DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


بدم میاد از آدمای اینجوری

دیشب ساعت دو اینا تصمیم گرفتم که بخابم اما خابم نبرد. تا یه رب به پنج همینجوری تو تخت وول میخوردم. البته از ساعت سه پاشدم مودمو روشن کردم باز و وب گردی کردم! اونوخ میخاستم صب ساعت 8 پاشم،  ولی ساعت ده بیدار شدم. تازه اونم چون خانم مسئول زنگید.

بعدش این خانم مسئول فوکوس کرده رو اینکه منو شوهر بده! از عید به این ور سیصد بار مطمئن شده که صندلیش رزرو هست تو عروسی من! و دقیقن از اون موق هم هی یه چیزایی میگه و منم کاملن تو موده در و دروازه ام!

مثلن بعد از عید اولین جلسه که همو.دیدیم یهویی جو گرفت همکارا رو که روبوسی کنیم! بعدش این خانم مسئول قدش بلنده. منم واسه اینکه بتونم روبوسی کنم باهاش خب مجبور شدم قدمو بلند کنم!. بعد که تبریک و اینا تموم شد دستمو گرفته میگه هاهاها! عادت کن به زودی مجبوری زیاد تو این شرایط قرار بگیری!!! بعدش دیگه من تا آخر روز به این حرف که فک میکردم گوشام قرمز میشد! 

اون سری ام که رفته بودم برا جلسه های تابستون بهم گفت یه خانومی با شما کار دارن بعد از کلاس. منم فک کردم مثلن کاریه قضیه و گفتم من عجله دارم آخه باید برگردم دفتر، میشه شماره مو بدید بهشون تماس بگیرن؟ بعد یه نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت به من و گفت خودتونو میخاد ببینه! منم گفتم واسه چی؟ گفت خب پسره بزرگ داره!!! منم کلن ابروهام از کادر خارج شد و خیلیییی خودمو کنترل کردم که نایس باشم و گفتم من نمیتونم بمونم. دیگه فک کنم از قیافم فهمید که هیچی نگفت،  نه اون روز و نه دفه ی بعدش که دیدیم همو.

بعدشم اینکه اون دختر دوست مامانم، که اخیرن گفتم نامزد کرده مامانش همش را میرفت میگف وای فلانی عمرن پسرا رو به هیچ جاش هم حساب نمیکنه و عمرن اصن با هیچچچچچچچچچچ پسری حرف نمیزنه، اصن هییییییچ جا نمیره و اله و بله،  همین خانوم با دوس پسره چندین سالش الان نامزد کرده،  و من واقعن نمیدونم انگیزه ی مامانش از این حرفا چی بود؟! ینی کلن قضیه شون خیلی اروپایی پیش رفته! ینی برو و بیا و مهمونی و تولد گرفتن و این حرفا،  قبل از خواسگاری رسمی حتا! حالا ایناش به منچه! هرکی زندگی خودشو داره!  ولی خیلی برام زور داره که دختره و مامانش حالا یه جوری هی در لفافه به من میگن ببین الان همینجوریه! خودت باید بری دنبال پسرا! حالا یکی نیس به مامانه بگه خوبه دختر تو آفتاب مهتاب ندیده بود و هر دفه یه جوری میشستی این چیزا رو میگفتی انگار هر شب منو تو پارتی جم میکردن! والا

   + نازنین ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳٠
comment تو بِبار()

:)

اینو دیشب تمومش کردم. از مرداد کشیدنشو طول دادم! نه که چیزه سختی باشه ها ! ولی هی حوصلم نمیومد کاملش کنم. دیشب جلو تی وی نشسته بودم و مستند خطرناک ترین شکارچیان زمین! رو میدیم کشیدمش.

بعدش باز دلم خاست منم برم آفریقا و آمریکای جنوبی. این همههههههه حیونای خفن و آدمای جالب و چیزای هیجان انگیز تو دنیا هست ، بعد ما فقط برامون مهمه که درس بخونیم ، دکترا و فوق لیسانس بگیریم که بعدن بچه هامون بهمون افتخار کنن ، ازدواج کنیم از ترس اینکه بقیه ی هم سن و سالامون بچه دار شدن و ما هنوز هیچی ! کار دائم پیدا کنیم که زودتر بیمه مون پر شه ! و همین . واقعن همین. الان دغدغه ی نصف بیشتر آدما همینه ...

حالا دیگه نمیخام غر بزنم هی ، بریم یه ادامه مطلب عکسی داشته باشیم ! هرچند به نظر خودم خیلی کاره لوسیه ! ینی چندشه اصن!

