DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


because in my class , I am the boss

سه شنبه شب ، تا ساعت 2 و نیم بچه ها هنوز تو وایبر داشتن با هم چرت میگفتن. من میخاستم بخابم. ولی خابم نمی برد. مث اغلب شبای پاییزی و زمستونی ، تقریبن همه ی ساعتها رو از 2 تا 5 صب روی صفه ی گوشیم چک کردم. یه رب به شیش پاشدم.

معمولن از شب قبل فک میکنم که فردا چی بپوشم ، ولی اینبار فک نکرده بودم. همینجوری یه جین ورداشتم از تو کمدم و یه تونیک گپ مشکی پوشیدم روش. بعدشم موهامو سفته سفت گوجه کردم پشت سرم و مقنعه ی مشکی مو صاف و صوف کردم  رو سرم و  مانتوی مشکی آستین سه ربم رو پوشیدم. جامدادی ، فلش ،دسمال کاغذی جیبی ، بسته ی آدامس ، دسته کلید ، کیف پول و گوشی مو انداختم تو کیفم و دوتا دسمال هم از رو اپن برداشتم و تا کردم و تو جیب مانتوم گذاشتم. من همیشه توهم بی دسمال کاغذی موندن وسط خیابون دارم!!!

بندای کانورس خاکستری مو دور مچم محکم بستم و رفتم سمت آسانسور.

هفت صب ساعت زدم و خانم بک آپ کلید اتاقو برداشت و زودتر از من رفت سمت راه پله ها. پارسال یه بار آسانسور مدرسه سقوط کرده ، حالا بعضی معلما دیگه ازش استفاده نمی کنن. همکارم بهشون میگه جون دوست.

تا هفتو نیم که یکی یکی همکارا بیان من یذره دفتر کلاسی مو نگا کردم بعدشم سرمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم. بعد از اومدن همه ، و سلام و صب بخیر و معاشرت های اول صب ، زنگ خورد و کم کم صدای بچه ها پیچید تو راهرو. یکی از همکارم بهم گف خوبی؟ گفتم بلقوه خیر ! ولی بلفعل بله! گف اشتبا گفتیا! گفتم نه درسته. همینجوریه! دفترمو ورداشتم و رفتم بیرون اتاق. اون یکی همکارم لابلوشو از کیفش در آورد و دو سه دور محکم کشید رو لباش. من هیچ وخ کسایی که لباشونو زیاد آرایش میکنن درک نمی کنم. ینی نمی دونم چه جوری میتونن یه لایه ی اضافی رو واسه یه مدته طولانی رو لبشون نگه دارن. نگاهمو برگردوندم و همنجوری به دیوار تکیه دادم. بچه ها یکی یکی اومدن رفتن تو کلاس. خانم همکاره با جذبه ام جلو آسانسور وایساده بود و به بچه هاش میگفت کلاس نه! سایت! برین تو سایت ! به من گفت بچه هات نیومدن؟ گفتم چرا. تو کلاسن. گف پس چرا نمیری؟ گفتم صلاح ندیدم! منتظرم بیان منت بکشن! خندید.

حضور و غیاب کردم. پرسیدم باید چیزی به من تحویل میدادین امروز؟ گفتن نه. پرسیدن میریم پایین؟ گفتم آره . ولی اول یه کاری داریم اونو انجام میدیم بعد. یه دونه برگه در بیارین لطفن. گفتن چیکار داریم خانوم. گفتم کوییز. بعدم از پشت میزم بلند شدم. یهو ساکت شدن و برگه هاشونو آماده کردن. اینکه چقد وسط هر سوال چرت و پرت گفتن بماند. همونجوری جلوی تخته راه رفتمو سوالا رو گفتم. ساعت هشتو ده دقه برگه ها رو جم کردم. نشستم رو صندلیم.

یه دور همه ی برگه ها رو چک کردم که اسم داشته باشن. بعد سرمو گرفتم بالا و گفتم بچه ها ! یک مرز خیلی باریکی هست ، یک خط تقریبن نامرئی ، بین معلم خوب بودن و معلم الکی بودن. بین معلم خوب بودن و معلم بد بودن. بین معلم سخت گیر بودن و معلم خشن بودن. واسه یه معلم اصلن سخت نیس که جاشو عوض کنه که پاشو از این ور خط بذاره اونور خط. ولی واسه شاگرداش قطعن خیلی فرق خاهد کرد اینکه معلمشون کدوم طرف خط وایساده باشه.من توی این کلاس حداقل 4 تا شاگرد تکراری دارم ، میتونین ازشون بپرسین ، بهتون میگن که من اصلن از این معلمای گیر و عصبی و بداخلاق نیستم. ولی جدیم. روی کاری که شما باید انجام بدین. جدیم روی زمان بندیی که انجام دادم. جدیم روی حرفی که میزنم، روی درسی که میدم. جدیم روی پروژه ای که دارم کار میکنمش. غیر از اینا هیچ چیزه مهمی برای من اینجا وجود نداره که دغدغم باشه. الان حداقل هشت هفته گذشته من هر جلسه به شما یه چیزی درس دادم ، هر جلسه اول درس هفته ی قبلو تکرار کردم ، ینی سه تا از سوالای امروز حداقل 8 بار فقط خودم توضیح دادم ، منتی هم سر هیچ کدومتون نیست. ولی نصف کلاس اشتبا نوشتش! نصف دیگه تونم که میگین اصن همچین چیزی رو درس ندادم!!! دقیقن مشکل کجاس؟ اینکه من میگم هشت بار یه چیزی رو گفتم و شما هنوز یادش نگرفتین ، منظورم این نیس که چرا باید هش بار یه چیزی رو بگم، منظورم اینه که اگه هش بار واسه یاد گرفتنش کم بوده ، چرا هیچ کس واسه نهمین بار به من نگفت خانم اینو یاد نگرفتم! دوباره بگین!

