DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


to be continued

Open my eyes, staring at the wall be side me.listen cearfully, its quiet out side.turn right. Had a quick look at the window. Cloudy, ready to rain! Sky , cold weather , another autumn morning. searching for my phone on the floor .turn it on. 10 a.m.

late for normal people , soon for some one who has fallen asleep at 5:00 am.

stretching my arms, look at the ceiling, I was thinking that I’m still alive. Its not over.damn! the mattress and pillow were cold. But it dosent matter really,  its not like my body is warm itsellf. My temperature is below ziro often.

Turn left . gazing at the wall . I could remember every thing in details. Every single word. Its bad. I am not ok with this.its raining out side. Perfect! Cloudy dark rainy sky, sadness , hatered, anger, why this combination sound so familiar and trrible?

Turn agine and staring the ceiling. Try to breath deeply. But it was impossible.it was painful. I can feel that pain in my body. Inside me. Under my ribs, in my chest, so close to my heart. I was trying to deni it. But faild. Feel like there is a heavy stone on my chest, not so heavy to breaks my ribs ,neither so light to move easily by my lungs movment.the dipper I breath , the harder it pushed back.

My inner girl looked me in the eyes and asked : what is this?

“grief” , I replied . its grief.

××××

-Why is that? She asked.

-Because I didn’t listen to you.I replied.

-So u remember what I was teeling u? all I have warend u to. all I was trying so hard this whole time to show u. and finally , u dumped me. Didn’t u? she said in a soft sad voice.

-Yes. I did. Because there is so much u don’t know. No one knows.

-Tell me then.

-I cant. Its not worth talking about it.

- what do u mean not worth it?

- because it is what it is. it cant be fixed. I cant do any thing about it. I just gona let it go. What ever it is .

- why?

-because it hurts. Don’t u feel that? It hurts.I wanna stop that pain. I wanna resist that torment.

- why is this end so bad?

- let me tell u something, when you love someone , its feel like a fire. Inside u. its burn you. Melt you. Warm u up. like its never gona die. But it will. At some point. On day, After all. An there, u’ll be. all alone . when love’s gone,The fire died. The only thing would left, is ashes. Its burn u to ashes.u wanna keep going? U need to come from the ashes. Start all over again. Rebuild yourself. Like a phoenix. U need to come back from death.how many times can u die ,before it changes u? huh?

Its not over yet,

When u like someone, its sweet. U can feel that with evey cells of your body. Like its tide up to every limb of you.and when its end, u feel that pain whit all your body. Limb by limb. Like its never gona stop. Like its immortal. 

××××

-How long its going to be like this?

-Days,weeks,months, even years! I don’t know.

-How long its been the last time?

-the last time? What do u mean? U think that I am so stupid to let my self through such a torment and misery , over and over again?!

-u mean , you have no objection?!

-At the moment , no! I mean no ! its not like I can do any thing! I cant fix it or do any thing else about it. I mean I somehow want to kill him! But I cant ! so… no! there is no solution. 

   + نازنین ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩
comment تو بِبار()

I'll protect my own , before anybody else

1-تمام این چند روز مشغول جمو جور کردنو سر و سامون دادن وسایل جدید و تغییر دکوراسیون این برنامه ها بودیم. تنها خوبیشم واسه من این بود که بلخره محل استقرار اون سوسک کوچولو طلاییا رو که دو سه ماهی میشد تقریبن هر شب تو اتاقم میدمشون ، پیدا کردم. و هنوزم نمیدونم چه جوری و از کجا تونستن برن زیر عسلی و اون همه تخم بذارن! آخه عسلی تهش کاملن چسبیده به موکت ! نمیدونم ، احتمالن طبق نظریه ی داورین به وجود اومدن!به هر حال الان اتاق کاملن پاک سازی شده و  کمدا خلوت تر شدن و خب کمد خلوت چیزه ایده آلی نیس! باید به سرعت رفت خرید و دوباره پرش کرد! :)))

فعلن واسه هفته ی دیگه با آزیتا قراره خرید گذاشتم. تا ببینم چی میشه.

