DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


نظر شما چیه ؟

1-میگم ینی فک نکنین بقیه یادشون میره ، همین هف هش ماه پیش که فک کرده بودین من دارم ازدواج میکنم ، خبرش به شما نرسیده ، از اون سره اتاق با پرش سه گام خودتونو رسوندین جایی که من نشسته بودم و بر سر زنان فرمودین که "نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تا سی سالت نشده حتا بهش فکرم نکنیا! میخای چی کار شوئرکنی؟بدبخت میشی و ..."

حالا چی شده که تا سیستر گرامی به جرگه ی متاهلین پیوسته ، سوال و جوابتون شده که "تو کی میخای شوئر کنی پس؟ سن آدم که بره بالا و...."

ینی میخام بگم ، خیلی ضایس واقعن. فک نکنین بقیه نمی فهمن. حالا درسته من لبخند میزنم ، چون من میخام نایس باشم پلاس اینکه زندگیمو بر مدار خوش آمد دیگران تنظیم نمیکنم ، ولی کلن خیلی چیپه این حرفا. مخصوصن که فک میکنی من نمیفهمم الان داری دوستتو مثال میزنی که بهش گفتی " آره ! بشین تا شاهزاده ی رویاهات بر اسب سفید بیاد، بدبخت! " من "دیواره" مورد بحث هستم.

نکنیم اینکارا رو واقعن. نکنیم. سال 2015 هست ، و قرن 21. بیاید پیشرفت کنیم. یه دختر احمق با یه گوشیه هوشمند باقی نمونیم. هرکسی خودش صلاح زندگی شو میدونه. با این حرفا فقط اعتبار خودتون خدشه دار میشه.

2-پرشین بلاگ بازی در آورده بود ،و دقیقن تو این دو روز من سیصدتا مطلب خیلی جالب! به نظرم رسید که بیام بنویسم ، ولی نشد! حالام نمی نویسم دیگه!

3-اون روز داشتم فک میکردم من چقد تنبل شدم واقعن! قبلنا که دانشگا میرفتم ، حتا وختی مدرسه میرفتم ، یک آدمه بسیار اکتیو بودم. ینی حتا سال کنکورم من کلاس زبان میرفتم. وختی پایان نامه داشتم هم !کلاس زبان میرفتم ، کتاب میخوندم. نقاشی میکشیدم ، ورزش میکردم ، فیلم میدیدم. نقد فیلم میخوندم. کلی بیرون میرفتم با دوستام.عکاسی میکردم. کارای یونی رو انجام میدادم ولی الان هیچچچچچچچچ کاری نمیکنم. ینی در مقایسه با اون موقع یه آدمه خیلی تنبلم. بعد واقعن نمیدونم اون موق چه جوری اینهمه کارو انجام میدادم. کلن من آدمیم که وختی سرم شلوغه ، انرژی خیلی بیشتره. ولی وختی یکی یا دوتا برنامه دارم ، انرژیم واسه همونا هم کمه! حالا تصمیم گرفتم امسال حتمننننن ارشد شرکت کنم. چنتا مدرسه ام در دست بررسی دارم که برم برا تدریس. بعدشم دوس دارم تابستون برم کلاس فرانسه. البته آزاده میگه بریم سفارت، ایتالیایی بخونیم ، ولی من بیشتر دوس دارم فرانسه یاد بگیرم. اگرم هیچکدوم از این کارار رو نکنم ، میرم اون موسسه ی مورد نظر برای اقدام به مهاجرت!

4-اون هفته با ترازوی خونه ، 54 بودم. با ترازوی اتاق بهداشت مدرسه 50. با ترازوی خونه ی خالم 49. همکاره مدرسم بهم گفت چاق شدی. دوست مامانم گفت لاغر شدی.

   + نازنین ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳۱
comment تو بِبار()

دلستر کلاسیک عالیس

بد مزه ترین دلستر عمرمو خوردم، اینکه میگم بدمزه ترینش ، واقعن میگما! چون من یکی از تفریحاتم دلستر خوردنه! ولی این واقعن خیلی بدمزه بود. 

البته یه بار دیگم یه دلستر هلو خریدم که خیلی بد بود. ولی خب اون روز قضیه فرق میکرد، ینی من میتونستم هر چیزه بد مزه و بدرد نخوری رو تحمل کنم ، به غیر از کلاس "ارتباط تصویری 5" . در تایمی که دوستان سر کلاس عمرشونو هدر دادن من نشستم رو پله ی جلوی ساختمون نقاشی و دلستر هلو خوردم و آهنگ گوش دادم و اس ام اس بازی کردم.

کلن این پله ی ساختمون نقاشی نقش خیلی پررنگی در دوران تحصیل من داشت. خیلی وختا اونجا میشستیم با آزیتا و پگاه و راضیه و مهسا ، دری وری میگفتیم میخندیدم. خیلی وختا قبل از امتحانای عمومی روی همون پله میشستیم و نمره هامونو تخمین میزدیم. روی همون پله  میشستیم و هات داگ میخوردیم، و نصف بیشتر سوسیس ساندوچای من همیشه سهم گربه های دانشگاه بود. روی همون پله بود که من و مهسا بعد از کلاس اخلاق ، میشستیم چایی و کلوچه میخوردیم. همونجا بود که میرزا ، استاد تاریخ ، در جواب الهه که خیلی خودشیرین گونه گفت :استاد دلم واسه کلاستون تنگ شده ، گف بزگ میشی یادت میره ، و ما تا یه هفته بهش میخندیدیم! حتا همونجا بود که یه بار من و راضیه نشسته بودیم و داشتیم جکای منشوری! میخوندیم از تو گوشیمون و یهو برگشتیم و دیدیم استاد "م" با دوربین عکاسیش پشتمون وایساده . البته که چیزی به روی خودش نیاورد :))))

   + نازنین ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧
comment تو بِبار()

مربی خوب سرمایه است

1-وختی من قرار باشه آشپزی کنم ، قیمه ی لیمو عمانی داره زعفرونی با یه عالمه سیب زمینی سرخ شده ی طلایی و ته دیگه نونی، عدس پلو با گوشت قلقلی و پیارداغ و کیشمیش و سالاد شیرازیی آبلیمویی ، کباب تابه ای با ته دیگه ماستی و سالاد کلم ، ماکارونی با پنیر و زیتون و ته دیگه سیب زمینی و مرغه سرخ شده با ته دیگه ته چین و سالاد کاهو، از گزینه های روی میزه !

امشب نوبت عدس پلوئه ، ولی خیار نداریم و باید برم بخرم. چون عدس پلو بدون سالاد شیرازی حال نمیده.

 ینی یه ساعتی هست که من قراره برم تا فروشگاه نزدیک خونه و مقداری سبزیجات و البته مقادیری هم جانک فود! ابتیاع کنم. اما هنوز چسبیدم به صندلیم و نرفتم.

2-خانوم مسئول بهم زنگیده بود ، میسد شد! گفتم الان میخاد بگه فردا شورا داریم و تا 3 باید بمونیم ، ولی زنگیدم و گفت فردا کلاس بچه های دبیرستان لغوه، چون میرن اردو! و شورا رو انداختیم صب. کلی خوشال شدم. اصن یهو دنیا و بقیه ی اتفاقاتش برام بی ارزش شد! انقد که این خبره خوبی بود ! :))))

3-باید دیروز یه چیزی در رثای قهرمانی کشی گیرای "عالییییییی" مون میذاشتم ، ولی حوصله نداشتم. امروز می نویسم که دسشون درد نکنه و و اینکه توی این پست ، باید از رسول خادم هم نام میبردم ، اما یادم نبود اون موق. نمی دونم شایدم اون موق رسول خادم مربی نبود! به هر حال ولی دسش درد نکنه.

   + نازنین ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٥
comment تو بِبار()

روی این بلندی غم وایسادم ، شاید بیفتم ...

وختایی بوده توی زندگیم ، که یهویی، خیلی یهویی، یه جرقه ای تو ذهنم ، یه بخشی از عقیده و باورمو آتیش زده. که تو یه لحظه ، توی کمتر از یک ثانیه ، فهمیدم همیشه ، همیشه ی عمرم تا قبل از همین لحظه، وسط جهالت و حماقت زندگی میکردم.

مث وختی که نوشتم " یه روزی ، یه جایی از زندگی، میبینی راههای زیادی جلو پای همه ی آدمای زندگیت هست، که به تو ختم نمیشه. "

میخام بگم ، یه روزی ، یه وختی ، یه جایی ، توی اون لحظه ی طلایی ، میبینی همیشه داشتی اشتبا میکردی که میخاستی "اون جوری" باشی. اون جوری که فک میکردی خوبه. فک میکردی "جوریه" که باید باشی. یه روزی ، یه وختی ، یه جایی ، میبینی انتخابش، انتخابشون، یکیه که هیچ شباهتی به تو نداره. یکیه که اصن نقطه ی مقابله توئه. یکیه که مث تو نیست. میبنی همیشه اشتبا میکردی که فک میکردی "باید بیشتر کتاب خونده باشی، بیشتر فیلم دیده باشی، بیشتر زبان بلد باشی، حتا اونهمه اهمیت دادن به ظاهر و لباس و چاقی لاغر ، همش الکی بوده" میبنی اونی که انتخاب شده، نه لاغره، نه قد بلنده نه فوق لیسانس داره.

یه روزی، یه وختی ، یه جایی از زندگیت میبینی آدما ورای چیزی که میگن، رفتار میکنن . میبینی توی حرفاشون چیزایی میگن که تو فک میکنی براشون مهمه ، ولی انتخابشون چیزی که تو فک میکنی نیست، در بدترین حالت اینکه هیچ وخت، هیچ وخت ، هیچ وخت انتخابشون تو نیستی .

مهم نیس که چقد ، چن روز ، چن ماه ، چن سال با یه آدم زندگی کنی و دوست باشی. هیچ وخت، توی نزدیک ترین و صمیمی ترین لحظه های زندگیت ، فک نکن کسی رو شناختی. هزارتوی شناخت آدما پایانی نداره.

   + نازنین ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٤
comment تو بِبار()

معلم بازی (8)

ادامه مطلب اضافه شد

میخام درباره ی یه عکس زنونه بنویسم. بین عکسای شاخص دنیا ، دو یا سه تا عکس با محوریت زن وجود داره ، من دومیشو انتخاب کردم. مشخصن این عکس یکی از 25 عکس سمبلیک دنیاس. ولی شات های دیگه ای از همین خانوم هم جز برترین و موندگار ترین عکسای دنیا نام برده میشه . یکی از "ستاره" های هالیوود که با گذشت  نیم قرن از مرگش در اوج جوونی ، هنوز فراموش نشده. مرلین مونرو. ستاره ی سالهای 1950 هالیوود. زنی که سمبل "زیبایی و جاذبه ی زنانه " لقب گرفت. کسی که عکسش روی جلد خیلی از مجلات چاپ شد و به قولی "بیشترین چهره ی زنانه ی ثبت شده در دنیای عکاسی" ئه. خیلی از عکاسا براشون افتخار بود که یک "شات" از مرلین ثبت کنن. ولی زندگیش به زیبایی عکسایی که ازش ثبت شده ، نیست.

