DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


بعدن بقیه شو مینویسم

بچه ها رفتن دفتر اونوری. فک کنم فقط من و خانم رئیس هستیم. ینی نمی دونم خانم رئیس هم رفت یا نه! این چن روزه سرش شلوغه با روتین همیشه فرق کرده رفتاراش. 

تشنمه! خیلی زیاد. ینی حس میکنم گلوم به هم چسبیده! 

دیرزو آقای خدماتی اومده بود، تازگیا میزا رو تمیز نمی کنه! نمی دونم چرا. من صب کلی گرد و خاک تمیز کردم از رو میزم.

بعدش اینکه خیلی به پوچی رسیدم. دقیقن یه کم بعد از عید فطر عروسی پسرخاله/عمومه. و من هنوز نات اونلی هیچ لباسی ندارم بات آلسو هیچ ایده ای هم برای ساخت و پرداخت اش ندارم. فقط میدونم میخام بلند باشه!

اون روز صدف منو اد کرده به گروه بچه های پیش دانشگاهی تو وایبر. قبلن در وصف روابط بسیار صمیمانه مون اینجا نوشته بودم! اونوخ اوری بادی توی گروه از من میپرسید مجردی یا متاهل؟ دوستان در مواردی بچه های 3 ساله دارن. بعدش الان یکیشون به تازگی ازدواج کرده گویا و تشیف برده ماه عسل! بچه ها همه با اون حرف میزنن و سوال دارن ازش!

 

   + نازنین ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳۱
comment تو بِبار()

واقعن ولی دلم شور میزنه ! نمی دونم چرا.

اون روز رئیسمون به من و همکارم گف شما سر افطار برای بچه ها دعا هم میکنین؟ همکارم گف نه! من انقد گشنم میشه که یادم میره. منم گفتم نه.

چون نمی کنم. خیلی وخته که دعا نکردم. مثلن فقط شفای همه ی مریضا. فقط همین. خیلی وخته که هیچ دعایی نکردم . ینی خیلی وخ که میگم مثلن شاید دو سال. شایدم بیشتر.

نه اینکه چیزی نباشه که بخام. هست. ولی اینکه بخام برا داشتنش دعا کنم رو بلد نیستم. البته آنچنان هم چیزای مهمی نیستن. ینی یکم مهمن. ولی من کلن حس خوبی به دعا کردن ندارم دیگه.

امروز حال خوبی نداشتم زیاد. صبم تا کلی وخت فقط منو مسیح بودیم تو دفتر. ولی یه کلمه ام با هم حرف نزدیم. ینی فقط یه سلام کردیم . کلن من نمی دونم چه جوری باید با هاشون ارتباط برقرار کنم. البته اصراری هم ندارم. من کارم با اونا خیلی فرق میکنه حتا از راه کار هم نمیشه وارد شد! فقط بعضی وختا که لوگو موگویی چیزی میخان پی ام میدن که براشون میل کنم. ولی صدای کیبورد اونا میاد دائم. ینی همش دارن چت میکنن با هم. من دیگه حتا چتم نمیکنم. باز حالا این همکار جدیدم که اومده یکم بهتره. اهل نقاشی و این چیزاس ، با اون بعضی وختا حرف میزنیم با هم. من تا همین اواخر حتا نمی دونستم مسیح داداشه رئیسه! کلن تو دفتر فقط سه چار نفر هستن که حرف میزنن. بقیه هیچی. منم از همون هیچیام.

دلم شور میزنه نمی دونم چرا. یه حس بدی دارم.

امروز یکی از اون خانومای مسئول اون مجله اومد دمه دفتر که باهام حضوری بحرفه. خوشم نیومد ازش راستش. بعدشم هی ازمن پرسید که ازدواج کردی؟ نکردی؟ چرا؟ نمیخای ازدواج کنی؟ منم گفتم وخت نشده! کار داشتم! کلیم چرت و پرت گفت که اولش میخاستم تبدیلشون کنم به یه پست حسابی بعدش الان که اومدم بنویسم حوصلم نیومد. فقط خیلی خورد تو ذوقم منش و شخصیتش. خیلی نا امید کننده بود.

گفتم اون روز تو دفتر یه اتفاقی افتاد که من خیلی عصبانی شدم، امروز یه چیزای دیگه هم دربارش فهمیدم که... بیخیال. به هر حال منم مقصر بودم.

اتفاق خوبم اینکه پنشنبه هام تعطیل شد تو دفتر! خیلی خوب شد!

   + نازنین ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment تو بِبار()

نظرت؟

همیشه یه چیزایی هست ،که از نظر بعضیا خیلی مهمه و از نظر بعضیا خیلی مهم نیس. خب طبیعیه! آدم با آدم فرق میکنه. ولی از یه جایی به بعد دیگه طبیعی نیس. ینی از جایی که آدما سعی میکنن هم دیگه رو قانع کنن که این چیزه باید برای همه یا بی اهمیت باشه یا مهم!

اصن من کلن با قانع شدن و قانع کردن مشکل دارم! خیلی حس بدی دارم به آدمایی که تو هر مسئله ای سعی میکننن اطرافیانشونو مجاب کنن که نقطه نظر اونا درست تره! دقیقنم تاکید دارم روی "نقطه نظر" چون به نظرم کامل ترین توصیفه. ینی آدما از زاویه های مختلف یه مسئله رو میبینن ، و دقیقن به خاطر همینه که نقطه نظراتشون با هم متفاوته. حالا اینی که یکی میاد هی میگه و هی دلیل و برهان میاره که نه! این که من میگم درسته و اینا ، خیلی حس خوبی به من نمیده.