2-امروز نشسته بودم روی مبل جلوی تی وی. معمولن من روی مبل نمی شینم! روی میز کناریش میشینم و اگه خیلی لازم باشه از مبل استفاده کنم، دراز میکشم روش. بعدشم تلوزیون نمی بینم اصولن. خب البته کمی چاخان قاطیه این جمله ی آخر بود. چون اخیرن شبا ساعت 9 میشینم تکرار پایتخت 3 رو میبینم. چون من عاشق ارسطو ام! از همون قسمت اول پایتخت 1 من عاشقش شدم و تا همین حالا هم که اینجوری ناجوانمردانه به عشقم خیانت کرد و چوچانگو به همسری برگزید پیگیرش هستم. البته ارسطو اگر عاقل بود بیشتر به من اهمیت میداد ، چون من از اون وختی که اون کامیون بنز؟ مانند نارنجی رو داشت عاشقش بودم و واسم مهم نبود ماشینش نارنجیه! (چون نارنجی یکی از منفور ترین رنگهاست برای من) ولی این چوچانگ خانوم در حالی بله را گفته که وی حالا یک تریلی؟ ترانزیت دارد! ولی کی به این چیزا اهمیت میده؟ انی وی ، هدف اصلی این بود که بگم من معمولن در همچین شرایطی قرار ندارم در طول روز ، و امروز فقط به این دلیل در این پوزیشن قرار گرفتم که میبایست تخمه های آقای طوطی رو پاک میکردم. چون ملنگو های نر یکی از بدوی ترین انواع نرینه های موجود روی کره ی خاکی هستن. . اینجوری که فقط معتقدند به خوردن ، پاشیدن و بوس کردن! همین. حالا جیش و چرت نیم روز را هم این وسط ها لحاظ میکنند. بعد من باید حداقل روزی چاهار بار ظرف غذای ایشان را خالی ، تمیز و از نو پر کنم ! و خب چون ایشان از ساکنان قفس هستن و تحرک آنچنانی ندارند فقط یک وعده ی غذایشان حاوی تخم آفتابگردان میشود. و بقیه وختها باید سیب و هویج و انار و انگور و عدس و این جور چیزها تناول بفرمایند. هر بار بعد از خالی کردن ظرف غذایی که تخمه توش بوده ، میبینی که هنوز هم تخمه توش هست! پس باید نریزی دور. بعد این تخمه ها و البته پوست تخمه ها با هم جم میشن تویه یه ظرف و میمونن تو کابینت تا یک وختی یه روزی یه جایی ! من حوصلم بیاد سروسامونشون بدم. اند تو دی واز د دی! بعد تی وی داشت یک فیلم پلیسی نشون میداد. از همین فیلمای پلیس خیلی تجهیزات داره خیلی روانکاوانه گونه با مجرمان برخورد میکنه و یالا به افتخار پلیس همه دس دس! پلیسشم دانیال حکیمی بود. البته پلیس خوشتیپی هم بود. بعد اینجوری بود که مجرمه قبلن میخاسته پلیس بشه دانیال حکیمی تو آزمون آمادگی جسمانی ردش کرده بوده! 3 بار!!! چاقم بود خب. اونوخ بنده خدا رفته بوده مجرم شده بوده. در توضیح انتخاب شغلشم گف اسلحه دوس داشته! باید یا پلیس میشه یا دزد! به نظر منکه اصن قانع کننده نبود. میرفت تیرانداز میشد مدال میگرفت افتخار آفرینی میکرد برا کشورش! والا! البته خب دزد بودنم هیجانات خاص خودشو داره! ولی از یه طرف دیگه دیدم که مثکه انگیزه های اینجوری داشتن برای انتخاب شغل هم ، خیلی بد نیس! مثلن منم شیش سالم بود دوس داشتم یه اسب داشته باشم ، بعد فک کرده بودم میرم دامپزشک میشم! آهان راستی امروزم مث که روز دامپزشکه! مبارکشون باشه! الان اگه من دامپزشک شده بودم مردم به منم تبریک میگفتن. یه دقه کات ، من یه چیز بگم ،

چه زندگییه آخه؟ من از هر طرف میرم به بن بست میرسم! اون از ارسطو ، این از دامپزشکی ! خدایی همون تلوزیون نبینم به نفعه خودمه !

3-از همه چیزای فیلمه که بگذریم ، تیتراژش خوب بود. خوب که میگم منظورم خاص یا فاخر نیست. نه که چرت باشه ها ، ولی خوب بود چون مال علی لهراسبی بود. اروحنا فدا!

در کنار همه ی تفاهماتی که منو راضیه با هم داشتیم ، این علی لهراسبی یکی از محکم ترین حلقه های اتصالمون بود. حتا یادمه دوتامون میتونستیم برعکس بنویسیم و یه بار قبل از امتحان اندیشه نشسته بودیم تو کلاس و داشتیم با هم نکته های مهم و اینجا رو بخون حتمن ازش سوال میده استاد، و این چیزا رو چک میکردیم دیدم که راضیه بالای یکی از صفحه ها نوشته : اگه رو قله سردت شد صدام کن ... منم تو همون صفه تو کتابم نوشته بودم : برو بالا تر از اینی که هستی ... همونجوری برعکس (ینی مث نوشته توی آینه)

بعد یه بار به راضیه گفته بودم خدایی اگه این لهراسبی نبود کی میخاس این چیزا رو بخونه؟ همون موق وسط خر تو خریای رفرنس پیدا کردن برا پایان نامه هامون یه کم بعد از خروجی مترو تو ایسگاه انقلاب ، در باره ی آلبوم راهرو ی لهراسبی با هم حرف زده بودیم و ترک راهرو رو لایک کرده بودیم . چقد بده که دوتامون انقد غمگین بودیم. مگه چن سالمون بود؟  

هنوزم بعده سه سال من هروخ اون آهنگو میشنوم یاده اون روز میفتم. یاده اون روز سرده ابری که با راضیه نشستیم به اندازه ی تمام عمرمون از روی پایان نامه های دانشگاه تهران مشق نوشتیم و تو حیاط سرد و پر از برگش ،هات داگ خوردیم و غمگین بودیم. ولی میخندیدیم.

4-اون شب با آزیتا تو وایبر بحثمون شد.ینی برگشت به من گفت بدرک! گند بزن تو زندگیت. من دیگه ادامه ندادم. بجاش اون لبخند دهن گشاده رو براش فرستادمو گفتم بی ریلکس حالا! کلن ژانر فکری من و آزیتا با هم خیلی فرق داره تو بعضی مسائل! بعدش با خودم فک کردم آره! اصن حتا اگه این کارا و این حرفا باعث بشه گند بزنم تو زندگی خودم بازم اینجوری نیس که نگمشون و انجامشون ندم. اصن اینکه خودم گند بزنم تو زندگی خودم ، خیلی بهتره تا اینکه هی سکوت کنم و بذارم بقیه گند بزنن تو زندگیم. حتا اگه واقعن منظورشون این نباشه که گند بزنن تو زندگی من. میدونی ینی خب پیش میاد دیگه. بعضی وختا اینجوری میشه. مث وختی که تویه جلسه ای همه دور میز نشستن و یهو یکی رو صندلیش وول میخوره و مثلن تهه کفشش شلواره اون یکی رو خاکی میکنه ، حالا شلوار اون یکی هم از این مدل پارچه مزخرفاس که خاک نهادینه میشه توش! تا شسته بشه! خب این وسط مقصر کیه؟ اون بنده خدا که نمیخاسته از قصد باعث بشه یه نفر برای یه مدت طولانی خاکی بمونه! فقط داشته شرایط خودشو تغییر میداده ، هدفش بهتر کردن زندگی خودش بوده. ولی از قضا بهتر شدن زندگی اون مساوی بوده با خاکمال شدن زندگیه یکی دیگه . آدمای کمی هستن که وختی میخان وول بخورن و یه جوره راحت تری بقیه ی زمانو بگذرونن ، دور و برشونو خوب نگا میکنن که کسی رو خاک مال نکنن. عموم آدما فقط فکر راحتی هستن. بهترین انتخاب اینه که آدم اون قسمت میز بشینه که فقط یه صندلی هس.

