DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


اولی که دیگه برنمیگرده، دومی رو پیداش کن دیگه

یلدامو تو طبقه ی سوم یه آپارتمانی که همه ی پنجره هاشو مه گرفته بود گذروندم. 

با تی شرتی که اون روز با الی از پاساژ ونک خریدم، قلبای رنگی رنگی داره.

انار نخوردم، هندونه هم، چیپس و ماست خوردم ! 

گوشی بدست با ه که یکی در میون بهم میگفت چقد تپه ای! خب میومدین اینجا ! و شاگردام که سوالای شبه امتحانی شون تمومی نداشت، حرف زدم.

چایی آخر شبم سرد شد. کوفتم شد. فقط به خاطر ا.و.ن یکی جو.جو.ی با.را.نا که یه سالو نیمه گم شده، حالام یه ساله با.را.نا مامانش تو تصادف از دنیا رفته. جون بعد از یه سال و نیم حالا  هر روز با.را.نا اول سراغ مامانشو میگیره و بعدم ا.و.ن یکی جو.جو رو.

   + نازنین ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment تو بِبار()

شایدم نبود ...

صبی مامانم اومده بود صدام کنه ، ترسیده بود ! فک کرده بوده مردم ! :) چون من ساعت سه که داشتم میخابیدم ، شوفاژو بستم. بعدش من اصولن دمای زیر صفر دارم! یا نزدیک به صفر. چون اتاق سرد بوده و دستمم از زیر پتو بیرون مونده بوده ، یخ کرده بودم. مامانم فک کرده لابد دچار جمود نعشی شدم !

اگه مردن به این راحتی بود ، چه خوب بود.

   + نازنین ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٩
comment تو بِبار()

قصه های خوب برای بچه های خوبه، من نسبتن بدم

یه بار کیو.مر.ث پو.ر احمد گفت به نظر من دیگه قصه ی تازه ای تو دنیا وجود نداره، قصه ها همه تعریف شدن. آدمای قصه هان که عوض میشن. 

به نظر منم همین جوریه. هیچ قصه ی بکری دیگه نیست. همه چی اتفاق افتاده. همه چی دست دومه. 

قصه ی زندگی ما آدما همش تکراریه. فقط آدماش عوض میشن.

یه سری الگوی مشخص، یه سری نقطه چین از قبل وجود داره همیشه، ماها فقط انتخابشون میکنیم، خارج از این محدوده نیستیم. نمیریم. 

اینکه فک میکنیم میتونیم وسط راه همه چیز یا یه چیزو عوض کنیم، یه فکره الکیه. هیچی عوض نمیشه، هیچ راه جدیدی وجود نداره، همه چی از قبل تست شده، فقط لاین عوض میکنیم. 

یه وختی بود ، که زندگی بهم سخت گرفته بود. انقد سخت که استخونام شکست. انقد سخت که پوست انداختم. انقد سخت که فک میکردم جهنم چه جوری می تونه باشه؟ گذشت. مث همه ی روزای زندگی. 

بعد از اون روزا دیگه هیچ روز جدیدی توی زندگی من اتفاق نیفتاد. قصه، همیشه همون قصه اس. فقط آدماش عوض میشن. من هربار فک میکنم که ایندفه قصه یه جوره دیگه میشه، حتا تو دلم میگم خدایا اینبار قصه یه جور دیگه باشه! ولی نمیشه. همیشه همونه. 

غمگینه؟ نمیدونم. یه جوری حوصله سر بره. غمگینم هس. اینکه آدم همش تهه قصه رو بدونه،  ولی هی دلش بخاد از اول قصه بخونه دلیلش چیه؟ شاید هنوز فک میکنه آدمایی هستن که میشه باهاشون قصه های جدیدی رو ساخت. ولی واقیت اینه که آدمای اینجوری منقرض شدن. کسی دلش قصه ی جدید نمیخاد. دیگه نمیشه قصه ی جدیدی نوشت.قصه ها همشون تعریف شدن. آدما همشون قصه ها رو بلدن. همه بلدن کجا باید پا پس بکشن، کجا باید بمیرن، کجا باید دروغ بگن، کجا باید خیانت کنن. آدما بلدن از کجای قصه به بعد بخابن و بگن همه چی فقط یه قصه بوده... 

واسه همینه که من از نوع بشر ناامیدم. از آدما ناامیدم.از آدما ناامیدم. ناامید. 

من یه آدمیم که تهه همه ی قصه ها رو بلدم. این قصه ها دیگه منو خاب نمیکنه. اگه دارم میخونمشون واسه اینه که تو رو برسونم به آخر قصه. 

پ.ن: چن نفری تا حالا بهم گفتن که با دیدن رفتارای هدا توی سریال پر.ده نشین یاد من میفتن،  باید بگم تنها جایی که خودم به شدت باهاش همدردی کردم، اونجایی بود که به دخترش گفت : چون فقط من پدرم در اومده تو این سالا...

 

   + نازنین ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٩
comment تو بِبار()

یک دست کرفس خام و یک دست ماگ چای

لوبیا سبزه توی لوبیا پلو، از جمله منفور ترینه مواد غذاییه واسه من. چون خودش که کلن بدمزه هست، بعد فک کن با گوشت پخته، مزه ی آبه گوشت هم رفته بهش، حالا دارچین و ادویه و این چیزام بهش اضافه شده....  وحشتناک تر از چیزی که خودش هست، شده! 

ینی انقد من بدم میاد از لوبیا پلو و مخصوصن مزه ی لوبیا سبزش. نمیدونم چه جوری یه چیزی میتونه انقد بدمزه باشه.

مثلن کدو هم منفوره، ولی کدو بی مزس! از بیمزگیشه که بدرد نمیخوره! یا فلفل دلمه ایه پخته که بعضی وختا به تلخی میره و لیزه! هویج پخته که یه جور شیرینی احمقانه داره، ولی لوبیا سبز از لحاظ فاجعه بودن با اختلاف زیادی در صدر جدول وایساده.