مثلن  من اگر قرار باشه با یه پسری وارد یه رابطه ای به غیر از دوستی معمولی (اجتماعی) بشم ، سن و سال خیلی چیزه مهمیه. به هیچ وجه نمی تونم با یه پسری که همسن خودمه و بدتر از اون، کوچیکتر از خودمه ، همچین رابطه ای داشته باشم. هر چقدرم اون پسره خوب باشه و موفق ، من حس خوبی به رابطه ی این شکلی باهاش ندارم. و اصلنم مشکل اون آدم نیستا! مشکل منم. من ترجیحم اینه که توی رابطه ی فراتر از رابطه های اجتماعی و دوستانه وکاری ، طرفم ازم بزرگتر و با تجربه تر باشه. چون در غیر این صورت "من" نگاه خوبی بهش نخاهم داشت. ینی اون ارزشی که باید برام داشته باشه رو نداره! چون من بچه حسابش میکنم. نمی گم اون بچس! من بچه میبینمش!من بهش اونقدی که باید اعتماد نمی کنم. چرا؟ نمی دونم دقیقن ، ولی کلن خوشم نمیاد. و دلیلی نمی بینم خودمو مجبور کنم توی رابطه ای باشم که اصلن حس خوبی به طرفم ندارم. چون به نظرم اولن یه خیانت بزرگ در حقه خودمه و بعد یه ظلم بزرگ به اون آدم. چون من  میدونم که حسم بهش چیه و دارم الکی با خودم میکشمش. چون همه ی آدما حق دارن جایی باشن و با کسی باشن که بهشون اعتماد داشته باشه و دوسشون داشته باشه و حسش واقعی باشه.

حالا همه ی عالم هم جم شن و به من بگن "سن و سال " مهم نیس من قانع نمی شم. مهمه آقا ! واسه من مهمه! اصن من از نظر روانی برام مهمه که طرفم ازم بزرگتر باشه! ینی واقعن حس خوبی ندارم وختی این مورد رعایت نمیشه . چه بسا که منتقل کننده ی حسم هم هستم به طرف. خب خیلی بده! دوس ندارم. ولی وختی یکی هی اصرار میکنه دیگه تقصیر من نیس که!

میدونم که بعضیا هستن که سنشون زیاده ولی عقلشون کمه! ینی به اندازه ی سنشون رشد نکردن و عد ای هم هستن که سنشون کمه ولی خیلی بیشتر از سن خودشون میفهمن و رشد فکری و اجتماعی داشتن ، ولی اینا استثنائن. ینی اکثر آدما توی یه رنجه متوسط قرار دارن و معمولن سن عقلی و فیزیکی شون برابره. خب چرا باید هی با مطرح کردن این استثنائات در صدد قانع کردنه هم باشیم؟ خب من اینجوری فک میکنم. و اصن من غلط فک میکنم! بذا بکنم! تو درست فک کن. تو درست تصمیم بگیر! من که کاری به عقیده ی تو و انتخاب تو ندارم. من نظرم اینه و تا همیشه هم همین میمونه.

من یه شناختی از خودم دارم که این حرفو میزنم! چون میدونم اگه تو همچین رابطه ای قرار بگیرم هی میخام شک کنم ، هی میخام از بالا نگا کنم به اون آدم ،هی میخام غر بزنم اصن! خب چرا باید اینکارو بکنم؟ وختی دله خودم راضی نیست؟ اون آدم بهترین و موفق ترین پسره دنیا اصن! وختی برا من "بچه" باشه چه ارزشی داره این رابطه؟ چرا باید درگیرش بشه/بشم؟ اصن من و غرور احمقانه ام به کنار، واسه یه مرد هیچی بدتر از این نیست که یه زن بهش نگاه مرئوس گونه داشته باشه! ینی مرده تو رابطه ای باشه که اقتدار نداشته باشه! خب من دقیقن منتقل کننده ی این حس هستم . که ببین از نظر من تو بچه ای! و دقیقن به خاطر همین دوس ندارم هیچ وخ هیچ کس مقابل این احساسم قرار بگیره. چون چیزه خیلی بدیه واسه یه مرد. چون دقیقن همه ی غرور و شخصیت اون آدمو میبره زیر سوال. و من هیچ دلم نمی خاد اینکارو با یکی بکنم.

نمیگم همه ی اینایی که اختلاف سنی برعکس! دارن موفق نیستن و اینا ، ولی خیلی بستگی به آدمش داره. من چون میدونم آدمه اونقد خوبی نیستم که بتونم به کوچیکتر از خودم زیاد اعتماد کنم ، ترجیحم اینه که اصلن نزدیکشون هم نشم، ینی برای رابطه های این شکلی.

   + نازنین ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment تو بِبار()

:)

طوطی رفته توی کمدم ، ینی من وایساده بودم جلوی کمدم و داشتم توی آویز در کمد (نمی دونم دقیقن بهش چی میگن! همین آویزهای پارچه ای که جیب های کوچیک و بزرگ دارن برای گذاشتن خرده ریزها)دنبال سوهان ناخونم میگشتم، ایشون هم فرصت رو مغتنم شمردن و تشیف آوردن توی طبقه ی اول و مستقیم رفتن سراغ بسته ی کرانچی تند و آتشینه تهه کمد و یدونه از توش برداشتن و به تاخت رفتن زیر میز و مشغول خوردنش شدن.خب ازش گرفتم. اول اینکه چه معنی داره طوطی کرانچی بخوره؟ و دوم اینکه حتا اگه معنی داشته باشه ، حتا تر اگه ما دنبال معنی نباشیم برای هر کاری ، من تازه اتاقو جارو کشیده بودم و کرانچی خوردنه یه طوطی ینی خرد کردنه 90 درصدش و خوردنه ده درصدش. حالا اومده نشسته رو شونم و قو قو میکنه. یه صدایی شبیهه این. و میخاد بوسم کنه و دهنش بوی کرانچی میده.

