DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


هیچوخت

زندگی ، در بدترین حالت ممکنش قرار داره و من در بدترین حالت برای قرار گرفتن در این شرایط! تو این یه ماهه اخیر یک شرایط به هم پیچیده ی مسخره ی رو اعصابه خب که چی هر روز انتظارمو میکشید تا با هم چلنج کنیم! نتیجه؟اینگورش کردم.

میدونی! دیگه از من گذشته بخام واسه یه سری چیزایی انرژی بذارم. آخرین باری که یادمه به یه چیزی چسبیده بودم باهاش میجنگیدم که بازنده نباشم، دفترچه ی سوم کنکور کارشناسی ام بود. خواص مواد. 15 تا یا 20 سوال بود که من یدونه شم بلد نبودم. ینی از جوابم مطمئن نبودم  میدونستم اگه این درسو صفر بزنم، خیلی بد نمیشه چون میانگینش منفیه! ولی نمیخاستم صفر بشه. اینکه چن بار دونه دونه سوالا رو خوندم و روگزینه هاش فک کردم واقعن یادم نیس. بار آخر یه سوال چسبی! رو دیدم که انگار دفعه های پیش تو لیست سوالا نبود. همون یدونه رو بلد بودم و از جوابم مطمئن بودم. گزینه ی مورد نظرو مشکی کردم و پاشدم پاسخنامه مو دادم.

کلی وخت روی اون صندلی ناراحت توی اون بعد از ظهر گرم نشستم و هی دفترچه مو بالا پایین کردم تا بتونم یه امتیاز بگیرم ازش، اون اصرار و اون پافشاری و اون نه نه نه ! نمیشه که ولش کنم، دیگه هیچ وخ تو زندگی من اتفاق نیفتاد.

 

   + نازنین ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱
comment تو بِبار()

معلم بازی (9)

ادامه مطلب اضافه شد، و بلخره این پست طولانی تموم شد.

خانم مریم نامی که برای من کامنت خصوصی گذاشته بودی، متاسفانه اشتباهن وختی داشتم جواب کامنت رو ویرایش میکردم ،دستم خورد و پاک شد! اگر اینجا رو میخونی به من خبر بده که جواب به ایمیلت اومد یا نه، اگه برات مقدوره برام کامنت بذار دوباره ، لطفن.

سوژه ی عکسی که میخام دربارش بنویسم، از عکاسش معروف تره، ولی این عکس ،ینی در واقع این دوتا عکس دوتا از معروف ترین و به یاد موندنی ترین عکسای ورزشی تاریخ هستن. ینی هم آبجکتی! که ازش عکاسی شده مهمه هم کلن عکسه خیلی حرف داره! خیلی زاویه و فرم و کلن همه چیش درجه یکه! حس داره.

عکسا، عکسای آیکونیکه. ینی به یاد موندنی و مشهور. عکاس دوتاش یه نفره، و سوژه ی دوتاشم یه نفره.

آقای نیل لیفر،عکاس و فیلمساز 73 ساله ی اهل نیویورکه. و بیشتر برای فعالیت هاش در مجلات تایم، شناخته میشه.

وختی نیل جوون بود، با هل دادن ویلچر افراد معلول به داخل استادیوم های ورزشی، میتونست از بلیط مجانی استفاده کنه. بعد از این که وارد استادیوم میشد یه همراه دوربینش به جایگاه عکاسا میرفت و عکاسی میکرد. در مشهور ترین رقابت فوتبال آمریکایی سال 1958،نیل شونزده ساله ، تعدادی عکس از تاچ دَون(در متن اصلی اومده از وینینگ تاچ دون، تاچ دون ینی توپی که از خط دروازه ی حریف بگذره ، در فوتبال آمریکایی ، و 6 امتیاز هم داره گویا، حالا وینینگ تاچ دون به نظرم گل نهایی باید ترجمه بشه) تهیه کرد و به مجله ی عکس ورزشی ، فروختش.ادیتور مجله از عکس خوشش اومد و نیل به پسر شگفت انگیز مجله تبدیل شد. اولین طرح جلد با عکاسی نیل، وختی نوزده ساله بود، چاپ شد.

تا اینجا در مورد عکاس،

حالا بریم سراغ آبجکت!

کَسیوس مارسلوس کِلی جونیور، یکی از مشهور ترین بوکسورهای سنگین وزن دنیا. که عنوان یکی از بزرگترین قهرمانان جهان در قرن بیستم رو کسب کرده.

وختی کسیوس دوازده سالش بود، دوچرخش دزدیده میشه . به افسر پلیس شکایت میکنه و میگه میخاسته دزد رو با مشت بزنه، افسره بهش میگه پس بهتره اول بوکس رو یاد بگیره ، بعد اقدام کنه! و به این ترتیب تا چهار سال بعد کسیوس تحت آموزش اولین مربیش چاک بوداک(که مربی تعداد زیادی از قهرمانان جهان بوده) بوکس رو یاد میگیره.

کِلی، شیش تا جایزه ی ایالتی و دو تا جایزه ی ملی "دستکش طلایی" و عنوان قهرمانی از انجمن ورزشکاران آماتور و همچنین مدال طلای سبک وزن المپیک تابستانی 1960 رم ( در 18 سالگی) رو داره. رکورد کِلی، به عنوان یک بوکسور آماتور، 100 بازی و 5 باخت بوده.و به عنوان یک بوکسور سنگین وزن،61 بازی که 5 تاشو باخته.