بعد اون روز به مامانم گفتم میخام شیر بخورم بعضی وختا حالا شاید! ینی کلن تا جمله مو تموم کنم نظرم عوض شد. من خیلی بی دلیل در مقابل شیر مقاومت میکنم. اصن درکش نمیکنم. ینی نمیدونم مثلن چرا باید شیر خورد؟ نه فقط شیرا، حتا شیر موز،  شیر کاکائو، شیر عسل و این چیزا رو هم هیچچچچ وخت انتخاب نمیکنم. تنها محصول لبنی که من میمیرم براش دوغه. 

میدونی بعضی وختا مثلن من میام هلسی فود تدارک میبینم و یه مشت علف ملف و گوشت سفید و روغن زیتون و این چیزا، بعد مردم توقع دارن من چون اونارو خوردم، چایی نخورم دیگه! چه ربطی داره خب؟ اینایی که یه عمره نگران کمبود آهن و از بین رفتن آهن خونشون با چایین، همشون فقر آهن دارن. منم شاید داشته باشم. ولی حداقل من چاییمو خوردم! اونا برن خودرا باشند که دهن نسوخته، فقر آهن دارن! والا!

 

   + نازنین ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٧
comment تو بِبار()

تیزهوشان قبول شد، از مدرسه مون رفت.

سال اول، یه شاگرد داشتم تو راهنمایی، اسمش زهرا بود. خیلییییی شیطون بود. ینی فاجعه بود. ریزه میزه بود یه عینک با شیشه/عدسی (؟ ) نمیدونم از همونای خیلی ضخیم هم داشت.

اونوخ ما کلاسمون تو نمازخونه تشکیل میشه، چون پروژکتور اونجاس، بعد جنب نماز خونه یه وضوخونه ی بزرگ و تر و تمیزم هس. ولی برای خیلی تمیز تر شدنش، ورداشته بودن تو چاهاش سوسک کش ریخته بودن. در نتیجه تقریبن همیشه توی راه پله حداقل دوتا جسد وارونه ی سوسک وجود داشت.

بعدش یه بار من نشسته بودم داشتم حضور غیاب میکردم بچه هارو، یهو این دختره بلند شد اومد تو صورت من گفت خانوم اینو ببرم بندازم بیرون؟ 

"این" یه سوسکه نیمه جون بود که زهرا از شاخکاش نگهش داشته بود. سوسک میگم،  ینی سوسکا! از این پدر مادر دارا!

اینجوری بگم که من اونقدی که از سوسک میترسم از مرگ نمی ترسم! 

نمیدونم واقعن چه جوری تونستم جیغ نزنم و بهش گفتم آره برو. ولی کل تایم اون کلاس داشتم فک میکردم وای اگه الان یدونه دیگه از این سوسکا بیاد چیکار کنم؟؟؟ اصن نفهمیدم دارم چی میگم و چیکار میکنم. احساس میکردم هر بار که گلومو صاف میکنم قلبمو یه سانت هل میدم پایینتر! تا بلخره برگرده سرجاش.

تا آخر اون سال، هر از چندگاهی از اون سوسکا پیدا شد و زهرا چن بار دیگه ام همونجوری گرفتشون و از کلاس بردشون بیرون من تو اون چند ماه هیچ وخ نذاشتم اون یا یکی از بچه ها بفهمن که من چقد از این موجود و البته از این کاره زهرا میترسم و چندشم میشه،  و چقد هرباری که اونجا کلاس داریم من استرس دیدن این موجودو دارم. ولی تقریبن همه ی اون مدت من دوساعت در روز قلبم خیلی تندتر از معمول میزد و روانم به هم ریخته بود.

مثلن با خودم فک میکردم اگه بدونه من چقد میترسم، شاید بخاد شیطونی کنه!  و خب من تو این یه مورد به هیچ عنوان شوخی بردار نیستم. 

نمیدونم چرا با این که بچه ی خیلی خوبی بود از نظر رفتاری،  هیچ وخ بهش نگفتم ببین این کارو نکن سرکلاس با من! این موجودو ور ندار بیار بکن تو چشم من. به خدا من تا نیم ساعت بعد از این کارت همینجوری متصل!  مور مور میشم. شاید اگه بهش گفته بودم هیچ کاری نمیکرد. ینی کاره بدی نمیکرد. ولی من نمیدونستم واقعن!  که برخوردش چه جوریه.

حتا با خودم فک کردم حداقل خوبه انقد شجاعه اینارو قبل از اینکه من ببینمشون شکار میکنه! 

میدونی زندگی خیلی وختا اینجوریه. خیلی وختا خیلی از اتفاقایی که برامون میفته به خاطر همین ترسه. که نمیخایم کسی بدونه ما چقد میترسیم. شاید اگه بذاریم بقیه بدونن ترسای ما چیه ، زندگی راحت تر باشه. شایدم نباشه. شاید یه کسی خیلی قهرمان باشه، و خیلیم سعی کنه اون چیزی که ما ازش میترسیمو خنثا کنه، ولی میشه مث زهرا وختی سوسکه تو دستش آویزون بود! 

میدونی، ینی یه جورایی پیچیدس. اینکه ببینی یکی داره سعی میکنه تو نترسی، ولی خودش ترسناک شده! ینی همینی که اون میتونه از مرز ترس تو رد بشه و نترسه، ترسناکه.  چون اون قوی تره. قوی تر همیشه برندس. اینکه بذاری یکی بدونه تو از چیزی که هیچ وخ برا اون ترسناک نبوده،  میترسی، خیلی شجاعت میخاد. چون همونطوری که تو از ترسات فرار میکنی، مردم هم قدرتشونو با خودشون حمل میکنن. 