.....

آخر حرفام گفتم من هیچ وخ تا حالا مسئول انضباطی سر کلاسم نیاوردم چون خوشم نمیاد بچه ها رو زوری مجبور کنم کاری رو انجام بدن ، ولی اگه یکی منو مجبور کنه پامو بذارم اونور خط ، من مسئول انضباطی مدرسه رو میارم سر کلاسم و اونوخ اون یه نفر واسه همیشه از کلاس من میره. پس یادتون باشه بی نظمی سرکلاس من میتونه آخرین حضور سرکلاس من هم باشه.

اینکه دقیقن از شانس خوب یا بده من ! همون روز خانم مسئول و خانم مسئول انضباطی پایه تصمیم گرفتن بیان سرکلاسا بازدید و پرس و جو رو نمی دونم به فال نیک باید بگیرم یا بد. حداقل خوبیش بود که خانم "م" هنوز حضور پارسالشو سر کلاس من یادش بود و به بچه ها گفت ما خیلی به ندرت از معلم شما گزارش برخورد انضباطی و جدی با بچه ها رو دریافت میکنیم ، ولی وختی هم گزارش میدن انقدر دقیق و انقدر جدیه که ما چاره ای جز حذف افراد از لیست کلاس و حضور در نمایشگاه نداریم!

بچه های ساعت دومم انقد خوبن که اصلن نمی فهمم چه جوری کلاسمون میگذره و تموم میشه. بی حرف برگه در آوردن و سوالا رو نوشتن. بعدشم رفتیم سراغ فتوشاپمون.

با کلاس آخرم هنوز به تفاهم نرسیدم. ولی خیلی بهتر از قبل شده.

داشتم میرفتم خونه ، خانم "ر" جلومو گرفت و گفت شما از بچه های هشتم کوییز گرفتین؟ گفتم بله! گفت نباید میگرفتین! گفتم چرا؟؟؟ گفت چون بچه ها امروز امتحان ادبیات داشتن! گفتم خب؟ گفت خب نمیشه بچه ها باید از قبل بدونن! گفتم چیزی نبود که به از قبل از دونستن احتیاجی باشه. یه سری اطلاعاتی بود که بچه ها باید تا الان یاد گرفته باشنش! گف خانم مدیر گفتن که کلاسای شما آزموناش بمونه برای بعد! گفتم بعد ینی کی؟ من باید بدونم بعد دوماه بچه های کلاسم تو چه سطحی هستن خب! گفت درسته ولی نباید به بچه ها استرس الکی وارد شه! گفتم من نمی دونم بچه ها چی به شما گفتن ، ولی چیزه استرس زایی نبوده. چارتا سوال بود از فتوشاپ ، که بدونم اموزشم تا چه حدی مفید بوه ، و لازم بود که بدونم . من نه قصد اذیت کردن شاگردامو دارم نه میخام قوانین _نانوشته_ ی مدرسه رو به هم بزنم. یه چیزیه که تو تقویم آموزشی نوشته شده و توی طرح درسم هم بوده. گفت  حالا شما نمره شو جایی حساب نکنین. گفتم باشه.

 اینکه باید وایسم در مورد اداره ی کلاسم به صد نفر توضیح بدم ، یه چیزیه که فقط تو این مدرسه اتاق میفته . ولی اینکه من بخام اجازه بدم مثلن یه مامان زنگ بزنه مدرسه و بخاد اداره ی کلاس منو دسش بگیره ، یه چیزیه که اتفاق نمی افته. اهمیت نمیدم که خانم مدیر یا خانم ایکس یا خانم ایگرگ از همه چی مهم تر براشون اینه که آب تو دل بچه ها تکون نخوره تا مامان باباهاشون همچنان جیب مدرسه رو پر کنن.

   + نازنین ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment تو بِبار()

یکی به من بگه راضی ینی چی؟ ینی چه جوری؟

اینکه کسی که دوسش داری،  یهویی از دنیا بره بهتره، 

یا اینکه مریض شه،  جلو چشمت آب شه، درد بکشه، زجر بکشه، ناله کنه؟ 

انقد که به مرگش راضی بشی...

   + نازنین ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٩
comment تو بِبار()

یادش بخیر واقعن

امروز همش آب آلبالو خوردم. صب. قبل از ناهار. بعد از ناهار. توبی آنست ، ناهار نخوردم اصن. چون حوصله نداشتم. خیلی تنبل شدم تو کار کردن. سی ساعت طول میدم یه چیزی رو تو فتوشاپ. بقیه ی نرم افزارا رو که اصن باز نمی کنم. یه سری کار بود باید اصلاح میکردم ینی جون دادم تا تموم شد.

تو فک کن من از هر 24 ساعت که هیچ ، از هر 220 ساعت ، یه بارم نمی روم دمه پنجره اتاقم. ولی امروز هی از پشت صندلی میپریدم پشت پنجره. همشم واسه اینکه کار نکنم. واسه چن جای دیگه رزومه فرستادم. تا ببینم چی میشه.