 

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
comment تو بِبار()

HBD

بیستو پنج سال تمام از اون بامداد جمعه که منه 52 سانتی با وزن 3 کیلو و 150 گرم ، بعد از کلی سختی کشیدن مامانم به دنیا اومدم گذشته. اون موق مامانم بیستو هشت سالش بوده و یه پسر چهارده ماهه ام داشته! آره ! من تقریبن از اینایی بودم که "یهویی پیش میان " ! :)))

همین یه ماه و چند روز پیش ، یه پستی اینجا گذاشتم که نوشتم منتظر تولده امسالم نیستم ، چون خوشال نیستم! هنوزم همین جوریه تقریبن. اینکه بیستو پنج سالگی آدم بدون هیچ اتفاق هیجان انگیزی تموم بشه خب خیلی ایده آل نیست ! ولی کسی مقصر نیست. هرکسی خودش زندگی شو میسازه. من اگه دلم میخاست یه اتفاق هیجان انگیز برام بیفته خودم باید میرفتم دنبالش. ولی خب نمیشد. نمی شه ! مهم نیس حالا . ینی یذره مهمه ! ولی کاریش نمیتونم بکنم واقعن!

این روزا دارم واسه زندگیم تصمیمای منطقی میگیرم. هوم... خب بله زندگی منطقی و تصمیمای منطقی چیزای هیجان انگیزی نیستن اصولن. ولی فک کنم اینجوری بهتر باشه. نمیدونم ینی . امیدوارم که بهتر باشه .

توی این یه سالی که گذشت خیلی چیزا یاد گرفتم ، یه چیزایی ام به بقیه یاد دادم. بیشتر از بقیه ی سالا فک کردم که تنهام ! ولی کمتر از بقیه ی سالا از تنها بودنم ، حتا از تنها موندم ، ترسیدم.

امسال دو بار توی جاهایی که کار کردم برام مشکلات کاری پیش اومد. یکیشو حل کردم ، یکیشو نه. چون به نظرم دومی ارزششو نداشت. چون از مطرح کردنش حالم به هم میخورد. چون حتا از فک کردن به اینکه دلیل اصلی یه چیزی فراتر از همه ی چیزاییه که میگیم، حالم میخاست به هم بخوره. از اینکه دربارم اینجوری فک کنن. خیلی وخته پیش در باره ی آدمای ترسو و حسم نسبت بهشو نوشته بودم ، بیشتر از هر وقت دیگه از دیدن این آدما متاسف شدم. و راستش فک نمی کردم که هنوز بتونم واسه کسی ترسناک باشم !

بیشتر از همیشه عمرم به آدما و اتفاقا اهمیت "ندادم" . خیلیم راضیم. بیشتر از هر وخت دیگه ای برام مهم نبود مردم چی دربارم فک میکنن. بذا فک کنن. منم درباره ی خیلیا خیلی فکرا میکنم که میتونه درست نباشه. چه اهمیتی داره که انرژی مو هدر بدم برای اصلاح افکار آدما ؟ با نصف اون انرژی میتونم به اون آدم و فکراش و برخوردش و خودش حتا ! اهمیت ندم.

بعدشم اینکه خوب نیستم. متوسطم. ولی دارم سعی میکنم خوب بشم... نمیدونم شاید این بار بشه ...

   + نازنین ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment تو بِبار()

میدونی بدی زندگی چیه؟

ایتز نور گانا بی د سیم اگین

   + نازنین ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥
comment تو بِبار()

نادر ابراهیمی ، آتش بدون دود

نوشته بود غم جوع غم دارد ؛ آنسان که ناگاه میبینی به سراسر وجود تو هم قانع نیست

 

یا یه همچین چیزی ...

   + نازنین ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment تو بِبار()

به هر حال پاییز داره میاد با عوارضش!

بعد از مدتها باز دارم با گوشی اینجا رو آپ میکنم. الان تو خونمون همه خابن. البته داداش بزرگم بیداره داره والیبال میبینه. به منم گف بیا ولی نرفتم. مال ما که نیس. امروزم به قد کافی استرس کشیدم پای تی وی. تقریبن از ساعت پنج تا نه! اولش واسه کشتی،بعدم والیبال. خوب شد که کشتی قهرمان شد، ولی جای بنا خالی بود. من ازش خوشم میومد. والیبالم که دمه ولاسکو گرم ما رو صعودوند! خودش گفته بود بعد از آرژانتین طرفدار ایرانم. گفتم من دلم میخاد برم بوسش کنم الان! مامانم گف ایش با این سلیقت! خدایی ولاسکو ایش داره؟ بهتر از حمید درخشانه که! البته کواچ از دوتاشون بهتر تره!