مثلن من ترسامو فقط به کسی میگم که انقد قوی باشه که برای ترسوندن من پخ کنه! احتیاجی نداشته باشه ترس منو به روم بیاره، منو از خودش بترسونه، نه از ترسم.

 

   + نازنین ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment تو بِبار()

its a LONER thing

میخام بگم من اگه هر چیزی اینجا مینویسم ، منیش این نیس که اون چیز الان دغدغمه ! مثلن همین الانم که دارم اینو مینویسم ، واقعن دغدغم این نیس که شما بدونین پست های این وبلاگ لزومن دغدغه ی من نیس ! ات د مومنت دغدغم پلنگ برفیه ! پلنگ برفی دیدین تا حالا؟ یه جور پلنگه که تو کوه زندگی میکنه بعد تپله ! یه دم بلند چاقالوی پشمالو ام داره ! ینی گوگولیه ها ! گوگولی ! از دیشب تو فکر پلنگ برفیم.

مثلن من هیچ وخ واسه انبوه مشکلاتی که در فرهنگ خاور میانه ای و کشورهای جهان سومی وجود داره ، فک نکردم که بار الها! چرا من باید توی این کشور و این قاره باشم ، ولی هروخ یه چیزی مربوط به حیات وحش میبینم ، با خودم فک میکنم ینی واقعن نمی شد من تو آفریقا به دنیا میومدم مثلن؟ یا تو آمریکای جنوبی . حالا این پلنگ برفی تو همین خاور میانه ی خودمونه ! ولی میدونی دوره ! من چه جوری برم هیمالیا؟ تازه اگرم برم ، من اصن از کوه بدم میاد. ینی هیچ وخ به کوه فکرم نمی کنم. حتا بهش اخم میکنم . ولی پلنگ برفی خیلی چیزه خوبیه ! بوس بهش .

حالا اینکه چرا من باید یه چیزی بنویسم که دغدغم نیس ، یه دلیل شخصی داره. که میتونه "ببین خودمم نمی دونم چرا هنوز " باشه مثلن. میتونه ام نباشه ! میتونه این باشه که من دوس دارم چیزایی که دغدغم نیستو اینجا بنویسم و چزایی که دغدغمه یه جای دیگه ! اگه بهت گفتم کجا ! عمرن !

این دغدغه نوشتنش سخته. مث دیجیتال. من همیشه با نوشتن دیجیتال مشکل دارم. نه تایپ کردنشا ! نوشتنش. مثلن پای تخته. هربار مینویسم دندونه هاشو میشمرم!

بعدش اینکه دغدغه کلن ینی چیزی که هی به صورت لوپ توی ذهن آدم تکرار بشه. خب من عمومن چیزایی که بخان برم رو نرومو آن اینستال میکنم. قبلنم نوشتم. اصن ماشه چکونه من اینه که تو تعلیق بمونم. که ندونم چی میشه. که هی بخام به یه چیزی فک کنمو درگیرش باشم. نه که من از اون وارسته هایی باشم که " در لحظه " زندگی میکننا ، ینی میگم عمرن ! من غلط بکنم ! ولی از ایناییم نیستم که کشش بدم. به یه چیزی یه بار فک میکنم. بعضی وختا دوبار.حالا شاید سه بار. ولی کلن اهمیت نمی دم به هیچی. ینی فک میکنم هیچی تو این دنیا زیاد مهم نیس واقعن. همه چی یه تاریخ انقضایی داره. وقتی اکسپایر شد دیگه باید بریزیش دور. منم کلن چون میدونم قراره منقضی شه ، زود میریزمش دور.

مثلن این جوری همیشه کلی ماجراهای ناتمام تو زندگی آدم وجود دارن. که هی بقیه میپرسن خب چی شد؟ بعد من میگم نمی دونم. چون من دیگه نپرسیدم/نرفتم/ندیدم/ نشنیدم! چون من دیگه بیخیالش شدم.

میخام بدونی اگه من بیخیال یه چیزی بشم ، دیگه شدم. حتا اگه مجبور بشم هر روز و هر لحظه و و هر ثانیه با خودم بجنگم که بیخیالش بمونم ، اینکارو میکنم ولی دیگه هیچ وخت در موردش فکرم نمی کنم.

   + نازنین ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٤
comment تو بِبار()

if u have an answer, please enlighten me

1-یکی از چیزایی که بضی وختا یادم میاد و خیلی غمگینم میکنه ، یه دختریه که نمیشناختمش. مثلن چار سال پیش ، شایدم پنج سال ، یه روز صب زود تو اتوبوس دیدمش. از این دخترایی که من فک میکنم ساعت هشت شب میخابن و از اون طرف ساعت چاهارو نیم پا میشن و اینجوریه که هفت صب خیلی جینیگل مستون در انظار عمومی ظاهر میشن . این دختره ام همینجوری بود. من داشتم میرفتم دانشگا. خوشالم نبودم. خابمم میومد و درگیریای دهنی روحی روانی خودمو داشتم! so، خیلی اولش بهش دقت نکردم. ولی وختی صندلی کناری من خالی شد و اومد پیشم نشست شرو کرد به اس ام اس دادن و زنگ زدن به یکی توجهم جلب شد. خب من اون ساعت صب معمولن با فرناز یا راضیه یکی دوتا اس ام اس رد و بدل میکردم و موقیت زمانی مکانی مونو چک میکردیم ولی کیس مورد بحث قطعن اون شکلی نمیخاس بره دانشگا تا آرنج بره تو تشت تینر شابلون چاپ بشوره ! بعد از یکی دو تا اس ام اس دیدم که شرو کرد به بازی کردن با ناخوناش و یه کم بعدشم شرو کرد به خراب کردن لاکاش . بعدشم دوباره هی زنگ زد به یکی که نمی دونم بر نمیداشت یا ریجکت میکردش. خلاصه که وختی رسیدیم نزدیک تجریش ، گوشیش زنگ خورد و پسری که اون طرف خط بود بهش گف حالا بیا و عب نداره و ببخشید و اینا ، هنوز که هنوزه تصویر چشمای دختره تو ذهنمه که چه جوری لب به لب پر اشک شده بود و گفته بود نمیخام. نمیام. من میخاستم خوشالت کنم. ولی تو اصن خوشال نشدی. وختی گفتم دارم میام پیشت اصن خوشال نشدی ...