اون سوئیشرت خاکستر سورمه ای مو امروز در آوردم بپوشم ، بعد پشیمون شدم. آستین بلند پوشیدم کلن. خیلیم بد نیس. من یدونه لباس آستین بلند بیشتر ندارم. چون قاطیم! یهو گرمم میشه یهو سردم میشه! واسه همین باید یه چیزی تنم باشه که بشه یهو درش بیارم پرتش کنم اونور ، و خب طبعن لخت هم نشم!! واسه همین سوئیشرت میپوشم تو خونه همش.

اینو ترم هشت بودم خریدم. یه شلوارم داشت. ینی واسه شلوارش خریدم! در واقع اصل این خرید به خاطر واحده تربیت بدنی بود. چون باید شلوار ورزشی میداشتیم.

بعدش روزایی که تربیت داشتیم و من اینو میپوشیدم ، ازش استفاده ی ابزاری میگردیم. تنیس روی میز داشتیم. همون پینگ پونگ. حالا من پینگ پونگو اصن به هیچ جام حساب نمی کنم ولی مجبور بودیم بگیم خیلی آدم حسابش میکنیم! چون به نمرش احتیاج داشتیم! اونوخ میزای ما تهه تهه سالن بود و بقیه ی سالن در اختیار بچه های تربیت بدنی. معمولن اون ساعت بدمینتون داشتن. اونوخ ما مثلن چهل تا توپ داشتیم، باید آخر ساعت همون چهل تا رو تحویل میدادیم. ینی استاد میشمرد. وختی داشتیم بازی میکردیم چون عمومن هیچییییی حالیمون نبود دوتا دونه سرویس و بک هند خوب میزدیم بعد طرف نمی تونست جواب بده توپه می افتاد قل میخورد میرفت وسط سالن! اولاش هی میرفتیم دنبالشون ولی از یه جایی به بعد حال نداشتیم دیگه ، واسه همین بچه ها توپای ذخیره رو میریختن تو کلاه سوئیشرت من ، بعد که همه رو استفاده میکردیم ، میرفتیم توپای وسط سالنو جم میکردیم. اونوخ استادمون خیلی کاری نداشت بهمون. کلن پایه بود. حتا گذاشت من سه چار جلسه نیام که از کلاس زبانم حذف نشم! اونوخ ما همیشه میزای آخر وای میستادیم که تو چش استاد نباشیم و مسخره بازی کنیم. بعد یه بار که توپا کم بود ، استاد برگشت به فرناز گفت تو کلاهه اینو نگا کن! اونجا نباشه یه وخ ! :)))))

هیچی دیگه تحت تاثیر قرار گرفتیم که استاد انقد همیشه مارو آبزرو میکرده و به رومون نمیاورده خل بازیامونو. کلن با ما عادی رفتار میکرد!

1 و 2

   + نازنین ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧
comment تو بِبار()

I'm the girl in a hoodie, a black hoodie

توی وایبر فرستاده که کاش زندگی هم از اینا داشت ! من مینویسم : وای آرههههههههه! چه شکوهییییی داشت اون موق! دخترا بحثشون میشه که اگه میشد قبلنو اصلاح کرد خوب بود! یکی میگه نه اونوخ زندگیا با هم قاطی پاتی میشد بسکه هی همه عقب جلو میکردن شرایطو! اونیکی میگه مزه ی زندگی به اینه که ندونی چی میشه و ... می نویسم : اوووو! انقد جنایی نکنید قضیه رو حالا ! همون شیش تا شیش و رب صبو میشد به اندازه ی دوساعت پاز کرد ، بس بود! میخندن.

شیش صب ساعت گوشیم دینگ دینگ میکنه. خاموشش میکنم. گرممه. خیلی گرمه. موهام پیچیده دور گردنم. پا میشم تو تاریکی میرم تو آشپزخونه. کابینت بالای ماشین لباسشویی رو باز میکنم. دوتا ادلت کلد میخورم و همونجوری با چشمای نیمه باز بر میگردم تو اتاق. ساعت شیشو ربه. من از ساعت شیشو رب صبای پاییز متنفرم. همیشه بودم. بی دلیل. یا شایدم به دلایل گوناگون.

                                                     ***

دسمالمو مچاله میکنم تو دستم . پره های قرمز شده ی دماغمو با پماد ویتامین آ + د چرب میکنم و باز عطسه و باز چشمای قرمزه اشکی . میگه چی واسه سرما خوردگی خوبه؟ میگم مرگ! مرگ خوبه عزیزم! داری؟

میخنده.

سوئیشرت پوشیدم رو تی شرتم و مچاله نشستم رو مبل . کلاهه سوئیشرتم رو سرم. یه بویی میده. بوی توتون. بوی سیگار. بوی دود. نمی دونم همیشه لباسایی که از این مغازهه میخرم همین بو رو میدن. من خوشم میاد از بوش. حیف که رفتن از اون پاساژه.

یه بار با الی اینا رفتم اینو گرفتم. نه اینو تنهایی گرفتم، اون صورتی آدامسی ! رو با الی بودم گرفتم. اون روز که لیسانسمونو گرفته بودیم. چقد خندیدیم. فرداش که من رفتم اینم گرفتم پسره بهم گفته بود بهت نمیاد، فک میکردم 72-73 باشی. اسفند دود کن واسه خودت. البته من چشمم شور نیست.