امروز جمعه ی خوبی بود. ینی حس خوبی داشتم که خونه بودم. و خوشالم که فردام تعطیله! خیلی احساس نیاز میکردم به تو خونه موندن. حالا نه اینکه اگر خونه باشم کاره خاصی میکنما، ولی حس خونه بودنو دوس دارم. اینکه میتونم بشینم فیلم ببینم ،سر فرصت و طولانی برم حموم و موهامو سه شوار بکشم، لوسیون و ماسک مو بزنم ، ناخونامو مرتب کنم ، هی برم سر یخچال و لیست برداری کنم برای بعد از افطار تا سحر!، دراز بکشم کتاب بخونم یا حتا تلوزیونو روشن بذارم و هندفیری بذارم تو گوشم و بخابم رو مبل پذیرایی و با الی اینا تو وایبر چرت بگیم! و هی نگران این نباشم که ساعت چنده ؟ برم بخابم که فردا صب زود بتونم پاشم و اینا. البته که دفتر و کارم توی دفترو دوس دارم ولی بعضی وختا آدم دلش از این بیکاریا و تنبلیا هم میخاد دیگه.

ماه رمضون که تموم بشه ، به سرعت بعدش کلاس تابستونیای مدرسه شرو میشه و دوباره شورا و طرح درس نوشتنو و هی دوا مرافه ی معلما سره چه جوری برگزار کردنه کلاسا و برنامه ها. خدا کنه امسال دیگه مث پارسال نباشه! و هرکی فقط واسه چیزی که به خودش مربوطه تلاش کنه. البته تا جایی که میدونم اون خانوم همکاره عزیزم کناره گیری کرده از تدریس عکا.سی ولی بازم ملوم نیست. یهو میبینی میاد میگه نه منم هستم! مهم نیس البته دیگه.

بعدش اینکه الان میخاستم دوتا چیز بنویسم ولی چون طولانیه و نزدیکه شروعه بازی والیباله ، بعدن میام مینویسم

   + نازنین ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٧
comment تو بِبار()

از ساعت یه رب به ده تا 11 منتظر ارسال بود این متن بیچاره!

بدترین چیز توی زندگی ، اینه که "مجبور" بشی بری یه جایی و وختی اونجا هستی خوشال نباشی. الان من تو این شرایط بد قرار دارم. و دارم تلاش میکنم خودمو بهبود ببخشم و به خودم تلقین میکنم که اشکالی نداره . یه اتفاقی بوده افتاده و نباید انقد بهش بها بدی  و این حرفا. ولی واقیت اینه که خیلی عصبانی شدم دیروز. خیلی زیاد. در حدی که تصمیم داشتم همون ساعت ده پاشم برم و ختم این همکاری رو اعلام کنم. و واقعن خیلی خودمو کنترل کردم که از روی صندلی بلند نشدم.البته همون دیروز متوجه تلاش های شخص مذکور برای ماله کشی حرفایی که زده بود، شدم ، ولی واقعن دیدم نسبت بهش عوض شد و دیگه اصلن اون حسی که بهش داشتم وجود نداره. متاسفم هستم خیلی بابت این اتفاق ولی دیگه پیش اومد دیگه.

بعدش اینکه امروز باید طرح درس بفرستم برای مدرسه و هنوز دقیقن نمی دونم چی باید باشه و اون مجله هه هم هنوز کارش تموم نشده و دیشب برام دوتا ایمیل اومد ازشون که هنوز بازشون نکردم. 

اونوخ الان دارم از خاب میمیرم. ینی به قدری خابم میاد که سرم روی گردنم بند نیست. نمی دونم چرا. چون دیروز یه نیم ساعتی زودتر از معمول رسیدم خونه و بعد از اینکه دوش گرفتم تقریبن دو ساعتی خابیدم! و دیشب هم یک اینا خابم برد. ولی الان خیلییییییییی خابالوام. تازه گشنمم هست. چون سحر بیدار نشدم. و نمی دونم واقعن تا افطار باید چه جوری زنده بمونم.

الانم چونان سکوت عمیقی توی دفتر به وجود اومده که من بسیار معذبم برای تایپ کردن! انقدم که این کیبورد من تق تق میکنه!

بعدشم دیشب در یک حرکت احمقانه زانوم محکم خورد به یه جایی و ترکید کاملن. الان انقد درد میکنه نمی تونم پامو بندازم رو هم .تازه ام فقط دو ساعت گذشته ! تا آخر روز باید خیلی رسمی بشینم ینی!

 

   + نازنین ; ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٥
comment تو بِبار()

لاکی فور دوتامون البته!