هنوز که هنوزه ، بعد از چار پنج سال گاهی این تصویر و صدای دختره یادم میاد و هنوز که هنوزه ، هر بار بعد از اینکه یادم میاد یه چیزی میاد تو گلوم و منم مث اون چشام پر از اشک میشه. و هنوز با خودم فک میکنم کاش اون روز وایساده بودم و بهش گفته بودم به درک! ولش کن بره به درک. برا چی باید کسی رو که اینجوری غمگینت میکنه خوشال کنی؟ اونم وختی که داره خیلی واضح نشونت میده اتفاقن بدون تو خوشاله! تو ام برو بدون اون خوشال باش

2-نصف نیم رخه دختره رو تو آینه میدیم. شکل پرستو بود . وختی پیاده شدم استیلش مث پرستو بود. همون شلوار جینه دمپا ، همون مانتوی ریون تنگ مشکی. ولی موهاش تا کمرش بود. پرستو هیچ وخ موهاش روی گوشاشم نرسیده بود.  به کفشاش نگا کردم. پرستو یه جف کانورسه سبز بنتونی داش که من عاشقشون بودم.  یهو یاده اون روزی افتادم که با هم از کلاس تصویر سازی زدیم بیرون ، استاد و حواریونش داشتن آبرنگ بازی میکردن ، منو پرستو یهو با هم از جامون بلند شده بودیم و رفته بودیم روی نیمکته جلوی در کلاس ، زیره درخت توت نشسته بودیم. خیلی با هم صمیمی نبودیم. اصن صمیمی نبودیم. بعد پرستو تو یه دقه بهم گفته بود که یکیو دوس داره که اونم دوسش داره ، یادم نیس الان چی بود مشکلشون اون وسط. ولی یه چیزی بود که پرستو به خاطرش پیش من که اصن با هم صمیمی هم نبودیم گریه کرده بود. بعد یه بار همونجا روی همون نیمکت الی گریه کرده بود. یه بار همونجا توی همون کلاس شیدا با اشک با گوشی مهسا شماره ی دوس پسرشو گرفته بود که ببینه جواب میده یا نه . اونجا ،توی دانشگاه دخترونه ی ما پر بود از دخترایی که یکیو دوس داشتن و به خاطرش گریه می کردن. با خودم فک کرده بودم تا حالا اِن تا دختر دیدم که یکیو دوس دارن و عاشقشن و آخرشم هیچی به هیچی. پس این دخترای خوشبختی که یکیو دوس دارن و خیلی شیک ، خیلی بدون درد و خونریزی ! بهش میرسن ، که توی انگشت دست چپشون حلقه های نگین دار میندازن و خوشبخت دو عالمن ، اینا کجان؟ از کجا میان؟ از تو کتابا؟ از تو فیلما؟ اصن چرا فقط بعضی دخترا باید انقد خوشبخت باشن که یکیو دوس داشته باشن و خیلی خارجی طور، اون پسره ام دوسشون داشته باشه و همه چی خیلی نرم جور بشه و اونا هیچ وخ واسه اینکه یکیو دوس دارن و اون دوسشون نداره گریه نکنن؟

+ اینو چن شب پیش داشتم میخابیدم گرفتم. به خاطر اینکه یه عالمه 3 داشت!

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۳
comment تو بِبار()

من همیشه تو پیچ بودم!

دو دقه مونده به یکه شب. با شلوار جین دراز کشیدم تو تختم، پتو هم هست، شوفاژ اتاق هم یه دور بازه، ولی انگشتای پای من قندیل بسته. نمیخام با شلوار جین بخابم، کلن نمیخام بخابم الان. خابم نمیاد. چن روزه انگار دچار سوءهاضمه شدم. یذره غذا میخورم انگار یه گاوه درسته خوردم! هضم نمیشه! 

اون روز با آزیتا نرفتم. با یکی دوس شده. پسره ام پسره خوبیه. میخاس بره اونو هم ببینه، منم دیدم رفتنم خیلی کاره جالبی نیس. البته پسره رو خیلی وخته میشناسیم، و همش به من سلام میرسونه!!! و چمی دونم جویای احوال و این برنامه هاس،  ولی خب الان من حوصله ندارم همش ببینمش! 

اون روز خانوم مسئول آخر وخت بهم گفت خانم مدیر خیلی راضی بودن از کارتون، دستون درد نکنه و اینا. خوشال شدم. در حده سه ثانیه. ولی خب بهتر از هیچی بود. بعضی وختا با خودم فک میکنم بیچاره شاگردام. من چقد سخت میگیرم بهشون. البته خیلی تلاش میکنم که روحیه شونو داغون نکنم، ولی خب به نظرم خیلی با کاره خوب فاصله دارن. بعضی وختا با خودم میگم بابا چیکارشون داری؟ فک میکنی اینا چن سالشونه مگه؟ یه مشت بچه مدرسه ای! وسط ریاضی و عربی و اجتماعی، نشستن پای فتوشاپ،  باید بذاری شون رو سرت حلوا حلواشون کنی! 

بعضی وختا خودمو یادم میاد که وختی دانشجو بودم، چقد فتوشاپ جیز بود! اصن بازش نمیکردم. هروختم کارم گیر میافتاد بهش، با فش و فضیحت تمومش میکردم. حالا توق دارم این بیچاره ها حماسه آفرینی کنن ! کلن من بخام شاگردامو با خودم بسنجم، شرایط بسیار بهتری دارن.