کلی، در یکی از زندگی نامه هاش گفته بعد از اینکه از حضور در رستوران "فقط سفید پوست ها" به همراه دوستانش اجتناب کرده و البته با یک دسته از سفید پوستا دعوا کرده، مدال طلای المپیکشو توی رودخونه ی اوهایو انداخته. ولی چنتا از دوستاش گفتن که اینجوری نبوده! اینکه کسیوس به رستوران نیومده و با سفید پوستا دعوا کرده رو تائید میکنن ولی انداختن مدال به رودخونه رو نه. ینی میگن یکسال بعد از این قضیه کلی مدالشو گم میکنه. و البته بعدها یک مدال جایگزین بهش میدن، در المپیک آتلانتا، وختی که مشعل بازی ها رو روشن میکنه.

در اکتبر 1960 کِلی اولین بازی حرفه ای شو انجام میده و با امتیاز زیاد در یک بازی 6 راندی تونی هانسکر رو شکست میده. تا سال 1963،کِلی رکورد 19برد و 0 شکست ، که 15 تا از پیروزی هاش ناک اوت کردن حریف بوده رو ثبت میکنه. توی این سالها قهرمانان زیادی مغلوب کسیوس میشن ، کسایی مثل تونی اسپرتی، جیم رابینسون، دانی فلیمن، داک سابدانگ، آلونزو جانسون، جرج لوگان، ویلی بسمانف و لامار کلارک که در دوره اوج خودش بیشتر از ۴۰ پیروزی قاطعانه داشت.

کِلی در مبارزه با کوپر و سونی بَنکز، ناک دون میشه. توی مبارزه اش با کوپر، در راند چهارم با یک هوک چپ نقش زمین میشه ولی در طی شمارش داور بلند میشه و به بازی بر میگرده. کِلی خشن ترین مبارزه اش رو در 13مارس 1963 با داک جونز انجام داد. که در راند اول حسابی مغلوب داک میشه و تماشاچیا با هو کردن و پرتاب زباله تو رینگ خشمشونو ابراز کردن. بعد از این مبارزه ،سونی لیستون در مصاحبه ای گفت اگر بخاد با کلی مبارزه کنه، ممکنه به جرم قتل دستگیرش کنن!

کَسیوس،قبل از همه ی این بازیها، همیشه  حریفاشو تحقیر میکرد و در مورد توانایی های خودش لاف میزد. مثلن قبل از بازی با جونز گفته بود که "اون یه کوتوله ی زشته" و کوپر رو "بی عرضه ی الوات" خطاب کرده بود!  یا اینکه گفته بوده مایه ی شرمساریشه که با الکس میتف مبارزه کنه و رینگ مدیسون خیلی واسه من کوچیکه. این رفتارای گستاخانه باعث شد که کِلی در نظر نویسنده ها و اهالی ورزش و جامعه ی عمومی ، خیلی محبوب نباشه.

قبلا از اینکه بریم سراغ دوتا عکس مورد نظر، لازمه که در مورد مسلمان شدن کِلی و تغییر نامش به "محمد علی " هم یه توضیحی بدم.کِلی در 22 سالگی و بعد از شکست دادن سونی لیستون قهرمان سنگین وزن بوکس جهان ،به جنبش "امت اسلامی" پیوست و در سال 1975، مسلمان سنی شد. و اسمش رو "محمد علی" اعلام کرد. ما اشتباهی میگیم محمد علی کِلی! درواقع "علی"نام خانوادگیه!   

علی ،در سال 1967 سه سال بعد از اینکه عنوان قهرمانی سنگین وزن جهان رو کسب کرد، از پیوستن به ارتش آمریکا برای شرکت در جنگ ویتنام خودداری میکنه و میگه فقط در صورتی در این جنگ شرکت میکنه که توسط خدا و یا فرستادش محمد، به این امر هدایت شده باشه! و به جرم سرپیچی از خدمت اجباری ، محکوم شناخته میشه و گواهی بوکسش برای 4 سال به حالت تعلیق در میاد.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٥
comment تو بِبار()

...its a LONER thing

با خودم فک کردم، اگه الان با "ف" هنوز با هم دوس بودیم، چیا فرق داش تو زندگیم؟ خیلی بده که من انقد به "ف" فکر میکنم؟ انقد نیس واقعن! ولی خب بعضی وختا یه چیزی میشه یادم میادش! بعد فک میکنم اگه هنوز با هم بودیم چیا فرق داشت؟ مثلن من خوشال تر بودم؟ بعضی وختا فک میکنم آره. بودم. "ف" صمیمی ترین دوسته دختری بود که داشتم. 10 سال با هم دوس بودیم. بعضی وختا باورم نمیشه که واقعن ده سال باهم بودیم. ولی بودیم. از اینایی بود که پایه بود. که با هم کرم میریختیم. آتیش میسوزوندیم. مسخره بازی میکردیم. خیلی پایه بود. خیلی . اون وختی که من یهویی تصمیم گرفتم برم هنر بخونم، "ف" ام اوکی داد! با هم رفتیم دنبال تغییر رشته و این چیزا. بعدش من قبول شدم، اون نشد. اون رفت زبان خوند. مترجمی زبان ایتالیایی. میخاستیم دوتایی با هم بریم ایتالیا. من با بورسیه ی هنر اون با زبان! بعدش اونجا جامونو عوض کنیم! ولی یهویی همه چی خراب شد. نمیدونم چرا! واقعن یکی بزرگترین سوالای زندگیم اینه که چرا اینجوری شد؟ سر چی این جوری شد؟

"ف" آدرس اینجا رو داشت. نمیدونم هنوزم داره و ممکنه بیاد اینجا رو بخونه یا نه. نمیدونم مثلن هنوز من تو کانتکتای گوشیش هستم یا نه! نمیدونم ... بعضی وختا فک میکنم همون بهتر که نمی دونم...