5- آره میدونم الان خیلیا مث آزیتا لابد فک میکنن من آدمه بی احساسه ترسوی احمقی ام که از قضا بسیار خودخاه هم میباشم! در مورد احمق بودن و البته ترسو بودن بحث نمی کنم ، چون نمی تونم منکرش بشم. ولی اگرم اینجوری به نظر میاد که من همه ی صفت هایی که آزیتا برام ردیف میکنه دارم ، فقط واسه اینه که من میخام مواظب خودم باشم. چون هنوز هیچ خبری مبنی بر منقرض شدن نسل پسرایی که میگن " سوتفاهم شده ، من فک میکردم میدونی که من اینجوری به این رابطه نگا نمی کنم " ، منتشر نشده. تا وختی این احتمال هست که یه جمله ی این شکلی یا جمله ای با این مضمون از دهن آدما در بیاد من هم موضع خودمو اون طرف میز که فقط یه صندلی جا میشه حفظ میکنم. برامم مهم نیس آزیتا یا هر کس دیگه چه جوری بهم نگا کنه یا در موردم فک کنه

   + نازنین ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
comment تو بِبار()

والا!

دیشب ساعت سه خابیدم. ینی خیلی خابم میومد و باید میخابیدم. ولی خابم نبرد. تا پنجو نیم صب . پنجو نیم تا شیشو ده دقه خابیدم بعدش پاشدم و تن تن حاضر شدم. حتا برا طوطیم غذا گذاشتم و شوفاژرو بستم و رفتم. آسانسور خراب بود و مجبور شدم از پله ها برم بالا. اینکه میگم مجبور شدم به خاطر پله اش نیس، به خاطر اینه که مدرسه از دو طرف راهرو ، راپله داره ، ولی اکیدن به همه توصیه میکنن از اون طرف که دوره رفت و آمد کنن ، چون این طرف که نزدیکه مخصوص بچه های پیش دانشگاهی و معلماشونه. اونوخ من همیشه باید به شیوه ی گربه سانان از این سمت برم بالا! چون من آدم تنبل و قانون شکنیم! بله!

بعدش خانوم بک آپ توی اتاق بود و من فقط بهش سلام  کردم و عید رو تبریک گفتم ، بعدش دفترمو از تو کمد برداشتم و یادداشتای خانوم مسئول رو چک کردم ، ساعت تازه 7 و ده دقه بود. سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم. چون من از این آدمام که میتونم یک روز کامل با یک نفری که در فاصله ی یک متریم ، اون ور میز نشسته ، حرف نزنم و کار خودمو بکنم.بعدش عطسه کرده بودم و پش بندش هی مور مور شده بودم. خانوم بک آپ گفته بود عافیت باشه! میگم چرا بچه ها نیومدن؟ گفتم نمی دونم والا! بعد درباره ی رشتم پرسیده بود و اینکه خونمون نزدیکه به مدرسه یا نه. من پرسیدم متولد چه سالی هستی؟ گفت 71!  بله هفتادو یکی ها انقد بزرگ شدن که میشن بک آپ خانوم مسئول و ازدواج میکنن و درباره ی ارشد خوندن حرف میزنن!

همکارم اومده بود، با جعبه ی شیرین عسل و بهمون گفته بود : عیدی بخورید بچه ها ! نمی دونم اسم این محصول شیرین عسل چیه! همون که دوتا بیسکوییته روی هم و وسطش یه کرم مارشملو طور داره و روکشش از شکلاته، از همونا بود با طعم آلبالو. من نصفشو خوردم چون آخرین ماده ی غذایی که وارد معدم شده بود یه دونه خرما بود ، ساعت ده یازدهه دیشب!

ساعت شده بود هفتو بیستو چند دقه و هنوز بچها نیومده بودن بالا، من نشستم 2048 بازی کردم. تا بلخره همهمه ی بچه ها تو راهرو پیچید و من با 3000 امتیاز گیم اور شدم.

شاگردای دبیرستانم خوبن. باهم میخندیم. بعضی وختا ولی بی نظمی میکنن میرن رو اعصابم. امروزم فتوشاپ داشتیم باز ، کاراشونو دیدم و چیزای جدید یادشون دادم ، یکی از شاگردام گفته بود خانوم عیدی نمیدین شما؟ گفتم من سید نیستم که! گفت خب نباشین! سنت اماماس! به جا بیارین! خندیدم و گفتم باحال بود!