   + نازنین ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment تو بِبار()

take it from me, as someone who's been around for a long time

It's not who you want to spend friday night with,It's who you want to spend all day saturday with.

 

   + نازنین ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٠
comment تو بِبار()

بیا ! همین الان حمله های وایبریش شرو شد !

امروز به دلیل برگزاری مراسم و.یژه ی ار.بعین ، زود تعطیل شدیم. کلن هر کلاسمون 50 دقه بود. که 20 دقه اش صرف امتحان شد. البته تو راهنمایی. ولی تو دبیرستان مث همیشه بود.

صب بازم جون کندم تا پاشم. نمی دونم چرا همیشه سه شنبه ها یه چیزی میشه که من شب دیر بخابم. دیر که میگم نه مثلن دوازده یک ، در حد سه چاهار!

داشتم ریمل میزدم که یهو یه اس ام اس اومد برام. با خودم فک کردم کی میتونه باشه ینی یه رب به شیشه صب؟؟؟ ولی چون ریمله مهم تر بود نصفه ولش نکردم! هاهاها! بلخره من یه کاری رو تو عمرم تا آخر انجام دادم !

بعدن چک کردم دیدم خانوم مسئول بوده ، نوشته بود بازدید داریم از کلاسا امروز. من خودم یادم بود. البته دیشبم یکی از بچه های راهنماییم که یه اسمه خیلی بامزه داره زنگ زد بهم و پرس و جو کرد که فردا ما امتحان داریم و بازدید! چیه و اینا ! حالا منم خیلی شف وار ! داشتم پیراشکی سرخ میکردم و روغن و به پا نسوزی و پیراشکی زیاد سرخ نشه و اینا ! یه ذره براش توضیح دادم و خیالش راحت شد.

به خاطر اینکه پنج دقه دیرتر از در رفتم بیرون دیگه به اتوبوس ساعت بیس دقه به هفت نرسیدم و با تاکسی رفتم. هفتو پنج دقه رسیدم.

خانوم مسئول که اومد بهش گفتم من بچه هامو میبرم کتابخونه. گف باشه تو برو من بهشون میگم بیان.اونوخ مسئول کتابخونه یه سری دری وری به من گفت و بچه ها رو فرستاد نمازخونه. خودشم اومد پروژکتور و اینا رو را انداخت. من به خانوم مسئول گفته بودم کلاس منو دومین یا سومین کلاس بذاره که بچه ها فرصت داشته باشن عکساشونو بریزن رو کامپیوتر و همه چی منظم بشه. گفت باشه. تازه بچه ها سر و سامون گرفته بودنو و من میخاستم حضور و غیاب بکنم که دیدم خانم مدیر تشیف آوردن ! فک کردم شاید باز یادشون رفته به من بگن و جلسه ای چیزی دارن ، خیلی مشکوک رفتم جلو و بعد از سلام احوال پرسی گفتم قصد استفاده از فضای اینجا رو دارید؟ گفت نه ! من اومدم بازدید از کلاسا!!! منم خیلی شیک گفتم جسارتن خانم مسئول بالا منتظر شما هستن! هیچی دیگه رفت بنده خدا!

بعدشم بچه ها عکس مکسا شونو آوردن ، بد نبود کاراشون. دیگه دو نفرشون هم داوطلب شدن که توضیح بدن برا معلما و خلاصه اومدن و دیدن و پسندیدن و رفتن. بعدشم بچه ها هی منو سوال پیچ کردن در مورد امتحان ترم و اینکه چقد ارفاق!(؟) میکنم بهشون . منم آب پاکی رو ریختم رو دستشون که خبری از ارفاق و این حرفا نیست و من اصلن به هیچ کس یه 25 صدمی هم همینجوری نمی دم.

زنگ که خورد رفتم بالا که دفترمو بذارم ، دیدم خانم مسئول داره میگه ساعتای راهنمایی کوتاه شده! در جریان هستید که و اینا ! منم گفتم نه . طبق معمول ما از قلم افتادیم. اون یکی همکارم که کارشون کارگاهیه خیلی عصبانی شد و گفت اینجوری که نمیشه ! یه هفته جشنه یه هفته روضه! همش کارای ما میمونه! شمام که یه جلسه ی فوق العاده بیشتر نمی ذارین و ... منم اصن وای نستادم گوش کنم وسایلمو گذاشتم و با اون یکی همکارم رفتیم که حداقل برسیم اونور یه چایی بخوریم. بعدش همکارم تو آسانسور گفت وای خانم مدیر اومد سر کلاس من واسه بازدید من هنوز آماده نبودم! فرستادمش دنبال خانم مسئول گفتم باید با هم بیاید!!! گفتم شوخی نکن! واقعن؟ گف آره بابا! چطو؟ گفتم آخه منم همین جوری سنگ قلابش کردم! اول اومد سرکلاس من ، ولی چون ما هنوز عکسا رو نریخته بودیم رو کامی ، من فرستادمش بالا! گفتم از کلاسای بالا شروع می کنن!!! هیچی دیگه کلی خندیدیم که بیچاره مدیر مدرسه این دس اون دس شده !!! به قول همکارم آخرشم تو یکی از کلاسا خورده به دیوار!!!