امروز رفتم خرید. دوتا شلوار جین خوب خریدم با چارتا جوراب! ینی تخفیفی که واسه شلوارا بهم دادو رفتم باهاش جوراب خریدم. بعدش تو اتاق پرو یه لحظه مغزم داغ کرد! شلواره دقیقن هف سانتی کمرش کوچیک بود و من همینجوری مونده بودم که ینی انقد چاق شدم الان؟! بعد به پسره گفتم این سایز من نیس! گف ا؟ خب بیا سی و شیشو بپوش! دیوونه ورداشته سایز سی و چاهار داده به من. دلم میخاس بزنم تو سرش بابت استرسی که بهم وارد کرد. 

بعدشم تو یه مغازه ای که رفتم عینکمو جا گذاشتم! ینی انقد هی چیز میز آورد رو ویترین ولو کرد عینکم مدفون شد! منم که حواس جم. داشتم میرفتم سوار تاکسی شم که یهو تو کیفمو نگا کردم و دیدم کیف عینکم خالیه! برگشتم و به محضی که رسیدم جلو مغازه فروشنده اومد بیرون و گفت عینکتو جا گذاشتی؟ گفتم بله! دادش بهم بعد تا سر پله ها رفتم گف یه بار دیگه میای بطری آب معدنی رو میبری یا بدمش الان؟:-/

بعدشم که اومدم خونه ساعت نزدیکه سه بود و از خستگی در حال مرگ بودم، ولی رفتم حموم و همه جا رو جمو جور کردم . مامانم میگه چه جونی داری! ولی اشتبا میکنه! اتفاقن من جون ندارم ولی باید مرتب باشه همه چی. یذره رو اعصابه!  ولی من راحت ترم. مثلن در طول روز هر بار موهامو برس بکشم یه دور وسایل رو میزو چک میکنم که همه چی سرجاش باشه. از بیرون بیام همه چی باید دقیقن بره سر جایی که بوده. ینی امکان نداره من کیفمو ول کنم کفه اتاق. اگه لباسی قراره شسته شه همون موق میندازمش تو ماشین. یا هربار یه چیزی از تو کمد یا کشوم ور دارم چک میکنم که بقیه ی لباسا سرجاشون باشن و مرتب باشه همه چی.حتا توی کیف پولم باید چیده شده باشه. هرروز صب به محض بیدار شدن و لباس عوض کردن رو تختی مو مرتب میکنم. یه چیزای اینجوری. ممکنه اون موق که خسته ای یا خابت میاد سخت باشه،  ولی بعدش که خستگیت تموم میشه و سرحالی همه چی مرتبه و میشه کارای دیگه بکنی. 

خیلی به شدت میخام که برم موهامو کوتاهه کوتاه کنم. ولی مامانم نمیذاره. نه که نذاره،  میگه حیفه! چه حیفی؟ چه کشکی؟  دلش خوشه مامانم. دقیقن مسئله همینه! مامانم دلش خوشه ولی من دلم خوش نیس. یکی از کارایی دخترا وختی دلشون خوش نیس میکنن از ته کوتا کردنه موهاشونه.  

این مدت یه کم دنبال کاره جدید بودم،  و واسه چنجا رزومه فرستادم،  یکی دو جا هم گفتن بیا ولی یکیشون خیلی دور بود و یکیشون حقوقش خیلی کم بود. فعلن بیخیال شدم تا مهر. الانم همکارم تو وایبر بهم پیام داد ولی جواب ندادم. این همکارم دختره خوبی بود ولی الان حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. راستش یه کم قبل از اون،  اون یکی همکارم تو جی تاک برام پی ام فرستاد.  منم باهاش حال و احوال کردم. این پسره زودتر از من از دفتر رفت. پسره خوبی بود به خاطر سربازی رفت. بعضی وختا میومد دفتر ما با من حرف میزد. بعد بهم گف از بچه ها چه خبرو اینا،  منم گفتم نمیرم دیگه! گفت ببین چه تو داره ها! تا نپرسی نمیگه!  گفتم ببین من به اندازه ی کافی قضاوت شدم و برچسب خوردم تو این مدت خواهش میکنم تو دیگه اضافه نکن بهش!  معذرت خواهی کرد. گفتم مهم نیس. ولی حوصله ندارم کسی بهم بگه چیم و چی نیستم!  هرچی هستم خوب یا بد همینه!  مث همه ی بقیه! گف مثکه تو دفتر خیلی به پر و پات ویچیدن. گفتم ربطی به دفتر نداره.  کلن.