همیشه فک میکنم تقصیر اون پسره بود! سر میدون شیشه ی ماشینشو که من آخرشم یاد نگرفتم اسمش چی بود ، نکسوز؟ایسوس؟لکسوز؟ کشیده بود پایین و شماره داده بوده بهش. بعدم اس ام اس و زنگو و همو ببینیم و اینا. دیده بودن همو ، چن روز بعدش . اونوخ پسره خیلی شیک در جوابش که گفته بوده دیگه داره دیر میشه منو برسون تا فلان جا ، گفته بوده ا؟ من گفتم بیای با هم بریم خونه!!!

بعدش "ف" واسه من تعریف کرده بود. منم این چیزا رو واسه "ف" تعریف میکردم. بش گفته بودم بیخیال. عوضی بوده. بعدش همه چی هی بدتر شد. جواب زنگا و اس ام اسامو نداد. حتا من یادمه که واقعن واقعن واقعن تو دلم نگرانش بودم. ینی اینکه ازش خبر نداشتم، نگرانم کرده بود. ولی وختی بلخره بعد از ده روز جوابمو داد، یه جوری بود که اصن تو چرا پیگیره منی؟! بعدش عروسی لیلا رو نیومد و شبش به من گفت خب تو فقط یه بار! به من گفتی بیا! اصرار نکردی! آخرشم که همون روز تولد 24 سالگیم بود. که منو دید. مطمئنم منو دید. ولی رد شد. من اصلن نمیخاستم اون بیاد بهم چیزی بگه! میخاستم من برم پیشش. ولی اون منو دید و رد شد... ولی من بازم بهش عیدو تبریک گفتم. حتا پارسال تولدشو. و همه چی وختی واسه من تموم شد که در جواب اس ام اس تبریک تولدش گفت مرسی که مث همه ی این مدت به یادم بودی...

میدونی... یه جوری خیلی دلم ازش گرفت. که دیدم همه ی این مدت اس ام اسام بدستش رسیده و دیده و خونده و جواب نداده. چون ما با هم خیلی دوس بودیم. فقط چون با هم خیلی دوس بودیم دلم ازش گرفت. بعد همون موق دیگه برام تموم شد. دیگه به این فک نکردم که ممکنه یه روزی باز با هم دوس باشیم.

اینکه من تو رابطم با یکی به اینجا برسم، یه چیزه خیلی نادره. البته من اصولن با آدما زیاد صمیمی نمیشم_شاید بعد از این اتفاقا،شایدم یکم قبلش، دقیقن یادم نیس از کی_ ولی وختی با یکی "دوست" باشم، عمرن امکان نداره اینجوری رفتار کنم . که اس ام اس شو ببینم و جواب ندم. یه بار.دوبار.سه بار! عمرن همچین چیزی پیش نمیاد تو زندگی من. کلن من تکست بک، فست! فقط و فقط دوبار تو زندگیم شده که یکی بهم اس ام اس زده و من جوابشو ندادم، یه بارش سیما بود، که اعصاب نذاشت برام سر یه کاری، و یادمه پن شیشتا اس ام اس داد بهم که معذرت خواهی و نمیدونم درستش میکنم و اینا بود فحواشون، من هی خوندم و گوشیمو پرت کردم رو تخت. ولی بعدن آخر شب براش نوشتم بیخیال! اوکی کردم خودم.حله! و یه بارشم، یه کسی بود که یه حرفه خیلی نامردیی بهم زد ، چون عصبانی بود! من دلم ازش نگرفت. ازش عصبانیم نشدم. اون موق تو زندگیم به درجه ای از عرفان رسیده بودم که دیگه هیچی و هیچکس برام مهم نبود. فقط دیدم دیگه لازم نیس و دیگه دلم نمیخاد با این آدم حرف بزنم.

میدونی! همین حالا، هربار که اتود میگیرم دستم تا نقاشی بکشم، وختی خطامو پررنگ میکنم، یادم میاد "ف" استاد دسن گیری بود. یادم میاد با هم میرفتیم شهر کتاب اتود و دفترچه و پاک کن میخریدیم. نوک اتود b2 استدلر. ینی اون چی از من یادش مونده؟ ما که ده سال، ده سالی که چهار سالشو، نصف بیشتر روزو با هم بودیم، چقد شبیه هم شده بودیم؟ خیلی! به خدا خیلی! بعد از "ف"، دیگه با هیشکی اونجوری و اونقد صمیمی نشدم. مثلن راضیه الان خداس واسه خودش تو دوستای من. الی رفیقمه!ینی رفیقه ها! ولی هیچکس، هیچکس، هیچکس واسه من "ف" نمیشه. نمیخامم بشه. اون جور دوستی مال اون موق بود. الان دیگه من خودم دلم نمیخاد با یکی خیلی صمیمی بشم. تو زندگیم فقط با "ف" انقد ندار بودم و با "م" . حالام دوتاشون دیگه باهام دوس نیستن. و میدونم از وختی که نیستن، من خیلی تنها شدم. خیلی خالی شدم. خیلی خیلی خیلی فرق کردم با چیزی که بودم. خیلی . ولی خب کاریش نمیتونم بکنم. "م" که عمرن دیگه امکان برقراری ارتباط باهاش وجود نداره. "ف" ولی حتا اگه برگرده، بر فرض محال! فک نکنم همه چی مث قبل بشه. هیچی مث قبل نمیشه. هیچ وخت نمیشه. قبلنم اینجا نوشتم. بدیه زندگی فقط اینه که "ایتز نِوِر گانا بی دِ سِیم اگِین. نِوِر!"

