DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


یک زندگیی که میتونه بورینگ یا فانی باشه...

کلن اینکه بورد شدم. هم بورد و بورینگ. بورد ینی اینکه حوصلم تنگ شده، بورینگ ینی اینکه حوصله تنگ کن! شدم! ینی از اون وختاس که میتونم با یه جمله ، یه اس ام اس ، یه حرکت خیلی کوچیک ، یک زندگی رو متلاشی کنم! بورینگ که باشم باید ازم اجتناب کنید. خودمم باید از بقیه اجتناب کنم. بورینگ شدن من ، ینی شرایط یک گرگ نما ، در عصر روزی که ماه کامل میشه! ینی باید وردارن منو با زنجیر ببندن در یک گاراژ واقع در یک محله ی خالی از سکنه!

حالا وسط این بورد بودن و بورینگ بودن ، اون روز، پشت رو خابیدم رو تختم و خودمو تو یه کتاب خوندم! نکته ی اول اینه که وختی تصمیم گرفتم کتاب بخونم، یک تعداد خیلی زیادی کار داشتم که توی فتوشاپ منتظرم بودن. و اتاقم زیر و زبر بود و بهتر بود که میرفتم حموم و موهام خوشگل میشدن! اما همه ی این گزینه ها رو ایگنور کردم و پشت رو خابیدم رو تختم کتاب خوندم! نکته ی دوم اینه که پشت رو خابیدن ، واسه یکی مث من که از گودی کمر رنج میبره هارمفوله! ینی به بدتر شدن این شرایط کمک میکنه. ینی مثکه گود شدن کمر انتها نداره و یک سری کارا همیشه میتونن به گود شدنش دامن بزنن!! ولی هو کِرز؟ من در فان ترین، غمگین ترین، بورد ترین و خنثی ترین  لحظه های زندگیم، ترجیحم اینه که پشت رو بخابم.

حالا پوینت این قضیه و این شرایطی که من دارم میگم چیه؟ کتابه! اینکه من تو خط به خط این کتاب پرزنت شدم! ینی حتا گوشه هایی از شخصیت مفلوکم که من به سختی "کیپ فرام مانیفستینگ" میکنمشون، نوشته شده. تا حالا خودتو، خوده واقعی تو ، توی یه کتاب خوندی؟

اصلن چیزه جالبی نبود. میخام بگم نه تنها به کم شدن میزان بورد شدن و بورینگ بودن من کمک نکرد ، بلکه فریکز می اوت، درایو می کریزی ، و فاینالی "lash out" رو در پی داشت.

لَش اوت ینی چی؟ _من مطمئنم از همین لحظه ای که این پست منتشر بشه ، یه عده ی زیادی آدم با سرچ  واژه ی "لـش" به اینجا میرسن. واقعن اینایی که تو گوگل لش و ترکیبات ممکن و موجودشو ، سرچ میکنن ، دنبال چین؟ بیان ادامه ی این پستو بخونن ، من پیشنهاد های بهتری دارم براشون! هاهاها! چرت گفتم ! به سرچتون ادامه بدین!_

تو دیکشنری نوشته اسبه لش اوت ، درحالی که پاهاشو برد تو هوا!!! ینی مثال بهتری نبود واقعن! پس یه معنیش میشه چی؟ رم کردن! اونیکی مثال گفته سوزان واسه تام لش اوت ، فقط واسه اینکه تام دسش بیاد رئیس کیه! اینجا ینی چی؟ ینی قاطی کردن! ینی سوزان تامو که دور ورداشته بوده نشونده سرجاش . ولی برخورد فیزیکی نداشتنا.

در دیکشنری کمبریج ولی نوشته داشتم مَرده رو تست میکردم! ولی یهو لش اوت و زد تو صورتم! اینجا ینی قاطی کردن در حد با دیوار یکی کردن طرف.

حالا من یه چیزی در حده اون اسبه بودم. ینی رم کردم. ینی برنتابیدم. ینی کتابه رو پرت کردم پاشدم نشستم پای لب تاب. البته که همچنان کاراهایی که منتظرم بودن توی فتوشاپ رو ، ریجکت کرده و به سریال دیدن مشغول شدم.

اونوخ فک میکنین فیلم دیدن چیزی بود که حال منو بهتر کرد؟ سخت در اشتباهید! چون فیلم دیدن هیچ وخت معجزه نمیکنه.هیچکس معجزه نمیکنه. هیچ وخت معجزه ای اتفاق نمیفته. میخام بگم ما تو دنیای مادی نباید از مادیات انتظار معجزه داشته باشیم. - یک استثنایی هست ،خدایی ریمل معجزه میکنه! :))))- شاید بهتر بود پامیشدم ریمل میزدم! انی وی، وسط رم کردن من ، و فیلم دیدنم، یه دیالوگی رد و بدل شد که باعث شد من به قاطی کردن در حده با دیوار یکی کردنه طرف! برسم.

اینکه من چنبار تاحالا این صحنه رو دیدم و این دیالوگو شنیدم، یادم نیس واقعن، ینی چیزه جدیدی نبود، ولی از اون لحظه هایی بود که یهویی آدم به یه کشف بزرگی میرسه! الان میشه مثال نقض پاراگراف بالا اگه بگم معجزه وار یهویی کشف میکنی که "واقعن همینجوریه که این میگه ها !" ؟ اوکی. باشه!من میخام یکی از باورهامو به چالش بکشم! معجزه اتفاق میفته! ولی درون آدما.

اینکه به دختره گفت فقط میخام یه چیزیو بدونم! چرا برادرم لایقه عشقت هست ، ولی من نه؟

در چه شرایطی داشت اینو میگفت؟ درشرایطی که بسیار از برادرش کیوت تر ، جذاب تر، باحال تر ، جسور تر و بدردبخور تر بود! اما دختره دوسش نداشت. ینی دختره بند کرده بود به داداش رمانتیکه مسخره ی پسره.  

بعد اون لحظه، ینی در طول گفتن این جمله ، اتفاقی که واسه من افتاد چی بود؟ اینکه همه ی وختایی که تو زندگیم "لایق" نبودم برام تکرار شد. همه ی وختایی که منم این سوال برام پیش اومد که چرا فلانی لایقش بود، ولی من نه؟ همه ی آدمایی که یه روزی یه جایی یه وختی ، یکی دیگه رو به من ترجیح دادن، ینی یه نفر دیگه لایق توجه و دوس داشتن و عشق اونا شد/بود.ولی من نه!

پسره، با همه ی رمانتیک نبودنش، خودخاه بودنش، خشن بودنش، آدم کش بودنش حتا، کسی بود که آخر سر به داد همه میرسید. اون کسی بود که به داد دختره میرسید. ولی دختره دوسش نداشت.ینی عاشقش نبود.

اینکه داداشش_که دختره عاشقش بود_ بهش گفت " من همیشه در نظر اون محترمم! و این چیزیه که تو هیچ وخت نخاهی بود!" اونم گفت "مهم نیس. من اهمیت نمیدم! چون درنهایت منم که به دادش/دادتون میرسم! بذا من آدم بده باشم! تو محترم!"

همین تو خوبی که ما میگیم. کیا تو زندگی شون به بقیه میگن تو خوبی؟ من میگم! به خیلیا میگم. تو دلم. تو روشون. تو اس ام اس. تو کامنت.