تازه چایی ریخته بودم و داشتم دفترمو بررسی میکردم که دیدم خانم معاون اومد و خیلی با تعجب داره به ما چنتا نگا میکنه که چرا اینجا وایسادین؟ زنگ یه رب پیش خورده! مام به روی خودمون نیاوردیم و اون یکی همکارمم صدبار گفت من اصن برا چی الان بچه ها رو ببرم تو کارگاه؟ تا کارشونو بچینن باید جم کنن! اینجوری نمی شه ! ما کارمون نمی رسه به نمایشگاه! من اسمشونو از مسابقه خط میزنم و ....! بیخیالم نمیشد . چایی مو خوردم و با همکارم رفتیم سمت آسانسور. گف طبقه چندمی؟ گفتم دوم فک کنم! گف هنوز فکر میکنی؟ مطمئن نیستی؟ با چندما کلاس داری؟ گفتم نمی دونم ! قیافه هاشونو بلدم !

از این به بعد درباره ی کلاس آخرم نمی نویسم. چون صلاح نمی بینم.

زنگ که خورد با همکارم بدیو بدیو دفترامونو نوشتیم و رفتیم دبیرستان وسایلمونو ورداشتیم و روانه ی منزل شدیم. چقدم که هوا آلوده بود. همکارمم امیدوار بود که بگن یکی از روزهای آتی تعطیله به خاطر آلودگی هوا. منم گفتم پس فردا تعطیله . هوام آلودس! واقعن تو آرزویی بیشتر از این نداری؟؟

الانم دارم از خستگی و خاب میمیرم! ینی قشنگ دارم میمیرم . ولی میخام نخابم که شب زود بخابم. فردا با آزی قراره بریم بیرون. اونم که همه جا براش حکم کله پزی داره از هفت صب میخاد میس کال  و اس را بندازه که پاشو پاشو دیر میشه !

   + نازنین ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٩
comment تو بِبار()

(14) Some facts about me

1-از روغن زیتون بو دار ، خیلی خوشم میاد.

2- یکی از صحنه های سوررئالی که توی فصل زمستون خلق میکنم ، شلغم خوردنه! به عنوان آدمی که لیست بلند بالایی از "نمیخورم ها" ، "دوس ندارم ها" و "بو میده ها" داره ، دیدن شلغم خوردنم برای همه عجیبه. ولی میخورم. به نظرم خیلیم چیزه خوبیه !

3-اینایی رو که میگن :میسی" به جای مرسی ، هیچ رقمه درک نمی کنم.

4- تو زمستون از دست دادن با آدما اجتناب میکنم ، چون دستام خیلی سرده ، فک میکنم بیشتر آدما چندششون میشه ! ینی مومور میشن !

5-از تافی میوه ای بدم میاد.

6-چایی به دمای رفاه که برسه یه نفس سر میکشمش ! کاره شیکی نیس ، ولی میچسبه!

7-تقریبن هر شب دندون عقلمو تو آینه ی دسشویی چک میکنم. هنوز امیدوارم در بیاد و منو مجبور به جراحی نکنه! ینی خودشو در واقع ! :)))

8-بعد از پلیورای طرح اسکاچ مردونه و افتر شیوها ، عاشق فوم اصلاحم! نمی دونم چرا همچین چیزه هیجان انگیزی باید در انحصار آقایون بمونه !

9-نمیگم ! ینی نوشتمش بعد پاکش کردم.

10-هیچکس نباید به من بگه نازی ، ولی من به همه میتونم اسمشونو نصفه بگم ! چون من کوچیکترم ! چون من بزگ ترم! چون من تنبل ترم ! چون من دلم میخاد!

   + نازنین ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٧
comment تو بِبار()

نواده ی اسلایترین

پنشنبه سرم درد میکرد. ینی از پریشبش همین جوری سرم درد گرفته بود و خوبم نمی شد. بعدش یکی از بچه های دفتر ، بهم پی ام داد تو جی تاک و یذره باهم حرف زدیم ، گفت داره یه کار جدید خودش شرو میکنه و میخاس بدونه اگه کارای طراحی  و اینا داشته باشه من براش انجام میدم یا نه. گفتم باشه .

بعدش داشتم وایبرو زیر و رو میکردم ، دیدم فرناز عکسشو عوض کرده میخاستم بهش بگم عکست قشنگه ، همون موق زنگید که من دارم میام سمت شما ، پاشو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم و بحرفیم.

حالا اومدم حاضر شم دوتا از ناخونام شکست ، نشستم همشونو کوتا کردم ، نه که ناخونای من خیلی بلند باشه یا خیلی بیخود ، چشم خورده ! :)))))

رفتیم همین نزدیکای خونه ی ما ، تو کوه! نشستیم تو ماشین البته، چون خیلییییی سرد بود. حرف زدیم.

 چنتا آهنگ جدید گوش کردیم و داشتیم میرفتیم یه چیزی بخوریم که به فرناز زنگ زدن از خونه و مهمون داشت براشون می اومد و منم دیگه بهش گفتم دور بزنه من برگردم خونه اونم بره به زندگیش برسه.

بعدش که اومدم خونه با خودم فک کردم الان 7 ساله منو فرناز با هم دوستیم. چقد زیاد واقعن! حرفاش حرفای خوشال کننده ای نبود ، البته چیزه خیلی بدی هم نبود. نمی دونم ینی. از این چیزا که تو زندگی همه هست دیگه! من که نتونستم کمک زیادی بهش بکنم. آدم وختی خودش درگیره یه مسئله ایه ، چه جوری میتونه به یکی دیگه در همون مورد! کمکی بکنه؟ فقط با هم همدردی کردیم. البته من زیاد چیزی نگفتم. کلن از درد و دل کردن خوشم نمیاد .

از یه وختی به بعد تو زندگیم از مرور رویدادها بدم اومد. از اینکه توضیح بدم چی فک میکنم چی احساس میکنم یا بقیه چه جوری در مورد من رفتار میکنن و این چیزا. از اینکه بخام هی داستان بسازم و واسه بقیه تعریف کنم خوشم نمیاد. چون به نظرم فایده ای نداره. و خب من کلن آدم خصوصیی هستم! خیلی در باره ی زندگیم برا کسی حرف نمی زنم.