سرمم درد میکنه،  یه ژلوفن خوردم ولی بهبودی حاصل نشده... 

 

   + نازنین ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment تو بِبار()

ازدواج هیولاها!

دیگه اینکه من عاشق این آقای سالیوانم. هم خودش هم باباش! باباش کارخونه دار بود! خودشم که تحصیل کردس. در نتیجه دوتاشون خوبن! حتا باباش بیشتر!:))))

دارم به سیزن سومش فک میکنم!

   + نازنین ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٢
comment تو بِبار()

لباسشونم افتاده زیر نیمکت :)

1-در آستانه ی تغییر فصلیم و خب همونطور که قبلن گفتم من اومدن پاییزو هیچ وخ از رو تقویم نمی فهمم، از حاله خودم میفهمم. و خب الان پاییزه . واسه همین من باز خاب و خوراکم به هم ریخته. می دونم که بعد از این سه ماهه خیلی گرم ، همه خیلی خوشال میشن که هوا خنک میشه ، ولی اینکه روزا کوتا میشه و هوا زود تاریک، منو دق مرگ میکنه.

2-این دو روز بعد از مدتها یه پیراهن آستین بلند پوشیده بودم. بعد چون آستین بلند برا من تعریف نشدس تا بالای آرنجم تا میزدم آستیناشو. از اینا که شکله پیراهن مردونس. ماله قبلنام بود. فک کنم 16 سالگیم مثلن. همون وختی که هنوز تابستونا تو کوچه و پارک دوچرخه و اسکیت و بدمینتون بازی میکردم. اون موقها از این لباسا زیاد داشتم. الان فقط همین مونده فک کنم. اینو زیاد نپوشیدم. چون کمرش ساسون داشت و دخترونه تر بود. حالا خودشم کلن سرخابی سفیده. ینی چارخونس. خب علی شاید اینجوریه منو یادش نمی اومد. نمی دونم. امروز که رفتم حموم و لباسمو عوض کردم علی گف چرا اونو نپوشیدی؟ بهت میومد! حتا مامانمم گف. قبلنا خوشش نمی اومد من از این لباسا میپوشیدم. البته فک کنم چون داداش بزرگم نبود و یه چن روز بود کسی جلوش با آستینه تا آرنج تا زده را نرفته بود گفت! وگرنه در حالت عادی همیشه از این حرکت تا زدن آستین ایراد میگیره!

3-دیگش اینکه دیروز رفتم یه تی شرت خریدم برا خودم ، سایزش اسمال بود. ینی من هی اصرار کردم به فروشندهه که سایز اسمال اندازه ی من نمیشه و فک کنم تنگ بشه ولی گفت نه خوبه . بعد دیگه هر چی گشت تو لباساش هیچی مدیوم نمونده بود از این مدل، یدونه اسمال بود با دوتا لارج. منم گفتم اکی و خریدمش. چون عکسه روش خیلی بامزه بود! بعدش که اومدم خونه یه بار فقط پوشیدمش که ببینم اندازس یا نه که خب بود. اونوخ امروز صب که اومدم آویزونش کنم تو کمد دیدم کناره یقش سوراخه! ینی پارچش سوراخ بود! هیچی دیگه مجبور شدم برم پسش بدم.

4-من از این آقائه خوشم میاد!

این عکسه ام یه حسه خوبی توش داره. مث وختایی که بعد از امتحان خوشالی!

   + نازنین ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۸
comment تو بِبار()

و اینکه هنو غیب نشدم

1-باید بشینم طرح درس بنویسم و تو یه جدول زشت ، جلسه جلسه توضیح بدم که چه خاکی میخام بریزم سرم.

نه که عصبانی باشما ، چندشم شده.صب یه سری لب تابو روشن کردم ولی بی نتیجه بود . الانم تا سر تعطیلیای ده ی ز.ج.ر نوشتم. وسطش هی وبلاگ میخونم.تازه سه تا هم هست! من فقط یکیشو تا نصفه نوشتم. دد لاین هم بامداد امشب هست!