قبل از اینکه عکس اصلی رو ببینیم، یکم در مورد زندگی مونرو بدونیم :

«نورما جین مورتِنسُن» اسم دختری بود که در تاریخ ۱ ژوئن ۱۹۲۶ در لس آنجلس به دنیا اومد.سومین بچه ی "گلادیس پِرل بِیکِر". توی مدارک تولدش اسم پدرش "مارتین ادوارد مورتنسن" نوشته شده، ولی مادرش خیلی زود نام فامیلی نورما رو به "بیکر" تغییر میده . گلادیس و مارتین ، سال 1924 با هم ازدواج کردن ، ولی قبل از اینکه گلادیس باردار بشه ، جدا میشن! خیلیا معتقدن گلادیس، فامیلی نورما رو به بیکر _نام فامیلی خودش که از شوهر اولش ارث برده بوده  _ تغییر میده تا ننگ حروم زادگی دامن گیر نورما نشه.

گلادیس، مادر نورما ، مشکلات عدیده ی روانی داشته و نمیتونسته از نورما نگه داری کنه ، بنابراین اونو به دو نفر قَیم میسپره. وختی نورما 7 سالش بوده، یه روز گلادیس به دیدنش میره و از اونا میخاد تا اجازه بدن نورما رو باخودش ببره خونه ، ولی به دلیل بیماریش اونا موافقت نمیکنن. گلادیس عصبانی میشه و "آیدا"(؟)  رو میکشونه بیرون از خونه و خودش به سرعت بر میگرده داخل و در رو قفل میکنه. چند دقیقه بعد با یه ساک  بزرگ ارتشی ، از ساختمون خارج میشه . آیدا جلوشو میگیره و در حین درگیری ساک میفته و باز میشه و "نورما" در حالی که به شدت گریه میکرده از ساک بیرون میاد. آیدا بغلش میکنه و میبرش توی خونه.

کمی بعد گلادیس خونه میخره و نورما رو میبره پیش خودش، اما  بعد از چند ماه به دلیل شدت گرفتن بیماریش ، نورما رو به یتیم خونه و مادرشو برای همیشه به بیمارستان روانی میبرن.

بعد از این اتفاق ، صمیمی ترین دوست مادرش ،گریس مکی ، سرپرستی شو قبول میکنه.گریس همیشه به نورما میگفته که یه روز هنرپیشه ی معروفی میشه ، براش لوازم آرایش میخریده و اجازه میداده موهاشو توی آرایشگا درست کنه. با هم سینما میرفتن و از همون موقع علاقه ی نورما به سینما و ستاره ی صحنه شدن ، شکل میگیره. وختی نورما 9 سالش بوده ، گریس با شخصی به نام اِروین سیلیمن ، که بعدها با نام دکتر روبرت گدارد، فیزیکدان معروف به شهرت میرسه ، ازدواج میکنه . نورما رو موقتن به یتیم خونه ی دیگه ای میفرستن. توی مدتی که اونجا بوده ، خانواده های زیادی برای قبول سرپرستیش تقاضا میدن ولی چون گریس به این کار راضی نمیشده _برگه های موافقت رو امضا نمیکرده_ هیچ کدوم به نتیجه نمیرسن. وختی 11 سالش بوده دوباره برمیگرده پیش گریس و دکتر ، و در این مدت دکتر گدارد سعی میکنه تا با نورما رابطه برقرار کنه و بهش تجاوز میکنه.

بعد از این اتفاق ، گریس، نورما رو میفرسته پیش یکی از عمه هاش ، و اونجا هم نورما توسط یکی از پسرای عمه الویا مورد سواستفاده جنــسی قرار میگیره ، در دوازده سالگی ، نورما بعد از تجربه ی چندین بار تجاوز خانگی ، پیش یکی دیگه از عمه های گریس ، به اسم "آنا" ، فرستاده میشه و اینطور که خودش گفته ، اونجا تنها جایی بوده که برای اولین بار توی ثبات و آرامش زندگی کرده، در 16 سالگی باز برمیگرده پیش گریس و دکتر. بعد از پایان دبیرستان به پسر همسایه شون"جیم" علاقه مند میشه ، همون موقع دکتر گدارد یک پیشنهاد کاری خیلی خوب دریافت میکنه و تصمیم میگیرن به ویرجینا مهاجرت کنن ، ولی به دلایلی! نمیخاستن نورما رو همراهشون ببرن! یکی از همسایه ها پیشنهاد سرپرستی نورما رو مطرح میکنه ، ولی گریس قبول نمیکنه و کمی بعد با مادر "جیم" صحبت میکنه و پیشنهاد میده که با هم ازدواج کنن تا نورما مجبور نشه باز به یتیم خونه برگرده. جیم اول با اکراه و بی میلی سرباز میزنه ، ولی در آخر دلش به رحم میاد و با نورما ازدواج میکنه. مراسم ازدواجشون هم توسط عمه آنا برگزار میشه .

وختی جنگ جهانی دوم شرو میشه ، نورما 17 ساله بوده و جیم برای رفتن به جنگ داوطلب میشه. چند ماه اول، جیم به یه مقر دریایی در کالیفرنیا فرستاده میشه و نورما همراهش میره ، قبل از اینکه جیم به همراه ارتش به اقیانوس آرام فرستاده بشه ، نورما تصمیم میگیره باردار بشه چون شاید جیم زنده از جنگ برنگرده! ولی جیم به دلیل سن پایین نورما موافقت نمیکنه و نورما برمیگرده پیش والدین جیم.

در زمانی که جیم توی ارتش خدمت میکرده ، نورما تو یه شرکت سازنده ی هواپیماهای جنگی مشغول به کار میشه. توی همون مدت ، یه عکاس از طرف موسسه ی عکس و فیلم ارتش ، به دستور یکی از فرمانده هاش ، رونالد ریگان_که بعدها رئیس جمهور آمریکا شد_ به این کارخونه فرستاده میشه تا از تلاش زنان جوانی که به ارتش کمک میکنن ، برای مجله ی "یانک" عکاسی کنه. آقای عکاس ، تعداد زیادی عکس از نورما تهیه میکنه- که البته هیچ کدومش روی جلد مجله ی مذکور چاپ نمیشه- ، و بهش پیشنهاد میکنه که بره و برای آژانس تبلیغاتی "بلو بوک" کار کنه. نورما این پیشنهاد رو قبول میکنه و میره. مسئولان آژانس بهش میگن به مدل هایی با موی روشن نیاز دارن و نورما موهای خرمایی رنگشو به طلایی تغییر رنگ میده.

نورما ، یکی از موفق ترین و مشهور ترین مدلهای تبلیغاتی "بلو بوک" میشه .عکساش روی جلد تعداد زیادی از مجلات چاپ میشه ، و توجه صاحب کمپانی "فاکس" رو جلب میکنه. بن لاین، از نورما برای تست بازیگری دعوت میکنه و به شدت تحت تاثیر قرار میگیره و اعلام میکنه که " جین هارول ، داره دوباره تکرار میشه ! "

جین هارول

نورما یک قرار داد شیش ماهه با این کمپانی امضا میکنه و البته قبلش ، از جیم جدا میشه و به عمر زندگی چهار ساله اش پایان میده. جیم بعدها در یک مصاحبه گفته دلیل این جدایی قراردادی بوده که نورما با کمپانی بسته . چرا که اونا یه "ستاره" ی باردار نمیخان !

بن، از اسم نورما خوشش نمیاد و به جاش اسم مستعار "کارول لیند" رو بهش پیشنهاد میده ،ولی بازم مورد پسندش نبوده و در یک مهمانی آخر هفته که نورما مهمون بن و همسرش بوده ، سه تایی به دنبال اسم مستعار میگردن. نورما پیشنها میده که میدل نیم _اسم وسط_ مادرش ینی "مونرو" رو به اسم خودش اضافه کنه ، مثلن نورما جین مورنو ، یا نورما مونرو ، ولی بن "جین مونرو " رو پیشنهاد میده . کمی بعد دوباره نظرش عوض میشه ، به دلیل اینکه جین یک اسم عادیه! و اسم "مرلین" رو پیشنهاد میده. نورما اول قبول نمی کنه و میگه از این اسم خوشش نمیاد، ولی کم کم با دلایلی مثل اینکه ترکیب این دو اسم _"مرلین مونرو" _خوش آهنگ و جذابه ، و اینکه دوتا "م" پشت سر هم میتونه نشونه ی خوش شانسی باشه ، قبول میکنه. در سال 1946 مرلین مونرو ، به سینما معرفی میشه .

زندگی حرفه ای مرلین مونرو ، بسیار موفق تر از زندگی خصوصی اش بوده. مرلین به دلیل اتفاقاتی که در کودکی براش افتاده بوده، در زندگی "جن.سی" و زناشویی مشکلات زیادی داشته. تا حدی همجنس گرا بوده. همچنین دارای اختلال دو قطبی و افسردگی بوده.

مرلین و جو

همسر دومش "جو دی ماجیو" یک ستاره ی بیسبال بود. مردی احساساتی ولی عصبی . که نمی تونسته زندگی هنری و مناسبات شغلی مرلین رو تحمل کنه و مدت کوتاهی بعد از ازدواج، حدودن 9 ماه ، از هم جدا میشن. مرلین در مصاحبه ای گفته دلیل جدایی مون این بود که "جو" به من حسودی میکرد. چون من از اون معروف تر بودم.

 

مرلین و آرتور

همسر سوم مرلین ،آرتور میلر، نمایش نامه نویس معروف بوده ، یکسال بعد از اینکه از جو جدا میشه ، سر صحنه ی یکی از فیلمها با هم آشنا میشن و ازدواج میکنن . مرلین چون هیچ وخت به معنای واقعی خانواده نداشته ، تصمیم میگیره تا "یهودی" بشه و خودشو به خانواده ی همسرش نزدیک کنه. و بعد از اینکار کشور "مصر" تمام فیلمایی که مرلین توش بازی کرده رو تحریم میکنه. زندگی مرلین و آرتور 5 سال دووم میاره.

بیلی وایلدر ، یکی از کارگردانای هالیوود درباره ی ازدواج و جدایی مرلین میگه:

ازدواجاش شکست میخورد چون ، "جو دی ماجو" فهمید اون "مرلین مونرو" ئه و آرتور میلر فهمید اون "مرلین مونرو" نیست .

شایعاتی هست که میگه مونرو و جان اف کندی ، رئیس جمهور سابق آمریکا ، با هم رابطه داشتن و قصد داشتن ازدواج کنن ولی وختی این اتفاق نمیفته مرلین با رابرت کندی ، برادر رئیس جمهور وارد رابطه میشه. حتا روز مرگش هم همسایه ها رابرت رو دیدن که وارد خونه ی مرلین شده.