امروز، که پن شنبه بود و من کار داشتم و از صب پای لب تاب چمبره زده بودم، دلم میخاس یکی بود که باهاش اس ام اس بازی میکردم. "ف" و "م" ، خدای اس ام اس بازی بودن. بعضی شبا که تا 3 صب با هم اس بازی میکردیم. یادش بخیر واقعن. الان ولی رو هیچ کسی نمیتونم حساب کنم که بیشتر از 3 بار جواب اس ام اسمو بده. ینی هیچ کس! البته راضیه پایس. ولی خب سرکار بود اونم. خوبیت نداشت. "م" ولی حتا سره کارم که بود عمرن کوتا نمی اومد.

میدونی! من دیگه خیلی وخته که به خیلی چیزا اهمیت نمیدم. ینی تو دلم ، دیگه واقعن برام مهم نیس. آدما زود از چشمم میفتن. ینی به محض اینکه "خلافش ثابت بشه"، دیگه اون جایگاه قبل از خلافی رو ندارن واسم. هرچقدم که قبلش به چشمم جذاب بوده باشن، وختی یه حرکتی میکنن یه حرفی میزنن که من تا تهشو دستم میاد، دیگه برام اهمیتی ندارن. دیگه تو دلم ذوق نمیکنم واسشون. دیگه تو دلم نگرانشون نمیشم. بیخبر بمونم ازشون هول ورم نمیداره که چی شده!

اصن خیلی وخته که من نگران هیچ کس نمیشم. شاید خیلی وختم هس که هیچ کس، هیچ کس، هیچ کسه هیچکسم واسه من دلتنگ و دل نگرون نشده. مهم نیس واقعن. مهم منم! اینکه من دیگه خودمو بخشی از زندگی کسی نمیدونم. که بخام برا خودش و برا زندگیش و برا بودنش نگران باشم.

اینکه بعضی وختا یه جایی از دلم، دوس دارم یه چیزه مسخره ی باحالو واسه یکی بگم، با هم بخندیم. ولی نمیدونم اون کس کیه؟ وختی "ف" بود، همه کس بود! وختی "م" بود، کسی لازم نبود! ولی حالا، هیچکس نیس.

   + نازنین ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment تو بِبار()

همون قاقم! همیشه!

1-اون موق ها که دانشگا میرفتیم، الی همیشه حرف پسر که میشد ، میگف از این پسرا که شیکم دارن بدش میاد! متنفره! بقیه رو یادم نیس چی میگفتن، اصن چیزی میگفتن یا نه! من فقط برام مهم بود که پسره همسن و کوچیکتر از خودم نباشه، و اینکه قدش بلند باشه! قاعدتن برای بقیه این نکات مهم نبود، چون یادمه آقایون الف! کمی تا قسمتی چاق بودن، و آقای "ک" و بعدش آقای "ب" هم ، همسن و کوچیکتر بودن! البته "ب" قدش بلند بود. ولی کلن معیارهای دوستان فراتر از این چیزای سخیف بود!

به غیر از شیدا، که تمام چهار سال دانشگا در حال عوض کردن کیس های مورد نظرش بود، و سعیده که با دومین پسری که دوس شد، ازدواج کرد، بقیمون پیشرفتی نداشتیم. من ، فرناز ، مهسا و الهام که کلن از دور رقابت ها کنار گذاشته شده بودیم.

یادمه همون موقع ها هم یه پستی نوشتم اینجا، که اونایی که یکیو دوس دارن ، همه چیزشون با بقیه فرق میکنه، منظورم یه دوس داشتنه معمولی نیستا، از اون دوس داشتنای خاص! همون مخاطب خاص و اینا! مثلن من یادمه هفت صبایی که منو فرناز با ساسی میرفتیم دانشگا، کل مسیر دری وری میگفتیم. درباره ی استادا و کارامون حرف میزدیم یا چیزای معمولی. ولی همون موق شیدا و سعیده چشماشون برق میزد و اس امس سلام صبت بخیر عزیزمو اینا واسه هم میفرستادن. فرقمون از همین جا شرو میشد. تا ظهرایی که ما میشتیم رو پله ی جلو ساختمون نقاشی فلافل/هات داگ/آب آلبالو میخوردیم و اونا با مخاطب خاصشون در نایبِ ساعی زیر باد کولر نشسته بودن. همه ی شبایی که ما تاصب میشستیم سر کارامون و تمام مدت با م اس ام اس بازی میکردیم که بیداری هنوز؟ چرا تموم نمیشه اینا! تو روحه استاد! و اونا، این باکسشون پر بود از اس ام اسای عزیزم شب بخیر! بوس بوس! یا چرا نخابیدی هنوز؟ عزیزم برو بخاب!

دقیقن از روزی که ترم هفتمون تموم شد، از شیدا و سعیده خبری ندارم. ولی بقیه مون...

الی، دوسالی هس با یه پسره با همن. حالا گس وات! پسره هم چاقه هم ازش کوچیک تره! ینی وختی بهم گفت با یکی ام، گفتم الی مطمئنم شیکم داره! هاهاهاها خندید که آره! چاقه!! با هم خوبن ولی. فک کنم پارسال آذر اون موق ها یه بار با الی رفتیم ناهار بیرون، دوتایی ، نشست کلی درباره رابطه شون باهام حرف زد. من طبق معمول هیچ چیزه جدیدی نداشتم براش تعریف کنم. از کارم گفتم و از لیتل بیچ این آفیس! حتا الی به جمع این خوشالایی پیوسته که از میز شام دوتایی شون عکس میگیره میذاره تو اینستا، از این "ما دوتا، یهویی " آ!

