DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


تا بعد

تعطیله فعلن

   + نازنین ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٥
comment تو بِبار()

بازم دمه رئیسمون گرم که همش میگه حله!

ساعت دوازده و رب شب ، صاف نشسته بودم روی تختم. نور کم جون لوستر کاغذی خستگیمو بیشتر میکرد انگار. پاهام بعد از 7-8 ساعت از ارتفاع ده-دوازده سانتی روی زمین فرود اومده بودن و سوزن سوزن میشدن. سرم درد میکرد و چشمام خسته و سنگین بودن. دلم میخاس فقط بخابم. حتا سه روز متصل!  ولی نمیشد. نمی شه.

همون جوری له و په و ناکام ! نشستم به باز کردن موهام. سی تا بیشتر سنجاق مویی و سیمی و ات آشغال از لای موهام در آوردم . حالا له و په و ناکام و حموم لازم بودم. با مکافات و سختی زیپ پشت لباسمو باز کردم و رفتم حموم. حتا گربه شور هم نکردم . فقط به باز کردن گره ی موهام با نرم کننده و شستن صورتم اکتفا کردم. در خسته ترین حالات ممکن چهار بار مسواکو این ور اونور کردم تو دهنم و با موهای خیس ولو شدم روی تختم.

دیشب عروسی "م" بود. خوش گذشته بود. "م" خیلی خوب شده بود. ینی فقط یه مدل موی یذره متفاوت تر از همیشه و یکم مرتب تر کردن ریش و سیبیلش ، کلی بر قیمتش افزوده بود! عروس هم که عالی.

با اینکه دیشبش دیر خابیدم ، و صبش به خاطر جلسه ی مدرسه مجبور شدم کلی زود بیدار شم و برم حموم و بعدم یه عالمه وسیله با خودم بردارم و برم. با اینکه توی جلسه ی مدرسه که بودم "ه" اس ام اسی بهم خبر داد آرایشگره وخته منو کنسل کرده و گفته موهاش بلنده نمیرسم ! و با اینکه من از تو وایبر مجبور شدم از دوستان یاری بطلبم برای یافتن آرایشگاه ولی از یه جایی به بعد همه چی خوب شد.

آخر شب ، وختی همه ی مهمونایی که هی بهم گفته بودن ایشالا عروسیت! چه قد لباست خوب شده! چقد لاغر شدی! سر کار نمیری؟ باربی! ارشد نمیخونی؟ ایشالا عروسیت و چقد لاغر شدی و.... رفته بودن، روی اولین صندلی خالی نشسته بودم و "ه" گفته بود بیخیال بابا! فردا نمیخاد بری. مثلن انگار من از خدام بود که الان تنهایی برگردم خونه و بشینم رو تختم موهامو وا کنم و گوشیم بهم خبر بده الان که داری میخابی 3 ساعت و 20 دقه ی دیگه باید پا شی! ولی باید بر میگشتم و بیخیال جشن و پایکوبی توی خونه میشدم . و در نهایت با قدمهای کوتاه و تند از مهندس که پرسیده بود ا؟ میری؟ دور شده بودم و فک کرده بودم واقعن تو روحت "م". اون از نامزدیت اینم از عروسیت.

بعد ساعت دوازده و رب روی تختم فک کرده بودم چقد خسته ام. چقد احساس خستگی نهادینه شده توم. چقد دلم میخاد انقد فکرم مشغوله کار و برنامه هاش نباشه.

خسته ام. خیلیم خسته. چرا؟ چون مدرسه رفته رو اعصابم. چون کارام رفته رو اعصابم. چون اون یکی مدرسه هم رفته رو اعصابم همه ی اینا در کنار این که اون خانومه هم هنوز پاشو از رو اعصاب من ور نداشته!

بعد رئیسم روز چهارشنبه احضارم کرده بود توی اتاقش و گفته بود من شاد نیستم! گفته بودم اینجوری به نظر میاد؟ گفته بود آره. مشکلت چیه؟ مشکلم؟ اینکه من توی محیط کارم شاد نیستم ؟ چه جوری باید بهش توضیح میدادم؟ گفته بودم مشکلی نیست. ینی چیزی که مربوط به اینجا باشه نیست. ولی بود. اما حوصله نداشتم بهش بگم.