ساعت چاهار صب پنجم آگوست 1962 ، جسد مرلین در آپارتمان  شخصیش، توسط روانشناسش پیدا میشه . دلیل مرگش مسمویت بر اثر استفاده ی بیش از حد داروی خاب آور اعلام میشه. به نوعی خودکشی. اما بعضیا معتقدن آقای کندیِ رئیس جمهور و برادرش برای جلوگیری از رسوایی خودشون مرلین رو کشتن، حتا مدارکی هست که نشون میده جان کندی آخرین نفری بوده که مرلین باهاش تماس گرفته. بعضیا هم معتقدن سیا و مافیا توی این ماجرا دست داشتن.

در روز 8 آگوست ، در گورستان وِست وود شهر لس آنجلس ، تابوت نقره ایه حاویه جسد مرلین که توسط آلان سایدر_طبق قراری که چند سال پیش با هم گذاشته بودن ، که اگر مرلین زودتر مرد وظیفه ی آلان هست که آرایشش بکنه _، آرایش شده و لباس سبز رنگی پوشیده بود با یک دسته گل رز صورتی در دست ، در حضور 31 نفر از دوستان و همکارانش به خاک سپرده شد. تا 20 سال بعد از اون روز ، همیشه رز های قرمزی توسط جو دی ماجیو ، همسر دومش، روی سنگ قبر مرلین قرار میگرفت.

مارلون براندو در مراسم خاکسپاری مرلین گفت:

به نظر خودش و من ، کار مرلین تازه شروع شده بود ... اون آینده ی خیلی درخشانی داشت. آمیزه ای از اشتیاق ، درخشندگی و آرزو بود، که از بقیه جداش میکرد و همه دلشون میخاست به نوعی در این اشتیاق باهاش شریک باشن ، در این سادگی کودکانه که در آن واحد هم محجوب بود و هم پر جنب جوش ...

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٢
comment تو بِبار()

نظرت؟

بیاید با هم یک صب تا شب زندگی در جامعه ای مسلمان، فرهیخته و ایرانی ! رو مرور کنیم :

5.30  صب: زنگ آیفون و همسایه ی زبون نفهم طبقه ی اول که باز میپرسه : پرایدی که وسط پارکینگ، پارکه مال شماس؟ و برای صدمین بار جواب میشنوه که نه! مال ما نیس!

6 صب: آقای همسایه ی واحد روبرویی منزل رو به مقصد محل کار ترک کرده و در رو با شدت هرچه تمام تر میکوبه.

6.15 صب : دختر خانواده ی همسایه روبرویی منزل رو به مقصد هر کجا! ترک کرده و توی راه پله بلند بلند با تلفن همراش صحبت میکنه.

9 صب: آقای مغازه دار یک عدد "رامتین" مغز بادوم زمینی دار رو به جای 500 تومن بقیه ی پول تویه کیسه میندازه و میگه به سلامت!

9.15 صب : خانوم مسافر اتوبوس پیاده میشه و کارت میزنه . کارتش جیغ میکشه، اما بی توجه به مسیرش ادامه میده و به بوق زدن های مکرر راننده هم اهمیتی نمیده. کرایه ی مسیر 600 تومنه ، با کارت.

11 صب: آقای مغازه ی کپی و پرینت یک عدد دی وی دی رو 2000 تومن حساب میکنه و یک کپی یک رو، 200تومن، 2 تومن به من بر میگردونه و میگه خورد ندارم، باشه به حسابتون!!!

11.30 صب: خانم فروشنده ی لوازم آرایشی در جواب اینکه محصولی که داده دستم تاریخ انقضاش یک ماهه دیگه تموم میشه ولی حجمش اندازه ای نیست که تویه یک ماه مصرف شه، پس من نمیخامش مرسی ، میگه تاریخ انقضای اینا الکیه! ببر! فرقی نداره ! تا وختی بو نگیره میشه استفاده کرد. و جواب میشنوه نه مرسی. و میگه آخه در جعبه شو بازکردی!!! نمی شه نبری! سمت هلوگرام دار جعبه رو نشونش میدم و میگم پلمپه . در ضمن خودتون باز کردین. من که نگفتم!

12،30-1 ظهر: همسایه طبقه ی دوم مثل هر روز هفته دختر یا پسرش مهمونشن و نوه اش به مدت نیم ساعت توی راپله مشغول جیغ جیغ و بلند بلند شعر خوند و لجبازیه.

2 بعد از ظهر : صدای دعوای چنتا مرد از توی کوچه میاد.

3 بعد از ظهر : تلفن زنگ میزنه و خانوم بازاریاب بدون مکث در مورد محصولشون و که سی دی و کتاب حاوی اطلاعات مربوط به بیماری های کودکانه، توضیح میده و بعد میگه بفرستم؟ میگم نع!

4 بعد از ظهر : همسایه ی پراید دار ! از سر کار تشیف آورده و پرایدشو همون جای همیشگی پارک کرده!

4،02 بعد از ظهر : همسایه ی پراید دار از همسایه ی ساختمون روبرویی میپرسه این ماشینه چرا چار چرخش پنچره؟ و آقای 50 و اندی ساله ی محترم جواب میده " زر زر کرد! گفت دس به ماشین من بزنی دستو میشکنم! منم گفتم سرتو میشکنم! بعدشم چار چرخشو پنچر کردم. حالا بیاد هر گ.ه.ی میخاد بخوره!"

4،15 بعد از ظهر : راننده ی تاکسی هنوز برچسب نرخ جدید رو نزده اما هرکی سوار میشه بهش میگه کرایه 950 تومنه ، ولی هیچ 50 تومنیی به کسی نمیده. در حالی که کنار دستش پر از سکه اس!!!

5.15 بعد از ظهر : یک خانم میانسال سوار مترو میشه ، روی صندلی میشینه و کیسه های خریدشو میذاره کنارش. توی ایسگاه بعدی یه دختر جوون سوار میشه و هی به کیسه ها نگا میکنه تا سرانجام خانوم کیسه ها رو برمیداره و دختره میشینه. چند ایسگاه بعد یه مادر جوون بچه به بغل سوار میشه ، پا میشم که بشینه ، خانوم پیر با عجله جاشو باز میکنه و کیسه هاشو میذاره کنارش، دختره به من نگا میکنه ، منم بهش اشاره میکنم که بشین. میاد بشینه و خانوم پیر به روی خودش نمیاره و خیلی محکم سرجاش میشینه طوری که بقیه جم تر میشینن تا اونور جا باز شه!!!

5.30 بعد از ظهر: یه خانوم میاد پیاده شه ، دوتا دختر هدفون به گوش جلوی در وایسادن و انگار متوجه نیستن باید برن کنار و خانومه میاد رد شه، تا اینا به خودشون بیان در بسته میشه! همین جوری خونسرد میگن میخاستی زودتر پاشی! و دوباره سرشون میره تو گوشیاشون.

6.10 بعد از ظهر:دوتا دختر جوون میان سوار اتوبوس میشن، با وجودی که قسمت خانوما کلی صندلی خالی داره ، صاف میرن تو قسمت مردونه میشینن. پیرمردا باید وایسن.

6.45 بعد از ظهر : به آقاهه میگم این سایزش بزرگه ، 29 بدین ، یه چیزی میده که به نظرم یه کم بهتره. وختی میام بیرون می بینم اون قبلی که رو کانتر بازه هنوز ، هم روش نوشته 29! میگم مگه اون 30 نبود؟ میگه چرا! میگم پس چرا روش نوشته 29؟ میگه نه این 29 ئه! میگم ولی رو دوتاشون نوشته 29! میگه برشش فرق داره!!!

7 بعد از ظهر: میگم اینو عوض کنین. اینجاش "زده" داره. میگه خانم مته به خشخاش میذاریا! "هر" شلواری رو "اینجوری" نگا کنی داره !!!!

7.10 بعد از ظهر: میگم این خوبه ولی اینجاش مشکل داره، یدونه دیگه بدین! یکی دیگه میاره ، میگم این دکمه هاش فرق داره! اون نیست! میگه یکیه! دکمه هاش متفاوته! میگم تو یه سری ، مگه دکمه ها رو هی متفاوت میزنن؟؟ اون قبلی رو بنداز روش! میندازه و کاملن دوتا جنس متفاوتن!

8.50 شب: توی صف تاکسی وایسادیم، یه پراید میاد و چند نفر از وسط صف میپرن جلو و سوار میشن، دوتا از آقایون اول صف معترض میشن که آقا نوبتیه ها!! ولی کسی اهمیت نمیده.

9،10شب: از تاکسی خبری نیس، ماشین بعدی میاد، جلوی من دوتا پسره وایسادن که ملوم نیست با همن یا نه ، تا من بفهمم میخان سوار شن یا نه ، یه پسره دیگه میدوئه میاد سوار میشه ! تازه با نیش بازم به من نگا میکنه!

9.20شب:پراید بعدی میاد، دوتا سربازه سوار میشن، من و آقای پشت سری میریم سمت ماشین ، یهو آقاهه خیز بر میداره و صندلی جلو رو تصاحب میکنه! راننده ی تاکسی با تعجب بهش نگا میکنه. پسرا جم میشینن . سوار میشم.

9،50 شب: ایسگاه اصلی اونور اتوبانه ، همه ام میدونن، ولی آقای راننده میفرمایند که :دور نمیزنم! زیر پل آخرشه!

10 شب: توی گل فروشی شلوغه. رز هلندی شاخه ای ده هزار تومن! یدونه ور میدارم ، آقای گلفروش میفرمایند تک شاخه تزئین نداره!!!!  هر دسته ی معمولی لی لیوم حداقل 10 تا شاخه توش هست، ولی الان هرکدوم 6 تا بیشتر ندارن و ملومه که نصف شدن ، ولی دسته ای 15 تومن قیمت گذاری شدن و فقط زرورق پیچ میشن! آقای گل فروش میفرمایند سبد ببر ! سبدا از 80 تومن شرو میشن!

10،15 شب: آقای شیرینی فروش هی میگه عجله نکنین الان باز میارن از این میوه ایا ، و دوتا آقای جا افتاده انگار نه انگار،هی همو هل میدن تا زودتر جعبه ی یک کیلو و نیمیه روی ترازو رو وردارن!

10،20 شب: راننده ی تاکسی هزار تومنی رو میگیره و انگار نه انگار...

از ما "ایرانی های مسلمان" جالب تر کجای دنیا پیدا میشه؟ اینکه من میگم ما از کل عالم خودخاه تر، و دیکتاتور تر و بیشعور تر و حق پایمال کننده تر هستیم ، یک واقعیت انکار نشدنیه!

ما ایرانی ها ، آدمهایی هستیم که برای همسایه های خودمون شمشیر از رو میبندیم، که بیشتر از دارایی مون خرید میکنیم و پول قسط و قرض و واممونو از جیب بقیه میخایم در بیاریم ، ما آدمایی هستیم که به راحتی کم فروشی میکنیم ، برای یه قرون دوزار خودمون و مردم رو مدیون میکنیم ، بین زرنگی و حق یکی دیگه رو له کردن ، فرق نمیذاریم. ماهیت "صف" هنوز برامون درک نشدنیه!