چون من یکیم مث این پسره.حالا نه اینکه مث اون کیوت باشم و جذاب، ولی یکیم که خیلی وختا ات دی اند آف د دی، آی واز د وان هو سیو دیر لایف ، ولی دوستم نداشتن. یکی دیگه رو به من ترجیح دادن. من کسی بودم که وختی دلشون گرفته بوده ، ناراحت بودن، حتا عصبانی بودن، باهم حرف زدیم، خندیدیم در و دل کردیم، وختی هیچ کس نبوده، من بودم! ولی هیچ وخت، هیچ وخت، هیچ وخت اونی نبودم که لایق تمامیت ارضی روح و جسم کسی باشم. همیشه بک آپ بودم انگار.

اینکه به اینجایی که من الان هستم برسی، چیزه راحتی نیس ،خوبم نیس، ینی امیدوارم نرسی، ولی من الان اونجاییم که همیشه ، میدونم، من انتخاب نمیشم. من فقط هستم. همینجوری هستم که باشم.

این فکر، یه سرش تو مغزمه، یه سرش تو دلم، وسط اینا ، ینی سیمی که این دوتا رو بهم وصل میکنه، از تو چشمام رد میشه، هرباری که در طول شبانه روز این فکر به سرم بیاد، بلافاصله یه پرده ی براقی روی چشمام تشکیل میشه. پادزهرش صاف کردنه گلوئه. باعث میشه سیمه ارتعاش پیدا کنه، اتصال موقتن قط میشه و زندگی عادی از سر گرفته میشه.

   + نازنین ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳٠
comment تو بِبار()

اینو دیشب نوشتم، الان تو مودش نیستم که ادامه بدمش

یه باری اینجا نوشتم من و نسوان درونم، ینی یه چیزی شده بود که من با نسوان درونم به تفاهم نمیرسیدم باهم، یادمه اینجا نوشتمش، بعدن دیگه هیچ وخ فرصت نشد درباره شون چیزی بگم. اینکه درون من مث همه ی آدمای دیگه ، چندین مدل کوچیکتر و بزرگتر و یه جور دیگه تر! وجود داره. خیلی علمی روانشناختی طورش میشه مثلن بالغ، والد و کودک درون.

اینکه از صب که من چشامو وا میکنم، تا شب که میبندمشون، چند هزار بار این سه تا مث سگ و گربه، مث کارد و پنیر و مث یه مش دیوونه به جون هم میفتن، گفتنی نیس واقعن. چون قسمت اعظمیش حتا یاده خودمم نمیمونه، ولی بعضی وختا درگیریهای درونیم با صدای بلند توی گوشم داره تکرار میشه انگار.

چارشنبه صب، ساعت 5 و نیم که گوشیم زنگ زد ،اونکه چشماش باره باز بود، والد درونم بود. اونکه گفت حالا زوده ، عب نداره یه کم دیگه بخاب خب، بالغ درونم بود و اونکه گف وای نمیشه مثلن اس بدیم به خانوم مسئول که دلم درد میکنه ! نمیام! کودکه درونم بود. حالا این در حده یه پیشنهاد بودا، ولی مگه این زنیکه والده ، ول کرد دیگه مارو؟ هی سیخونک زد که آره از زیر کار درو! بی برنامه! میخاستی دیشب زود بخابی. میخاستی انقد الکی وختتو تلف نکنی ، که ساعت 4 بخابی حالا زورت بیاد پاشی بری . پاشو پاشو انقد وول نزن الکی ، این 5 دقه ده دقه ها کاری نمی کنه واست، فقط دیرت میشه!

ینی اون یه ربه طلایی که آدم از صبونه و نمیدونم خط چشم و مسواکه اصولیه سر صبش میزنه ، تا بیشتر تو تختش بمونه به لطف این خانوم قشنگ زهر ماره من میشه !

بخش لباس پوشیدن و آماده شدن همیشه ، ینی 99 درصد موارد کاملن زیر نظر همین خانومه روانی! انجام میشه. ینی بارها شده که انقد تو سرم حرف زده من از جلو در برگشتم جورابمو عوض کردم ، چون جوراب خاکستری ساده از جوراب خاکستری  با گلای صورتی ریز، بهتره بوده ! ینی کافیه یه بار من و کودک درونم دلمون بخاد به جای لابلوی تمشکی که بی رنگ محسوب میشه ، لابلوی آلبالویی بزنیم ، آقا انقد این چش غره میره و دلیل و برهان میاره که آره این خلاف قوانین مدرسه اس، در شان یک تیچر نیس و این بل شت ها ، که من همین جوری خشک خشک میرم کلن!

بعدش کلن از اول، سر کلاس زیاد بهش رو ندادم که خودشو مانیفست کنه، کنترل کلاس دست بالغ درون و کودکه درونه. ولی هر وخ میخام نمره بدم اینم میاد میشینه و چنان مو از ماست میکشه که واقعن بعضی وختا نمیدونم چه این چیزا یادش/یادم! مونده!!!

مثلن همین چارشنبه که سوگل و دوستش با هم نشسته بودن سره یه کامپیوتر و تا آخر کلاسم دوتا کاره درپیت تحویل دادن ، همش سیخونک زد بهم که 3 نمره میدی بهشون. سه نمره. سه نمره. یا وختی نازنین و دوستش با هم یه کاره خیلی خوب درس کردن هی اصرار کرد که ملیکا کاری نکرده! نازنین درس کرده! باید فقط به اون نمره بدی! کلن من همیشه یه جوری نادیده میگیرمش ولی این بار خستم کرد انقد که دخالت کرد! حالا همش چن نمره هس؟ 5 نمره! اینکه باید بهش توضیح بدم ببین واقعن این پنچ نمره اونقدی که تو داری مته به خشخاش میذاری ، مهم نیس. کلن این قسمت از کاره ما خیلی دکوری و ماکته! جدی نگیرش. میدونم که خیلی عادلانه اگه بخام بسنجم آره ، سوگل اینا همش شیطونی کردن ، ملیکا ام کلن ملومه هیچی یاد نگرفته ، ولی منم خودم وختی اندازه ی اینا بودم ، یه بار انقد سرکلاس کامپیوتر نرفتم که معلمه کلن منو نمیشناخت! اما 20 شدم آخرش! منم اِن بار برگه مو دادم ونوس و زهره و مریم از روش بنویسن ، اصنم برام مهم نبود که من چار خط راه حل نوشتم و به شیوه ی استقرایی؟ استنتاجی؟ لانه ی کبوتر؟ و این دری وریا مسئله هه رو حل کردم! بیخیال بابا! دوستمه! بذا اونم 20 شه! لابد نازنینم خودش دوس داره ملیکا با زحمت اون نمره بگیره ! به تو چه! بعدشم تند تند به همه 5 و 5/4 دادم و جم کردم .

بات ایتز نات اور! ینی اصن جاست د بیگینگ هستش! چون من مطمئنم تا وختی بخابم هی قراره بهم ریمایند کنه که اصولی نبود کارت!

