DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


باشد که اعصاب ما هم خدشه دار نشود

ات د مومنت دلم میخاد برم مژه بکارم! چون فک میکنم خیلی چیزه هیجان انگیزی باشه! آدم هی مجبور نیست ریمل بزنه! ولی چشماش خوشگله همیشه! شاید رفتم واقعن. فرناز رفته بود یه سری خیلی خوب شده بود. البته فرناز کلن مژه هاش تعطیله. ینی انقد نازک و کمه که ریمل زده و ریمل نزده اش ، زمین تا آسمون فرق داره با هم.

بعدش اینکه حالم اصن خوب نشده. ناهار سه چهارم یه رانی هلو خوردم. چقدم که بدمزه بود . ینی شیرین بود خیلی.

امروز تولد لیلا بود. بهش اس دادم الان. یکم اس ام اسی قربون صدقه ی هم رفتیم و اینا. کامیونیکشن کردم خیر سرم.

میخام از فردا با خودم کاغذ و اینا ببرم بعضی وختا تو دفتر نقاشی بکشم. چون میام خونه خسته ام و فرصت نمیشه. ولی اونجا میتونم هر دوساعت یه بار حداقل چارتا خط بکشم. کلن تازگی احساس میکنم باتریم خیلی زود تموم میشه. ینی میام خونه فقط میتونم کارای سطحی انجام بدم. در حده مرتب کردن لباسام واسه فردا و ناهار آماده کردن . همین. حالا مثلن بعضی وختا یه سالادی درس کنم واسه شام یا برنج دم کنم و اینا.

 همینجوری الکی یه سری احساساته بد دارم. ینی دقیقن نمی تونم تفکیکشون کنم از هم. نمیدونم خوشالم، ناراحتم ، نگرانم ، دپرسم ، امیدوارم ، منتظرم ، چیم! ولی حالم خوب نیس. احساس میکنم توی لیست یه چیزی تیک "ایگنور" نخورده. ینی یه چیزی یه جایی رفته رو اعصابم ولی نمیتونم پیداش کنم. نمی دونم چیه. مثلن دو سه تا مشکل کوچولویی که سر کار پیش اومده؟ کارای اون مجله هه؟ چنتا چیزی که قول دادم انجام بدم و هنوز نشده؟ مثلن اینکه بعضی وختا خیلی احساس تنهایی میکنم.

میدونی! پارسال تقریبن ، سره یه چیزه الکی ، با هـ با هم بحثمون شد. خیلی خیلی چیزه الکیی بود. ولی باعث شد دوتامون یه چیزایی به هم بگیم که هیچ وخ نگفته بودیم ، بعدش البته همه چی تموم شد و دیگه هیچ کدوم به روی هم نیاوردیم هیچی رو، ولی احساس میکنم یه چیزی بینمون خراب شد. شایدم فقط من این فکرو میکنم. نمی دونم .

کلن من همیشه از بحث و جدل و اینا ، اجتناب میکنم . سعی میکنم خیلی نرم از کنار آدما رد شم. ولی بعضی وختا میرسه به گلوم و دیگه اون موق منم سگامو ول میکنم! البته با هـ یک سیویل کانورسیشن داشتیم ، ولی کلن من دوس نداشتم. ینی به خاطر اینکه قرار بود بین خودمون بمونه ، ایمیلی و بی صدا انجام شد ، بعد هـ گفت که دو تا ایمیل آخر منو اصن نخونده و دیگه دوس نداره ادامه بده به این بحث. شاید بعضی وختا خوب به نظر بیاد، که آدم یه بحثی رو کش نده و سکوت کنه. ولی همیشه اینجوری نیس. ینی من به نظرم اومد برام ارزش قائل نشده. شاید من بودم ، میخوندم ولی جوابی نمیدادم.ینی براش میزدم که باشه من حرفاتو خوندم و ممکنه تو درست بگی و هرچی ، ولی بیخیال بیا ادامه ندیم. نه اینکه بگم کلن من حرفاتو به هیجام حساب نکردم و اصن نخوندمشون حتا! من هیچ وخ تو بحث و دعوا اینا همینجوری ول نمی کنم برم. معمولن وای میستم گوش میدم ، نهایتش اینکه چیزی نمیگم! ولی ول نمی کنم برم. فقط یکی دوبار تا حالا شده یه بحث خیلی جدی و فرسایشی بین من و مامانم مثلن پیش اومده که من واقعن نمی تونستم چیزی نگم ولی دوستم نداشتم بگم! و گفتم مامان بیخیال من ترجیح میدم برم چون الان انقد عصبانیم که اگه یه چیزی بگم همه چی بدتر میشه.