بعدنش یه شب فرناز اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون. تعریف کرد که شیش ماهی با یه پسره بوده، که چقد همه چی رویایی بوده. چقققققدددد با هم خوش بودن و به قول فرناز همه چی گل و بلبل. گس وات؟ یهو پسره رفت. همینجوری بی دلیل. همینجوری بی هیچ توضیحی. بعنا یه بار فرناز گف" حتا واسم ماهگرد گرفت! نازنین من اصن فک نمی کردم یه روزی ، یه کسی واسم ماهگرد بگیره!خیلی همه چی از رویاهای منم رویایی تر بود!"

بعدش همه چی قاطی شد تو ماجراهای آزی و دوستش.

2-اینا رو چن روز پیش نوشتم، اون موق یه چیزی تو سرم بود که میخاستم در ادامه ی اینا بنویسمش، الان نیست دیگه.

3-اونوختش بش گفتم، از یه جایی به بعد، جای آدما تو رابطه عوض میشه! یه وختی میبینی اولش اونه که دوست داره، تو سگ محلش میکنی، بعد از یه جایی تو دوسش داری و اونه که میپیچونت. گف آره! واقعن! بودی تا حالا تو این شرایط؟ گفتم نچ. من همیشه یا قاقم یا ...

   + نازنین ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment تو بِبار()

اولد فشن

هر چیزی،یه وختی داره. هر چیزی.همه چی ینی.هر حرفی، هر کاری،هر جایی،هر احساسی و هر آدمی.

از وختش که بگذره،هرچقدم پرفکت باشن این چیزا، دیگه اکسپایر شدن و بدرد نمیخورن.

بعضی چیزا،طول میکشه تا منقضی شن، ولی یه چیزایی،تاریخ انقضاشون دقیقه ای و ثانیه ایه. ینی حتا یه ساعت،تو بگو نیم ساعت ، بگذره،دیگه فایده نداره.باید ولش کنی بره.

جواب دادن و فکر کردن و کلن در راستای این چیزای زود منقضی شده، حرکتی انجام دادن،میشه مث اینکه یکی یه جک بگه،تو دوساعت بعد بخندی بهش. دقیقن همون قد مسخره و همون قد " باشه،خسته نباشی، بلخره فهمیدی!" طور به نظر میاد.

میخام بگم آدم میتونه،پیش خودش،تو دلش،واسه خودش،هر وخ دلش خاس به هرچی دلش خاس بخنده،ولی، وختی یه چیزی در لحظه اتفاق میفته، واکنش تو،تو اون لحظه اس که مهمه.نه لحظه های قبلش و نه هیچ کدوم از ساعتای بعدش، حساب نیس. 

فقط همون لحظه ی طلایی.اگه از دستش دادی،دیگه بش فک نکن.دیگه هیچ کاری نکن.فقط بدون از دستش دادی.

و بدون،زمان، واسه بعضی چیزا،خیلی زود میگذره...خیلی... 

   + نازنین ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment تو بِبار()

چون با این وض دستش و گربه شور کردن موهاش، شیپیش در انتظارشه

حالم، حاله آدمیه که تا صب با یه پرنده تو تختش خابیده! پرندهه از پنج صب بیدار شده ، به مفصل انگشتای آدمه غذا داده، با موهاش جفت گیری کرده، چشمشو کور کرده! رفته رو میز و کتابخونه و همه جا رو به هم ریخته.بعدشم دوتا گاز جانانه از انگشتاش گرفته که الان هم میسوزه ، هم درد میکنه!

آدمه خسته ،داغون، له ! نشسته از ساعت 11 تو تخم چشم مانیتور نگا کرده، تا ساعت 7.

لب تابش ارور داده که دیگه جا ندارم! این آت و آشغالتو از رو دسکتابم جم کن.

یه ناهار 90 کالری ، پای لب تاب خورده، بیستا چایی. و یه نصفه کلوچه.

تو تلگرام با سم سم و هـ حرف زده.به انواع پوزیشن های ممکن خودشو پای لب تاب نگه داشته تا کارا تموم شه.

دلش خاسته نقاشی بکشه ، ولی انقد مچ دستش درد میکنه که حتا لیوان چایی رو با سختی باید بگیره.

و فاینالی ،در انتهای این روز دلپذیر، نتبجه گرفته موهاشو با موزر باباش از ته بزنه ...

   + نازنین ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment تو بِبار()

کیا یه روز پا میشن میبینن دیگه هیچی نیس، انگار نه انگار...

روبروی پنجره ی پذیرایی مون، روی یکی از کاجای تو باغچه، یه کلاغ لونه ساخته بود. تفریحم شده بود که هر روز ، روزی حداقل سه بار ، برم و تو لبه ی پنجره بشینمو و نگاش کنم. اونم بعضی وختا نگام میکرد. بعضی وختام پشتشو میکرد. یکی از همین شبایی که باد و بوران شد، لونشون کج شد. یه جوری که دیگه نمی شد قشنگ دیدش. ولی در نهایت کشف کردم که سه تا جوجه داره.

یه ساعتایی از روز جوجه ها تنها بودن و بعضی وختام پنشتایی با هم در سکوت و آرامش نشسته بودن.