توی مدرسه ی راهنمایی باز همه به من گفته بودن چایی بخور با خرما! چون من کم رنگم! من آدم مورنینگی نیستم! و صبا کم رنگ و کم حوصله و کم حرفم! من از اونایی ام که سه ی بعد از ظهر به بعد میشه روم حساب کرد. واسه همین همیشه همه ی کسایی که منو در ساعات ابتدایی صب میبینن برام خوردنی تجویز میکنن! چون فک میکنن یا سردیم کرده یا فشارم افتاده یا دارم میمیرم! ولی هیچ کدوم از اینا نیس. سیستمم اینجوریه. سیستمم با من حرف نزن، به من دس نزن ،برو اونوره! بعدش رفته بودم سر کلاسم و یه ذره به بچه ها درس داده بودم و یه چیزایی تو دفترشون نوشته بودنو رفته بودیم سراغ فتوشاپ. بهشون گفته بودم هر چیزی رو نفهمیدین صد بارم شد، بازم بپرسین! یاد بگیرین و از کلاس برین بیرون. خب؟

کلاسه بعدیم بازم تعداد بچه ها بیشتر شده بود ، بازم بچه ها هی باهم حرف میزدن و بازم پررررو و بی تربیت بودن. در حدی که سه بار تو چشم دختره نگا کردم و گفتم چه خبره؟ چرا انقد حرف میزنی؟ و هنوز ساکت نشده بود! قبل از کلاس همکارم گفته بود ینی چی؟ بعضی کلاسا رو کردن 18 تا ! بعضیا 6 تا! این چه جورشه؟ یکی راحت بشینه یه معلم پدرش در بیاد؟ اون یکی گفته بود تازه من سه تا شاگرد دیگه هم برام اومد! سه تا ینی یه پروژه ی جدید باید اضافه کنم! به نظر من حتا چارتا تا از این دخترا هم زیاد بودن واسه یه کلاس! چه برسه به 18 تا ! بعد خانم مسئول اومده بود و گفته بود با کوچکترین بی نظمی درسی یا اخلاقی به سرعت بچه ها رو از این کلاس به کلاس های دیگه منتقل خواهد کرد! تاثیر حرفش چقد طول کشید؟ 34 ثانیه!

کار به جایی رسید که آخر کلاس بهشون گفتم قطعن هفته ی آینده تعدادشون کم خاهد شد و عمرن با این وضعیت این کلاس ادامه پیدا کنه. ناله کرده بودن که ببخشید خانووووم! تکرار نمیشه و این حرفا گفتم مهم نیس برام. معذرت خواهی هم لازم نیست. چون من اصولن تحمل آدمای بی نظمو ندارم و دوست هم ندارم نصف انرژی مو بذارم کسایی رو که براشون مهم نیست دارم چی میگم، ساکت کنم.

توی دفتر بقیه ی همکارا هم شاکی بودن که تعداد بچه ها زیاد شده و خیلی اذیت میکنن. ولی خانوم مسئول راهنمایی اصن به روی خودش نیاورد که این وضیت الان دسته گله ایشونه! منم تو گزارش کلاس براش نوشتم نمیتونم با این وضیت برای بچه ها وخت کافی بذارم و و بهتره به فکر راه حل باشن.

 

   + نازنین ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳
comment تو بِبار()

احتمالن قبل از عقد بهم خبر میده !

دیشب بعد از عروسی که با هـ نشسته بودیم تو اتاق و داشتیم خرت و پرتامونو جمو جور میکردیم، فسقل خانوم تشیف آورده تو چشای من نگا میکنه و میگه : تو میخای زن کدوم عموم بشی؟ به هـ نگا کردم و گفتم : نمی دونم! زن کدومشون بشم به نظر تو؟ گف نمیخاد زن عمو بشی! زن دایی بشو! گفتم چرا؟ گف نمیخاد اصن تو بگی! خودم برات شوهر انتباخ میکنم!!!

   + نازنین ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳
comment تو بِبار()

انگشتام یخ زده، بیشتر از این بنیه ندارم

1-چارشنبه  ساعت دوم ، بعد از اینکه بچه های دبیرستان بازم سر فرم های پرینت نشده و سایت خرابه و ما رمز عبور نداریم و این برنامه های ازم انرژی گرفته بودن و مجبور شده بودم واسه حق مسلم خودم! واسه یه لیوان چایی تلخی که قبل از کلاسم میخورم به خانوم بک آپ ِ خانوم مسئول توضیح بدم و روشنش کنم که نه میخام و نه اون میتونه اصن فکرشو بکنه که من بخام ده دقه زنگ تفریحمو به نوشتن گزارش کلاس بگذرونم بعد هم دو دیقه تو اون یکی مدرسه توضیح بدم چرا دیر اومدم و با گلویی خشک تر از خشک! برم سر کلاس ، پای تخته وایساده بودم و برای بچه ها در مورد سور. رئالیسم در عکاسی توضیح میدادم.  بعد یهویی بحث رسید به فیلم ترسناک و خون آشاما. گفته بودم آره! مث خون آشاما. البته خون آشاما که واقعن وجود ندارن! میدونی ! ینی فک کنم ! فک کنم که واقعن نباید وجود داشته باشن!

2-اون روز داشتم میومدم خونه ، یه ماشین آتش نشانی دیدم سه تا آتش نشان توش بودن و داشتن با هم حرف میزدن ، از کناره ماشینشون که رد شدم رانندش سرشو آورد بیرون و با لبخند بهم گفت سلام! خسته نباشی! منم نیشم تا بناگوش باز شد گفتم مرسی آقای آتش نشان! شما خسته نباشی!  بعدن تو خونه یادم افتاد باید سلامم میکردم!

3-چن وخته پیش تو یه وبلاگی ، کامنت گذاشتم که من دوس ندارم بچم دختر بشه و دختر دار شدن خبره بدی خاهد بود برام . یه بخشی از بازدید کننده هامو از اون روز تا حالا ، اون کامنتدونی داره تامین میکنه.