براش پیام میدم تو وایبر ، میپرسه شما؟ میگم a girl in a hoodie

                                                     ***

به آقای گریمور میگم : س خوبه؟ چارتا کله ی قرمز میفرسته تو وایبر. میگم وا! چیه؟ میگه این سواله تو میپرسی؟ گفتم : وا! تو الان پرسیدی هـ خوبه ، من عصب زدم؟ میگه فرق میکنه! میگم هیچ فرقی نمی کنه! حالا س خوبه؟ قدش بلنده؟ میگه به تو چه! می گم وا ! لوس ! خب چرا عصبانی میشی ! توام بپرس! میگه چی بپرسم؟ گفتم چمی دونم مثلن بپرس هـ قدش بلنده؟؟ عمرن اگه من عصبانی شم! میگه بس که رو داری ! میگم حالا خوبه؟ میگه آره ! میگم تو خوبی؟ می گه آره خوبم. میگم خب حالا از اول ! سر کاری ؟ فش میده. میخنده .

                                                    ***

دراز کشیدم رو مبل با راضیه حرف میزنیم تو وایبر ، داریم میفروشیم بریم خارج ! میگه کجا بریم؟ میگم هرجا! مثلن استانبول ! بیروت! بغداد حتا ! یهو دوتایی مینویسیم دوشنبه!!! میخندیم.

میپرسه با الی رفتین بیرون خوب بود؟ میگم متوسط بود! فقط من دو جفت کتونی خریدم گند زدم به پولام اومدم ! میگه مبارکه ! میگم فقط همین نیس که ! از فرداش سرمام خوردم! میگه من از اول پاییز تا حالا سه بار سرما خوردم! یاده استاد "د" میفتم ! میخندم.

وای اون ترم منو راضیه پدر این استاد "د" رو در آوردیم. همون ترمی بود که فرناز دماغشو عمل کرده بود. به اونم گیر داد که چرا مسئولیت پذیر نیست ! به عنوان یه دانشجو ،و وخته ویزیتشو انداخته تو ساعت دانشگاه. بعدش من سه دو هفته پشت هم کلاسشو غایب شدم. گفته بود بگین نیاد حذفه. بعد راضیه هی سرما خورده بود و هی نیومده بود. گفته بود خب بهش بگین واکسن بزنه! گفتیم آخه استاد خوب نمیشه اصن !! که بشه بره واکسن بزنه. سکوت کرد. فلسفی !

همین جوری پاییز بود. درسشم شیش واحد . یه بارم من خاسته بودم موضومو عوض کنم گفته بود من و کلاس مسخره ی شما نیستیم! ولی آخرش بیست شدم.

داور پایان نامم بود. دوسش داشتم.

                                                   ***

برام پیام میده با کلی شکلک و فلان و بهمان که حدس بزن من کیم ! بعد تا من میام فسفر بسوزونم خودش مینویسه . میگم سلام! میگه خوبی ؟ من هنوز لود نشدم که کیه ! میگم ببین میشه بگی کدوم "ر" ؟ میگه همون که دوتا شاخ داره!!! کلن من آدمای اینجوری رو که با هویت خودشونم شوخی دارن درک نمی کنم! خب مث آدم بگو فلانی ام ! والا! زارت مینویسه من ازدواج کردم! میگم مبارکه خب ! بسلامتی. خوشبخت بشین. میگه مرسی. میگم خوبه؟ خوشالی؟ میگه آره ! تو چی؟ میگم واسه تو؟ آره خوشالم! میگه ایشالا توام عروس شی خوشبخت شی. مینویسم مرسی. حالا عروس نشده هم خوشبخت باشم قبوله! میگه نه نیست! باید عروس بشی!پش بندش مینویسه ببین منو اد میکنی به گروه بچه ها تو وایبر؟ میگم آره واستا. ادش میکنم و تموم.

   + نازنین ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٥
comment تو بِبار()

آقایان بعد از خاندن این مطلب "شیر"بنوشند

آقای خورخه لوئیس بورخس عزیز!

شما در کشور من ، بیش از هرچیزی ، با یک سروده ی کوتاه معروف شده اید. که من اسمش را دقیقن نمی دانم ،حکمت وداع شاید ،  مضمونش یک چیزه خاصی است.

یک چیزی است که من دوس دارم بگویم واقعی نیست ، چون نباید باشد ! اینکه آدم همچین چیزی بنویسد، به زبان آرژانتینی(اسپانیایی)! بعد ترجمه بشود و هی ملت فرت و فرت برای هم به اشتراک بگذارندش ، چیزه خوبی است. ولی این چیزی که از شما دارد هی فرت و فرت به اشتراک گذاشته میشود ، چیزه خوبی نیست.

یک جور مرثیه است. یک جور" ببین توخوبی ! بقیه مشکل دارند!" و این چیزهاست. یک جور باور غلط است.

من نمیدانم شما توی آرژانتین چه جوری زندگی می کردید و نمی دانم مردم آرژانتین روابطشان با هم چه جوری است ، و دقیقن چه چیزهایی برایشان مهم تر است.

ولی من –بااغماض- یک نوع بشر هستم ، آنچنان که شما بوده اید ، آنچنان که کسانی که این سروده را برای هم شر میکنند هستند ، و آقای بورخس ! چیزی که شما نوشته اید مثل یک نفرین ، مثل یک طلسم است.