اینکه یه کلاغ ، بیاد یه همچین جایی که آدما بهش اشراف دارن لونه بسازه ، یه چیزه نادره. چون کلاغ معمولن لونه شو رو درختای چنار خیلی قدیمی و بلند میسازه. البته اینم به نظر خودش لابد خیلی اومده بوده بالا! از شانسش روبروی پنجره ی طبقه ی سوم درومده بوده ولی !

همین پنشنبه ای که گذشت، دمه ظهر ، یهو قار قار شون خونه رو ورداشت. مامانم گفت چشون شده؟ نکنه جوجه شون افتاده؟ دولا شدم و دیدم آره. جوجشون افتاده  تو باغچه و یه گربه ام از فرصت استفاده کرده و رفته ورش داشته! اینکه کلاغا چقد بلند قار قار کردن و چه جوری رو سر گربه هه ویراژ دادن تا جوجه شونو از دهنش در بیارن گفتنی نیس. جوجه هه رو انداخت ولی بازم ولش نکردن! انقد دنبال گربه هه در ارتفاع کم پرواز کردن تا دوتا پا قرض گرفت و پرید تو حیاط ساختمون بغلی. دوتا کلاغام در امن ترین فاصله ی نزدیک به کفه حیاط نشسته بودن رو شاخه ها و قار قار میکردن.

جوجه شون مرده بود. یه کلاغ در اشل کوچیک افتاده بود کفه حیاط . خیلی غم انگیز بود. خیلی . خیلی . خیلی .

شنبه شب، وختی باز باد بلند شد، فک کردم جوجه هاشون الان نیفتن؟ تاریک بود ولی ، نمی تونستم ببینم .

امروز ، لونه شون دیگه نبود. هیچی نبود. انگار نه انگار.

با خودم فک کردم، من، زندگی من ، چقدشبیهه این کلاغاس؟ من روبروی پنجره ی کیا لونه ساختم؟ کیا تفریحشون اینه که زندگی منو آبزرو کنن؟ کیا براشون مهمه که باد میاد لونه ی من نیفته؟

   + نازنین ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۸
comment تو بِبار()

دوس دارم فقط یادم بیاد عید اونسال سم سم بهم دادش ...

اینکه هیچ حال خوشی ندارم. هیچ حال خوشی ندارم. هیچ ...حال...خوشی...ندارم.

دیشب که رسمن رو به جنون بودم. الان نه. ولی خوبم نیستم. دیشب از ساعت 9 اینا فک کنم تا 3 با هـ تو تلگرام حرف زذیم. ینی بیشتر من گفتم. همشم دری وری. همشم حرفای بیخود. ولی واقعن حالم بد بود و باید با یکی میحرفیدم.

وسطاشم یکم با راضیه حرف زدم و حالم بدتر از چیزی که بود شد. کلن زندگیم گره خورده تو هم انگار. اونوخت من دقیقن میدونم کدوم نخو باید بکشم تا گره باز شه ، ولی نکشیدم هنوز.

دیشب واسه اثبات بعضی چیزا مجبور شد یه سری از پستای وبلاگمو دوباره بخونم. به این فک کردم که وختی اونا رو نوشتم چه حسی داشتم ، چقد سریع تایپشون کردم؟ اصلن چرا نوشتمشون؟

اینکه قدیما، خیلی اینجا بی سانسور بودم. خیلی ، خیلی .ولی الان ، شاید ده درصد! نه اینکه دلیل خاصی داشته باشه، کلن تو زندگیم اینجوری شدم. خصوصی شدم. عرضه و علاقه ی شر کردن احساستمو ندارم. خیلی به ندرت.

نه اینکه چون اینجا کسی منو میشناسه ، یا کسی که منو میشناسه اینجا رو میخونه ، نه! کلن ولی دیگه اون حسه قدیمو به وبلاگم ندارم و خیلی کم واسه دل خودم فقط و فقط واسه دل خودم مینویسم. بیشتر فقط مینویسم چون احتیاج دارم که بنویسم. چون رایتینگ ایز فیری دم. قبلنا ولی یه خط صافی از قلبم، از مغزم وصل بوده به اینجا. چیزی رومینوشتم، که باید مینوشتم!

اینکه چی شد و چرا ، که اینجوری شد، یادم نیس. ولی شده. و حالا برعکس عمل کردن بهش ، سخته!

اینکه الان خرداده، هوا گرمه ، من باید خوشال باشم. ینی دلایل خوشال بودن تو زندگیم، این روزا، اصلن کم نیس! ولی من خوشال نیستم. یه لوپ احمقانه ای شده که یه روز و یه ساعت خوشالم و یه روز و یه ساعت به شدت به شدت به شدت داغون. نمیدونم چرا.هیچ وخ تو زندگیم اینجوری نبودم واقعن . بوده وختایی که خیلی خوشال بودم، هر چند کوتاه، ولی همش خوشال بودم، و وختایی که زیاد و طولانی غم گین. اما اینجوری ، اینکه تویه یه روز از صب تا شب موج سینوسی خوشالی ناراحتی سرخوشی غم تکرار بشه ، اولین باره. و آی دنت هو انی آبجکشن.

بگذریم.

این حرفا رو هر چقد بزنی ، بازم هستن و کم نمیشن. و تموم نمیشن. و بیشتر و بیشتر میشن.