تو نمازخونه ، کناره همکاره جذبم نشسته بودم ، بعد این شرو کرد به سر شوخی رو باز کردن، منم یا سر شوخی رو نباید باز کنی باهام ، یا دیگه اگه کردی به منچه! میخاستی نکنی! ینیا انقد دری وری گفتیم ما به هم! که کلن تمام روابط خانوم فلانی ، خانوم فلانی گفتنمون در طول سال، رفت زیر سوال! اونوخ یکی از همکارامم کلاس زبان آلمانی میره ، یه فش خفنم یاد گرفته بود ، به من یاد داد، ینی اینجوری بود که من تا فهمیدم میره کلاس، بهش گفتم فُشم بلد شدی؟ گفت آره یدونه! یه فش خیلی بد! گفت بهم ، الان یادم نیس چی بود ولی!

   + نازنین ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٦
comment تو بِبار()

دختره گربه ای !

جمه صب، رفته بودم نمایشگا، صب رفتم صب برگشتم! ینی یک اینا فک کنم خونه بودم. یه چارسالی بود نرفته بودم ، کلن نمایشگا کتاب جذابیتی نداره واسم. حالا د پوینت این نیس، اینه که وختی برگشتم ، جلو خروجی مترو، تاکسی خطی داره واسه خونه ما. بعد یه پرایدم وایساده بود و دوتا پسره نشسته بودن توش، پرسیدم که مطمئن شم میره خونمون! یا نه ، و پسره گفت نه! بعد دو قدم که رفتم اون ور تر ، یه آقای مو فرفریه قد بلند چارشونه اومد گفت خانم فلان جا میری؟ گفتم بله! گفت عجله داری؟ فک کردم الان میخاد بگه دربست و اینا مثلن، گفتم چه طور؟ گفت 1500 بده با موتور بریم !!! بعد من قشنگ چشمام قد نلبکی شده بود، گفتم با موتور؟ گفت آره! تازه 500 تومنم از تاکسی کمتر میگیرم، یه ربه میرسی! گفتم با منی الان ؟ من بیام با شما با موتور بریم؟ بیخیال واقعن! خیلی ممنون! چه پیشنهادیه آخه؟!

هیچی دیگه بعدش با یه گذری اومدم ، ولی کلن تا شب داشتم میخندیدم به قضیه. آخه من واقعن یه مدته تو دلم خیلی دوس داشتم با موتور برم یه جا! ولی فک نمیکردم کائنات این جوری موتورو سر راهم قرار بدن.

حالا جالبشم این بود که وختی من از آقاهه فاصله گرفتم اومدم سمته خیابون، یه راننده تاکسیه گفت چی گفت بهت؟ مرض داشت؟ :))))) گفتم نه بنده خدا نیتش خیر بود.

حالا شاید ربطی نداشته باشه ، ولی یاده یه چیزی افتادم، اون موق که دبیرستانی بودم ، صبا که ما میرفتیم ، یه اکیپ 6 تایی پسرم دقیقن مسیری که میرفتیمو به صورت مخالف ما میومدن، ینی ما میرفتیم سمت پایینه خیابون ، اونا بالا، بعد یکی از اینا خیلی پسره جذابی بود. قد بلندو خوشتیپو و اینا. اونوخ چنتا دیگه از بچه های مدرسه ام با من و دوستم از همون مسیر میومدن، ینی همو میدیدیم صبا. بعدش اینا تو کفه اون پسره بودن. پسره ، چنتا دوستم داشت که خیلی دلقک بودن ، ولی خودش کلن حرکت خاصی نمیکرد.

یه روز صب ، من وایساده بودم در محل قرار با دوستم ، یه گربه اومد جلو پای من نشست. منم نشستم با این بازی کردن. کلن از بچگی و احتمالن تا زمان مرگم ، صُبا آی ام ساچ ا گرامپ پرسن که نصیب گرگ بیابون باید بشم فقط! ولی گربه مربه ببینم خوشم میاد. هیچی دیگه در همین تایمی که دوستم بیاد ، این پسرام اومدن و دیدن که من به گربهه دس زدم و اینا.

بعدش که داشتیم میرفتیم یهو این پسره که اونا تو کَفِش بودن از دوستاش جدا شد اومد این ور خیابون ، برگش به من گف "دستاتو بشور !!!" و رفت.

منو دوستمم به هم نگا کردیمو یکم خندیدیم که برو بابا و چه پرروئه و چه فلانه و این چیزا! حالا پوینت این قضیه چیه؟ اینکه بقیه اون دخترا که عده ای شون در کف این پسره بودن، فک کرده بودن که الان مثلن این اومده به من گفته "یا تو یا هیچکی !" دقیقن با این طرز فکر که" بیا! این پسره رو تور کرد" با من برخورد میکردن، واسه دو سه هفته مثلن! واقعن نمی دونم چرا فک میکردن یکی ممکنه هفت صب از من خوشش بیاد! حتا حالام هفته صب چیزه دندون گیری نیستم ، اون موق که هیجده سالم بود با مانتو مقنعه ی مدرسه و چشمای همیشه قرمز از بی خابی و کم خابی و به شدت رنگ پریده ! بعدن دیگه دیدن نه بابا خبری نیس پسره همچنان اونوره خیابونه من این ور ، بیخیال شدن.

یه چیزه دیگه ام یادم اومد ، یه بارم یه بچه مدرسه ایه دیگه که خیلی پررو بود ، باز منو با یه گربه دید ، بعد گفت "حتا گربه هام دوسِت دارن" :)))))

البته اگر میدیمش الانا ، بهش میگفتم که ببین آره واقعن اون حرفی که زدی درست بود ، ولی درست ترش اینه که "فقط گربه ها دوسم دارن "

کلن من فک میکنم دلیل ناکامیم در زندگی اینه که آدما زیاد منو با جک و جونور میبینن ، مثلن به نظرشون میاد این "گربه بازه" بعد بیخیالم میشن! :)))))

واقعنا! مثلن همین بابای گو.لو ، خودش از گربه خیلی میترسه ، ینی خیلیا! بعد گو.لو که بچه بود، به من میگف بیا اینو با خودت ببر با گربه ها آشنا شه! بعدشم انقد همیشه با چندش به من نگا میکرد که به گربه هه دس میزدم، دقیقن همین حسه "اه اه دختره گربه بازه! " تو چشماش دیده میشد. یه بارم با هم رفته بودیم مسافرت من به یه گربهه غذا دادم اینم ورداشت همه دوستاشو آورد دور ما ، رسمن مهندس غذاش کوفتش شد! و باز هم من در چشماش میدیدم که علاوه بر چندش، نفرت و تمایل به زیر گرفتنه من با ماشینش موج میزنه !

   + نازنین ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٢
comment تو بِبار()

(everybody ,listen and repeat (1

به من بهانه ای بده، که کم شه باورم به تو

به من که هر شب از خودم ، پناه میبرم به تو

اینجا +

   + نازنین ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٩
comment تو بِبار()

حالا گو تو بِد اند سوییت دریمز!

مثلن الان به عنوان مخاطب این وبلاگ، ایش و ویشتون در میاد اگه با " دیشب ساعت 3 خابیدم" جمله مو شرو کنم؟ خب در بیاد! اصن برا من مهم نیس! بیکاز اینجا وبلاگ منه! بیکاز آی اَم دِ اُونِر. آی ام دِ اُتِر، آی ام دِ وان هو هَز دِ پسورد ! اَند فاینالی آی ام دِ پِرسِن هو سِت دِ رولز. خب؟ گات ایت؟ آفرین. حالا لِتز ادامه ماجرا!