2-اونوخ همین یه ساعته پیش مامانم یه چیزی ازم پرسید و در حالی که من سه روز تمام سعی کرده بودم که عمرن در این مورد چیزی بهش نگم دهنم وا شد و تا ته قضیه رو بهش گفتم. بدرک. اصنم مهم نیس دیگه برام. راستش خیلی حرصم میگیره از آدمایی که ظاهر سازن و میشینن تو چش آدم یه چیزایی میگن که خودشون میدونن دروغه ، اونم در حالی که تو اصن ازشون چیزی نپرسید که! خودشون همین جوری یهو شرو میکنن هی چرت میگن بعد  یه جوری گندشون در میاد که نمی شه اصن پاکش کرد. از این اتفاقا و آدما زیاد دیدم ولی این مورد راستش خیلی رفته بود رو اعصابم اما دوس نداشتم مامانم واقیتو بفهمه. چون به نظرم دیدش خیلی عوض میشد به اون آدم و خب اون آدمه برای مامانم ارزش بیشتری داره. ولی نمی دونم چرا وختی ازم پرسید منم نامردی نکردم و همه چیو بهش گفتم. البته مامانم هیچی نگفت و ادامه پیدا نکرد بحث ولی من یه جورایی حالم بهتره! به من چه که بخام دروغای یه کس دیگه رو ، اونم دروغایی به این تابلویی رو لا پوشونی کنم ، حالا باز اگه آدمه این حرفا رو با اسانس "ببین در واقع تو خیلی بی عرضه ای که اینجوری نیستی " نزده بود ، شاید قضیه فرق میکرد. و اینکه این اولین بار بود من اینجوری یکیو پاشوندم به در و دیوار چون راستش خیلی خیلی خیلی زیاد ، خیلی ! بهم برخورده کارش . خیلیم راضم اصن!

3-گفتم که اخیرن خیلی جدی تصمیم گرفتم که جهانگرد بشم؟ حالا دلم میخاد هیولا هم بشم! کلن یه عالمه اتفاق سورئال هست که من دوس دارم تجربه کنمشون. ولی واقعن جهانگرد شدن الان خیلی ذهنمو مشغول کرده.

4-تو وایبر عکسمو نمیذارم. همین عکس وبلاگم هس یا همین نقاشیا. دیروز واسه چن ساعت یه عکس از خودم گذاشتم ، بعد نصفه شبی یکی بهم پیام داد که چه عکسه خوشگلی !!! و یه سری تعاریف دیگه ! بلاک کردم آدمه رو. البته نمی شناختمش اصن . ولی خیلی حس بدی داشتم که ینی کی میتونه باشه. البته عکسمو ورداشته بودما ، نمی دونم چرا واسه بقیه هنوز عوض نشده بود. چون یکی از شاگردامم کلی پیام فرستاد که این عکسه خودتونه ؟ و اینا .

5-واسه چن جا رزومه فرستادم و دوس دارم یه کاره نیمه وخت پیدا کنم. نمی دونم چرا ساعت کارا انقد طولانیه! مثلن تا شیشو نیم! دیگه تو پاییز تا شیشو نیم بخای سر کار باشی به نظرم فقط وختی خوبه که محل کارت تو یکی از طبقات یه هتل باشه ، شب همونجا اتاق بگیری ،بخابی ! والا !

   + نازنین ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment تو بِبار()

منو غیب کن و تا وختی قرار نشده ازدواج کنم ظاهرم نکن!

همین الان که من کف اتاقم خابیدم و استخونام داره خرد میشه، بچه ها دارن تو وایبر قرار مدار میزارن واسه دیدن هم، تا همین یه ثانیه پیش، منم اونجا بودم، ولی همینجوری یهو که داشتم تایپ میکردم، دستم خورد به لیست کانتکت هام و قبل  از اینکه برگردم به پیج بچه ها، دیدم ا یکیشون، که دختر دوست مامانم میشه، عکسشو عوض کرده و یه عکس دو نفره گذاشته!

بله به سلامتی گویا نامزد کردن، و خب من بلافاصله براش پیغام تبریک فرستادم اما الان به شدت نروس هستم...

چون دقیقن همین امروز ظهر مامانش ما رو واسه هفته ی آینده ناهار دعوت کرد البته هیچ اشاره ای هم به این موضوع نکرد، احتمالن میخاسته سورپریز بشیم! منم چون برنامه ای نداشتم گفتم باشه میام! حالا مطمئنم که عمرن نمیرم. چون اصلن اعصاب شنیدن نصیحت هاشونو ندارم. با این اتفاقی که افتاده الان من تنها دختر مجرد جمع محسوب میشم و همه، همه ی همه الان میرن تو فاز اینکه اعصاب منو بریزن تو چرخ گوشت و هی بگن پس تو کی میخای ازدواج کنی؟ تازه همونجا که تموم نمیشه، بعدشم که بیایم خونه مامانم میخاد هی پی شو بگیره و کلن تا یه هفته ادامه خاهد داشت این جریان.

و دقیقن همین لحظه، همین الان،  من کفه اتاقم خابیدم و آرزو میکنم که کاش میشد غیب بشم! 