دوس ندارم اینجوری شده که کم میتونم اینجا بنویسم. البته زیادم چیزی ندارم که بخام بنویسم. دیگه از وختی میرم دفتر زندگیم خیلی شابلونی شده! خیلی به ندرت ممکنه یه اتفاق خارج از برنامه بیفته. وگرنه تقریبن هر روز تویه یک قالب یکسان داره طی میشه. و خب من دوس ندارم اینجوری. نه که دفتر بد باشه ها خوبه، خیلی خوبه اتفاقن. ولی یه کم مشکلات خاص خودشو داره. شایدم اصن مشکل از منه. نمی دونم به هر حال. ولی کلن این هفته زیاد خوب نبود.

فقط اینکه وایبرمو را انداختم و همون یه ساعت اول کلی پیام اومد از شاگردای مدرسه! و بعدم دوستام . تقریبن همه ی کانتکت های گوشیم وایبر داشتن. بعد همه سوال دومشون این بود که ا! گوشی خریدی؟ مبارکه! هیچ کس باورش نمیشد میگفتم از اسفند گوشی دارم ولی وایبر نداشتم. حالا مثلن چه حرکت خاصی انجام میده وایبر نمی دونم. نه که چیزه بدی باشه ها! ولی حالا اونقدیم که همه هی به آدم میگن وای وایبر نداری؟ وای بیا وایبر و اینا نیست. به نظرم استفاده ی خیلی بدردبخورش همون واسه تماسای خارج از کشور و ایناس که نخای هزینه ی مکالمه بدی.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٠
comment تو بِبار()

مدیونین اگه فک کنین من از اون بعضیا باشم...

گپ بیتوین تایتز ، الان یه معیاره زیبایی شده گویا! ینی مثلن لاغرا و خیلی لاغرا و اینا گپ بیتوین تایتز دارن. 

بعدش تو نت که سرچ میکنی یه عالمه آدم اومدن دخترا رو نصیحت کردن که این حالت ،تو بعضی از آدما به صورت طبیعی وجود داره ، به خاطر فرم لگنشون، و تو بعضیا هر چقدم لاغر بشن این فاصله ایجاد نمیشه! خودتونو نکشین. بعدش بعضیاشونم یاد دادن که مثلن تو عکسا اگه میخاین حاوی گپ بیتوین تایتز باشین پاهاتونو این مدلی بذارید و اینا!

 در یکی از این پند نامه ها نوشته بود اصن اونایی که گپ دارن ، لگنشون پهنه! اونایی که ظریفن که گپ ندارنو اینا. 

اونوخ الان این حرفا باعث میشه بعضیایی که گپ بیتوین تایتز دارن، به خودشون بیان و یک درگیری براشون ایجاد بشه که او مای گاد! پس ینی من استخون بندیم درشته! ینی من پهنم! ینی من ظریف نیستم! و اینا ...

   + نازنین ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۸
comment تو بِبار()

ینی راس میگه رئیسم؟

آقای رئیس تا تقی به توقی میخوره میگه واسه اینه که تو تک دختری! واسه اینه که تو داداش داری! واسه اینه که تو با پسرا بزرگ شدی. ینی تا تقی به توقی بخوره ها! حالا البته این جوری نیس که ما پینگ پونگ بازی کنیم اونجا و هی تق و توق باشه ، ولی زیاد بهم میگه. بیشتر از همه ی آدمایی که میشناسم ، تو این مدت کوتاه از دهن این دوتا رئیس شنیدم که نصف به علاوه یکه ری اکشن ها و احساساته من دلیلش خاهر نداشتنه!

ان بار تا حالا گفتم ، یه باره دیگه ام میگم! خیلی خوشالم که خاهر ندارم.کلن من حس خوبی به صمیمیت با دخترا ندارم. و به نظرم داداش داشتن خیلی خیلی بهتر از خاهر داشتنه. چون کلن داداشا علاقه ای ندارن خیلی باهات صمیمی بشن و سر از کارت در بیارن. همین بسه. بعدشم کلن آدم داداش که داره خیالش راحته!

حالا الان نیومدم پز داداش داشتنمو بدم! اومدم بگم که حس خوبی بهم نمیده اینکه بهم میگن چون خاهر نداری اینجوری هستی! ینی مثلن انگار اگه خاهر داشتم خیلی چیزه بهتری میشدم و الان حکم کشورهای در حال توسعه و جهان سومی رو دارم!

اینکه فک میکنن شخصیت من یه جوری الگو برداری شده از داداشامه خوشم نمیاد، چون واقعن اینجوری نیست. ما هیچ شباهتی به هم نداریم. اینکه بهم بگن اخلاقای پسرونه داری! وای این آخری تازگیا شده بزرگترین نقطه ضعفم! ینی حتا از اینکه بهم بگن " ا چاق شدی انگار "، بیشتر ناراحتم میکنه! اصن اینکه یکی یه فکری درباره ی من بکنه که واقیت نداشته باشه ، خیلی ناراحتم میکنه! خیلیا!

پیروئه همین "فکر اشتباه" امروز از دسته رئیس خودم دلخور شدم. نه زیادا. ولی خب تا حدی. بعدش چون خیلی خسته بودم و خیلی احتمال داشت به دلیل خستگی یه جوری حرفمو بزنم که بد برداشت بشه ، هیچی نگفتم. ولی تو فکرم که فردا بهش بگم.

حالا رئیسم بهم بگه اخلاقات پسرونس ، ناراحت میشم! ولی باید اعتراف کنم که مث مردا شدم! ینی روزایی که کارم خوب پیش نمیره تو دفتر اصلن حوصله حرف زدن ندارم وختی میام خونه. البته کلن این مدت ماه رمضون من انقد خسته میشم که وختی میام خونه حتا اگه حالم خوبم باشه به جز چیزای واجب چیزی نمیگم. تازه امروزم انقد احساس بی جونی میکردم روزه نگرفتم. ولی فردا باز میگیرم.

