت بگم "اینم جواب من نیس!" هر یه باری که تو منو بپیچونی بیشتر و بیشتر از نظر من لایق ترحمی.

اینکه من هیچ وخت آدمه فانتزی بازه تخیلیه رویا پردازی نبودم واسه همینه. بر اساس شاید و اگر زندگی نمی کنم. آدمه رابطه های الکی و همینجوری حالا هستیم ببینیم تهش چی میشه نیستم. یه کاری که ندونم جام کجاس و فرایندی که باید طی کنم چیه و کار نهایی که باید تحویل بدم چیه رو هیچ وخ قبول نمی کنم. آدم ریسکای الکی و از روی شیکم! نیستم. آدمای این مدلی رم هیچ وخ درک نکردم.

بش میگن چی؟ صفر و یک؟ سیا سفید؟ بگن! چون درستش همینه. یا صفره یا یکه! یه چیزی که وسط این دوتاس هیچ وخ به قدرت این دوتا نیس. خاکستری هیچ وخ نه به اندازه ی سیاه واضحه و نه به اندازه ی سفید. در مرحله گذاره! ولی اون چیزی که ثبات داره، اون چیزی که خاکستری ازش ساخته شده سفید و سیاهه.

خیلی چیزا هس تو زندگی ، که براش جوابی نیس. ولی بیشتر چیزا جواب دارن. میتونن داشته باشن. باید داشته باشن. باید دنبال جوابش باشی. باید پیداش کنی. من هرچی پله های خاکستری تو زندگیم کمتر باشه، آروم ترم.

   + نازنین ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٤
comment تو بِبار()

بی ادبم هستم، قبول دارم!

دوتا داداش دارم، بعد با علی بیشتر حشر ونشر دارم. چون احمق تره! احمق یه جور تعریفه. ینی آدمی که باحاله و خله! این آدم میشه احمق.بعد آدمی که باحاله و خله و دوس داشتنیه و گوگولی این آدمه از نظر من خره! ینی من وختی به یکی بگم تو خره منی ینی یو آر مای سوییت لاولی نایس گای! اونوخ یک عده ی کمی هم هستن که حتا مرز خر بودنم رد میکنن و میشن کره خره من! اینا دیگه خیلی از مقربینن و من خیلی باهاشون حال میکنم. تعدادشون در حالا حاضر 4 عدده.

اونوخ با علی خیلی به هم چرت میگیم. چون علی از ایناس که میشه داداش کوچیکه ی من! ینی من خاهر بزرگترشم! بعد هی زارت زارت بهش میگم خجالت بکش! من از تو بزگ ترم ! ولی وختی من خاهر بزرگ ترشم ازم این توقع میره که بشینم براش فلان مقاله و فلان صفحه ی وب سایت و .. رو ترجمه کنم که ایشان بزند تنگ تحقیق پایان ترمش. حتا بای دیفالت تایپیست تمام مقالات برشمرده میشم. اینا روهم میشه 40 درصد وظایف یک خاهر بزرگتر. 20 درصد میشه هر و کر کردن سر چیزای الکی و جدی. 20 درصدم میشه عابر بانک بودن در مواقعی که ایشان تمام پولها و حقوق خودش را خرج کرده و یک پاپاسی هم ندارد، ینی کلن من رابط ایشان و ام تی ان ایرانسل هستم ! 90000 امتیازم دارم در طرح امپاد! بسکه فرت فرت شارژ خریدم واسش. اون 20 درصد نهایی ام اختصاص داره به مسائل خواهر برادری ! که اینجا جای گفتنش نیس.

اونوخ کلن همه تو خانواده ی ما بیشتر از من مشتاق دیدن آثار هنری ملل هستن! من از n  مورد عکس و ویدئویی که بچه ها تو گروه برام میفرستن n-99 تا شو سین میکنم حتا. بعد از اون تعدادم یکی دوتاشو میفرستم واسه علی. ولی هرچی چرت و پرت به دستم برسه براش میفرستم.فلذا از ایشان هم همین توقع را دارم! چون من با چرت و پرت حال میکنم.

بعد یه بار همین چن هفته پیش که امتحاناشون بود و هی اینا با هم تو تلگرام و وایبر و اینا بحث و جدل میکردن، علی یه روز برگشت به من گفت فلان استیکرو داری تو؟ گفتم نه! گفت هاهاها! بذا واست بفرستم حال کنی.

فرستاد و من حال کردم واقعن! ولی خب چیزای خیلی بدی بودن. بعد من خیلی حواسمو جم میکردم که یوخ اینا واسه کسی فرستاده نشه یهویی. چون قطعن باید اون آدمو بلاک میکردم برای همیشه! در این حد باعث رسوایی بودن.

هیچی دیگه! اون روز اشتبایی دستم خورد یکیشو فرستادم واسه شاگردم!!! البته قبل از اینکه اون سین کنه من پاکش کردم ولی واقعن به حال سکته رسیدم! موضوع اصن اون یدونه استیکر نبود، موضوع این بود که اگر اون استیکر به استیکرهای شاگردم اد میشد ، من قطعن باید خودم از کار در مدرسه استفا میدادم. حالا شاگردم از این باحالا بود، بش گفتم فلانی! بگو اون استیکره برات اومد؟ الان؟ گفت نه! لود نشد ! گفتم ببین واقعن خواهش میکنم که پاکش کن! جان من! گفت اوکی بابا! بیخیال! ما خودی هستیم و اینا! ولی واقعن از اون روز هنوز روم نمیشه که به دختره چیزی بگم!

تازه بعدشم رفتم با علی دوا کردم گفتم تقصیر تو بود! اونم گفت بیخیال بابا! فرستادی رفته دیگه! نمیخای پاکش کن خب! اونوخ من نمیخام اینا رو پاک کنم چون مخاطب خاص دارن! ینی خیلی وختا یکی از همینا رو درجواب علی میفرستم و کلن همه چی اوکی میشه! ولی خب اینجوری آبروی خودمم در خطره دیگه!

واقعن الان اگه من به جای دوتا داداش دوتا خاهر داشتم این وضیت برام پیش نمیومد. ولی خب قطعن مسخره تر از اینی که الان هستم میشدم! ینی میخام بگم وختی داداش داری ، ممکنه که دوتا ریمل  نداشته باشی ولی به جاش حداقل دایورت رو یاد میگیری و کلی فوش بلدی! :)))

   + نازنین ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢
comment تو بِبار()