ما ایرانیا تنها قومی هستیم که همیشه وخته جشن و سرور و مناسبت های خاص سال، به جای ارزون کردن اجناس و با کیفیت کردنشون، گرون ترین و بنجل ترین چیزایی رو که داریم به مشتری میندازیم و سر تا سر مغازه مونو برچسب "پس از خرید تعویض و یا پس گرفته نمی شود" میزنیم.

ما ایرانیا به راحتی قیمتا رو رند میکنیم و اون قدی که خودمون صلاح میدونیم با مشتری حساب کتاب میکنیم وتوی همه ی مغازه هامون "دوربین مدار بسته " داریم.

ما هنوز ساده ترین حقوق شهروندی رو بلد نیستیم و رعایت نمیکنیم.

اینکه : "در ساعات خاصی از شبانه روز ، میطلبه که آدم بر حسب شعور انسانی رفت و آمدشو بی سر و صدا انجام بده ، مراعات همسایه شو بکنه ، تماس بی موق نگیره ، فرهنگ آپارتمان نشینی و دلایل اختصاص پارکینگ به هر واحد ، توضیح اینکه گرونی بنزین و استهلاک قطعات ماشین ، تعویض تاکسی های فرسوده توسط شهرداری و بازپرداخت وام های مربوطه اش، ربطی به مسافر های تاکسیرانی نداره ، تفهیم اینکه در مترو و اتوبوس صندلی ها مال بابای شما نیستن و برای اجسام بیجان هم طراحی نشدن!همچنین فارغ از هر توضیح شرعی و دینی، شعور انسانی حکم میفرماید که قوی تر جای خود را به ضعیف تر و جوان تر جای خود را به مسن تر ، حداقل تعارف کنه! اینکه وختی یک نفر به قصد خرید وارد مغازه ای شده میتواند 50 مدل جنس رو ببینه و بپوشه و نخره! هیچ دلیلی هم نداره که شما عصبانی بشی و یا قیافه بگیری .بزرگترین و موفق ترین برند های دنیا، تا 1 ماه بعد از فروش ، حتا پس از شست و شو ، اجناس فروخته شده رو پس میگیرن، اگر مشتری ادعای بی کیفیت بودنش رو مطرح کنه. در شرع مقدسی که ما ریش و عاشورا و حجاب اش را سر نیزه زده ایم هم ، تاکید شده تا سه روز پس از معامله حق فسخ  وجود داره. ینی تا سه روز وظیفه ی فروشنده اس که جنس فروخته شده رو پس بگیره.حتا سوره ای داریم در قرآن که با وای بر کم فروشان شرو شده. صف بستن از ساده ترین مهارت های انسانی و از راحت ترین متد های برقراری نظم در سراسر دنیاست، برای هر هدفی، برای هر منظوری ، در هر سن و ساعت و فصلی ! در اکثر کشورهای غربی و اروپایی ، که ما شلوارهای پاره و موهای بلوند و دماغهای قلمی شان را خوب الگو برداری میکنیم ، در مناسبت های خاص ، مثل اعیاد ، اجناس فروشگاهای "برند" با تخفیف قابل توجهی به فروش میروند تا کم درآمدترین اقشار جامعه هم بتوانند از محصولات با کیفیت استفاده کنند . تا بچه های کوچیک خانواده های فقیر هم لباس های زیبا و اسباب بازی های هیجان انگیز داشته باشن. بسته بندی شیک و تر و تمیز از جمله خدمات مخصوص این زمان است. لزومن وختی جمعیت در یک نقطه ای زیاد است ، قحطی در راه نیست! هل دادن دور از شان انسان است، از دست هم قاپیدن هم _فکر میکنم_ از عادات مختص انسان هاست و در هیچگونه ی جانوریی دیده نشده ، _شاید در همان تیره ی مسخ شده ی خودمان ، در جنگلهای آمازون فقط !_ "  باید توی مدرسه و دانشگاه تدریس بشه ، ینی مستمر و مداوم تکرار بشه شاید بلخره ما بهش عادت کردیم!

آیا ما خودمون به خودمون رحم میکنیم؟ بعد چرا توقع داریم عالم با ما سازش کنه و ما قدرت اول دنیا باشیم؟ آیا خدا به ملتی که به خودشون رحم ندارن ، رحم میکنه؟

   + نازنین ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۱
comment تو بِبار()

!guess what

خسته ام.بی حوصله ام. خابم میاد. دهنم زخمه. دلم همه ی دوغای دنیا و همه ی آلوچه جنگلیا و همه ی سیب زمینی سرخ کرده ها و همه ی پنیر های مذاب بشو رو یکجا میخاد.

و حوصله ندارم بشینم اون چیزی که یه هفتس قراره طراحی کنمو، انجام بدم. و دلم میخاد تا ابد تو تخت بخابم و امیر علی بخونم و کلاه قرمزی دانلود کنم و قاه قاه بخندم و هوا همین جوری آفتابی باشه .

باز ویرم گرفته که برم مژه بکارم یا موهامو با شماره ی 2 از ته بزنم یا برای همیشه گیاه خار شم !

یه بار گفتم استایلم مث اینه خب؟ دوس دارم مث(آقایون میتونن کیلیک نکنن!) این شم.

اینو دانلود کنین بخندین. عاشق پسر عمه زام با اون "ننه" گفتنش!

   + نازنین ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۸
comment تو بِبار()

حوصله ندارم بقیشو بنویسم

ترم شیش بودیم. شایدم پنج. یه ترمی که کارامون زیاد بود. یه ژوژمان میان ترم داشتیم که بعدش بچه ها به جون هم و استاد افتاده بودن که نمره کم داده و فلانی چرا چند شد ومن چرا چند نشدم! میخام بگم از لحظه ای که استاد کارا رو تحویل داد تا لحظه ای که داشتیم از در شرقی میرفتیم بیرون این بحث ادامه داشت. بعد من گفته بودم بیخیال بچه ها. ارزش نداره اصن انقد. این بحث هیجده نوزده فقط تا دمه دره همینجا مطرحه به خدا! بیرون از اینجا انقد چیزای دیگه هس که کسی به "نمره" ات تو فلان واحد ترم پنج که بودی چن شد، اهمیت نمی ده واقعن!

تنها کسی که تو جمعمون مث من فک میکرد، راضیه بود. ولی برای بقیه مهم بود. اینکه توی حیاط دانشگاه ، توی پوشه ای که دستشونه ، کاری وجود داشته باشه که پشتش نوشته باشه 19. حتا 20. (آره تو دانشگاه ما بودن دخترایی که دنبال 20 گرفتن بودن. و البته برای 20 گرفتن از هیچ تلاشی فروگذار نمی کردن) اینکه بیرون از دانشگاه به بقیه بگن من امروز تو ژوژمان 20 شدم!

حتا یادمه یه بار یه امتحان تاریخ داشتیم که من رسمن گند زدم توش. کلن که من تاریخم افتضاحه ، ولی دیگه اون امتحانه رو ترکوندم! مثلن 8 تا عکس بود من 4 تاشو غلط نوشتم! دونه ای یه نمره ام داش! بعد از امتحان بچه ها نشسته بودن تو جزوه میگشتن ببینن عکسا کجا بوده من به خودم گفتم چه خوب چه بد ! تموم شد ! برو خوش باش که بالاخره این ترم س.گ.ی تموم شد ! حالا مثلا مگه من می خوام برم مورخ بشم که برام مهم باشه چرا نتونستم تشخیص بدم اون عکس داغونه سیاه سفید سه در چاهار مجموعه ی چاهار باغ بوده نه مسجد مدرسه ی آقا بزرگ !

میخام بگم ، تو زندگی حواسمون باشه ، کجا واسه چی داریم خودمونو میکشیم! خیلی چیزا خیلی وختا ، بین عموم مردم جهان، چیزه بی ارزشیه! کم اهمیته! از رده خارجه اصن! ولی ما فک میکنیم چیزه خیلی مهمیه. واقعن اینجوری نیس. انقد انرژی مونو واسه الکی جات هدر ندیم

   + نازنین ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٧
comment تو بِبار()

صرفن جهت اطلاع

1-اینکه هر بار میخام یه عکسی انتخاب کنم واسه نوشتن دربارش، ناخودآگاه میرم سراغ عکسای جنگی. البته که یه سری از مهم ترین عکسای تاریخ، همین عکسای جنگی هستن، ولی این که من تقریبن همیشه میرم سراغ عکسای جنگی، برای خودمم عجیب شده. گاهی این سرچ کردنا و هی از این سایت به اون سایت رفتن و خوندن و دیدنا انقد طولانی میشه که چشمام میسوزه و کلن بیخیال نوشتن میشم. ولی دفعه ی بعدی ، بازم همین آشه و همین کاسه ! نمیخام بگم دغدغه ی جنگ و یا استرس جنگ دارم. ولی دیدن عکسای مربوط به جنگ رو دوس دارم. مخصوصن عکسایی که یه لحظه ی خیلی خاص خیلی حساس خیلی سخت رو ثبت کرده، همیشه برام جالب بوده. که این عکاسه چه شانسی داشته که اون لحظه رو دیده و تونسته ثبت بکنش. بابام چنتا آلبوم داره مال عکسای جبهه و ایناس، من چنباری یواشکی رفتم سراغشون و دیدمشون. یه سریش مربوط به زمان دفن جنازه هاس. تنها عکسی که یادمه وختی دیدمش ترسیدم، مور مورم شد، عکسه یه رزمنده ای بود که توی سنگر به حالت چمباتمه نشسته و سر نداره. بعدنا هی رفتم رو مخ بابام که این عکسو خودت گرفتی؟و گفت نه! یکی از بچه ها گرفته .

فک میکنم عکاس جنگی بودن، هیجان انگیز ترین شاخه ی عکاسیه! منظورم هیجان همراه با شعف و ذوق نیستا، ولی هیجان انگیزه. اینکه اینکه اون اتفاقا جلوی چشمت بیفته و تو بین فرار و عکس گرفتن یا کمک و عکس گرفتن، عکس گرفتنو انتخاب کنی. به نظرم خیلی چالش برانگیز میتونه باشه.