خلاصه که این چن روزه خیلی از لحاظ فکری مشغول بودم . البته از لحاظ کاری هم. در حدی که اصلن نشد حتا پیج وبلاگمو باز کنم. جمعه رو هم که به تمیز کردن و جم کردن و مرتب کردن اتاقم گذروندم. واقعن روزه گرفتن امسال خیلی سخت شده برام. ینی امروز که روزه نبودم فهمیدم واقعن چقد حالم بده روزایی که روزه ام! ولی خب از یه طرفم دوس ندارم نگیرم. نمیدونم چیکار کنم...

   + نازنین ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٥
comment تو بِبار()

خابم میاد خب هنوز!

حالم بده. فک کنم خیلی بده آدم نوشتشو اینجوری شرو کنهف ولی آخه حالم بده! ینی انقد بده که بالاتر از همه ی چیزای دیگس! 

دیروز از کمبود خاب مفرط داشتم میمردم. بعد آقای رئیس شخصن پیگیر کارا بود و نمی شد چرت زد حتا! حالا نه اینکه اگه رئیسم منو نپاد من میخابم ، ولی دیروز هیچ جوره نمی شد حتا یه ثانیه تاخیر کرد. البته بنده خدا کلی ازم تشکر کرد و گفت پزتو دادم جلو مهندسا که یاد بگیرین نصف شماس ، دس تنها نصف کارا رو داره میکنه! ولی خب دیگه تا چارو نیم بیشتر نتونستم بمونم. ولی کارای دیروز همش انجام شد.

 دقیقن از هشتو ده دقه ی صب تا یازدهو نیم کارای دفتر خودمونو انجام دادم. که البته همین الان یادم اومد یکیش از قلم افتاده!!! و الان تا چار باید کارای اونا رو انجام بدم. 

اونوخ دیروز همش خابیدم! بعد از افطار تا ساعت یک! بعدش فقط بلند شدم یه لیوان آب خوردم و دوباره خابیدم تا سحر. بعد از سحرم خابیدم تا شیشو رب! ینی میگم خابیدم ، نخابیدم که! مردم! اصلن یادم نمیاد چه جوری میرسیدم به تخت!

چقد این هفته زود گذشت! خوبم بود. 

الان همه ی بچه ها رفتن دفتر اونوری ، من اینجا تنهام. کاش به جای این همه مبل ، حداقل یه کاناپه داشتیم من دراز میکشیدم! 

   + نازنین ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۱
comment تو بِبار()

اونوخ همکارم واسه من آرزوی شفا میکنه !

روزه بسیار بسیار شلوغی داشتم توی دفتر. و خیلی زیاد خسته شدم. خیلی. بعدشم چون صب یکم دیرتر از خونه راه افتاده بودم و نیم ساعتی دیرتر از معمول رسیدم دفتر ، نیم ساعت بیشتر موندم و دیگه واقعن حالم بد شده بود از پشت میز نشستن. ینی بدیش این بود که امروز کارای دوتا دفتر رو باید انجام میدادم و همش در حال دریافت و ارسال ایمیل و پی ام بودم. البته بنده ی خدا آقای رئیس خیلییییییییی خودش کمک کرد و هی فایل فرستاد برام ولی بازم کلی دسکتاپم شلوغ پلوغ شد و کلی فایلای الکی فتوشاپی سیو کردم که اصلن نمی دونم فردا باید چه جوری ادامشون بدم. کلن من از اینکه اینجوری قاطی پاتی و بی نظم کار کنم متنفرم. همیشه حتا واسه خودمم که دارم یه چیزی رو درس میکنم حتمن فایلام تر تمیز و مرتبه. مخصوصن توی فتوشاپ که سیصدتا لایه روی هم داری. حتمن همشونو اسم میذارم و گروه بندی میکنم و لینک میدم لایه های مربوط به همو. الان یکی از مشکلاتم توی دفتر ریکاوری فایلای طراح قبلیه. خیلی کارش خوب بوده ها ، ولی همین جوری قاطی پاتیه همه چی. حتا لایه هایی که اتود بوده و در نهایت خاموش موندن رو حذف نکرده. هر بار قراره من کارشو ادامه بدم حداقل یه رب طول میکشه تا مرتبشون کنم. حالا امروز خودم همین جوری شلخته کار کردم و اصلن یکی از دلایلی که انقد خسته شدم این بود که قاطی بود همه چی. ولی فردا حتا شده باشه یه ساعت ، باید وخت بذارم و مرتبشون کنم ، چون انرژیمو هدر میده!

بعدش اینکه از مدرسه هم بهم زنگیدن و تاریخ شورا های بعد از ماه رمضون و تحویل درسنامه و طرح درس و پروژه ها رو دادن. فک کنم 25 تیر اولین نوبت تحویل طرح پروژه ها بود. بعدش هنوزم بقیه ی پولی که به من بدهکارنو ندادن تازه پروژه ی جدیدم سفارش دادن. اونوخ یدونه کاره دیگه هم هست که من هزار و پونصد روز پیش فرستادمش تازه دیشب ، نصفه شب خانومی که مسئول رسیدگی بهش بود ایمیل داده که خوب شده و فقط اینجاشو اونجوری کن اونجاشو اینجوری کن دیگه تمومه. هر دفه ام به من میگه شماره تو بفرست واسم.