اینکه وختهایی توی زندگی آدم ناکامی هایی پیش می آید ، آدمهای اشتباهیی می آیند که نباید بیایند. و همین آدمهای اشتباهی ، درست ترین و واقعی ترین و قشنگ ترین و پر نور ترین احساسات آدم را شکوفا میکنند ، از باگ های خلقت است! چون آدمهای اشتباهی یک روزی میفهمند که ا! اشتباه کرده اند و وختی مارا دیده اند نباید به سمت راست میپیچیدند، نباید به سمت ما میپیچیدند! باید همین طوری در صراط مستقیم میرفتند تا به مقصد برسند و همان لحظه ای که به اشتباه خودشان پی میبرند شال و کلاه میکنند و به سلامت!

بعد ما آدمهای درست میمانیم و هیروشیمای به جا مانده آدمهای اشتباهی. آنوخت یک جور عجیبی این سروده ی شما به دست ما میرسد! بعد یک نیرویی درون ما زنده میشود که یس! دتز رایت! ایتز نات مای فالت!

آقای بورخس من اینجوری فکر نمی کنم ، البته که من هم یک روزی که لبه ی تیز و نازک پرتگاه ایستاده بودم ، همین سروده ی شما را خاندم و یک چیزی در درونم روشن شد ولی واقیت این است آقای بورخس که شعله ی افروخته شده از این سروده ی شما ، آبی و سرد است. گرما ندارد.

ما انسانیم آقای بورخس، قبل از همه چیز و بعد از همه چیز . انسان. و متاسفم که منه 25 ساله ی لیسانسه ، باید سرم را با تاسف تکان بدهم و بگویم چیزی که شما نوشته اید واقیت ندارد. غلط است.

ما انسانیم و اگر برای ما و در روابط انسانی ما ، عشق تکیه گاه نباشد ، و رفاقت اطمینان خاطر و بوسه ها قرارداد ، دیگر چه چیزی وجود دارد تا روابط انسانی را سرپا نگه دارد؟

که البته من یک زنم که من بیشتر از شما و بیشتر از همه ی مردهای روی این سیاره درک میکنم "تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را "

این شمایی که مث غالب مردهای این سیاره ، تفاوت ظریف میان دوست داشته شدن و به زنجیر کشیده شدن را درک نمی کنی! که بوسه ها را قرار داد نمی دانی و قانون مینویسی ، قانونی که تو برنده ی همه ی بازی هایش باشی ، هرچه کثیف تر تو برنده تر حتا! این تویی که مرز بین رفاقت و معشوقه بودن را نمی بینی .

متاسفم آقای بورخس ، میدانم که قطعن مثل قریب به اتفاق هم نوعتان ، وختی مشغول نوشتن این سروده بوده اید ، فکر میکردید "دوست داشته شدن توسط یک زن" ، " شکست خوردن زن ها توی زندگی عاطفی شان"  و مسائل این چنینی هم لابد در دسته ی مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هستند که باید حل شوند! و حل شدنشان هم اینگونه است که یک زن بیاموزد هرچه خوبی انسانی و غریزی دارد ، هرچه عاطفه دارد نسبت به یک مرد ، کافی نیست! چون نه قرار داد است نه عهد و پیمان. چون هیچی نیست. یک سری ری اکشن هورمونی است حتمن!

خیلی ممنون که مارا روشن کرده اید که منتظر نباشیم کسی برایمان گل بیاورد ، چون خیلی می ارزیم! چون خیلی محکمیم! چون میتوانیم تحمل کنیم.

شما آقای بورخس راهی بس طولانی در پیش داشته اید تا تفاوت میان ظرافت های زنانه و اندوه های کودکانه را دریابید! که دوست داشتن های زنانه و از دست دادن های زنانه هرچه باشند در نقطه ای بسیار دورتر از "اندوه های کودکانه " قرار دارند. که اندوه زنانه همه اش اشکی نیست که می چکد ،همه اش دردی نیست که گوشت تن را آب می کند. اندوه های زنانه در نقطه ای دور از دسترس برای مردها قرار دارند. اندوه های زنانه واقعی را شما هیچ وخت نمی بینید و درک نمیکنید چرا که اتفاقن این اندوه ها را باید از دسترس کودکان دور نگه داشت ...

   + نازنین ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤
comment تو بِبار()

البته خیلی فراتر از این چیزاس ...

بعد از یکشنبه که با الی رفتم بیرون ، سرما خوردم. گلوم خنج شد. من هی مقاومت کردم. ولی بلخره عصر چارشنبه صدام از دست رفت. حالام گلوم هنوز خنجه و من سردمه همش.