صب ساعت هفت پاشدم. دیدم زوده. خابیدم. هشت پاشدم. دیدم هنوز وخ هس. نه پاشدم دیدم او مای گاد! دیرم شده! بعدش همکارم زنگید که برنامه چه ساعتیه؟ گفتم 2 اینا. گف تو کی میای؟ گفتم نِی دونم! به همکارم میگم نی دونم! درحالی که همکارم اصلن با من شوخی نداره. ولی من بهش میگم نی دونم! بهش میگم باشه بابا تو خوبی! حتا یه بارم گفتم بیشین بینیم بابا! البته به صورت بی صدا. تو جم بودیم خب. تو جم بهش احترام میذارم. ولی پشت تلفن بهش میگم نی دونم. کلن من تو خلوت آن کار دیگر میکنم !

بعدش باز حال نداشتم پاشم. چرا؟به دلایل گوناگون. مثلن یکیش اینکه من از کم خونیِ ناشی از فقر آهن رنج میبرم! عوارضش چیه؟ به صورت کلی بخام بگم "من "! به صورت جزئی اینکه همش حال نداری. دستات گیز گیز میکنه. چشات سیاهی میره. ناخونات روش فرو رفته میشه و اینا. چیزای دیگه ای هم هست. میتونی خودت کم خونی بگیری از نزدیک باهاش آشنا شی.

اونوخ پاشدم نشستم پای لب تاب یذره خروجی مروجی گرفتم کارامو و ایمیل فرستادم بعدش قفس طوطی رو تمیز کردم . آب و دون بهش دادم. مقنعه مو اتو کردم. یدونه چایی سبز خوردم. موهامو بستم.کرم زدم. جواب تلفن دادم که شت! وسطش آنتن رفت و نیومد! شلوار پوشیدم. فر مژه زدم.جوراب پام کردم. جامدادی مو ورداشتم. مانتو از سرم! تنم کردم! ریمل زدم.مقنعمو سرم کردم. لیوان چایی مو بردم گذاشتم رو اپن. عینکمو از تو کمد ورداشتم. با کلیدم. دستامو کرم زدم. کیوریس ابات ایت؟ کرم آواکادوی شون. رفتم از رو میز پذیرایی 5 تا دسمال کاغذی ورداشتم. سه تا پیست اسپری زدم. از مامانم پول خرد گرفتم. روی قفس طوطی رو انداختم. داشتم در اتاقمو میبستم دیدم گوشیم رو تخت جامونده!

بعضی آدما "کیوتن". کیوت ، ینی بانمک. ینی یه جوری گوگولی مگولی! همینجوری الکی آدم به نظرش میاد اینا چه کیوتن! این پسره ام که تو چاپ خونس خیلی خودجوش کیوته! حالا یه کم البته من در کیوت بودنش دچار شَک شدم! چون بعد از یه سال من و کارمو یادش مونده بود هنوز!  تا فلشمو زد گفت ا! اینم یادمه پارسال چاپش کردیم! کیوتا از این اخلاقا ندارن! شایدم دارن! من کیوت نیستم ، نمی دونم. انِی وِی، فایلارو بهش دادم و گفتم میرم نیم ساعت دیگه میام. گفت 45 دقه دیگه آماده میشه. گفتم نه زنگ زدم گفتین 30 دقیقه ای. بعدشم بهتره زودتر آماده شه که من اگه باز خاستم ایراد بگیرم ، فرصت باشه واسه تجدید چاپ! شاهکار پارسال که یادتونه؟ نایس نبود، ولی باید میگفتم! حتا به قیمت بسته شدن نیش تا بناگوش باز شدش!

چالشی بود این 30 دقیقه ها! رفتم از خودپرداز پول گرفتم. بعد یه دنت خریدم!چون دنت خیلی چیزه لاکچری و گرونیه! باید همیشه مطمئن باشی به اندازه ی کافی پول تو کیفت هست وختی داری میری سمت اون یخچالی که دنت توشه. بعدش رفتم یه گوشه ای رو نیمکت. 2048 بازی کردم! خب چقد 2048 بازی کنم؟ خسته شدم! گالری مو پاک سازی کردم. دنت خوردم. تازه شده بود یه رب! یدونه برگه تو کیفم بود، چک نویس . پشتش سوال ریاضی بود. نشستم اونا رو حل کردم. دلم میخاس به یکی اس ام اس بزنم. ولی هیچکس نبود. هوم. آره من همچین آدمه تنهای بیخودیم که وختی میخام واسه پر کردن اوقات انتظارم با یکی ده دقه اس ام اس بازی کنم هیچ گزینه ای وجود نداره، تو زندگیم و تو گوشیم و تو قلبم ! مثلن از بین اون همه آدمی که تو لیست گوشیمن و حتا یکیشون با "Q" شرو میشه فامیلیش _میدونی چقد کمیابه همچین فامیلیی؟_ هیچکسسسس گزینه ی مناسبی برای اس ام اس بازی کردن تو ساعت 12.45 دقیقه ی ظهر نیس. هیچی دیگه ده دقه نشستم به حال خودم غصه خوردم بعد ساعت شد پنج دقه به یک من ماسکه اوه من خیلی آدمه خوشال و خوشبختیم و این نیم ساعتو در رفاه گذروندمو زدم به صورتم و رفتم مغازه.

یکو نیم کارامو تحویل داد. بعدش از مدرسه زنگ زدن که شما با آژانس بیا! فاکتورشم بیار بعدن با هم حساب کتاب کنیم.راننده آژانسه ، آشناس. بعدش با من حرف میزد. در حالی که دیر اومده بود. ترافیک بود. عمرنم تا 10 دقه دیگه منو نمیرسوند .  حالا درباره ی چی؟ درباره ی شیشه پاکن ضد بخاره نمیدونم چی چی!  منم همینجوری رندوم میگفتم" ا! چه جالب! واقعن؟ ا! نمی دونستم! اوهوم! " خلاصه که بعد از کلی ماجرا! منو رسوند سر کوچه مدرسه  ، همینجوری هنوز داشت توضیح میداد و من یه جوری که "دیس کانوِرسِیشِن اِ باوت شیشه پاکنه ضد بخار نمی دونم چی چی ایز ریلی فَسینِیتینگ ، بات لاکی فور می! رسیدیم!" توش مستتر باشه! گفتم حالا اگه میشه من این کنارا پیاده شم الان!

میخای بدونی 3 ساعت تو مدرسه چیکار کردیم؟ طولانیه ولش کن. حوصلت سر میره من حکم اون راننده آژانسه رو پیدا میکنم اونوخ!

   + نازنین ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤
comment تو بِبار()

cause its working

1-هپی تیچرز دی! هان؟ :) اون از روز گرافیست، این از روز معلم. واقعن زندگی با شکوهی دارم. البته که هدف از تیچینگ ، دریافت تبریک و گل و این برنامه ها نیس. بلکه هدف پرورش کودکان و نوجوانان و به فنا رفتن در این راه است! حالا باورتون نمیشه نشه، ولی بچه ها تو مدرسه ، آدمو به فنا میدن. نه عمومن ولی معمولن. چه جوری؟ با حرف زدن. با گوش ندادن. با یاد نگرفتن ، با چرت گفتن ، با دغدغه های "تین ایجری" داشتن!