بعد هم نوبت خانم مسئول بود که بره رو اعصابم با بل شت های همیشگی مدرسه. و قاطی شدن برنامه ی دوتا مدرسه باهم ، و رقابت احمقانه شون و کوتاه نیومدن هیچ کدومشون اونم توی شرایطی که دفتر انقد کاراش زیاده که من فرصت یه چایی خوردن هم ندارم ! بعد مجبورم هی به رئیس بگم فلان روز انقد مرخصی بده بهم ، بهمان روز از خونه آنلاین میشم و این مصیبت ها!

   + نازنین ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment تو بِبار()

عاشق یکی میشدم

نوشته بود :

اگه میدونستی هیچ وخت شکست نمیخوری، چیکار میکردی؟

   + نازنین ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
comment تو بِبار()

شاید برم شلوار جین بخرم بعد از ظهر

میخاستم ساعت هشتو نیم بیدار شم. ولی یه رب به ده به زور از تخت کنده شدم! باید کتابای ریحانه رو براش پیک میکردم. تا اونا رو آماده کنم و بفرستم و برم حموم و بیام ساعت شد نزدیک یازده. تن تن نمونه عکس ریختم روی فلش و سانویچ ناهارمو درست کردم و در تمام این مدت آب از نوک موهام میچکید تو یقه ام!

ظرف غذای طوطی رو با سیب و هویج و شلیل و گردو پر کردم و نشستم کف اتاق که موهامو خشک کنم و گوشیم ویبره زد. خانومه بود. که کارارو برام بریز رو سی دی پیک کن! من نمیدونم اینو شوهرش یدونه دانلود ساده از ایمیل رو بلد نیستن واقعن؟ پی اس دی کارو میل کردم براش ، میگه نه بریز رو سی دی پی اس دی رو! خوب بریز خودت! گفتم باشه میریزم. آدرستونو بگید لطفن.

دوازدهو ده دقه مدرسه بودم. نشستم تو دفتر تا زنگ بخوره . و بعدشم نیم ساعت باید صبر میکردم. خانومه توی دفتر که خیلیم مهربون و خوش اخلاق بود بهم کشک تارف کردمو یدونه ورداشتم. خوشمزه ام نبود. گویا کشک مده تو مدرسه ها بین کارکنان. به خاطر کلسیمش.

گفته بود امروز چار نفرن. گفتم باشه عب نداره. بهم لب تاب داده بود و اومده بود کمکم تا پرژکتورو و لب تابو را بندازم. ده دقه به یک نشستم توی آبدار خونه ی بزرگ و تمیز، ناهار خوردم.

بعد توی دسشویی آبی موهامو محکم بسته بودم و رفته بودم سر کلاس. تا دو نیم. عکس هم دیده بودیم. دخترهای خوب و آرومی بودن.

الانم خونم. ایمیلمو چک کردم. همکارم نوشته چرا امروز نیومدی! سین هم نیست . با مسیح تنهام! کسل کننده شده دفتر.

   + نازنین ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
comment تو بِبار()

میگه نه من دوس دارم باز با هم کار کنیم !!!

سرم درد میکنه ، خابمم میاد. اونوخ کارامم تموم نمیشه. رئیسم نداریم. همه ساکت نشستن. بعدش من دلم چایی میخاد با نون خامه ای مثلن!

شاید امروز رفتم خریدم! وای نه چاق میشم! نمی خرم . 

بعدش امروز صب بلخره با اون خانومه دوام شد. ینی اعصاب برا من نذاشته . انقد که پرروئه. دیشب ساعت یه رب به دوازده شب تو وایبر هی مسیج که من فردا ساعت 8 جلسه دارم یدونه دیگه بروشور میخام. منم بعد از شصتا پیامی که داد بهش گفتم نمیشه و نمی تونم و وای فایو قط کردم . یه ساعت بعدش که وصل شدم دیدم با پررویی نوشته کی تحویل میدید؟ منم هیچ جوابی ندادم بهش.