 این حامد بهداد یه جمله ی خوبی داش تو فیلمه سعادت آباد،خیلی ریلکس به امیر آقایی میگف " پی شو نگیر"  آخ اگه مردم این جمله رو سرلوحه ی زندگیشون قرار میدادن دنیا چه بهشتی بود! 

بابا پیشو نگیر! ازدواج کرده؟نامزد کرده؟ بسلامتی! مبارکش باشه.ایشالا خوشبخت شه! دیگه پی شو نگیر! چیکار داری به بقیه؟ چیکار داری به من؟ شیرینی تو بخور ساکت باش!

شاید باورتون نشه ولی من الان به شدت احساس بدبختی و درموندگی میکنم.ینی حاضرم زنده برم تو دهن شیر آفریقایی ولی حتا یه لحظه ام کسی در مورد اینکه من کی قراره ازدواج کنم باهام حرف نزنه. 

خدایا اگه توام مث من حس میکنی خیلی وخته یه تفریح درست حسابی نداشتی، من یه پیشنهاد خیلیییی جالب دارم برات

   + نازنین ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢
comment تو بِبار()

حضور فعال من در جلسه رو هم مشاهده میکنید

تو مدرسه برامون دوتا همکاره جدید اومده که خیلی خوبن. ینی خیلیا! انقد که همون اولین باری که دیدیمشون کلی با هم خندیدیم و صمیمی شدیم. خدا رو شکر بعد از سه سال ! بلخره داره یه تیم خوب تشکیل میشه .

البته پارسالم خدایی تو دبیرستان خیلی خوب بود همه چی ، ولی امسال خداوند درهای رحمتشو گویا تا ته باز کرده! و یکشنبه که جلسه ی شورا بود من دیدم قراره امسال تو راهنمایی هم خیلی خوش بگذره گویا!

میدونم خیلی بده که آدم اینجوری باشه و هنوز انقد به کمال نرسیده باشه که بتونه با همه نوع آدمی کنار بیاد و خوشال باشه! ولی واقیت اینه که من از جلسه ی اون ماه که خانم مسئول به یکی از همکارا گفته بود خانم "ک" دیگه امسال تو راهنمایی مسئول نیست و یه نیروی جدید اومده به جاش ، کلی خوشال بودم. البته نه فقط من . همکارای مشترک راهنمایی-دبیرستان ! ینی اون همکارم با چنان ذوقی این خبرو بهم داد که من خندم گرفته بود. ولی واقعن خودمم خیلی تلاش کردم که نیشم به عرض شونه هام باز نشه بعد از شنیدنش.

خلاصه اینکه یکشنبه ای رفتم جلسه و دیدم بله روی برگه ی عنوان های جلسه نوشته تودیع مسئول قبلی و معرفی مسئول جدید دپارتمان و اینا! اونوخ فقط این نبود که! حینه جلسه در یافتیم که خانم همکاره عزیزم ! که پارسال اون همه جنگولک بازی در آورد سر گرفتن کلاسا ، دیگه نمیاد چون تاریخه زایمانش نزدیکه و بعدتر هم گفتن اون یکی خانم همکار هم که کارای فیزیکی ! میکرد گویا با.ردار شده و اونم نمیاد ! بعد الان یه جوره خوبی شده. چون مایی که الان سه ساله تو دبیرستان با همیم ، هممون اومدیم تو راهنمایی و قیافه ی اون یکی خانم بازمانده از تیم قبلی دیدنی بود. همینجوری فقط پلک میزد و به معرفی مسئول دپارتمان گوش میداد.

بعدش وسطای جلسه خانم مدیر هم اومد و یه سری تشکر و قدردانی و اینا انجام داد از معلما و گفت خیلی راضی بوده از عملکردمون و فقط چنتا نکته هس که باید خیلی دوستانه بگه! حالا از شانس منم دقیقن روبروی من نشسته بود و من تمام مدت داشتم برگه ی جلومو نگا میکردم، و خیلی به ندرت یه نگاهی هم به ایشون. اونوخ اولین نکته ای که گفت ، این بود که خانوما شئونات رو رعایت کنن و آرایش زیاد نداشته باشنو و لباس مناسب مدرسه بپوشن و موهاشوم طوری باشه که در شان یک معلم باشه و این حرفا. ما که کلن این قسمت رو هیچ وخت به خودمون نمیگیریم ،چون شاملمون نمیشه! ولی جالبش اینه که اونایی هم که این مسائل شاملشون میشه کاملن خودشون بی اشکال میبینن و همین جوری به شیوه ی قبلی شون ادامه میدن. البته به نظر منم عب نداره! کلن من از این سیستم "به در میگم دیوار تو گوش کن " اصن خوشم نمیاد. واقعن اگر کسی هست که به نظر مدیر و کادر مدرسه پوشش درست نیست خب برن مستقیم و با احترام بهش بگن! فقط زورشون به ماها که قراردادی هستیم میرسه! که زنگ بزنن به خط اتاقمون و تذکر بدن و داد و بیداد کنن ولی به بقیه فقط در لفافه میگن. خلاصه اینا رو که گفت بعدش اضافه کرد که با وجود رضایت خیلی زیادش از برخورد و عملکرد معلما، یه نکته ای هست که باید بگه اونم اینکه بعضی از معلما خودشون شیطون تر و بازیگوش تر از بچه ها هستن! که دقیقن در این نقطه از جلسه من دوتا لگد زیر میزی از دوتا همکار کناریم دریافت کردم و البته از چشمک خانم مسئول هم بی نصیب نموندم.