حتا فیلمایی که از زمان جنگ وجود داره، خیلی برای من جالبن همیشه. یکیش که خیلی یادم مونده، و البته هیچ وخت موفق نشدم دوباره ببینمش، یه فیلمی بود شاید مثلن 10 دقه بود همش، ولی فوق العاده بود. ینی یه چیزی بودا! نمی دونم واقعن فیلم برداره چه جوری تونسته بود وایسه اونجا فقط و اینا رو ضبط کنه! یه منظقه ی جنگی بود، یه شرایطی مث اینکه مثلن نیروهای عراقی تهه یه کوچه ای باشن و ایرانیا وسط کوچه. پهنای کوچه هم به اندازه ی یه خیابون دولاینه بود شاید. بعد یه چیزی حدود هشت تا ده تا رزمنده، با فرمانده شون، سمت چپ کوچه، تویه خرابه های یه خونه بودن و باید از عرض کوچه رد میشدن و میرفتن تو خونه ی روبرویی. دقیقن مث اون وختایی که تو بعضی از فیلما نشون میده، مثلن یه قوطی کنسرو میندازن وسط کوچه و سوراخ سوراخ میشه قوطیه ، همونجوری بود. یعد این فرماندهه دونه دونه نیروهاشو بلند میکرد و همه بلند بلند ذکر میگفتن و یهو به پسره میگفت بدو بدو الان برو! ینی در سه ثانیه ای که این عرض کوچه رو رد کنه کل فضا پر از غبار میشد از شدت رگباری که به سمت اینا میگرفتن. بعد که میرسید اونور همه بلند بلند صلوات میفرستادن و نوبت نفر بعدی بود. تو همه این مدتم صدای فرماندهه از همه واضح تر ضبط شده بود که هی ماشالا ماشالا میگفت و یا حسین و یا فاطمه و اینا. کل این اتفاقی که میگم واقعن شاید 10 دقه طول کشید، ولی انقد استرس داشت انقد استرس داشت که من بیس سال بعد وختی رو مبل خونمون نشسته بودم و نگا میکردم واقعن اعصابم متشنج شده بود. و همش فک میکردم اون فیلم برداره آخرش چیکار کرده؟ وختی همه رفتن اینم رفته؟ چی شده؟

ولی حالا تصمیم گرفتم برای مدتی ، درباره ی عکسای جنگی ننویسم. شاید همه دوس نداشته باشن خب!

2- میدونین یه سری آدما، چیزای عجیبی توی گوگل سرچ میکنن! البته من خودمم از اونام! ینی بعضی وختا فک میکنم گوگل دوس داره در جوابم بگه "عزیزم این بدرده دنیات میخوره یا آخرتت؟ دقیقن انگیزت چیه از اینی که میپرسی؟" ولی اینکه بعضیا با سرچ بعضی عبارات به وبلاگ من میرسن خیلی فانه!

هنوز حداقل روزی یک نفر با سرچ عبارات مربوط به "عر.وسی،ر.قص دا.ماد، شا.باش ، آ.هنگ ر.قص دو.نفره و ..." میرسه به این پست. که من خیلی متاسفم واقعن براشون. چون برخلاف چیزی که فک میکنن این پست یه پسته انتقادیه!

و هنوز بیشترین کلمه ای که با سرچش میان اینجا با عرض معذرت"من هم.جنـس با.زم" هست. چون من در انتهای یکی از پست هام نوشتم آهان این خانوم م چون فردا با ما کلاس داره صب، دنبال یکی میگرده که اون ساعت بمونه تو لابراتوآر ، اونوخ هی به من می گه کسیو نمی شناسی ؟ دختر خوب سراغ نداری؟ می خواستم امروز بش بگم خدایی فک می کنی من هـمـجنس بـازم هی میای سراغ دختر خوب از من می گیری ؟! من چم دونم خوب!!!

این پستم ، توی چنتا وبلاگ و سایت باز نشر داده شده و بعضیا با اون لینکا میان.

و بعضیام با اینا !

دوست عزیزمون سرچ کردن:استا.د من بـه خا.طر در.س تـو بیشعو.ر تا ا.لان بید.ار بو.دم، وگوگل فرستادش اینجا!

ایشونم سرچ کردند:چـرا بچه دو. سا.ل و نیمـم حر.ف میز.ند منظو.ر ر.ا میر.سا.ند ولی بهم ر.یخته کلمات ر.ا میگوید و من که ماد.رش هستم فقط میفهمم دلیلش چیست؟

واقعن چرا گوگل گفته بیاد اینجا؟!

این دوستمون هم دنبال "تیکه ها.ی خفن ، از ا.وناش! تو اینستا.گرام بودن، من نمی دونم چرا سر از وبلاگ من در آوردن ؟ والا ما از اوناش نیستیم !

   + نازنین ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦
comment تو بِبار()

چی شد که اینجوری شد؟

میخاستم یه چیزای دیگه ای بنویسم، ولی یه پستی تویکی از وبلاگا خوندم که به نظرم جالب بود، دوس دارم منم دربارش بنویسم. اینکه چه اتفاقایی در گذشته برات افتاده که مسیر زندگی تو عوض کرده، که اگر اون موق انتخابشون نمی کردی، الان یه وضیت دیگه داشتی ...

اولیش ، خب فک میکنم دقیقن سال اول دبیرستان برام اتفاق افتاد، وختی بعد از سه سال دوستی با زهرا، مدرسه هامون از هم جدا شد و من قبول کردم که به مدرسه ی دیگه ای برم و دوتا پیامد داشت برام : کمرنگ شدن محکم ترین رابطه ی دوستانم تو اون سالها و بیشتر شدن تلاشم در درس خوندن و اصطلاحن "خرخون" بازی. :))) شاید اگه اونسال اینجوری نمی شد و زهرا باهام بود، من هیچ وخت پیدا کردن راههای تازه و آدمهای تازه و تنهایی تلاش کردنو یاد نمی گرفتم.

دومیش هم انتخاب رشته ی دبیرستانم بود. که برخلاف نظر همه که میگفتن برم هنرستان، ریاضی رو انتخاب کردم. شاید اگه از اول میرفتم هنرستان،  نگاهم به خیلی چیزا متفاوت تر بود.

سومیش انتخاب کردن بین کلاس زبان و کلاس اسکیت بود. شاید اگر اونسال تابستون به جای زبان خوندن ، میرفتم اسکیت رو ادامه میدادم ، الان یه اسکیت باز خیلیییی حرفه ای میشدم. شاید به جای درس، میرفتم دنبال ورزش. ولی نرفتم. اسکیتای مشکی مو واسه همیشه توی انباری گذاشتم و رفتم سر کلاس زبان نشستم.اینکه کلاسی که توش ثبت نام کردم به حد نصاب نرسید و منو فرستادن تو یه کلاس دیگه ، ینی گفتن میتونم پولمو پس بگیرم یا برم توی کلاس روزای فرد. و من گفتم میرم، عب نداره! تجربه ی زبان خوندن با سخت گیر ترین معلم آموزشگاه، که از جلسه ی اول تند تند و فقط انگلیسی باهامون حرف میزد سخت، عجیب ولی دوس داشتنی بود. انقددررررر کلمه های جدید و متن های مختلف بهمون میداد که خیلیا وسط ترم انصراف دادن و نیومدن، ولی من سه سال تموم سر کلاساش نشستم و هنوز که هنوزه فکر میکنم یکی از بهترین انتخابای زندگیم زبان خوندن با همچون معلمی بود. معلمی که با سخاوت یاد میداد و با جدیت پیگر یاد گرفتنمون بود. شاید اگر من اون روز میگفتم نمیام! و پولمو پس میگرفتم هنوز که هنوزه از زبان متنفر میموندم و فرق هی و شی رو تشخیص نمی دادم.

چهارمیش ثبت نام برای کلاسای نویسندگی رادیو جو.ان بود.تو با.شگا.ه خبر.نگا.ران. آشنایی با آدمایی که خیلی چیزا یادم دادن ولی من جزو تجربه های خوبم نمی دونمش. شاید چون به قول مامانم باعث شد زودتر از موعد "جوون بشم ، و خیلی زودتر از موعد هم پیر! و خب این تنها اتفاقی نبود که افتاد. میتونم بگم این انتخاب یک نقطه ی عطف بود. ولی بعدش من با سرعت زیادی نزول کردم و تصمیات مهم بعدیمو به خاطر جبران خسارتی که از این اتفاق دیدم، گرفتم. شاید اگه هیچ وخت اون فرم رو پر نمیکردم، یه زندگی خیلی خیلی متفاوت تری داشتم.

پنجمیش، تجربه ی از دست دادن خیلی خیلی خیلی ناگهانی یه دوسته. که هنوز که هنوزه بعد از نزدیک ده سال، احساسم توی اون روزا هنوز یادمه ، و بخشی از شخصیتم تحت تاثیرش شکل گرفت. یادمه توی اون دوره خیلی در مورد مردن خوندم و نوشتم و فک کردم. و برای اولین بار توی زندگیم، تنهایی درد کشیدم و تنهایی توی این درد بزرگ شدم و تنهایی توی این درد یاد گرفتم. یه جورایی بعد از این اتفاق خیلی چیزا برام بی اهمیت شد. درونگرا تر شدم. نوشتاری تر شدم. شاید اگر این اتفاق یک ماه زودتر میفتاد، من حالا آدم شادتری بودم، احساساتی تر بودم، نمی دونم، ولی مطمئنم آدمی که الان هستم ، نبودم...

شیشمیش تصمیمم واسه تغییر رشته توی پیش دانشگاهی بود. شاید اگه مامان و بابای سخت گیری داشتم ، که بهم اجازه نمیدادن به این راحتی کاری که میخامو بکنم، الان زندگی متفاوتی داشتم. راستش اینم جزو تصمیماییه که همیشه بهش مشکوکم. چون از سر عقل بود! ینی خیلی صد در صد با خودم به این نتیجه رسیدم که با این وضیت نمیتونم اونقد که لازمه روی درس خوندن تمرکز کنم، و اینجا شروع دست کشیدن از رویاهام بود. رویای معماری خوندن. مهندس معماری و یا عمران شدن. چیزی که دوسال براش زحمت کشیدم، علارغم نظر همه که گفتن برو هنرستان، نشستم ریاضی و فیزیک و حسابان و جبر خوندم، بعد یهو فک کردم نمیخام! میخام با تلاش کمتری موفق بشم، حتا اگه موفقیت مساوی با رسیدن به رویایی که از ده سالگی بهش فک میکردم نباشه ...

هفتمیش ،شرکت توی اون جشنواره بود. که باعث آشنایی من با وبلاگ نویسی شد و راه انداختن این وبلاگ . این اولین و آخرین وبلاگیه که از 18 سالگی ساختمش و توش مینویسم. تجربه ی خونده شدن نوشته هام و کامنت داشتن از مردم. خوندن دست نوشته های کسایی که ندیدی و ممکنه هیچ وختم نبینی شون، اما ممکنه کلی عقاید و احساساته مشترک داشته باشی باهاشون. حتا سالها بدون اینکه از نزدیک ببینی شون، باهاشون دوست باشی. اون روزی که این وبلاگو ثبت کردم، هیچ وخت فک نمیکردم نگهش دارم و توش بنویسم ، اونم انقد طولانی. اینکه بواسطه ی این وبلاگ و وبلاگ نوشتن با آدمای زیادی آشنا شدم. که شاید توی دنیای واقعی! هیچ وخت این اتفاق نمی افتاد.