کلن به نظرم برخوردای اینجوری یه جوری ضعف خود آدمو میرسونه. من ممکنه حتا در درونم واقعن برای اون آدم و حرفاش پشیزی هم ارزش قائل نباشم ، ولی باید بهش حق بدم حرفشو بزنه و میتونم از حق خودم استفاده کنم و جواب ندم. کلن خوشم نمیاد برای آدما احساسات بد در مورد خودم یا خودشون به جا بذارم. شاید چون خودم اینجوریم و حس خیلی بدی دارم وختی نمیذارن منظورمو توضیح بدم .

مثلن همین اوایل کارم تو دفتر ، یه بار یه بحثه ایمیلی بین من و خانم رئیس پیش اومد که منظور منو بد متوجه شده بودن و بحث داشت به یه سمتی کشیده میشد که خوب نبود. ولی بعد از اینکه من قشنگ توضیح دادم منظورم چی بوده و واقعن اصلن نمیخاستم بگم من خدام و همه چی بلدمو اینا، حل شد . ولی اگه خانم رئیس میخاست بگه نه من نمی خونم ایمیلتو و به کارت برس و اینا ، ممکن بود سره همین چیز الکی از دست هم عصبانی و دلخور بمونیم و بعدن یه جای دیگه تلافی کنیم یا ناخودآگاه دخیلش کنیم تو برخوردا و تصمیمامون.

کلن من دوس ندارم چیزای حل نشده باقی بمونه برام. فکرمو مشغول میکنه به خصوص اگه حس کنم باعث سوتفاهم یا دلخوری طرف مقابل شده. اگر در مورد خودم باشه میتونم فراموشش کنم ، ینی پیشو نمی گیرم ، ولی وختی یکی ازم دلخور باشه خیلی برام سخته. ممکنه بعضیا بگن الکی حساسم یا این چیزا ، ولی من ترجیح میدم شفاف سازی کنم تا اینکه بگم بیخیال! بلخره خودش میفهمه منظور من چی بوده و اینا!

البته نه اینکه حالا من خیلی آدمه رستگاری باشما ، ولی اینا چیزاییه که برام مهمه و معمولن تو برخوردام با آدما رعایت میکنمشون. شاید درستم نباشه. ولی به من آرامش روحی میده. یه جوری از خودم مطمئن میشم که الکی اعصاب کسی رو به هم نریختم.

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳۱
comment تو بِبار()

فعلن اینجوریه ! تا ببینم چی میشه

حاله خوبی ندارم. همینجوری. حاله جسمی منظورمه. دوتا چایی خوردم از ساعت هشتو نیم. با یدونه بیسکوییت کرم دار شکلاتی. ولی حالم بده. دل آشوبه دارم. و گرمه  . ینی دستام خیلی داغه. درونم داغه! ترموستاتم بهم ریخته! بعد وختی من دستام داغ میشه رگاش میاد بیرون و خیلی شبیه یه خون آشامی میشم که سیخ چوبی فرو کردن تو قلبش!

 گفته بودم قبلن که با دهنم و ناخونام معمولن زیاد صدا تولید میکنم ، به خصوص وختی دارم رو یه چیزی تمرکز میکنم ، اونوخ الان مجبور شدم به همکارم در گوگل تاک ! توضیح بدم که ببین ببخشید که من زیاد با دهنم صدا مدا تولید میکنم! این یه جور سندرمه مشکل تمرکزه!!! اونم گفت خواهش میکنم! من اولش فک کردم با منی! بعد دیدم نه تو حاله خودتی ، گرفتم قضیه رو !

سرمم داره درد میگیره ، ساعتم داره یازده میشه و باید تا قبل ناهار این کاره رو تموم کنم ! اما حس بیرون زدن از دفتر و نشستن روی پله ها و درمان این دل آشوبه اولویت داره تو مغزم! کلن آقای برین همکاری نمی کنه برای تولید اثر. فقط آلارم میده که سرت درد میکنه ، بریم بیرون! امیدوارم به همینا بسنده کنه و دست از سره معدم ورداره. چون همکارم الان بهم گفت رنگت پریده یا چون سفید سرته کم رنگ شدی؟

   + نازنین ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳۱
comment تو بِبار()