بعدشم یه سری برنامه های اجرایی جدید رو مطرح کردن و تقویم تابستون رو مرور کردیم و ایمیل هامونو برای مسئول جدید نوشتیم و تموم شد جلسه.

   + نازنین ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۱
comment تو بِبار()

الان سه روزه خبری ازش نیست ، رو دست حاجیتونم نیومده هنوز کسی!

کرانچی تند آتشین خوردم بعدش مزش از دهنم نمیره. نه اینکه دوسش نداشته باشما ، ولی انتخابمم نبود الان. تنها خوراکی موجود تو کمدم بود. یذره ام پاستیل دارم. ولی پاستیلاش شیرینه. باید فردا حتمن یه سر برم خرید و خوراکی بخرم.

بانکم باید برم و یه حساب جدید باز کنم. یکشنبه ام مدرسه کلاس دارم. شاید دوشنبه تا آخر هفته ام بریم مسافرت. شایدم نریم!من فک کنم دوس دارم بریم!

بعدش پریروز با بچه ها رفتیم بیرون. ینی پریشب در واق. شام. خوش گذشت. خیلی وخ بود هم دیگه رو ندیده بودیم . خیلی وخ تر بود من فست فود نخورده بودم. ولی با این وجود زود سیر شدم و بیشتر از دو تیکه پیتزا نشد بخورم! ولی یه قارچ سوخاری محشری داشت که من خیلی خوشم اومد ازش. فقط بدیش این بود که آخر غذامون آماده شد و خیلی نشد ازش لذت ببرم! یه چیزه قارچیه دیگه ام یکی از بچه ها سفارش داد اونم خوب بود. دوس داشتم.

اینجایی که رفتیم نزدیکه بهمون ولی من تا حالا نرفته بودم. پیشنهاد یکی از بچه ها بود. حالا خوشم اومد ازش و رفت تو لیست جاهای خوب! خصوصن که جای بیرون نشستن هم داشت.

دیگه اینکه دیشب علی گفت کیک درس کن و خودمم کسل بودم دیدم پیشنهاد خوب و خوشمزه ایه! پاشدم یه کیک با دوز بالای شکلات درست کردم که خیلی عالی شد . بعدشم بریدمش و وسطش گاناش و گردو و موز گذاشتم و روشم گاناش ریختم . خیلی خوب شد. قشنگ مزه ی شکلات و تلخی قهوه و پودر کاکائوش حس میشد.

امروزم از صب که بیدار شدم فقط داشتم تر و تمیز میکردم. کمد و کشوی لباسامو تمیز کردم و یه سری خریدایی که قبلن انجام شده بود و هنوز سر جای خودشون نرفته بودنو این چیزا رو سر و سامون دادم و لیست برداری کردم واسه چیزایی که باید بخرم . هی میام اولویت بندی میکنم بعد دوباره بالاش مینویسم اول ساعت سفید! الان نزدیکه یه ساله من میخام یه ساعت سفید بخرم واسه خودم و هی نمیشه! ینی نزدیک عید یدونه دیدم که خیلی خوب بود و قیمتشم مناسب بود ولی آقاهه گفت فقط همینه که تو ویترین هست و دیروز یکی بیعانه داده براش! دیگه بعدشم فرصت نکردم زیاد بگردم . حالا به زودی میرم میخرم . یدونه ام دسبند میخام. کلن کلی خرده ریز هست که میخام و الان در صدرشون این ساعت سفیده اس و فلش او تی جی و دوتا شلوار جین. اونوخ دوس دارم با مثلن 500 تومن بشه همشونو خرید! :)))