چون قرار بود سه شنبه تموم شه کارش و بهش گفتم اگر بذاره برا چارشنبه نمیرسم و کارش انجام نمیشه. اینم جواب نداد. پنشنبه غروب که من داشتم میرفتم بیرون بهم زنگ زد و مث همیشه کلیییییییییییی بهونه که من خونه نبودم و کار داشتم و بچم اینجور شوهرم اونجور و این حرفا . منم بهش گفتم دارم میرم بیرون و نیستم و شبم نمیام خونه ، اگر فرستاد عکس و مطلبشو، رسیدم جمعه براش کار میکنم اگرم نه که نه! 

حالا هفت صب زنگ زده که تو خودت گفته بودی جمعه به من بروشور میدی! منم گفتم شما باید مطلبتونو میفرستادید ، گفت من عکسا رو تو وایبر برات گذاشتم! منم گفتم وایبر ابزار کاره من نیست. آدرس ایمیل بهتون دادم. میگه من آخه با وایبر راحت ترم. منم خیلی عصبانی شدم و گفتم شما فقط راحتی خودتون براتون مهمه! منم با وایبر راحت نیستم و اینجوری هم کار نمی کنم که منت مشتری رو بکشم! کار برای شماست منکه نباید هی خواهش تمنا بکنم ازتون که عکس بدید و مطلب و این چیزا. بعدشم شما فک کردید من 24 ساعت پشت سیستم نشستم که هر وخت شما کارای دیگه تون تموم شد بیاید سفارش جدید بدید؟ دیشب دوازده شب چه وخته برشور زدنه که شما هی پیام میدید؟ برگشته میگه با من با لحنی که در شان منه حرف بزنید! منم گفتم لحن من مشکلی نداره . آخرشم گفت آره من پولم خیلیییی برکت داره! حالا تو دوس نداری برا من کار کنی خودت ضرر میکنی. 

دیگه من حرفی نداشتم. بعدشم هی پیامای طول و دراز داد تو وایبر به منکه آره تو کلن با من تند صحبت میکنی و من به روی خودم نیاوردم !تو به من میگی کاره شما باشه بعد از ساعت کاریم!!! و من برات بی ارزشم! ینی نمی دونم دقیقن فک کرده ما چه نسبتی با هم داریم؟؟؟ خلاصه سه چارتا پیام این شکلی فرستاد و دوباره تهش با پررویییی هرچه بیشتر اضافه کر که من عصری میرم جلسه دوباره!تا اون موق برام بفرست برشور رو.

ینی شما قیافه ی منو تصور کنین فقط. هیچی دیگه اخرش منم براش ایمیل زدم که ای کاش شما انقدی که برای شان و کارای خودتون ارزش قائلید برای شان و زندگی و کاره دیگران هم ارزش قائل بودید. من الان سره کارم و کاری که الان وظیفمه انجام میدم وبیشتر از این ایمیل هم نمی تونم برای شما وقت بذارم. متاسفم هستم که تجربه ی کاریمون با هم به این افتضاحی بود.

   + نازنین ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۱
comment تو بِبار()

عیدتونم مبارک

دیروز کارم تو دفتر زود تموم شد. مثلن دو ونیم اینا. و رئیسم گف میتونم برم. ولی چون هوا خیلی گرم بود تا یه رب به چاهار موندم دفتر و هی همکارامو اذیت کردم که من زود میرم خونه دلتون بسوزه. البته بازم روز خوبی نبود زیاد. بیخیال حالا نمیخام اصن حرف بزنم دربارش.

بعدش ساعت یه رب به شیش رسیدم خونه و نماز خوندم و ولو شدم رو مبل جلوی تی وی و با گوشیم مشغول بودم. بعدشم که افطار کردیم و مامانم یه سو.پ قـار.چ خیلی خوشمزه درست کرده بود و من فقط اونو خوردم و یه لقمه ام نون شیرمال سه نان با خامه. ولی به نظرم نونش شیرینیش زیاده.