تهوع

امروز یه پنشنبه ی بد بود. خیلی بد. البته صبش خوب شرو شد. ولی تا به ظهر برسه اعصابم داغون شد. ینی دارم یه کاری مربوط به یه برند لوازم بهداشی آرایش رو انجام میدم و باید در مورد لوازم اصلاح آقایون ، سرچ میکردم و عکس و اینا پیدا میکردم. بعد اولش کلی عکسای خوب و خوشبو! از افتر شیو و فوم اصلاح و اینا پیدا کردم. بعد دیگه نوبت پیدا کردن خوده آقاها شد و همینجوری که داشتم سرچ میکردم به این رسیدم. و واقعن دو نقطه خط صاف شده بودم . ینی نمی دونستم چه حسی دارم. البته شنیده بودم که برنده ی امسال یورو ویژ.ن یه همچین موردی بوده. ولی همینجوری شنیدم و اصن بهش فک نکردم که دقیقن چی میتونه باشه. چیز عجیب غریبیه. ینی نه که بد باشه ها. ولی من حس خوبی بهش نداشتم. یه جوری میتونم بگم حتا چندشمم شد.

بعد دو تا صفه بعد ، رسیدم به یه عکسی.عجیب بود. منم روش کلیک کردم و بعد رسیدم به (اگه خیلی دل نازکین کلیک نکنین لظفن. عکسای خوبی نیستن)اینا و اینا . هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط خدا نصیب هیچ کس نکنه از این اتفاقا . خیلی ترسناکه.

بعد همینجا که شوک های روحی امروز به پایان نرسید.در ادامه ...

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٩
comment تو بِبار()

والبته کلن مث همیشه من فک میکنم خیلی چاقم

امروز خانوم رئیس واسم ایمیل زد که میشه امروز اینا رو برام درس کنی؟ دوتا کاره زیاد بود. ینی از اینا که خیلی باید تلاش کنی. منم براش زدم نه نمیشه! امروز شگون نداره! خندیدیم

گفتم یه همکار دارم که شکله مسیحه ، اینجا نوشته بودم فقط ، به خودش نگفته بودم . اون روز ایمیلی بهش گفتم. خندید و تائید کرد، البته بعد از دیدن دو سه تا عکسی که براش میل کردم. حالا همش سر به سرش میذارم اونم میگه منو سوسک میکنه!

بعد امروز فی.لتر شکن من مشکل پیدا کرده بود براش ایمیل زدم که میدونی باید چیکارش کنم؟ زد که نه. من از اینا ندارم رو سیستمم. گفتم آهان چون تو مسیحی ، هیچی واست فیلتر نیس! احتیاجی نداری خب!

اونوخ چون کارم تموم نشده بود ، نیم ساعت بیشتر موندم و مسیح! داشت میرفت واسم پی ام فرستاد که خدافظ و خسته نباشی من دارم میرم. منم براش زدم عروج میکنی ینی الان؟ : )))

امروز تو آینه ی حموم به نظرم اومد صورتم لاغر شده. ولی تو آینه های دیگه مث همیشه اس!

 

   + نازنین ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
comment تو بِبار()

دیگه عمرن برم!:)

فک کنم قبلنم اینجا نوشتم ، من کلن زیاد اهله تلفنی صحبت کردن نیستم. به غیر از حرف زدن با هـ ، ینی تلفنای طولانی من فقط وختیه که دارم با هـ حرف میزنم. حالا یا داریم پیتی پارتی میگیریم یا دری وری میگیم میخندیم. در بقیه حالتا من یکی دو دقه بیشتر نمی تونم حرف بزنم. هیچ وختم زیاد حال و احوال نمی کنم پشت تلفن. همون سلام خوبی؟فقط. دوس دارم زود بریم سر اصل مطلب و تموم شه. ولی به جاش بگو تا صب ، میشینم باهات اس ام اس بازی و چت و اینا.

اونوخ صدای گوشیمم همیشه خیلی کمه . بعد اگه صب تا شب تو مشتم باشه ، نه کسی زنگ میزنه بهم نه اس ام اس میده ، اما هر دفه تو اتاق باشه ، یا مثلن تو دفتر من بذارمش رو میزم برم ناهار ، یا دسشویی حتا! به محض برگشتن میبینم دوتا میس کال و سه تا اس ام اس دارم مثلن!