نمونه هاشو اینجا نوشتم ، اونایی که تکرارش باعث تشنج اعصابم نمی شد البته ! ولی یک مقدار زیادیش هست که اصن قابل نوشتن نیست. مثلن چی؟ اینکه من هشت دقیقه براشون در مورد نقش فیلتر های رنگی و پولاریزه توضیح میدم، بعد دختره میگه خانوم! یه چیزی بپرسم؟ میگم بله! بفرمائین! میفرمایند :شما موهاتون چقد بلنده! چرا مقنعه تونو در نمیارین ؟ چن سالشه؟ 13! من چن سالمه؟ اگزکتلی دت مومنت من 10 سال به سنم اوزوده میشه !

بعد دیگه چی مثلن؟ دیگه اینکه عکس خاله ، همو، پسر خاله و پسر عمو و لب دریاشونو میارن! بعد هی جیغ میزنن که وایییییییییی! اینو بابام رایت کرده! همه ی عکسای دوربینو ریخته !

موضوع چیه؟ طبیعت بیجان. عکسا چیه؟ شیرینی ناپلئونی. کیک تولد.پیتزا. سالاد یونانی. مزه!!! لازانیا. کِی؟ ساعت 12.30 دقیقه ی ظهر. وختی من استاروینگ فور فود هستم!

قراره گروهی باهم تصمیم بگیرن، فحوای کلامشون چیه؟ پسر خاله ی یاسمن و آنچه وی در مهمانی آخر هفته بر تن داشته! واقعن این ژانر پسرخاله دختر خاله چرا همیشه تو دبیرستانیا هس؟

2-مثلن اینا از درفت های درگیریای یک تیچره : اون دختره، که بهش میگم بک آپ خانم مسئول، یه دوهفته ای هس عقد کرده و دیگه تشیف نمیاره مدرسه، بعد داشت درباره ی اون حرف میزد که آره خیلی خوشاله و عقد کرده و این برنامه ها! منم گفتم کلن این دهه هفتادیا فازشون فرق داره با ما! والا! خب چی بگم؟ به منچه که عقد کرده و خوشاله! یا اینکه با نامزدش رفته مسافرت و نمیاد! اونم هفت صب !

خلاصه گفتش که بچه ها رو جم کنیم و بریم نمازخونه راهنمایی. اونوخ شاگردای من از اون دختر بک آپه دله خوشی ندارن، چون یه بار دفتراشونو گرفته و اشتباهی یادش رفته بده به خانوم مسئول و اینا مواخذه شدن و این برنامه ها ، بعد امروز هی میگفتن اون دختره که گوشاشو از شالش میذاشت بیرون کو؟ گفتم نمیان دیگه خانوم "ر" فعلن گویا. بعد یکیشون گفت لابد شوئر کرده! اون یکی شونم برگشت به من گفت از شما بزرگتر بود نه؟ گفتم نه. گفت وا!!! بود! گفتم نه عزیزم قدش بلند بود. از من کوچیکتره! یهو یکیشونم این وسط گفت خانوم شما شوئر نکنیا! بدبخ میشی!!! کلن از اون روزا بود امروز.

-تو مدرسه که هستم ، هیچ وخ با بچه ها با لحنه خیلی جدی و خشک حرف نمیزنم. به جز امسال. که بعضی وختا مجبورم خیلی بیش از حد سخت بگیرم به کلاس هفتمیا. ولی حتا به اونا هم اخم نمی کنم. یا مثلن چشم غره رفتن. چون دیدم همکارام از این کارا میکنن. من فقط حرفشونو گوش میدم ، ولی کار خودمو میکنم و مدام بهشون یاد اوری میکنم که قانون همینه. عوض هم نمیشه. شما باید با قانون هماهنگ بشین. کلن آدم اهله اخم و تخم و چشم غره و اینایی نیستم. دلیلش البته این نیست که اهلش و البته بلدش! نیستم. دلیلش اینه که اینا هیچ کدوم بچه های من نیستن. من دوس ندارم به بچه ی مردم اخم و تخم کنم.

-دیروز خانوم مسئول اس داد که برای چارشنبه دوتا گروهتو بگو بذارم واسه دفاع. منم گفتم نمی دونم که ! من پاورپوینتاشونو ندیدم هنوز. گفت خودم گروه شیما و حورا رو گذاشتم پس! گفتم اول نذارینشون لطفننن. گفت گروه چاهارم و نهمن. بعدش من تو وایبر به حورا و شیما گفتم که پاورا رو بفرستین من چک کنم . این دوتا خیلی دخترای خوبین. یه یه ساعتی با هم تبادل نظر کردیم و کاراشونو درست شد . بعد دوتاشون فقط میپرسیدن حالا ما چی بگیم اونجا؟

نمیدونم چرا هیچ وخ همچین سوالی برا من پیش نیومده ! که مثلن توی کنفرانس یا ارائه یا دفاع یا معرفی چی بگم؟ کلن هیچ وخ به این که چی بگم فک نکردم !

هیچ دیگه بهشون گفتم خب معرفی خودتون و اعضای گروه و بعدش تشکر از مسئولین مدرسه و توضیح مراحل کار و اینا...

نه اینکه مثلن من خیلی آدمه اعتماد به نفس دار یا پررویی باشم ، جز درونگراها و ساکتا محسوب میشم ، در جمع های غریبه خصوصن . ولی یادم نمیاد هیچ وخ واسه کنفرانس و یا حتا جلسه ی دفاعم ! استرس و دغدغه ی چی بگم حالا؟ داشته باشم!

کلن من خیلی خجسته بودم در این موارد. نه که بگم بدون مطالعه و کشکی میرفتم ارائه میدادما ، بلد بودم! ولی اینکه وای اگه ازم فلان چیزو پرسیدن من چی بگم و اینا هیچ وخ برام مطرح نبوده !

 

3-خب البته که با همه ی اینا، یک سری فان هم وجود داره که باعث میشه من بتونم این روزا رو تاب بیارم! و تاب ور ندارم!:)))) کلن که من خودم از بچه ها پایه ترم واسه به هم ریختن کلاس! ولی خب خودمو هندل میکنم!

یه بار به شاگردم که داشت تو فتوشاپ یه عکسی رو ادیت میکرد و گند زده بود گفتم وای اینو چرا اینجوری کردی؟ پاکش کردی؟ گفت نه ماسکش کردم! گفتم "خب! باز خدا رو شکر عقل داشتی ماسکش کردی! " :))))) یکم به هم نگا کردیم و سه تایی ترکیدیم از خنده. دختره گفت خیلی ممنون خانوم واقعن! خوبه من عقل دارم پس!

4-یه شاگرد دارم، مشکل ادراکی و تمرکزی داره. خب من تا حالا ندیده بودم ، از این بچه ها که کُندن. و اصن سیستم یادگیری شون متفاوته. این از اوناس. هم درسش خیلی ضعیفه هم توانایی های عملیش. معمولن هم مضطربه وختی باهات حرف میزنه. ارتباط چشمی نداره. درکی از نظم و قانون کلاس هم! ینی کلن میبینی سر کلاس برا خودش میشینه رو میز. یا وختی تو نماز خونه ایم دراز میکشه!!! خیلی راحتا! یا بیشتر وختا خوراکی خوردنش بعد از زنگ تفریح ادامه داره. با وسایلش بازی میکنه. به راحتی به وسایل بچه های دیگه آسیب میرسونه! دو سه سری سی دی می دی یای بچه ها رو شکست. حتا یه وختایی که میز اول باشه یا نزدیک من نشسته باشه میره سراغ جامدادی و دفترم! یه بارم بهم گفت شما خیلی روان نویس استدلر دوس داری نه؟ همه رنگاشو داری! ینی یه چیزی رو من اگه برا کل کلاس 5 بار بگم تا کاملن متوجه بشن ، برای این باید 15 بگم! بازم آخرش نمی دونم متوجه میشه یا نه !