دیروزم رفتم مدرسه. چون مجبور بودم. له رفتم ، له تر برگشتم. شبش به خاطر سرفه و حال بد اصن نخابیدم. صبم از ساعت پنج بیداره بیدار بودم. هفت صب مدرسه بودم و نشسته بودم تحقیق های بچه ها رو میخوندم. بعدش هم خانوم مسئول اومد و به من گف مرسی که همش آن تایم میای. من لبخند زدم. بعدشم گفته بود از بچه ها کوئیز بگیریم. و به تعداد شاگردام بهم برگه داده بود. من فقط اسم شیشتا از بچه ها رو بلدم. برا یاد گرفتن اسمشونم نه تلاشی میکنم نه عجله ای دارم. هر دفعه ام هر کدومشون یه چیزی ازم میپرسه من هی بهش میگم اسمت چی بود؟

از بچه ها امتحان گرفته بودم بعد گفته بودم من صدام گرفته و ساعت آخر با بچه های هفتم کلاس دارم و شما لطف کنید کمتر از من حرف بکشید تا برای ساعت آخر هم صدا داشته باشم. بعد خانم مسئول آمده بود و گفته بود دوتا از بچه ها رو که تا حالا یک بار هم مشق ننوشتنند! را سر کلاس راه بدهم و این حرفها. من هم راه داده بودمشان. چون برام اهمیتی نداره دیگه. بهشون 16 دادم . نمره ی مهرماهشونو . دختره بهم گف خانوم دمتون گرم که 16 دادین.

بعدش هی گیر دادن که خانوم جزوه بدین برا فتوشاپ. چرا جزوه نمی دین؟ منم گفتم هوم! واقیتش اینکه من برای خودمم هیچ وخ حوصله نداشتم جزوه بنویسم. البته ما درس جزوه بنویسی! هم نداشتیم معمولن. ولی همونایی هم که بود من خیلی جدی براشون جزوه ننوشتم هیچ وخ. واسه همین تقریبن اصن بلد نیستم جزوه بنویسم! این یه دلیلش ، بعدشم فتوشاپو از رو کاغذ نمیشه یاد گرف. من دوس دارم فیلماشو بدم بهتون ولی معذوریتهایی دارم. گفته بودن ینی چی؟ گفتم ینی اینکه مثلن سوژه ای که داره روش کار میکنه ، سوژه ی مناسبی نیس! مثلن دختره لباسش کمه! چمی دونم از این چیزا! حالا من بیام این فیلما رو بدم به شما بعدش اینجوری به نظر میاد که معلمه به شاگرداش فیلمای بد میداده . نچ نچ ! یکیشون گفته بود خب صحنه داراشو ندین! من اینجوری بودم :||||

بعد گفته بودم بیا! صحنه دار! هنوز هیچی به هیچی ، خودتون دارین جو میدین. بیخیال. پاشین جم کنین بریم سر کارمون.

کارمون تموم شده بود. زنگ خورده بود و رفته بودم بالا. دفترمو بند و بساطمو گذاشتم روی میز و خانوم مسئول گفت خوبی؟ گفتم چه طور؟ گفت گرفته ای انگار. اگه چیزی شده به من بگیا. گفتم باشه. با همکارم رفتم سمت آسانسور. تا بیاد بالا، اون یکی همکارمم اومد.

داشتیم از در راهرو به حیاط رد میشدیم. من بیرون وایسادم و درو نگه داشتم تا اونا رد بشن، یهو یکی از بچه ها بدو بدو اومد و درو با خودش کشید که ببنده و دوتا انگشتای من موند لای لولای در. حتا جیغم نتونستم بزنم. فقط درو هل دادم عقب و دستمو کشیدم بیرون. له شده بود قشنگ. همه چی شاید تو کمتر از یه دقه اتفاق افتاد. همکارم با رنگه پریده هی میگف چی شد چی شد؟ خون اومده؟ و اونیکی دختره رو نگه داشته بود که این چه وضشه و اینا؟ گفتم نه هیچی نشد. له شده فقط. بیاین بریم . دختره هم هی میگف ببخشید به خدا من ندیدم اصن شما رو. گفتم عب نداره.برو. تقصیر تو نبود . با خودم فک کردم لابد ندیده دیگه. مرض نداره که.

انگشتام ذق ذق میکردن و خون مردگی زیرشون داشت از زرشکی به بنفش تبدیل میشد. کلاس دومم زود گذشت. و بی دردسر.

بعد کلاس آخرم. که من از شاگردهایش به معنای واقعی کلمه بیزارم. بسکه پررو و بی تربیت و کتک لازمند ، جمیعن. دو دسته هم هستن ، یکی دسته ای که می شوند هشت نفر و هر هشتایشان در آغاز دوره ی بلوغ ، حسابی قد بلند و هیکلی هستند و یک جور حس لیدر گونه ای دارند و همین حسشان باعث میشود هی با بقیه ی بچه ها دعوا کنند . دسته ی دوم هم که ده نفرند ، ریزه میزه و پررو و خیره هستند. بی تربیتی هم صفت مشترک همه شان هست. مثلن اینکه من هر جلسه باید بهشان توضیح بدهم ادب حکم میکند آدم جلوی پای بزرگتر بلند شود. بعد این یکی از چندش آور ترین قسمتهای زندگی است برای من. چون واقعن به هیچ کجایم نیست که یک مشت بچه ی 12 ساله مثلن ، برایم بلند بشوند یا نه. ولی باید احترام گذاشتن را یاد اینها داد. مادر و پدرهایشان دقیقن چیکار میکنند؟ وختی دختر گل به سرشان توی چشم های من نگاه میکند و میگوید من برای کلاس "تو" کار نمی کنم! وختی دختر پرروی بی تربیتشان وسط حضور غیاب من هی میگوید نمیخاد هی به همه بگین خانوم! وا تا آخر لیست میخاین هی خانوم خانوم کنین؟ وختی نیم ساعت تمام دارم میگم دوربینا رو جم کنین بیارین بدین به من و هیچی به هیچی. همینجوری دوربین به دست نشستن به هم عکس نشون میدن.