ینی سیستمم در برخورد با مشکلات و مسائل زندگی ، مث ماره! میشینم یه گوشه تا مشکله توم هضم شه! بعد به ادامه ی زندگی میپردازم.

   + نازنین ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٥
comment تو بِبار()

از جمله راه های بهتر شدن زندگی

1-راه رفتن روی جدول جوب 

2- آب آلبالو خوردن ساعت شیش نیم عصر روزای پاییزی

3- تخته بازی کردن تو گوشی،  ساعت یکو نیم شب

4- انداختن سویشرت روی شوفاژ، قبل از پوشیدنش

 

   + نازنین ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٤
comment تو بِبار()

(3) face of war

جنگیدن ، دوتا سر داره ... 

یه سرش کشوریه که مورد هجوم واقع شده ، به هر دلیلی ، یه سرش کشور-کشورهایی- که برای جنگیدن اعزام شدن ...

هردوتا سرش آدمایی داره که ناخاسته وارد بازی قدرت ها شدن. غیر نظامی هایی که خانواده شونو از دست میدن ، کشته میشن. و نظامی هایی که دلتنگ خانوادشون میشن و کشته میشن .

هر دو تا سرش زنا و بچه ها و مردایی داره که بیوه و یتیم و مجروح و دلتنگ میشن ...

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۱
comment تو بِبار()

(2) face of war

جنگ توی کشوری مثل فلسطین ، چهره ی خیلی خیلی خیلی واضحی داره .

سیاهی ، خشونت و ظلمِ جنگ توی فلسطین تمام و کماله. فراتر از تحمل آدم ها.خارج از تصور حتا.

زندگی کردن توی فلسطین چه جوریه؟ همشه و همیشه و همیشه توی جنگ بودن ، همیشه و همیشه و همیشه مبارزه کردن و از دست دادن چه جوریه؟

بچگی کردن تو فلسطین چه جوریه؟

شاید اینجوری ...



ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٠
comment تو بِبار()

(1) face of war

جنگ ،خشن ترین ، تلخ ترین و شاید یکی از نفرت انگیز ترین کلمه هاییه که در دایره لغات انسانها وجود داره.

جنگیدن و توی جنگ از دست دادن ، مجروح شدن ، آواره شدن و زندگی کردن ، توی جنگ خابیدن و بیدار شدن ، درس خوندن و عاشق شدن و ازدواج کردن ، توی جنگ بچه دار شدن، توی جنگ به دنیا اومدن و توی جنگ بزرگ شدن  چیزیه که امروز توی خیلی از کشور ها داره اتفاق میفته. 

توی شهرت با دشمن زندگی کردن چه جوری میتونه باشه ؟

شاید اینجوری ...

یه سرباز آمریکایی تو عراق

عکسای بیشتر در ادامه مطلب

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٩
comment تو بِبار()

help less, like that

گورخر ،

در قفسی ساخته از خود ...

   + نازنین ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۸
comment تو بِبار()

از ماست که بر ماست ، وگرنه اونا چرا هپیلی اور افتر میشن ؟

بش گفتم از سن من گذشته دیگه. که بخام تو این جور رابطه ها باشم. تو این بازیا. من اینجوری بازی نمی کنم. اینجوری زندگی نمی کنم. اصن اینجوری زندگی کردنو نمی فهمم. این رابطه ها رو نمی فهمم.

گف پس چی کار میکنی؟ هیچی نگفتم.

چی میگفتم ؟ همین الان اگه بخام بگم ، حداقل هشتا سر تیتر تو زندگیم هست که واسه هر کدومشون میتونم بشینم یه هفته گریه کنم ! واسه بعضیاشون یه ماه. واسه بعضیاشون حتا تا آخر عمرم.

اینکه غم ، یکی از موندگار ترین احساسات زندگی آدماس ، ینی شاد بودن سخته. ینی واسه شاد بودن باید جنگید. من واسه زندگی کردنم دارم میجنگم. هر روز و هر لحظه و هر ثانیه دارم میجنگم. چون نمی خام نمی خام نمی خام که کم بیارم. چون هر روز و هر لحظه و هر ثانیه با خودم فک میکنم اگر دست از جنگیدن بردارم ، اگر تسلیم شم ، اگر بشینم انقد گریه کنم که تو اشکام غرق بشم ، همه چی تموم میشه ! حتا ممکنه دیگه انقد غمگین نباشم. این فکر ، این حس که قبول کنم شکست خوردم ، قبول کنم مثل همیشه ی خدا ، مثل همیشه ی همیشه ی همیشه ی زندگیم اشتباه کردم و مثل همیشه ی همیشه ی همیشه نمی تونم هیچی رو درست کنم ، و هیچی هیچ وخ اونجوری که من میخام نمیشه ، فکره غمگینیه ، ولی اگه من قبولش کنم ، همه چی تمومه. دیگه انقد انرژی صرف نمی کنم. ولی من نمیخام. نمیخام که غمگین بمونم. و میدونم میدونم اگه فقط یه لحظه دست از جنگیدن بردارم برای همیشه باختم. من دوس ندارم بازنده باشم.

اما واقعیت اینه که من باختم. شکست خوردم. اشتباه کردم. و شکست بزرگتر اینه که روی اشتباهم پافشاری کنم. مث اینه که خودت به دستای خودت دسبند بزنی. و کلیدش توی جیبت باشه. هیچ کس نمیدونه کلیدش کجاس ، و اگر کسی بدونه ، درکت نمیکنه! آخه چرا آدم باید خودش دستای خودشو ببنده؟

اگه فقط یه دلیل ، یه کلمه ، یه مثال ! یه چیزی تو این دنیا وجود داشت که من میتونستم باهاش ضامن نترسیدنم بشم ، تا آخر دنیا هم که شده بود میجنگیدم. ولی هیچی نیست. هیچ دلیلی هیچ تضمینی هیچ کلمه ای تو دنیا نیس که به من بگه نترس.