هشتمیش ، نوشتن شماره ها بود، اینکه کد گرافیک رو بالاتر از طراحی صنعتی زدم. شاید اون شب اگه انقد با بی میلی فرم انتخاب رشته رو پر نمیکردم، و تند تند تائید ها رو نمیزدم تا پرینت انتخاب رو بگیرم، به جای گرافیست شدن، طراح صنعتی بودم.جالب اینجاس که شیشتا انتخاب بیشتر نبود، ولی من همون شیشتا رو خیلی از سره "پر کنم بره " نوشتم!

 نهمیش ، وختی بود که تصمیم گرفتم بیخیال یه آدم عوضی و همه ی بدیهاش بشم. حتا وختی "م" زد تو گوشم به خاطره اینکه گفتم نمیگم! هیچی نمیگم! وختی بهم گفت تو فقط بگو به من ،که میخای اینکارو بکنم! من پدرشو در میارم! کاری میکنم که نتونه پاشو اونجا بذاره! و من تصمیم گرفتم که بیخیال بشم. بعد از اینکه بیخیال شدم، هیچ وخت فک نکردم که کاش نشده بودم، کاش گذاشته بودم "م" آبروشو ببره. هیچ وخت. طول کشید تا ریکاوری بشم. ولی در طی مدتی که گذشت خیلی خیلی عوض شدم. نگاهم به آدما به روابط انسانی و توقعاتم از بقیه به نقش آدما تو زندگیم به احساسات و به همه چی ، خیلی خیلی عوض شد. شاید اگه اون روز به جای اینکه بیخیال بشم ، میگفتم آره برو حالشو بگیر، "لذت" انتقام ، لذت "خوبه ؟ چه حالی داره آدم با مغز بخوره زمین" باعث میشد انقد فک نکنم فقط من بودم که باختم. فقط من بودم که ضرر کردم. الان نمیدونم اگه باز برگردم به اون روز ، بیخیال میشم یا نه ، ولی میدونم که خیلی وختا اگه تو بگذری هم، خدا نمیگذره، یه روزی ، یه جایی یه وختی میبینی که "با سر خورده زمین"

دهمیش، گوله انتخاب کن انتخاب کنه بقیه رو نخوردن ، وختی واسه ارشد مجاز شدم بود. راستش ارشد دادن فقط برا این بود که ببینم با فقط زبان خوندن و یذره بقیه ی چیزا رو بلد بودن، میشه مجاز شد یا نه! و دیدم آره میشه. فک میکنم تصمیم خوبی بود که برم کار کنم تا اینکه دوسال دیگه هم درگیر تئوری های دانشگاهی باشم، تئوری هایی که در فرایند کاری من، نقش خیلی خیلی کمرنگی داره.

یازدهمیش، قبول کردن پیشنهاد مدرسه برای تدریس بود. اون روز آخر شهریور که فقط واسه فان و برم چون یکی معرفیم کرده و بده مسخره بازی کنم و نرم ، با خانوم مسئول حرف زدم، و بهم گفت طرح درس بنویس، هنوز باور نشده بود که دارم قبول میکنم "تدریس" کنم. چیزی که توی تاریک ترین گوشه های ذهنم هم هیچ وخت بهش فکر نمی کردم. ولی حالا فک میکنم انتخاب خوبی بود و اصن چقد به درد من میخوره ! 

و دوازدهمیش، روزی بود که تصمیم گرفتم کلید احساساتمو،اهمیت دادنمو،دوس داشتنو پیدا کنم و  off کنمش. تصمیمی که بابتش خیلی سرزنش شدم،قضاوت شدم، حتا نادیده گرفته شدم، ولی هنوز معتقدم که کاره درستیه.

   + نازنین ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٤
comment تو بِبار()

As A Techer

دختره رو خودم کشیدم. با اتود و نوک b2 روی کاغذ آ چاهار نود گرمی . عکس کلاسو سرچ کردم .تو فتوشاپ دختره رو دور بری کردم. برایت نس و کنتراستشو دسکاری کردم.گذاشتمش روی عکس کلاس. سایه ی زیر کفش و سایه ی روی میز هم تو فتوشاپ اضافه شده.

   + نازنین ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٠
comment تو بِبار()

خوشم میاد از کاراکتراش! احمقن

امروز تو تبلت گو.لو اینا پیداش کردم، دانلودیدم برای خودم، از ظهر مشغولشم!  تا کور بشم و اثر انگشتم بر اثر "تاچ" زیاد از بین بره هم ادامه میدم به بازی کردنش!

کلین مستر هم ول کن نیس ، هی ارور میده حافظه ی رمت داره پر میشه! ولی خب نمی دونه اگر قراره چیزی آن اینستال بشه ، اونه !

 

   + نازنین ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٩
comment تو بِبار()

معلم بازی (7)

عکسی که میخام ایندفه دربارش بنویسم ، خیلی وخته که تو نوبت بوده! عکسه خیلی جذابی نیس، ولی مهمه. یکی از 40 عکس مهمه دنیاس. شاید دلیل این به تاخیر انداختن نوشتن دربارش، همین جذاب و خوشگل نبودنشه! :))) چون مهم قیافه اس!نه اهمیت سیاسی اجتماعی عکسا!

 ولی خب بد هم نشد. چون امشب که خواستم بنویسم دربارش، صفه هایی که قبلن بوکمارک کرده بودمو پیدا نمیکردم ینی انقد زیاد شدن که حوصلم نیومد بگردم بینشون و از اول سرچ کردم دربارش و خب چیزای بیشتری پیدا کردم. شاید جالب تر از خوده عکسه ، ماجرای عکاسش و شرایطش موقه عکاسی، باشه.

نکته ای که وجود داره ، اینه که این عکس، ینی این تک فریمی که من میخام درموردش بنویسم، یه عکسه یونیک نیس! ینی درواقع یه تک فریم نیس! بلکه چاهار تا فریم عکس از این سوژه و فضا موجوده ، که در یک روز و یک لحظه با تفاوت دقیقه ای و ثانیه ای عکاسی شدن! ولی این یه فریم چاپ شده در روزنامه ها و معروف ترین عکسه!

اسم عکس"tank man" هست و مربوط به سال 1989 ئه. عکاسش آقای جف وایدنر ، یه عکاسه آمریکایی هست. که معروف ترین عکسش همین عکسه "مرده تانکی" ئه و به خاطرش نامزد دریافت جایزه ی پولیتزر شد(جوزف پولیتزر روزنامه دار و نیکوکار آمریکایی ) جف ، در طی این سالها در بیش از صد کشور ،ماموریت ثبت رویدادهای مختلف رو بر عهده داشته از آشوب ها و جنگها گرفته تا مسائل اجتماعی مختلف. اولین عکاسیه که از قطب جنوب عکسای دیجیتال تهیه کرد. در سال 1987 به عنوان ادیتور عکس در انجمن مطبوعات استخدام شد و مسئولیت پوشش خبری جنوب آسیا رو به عهده داشت ، از جمله جنگ خلیج(جنگ بین کویت و عراق ) و المپیک و رویداد های مربوط به کشورهای دیگه مثل سوریه ، هند ، پاکستان و...

مرده تانکی، بر اساس گفته ها و شواهد و مدارک ، یک دانش آموز/دانشجوی 19 ساله ی چینیه، که در جریان اعتراضات و کشتار میدان تیان‌آن‌من شهر پکن ،که به رهبری دانشجوها از ۱۵ آوریل ۱۹۸۹ تا ۴ ژوئن همون سال ادامه داشت، صبح روز 5 ژوئن ، در مقابل صفی از تانک ها ایستاد و برای لحظاتی اونها رو متوقف کرد.مدت زمان این اتفاق شاید فقط چند دقیقه بود، اما توسط چهار عکاس ثبت شد و به دست رسانه های غربی رسید . با وجود سرکوب شدید و کشتار تجمع کنندگان توسط پلیس پکن ، که به ناپایداری اقتصادی چین و سرکوب‌های حزب کمونیست و فساد دولتی معترض بودن، این مرد جوون با دست خالی، جلوی مسیر تانک ها ایستاد و وختی راننده (؟) ی تانک سعی کرد به جای اینکه از روش رد بشه ! دور بزنه و از کنارش رد شه باز هم اجازه نداد و جلوی مسیر تانک قرار گرفت و بعد از اینکه چند بار این کارو تکرار کرد و مانع حرکت صف تانک ها شد، راننده ی تانک اولی ، تانکشو خاموش میکنه و بقیه ی تانک ها هم به تبع اون توقف کردن و پسر جوون به سمت تانک اولی میره و خودشو به بالای تانک میرسونه و چیزایی رو سر راننده ی تانک فریاد میزنه. و پایین میاد. بعد از چند ثانیه تانک دوباره به حرکت در میاد ولی باز هم پسره خودشو جلوی تانک میندازه ، و اینجا بوسیله ی دو نفر از جلوی تانک کنار کشیده میشه. و هنوز مشخص نیست اون دو نفر مردم عادی بودن یا پلیس ضد شورش چین. حتا هنوز هویت اصلی این مرد مشخص نیست. بعضی ها میگن دستگیر و اعمال قانون ! شده. ولی یک مقام چینی در یک مصاحبه ، دوسال بعد از این اتفاق ،گفته "نمی تونم بگم دستگیر شد یا نشد! ولی کشته نشد! " و در سال 2000 هم یکی دیگه از مسئولان گفتن که اصن دستگیر نشده هیچ وخت!

اهمیت این عکس، این بود که به عنوان یک سمبل از اتفاقات و آشوب های چین ثبت شد و به دست غربی ها رسیدو فرصتی شد برای اینکه شهرت پکن در کشورهای غربی زیر سوال بره و رسانه ها به تبلیغات علیه این کشور بپردازن.

و خب دولت پکن هم قطعن از این پیامد مطلع بوده، چون خیلی سخت و خشن با عکاسایی که سعی در ثبت رویدادهای میدان تیان‌آن‌من داشتن برخورد میکرده. حتا جف، خیلی به سختی تونسته خودشو به پکن برسونه و ماجرای سفرش رو اینطوری تعریف میکنه :

من ادیتور عکس جنوب آسیا در Associated Press بودم. و باید رویدادهای این ناحیه رو پوشش میدادم،وختی این ماجرا اتفاق افتاد، از من خاستن که برم اونجا و آشوب و حواشی شو پوشش بدم ، ولی خب آسون نبود! دولت پکن از دادن ویزای خبرنگاری به من اجتناب کرد. و من مجبور شدم  دنبال یه راه دیگه باشم . بنابراین در یک تور ثبت نام کردم و با ویزای توریستی وارد پکن شدم.

توی فرودگاه پکن، همه ی تلاشم این بود که بتونم دوربین و لنز هامو قاچاقی از فرودگاه خارج کنم. خیلی نگران بودم و میترسیدم دستگیر بشم.ولی خوشبختانه یه خانوم پیر و مرغ و جوجه هاش! مشکلی به وجود آوردن در بخش بازرسی و همه ی افراد رفتن تا به اون رسیدگی کنن و من به سرعت از فرودگاه خارج شدم ،سوار تاکسی شدم و به دفتر انجمن رفتم.