4-سه تا کلمه هست تو دنیا که تلخ ترین کلمه هاست : "اون دوسم نداره". هوم. سخت تر از هضم این سه تا کلمه در میون گذاشتن این جمله با بقیه اس. اینکه بذاری بقیه هم بدونن.

   + نازنین ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment تو بِبار()

2 به توان 9 فعلن

از چارشنبه که رفتم مدرسه و اومدم خونه و گلوم خنج شده بود تاامروز فقط هی 2048 بازی کردم! هنوزم موفق نشدم دو رو به توان یازده برسونم. فقط آرتروز مچ دست گرفتم.

 

   + نازنین ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳
comment تو بِبار()

باید بوسید!

یک حقیقتی هست ، که خیلی چیزه مهمیه! و من تقریبن هفته ای یک بار بهش فکر میکنم. ینی هر سه شنبه. هر یکشنبه . هر روزی که قراره فرداش برم مدرسه .

حقیقته ، اینه که آدم باید به کاری که میکنه ، به حرفی که میزنه اعتقاد داشته باشه! به اینکه "ایتز گانا ورک" . تا حالا چنتا آدم دیدین که یه کاری انجام میدن ، یه کار مهم حتا! ولی ذره ای به کارشون اعتقاد ندارن؟

اگه ندیدین منو یکی از اونا بدونین .

نه اینکه بهش اعتقاد نداشته باشم ، به اینکه چیزه به دردبخوری باشه اعتقاد ندارم ولی. ینی من تو یه سری از موارد واقعن ، واقعنه واقعن آدم مناسبی برای مشورت نیستم. یکیش درسیه که خوندم ، یکیشم کاریه که میکنم!

فک کنم امسال پای تخته ، اولین باری بود که به بچه ها گفتم گرافیکم چیزه خوبیه ، اگه دوس دارین برین بخونین. قبل از این همیشه مردمو میپیچوندم. وختی یکی میگف وای گرافیک خوندی ، یه جوری پوکر فیس مانند زل میزدم تو چشماش و تایید میکردم که طرف یحتمل فک میکرد گرافیک از شاخه های عملگیِ مدرنه!

مثلن اینکه بخام جو بدم به بچه ها که قراره بترکونیم و همتون به سانِ انسـل آدامــز و ســـیندی شـــرمن و ... از در کلاس من بیرون خواهید رفت ، واقعن ازم بر نمیاد. ولی همکارم میاد پاور پوینت ساخت شیشه ی بلور شو ! توسط فنـاوری نـانو رو نشون بچه ها میده! خب منم عکسای خوشگل نشونشون میدم ولی نمیگم شما با دوربین سونی 6 مگاپیکسلیه اولترا کامپکتتون از این عکسا با این کیفیت و نور و عمق میدان میتونین بگیرین! ولی همکارم میگه آره من بهتون یاد میدم چه جوری از این شیشه میسازن. خب منکه میدونم منظورش اینه که رو تخته براتون مینویسم معادله های شیمیایی شو! خودشم میدونه. حتا بچه ها هم . پس اصن این حرفا برا چیه؟

ینی واقعن اون اعتقاد داره که نوشتن فرمول روی تخته با ساختن اون وسیله یکیه؟ اگه نه ، که حتمن هم نه ! پس برا چی میگه؟

میدونی پیچیدس! مثلن همین اواخر ، تو دفترمون ، در مورد آب و  نمیدونم صرفه جویی کنیم و هدر نره و این برنامه ها کار میکردیم ، پوستر و پیامای اخلاقی و این چیزا ، بعد اون همکارم که اینا رو مینوشت و خوب هم مینوشت ، یه روز در انتقاد به اینکه چرا شیر سیفون توالت فرنگی رو که تقریبن 90 درصد آبش بیرون میریخت ! و 10 درصدش میرفت تو مخزن آب سیفون ، بستن ، گفت وا ! خب رو زمین که جم نمی شد ! میرفت تو چاه فاضلاب!

کلیر؟ منظورمو میفهمی ؟ ینی این آدم خودش یه ساعت پیش کلی ورداشته بقیه رو نصیحت کرده و از ایرانه بدون آب ! ترسونده ، ولی در واقعیت براش مهم نیست مثلن روزی چند لیتر آب تصفیه شده بدون اینکه اصن استفاده بشه مستقیم از شیر آب داره میره تو فاضلاب! حتا اعتراض هم میکنه !

چی غلطه این وسط؟ چرا یه آدمی میتونه اینقدر متضاد فک کنه؟ اصن ینی ما وختی این کارا رو میکنیم ، این حرفا رو میزنیم بهش فکر هم میکنیم؟

نمیخام در مقام قضاوت بشینم و مردمو جاج کنم! کلن من زیاد خودمو درگیر مردم نمی کنم. همون روزم تنها چیزی که گفتم اسم اون چسب سفیدا که میبندن دور شیر آب وختی چیکه میکنه ! به برادر رئیس بود. ولی برام عجیبه که بعضیا میتونن اینقد جدا از اون چیزی که واقعن هستن عمل کنن.

نمیدونم هیچ وخت به گوشه خانوم مسئول خاهد رسید یا نه ! ولی من تقریبن همیشه سر کلاسام یه دقه قبل از گروه بندی بچه ها اینو میگم که خودم عموما اعتقادی به کاره گروهی ندارم و ترجیحم اینه که فردی کار کنم ، ولی اگر توی گروه باشم در جهت منافع گروه تلاشمو میکنم و سعی میکنم بهترین حالت از چیزی که به عهده ام بوده رو تحویل بدم. پس اگر الان تو این کلاس کسی هست که مث من فکر میکنه ، بهتره اونم تلاششو بکنه تا گروهش بهترین بشه. تا حالا هیچ وخ نترسیدم از اینکه بچه ها اینو بدونن. . تا حالا هم هیچ وخت گروهام با هم مشکل نداشت ، اکسپت فور یه گروه پارسالم که اونم دسته گله خانوم همکار بود ولی در آخر همون بچه ها بهترین بودن. میدونی بچه ها بهترین بودن! من هیچ دخالتی تو بهتر بودن گروها ندارم. اصولن دوس دارم هر کسی به تنهایی بهترین باشه خودش.