حتا ترسناک ترین کلمه ی این روزام شده خدا! اینکه میدونم همیشه همیشه همیشه یه سره زندگیم تو دستشه ، که حتا اگر من با گوشت و پوست و استخونم بجنگم بازم امکانش هست که هیچی عوض نشه. چون خدا نخاسته .

اینجوری زندگی آدم دیگه چه ارزشی داره؟ اصن زندگی چه ارزشی داره وختی هیچ وخ قشنگ ترین چیزایی که توشه مهم نیس؟ مثلن دوس داشتن تو زندگی همیشه بی اهمیته. دوستی بی ارزشه. وختی یه چیزی به عظمت دوس داشتن ، به بزرگی دوستی ، انقدر بی ارزشن که باهاشون نمیشه هیچ کاری کرد ، دیگه زندگی چه ارزشی داره؟ دیگه واسه چی باید بهش اهمیت داد ، براش جنگید؟ هان؟

اینکه فک میکردم دوستی میتونه یه دلیل باشه ، حتا جلوتر از دوس داشتن یه اشتباه بود. اینکه فک میکردم مهم دوستیه ، مهم اینه که  آدما قبل از همه چیز با هم دوستن، دوست بودن ،یه اشتباه بود. اینکه فک میکردم درک کردن ، دوستی کردن با آدما میتونه محکم ترین دلیل ادامه ی زندگی و رابطه ها باشه یه اشتباه بود.

همچنان پیروزی از آن کسانی است که با ثروت و مدرک و متراژ خونه و مدل ماشین و حقوق و پس انداز آدمها ، رابطه های شان را سامان میدهند. و خدا با اوناس و آدمها همواره درگیرشان میمانند . و دوستی توی این دنیا بل شت است.

   + نازنین ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٦
comment تو بِبار()

(2) as a teacher

با اتود کشیدمش. ضخامت نوک اتودم 5 دهمه و جنسش b  شایدم 2b هست.

رو کاغذ آچاهار 90 گرمی.

اندازشم از آ 5 ، ینی عرض کاغذ آ4 ، کوچیکتره.

دوربینی که باهاش عکس گرفتم ، 8 پیکسله.

بردمش تو فتوشاپ ، برایتنس و کنتراستشو دسکاری کردم.مودشم گذاشتم روی grayscale.

   + نازنین ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳
comment تو بِبار()

درمورد دسته ی سوم مفصل توضیح میدم، بعدن

1-یه وختیم هس ، من حوصله ندارم! مثلن چون شب دیر خابیدم. چون سردم بوده . چون سرم درد گرفته . چون به دلایل گوناگون حالم خوب نبوده. بعد گوشیمو خاموش کردم واسه خودم به شیوه ی " از دیو و دد ملولم ، میخاهم بلولم!" زیر پتو مچاله شدم . نه به قصد خاب نه به هیچ قصد دیگه ای! فقط واسه هدر دادن عمرم اصن! اونوخ یه آدمایی هستن که درک نمی کنن وختی تو گوشیت خاموشه ، لابد خوصله نداشتی ! لابد کار داری ! لابد یه جایی هستی که گوشیتو نمی تونی روشن کنی ! بعد دنبالت میکنن! مثلن زنگ میزنن به تلفن خونتون. اس ام اس میدن به مامانت! آزانس میگیرن میان پایین پنجره تون سنگ میزنن به شیشه !

2- اینایی که از هفت شب خمیازه میکشن، نه شب با پادشاه سوم وارد مذاکره میشن ، بعد شیش صب بیدار میشن ، خیلیم همیشه فک میکنن کم میخابن! و جو "کامیابی " و " سحر خیزی " دارن ! بعدش زنگ میزنن به آدم ، مثلن خاب بودی ، بیدارت کردن حالا ، میپرسن خــــــاب بودی؟ چرا انــــقد میخابی ؟ من همیشه بهشون میگم الان زنگ زده بودی اینو بپرسی؟ عمومن میرن سر اصل مطلب .

3-اینایی که وختی یه نکته ی بی ادبی خنده دار! مطرح میکنی اول همه غش میکنن از خنده ، ولی بعدش هی بهت میگن وای ! چقد بی ادبی تو!

   + نازنین ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢
comment تو بِبار()

?=A+B

1-به زبان بیگانه ، وصف عاشقی ، فال این لاو است!

فال یعنی افتادن ، بزیر آمدن ، زمین خوردن ، ساقط شدن، فال ینی فرو ریختن.

لاو یعنی عشق ، شیدایی ، والگی ، دلباختگی ،محبت فراوان  ، دوست داشتن

فال این لاو یعنی توی دوست داشتن یک نفر زمین بخوری! ینی بیفتی توی دوست داشتن یک نفر!

وختی یک نفری فال این لاو میشود برای یک نفر دیگر ، یعنی در برابر عشق به زانو آمده . ینی برای آن آدم به زانو آمده ...

2-زمین خوردن یک مقوله ی دردناک است ، حتا اگر درد و جراحت جسمی نداشته باشد . زمین خوردن یکجور خارج شدن از حالت ایستایی ، یک جور تزلزل، یک جور بی حواسی است. زمین خوردن یک اتفاقی است که اگر چشمهایت باز نباشد اگر حواست به راه نباشد اگر احتیاط نکنی ، دچارش میشوی.

زمین خوردن درد دارد، بعضی وختها. زمین خوردن خنده هم دارد. به خصوص برای کسانی که نظاره گر هستند...

3-در توصیف دوست خوب ، نوشته بود : کسی است که وختی شما زمین میخورید ، آنقدر میخندد تا در کنار شما به زمین بیفتد .

   + نازنین ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱
comment تو بِبار()