از اون لحظه به بعد، کار من این بود که هر روز به میدان تیان‌آن‌من برم و عکاسی کنم. خب، تجربه ی خیلی خوبی بود. فضا و جو اون روزا مثل یه جشن بود. همه خوشحال بودن از این وضعیت و شادی و پایکوبی میکردن. صحنه های جالبی بود.

در شب چهارم ژوئن، من شیفت شبانه داشتم .اون شب یه ماشین زرهی رو آتیش زده بودن و من میخاستم از این صحنه عکاسی کنم. درست وختی که دوربینمو بالا آورد و مشغول تنظیم کردنش بودم یه آجر بزرگ به سمت سرم پرتاب شد و که خوشبختانه به دوربینم خورد ، و صورتم آسیب زیادی ندید. ولی دوربینم تقریبن داغون شد! فلاش، لنز ، آینه ی داخلی و پرده ی شاترش آسیب دید. البته حالا که فکر میکنم نیکون اف 3 ، یه دوربین خیلی محکم بوده! خیلی ترسیدم و به دفتر برگشتم. حالم بد بود و سرم ضربه خورده بود.

فردای اون روز از دفتر پیغامی دریافت کردم با این مضمون :مایل نیستیم هیچ کس ریسک خطرناک و نا لازمی بکنه ، اما اگر کسی بتونه تصویری از اتفاقات میدون تیان‌آن‌من به دستمون برسونه، خوشحال میشیم!

خب این وظیفه ی من بود. تصمیم گرفتم به هتلی برم که نزدیک میدون بود و به خیابون های اطراف اشراف داشت. ولی رد کردن دوربینم از بین پلیسای امنیتی مستقر در هتل که به روزنامه نگارها با شوکر الکتریکی حمله میکردن، خیلی ناممکن بود. اینبار هم یه دانشجوی جوون به دادم رسید و قاچاقی منو به اتاقش برد. بالکن اون اتاق در طبقه ی ششم هتل، جایی بود که "مرد تانکی" رو عکاسی کردم.

روز پنجم ژوئن، حالم خوب نبود. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود، و داروهایی که مصرف کرده بودم، گیج و منگ بودم. فیلم دوربینمم تموم شده بود. به "کورت" –پسره دانشجویی که منو به اتاقش آورده بود_ گفتم بره ببینه میتونه برام فیلم تهیه کنه یا نه. یک ساعت بعد با یه رول فیلم رنگی فوجی برگشت. از یه توریست توی لابی هتل گرفته بود. فیلمو توی دوربینم انداختم. سعی میکردم به خاطر اثر داروها خابم نبره ، نبض شقیقه هام رو حس میکردم،ناگهان صدای حرکت تانک ها از توی خیابون مجاور رو شنیدم. به سمت پنجره دویدم و صفی از تانک ها رو دیدم. تصویر فوق العاده ای بود. ولی من یه ایده ال گرام! واسه همین صبر کردم تا بهترین لحظه برسه.ناگهان یه مرد با لباس سفید پرید وسط خیابون، گفتم "اه! لعنتی! عکسمو خراب کردی" و کورت فریاد زد الان تانکا میکشنش! میکشنش!

با لنز 400 میلی متری ام فوکوس کردم و منتظر لحظه ای بودم که بهش شلیک میکنن. ولی این اتفاق نیفتاد. سوژه ازم دور بود. یادم افتاد که مبدل همراهم دارم و میتونستم لنزمو به 800 میلی متر ارتقا بدم. روی تخت بود. باید میرفتم و برش میداشتم، ولی ممکن بود توی این چند ثانیه همه چیز تموم بشه و من تصویرو از دست بدم! پریدم به سمت تخت و مبدل رو برداشتم. رفتم توی بالکن و شاتر رو فشار دارم. یک بار، دوبار، سه بار. اما یه مشکلی بود. سرعت شاترم خیلی پایین تنظیم شده بود. یک شصتم ثانیه! با وجود لنز هشتصد و آویزون شدن من از بالکن ، حتمن لرزش دستم باعث شده بود که عکس خراب بشه. با خودم فک کردم که از دست دادمش!

ولی دیگه کاری نمی تونستم بکنم. ماموریتمو انجام داده بودم. تمام فیلمایی که همراهم آورده بودمو واسه ی عکاسی از اتفاقات میدون تیان‌آن‌من مصرف کرده بودم . فیلم آخری رو جم کردم و تویه یه قوطی چایی گذاشتمش. و به همراه بقیه ی فیلما به "کورت" دادم تا به دفتر انجمن برسونشون. کورت فیلما رو توی لباس زیرش قایم کرد. خودم نمی تونستم از هتل خارج بشم. چون ممکن بود بهم مشکوک بشن. ولی کورت یه بچه بود با شلوارک و تیشرت و موهای بلند. کسی بهش مشکوک نمیشد. البته حالا معتقدم که واقعن با این کار زندگی شو به خطر انداخت. چون وختی با دوچرخه از هتل خارج میشد، پلیسای امنیتی جلوی در هتل نشسته بودن و سیگار میکشیدن . من از توی بالکن داشتم نگاش میکردم و زیر لب فقط میگفتم برو! برو !  فکر میکنم اون مقدار فیلم، حتمن از زیر لباسش مشخص بودن و خیلی کاره احمقانه ای بود! اما خوشبختانه پلیسا متوجه نشدن.

البته کورت نتونسته بود دفتر رو پیدا کنه و فیلما رو میده به سفارت آمریکا و از اونا میخاد تا بدست انجمن برسونن. پنج ساعت بعد، درحالی که خیلی خسته بودم با انجمن تماس گرفتم و مارک، ادیتور عکسا بهم گفت " سرعت شاترت چقد بود جف؟" قلبم ریخت ولی مارک گفت که عکسو انتخاب کردیم ، اما زیاد واضح نیست.

فردای اون روز وختی به دفتر انجمن رفتم ، یکی از همکار به شوخی بهم گفت خبرای خیلی بدی از نیویورک رسیده ! پیغام پشت پیغام! "تبریک جف! "مرد تانکی" روی نیم صفحه ی اول تمام روزنامه های بریتانیا چاپ شد"، "مرد تانکی ، روی صفحه ی اول یو اس ای تو دی چاپ شد " و ...

پی آمدهای این عکس خیلی خارج از تصورم بود.

ادامه ی مطلب رو هم ببینید

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٦
comment تو بِبار()

بعضیا یه حرفایی میگن به آدم که... (1)

1-دوتا دختراشو به فاصله ی یه سال و اندی، شوهر داده بود،ینی انقد سر و گوش جنبان بودن و رفتارهای پر خطر داشتن که...  دختراش از من کوچیک ترن،داماداش از دختراش کوچیک تر.یه مشت شکلات ریخته بود تو دستام و گفته بود: مال سره عقده! ایشالا بخت توام باز شه...

2-نشسته بود رو مبل پذیرایی خونه ی ما و تو چشمای من نگا کرده بود و گفته بود : آخه این هنریا میگن آدم درست! توشون پیدا نمیشه! 

3-گفته بود حتا به نظرم اگه بگی نه، میشه بعضی روزا بیام با هم گپ بزنیم!

4-فایل اصلی رو تحویل گرفت، بعد پرسید با paint درستش کردی؟

5- گفت ملومه با پسر بزرگ شدی.حتا من فک کردم سه تا داداش داری! چی بکشن زن داداشات!!!

6- گفتم اینتیمیسی ایشو دارم! گفت تا وختی انقد خودتو واسه بقیه "بگیری" همینه!

7-گفت این که مهم نیس! آدم تو زندگیش گول نخوره! گفتم من اونجام گول خوردم آخه.

8-گفت تو هیچی نگو!  تو که هیچکسو دوس نداری حال منو بفهمی.

9-گفت اشتبا کردی.نتونستی حد و مرز بذاری.

10-گفت مث این هدا تو پرده نشینی.مطمئنم ده سال دیگه مث اونه زندگیت...

   + نازنین ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٤
comment تو بِبار()

مثلن گروه سنی الف -ج

دختره دختر خالم، 6 سالشه ، عاشق پیراهن و دامن و صورتی و باربی و ایناس. بعد رو تبلتشم پراز از این بازیاییه که یه دختره هس میرن براش لباس میخرن و خوشگلش میکنن و اینا. اینکه چقد من ناامیدش میکنم وختی خونشونم ، گفتن نداره! ولی بیچاره بازم از دیدن من ذوق میکنه و همش چسبیده بهم و حتا بهم میگه "خاله". البته هر بار کلی کنکاش میکنه در مورد نسبت من با مامانش! و مامان بزرگش.

دختر اون یکی دختر خالم، بیشتر ترجیح میده به جای انتخاب من برای بازی کردن ، شاهده بازی کردن من و داداشش با لگو ها و حیوونا باشه.

پسره ولی ، هیچ مشکلی در همبازی شدن با من نداره. هروخت اونجا باشم از بازی با حیوونای جنگل گرفته تا ساختن ماشین و آدم آهنی و  برج و بارو با لگو ها و پیچ مهره ها و بازیای خشن و بُکُش و بُکُش توی تبلتشو در لیست قرار میده و دونه دونه باید انجام بشه! و اگه یکیشم از قلم بیفته دمه رفتن حتمن یادآوری میکنه که ولی فلان بازی رو نکردیما! دفه ی دیگه اومدی باید اول فلان کارو کنیم.

حتا یکی از پسرای فامیل که ایشالا امسال دانشجو میشه دیگه ، یکی از خاطراتی که همیشه تا منو میبینه تعریف میکنه اینه که یه بار اومده بوده خونمون و با هم کلی تفنگ بازی و گرونگان گیری و اینا اجرا کردیم!

اونوخ امروز تو مترو ، یه پسر بچه ای پیش من نشسته بود، که خاهرشم اونورش بود. گوشی خاهره رو گرفت و همینجوری خیلی خودجوش به من گفت ببین "پو" گشنشه! بعد بهش غذا داد، بازی کرد باهاش و بردش حموم و اینا. بعدم هی به من توضیح میداد که انقد تومن! پول داره تو حسابش آقای پو! منم بهش گفتم برو واسش لباس بخر. گفت 29 سالشه ماله من! مال تو چن سالشه؟ گفتم من پو ندارم تو گوشیم. گفت ا؟ خب بذار یه بازی بیارم که تو داری! ولی هیچ کدوم از بازیای خاهرشو من نداشتم. اخرش فیفا آورد و تیم انتخاب کرد. من آلمان بودم اون پرتغال! البته همه کارا رو خودش میکردا ، فقط به من خبر میداد که اینجوریه و اینا! یازده تام گل زد به من! منم 6 تا گل زده بودم انگار! خلاصه بازی میکرد و گزارش میکرد و کلن یه جوری صمیمی شده بود که انگار سیصد ساله میشناسه منو. بعدشم که میخاستن پیاده شن گفت حالا توام تیمت خوب بود! ولی من ترکیبمو بهتر چیده بودم!