بعدشم هی چایی خوردم و دوباره از خستگی همش دراز کشیده بودم و تو جی تاک و وایبر و اینا میچرخیدم که یهو یکی از بچه های پیش دانشگاهی بهم پیام داد تو وایبر. البته صبشم تو دفتر بودم پیام داد که اون کتابایی که برا ارشد بهت قرض داده بودمو میتونی بیاری برام و اینا . از پیامش حدس زدم که کیه! ینی این شمارشو نداشتم و بهش گفتم تو فلانی هستی و یکم حال و احوال کردیم و گفتم اوکی میارم برات . دیگه شب یه کم باهام حرف زد و گفت داره تصمیم میگیره برا ازدواج و یه کم مشورت کرد باهام و هی میگفت استرس دارم و شک دارم و نمی دونم خیلی زیاد اوکی نیستم با اخلاقای پسره ولی خوشم اومده ازش و اینا. دیگه کلی حرفاش طول کشید و بعد از اینکه تموم شد و من از این استیکرای خب دیگه شب بخیر خدافظ! براش فرستادم خابم برد. یادم رفته بود ساعت گوشیمو کنسل کنم و صب در دو مرحله زنگ زد و بد خابم کرد. ولی کم نیاوردم وهمین جوری به خابیدنم ادامه دادم تا یازده و یازده بیدار شدم و رفتم حموم و یکم اتاقو جمو جور کردم و قفس طوطی رو تمیز کردم و ناخونامو مرتب کردم تا نهار.

بعد از ناهارم یه کم تی وی دیدم و بعد ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو جمو جور کردم و چایی دم کردم و یه دو سه تا چایی خوردم با مامانم و داداشم . بعدش باید به هـ میزنگیدم و یه قراری باهاش میذاشتم که گفت پنشنبه برم. اونوخ من پنشنبه با آزی قرار بازار گذاشته بودم. البته آزیتام اوکی نداد و قرار شد خبر بده. دیگه منم به هـ گفتم باشه همون پنشنبه میام فقط صب میام تا عصری کارمو تموم کن برگردم خونه.

بعدش دیگه اومدم نشستم پای لب تاب که کاره اون خانومه رو تموم کنم و از دستش خلاص شم . تازه فایلشو باز کرده بودم که فرناز زنگید بهم و گفت نزدیکه خونتونم و اگه کاری نداری بیام ببینیم همو. منم از خدا خاسته خاموش کردم لب تابو و حاضر شدم و رفتم پایین. دقیقن سر اذان بود و خیابونا شلوغ. فرناز گفت بریم اینتر.نشنال تو پاسداران بستنی بخوریم منم گفتم اوکی بریم و وسط راه گلی زنگید بهمون و رفتیم اونم ورداشتیم و دیدم بستس مغازهه! و فرناز هی غر زد و ما خندیدیم بهش. خاستیم بریم امیرچاکلت که بعد پشیمون شدیم و گفتیم بریم امید یا ناصر و فرناز گفت نه و هی همینجوری غر غر کرد و آخرش گفتیم بریم آیس پک نیاوران . حالا یه ترافیکی ام بود دیدنی. تا نصفه ی راه رفتیم و فرناز گفت از میون بر بریم و خداییشم خوب شد رفتیم . وگرنه با اون وضیت دهه شبم نمی رسیدیم میدون. دیگه سه تا آیس پک شکلاتی گرفتیم و همونجا تو ماشین نشستیم و هی فرناز سعی کرد با فلشش آهنگ نگر.ان منی مر.تضی پا.شایی رو بذاره ولی ضبط ماشین نمیخوند فلشو. یکم عکس و اینا دیدم تو گوشیامون و چرت و پرت گفتیم خندیدیم و را افتادیم و توی راهم منو گلناز درگیر انتقال یه آهنگ از گوشی من به گوشی اون بودیم با فلش، که نمی شد. ینی بلوتوث کرده بودم زودتر انجام میشد. البته آخرش موفق شدیم ولی نمیدونم چرا هی ارور میداد.

الانم هنوز کاره خانومه رو درست نکردم و کلن حوصلشو ندارم وخیلی از این اخلاقه به شدت پررررروووووووش بدم میاد

*لوگوشون الان تموم شد . من یدونه نقطه ام اضافه نمی کنم بهش. حتا اگه خودشو بکشه!

   + نازنین ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment تو بِبار()

والا!

خانومه دیشب زنگ زده به من ، ساعت ده ، اونوخ میگه تو با من صمیمی نیستی!!!

ینی هیچ پرابلمی وجود نداشت تو این کار ، به غیر از اخلاقه من که صمیمی نشده بودم! 