اینها حاصل تربیت پدرمادرهای جوانند. مثلن یکی از رو اعصاب ترین شاگردهای کلاسم ، پدر و مادرش متولد سالهای 60 و 61 و این حوالی هستند.

بعد از کلاس با دنت بیسکوئیتی نصفه ام نشسته ام گزارش کار مینویسم. یکی از همکارا میگه باز تو اومدی با دنتت؟ لبخند میزنم. اون یکی میگه نخور ! این خیلی نگه دارنده داره ! ضررش زیاده. گفتم حالا اینو نخورم نمی میرم؟ مگه چقد میخام زنده باشم که حالا نگه دارنده های این ، روند مردنمو تسریع کنه؟

بعد هم جلوی اسم اون دختره بی تربیت مینویسم :" روی اعصابمه و احتیاج به تذکر جدی داره. درک نمی کنم چرا متوجه این نمیشه که اون شاگرده و من معلم. لطفا براش توضیح بدین شرایطو "

بعدش میرم دبیرستان و میشینم به نوشتن گزارش کلاس اونا و خیلی هم جدی اونجا مینویسم آموزش فتوشاپ دیگه تمومه چون مدرسه امکانات لازمو نداره و انگار قراره تا آخر سال بی امکانات بمونه.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
comment تو بِبار()

one thing I've learnt in my time on this planet

از یه جایی به بعد، دیگه میذاری و میگذری. 

گذشتن از بعضی چیزا سخته. واسه هرکسی یه چیزی نقطه ضعفه. 

نقطه ضعف ینی نقطه ی قدرت! 

نقطه ضعف هر کسی، دقیقن همون چیزیه که بهش انرژی میده. همون چیزیه که باهاش قوی تره.

واسه همین آدما وختی میخان یکیو کله پا کنن، دس میذارن رو نقطه ضعفش.

همیشه اینجوری نیس که بقیه آدمو کله پا کنن، ولی تقریبن همیشه اینجوریه که آدما یک نقش پررنگی در کله پا شدنت ایفا میکنن! ینی هیچ وخ اینجوری نیس که یکی خود به خود و در تنهایی کله پا شه. 

بعد از یک مدتی که از زندگی در میان آدمیان محظوظ بشی، دستت میاد که واسه ادامه ی بقا روی دوتا پاهات ، باید نقطه ضعف دس کسی ندی. ینی نباید نقطه ضعف دست کسی بدی. این جمله ی درست تریه.

بعدش زندگی هی سخت و سخت تر و سخت تر میشه. چون همش باید مواظب خودت باشی و سعی کنی کسی چیزی نفهمه ولی اگه تونستی خودت در مورد اونا یه چیزایی بفهمی که بتونی مبارزه کنی، در مواقع لزوم.

تنازع بقا، در دوپایان بسیار وحشیانه تر از چارپایان است.خیلی هم بی رحمانه. خیلی هم غم انگیز.

اینجوریه که از یه جایی به بعد،  میبینی یه نقطه ضعفی داری که دیگه فقط شده نقطه ضعف،  انقد که تابلو شده! انقد که بی ارزش شده. انقد که خز شده، انگار.

بعد تنها نقطه ی ضعف و البته نقطه ی قدرتتو، میذاری و میری. یک جور کله پا شدنه همیشگی. یک جور پوچی. یک جور خلا. یه جور تنهایی همیشگی. یه جور ببین بیخیال من، به من دس نزن. یه جور " سر و ته یه کرباس" بودن همه چی و همه کس.

اصلن این سر و ته یه کرباس بودن اصل اوله انسان بودنه، ینی حتا قبل از فاکتورهایی از قبیل پستا.ندار بودن و دوپا بودن و قدرت تکلم قرار داره. 

بعدش، زندگی کله پا گونه، خیلیم چیزه بدی نیس. خب یذره بده. زیاد بد نیس. از زندگی با ترس هر آن کله پا شدن بهتره به هر حال. 

هر انتخابی یک پیامدهایی داره، اینکه آدم خودش با دست خودش دور چیزی که بهش انرژی میده، دور نقطه ی قدرتش، خط بکشه، کاره راحتی نیس. مثه اینه که با پای خودت بری بگی دستمو قط کن، لازمش ندارم دیگه. قط که شد دیگه شده. هیچ وختم برنمیگرده. زندگی با یه دست، به هر حال ممکنه، هرچند سخت. ولی آدمه یه دست حتا اگه مدال طلای پارالمپیکم بگیره بازم از آدمای دو دست ، یه چیزی کمتر داره،  یه دست کمتر داره

آدمی هم که دیگه هیچ نقطه ضعفی نداره، یه چیزی از بقیه کمتر داره. یه نقطه ی قدرت از بقیه کمتر داره. تو تنازع بقا کی زودتر کارش تمومه؟ واضحه. کسی که ضعیف تره.

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بهتره نقطه ضعف آدم، پول باشه، قدرت باشه، میزه ریاستش باشه، ماشینش باشه،  سمتش باشه، عنوانش باشه،  نقطه ضعف آدم شغلش و مقام و منزلتش باشه. 

نقطه ضعف آدم هر چقد از قلبش دور تر و هر چقد مادی تر باشه در تنازع بقا برنده تره.