الانم انقد خسته ام حوصله ندارم اصلن ولی باید بشینم درستش کنم بفرستمش بره . اصن دارم پشیمون میشم از اینکه قبول کردم باهاشون کار کنم. از اینان که واسه یه کار صد نفر نظر میدن و هیچ هدفی هم ندارن! ینی هیچ قانون و چارچوبی نیست هرکی نظر خودشو میگه ، دفه های اول هیچی نگفتم بهشون و هرچی گفتن گفتم باشه و هی طرحو عوض کردم ، آخرش دیدم نه کلن اینا به خودشون باشه دوس دارن دس به دس کنن طرحو و تز بدن. دیگه دفه چارم پنجم بهشون گفتم به این دلیل و این دلیل نمیشه ! اونام جم کردن خودشونو.کلن همیشه آدما بی جنبه ئن بیشتر! ینی بهشون هیچی نگی فک میکنن کامپیوتر خودش فایلا رو درس میکنه من دکورم! هی میگن حالا با کامپیوتر داری درس میکنی! میشه هزار بارم عوضش کرد! بیخیال حالا ! غر زدن نداره دیگه. البته غر نمیزدم ، داشتم تریف میکردم!

همیشه دوس دارم بدونم اینایی که مزاحم تلفنی میشن دقیقن چه لذتی از این کار میبرن. قضیه اینه که من شماره ام یه شماره ی نسبتن رنده! ینی نسبتن که ، خیلی! بعد تقریبن از اوایل داشتنش همیشه مزاحم زیاد داشتم ، که البته بعدش کشف کردم به این دلیله که یک دختر خانوم نا محترمی! در یکی از استان های شرقی یه شماره عین شماره ی من داره که فقط یه 5 و 6 تفاوتشه، و گویا بسیار هم از لحاط ارتباطات اجتماعی فعال و البته بی سلیقه اس! البته خدا رو شکر الان مدتیه که سکوت برقراه، اون وختایی ام که خیلی شدت داشت این جریان ، من بلک لیست رو فعال میکردم ، ولی باورتون نمیشه بعضیاشون انقد پشتکار داشتن که من بعضی وختا صب که بیدار میشدم مثلن 150 تا میس کال داشتم! ینی طرف حتا با اینکه مدام براش بوق اشغال پخش میشه ، هی زنگ میزنه! بعضیاشونم که به شدت از فقر فرهنگی رنج میبردنو اس ام اسای خیلی زشت برای خانوم "م" میفرستادن، انی وی از دیروز صب که من منتظر تماس یکی از همین خانومای مسئول بودم و یه شماره ی ناشناسی تماس گرفت و جواب دادم ، عمومن من شماره های ناشناس موبایل رو  خصوصن ، جواب نمی دم،  یه آقایی بود که اشتبا گرفته بود.  دیگه مگه ول میکرد. همین جوری تا دیشب سحر هی زنگ زد. آخرش گوشی رو دادم بابام جواب داد. بعدش دیگه ازش خبری نشد. ینی تا کی آدمای اینجوری وجود دارن؟ که اینجوری روان بیمار و وخت آزاد دارن؟

   + نازنین ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٩
comment تو بِبار()

خب باشم! مگه بده؟

ساعت 9 و دو دقیقه ی دومین روز کاری هفته ، من دارم از خاب میمیرم! ینی دارم سرچ میکنم و کار انجام میدم و اینجا مینویسم ولی در واقع خابم! عالیه نه؟ به خصوص وختی هندزفریتو نیاورده باشی با خودت و مجبور باشی تا ساعت چاهار تق تق کیبورد خودت و همکارات و صدای ممت فن دفتر رو تحمل کنی. بعدشم تمام مسیر تا خونه رو با صدای مردم و آدما بگذرونی. نمی دونم اصن چرا یادم رفت ورش دارم. بیشتر از اون نمی دونم چرا انقد خابم میاد. دیشب یازده اینا خابم برد. فقط یادمه قبلش گوشیمو زدم به شارژ . 

با این که دوتا فن های دفتر با آخرین درجه روشنن ولی من احساس میکنم دارم از گرما خفه میشم. جین پوشیدن تو این روزا یه اشتباهه خیلی بزرگه. حماقت حتا! ولی من نمی تونم چیزه دیگه ای جایگزینش کنم. مثلن شلوارای نخی خوب باشن شاید ولی من از صب تا عصر پشت میز نشستم و این که میگم نشستم منظورم خیلی رسمی و خیلی در جهت رفاه ستون فقرات! و حفظ حالت اس مانندش نیست! تقریبن هر ده دقه دارم یه پوزیشن جدیدو امتحان میکنم و با این حرکات یه شلوار نخی در انتهای روز کاملن چروک خاهد بود و من عمرن اعتماد به نفس راه رفتن توی خیابون با یه شلوار چروک رو ندارم. شلوارای نخی/کشی ورزش خوبن ولی فقط هفته ی اول. چون بعد از اولین شستشو به سرعت زانو میندازن که این یکی از شلوار چروک هم بدتره به نظره من. 

اون مدلای ویسکوز و نایلونی هم که من اصلن حس خوبی بهشون ندارم. امروز فقط خیلی لطف کردم کمربند نبستم. 

مچ دستم خیلی زیاد درد میکنه و به نظرم باید حتمن برم دکتر ، ولی کی نمی دونم! ینی خوب شده بودا اون روز یه چیزه یه ذره سنگین بلند کردم خیلی درد گرفت دوباره. 