 مردم خلن به خدا! توق داره من بیس چار ساعت با زنگ و اس ام اس دنبالش باشم و پیگیر کارش. خب منم نیستم و بهشم گفتم که نمی تونم. خودم کار دارم. بعد میگه من روزه ام آخه! خسته میشم و ضعف میکنم! نمی تونم خیلی با تمرکز و دقت کار کنم و کلی کارام عقبه الان و امیدم به شماس. منم گفتم امیدتون به خدا باشه! منم مث شما! منم روزه میگیرم منم سرکار میرم منم خسته میشم! و متاسفانه نمی تونم هی حواسم باشه که زنگ بزنم به شما و ببینم بلخره تصمیمتون چی شد و کلن سیستم کاریه من اینجوری نیست.الانم شما یه هفته بیشتره که قرار بوده اون جلد مجله رو نشون چاپخونه بدید و به من خبر بدین که هنوز هیچی به هیچیه! حالا چاپخونه که میگم فک نکینین مثلن میخاد بره اون سر شهرا! همسرشون هستن آقای چاپخونه چی! 

انقدم ماشالا پرروئه کم نمیاره که! برگشته میگه نه شما اولین تجربه های کاریتونه!هنوز دستون نیومده باید چه جوری کارو اداره کنین! من گفتم اولین تجربه ی کاریم نیست ، من خیلی تا حالا اینجوری سفارش گرفتم و تحویل دادم ولی اولین باره که یه کاره کوچیک و ساده داره انقد طول میکشه! فکرم نمی کنم مقصرش من باشم. 

دوباره گفت من که گفتم اون صمیمیت بین ما ایجاد نشده! شما خیلی میخاین اصولی پیش برین. گفتم بله من در مسائل کاری با کسی صمیمی نمیشم و اصولی پیش میرم. آخرشم گفتم فقط همین لوگو رو براش اجرا میکنم و برشور و اینا رو نمی رسم. اونم گفت باشه! من خودم طراح دارم!!! ولی چون ایشون آقا هستن برام سخت بود هی باهاشون در تماس باشم!!!

کلن من نمی دونم این چشه! یه جوری میگه در تماس باشم انگار چه تماسی میخاد داشته باشه! 

 

   + نازنین ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٥
comment تو بِبار()

ینی گوشیم ویبره میزنه سه سانت از جام میپرم!

اون آهنگه هست که میگه تو که نیستی زندگی مو زیر پای کی بریزم و این افه ها ، اون داره میخونه تو گوشم الان. یاده آزیتا افتادم. پارسال این موق ها گیر داده بود به این آهنگه و هی تو آتلیه میذاشتش.  

بچه ها تو دفتر میگن دسته جمی بریم کچل کنیم. من گفتم باشه ولی بمونه بعد از عروسی پسرخالم.

عمده ی کارم امروز از صب کنترل ای کنترل سی کنترل وی بوده. ینی دیگه حالم داره به هم میخوره. فک کنم بالای صد و پنجاهتا عکسو اینجوری سامون دادم. وسطاش یکیم هم با همکارم چت کردم. خابمم میاد زیاد.

بعدش گشنمم هس. روزه هم نیستم. ولی ناهارم نداشتم. ینی دیشب سحر بیدار نشدم . و دلمم ناهار برنجی نمیخاست. دنت خریدم صب. ولی حس میکنم گشنمه. 

میخاستم امروز به خانوم مسئول زنگ بزنم ولی هنوز فرصت نشده، ینی اساعه بیکارم ولی خب ساعتش خوب نیست پلاس اینکه دارم اینجا رو آپ میکنم!

دیروز گفتم دارم لوگو میزنم ، صد سال طولش دادم ینی هی دوس داشتم بیخیال شم اجراش نکنم.خب شیش روزه هفته هش ساعت میخ شدم تو مانتیور و فتوشاپ و کرل و ایلستریتور ، دیگه واقعن روز جمعه مو دوس نداشتم بشینم لایه بسازم و نود بدم! ولی نمیشد. خلاصه با کتک نشستم اجراش کردم. و بعدشم میل کردمش برا خانومه و تو وایبر بهش گفتم که چک کنه ایمیلشو. حالا ساعت چند بود اون موق؟ مثلن 7. ساعت یه رب به دوازده شب بهم تو وایبر پیام داده که من باید شفاهن حرف بزنم باهاتون! و میشه زنگ بزنم؟ منم اولش یکم نگا کردم صفه ی گوشیو و جواب ندادم. بعدش دوباره یه سری ممیزی لحاظ کرد برا لوگوئه و اینجوری کن اونجوری کنش و اینا ردیف کرد. منم جواب ندادم. بعد دوباره گفت میشه من زنگ بزنم؟ دو دقه بعدش که به اعصاب خودم مسلط شده بودم نوشتم خب بزنگید. موردی نداره. حالا از دیشب تا الان احتمالن داره استخاره میکنه که بزنگه!