یا مثلن هر وخ هر کردوم از بچه ها ازم میپرسن چرا تغییر رشته دادین ؟ میگم چون حوصله نداشتم برای کنکور ریاضی خودمو بکشم. چون واقیت همینه. تا حالا نگفتم چون استعداد داشتم ، چون عاشق هنر بودم چون تو رشته های مهندسی واسه دخترا کار کردن سخته و این بل شت ها .

حتا وختی دارم به بچه ها منو های روی دوربینو درس میدم میگم که از بعضی از اینا خودم هیچ وخت استفاده نکردم! یا مث استادای دانشگامون خودمو نمی کشم که بچه ها! شما باید با دوربین دیجیتال حتمن روی منوی منوآل عکس بگیرین. میذارم بچه ها خودشون تشخیص بدن کجا بهتر میتونن دوربینو تنظیم کنن و کجا بهتره دوربین خودش تنظیم بشه. و همشونم میدونن با دوربین دیجیتال غیره حرفه ای ، تظیم منوی منوآل فقط وخت تلف کردنه!

حالا فردا قراره اولین جلسه ی فتوشاپ باشه ، و من قبلش در جواب اعتراضای بچه ها گفتم که ببین منم خودم از فتوشاپ متنفرم! ولی فتوشاپ یه جورایی از اون دست هاست که نمیشه قطعش کنی ! دستی رم که نمیشه قط کرد...

   + نازنین ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸
comment تو بِبار()

برم دیگه ، شامم دیر شد!

پنجمین چایی امروزمو دارم میخورم فک کنم. ینی قراره بخورم. الان داره به دمای رفاه میرسه! اینکه من روزی چنتا چایی میخورم و چرا انقد چایی میخورم سوالیه که هیچ کس جوابی براش نداره. البته من اگه بهش فک کنم حتمن یه جوابی پیدا میکنم ، ولی خب فک نمی کنم. کلن من آدمیم که دوس دارم هر کسی کار خودشو انجام بده! ینی اگه کسی دوس داره بدونه من چرا زیاد چایی میخورم خودش بشینه فک کنه تحقیق کنه به نتیجه برسه. بعدش اگه دوس داشت به منم بگه . اونوخ منم میگم نچ نچ نچ ، جوابت غلطه ولی این چیزی از ارزشهای تو کم نمی کنه! حتا مثلن خیلی فرندلی میزنم روی شونش! یه جوری که تشویق شه بره پروپوزال های تحیقاتی بزرگتری رو انجام بده ، به جای اینکه فوکوس کنه روی لیوانای چایی من.

و دقیقن چون من آدمیم که معتقدم هرکسی باید کار خودشو انجام بده ، وظیفه ی خودشو بدونه و اصولن فک نکنه بقیه چون فلانن ، پس بهمان کارم انجام میدن و این برنامه ها ،امروز صب به جای اینکه پا شم برم سر یه قرار کاری ، موهامو که پیچیده بود دور گردنم واکردم و موو کردم اون سمت تختم که میشه سمته دیوار، بعد یه جوری که خاب چشمام نره ، اس ام اس زدم به شخص مورد نظر که من نمیام ، اگه میخای نمونه ها رو ،ایمیل بده برات بفرستم. بعدشم دوباره خابیدم! از اول ! و حتا بهتر از قبل!

بعدشم اوه ! مث این دخترای تنبلی که بی برنامه ان ، که تلاش نمی کنن ، که ارشد نمی خونن ، کاره اداریه هش ساعته و بیمه ی کامل تامین اجتماعی ، اینها به کنار ، حتا نامزدی ، شوهری و چیزی! هم ندارن که حداقل بقیه امیدوار باشن در آینده ای نزدیک لایف استایلاش چینج خواهد کرد و این صبتا ، به جاش شبا تا بوق سگ ! (اکسکیوز اکسپریشن ) با لب تاب و موبایل سرگرمن و هی سگ و گربه و دری وری میکشن ، فک میکنن اینا  آب و نون میشه براشون و به همه ی خاسگارها میگن نه نه نه ! آنوقت یک طوطی وحشیه بی ادبه لوس و ناز کرده هم دارند  و لج همه را در می آورند با این لایف استایل شرم آورشان ، ساعت ده به وضیت عمودی در اومدم .

بعدش هم دقیقن همانطوری که "از آن دخترها بودن!" میطلبد یک لیوان گنده چایی خوردم و تی وی را روشن کرده بودم تا به تماشای ادامه ی افتخار آفرینی ورزشکاران این مرز و بوم بپردازم! چون اینها آدمهایی هستن که لایف استایلشان فک مردم را میچسباند به زمین.