یه همکار دارم یه چن سالی هند بوده ، بهش پی ام دادم که ببین تو هر چن وخ یه بار فیلت یاده هندوستان میکنه؟ برام نوشته خدا شفات بده! و دو نقطه دی .

کلن اینجورین آدما. حتا وختی یه چی میگی که هم واقعیه هم میخندن ، باز باید بهت بگن که تو الان خیلی خجسته ای مثلن!

   + نازنین ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۸
comment تو بِبار()

ولی کلن یه روز تعطیلی به نظرم خیلی کمه!

چارشنبه رو مرخصی گرفتم ، نه واسه یه کاره مهم. واسه مهمونی ! خوب بود. بعدشم یه کوچولو رفتم پیش هـ و کارای پایان نامه شو دیدم و حرف زدیم و خندیدیم. دیر رسیدیم خونه و آخرای فوتبالو دیدم . و رفتم که بخابم. قبلش البته یکم کامیونیکیشن کردم!

بعد پنشنبه قرار بود با آزی و فرناز و راضیه اینا همو ببینیم و طبق معمول من باید هماهنگ میکردم بچه ها رو .فرناز گفت تا دو نیم اینا دفتره و راضیه هم گف مشتری داره تا شیشو نیم. منم کارم دوازدهو نیم تموم میشد دفتر. اول فرناز گف بیا پیش من ، بعد از اینجا بریم دنبال آزی ، بعدش عصر بریم پیش راضیه. منم گفتم باشه . بعد دیدم چارشنبه نبودم کارا یذره عقبه. به فرناز گفتم منم تا یه رب به دو میمونم دفتر، با هم میدون صنعت قرار بذاریم.

اونوخ این خنگ ، قرار شد از دفتر که خاس بیاد بیرون به من بگه ، منم هی دیدم خبری نیس و ساعت دو شد! زنگ زدم بهش میگه من تو همتم! الان میرسم میدون! گفتم خب خسته نباشی من دفترم هنوز. دیگه تا جم کنم و برم برسم به فرناز ساعت شد یه رب به سه اینا. حالا این وسط آزیتام هی زنگ میزه یکی در میون به منو فرناز و غر میزنه که دیر شد و میخایم بریم ناهار نه عصرونه!

بعدشم که فرناز خانوم با گفتن خیلی آشغالی نازنین ! دلم واست خیلی تنگ شده بود ازم استقبال کرد. حالا رفتیم دنبال آزی و یه پنج دقه ای با بچه غول!وسط کوچه وایسادیمو نمیاد. البته من که اصن بلد نبودم خونشونو فرناز بلد بود. بهش زنگ زدم میگه من سره کوچه ام! اونوخ فهمیدیم کلن ما یه کوچه بالاتر منتظرشیم!

فک کنم ساعت سه و نیم اینا بود دیگه تا جای پارک پیدا کردیم و رفتیم واسه ناهار. چارچوب. آزیتا گفت خوبه و اینا. حالا عالی نبود. ولی بدم نبود. کارکناش مودب بودن. یه پنه و یه پپرونی و به سالاد سزار گرفتیم. منو فرناز که با همون سالاد سیر شدیم. ولی پیتزاش خیلی خوب بود. داغه داغ با خمیره نازک . فقط فلفلش کم بود. اما پاستاش به نظر من زیاد چیزه خفنی نبود. ینی من تو خونه هم که درست میکنم همینجوریه! به نظرم خیلی خونگی بود!

یکم سر ناهار تبادل اطلاعات کردیم و از کار و اینا حرف زدیم. بعدش دیگه آزی هی غر غر کرد که من گرمم شده و اینجا خیلی گرمه بریم بیرون. حالا انگار بیرون روسیه بود! رفتیم و تو ماشین باربیکیو شدیم! بعد من تا چشمام غذا خورده بودم! ینی خیلی زیاد خورده بودم چون تقریبن بیستو چار ساعت بود چیزی نخورده بودم! بعد هی آزیتا گفت بستنی بخوریم. من در حالت عادی هم خیلی کم ممکنه به همچین پیشنهادی جواب مثبت بدم ، دیگه وختی انقد سیر باشم که هیچی. منو فرناز گفتیم نه بابا! الان دیگه خیلی خوردیم ! باشه بعدن. و هی آزی گفت نه گرمه! بستنی بخوریم غذامونم هضم میشه! اخرش نمی دونم چی شد که کوتا اومد و فرناز گفت بریم یه جای خوب.

رفتیم یه پارکی همون اطراف. و یکم نشستیم و بعد را افتادیم که آزی رو بذاریم خونشون و بریم دنبال گلی. فرناز و گلناز دوقلوئن.بعدش چون یه دوساعتی از ناهار گذشته بود و خاستیم دله آزی رو هم بدست بیاریم رفتیم بستنی بگیریم که منو فرناز آب شاتوت رو ترجیح دادیم آزی هم که عاشقه آب هویجه. بی تربیت کلی حرفای چندش زد در مورد آب شاتوت ما و هی میگفت انگار دارین خون میخورین! اییییی!

نشستیم توی ماشین و یهو بحث رسید به پسر خاله ی فرناز. و آب شاتوت با اشک خوردیم!دیگه یکم بعدش آهنگ گذاشتیمو جو رو عوض کردیم و آزی رو بردیم رسوندیم خونشون و قرار شد از ماه دیگه حتمن حداقل یکی دوبار اینجوری بریم بیرون همو ببینیم و بخندیم. واقعن خیلی وخت بود انقد طولانی با هم نبودیم و خوش نگذرونده بودیم.