بعدشم مامانم هی میگفت چی میگفت بهت؟ تو بهش چیزی گفتی؟ چرا با تو حرف میزد؟ تو ازش میپرسیدی؟ منم هی میگفتم نه مامان! نه ! این خودش سر صحبتو باز کرد!

ینی میخام بگم هرکسی یه مخاطبی داره به هر حال. آدم باید راضی باشه به قسمت خودش :)))))

   + نازنین ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳
comment تو بِبار()

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش،بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش و اینا...

ساعت سه و نیمه صبه. کمتر از 23 ساعت دیگه مونده تا سال 93 تموم شه. اینکه دوس دارم این ساعتای آخر کش بیان، واسه این نیس که خیلی امسال بهم خوش گذشته مثلن، واسه اینه که کارام تموم شن.

فک میکنم امسال یکی از سالایی بود که خیلی زود گذشت.

اینکه امسال بیستو پنج سالم تموم شد و هییییییچ اتفاق هیجان انگیزی تو زندگیم نیفتاد. یه چیزی که بشه بعدن واسه کسی تعریفش کرد. البته که حماقتای آدم همیشه میتونن دهن به دهن نقل بشن.

امسال بیشتر از هر وخته دیگه ای ، اینجا، دچار خودسانسوری شدم. و بیرون از اینجا کم حرف. حتا یکی از دلایل اختلاف در دفتر، همین بود که تو حرف نمی زنی! سکوتم سیاسی تعبیر شده بود مثلن!

کتاب کم خوندم، فیلم کم دیدم، زبان کم خوندم، هیچییییی رو کاغذ ننوشتم. ولی نقاشی کشیدم.

حدود سه تومن به پس اندازم اضافه کردم، و تنها کاره مثبتم شاید همین بود واقعن!

 بدترین رذیلت اخلاقیی که میتونم در مورد خودم بگم اینه که خیلی بی دلیل و یا به دلایل بچه گانه ! به یه نفر، خیلییییییییییییییی حسودیم شده و میشه. خیلی زیاد. شاید به خاطر اینکه شرایطی رو داره که من هیچچچچچچچ وخت ، عمرن و ابدن بهش نمیرسم. ینی حتا تصورشم نمی تونم بکنم که منم یه روزی ...

اینکه حسودیم میشه ، اونم خیلی زیاد، بده ! میدونم!چون اصلن چیزه خفنی نیس! یه چیزیه که خیلیاااا دارنش!  ولی اینکه من نمی تونم حتا تصورشم بکنم که شاید یه روزی منم همچین شرایطی داشته باشم و این چیزا که حسودی نداره و اینا ، خیلی بدتره !

زیاد خرید نکردم، ولی چیزایی که خریدم چیزای واقعن لازم بودن. البته که هنوز اون ساعت مچی سفید مورد پسندمو نخریدم. و لب تاب هم! ولی به اندوخته ی جوراب ، تی شرت ، کتونی و شلوار جینم چیزای به درد بخوری اضافه کردم! حتا یه بوت و دسکشم خریدم که خوشم میاد ازشون. در پرانتز باید بگم چون من متنفرم از زمستون اصولن هیچ ذوقی ندارم برای خریدن ملزومات این فصل و هیچ وخت خوشال نمیشم از دیدن لباسا و وسایل زمستونی، ولی بوت و دسکشی که خریدمو دوس دارم.

امسال چندین بار کفش پاشنه بلند و پیراهن هم پوشیدم! ولی هنوز وختی جعبه ی کفشا و کاور لباسا رو تو کمد میبینم اولش میخام بلند داد بزنم ماااامااااننننن! اینا ماله کیه؟ بعد لود میشم که آهان! ماله خودمه!

فهمیدم که من یک کارگر فصلی و یه مورچه صفت ! هستم. ینی اون وختی که شما جیک جیک مستون تون هست احیانن ، من فکر زمستونم! و شیش ماه اول سال خیلی افیشنت میتونم کار کنم ولی شیش ماهه دوم چراغ چشمک زن میشم!

امسال خیلی چیزا تو مدرسه بهتر بود. همکارا خیلییییی به نسبت دوسال پیش بهتر و انسان تر! بودن. دوتا از شاگردام توی جشنو.ا.ره خو.ار.زمی رتبه منطقه ای آوردن و میتونن برن برای استانی . رتبه ی منطقه ای چیزه خیلی دندون گیری نیس ، ولی از این جهت مهمه که توی منطقه ی ما کلی هنرستان هست ولی شاگردای من از دبیرستان شرکت کردن و خب جالبه که از بین چندین تا هنرستان ، اینا کارشون انتخاب شده.

امسال با هیچ آدمه جدیدی دوست نشدم. با چنتا از بچه های دفتر فقط، در حده چت های گاه به گاه. همین. کلن خیلی بیشتر از قبل نسبت به روابط انسانی ناامید و بی رغبتم.

شاید یکی از بدترین کشفیات امسالم همین بود. اینکه من چقد نسبت به اکثر مردم، به سختی های زندگی و تلخی های زندگی "عادت" کرده ترم. مثلن وختی که مامان آزیتا فوت کرد، من تنها کسی بودم که اصلن گریه نداشتم! ینی خیلی برام مسجل بود که این اتفاق میفته. البته خب به خاطر خوده آزیتا کمی گریه کردم. ولی میدونستم که واسه "مردن" مامانش نیست. و حتا وختی اون ماجرای پیچ در پیچ آزی و الف ، مطرح شد، من تنها کسی بودم که اصن درک نمی کردم چرا الان آزیتا داره تلاش میکنه. چرا داره به دلیل "دوس داشتن" خیلی کارا رو میکنه.

اینکه بفهمی از درک "عشق" و "دوس داشتن" عاجزی. اینکه بفهمی انقد همیشه تو روی تلخه زندگی بودی که "مردن" آدما واست هیچ اندوهی نمیاره، اصلن چیزه خوبی نیس.

دوس داشتم منم مث راضیه و فرناز و بقیه کیلو کیلو اشک میریختم پا به پای آزیتا ، یا مث اونا حتا یه درصد احتمال میدادم که "الف" آزی رو دوس داره. ولی هیچی نبود. هیچی. هیچی ، حتا اس ام اسای پر از ناله و قسم الف که آزی رو دوس داشته و داره و خیلی سخته همه چی الان براش، هم، برای یک ثانیه باعث نشد من فک کنم "شاید" واقعن اینطوریه که میگه.

فک نمی کردم به این زودی به اینجا برسم که بگم واقعن اعتقادی به عشق و دوس داشتن ندارم. ولی انگار رسیدم. نه اینکه بگم من بهش فک نمیکنما. نه بابا. منم فک میکنم. ولی راستش باور ندارم که "دوس داشتن" هیچ وخت بتونه کاری واسه آدم انجام بده. حتا عشق. هیچ وخت هیچ مشکلی رو حل نمی کنن. هیچ وخت دلیل نمیشن. اینکه مثلن تو یکی رو دوس داشته باشی و اون فقط به خاطر اینکه تو دوسش داری ، کاری رو بکنه یا نکنه! میفهمی چی میگم؟ حداقل تو زندگی من که اینجوریه. خدا رو شکر دوس داشتنای من همیشه عبثه! همیشه یه اشتباهه از طرف من. زندگیه من پره از آدمای اشتباهی .

اینکه امسال ، دوبار تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم. تو همه ی این شیش هف سالی که مینویسم ، امسال اولین بار بود که به "ننوشتن" فک کردم. و راستش راضی کردن خودم برای نوشتن ، سخت بود. اما اینکارو کردم ، شاید چون تنها چیزیه که دارم . نمیخاستم تنها چیزی که دارم و آرامش میده بهم ، از دست بدم. به این فک کردم که اینجا ماله منه! اینکه چقد عصبانی و ناراحتم ، اینکه چقد ناامید و خسته ام ، حتا اینکه چقد تنهام ، هیچ وخت نباید دلیلی بشه واسه اینکه تنها چیزی که ماله منه ، بذارم و برم. چون میدونم وختی یه چیز رو بذارم و برم ، دیگه هیچ وخت واسه ورداشتنش بر نمیگردم.

به رفتن فک میکنم. به مهاجرت. خیلی جدی. یه روزی یه کسی بهم گفت ، هیچ وخت با یه خارجی ، با یه نا -هم- زبون ، ازدواج نکن. تو زندگی چیزایی هست که طرفت فقط باید همزبونت باشه تا بفهمه! اینکه چقد درسته ، واقعن نمی دونم . ولی همزبونی و این چیزا ، دلیلی نیس که من بخام بخاطرش بترسم از رفتن. اینکه امروز با رزلوشن 300 میدونم هیچ دلبستگیی اینجا ندارم. اینکه هیچ آدمی نیس که من فک کنم ندیدن و نداشتنش میتونه یه کمبود بزرگ باشه واسم، که بخام بترسم از دلتنگی برا بودنش ، یه بخش بزرگی از قضیه رو حل کرده ، آدمی هم نیستم که درگیر چنارای ولیعصر، کوچه های دربند و درکه ،بازار تجریش ، شلوغی و همهمه ی بازار ، دوغ آبعلی و دیزی ، غروب خورشید کنار دریای جنوب و جوجه کباب خوردن وسط جنگلای شمال باشم! ینی درک نمی کنم چرا باید واسه این چیزا دلتنگ شد؟ اینکه چرا باید به چیزایی که چشممون بهش عادت داره دل ببندیم؟  من وسط این همه آدم فارسی زبون تنهام. همزبونی ، دلیلی نشده تا کسی منو بفهمه. واقیت اینه! من ترجیح میدم تو یه جغرافیای دیگه از تنهایی حرف بزنم، نه در مرز های پر گهر کشورم!

خب بله! در انتهای این سال ، بعد از این همه خودسانسوری ، براتون اعتراف کردم که چه آدمه تنهای نا امیده بدبینه غمگینی ام. حتا حسود.

نمی دونم. ولی امسال که سال من نبود. حالا الان نیاین بگین آه! ناشکری نکن ، آه تن سالم و خانواده و فلان و بهمان! اینا چیزایی نیس که من به خاطر داشتنشون سپاسگذار نباشم ، ولی چیزاییم نیستن که منو راضی به ادامه ی زندگی کنن. زندگی فقط این نیس که من فک کنم خب سالمم ، وای خوشال باشم پس!

اگه برم که رفتم ، اگرم نرم ، تصمیم دارم ارشد بخونم. روانشناسی. احتمالن بالینی. هرکسی هم مث آزاده بخاد بپرسه چرا ؟ جواب دیفالت من اینه که " عزیزم میخام وختی بستری شدی من باشم که میام بالا سرت " خب؟ حالا اگه دوس دارین  باز بپرسین چرا!

پ .ن

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده ی عشق و
نه به وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و
نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی !
ودریغا !
چه تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا
چه عطشناک و پریشان
پیر میشوم
در بارش این گستره ی تشویش
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

و دیگر جوان نمی شوم ،
نه به وعده ی این بهاری که آمده است
نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

   + نازنین ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱
comment تو بِبار()