یه آهنگی داشتم تو گوشیم، همیشه ، همیشه ی همیشه ، وختی بش میرسید من میزدم بره ترک بعدی! فک کنم سم سم بهم دادش عید امسال. نه ! عید پارسال!!! او مای گاد! الان یادم اومد که عید پارسال بود که من لبتابم ترکیده بود بعدش رفته بودیم خونه سم سم اینا من باید یه چیزی برا یکی میفرستادم و فایلش تو گوشیم بود و رو تخت سم سم نشسته بودم، ولو بودم ، تو بی اگزکت، بعدش این اهنگه رو با یه آهنگ از کامران هومن ، بهم داد. من دوتاشونو هیچ وخ گوش نکردم!!! ولی دیشب، که مجنون وار نشسته بودم رو مبل تو هالمون و داشتم نقاشی میکشیدم و موزیک پلیر گوشیم در حالت شافل قرار داشت، یهو این (+)آهنگه پلی شد و الان از دیشب رو ریپیته!

 بعدنا این آهنگو ، هروخت که گوش کنم، یاده این روزای سال 94 ام میفتم. و نمیدونم دقیقن کدوم حس این روزام برام تکرار میشه. شاید همون حس جنون دیشب. یا حس شاده امشب ساعت 8. یا این حالت خنثای الان. نمیدونم. نمی دونم که وختی گوشش کنم ، بازم یادم میاد که اولین بار نیمه ی شعبان فلان سال بود که شنیدمش؟ یادم میاد که تو دلم ترسیده بودم و خوشال بودم. و ترس و شادی یه جنگ نابرار داشتن با هم؟ یادم میاد که کلی با هـ حرف زدم؟ یادم میاد که همش با خودم فک کرده بودم کاش همه چی یه جوره دیگه بود؟ بعد توی دلم نمیدونستم اگه همه چی، چه جوری بود ، من حالم خوب بود! یادم میاد که همچین شبی توی تختم چقد از آقای الف بدم اومد؟ یادم میاد که برای راضیه قسم خوردم؟ سه بار به جونه خودم قسم خوردم؟ یادم میاد که تا 4 صب نان استاپ توی گوشم تکرار شد تو هر شهر دنیا که بارون بیاد...

 

و من با یه بغض گنده توی گلوم مچاله شدم تو خودم؟ چون روتختی و رو بالشی مو تازه شسته بودم و هنوز بوی خوبه نرم کننده میدادن و من دلم نمیخاس، دلم نمیخاد دیگه هیچ وخت روی بالشتم گریه کنم...

   + نازنین ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٤
comment تو بِبار()

Take it from me ,as someone who's been around for a long time

well,if u want to do that, I'm not gonna stop u,

but ,see, here's what'll hapen, it will feel really good for about 2 mounts, and then after that, every thing backs to normal...

See, LOVE,Is a really powerful feeling,but "Gloom" take it from me, it will destroy u...

...
"عشق"؛ یه احساس خیلی قویه، ولی "دلتنگی" ، از من به تو نصحیت، آدمو داغون میکنه ...

   + نازنین ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٢
comment تو بِبار()

و بسیار بسیار حس دلتنگی گونه ای دارم...

1-یه سوالی هست، که جوابشو نمیدونم.ینی درستش اینه که نمیدونم این جوابی که دارم،جواب درسته یا نه!سوال اینه که آدم از بین همه انتخاب بشه بهتره، یا از بین هیچ کس؟

2-تو زندگی من اینجوریه که یا همه هستن،یا هیچ کس نیس! یا انقد سرم شلوغه که خل میشم،یا انقد هیچ کاری ندارم که،  خب بازم خل میشم! کلن خل بودن ثابته تو زندگیم،الان نتیجه گرفتم! ینی هروخ من دارم یه جایی،واسه یه کسی کار میکنم،صد تا پیشنهاد کار بهم میشه، و به محض اینکه اون کار اولیه تموم شه، دیگه هیییییییچ خبری نیس. واقعن با این شرایط خب آدم بایدم خل بشه!

3-اینکه بعد از خیلی وخت، بعد از خیییییللللللیییییی وخت،یه جایی از قلبم خوشاله که تقریبن یادم رفته بود حضورشو! ینی واقعن مدتها بود که قلبم خوشال نبود.صرفن خون پمپاژ میکرد .حالا همون حس مسخره ی "همیشه وختی قراره اتفاق بدی بیفته،خدا میذاره قبلش خوشال باشی،از تهه دلت خوشال باشی" اومده سراغم. 

4-حس میکنم زندگیم قاطی پاتی شده! گوجه سبز زیاد خوردم،پاهام یخ زده،خابم میاد، طوطی رو اعصابمه، دوتا از ناخونام شکسته، چایی نخوردم، یه کیلو چاق شدم!!! 

   + نازنین ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧
comment تو بِبار()

راستی وبلاگم 10000 کامنته شد

همه ی چیزایی که این چن روز اتفاق افتاد، مث تحویل یه عالمه کار ،که به خاطرش دو روز پشت سر هم فقط 6 ساعت خابیدم ، کلاس مسخره ی چارشنبه ، که کلییییییییییی غایب داشتم و بچه ها با جزوه های فیزیک نشسته بودن سر کلاس و من نقاشی میکشیدم ! دختره دفترشو آورد داد بهم براش بنویسم، من نوشتم "ببین واقعن الان نمیدونم تو زهرایی یا مریم!چون شما همیشه چفت هم بودین و من از جای نشستنتون رو نیمکت، اسمتونو یادم میومد! ینی میخام بدونی همچین معلم شاخیم!" ، ادامه دادن به خوندن اون کتابه ، حرفای خانم مسئول که واقعن اندوه عمیقی میاره واسم، دلم میخاد بهش بگم ببین من اون چیزی که تو فک میکنی نیستم! اونقدی که تو فک میکنی خوب نیستم! اینکه بعد از مدتها خاب "ف" رو دیدم. که اصن دیگه خابم نبرد و گند خورد به کل روزم. خیلی مذبوحانه شمارشو  از سیم کارتم ایمپورت کردم تا وایبرشو چک کنم، که دیگه نبود. بعدشم کلن پشیمون شدم از این کارم و شمارشو از سیم کارتمم دیلیت کردم! یه نفر آدرس وبلاگشو بهم داد و گفت سربزن بهم.گفتم واسه چی آدرسشو به من دادی؟ من اگه وبلاگ داشتم آدرسشو به دوستام نمی دادم! گفت میدونم داری!!! ولی نده عب نداره! نده!