5-بعد از همه ی اینا، همه ی هشت صبحهایی که هنوز برام سواله من اینجا چیکار میکنم؟ همه ی یکو نیم هایی که لهیده ام  از پله های نماز خونه میاد بالا، بعد از همه ی ایمیل چک کردن ها و وایبر بازیا. همه ی "بفرست خودم درستش میکنم" ها. بعد از هر جلسه سه هزار پونصد بار گفتن کنترل اِی، کنترل سی ، کنترل وی ، کنترل تی ، شیفتم نگه دار،بعد از روی هر عکس،ینی هر بار روی حداقل 200 تا عکس، فلو و فوکوس و عمق میدان وضوح رو توضیح دادن، ات سام پوینت، یه چیزی هست ، مث لبخند و دست تکون دادن فاطمه، شاگرد سه سال پیشم ، از رو پله ها، وختی آخرین دقیقه قبل از امتحانش داره مرور میکنه  ، مث دست داد محکم ساره ، وسط راهروی مدرسه، مث "های تیچر" گفتن نرجس و سارا تو گوشم ، وسط نمایشگاه. مث بوس فرستادنه ریحانه ، شاگرد پارسالم ، از رو نیمکته حیاط، مث اصرار خنده داره مونس که :" نمیخام !من فقط اسم شما رو مینویسم تو پاورپوینتمون! بقیه چیکار کردن واسه ما؟" مث وختی که یه جلسه حالت بد بوده و نرفتی ، و بعدش هر کدومشون که تو راهرو میبیننت میان جلو  و میگم خانوم خوبین الان؟

تهه همشون ، یه جوری با خودت فک میکنی هوم! می بی آی شود کیپ دوینگ دیس.

   + نازنین ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱۳
comment تو بِبار()

بلخره این چرخه ی معیوب یه جایی باید اصلاح بشه !

دیشب دیر خابیدم.دیر ینی صب در واقع! یه ذره با فرناز حرف زدم. بعدش گفتم میخابم. باز خابم نبرد. همینجوری بیدار موندم تا ساعت چاهارو رب.ینی نه همین جوری. نشستم بازی کردم. کلن یه مدته کشفکردم در ساعات بامدادی خیلی استعداد بازی کردنم شکوفا میشه! اون روزم هفت صب تو مدرسه نشستم شیش تا مرحله ی سخت از بازی مو رد کردم! دیشبم کلی پیشرفت حاصل شد در امتیازاتم.

بعدش صب ساعت شیش انقد دلم میخاس بخابم! ولی دیگه پاشدم حاضر شدم و شیشو نیم از خونه زدم بیرون. دیشب به نظرم میومد که لازمه دمه ابرومو کوتا کنم، اما چون حوصله نداشت نکردم! گفتم گند میزنم بهش حالا بیا و درستش کن. ینی حوصله داشتما ، ولی دیگه با فرناز نشستیم حرف زدیم حوصلم تنگ شد. یه جوری که دلم میخاست بشینم تا صب گریه کنم!

خلاصه ساعت هفتو چاهار دقه رسیدم مدرسه. بعدش یکی از همکارام هس که همیشه دیر میاد. امروز قبل از من اومده بود و جلو در آسانسور بود. با هم رفتیم بالا . بعدش این یه سری کار داده به من که براش اجرا کنم و الکی به من گفت واسه یه هفته دیگه میخام! منم گفتم نمی رسم خب! گفت خب باشه تا 19 اردیبهشت. بعد امروز تو حرفاش فهمیدم 29 اردیبهشته نمایشگاهشون! ینی در واقع 2 خرداد! خب انگیزش چیه که الکی میگه؟ کلن امروز چندین نمونه از اخلاقای منحصر به فردشو به نمایش گذاشت که من کف کردم. حالا بک بایت و چیپه که بگم ، ولی همین خانوم همش ادعاش میشه که من فوق لیسانس دارم و پایان نامه مینویسم و اینا! _یه جوریم درباره ی پایان نامه حرف میزنه انگار داره از خودش مینویسه! دیگه کسی که پایان نامه ی ارشدشو میره از رو رساله های مخزن کتابخونه ی دانشگاهش عکاسی و کپی پیست میکنه واقعن خیلی پسندیده نیست انقد افاضات کنه! _از لحاظ شعور اجتماعی در سطح زیر متوسط قرار داره. میخام بگم واقعن تحصیلات برا هیچ کس شعور نمیاره!

یه خانومه هس تو مدرسه من نه اسمشو میدونم نه سمتشو ، بعد این هر سری ما رو میبینه میگه بچه ها حتمن حضور غیاب بشن. منم یه بار بهش گفتم من کلاس خودمو همیشه چک میکنم ، دیگه بقیه رو نمی دونم. بعد امروزم اومد گفت بچه ها اول حضور غیاب بشن بعد برن سر کلاس. ینی نه که یه بار بگه ها! یه بار به همکارم گفت.یه بار به من. یه بار وختی ما اومدیم بالا زنگ زد گفت، یه بارم خودش اومد بالا و  حضوری گفت! دیگه اخرش گفتم بذار با رسم شکل بهش توضیح بدم که درک کنه من لیست همه ی بچه های پایه رو ندارم خب! لیست کلاسمو نشونش دادم و گفتم خانوم جان! اینا تو کلاس من هستن و من نمی دونم کی ماله کلاسه الفه ، کی ب و کی جیم! آندرستند؟ بیخیال دیگه! بعد گفت متوجه شدم. ولی باید حضور غیاب بشن بچه ها قبل از اینکه برن تو کلاسا !

بعدش این همکارم ، الان دو هفتس درگیریش موضوع کار بچه هاشه ، و واقعن من هنوز بعد از دوسال ، نفهمیدم این چرا انقد میپیچونه همش؟ ینی همشا! هروخ من اینو دیدم داره یه برنامه ای میریزه که بچه ها کمتر کار کنن و این نخاد زیاد توضیح بده بهشون.خب واقعن اگه انقد سختشه چرا قبول میکنه این موضوعا رو؟ بعد همشم میشینه میگه تقصیر خانومه مسئوله! اون گفت اینجوری ، اون گفت اونجوری! منم البته سکوت میکنم کلن.

بعدش کلاس اولم خیلی سخته، چون بچه ها هیچی بلد نیستن و باید دونه دونه هی برم براشون توضیح بدم و البته نصف بیشتر کارو خودم انجام میدم. خیلی بده. اصلن بازدهی نداره. خلاصه زنگ که خورد زود جم کردم رفتم اونور که یه چایی بخورم . ولی چایی نبود. حلیم داشتن! فک کن حلیم! کلن من درک نمی کنم چرا حلیم صبونه محسوب میشه؟ کی میتونه از خاب پاشه غذا بخوره؟ اونم همچین غذایی ، با این رنگ و رو و این چگالی! بعد از اینکه 987654 بار همه به من گفتن حلیم بخور، حلیم بخور و من هی اسمایل نایسلی ، گفتم مرسی من چایی میخورم، بلخره سینی چایی اومد.