   + نازنین ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment تو بِبار()

hopeless

تا همین دو سال پیش ، شایدم یه سال پیش ، اسم کاربری ویندوزم hope fool بود. یه بار خانم موسوی ، اپراتور سایت دانشگا ، دیده بودش و گفته بود نازنین! هپ فول رو با u  و l مینویسنا! گفته بودم آره مینویسن. ولی کسایی که واقعن امیدوارن اونجوری مینویسن. کسایی که میدونن امیدوار بودنشون احمقانس ، دیگه اونجوری نمی نویسن ...

میدونی ... از دست دادن آدما ، کسایی که دوسشون داشتی ، خیلی دردناکه . خیلی زیاد. ولی دردناک تر از اینم هست. دردناک تر از ، از دست دادن آدما ، اینه که ازشون نا امید بشی...

اینکه آدم امیدشو به نوع بشر از دست بده از هر اتفاقی توی دنیا دردناک تره.

   + نازنین ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment تو بِبار()

همین دیگه. خدافظ

اینکه "بغض" ، "خشم" ، " میل به کشتن هر موجود زنده ای که بیشتر از کپنش حرف بزنه " و این چیزا ، از جمله درد های محلول در آب آلبالوی سن ایچ هستن یا نه ، بی اطلاعم ولی از دیروز تا حالا فقط همین دوتا پاکت آب آلبالو بودن/ هستن که باعث شدن من رفتاری نزدیک به نرمال و طبیعی رو با بقیه در پیش بگیرم.

اینکه چرا انقد ناراحتم، چرا انقد عصبانیم ،چرا انقد دلم میخاد یا فقط من روی کره ی زمین باشم یا بقیه باشن و من نباشم ، یه دلیل خصوصی و البته تا حدی واضح داره. دوس ندارم دلیلشو اینجا و یا به هر جای دیگه و به هیچ کسی بگم. چون هیچ تغییری ایجاد نمیشه. به نظر منم حرف زدن در مورد یه چیزی فقط وختی به درد میخوره که یا بشه بهترش کرد یا بشه بهش خندید. در حال حاضر من نه میتونم هیچی رو بهتر کنم نه اصن میتونم بهش بخندم. خیلیم از اینکه تو این شرایط قرار گرفتم حالم بده. عصبانیم.

بعدش وختی یه اتفاقی میفته که من انقد عصبانی میشم ، انقد داغون میشم ، سعی میکنم تا حد ممکن از چیزایی که اون اتفاقو یادم میاده دور بشم. حتا اگه یه چیزایی باشن که واقعن دوسشون داشته باشم.

اینکه وختی پاییز میشه ، من خودم به صورت طبیعی برای ادامه ی حیات به جنگیدن احتیاج دارم یه چیزه ، و اینکه تقریبن همیشه تو پاییز یه اتفاق ... تو زندگی من میفته که شرایطو بدتر و بدتر و بدتر از چیزی که هست بکنه یه چیزه ! حالام دوباره اینجوریه الان.

حداقل البته حالا طوطی مو دارم. و طوطیم اونقد خوب هس که وختی بعد از این چند روزی که با این همه خشم و نفرت و غصه سر کردم ، امروز پشت در اتاقم رو زمین نشستمو با خودم فک کردم که اصن بدرک . و همین که من بخام با خودم فک کنم اصن به درک ، ینی اون چیز چیزه خیلی مهمی بوده ولی اون چیزه خیلی مهم هیچ وخته هیچ وخته هیچ وخت به" چیزه خیلی مهمی که واسه منه " ! تبدیل نمی شه. بعدش همچین شرایطی باعث میشه که من دلم بخاد یه هفته گریه کنم حتا. ولی به محضه اینکه اولین قطره ی اشک از چشمم اومد پایین آقای طوطی خیلی رمانتیک طور خودشو خم کردم روی صورتم و اشکمو با زبونش پاک کرد.

حالا باز بیاین به من بگین چرا میگی آدما اینجوری و حیوونا اون جوری. آدم تر از این حیوونا کجا دیدین؟؟؟ اصن دیدین؟

انی وی ، اینکه بخام بازم بیام اینجا و چیز بنویسم ، دیگه چیزی نیس که حالمو خوب کنه. دوس دارم برم. دوس دارم یادم بره. و اینکه چرا اینجوریم و چرا یه چیزی رو ربط میدم به همه چی ، به خودم مربوطه. دوس دارم. دلم میخاد.

و البته من از اینایی نیستم که با این وبلاگ خدافظی کنم و برم یه جای دیگه شرو کنم به نوشتن ، اگه یه وخته دیگه بخام یه چیزی بگم بازم میام همینجا . نمیخام بگم که دلم واسه اینجا و واسه آدمای اینجا تنگ میشه ، چون دلتنگی یه مفهومه انسانیه ، من در حالا حاضر وجود داشتن هیچ گونه ای از عواطف انسانی رو در خودم حس نمیکنم. بیشتر از قبل دوس دارم که به هیچ کس و هیچ چیزه توی این دنیا اهمیت ندم.

پ.ن: نوشته بود آدم یا غرورشو میذاره زیر پاش و با آدما زندگی می کنه یا آدما رو میذاره زیر پاش به خاطر غرورش. میخام بگم آدم اگه عاقل باشه حتمن با غرورش زندگی میکنه.

پ.ن: البته آدم اگه باهوش باشه ، کلن با آدما زندگی نمی کنه ، باهاشون بازی میکنه فقط.

   + نازنین ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱
comment تو بِبار()