بعدشم رفتیم دنبال گلی و هی اون به من گفت تو چقد لاغر شدی هی من به اون گفتم. دیگه کلی سه تایی تو ماشین مسخره بازی کردیم و خندیدم و کلی به من فش دادن که چراتو اینستا و وایبر و اینا نیستم .

رسیدم خونه هم انقد خسته بودم که فقط یه حموم رفتم و موهامو خشک کردم و گوشیمو زدم به شارژ و خابیدم.

امروزم که از صب مشغول تمیز کردن اتاق و گرد گیری و جارو واینا بودم. قفس آقای طوطی رو هم تمیز کردم و غذا و میوه آماده کردم براش . و کلی لباس ریختم ماشین بشوره و کیفامو مرتب کردم و این چیزا.

   + نازنین ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٦
comment تو بِبار()

زنگ بزنیم آتش نشانی؟

1-استاد قم.یشی میفرمایند میشه پرنده باشی اما رها نباشی ...

بله میشه. خیلی چیزای دیگه ام میشه باشی اما رها نباشی! فقط پرنده نیس که! 

حالا من نه پرنده ام نه رهایی مشکلمه. ینی شاید باشه ! ولی در صدر مشکلات نیست!

2-بعدش اینکه توی پست قبلی خیلی چیزه خاصی نوشته نشده بود. مثل همه ی پست های دیگه. اینکه یه عده آدمی که همیشه در سکوت اینجا رومیخونن ، میان میگن رمز بده به ما ، یه کم من حال نمی کنم باهاش. واسه همین رمز ندادم بهشون. ببخشید اگه ناراحت شدین. منم خوشال نمی شم یکی که از بودنش خبر ندارم یهویی که قرار من یه چیزه خصوصی بگم ویزیبل میشه. 

3-الان تو دفتر به شدت بوی دود میاد. بوی آتیش. من سرم از بوی دود خیلی زود درد میگیره و الان از سر درد حالت تحول بهم دست داده. منشا دود هم ملوم نیس کجاس. همکارم میگه آتش میگیریم همه میسوزیم! و هی میره دمه پنجره بیرونو نگا میکنه.

   + نازنین ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٥
comment تو بِبار()

رمز به آقایون تعلق نمی گیره

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳
comment تو بِبار()

خدا رو شکر این هفته زود به سه شنبه رسید ولی!

مثلن الان خیلی جاجی _قضاوت کننده(؟)_ به نظر میام اگه بگم از همکاره آقایی که به جممون اضافه شده هیچ خوشم نیومد؟ نمی دونم چرا. ولی اصلن از برخوردش و شوخیاش و جواب دادنش خوشم نیومد. کلن جو دفتر یه جو صمیمی ولی همراه با احترامه. آقای رئیسمون مرده به شدت محترم و خونگرمیه. ینی یه جنتلمن واقعیه. و دیروز این آقاهه دو سه بار یه جوری جوابشو داد که همه سکوت کردنو پسرا به هم نگا میکردن و ما هم دیوارو! البته آقای رئیس خیلی کول برخورد کرد باهاش. اما من اصلن خوشم نیومد. کلن ناراحت شدم که اومده! ولی فک کنم بمونه چون به تخصصش احتیاج مبرم داریم!

بعدش اینکه دیروز اصلن تو دفتر حالم خوب نبود. ینی به خاطر کار و اینا نبودا، خودم حاله خوبی نداشتم. صب که رفتم همکارا نبودن ، یکم تو راهرو نشستم ، بعدشم دیدم هی حالم خوب نمیشه یه کافی درس کردم خوردم. ولی فایده نداش. کلن حالم رو به موت بود! سر ناهارم که هی اون آقاهه چرت و پرت گفت.

دیگه رسیدم خونه فقط به خاطر والیبال بیدار موندم . به محضه تموم شدنش رفتم که بخابم. ولی تا ساعت یازده تیکه پاره خابیدم. و سرم درد گرفت. دیگه مجبوری بیدار شدم و اومدم یه قاشق برنج خوردم و بعدش یه ژلوفن خوردم و زود خابم برد. اونوخ از بعد از والیبال تا ساعت یازده که تیکه تیکه میخابیدم ، هربار گوشیمو چک میکردم یه اس ام اس اومده بود! دفه ی آخر هم اس ام اس بانک بود که واریز حقوقمو خبر داده بود!

امروزم یه روز متوسط بود. ینی کار خیلی داشتم ولی الان که فک میکنم میبینم هیچ کاره خاصی انجام نشد! چون هی دردسر پیش اومد. ینی من داشتم یه کاری رو درست میکردم وسطش خانم رئیس گف فعلن دس نگه دار ، اینا ایمیل دادن که تغییرات میخان. بعد من چندین تا فایل با هم باز بود رو سیستمم و یهو هنگ کرد . ری استارت کردم ارور میداد. بعدشم که درس شد فقط یدونه از کارارو بک آپ گرفته بود. دیگه نشستم تن تن اونا رو دوباره انجام دادم و بعدش شد تایم ناهار ، بعد از ناهارم نته دفتر هی قط و وصل شد و مام مجبور شدیم از نته دفتر بغلی دزدی کنیم! البته اونم ماله خودمونه ها! ولی صد نفری با هم داشتیم ازش استفاده میکردیم و سرعتمون خیلی پایین بود.اما دوتا پروژه ی سختمون تموم شد و دوتا سخت تر! مونده.

   + نازنین ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment تو بِبار()