اونوخ باید یه سری فرمایی رو پر میکردیم در مورد پیشرفت و نهایی شدن کار بچه ها ، که 20 و خورده ای بند بود و باید دونه دونه تیک میخورد و وضیتش مشخص میشد. منم دوره افتاده بودم بین سیستما داشتم خیلی دقیق چک میکردم و مینوشتم ، بعد که کارم تموم شد اومدم نشستم ، همکاره مذکورم پرسید اینارم الکی از خودمون بنویسیم دیگه نه؟! گفتم نمی دونم! من چک کردم! یادم نبود چیزی که بخام الکی بنویسم! ینی چی آخه؟! اینو میدن که تو پر کنی ببینن اگه کار چیزیش مونده تا هفته ی دیگه تموم شه! بعد میگه الکی از خودم پر کنم؟! هیچی دیگه احتمالن در رو دربایستی با من ، پاشد رفت سرسیستمای بچه هاش و بعدشم اومد از من لاک غلط گیر و پاکن گرفت فرماشو درست کرد. میدونی، مثلن معلمه! یدونه خودکار هیچ وخت نداره!چرا خب؟ زشت نیست ینی؟!

خلاصه این ساعتم تموم شد ، و من دیگه حال نداشتم برم پایین همونجا سرمو گذاشتم رو میز که دیدم این با دوتا از شاگرداش بحثش شده که چرا شما فوم این سایزی خریدین و این اشتباهه و نمیشه! البته شاگرداش همون هفته ی پیشیا بودن که سیصد بار اومدن سایز و رنگ فوم رو پرسیدن ، ولی دختره گفت بابام رفته خریده خب! پیدا نکرده اون سایزی! منم دیگه روم نمیشه بهش بگم اینا بدردم نمی خوره بازم برو بخر و اینا. اینم گفت من نمیدونم! خودتون میدونید و اینا. دیگه من دلم براشون سوخت گفتم حالا خانم فلانی ! درسته که اشتباه کردن ولی به نظرم اگر شما موافقت کنید میتونن یه جوری از همینا استفاده کنن ، اما خب یکم زحمتش بیشتر میشه براشون و خب دیگه نتیجه ی کار خودشونه! اینم گفت من نمیدونم! اگه میخان بیان شما بهشون بگو. حالا نه که چیزه سختی باشه ها! باید دوتا فومه رو به هم میچسبوندن بعد روشو با مقوا میپوشوندن تا اون قسمت چسب خورده مشخص نشه و بعد هم با کاتر اون اندازه ای که میخاستن برش میدادن. با هم رفتیم تو یکی از کلاسا و درست کردیمش.

بعد از کلاس آخرم که کلی حرف زدم و توضیح دادم والبته گند زده شد به پاچه ی شلوارم! بسکه بچه ها از زیر میز و صندلی پاهاشونو زدن بهم ، وسایلمونو جم کردیم که بریم. خانم مسئول هم نبود. منم فرمارو گذاشتم لای دفترم و توضیحات ضروری رو هم اضافه کردم. رفتیم دیرستان. وسایلمونو ورداشتیم و داشتیم ساعت میزدیم که خانم روابط عمومی گفت کجا کجا؟ شورا دارید! برگردید راهنمایی!

حالا این همکارمم هی غر که من عجله دارم، باید برم، نمیتونم! بعدن از تو میپرسم چی گفتن و اینا! ولی خانم مسئول اجازه نداد بهش و گفت کوتاهه حرفام و نیم ساعت بیشتر نیست . حالا تو جلسه یکی از همکارا یه فرمی آورد و گفت من اینو درست کردم و دادم به بچه هام که بدونن چیا باید داشته باشن ، آوردن و کامل کردن هر چیزی وظیفه ی کیه! اینم یه پوزخنده زشتی زد که اووووو! الکی کاغذ حروم کردی! اینا کاره خودشونو میکنن و اینا! بعد این همکارم یکم زودتر رفت و آخرای جلسه یکی دیگه از خانوما پرسید که ببخشید اون لیستی که خانم فلانی داشتنو به ما نمیدن؟ منم داشتم براش توضیح میدادم که اون خودش لیست کرده بود ولی چیزایی که لازمه ایناس، میخای من بگم بنویس و اینا ، با این با یه لحنه مسخره ای برگشت گف شبا خابشو نمیبینی؟ انقد دقیق یادته و ملکه ی ذهنت شده؟ گفتم نه. کارمه. من رو کارم و کلاسم تسلط دارم. شمام سعی کن شرو کنی! والا! پررو.

بعدشم که رسیدم خونه ، لباسامو ریختم تو ماشین و رفتم حمام، و دقیقن تمام مدتی که من توی حمام بود، تلفن خونه و البته گوشیم کانتینیوسلی زنگ می خورد. نصفش مدرسه بود. نصفش علی. تا کارای اینا تموم شد، موهای من تقریبن خشک شد! اونوخ داشتم از گشنگی میمردم!  به جز یه چایی و یه دونه خرما هیچی نخورده بودم از صب. دیگه یه سالاد من در آوردی درس کردم و در جوار آقای طوطی زدم بر بدن و بعدشم نشستم به چک کردن کارای بچه ها و اینا. هدفم اینه که تا شب نخابم! حتا اگه از بی خابی بمیرم!

   + نازنین ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
comment تو بِبار()

جواب پست قبل

روز جهانی گرافیکِ...

   + نازنین ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
comment تو بِبار()

کی میدونه 27 آپریل چه روزیه؟

1-پرشین عزیز باز قاطی کرده بود ، صفحه ی مدیریت در دسترسم نبود. یک وبلاگ در بلاگفا افتتاح کردم. ولی هنوز پستی ننوشتم. در فکر ایجاد یک اکانت بلاگ اسکای هم هستم. واقعن پرشین دیگه شورشو در آورده ! هرچند فک نمی کنم بلاگفا هم خیلی بهتر از این باشه!

2-یکسالو اندی گذشت از اون روز شهریوری ، که گفتن باید عمل بشه. بعد نمونه ها رفت آزمایشگاه. نتیجه؟ تومور. بدخیم. درحال گسترش. بیمارستان. بستری. شمی درمانی. شیمی درمانی . شیمی درمانی. عمل. پرتو درمانی. شیمی درمانی .عمل. پرتو درمانی . شیمی درمانی. شیمی درمانی. شیمی درمانی. عملی که کنسل شد. و تنی که شد پوست و استخون. یکسالو چهار ماه گذشت.گفتن دیگه نیارینش. موندنی نیس. خونه. دارو. سرم. زخم بستر. زخم دهن. زخم انگشتا. بیخابی. بداخلاقی. دعوا. بیخابی. بی اشتهایی. درد. درد. درد. دردی که با هیچ مسکن و مخدری آروم نمیشد. چی یادم مونده ازش؟ اون سر انگشتایی که لبه ی تختو گرفته بود و سفید شده بود. سفید شده بود از درد.

حالا دیگه دردا تموم شده. همه ی اون شب بیداریا، همه ی اون یواشکی لای درو باز کردن و زل زدن به قفسه ی سینه اش ، همه ی اون از هشت شب تا یک نصفه شب تو مطب منتظر نسخه نوشتن دکترا نشستن، اون یه روز درمیون تا بیمارستان رفتنا، از لاین کند رو با سرعت سی تا! تموم شده.