دیگه اینکه تو این مدتی که رفتم سر کار و ماه رمضون و اینا ، حدودن یه سه کیلویی لاغر شدم. البته خودم که حس نمیکردم. ولی توی عروسی م همه گفتن. منم گفتم به خاطر مدله لباسمه! ولی بعدن دیدم نه گویا لاغر شده ام . اونوخ این چن روزه به طرز دیوانه واری همش گشنمه! بعد وختی من اینجوری میشم ، مث آدم نمیشینم یه چیزی رو بخورم سیر شم تموم شه که! دوتا قاشق میخورم پا میشم . بعد یه رب دیگه دلم یه چیزه دیگه میخاد! حالا همشم چیزای پر کالری ! مثلن بستنی با مارمالاد و سس شکلات ، چیپس و پنیر ، سیب زمینی سرخ کرده با سس سفید تند. سالاد ماکارونی. سوپ خامه! ذرت مکزیکی! کیک شکلاتی با خامه ی شکلاتی !

حالا انقد میخورم که واسه عروسی بعدی که تو مهر ماه هست ، هیشکی نشناسه منو! :))))

هان یه چیز بگم در مورد اینکه بعضیا هیچ وخ عوض نمیشن! یادم نیس اینجا گذاشتمش یانه ، اما یادمه که نوشتمش ، سال پیش دانشگاهیمون چنتا دختره بودن که اونام از رشته های غیر هنری ، تجربی و انسانی ، اومده بودن هنر. بعد یکیشون خیلی بی دلیل با من دشمن بود. ینی علنن دشمن بود ، بقیه شون زیر پوستی این حس رو به من و ایمانه داشتن. بعدش این یه بار سر نمره ی طراحیه من تو امتحان تغییر رشته الم شنگه را انداخت. خودش شده بود 9.5 و اصن قبول نشده بود ، من شده بودم 19.75. بعد این مدرسه رو سرش گذاشته بود که این دختره از همه بدتر بوده کارش! چه طوری الان قبول شده و این برنامه ها. حالا نه که من پشیزی برای کاراش ارزش قائل باشما! همون موق ام که این رفته بود تو دفتر داش جیغ جیغ میکرد من با ایمانه و صدف نشسته بودم تو راپله ی پشت بوم چیپس میخوردم ولی اینکه این آدم هنوز همونقد بچه و مسخره مونده باشه راستش خیلی برام باعثه شگفتیه! قضیه اینه که چن وخ پیش صدف منو اد کرد به گروه این بچه های پیش دانشگاهیی مون تو وایبر، منم فقط چون اد شده بودم و صدف کلی با ذوق بهم خبر داد هیچی نگفتم و موندم. البته به صدف گفتم نکن! خیلی اینا خوب بودن با من حالا واجبم هس اد بشم ! ولی گفت نه و بیا خوبه و بچه ها بزگ شدن دیگه !!!من گفتم خب! البته خفه! کردم گروهشو. بعد پریشب دیدم یکیشون یدونه تست کور رنگی و تشخیص رنگ و سرعت عمل و اینا ورداشته گذاشته، که تو توضیحش نوشته امتیاز بین 25 تا 30 اوکی و طبیعیه و بالاتر از اون عالیه! منم دفه ی اولی که تست رو انجام دادم امتیازم شد 32. حالا تند تند همه ی بچه ها داشتن امتیازشونو میذاشتن. منم فقط نوشتم 32. یهو این برگشت گفت اینایی که نوشتن بالای 30 شده امتیازشون ، باشه! ما باور کردیم! اینا همیشه همین جوری رو هوا امتیازشون از همه بیشتره! بعد خودش اسکرین شات گذاشت که من شدم 35.

حالا! من خیلی خیلی خیلی کم ممکنه اینجوری دلم بخاد یه آدمه طفلکی رو بپاشونم به سقف. ینی اصولن حیفم میاد کالری بسوزونم برای این جور آدما! ولی چون این خیلی به نظر خودش اومده بود که حرف جالبی زده و مچ ما رو گرفته و این برنامه ها ، لازمه بود کمی مورد عنایت قرار بگیره !منم یه بار دیگه تست رو انجام دادم و اسکرین شات گرفتم و گذاشتم براش. زیرشم نوشتم آره اینایی که اسکرین شات نمیذارن اولش، میخان بقیه روحیه شون حفظ بشه فک نکنن نرمال بودن یا یه کم از نرمال بهتر بودن بَده!

   + نازنین ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٧
comment تو بِبار()

ایمیل بذارید رمز براتون بفرستم. تو قسمت ایمیل تو کامنت

   + نازنین ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳
comment تو بِبار()

البته وان ساید استوری هست. شایدم مقصر منم.

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳
comment تو بِبار()