و البته به نفعه خودشه نزنگه!چون من واقعن این دفه خشم اژدها میشم براش. ینی اعصابمو خورد کرده با این کار سفارش دادنش. 

بعدش اینکه یک نبرد سختی هست بین من و پلک هام برای اینکه زمان بندی پلک زدنم منظم باشه و چرت نزنم!ولی واقیت اینه که موفق نیستم و کلن سطح هوشیاریم نگران کننده اس!

   + نازنین ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٤
comment تو بِبار()

;)

خیلی خسته ام. دیشب مهمون داشتیم. زیاد. 24 نفر. خیلی خسته شدم. بعدش کلی هم بچه ی کوچیک بود تو خونمون دیشب. طوطی ترسیده بود. بلند بلند جیغ میزد. با این که روی قفسشو انداخته بودم و تو یه اتاق دیگه بود ولی با صدای جیغ و خنده و گریه ی بچه ها میترسید و این ور اونور میپرید تو قفسش و جیغ میکشید.

الانم گشنمه. چون دیشب سر افطار انقد خسته بودم که واقعن نتونستم چیزی بخورم. ینی فقط یه ملاقه سوپ خوردم. سر شام هم سه تا قاشق برنج ریختم که ده ساعت طول کشید تا بخورمش. تازه با هـ کفه آشپزخونه نشستیم. چون سر سفره جا نشدیم!!! کلی هر و کر کردیم و چرت و پرت گفتیم . بعد سه تا لیوان دوغ خوردم! سه تا لیوان تپل! اصن همه ی دوغای دنیا مال منه! تازه دلم میخاست بازم بخورم ولی فرصت نشد!

فک کنم ساعت یه رب به یک بود که هـ اینا رفتن. تا 2 اینام طول کشید تا همه ی آشپزخونه رو مرتب کردم و حتا گازم تمیز کردم. البته مامانم هی گف ول کن بسه بیا بشین صب تمیز میکنم خودم و اینا ، ولی من قبول نکردم.

بعدشم یکم نشستیم حرف زدیم با هم و از شیرین کاریای بچه های مهمون حرف زدیم. دیشب دومین شبی بود که من تا سحر بیدار موندم. پارسال تقریبن هر شب بیدار بودم و کتاب میخوندم و فیلم میدیدم و نت گردی و اینا ، ولی امسال اصلن نشد. بعدشم سحری خوردیم و باز من چون خابم میومد خیلی کم خوردم و فقط منتظر بودم اذون بگه نماز بخونم بخابم!

ولی بعد از اذون که رفتم تو اتاقم باز طول کشید تا لباسامو جم کنم و اتاقو مرتب کنم و بعدشم یکم با گوشیم ور رفتم و تا خابیدم ساعت شیش شده بود دیگه.  و اینگونه بود که امروز تا ساعت دوازدهو نیم خاب بودم.

الانم دارم لوگو درست میکنم واسه همون خانومه که چند پست پیش دربارش نوشتم و مچه دستم خیلی زیاد درد میکنه. و گردنم هم! آقای طوطی هم نشسته رو پام و کفه پاش حس میکنم خیلی داغه!

رو تختی و روبالشتی مو انداختم ماشین بشوره و لباسای سرکارم هم تو صف منتظرن. اووخ من یه قرونم فک کنم پول نقد تو کیفم ندارم! یادم باشه شب کارتمو بدم اگه داداشم میره بیرون برام پول بگیره از عابر بانک. حالا ده تومن دارم تو کیفم! ولی ده تومن خیلی کمه! احساس امنیت نمی کنم باهاش!

   + نازنین ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳
comment تو بِبار()