بعد دیده بودم که چاهارتا اس امس دارم . گوشی بسیار با اخلاقی دارم ، ولی یک سری  اخلاق های غیر حرفه ایی هم دارد ، مثلن اگر من بهش بگم که میخام حالت استامینای باتری فعال بشه ، خودش سر خود چراغ نوتیفیکیشنو خاموش میکنه و وختی صفحه خاموش باشه وای فای قط میشه ! خب البته اگه این کارا رو نکنه باتری استامینا نمی شه دیگه! خلاصه که من تقریبن همیشه اگر گوشیم وره دلم نباشه دیر میبینم اس امسا رو. بعد دیده بودم از اون آدمی که توقع داشتم! اس ام اسی نیس. من هم برداشتم ساعت دوازدهو ده دقیقه ی ظهر زنگ زدم بهش. حالا همین خانوم ، یکبار سه ی بعد از ظهر ، آن هم توی گرمای مرداد ماه ، وختی من یک لنگه پا کنار کوچه ی منتهی به مدرسه شان وایساده بودم منتظر تاکسی ، و ایشان در هوای ییلاقی؟  قشلاقی؟ نمیدونم به هر حال در یک هوایی بهتر از هوای ساعت سه ی بعد ازظهر مرداد ماه شمال شرق تهران، به سر میبردند در جواب اعتراض من گفته بودند که مدرسه سر گردنه نیست! و حق و حقوق من تمام و کمال به حسابم واریز میشود و اصلن همین جلسه را هم که بچه ها پیچانده اند و محض رضای خدا یک نفر هم توی مدرسه در جریان نبوده! که به من زنگ بزنه و بگه نیا! میپردازند و این بل شت ها! تازه نام برده حتا اواسط شهریور یک روز زنگ زد به من و با یک سبک " ایتز ان اِمِر.جنـسی" گفت که شماره ی کارتمو اس ام اس کنم براش ، بعد حالا یک هفته از مهر گذشته و هیچ پولی به حساب من نیومده. د پوینت میدونی چیه؟ که به من میگه آخه من بازنشسته شدم! دیگه اونجا نیستم که بتونم کار شما رو را بندازم! منم چون معتقدم آدمها حتا وختی باز نشسته میشوند ، حتا اگر دلشان میخاهد بلافاصله بعد از بازنشستگیشان هی بروند ییلاق و قشلاق ، باز هم توجیهی ندارد که کارهای ناتمامشان را ول کنند و شانه بالا انداختنشان را بی قید! حتا پشت تلفن بر نمی تابم ، خیلی شیک در جوابه این حرفش و البته آن یکی حرفش که گفت "خودتون زنگ بزنید بهتر نیست؟" گفتم نه بهتر نیست! چون من با شما قرار داد بستم و  شما چون توی مدرسه قرار داد بستید نه سره گردنه ، لفظی این مراسم را به پایان رساندید و محض رضای خدا یک امضا هم از من نگرفتید ، پس خودتان زنگ بزنید بهتر است . و هر چه زودتر اینکار را بکنید بهتر تر است!

حسن ختام ظهر امروز هم یک سالاد سبزیجات من در آوردی بود. من در عرصه ی تولید و ابداع سالاد ، فوق دیپلم دارم.

بعد هم که نشستم کشتی دیدم . بعدش هم سی تا کرانچ رفتم ، سی تا حرکات اسکوات طور و پنجاه تا دراز نشست . بعدترش هم سعی کردم پل یوگا بر پا کنم که چون مچ دستم هنوز مصدومه از دور رقابت ها کنار رفتم. بلافاصله بعد از این بخشِ تا حدی عامه پسندِ! لایف استایلم، به سرعت به بخش عامه ناپسندم برگشتم و دوتا چایی پشت هم خوردم و به مامانم که یکی از منتقدین اصلی این سبک زندگی منه ، گفتم که شام میخام ته چین درس کنم!

من سه تا لیسانس دارم! یه لیسانس گرافیک ، یه لیسانس که عنوانش کمی طولانیه ، ولی با حاله " کارشناس باز کردن انواع سس، از این سسا که هرجاش نوشته از اینجا باز کنید ، دقیقن باید از اون یکی جا باز کنید !" و لیسانس سومم که دارم برای فوق لیسانسش اپلای میکنم ، ته چین!

   + نازنین ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦
comment تو بِبار()

... the thing is

تو همین جایی و هنوز ، من به تنهایی دچارم ...

+

وختی عادت کنی به تنهایی ، خیلی چیزا رو میشه باور کرد ...

   + نازنین ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment تو بِبار()

البته خیلی پیگیر بودن ، بهتر از هرگز پیگیری نکردنه !

دیشب داشتم با گوشیم وب گردی میکردم و هی سه ثانیه یه بار به خودم ریمایند میکردم که یادت نره ساعت بذاری برا فردا! بعدش دوباره به گشت و گذار میپرداختم ، انی وی ، ساعت سه بود فک کنم که خابیدم. بعدشم پنجو نیم بیدار شدم. خیلی نرم نازک حاضر شدم و کلن حسه اینکه الان باید برم سر کلاس درس بدم نداشتم. بعدش خیلی زود رسیدم مدرسه. ینی ساعت هفت.

اونوخ خابم میومد ، خانم مسئول تو اتاق بود با هم سالم و احوال پرسی کردیم بعدش یه چیزایی گفت بهم و منم رفتم سراغ فولدرم ، چونکه توی تابستون یدونه برگه داده بودن بهمون که توش نکاتی که باید توجه بیشتری بهش مبذول! میداشتیم نوشته بودن ، اونوخ من فقط بالای برگه هه رو خونده بودم ! اوندفه ای دیدم تو جلسه بچه ها دارن میگن آره واسه من اینو نوشته اونو نوشته ، من جامپ این کردم در کانورسیشنون و گفتم اینا که میگین کجا نوشته؟؟؟ بعدش همه به من خیره شده بودن و من لبخند زده بودم. ریلکس

برگه ههه رو خوندم و کلن درک نکردم مثلن چی بود اینا الان؟ لابد فک کردن من خودم نمی دونم مثلن! بعدش همکارم اومد. یذره با هم خندیدم تا ساعت هفتو نیم شد. خانوم مسئول اومد که کلاسامونو بهمون نشون بده . تو راهرو وایساده بودیم و کلن من همیشه با سایزه فولدرم خیلی مشکل دارم و خیلی به سختی یه دستی گرفته بودمش و یه دستم به کیفم بود ، یهو یکی تو گوشم گف نازنییییییییین ! با یه لحن آدم خار گونه ! ینی نزدیک بود وسایلم از دستم بیفته! همکارم بود. خیلیم حسه وای چه حالی داد ترسوندمت! داشت. کلن این همکارم همش داره با من شوخی میکنه و همش میخنده و همشم میگه تو منو از راه به در کردی! من قبلن اینجوری نبودم! من نمی دونم چرا رابطه شو ادامه میده با من خب ! اگه من انقد مضرم!