تموم شد. مرد. ما دوس داریم فک کنیم راحته. راحت شده...

3-میخاستم طولانی تر و هیجان انگیز تر بنویسم اما نمیشه بیکاز فرست: انگشتام خیلی درد میکنه ، سکند: چنتا کار در دست احداث دارم و باید تمومشون کنم، همین الانم به میران مکفی دیر شده.

   + نازنین ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٧
comment تو بِبار()

سرمو بالا گرفتم و از عرض خیابون رد شدم

ساعت یه رب به سه که در واگن بانوان مترو بسته شد، احساس میکردم بعد از یک قرن بلخره امروز تموم شده. توی واگن چنتا دختر مدرسه ای بودن.  روی پله برقی ها هم بودن. پسرام بودن. با کوله های بزرگ و شل ول . صورتی. سورمه ای. قرمز. کتونیای غول پیکر و شلوارای ورزشی که دمه پاهاش ساییده شده بود. ساعت سه ، روی پله برقی یه جوری بلند بلند میخندین و حرف میزدن ، که انگار نهه صبه.خانومه پشت سریم غرغر کرده بود. بعد تو تاکسی بغل دستم نشسته بود. نمیدونم دخترا چیکار کرده بودن که هی نچ نچ میکرد. بعد هم برگشت به من گف بیچاره معلمای اینا!

من مطمئنم اگه این خانم ، کلاس ساعت هفتو نیمه صبو دیده بود. یا زنگ آخرو، حتمن صمیمانه منودر آغوش میگرفت.

14 نفرو ، ساعت هفتو نیم صب نشوندم پای کامپیوترای سایت، رفتم کتاب عربیا و لکچرای زبان و برگه های ریاضی رو از زیر دستشون جم کردم و گفتم فتوشاپو باز کنین، بعد بچه ها آیکونشم بلد نیستن! ینی نه این که اینا خنگ باشنا، ولی فتوشاپ موجود در سایت ورژن " 0.7می" هستش! وضیته من اینه سرکلاسم.

بعد خانم مسئول میاد میگه وای بچه ها! از معلمتون استفاده کنین! چیزایی که کاربردیه یاد بگیرین!!

برای دوازده نفر، نفری سه بار، حداقل، توضیح دادم که چه جوری از پن استفاده کنن تا عکسه اون سه تا پنگوئن دیفالت ویندوز سون رو دور بری کنن. و باز بعضیاشون با مجیک و لسو کارشونو انجام دادن.

توی دفتر مدرسه ی راهنمایی، خانم همکاره "جذبه" گفته بود خوبی؟ گفتم آره. گفته بود ولی نیستی. خیلی خسته ای انگار. گفتم نه خوبم. گفت نه نیستی! گفتم باشه ! توخوبی ! خندیدیم.

بعد نشستم یه چاییه تلخه تلخ خوردم. اون یکی خانوم همکارم از اون وره میز گفت کجاس کلاست؟ گفتم سایتم! گفت میام پیشت! کارت دارم ! بعدم دستشو افقی کشید رو گردنش و بی صدا گفت کشتمت ! منم گفتم نه من فرصت ندارم! امروز فول تایم کلاس دارم اینجا! سر تکون داد.

توی سایت همکارم اون ور میز نشست، من اینور. نصف بچه ها ارائه داشتن و نصف دیگه داشتن پاورپوینت میساختن. مکالمه ی سه تا جمله ای من و همکارم  سیصد بار قط شد و صد و پنجاه بار ما بلند شدیم رفتیم پای کامپیوترا و کارای بچه ها رو چک کردیم. بعد من آخرشم نرسیدم فرمای جشنواره رو پر کنم. وختی زنگ خورد و بلخره خانوم خانوم گفتن بچه ها تموم شد. سرمو گذاشتم رو میز. و دقیقن یک صدمه ثانیه بعد از این حرکت صدای یکی از شاگردام اومد که "خااااااااانووووووممممممم ! ما الان ارائه داریممممممم...." بعد شاگرد همکارم اومد. ینی دختره بیس بار اومد و رفت! من جای همکارم میخاستم سرمو بکوبم به میز! کلن این بچه های پایه ی هفتم خیلییییییی کوچولو موندن هنوز. متاسفم که باید اینو بگم ، ولی اصلن نتونستم باهاشون ارتباط صمیمانه ای برقرار کنم!

این ساعت آخر ، خیلی انرژی میگیره ازم. بچه ها زیادن. بعد حرف میزنن.حرف میزنن. حرف میزنن. حرفاشون تمومی نداره. همش دارن حرف میزنن. تا دونه دونه عکساشونو ببینم و انتخاب کنم ، و این وسط تا یکی در میون سی دیا بازی در بیارن و لود نشن ، فقط به این فکر میکردم که دو هفته ی دیگه مونده! دوهفته ی دیگه مونده ! طاقت بیار!

اینکه عکسای یاسمن رو ببینم ، پاور پوینت بهاره رو چک کنم. به سارا توضیح بدم در مورد مطالعات میدانی! باید دقیقن چه توضیحی بده ،در جواب سها که هی نان استاپ میگه خانوم از کجا گفتین بخرم؟ از کجا؟از کجا؟ کروکی لوازم التحریر "افق" رو بکشم ، و به سارینا که بالا سر من وایساده و میگه خانوم من میخام ساندویچمو بخورم! میشه؟ نگا میکنم ، فقط بخشی از کلاسه. یه بخش کوتاه.

بعد از رفتن بچه ها ، به همکارم میگم اینا رو پر کردی ؟ میگه آره ! گفتم پس باید یه ده دقه بشینی تا منم بنویسمشون. با وجود سر درد و گشنگی ، سعی میکنم در خوش خط ترین حالت ممکن فرم ها رو باز نویسی کنم . بعم سیصد جاشو باید امضا کنم.تو امضاهای آخری دیگه اصن املای اسمم اشتبا میشه!

توی دفتر خانوم همکار دنبال مدرسه خوبه دولتی میگرده. میگن ثبت نام میان پایه ، حدود 9 تومن شده ! پیش دانشگاهی 15 تومن!!! تازه با شرط معدل و آزمون ورودی.

با همکارم میرم سمت دفترشون. یه سری فایل بهم میده. خاهرشم هست. دختره خوبیه. یه نیم ساعتی هم اونجا میشینم و حرف میزنیم و کارا رو اوکی میکنیم باهم.

وختی در دفترو پشت سرم بستم ، از خستگی در حاله مردن بودم.خستگیه ناشی از -فقط- نیم ساعت خابیدنه شبه قبل. بعد فک کردم در مقایسه با هفته ی پیش، که انگار مهره های کمرم داشت از هم سوا میشد و سردم بود. بی نهایت سردم بود، الان حالم خیلی بهتره. حتا بهتر از دو هفته ی قبل. که تمام چهارشنبه، مسیر اتاقم تا دسشویی رو طی کردم وانقد گلاب به روی همه ، متحول بودم که گلوم مزه ی خون گرفته بود.حداقل الان دهنم مزه ی تریدنت سبز میده و استخونامو حس نمی کنم ...

   + نازنین ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳
comment تو بِبار()