اینکه بهم گفت تو خوبی! والا! خیلی خوبی! معنیش چیه؟ Game on! تیک تاک! درِ یکی از اتاقای روحم، که خیلی وخته بسته بوده ، داره وا میشه انگار...

امروز عصر ،مامانم گفت راستی! "مه.ران دو.ستی" مرد! گفتم واقعن؟ مرد؟! چی یادم اومد ازش؟ یه تصویرخیلی بد.یه خاطره. یه چیزی که همیشه فک میکردم کاش ندیده بودم ازش. خدا بیامرزش به هرحال.

همه ی اینایی که یادمه و نوشتم ، همه ی اونایی که یادمه و ننوشتم ، و همه ی بقیه ای که یادم نیس و ننوشتم ، همشون، به کنار.

میمونه همین اس ام اسه دو خطی امروز ساعت 5 . نوشته بود :سلام نازنین جونم! خوبییییی؟ من یه مدته خیلی به فکرتم ! اوضاع خوبه؟

براش نوشتم من خوبم ، ولی خیلی شرمنده ام که باید بگم این شماره تو گوشی من Mehraboon سیو شده و من واقعن نمی دونم شماره ی استاد "م" است یا خانم "م "!

گفت عزیزمی ! اگه گفتی؟ "م" هنوز خیلی جوونه واسه اینکه دلش برا دختراش تنگ بشه !

گفتم استاد "م" ! عاشقتممممممممممممم ینی !

میدونی مث چی بود؟ یه بار خیلی وخت پیش، شاید 5 سال پیش ، یه اس ام اس دیگه هم دقیقن همین حسو واسم داشت.یادمه ماه رمضون بود. داشتیم از خونه ی یکی از فامیلا برمیگشتیم ، منم اون موقها خیلی "گرامپ" و کلن یک بلو لیدی بودم ! بعد اون اس ام اس فقط یه کلمه بود:

"خوبی؟"

ولی یه جوری یه حسه خیلیییییییییییییییییییییییییییی خاصی واسم داش. یه چیزی شبیه وختی یه جای شلوغ که هیچ کسو نمیشناسی و تنهایی واسه خودت یه گوشه نشستی ، یهو یه دوسته صمیمی بیاد بزنه رو شونت و پیشت بشینه! یادمه براش نوشتم اس ام اس امشب مث این بود که یهو دسمو کشیده باشی! که هی! من اینجام! کجا میری؟

اینکه بعد چارسال ، یهو بهم اس ام اس بده که بهم فک میکنه ، من دانشجویی ام که همیشه تو یادش موندم ، خیلی خیلی حسه خوبی بود. خیلی شیرین بود.

من هیچ وخت تو همه ی این مدت ، فراموشش نکردم ، هیچ وخت. چون رابطه مون با هم استاد شاگردی نبود، دوست بودیم. تو خیلی از پستای زمان دانشگاهم در باره ی استاد "م" نوشتم. ولی بیشترین وختی که به دادم رسید، موق پایان نامم بود. اینکه روز دفاعم پشت میز داورا ، بودنش و حرفاش ، چقد آرامش بخش بود. اون روزی که بهش زنگ زدم واسه فرستادن رساله ام ، که 45 دقه بعد زنگ زد و گفت هیچ نقصی نداره نقدات، ولی خیلی "نازنین واره!" دقیقن انگار خودت نشستی و داری حرف میزنی!

گفت عکس برام بفرست.گفتم "عکسه چی؟که خودم گرفته باشم؟" گفت "خودت؟ مگه عکس میگیری؟ واسه کلاس من که به زور میرفتی !" گفتم هاهاهاها! ملوم بود؟ خیلی ضای بودم نه؟ گفت نه. نبودی. خوب بودی. هنوزم هستی. دوس داشتنی بودی و هستی.

اینکه استاد عکاسیی که میدونسته، همیشه میدونسته من به زور میرم واسه کلاسش عکس میگیرم ، و همیشه وختی تو تاریک خونه بودیم و آنالوگ عکاسی میکردیم ، من ماهی قرمز کلاسش بودم، که میرفتم تا پشت آگراندیسورم و دوباره برمیگشتم که "استاد ببخشید واقعن! یه نفس عمیق بکشید من یه سوالی بپرسم! گفتین با 5 ثانیه کنتاکت بگیرم؟" استادی که یه بار روی مرز "منه واقعی" پا گذاشت و من مثه همیشه ی خدا، مثه همیشه ی زندگیم رفتم توی "زون" حلزونیم و پیچوندمش. استادی که یه بار ، یه روز وسط آفتاب بی رمق بهم گف "خوشبحال اون کسی که تو دوسش داشته باشی".بهم بگه دوس داشتنی هستی، خیلی برام ارزش داش...

   + نازنین ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳
comment تو بِبار()