بعدش رفتم سر کلاس. میدونی؟ من از این معلما نیستم که چیزن! میدونی ینی خیلی ژست معلمی دارن! کلن من احساس میکنم هیچ ژستی ندارم! و توضیح این جمله خودش یه پست جداگونه میطلبه! :)))

سلام کردم به بچه ها و چن دقه ای طول کشیده بود تا اونایی که وسایلشون تو این کلاس بود و خودشون تو یه کلاسه دیگه ، بیان و برن .گفتم خوش میگذره سال تحصیلی؟ گفته بودن نه خانوووووم! چه خوشی! گفتم چرا؟ خوبه که! به من خوش میگذره! میخام مشق بدم بهتون هی!  اسممو پای تخته نوشتم و گفتم گرافیک خوندم . گرافیکم چیزه خوبیه ! اگه دوس دارین بخونین!

اسماشونو پرسیدم ،گفته بودم بچه شما تو حیاط که هستین و با دوستاتون که دارین حرف میزنین همش در حال جیغ جیغ کردن و بلند خندیدنین ، ولی سر کلاس اسمشوتو میخاین بگین باید لب خانی کنم من ! چه وضشه خب؟ اونوخ دو سه تاشون هجی کرده بودن اسماشونو .

دختره گفته بود خانوم یادمون میدین چه جوری وسط ابروهامونو درست کنیم تو فتوشاپ؟ گفتم عزیزم مگه رتوش آتلیه ای برداشتی با من؟ خندیده بود.

پاشده بودم و سه تا قانون مهم کلاسمو نوشته بودم پای تخته و گفته بودم اینا نباید هیچ وخ یادتون بره، بعدشم من هیچ وخ داد نمیزنم سر کسی ، ولی نمره کم میکنم. چون نمره واسه بچه ها مهمه ! ولی خنج افتادن گلوی من نه !

یه مروری کرده بودم تاریخچه و انواع دوربیناو اینا رو ، اون قسمتایی که کسی جوابی نداشت براش ، منم توضیحی ندادم گفتم برید بگردید بیارید برا دفه ی بعد! گفتم ا! چقد داره زیاد میشه تکلیفاتون! آخی! گفته بودن آره خانوم متوجه شدین؟ گفتم وا! ملومه ! از قصد دارم این کارو میکنم دیگه ! برنامه ریزی شدس!

وسط نوشتنام پای تخته ، گچه تموم شده بود ، یکیشون پاشد بره بیاره یکی دیگه گف خانوم اونجا هس.تو قفسه ی کتاره دیوار. یدونه گچ بلند و سالم برداشتمو گفتم آخ جون! این الان هی جیغ میکشه باهاش مینویسم! خندیدن. یکیشون که میزه اول بود از ترس جیغای گچه هرچی من میگفتمو زود جواب میداد که نخام بنویسم. شاگرد خودم بود. تو راهنمایی.

بلخره زنگ خورد . با همکارم رفته بودیم مدرسه ی راهنمایی ، تو راپله های اون ور فرنازو دیده بودم . چقد این بچه دختره ماهیه! همکارم گفته بود وای چه طولانی بود این جلسه! گفتم آره! تموم نمی شد! من کلی درس دادم ساعت تازه هشت بود!

تو مدتی که تو صف انتظار بودیم واسه جلسه ی معارفه کلی با همکارم با هم حرف زدیم و عکس دیدیم. بعدش میگف من ده کیلو چاق شدم تو تابستون! کلن خیلیییییییی ریلکسه! میگه مهم نیس واسم! خب آدم چاق میشه لباس گشاد تر میپوشه! من سکوت کردم فقط.

اون همکاره آدم خارم ناراحت بود ، ازش پرسیدم چی شده ، گف خانم مسئول رفته سر کلاسش برنامه هاشو پیچونده به هم . بعدش این همکارم خیلی ظاهره جدی و خشنی تقریبن ، داره ، اما انقده دل نازک و مهربونه که من درک نمی کنم . همشم دلش شور بچه ها رو میزنه. اونوخ به من گف تو دلنشینی! در مورد کارم تو دفتر پرسید ، منم خیلی دو خطی ، خب نه ! یه پاراگرافی براش توضیح دادم .

گفتم خانم "ک" رفته ، به جاش یه خانمه دیگه اومده ، خوبه ها ولی درایوز می کریزی! ینی خیلی داره سعی میکنه مفید باشه! هی میاد صدبار همه چی رو باهات چک میکنه. فرت و فرتم ایمیل میفرسته هی ! یه جوری اغراق گونه پیگیره !

   + نازنین ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢
comment تو بِبار()

در تصویر ملاحظه میکنید...

تو این چند روزه تا تونسته همه چیزو جویده! از رویه ی ورنی کیف پول نازنینم بگیر تا پاکن طراحیم.

تمام کاور قفسشو سوراخ کرده.

سرگرمی جدیدشم ریز ریز کردنه دسمال کاغذیای خونس.

   + نازنین ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱
comment تو بِبار()