دیروزم همین اتفاق افتاد.میخاستم گوشیمو ببرم سر میز ناهار ، بعد گفتم چه کاریه! کی به من زنگ میزنه حالا؟ بعد از ناهار که اومدم دیدم از مدرسه زنگیدن. ینی حدس زدم که این پیش شماره ی مدرسه اس احتمالن! یکم بعدش دوباره خانوم جیم زنگید که فردا بیاین اون فرمه رو امضا کنین. گفتم باشه. ولی واقعن خیلی زورم میومد برم. ینی این همه راه برم واسه یدونه امضا فقط. میدونی؟ دلم میخاد این آقای مسئول امور مالی مدرسه رو پودر کنمش، پودرشو بریزم تو اسید! ینی یه آدمه رو اعصاب و لجباز و زبون نفهمیه که دومی نداره. کلی که امسال اعصاب منو سر بیمه به هم ریخت ، حالا سره یه امضا گیر داده. انگار مثلن من حقوق میلیونی میگیرم از مدرسه ، الان ممکنه هر آن برم تو فازه دبه و شما حق منو خوردین ندادین! والا! حالا همیشه داره حقوق مارو کلی با تاخیر و قسطی میده ، ما هیچی نمی گیم ، ولی واسه یه امضا پدر مونو در آورده . منم واسه اینکه حرصش بدم نرفتم! الان آخره خرداده من هنوز از مدرسه طلبکارم ، بعد این از وسط اردیبهشت زرتو زرت پیغام پسغام میده که بیا امضا کن که ما باهات تسویه کردیم! ینی دفه اول که گفته بود اینو بگن بهم ، من صبش مدرسه بودم و یه سری مسائلی پیش اومده بود ، بعدش یه خانومه زنگ زد که پس فردا پاشو بیا امضا کن ، منم گفتم من امروز مدرسه بودم میخاستین بدین امضا کنم ، بعدشم مدرسه هنوز با من تسویه نکرده . هر وخ تسویه کرد منم میام امضا میکنم. اونوخ گفته بوده مگه ما میخایم پولشو ندیم که اینجوری گفته؟ گفتم منم نمی خام دبه کنم یا پوله زوری از شما بگیرم که هنوز پولمو نگرفته بیام امضا کنم! کلن فقط دوس داره کارای خودش انجام بشه. وخت و زندگیه بقیه هیچ ارزشی براش نداره. سه بار منو کشید مدرسه واسه یه نامه ، آخرشم نداد. منم دفه ی چارم بابامو فرستادم . داده بود. اصن اصرار داره مغزش پاشیده شه به دیوار!

خلاصه دیروز به خانم رئیس گفتم میشه فردا دیرتر بیام یکم ، اونم گفت آره اوکیه. دیگه امروز رفتم امضا کردم و خلاص شدم. البته هنوزم پولمو ندادنا! بعدش داشتم میرفتم که وسط کوچه خانم "ر" غافلگیرم کرد و گفت لطفن دوباره باهاش برم مدرسه کارم داره. میخان کلاس تابستونی بذارن برا بچه ها و از من درخواست کردن که واسه یکی از کلاسا برم. ولی فک نکنم برم. چون از کاره دفتر میمونم و اینکه ساعتش خیلی ساعته بدیه. البته بعد از ماه رمضونه ، ولی ارزش نداره یک ساعتو نیمه ، اما کلن یه روزتو نابود میکنه تا ساعت سه! البته دو روزتو. فک کنم گف دو روزه!

   + نازنین ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٦
comment تو بِبار()

هر چی هس ، همین الانه

خب بعدش؟

بعدش؟ هیچی ! نمی دونم ینی ! بعدی نداشت اصلن ، بعدی نداره!

   + نازنین ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٦
comment تو بِبار()

نظرت؟

1-میدونی غمگین ترین و نامردی ترین چیز تو دنیا چیه؟ اینکه تو یه حسی به یکی داشته باشی و اون هیچ وخت ندونه. منظورم اصن حسای خوب و قلب قلبی و اینا نیس. تنفر و ترس حتا.

و دقیقن به همین دلیل من همیشه فک میکنم نه باید کسی رو خیلی دوس داشت و نه باید از کسی خیلی متنفر بود. چون اونا هیچ وخت حجم و کیفیت حسی که تو بهشون داری رو درک نمی کنن. ینی همیشه 80 درصد و شاید بیشتره یک حس ، درونه آدمه و فقط خودش میدونه شدتشو . واسه همین در هر دو مورد یه جورایی خودت تخریب میشی. چه از شدت دوس داشتن چه تنفر.

مثلن دیدین بعضی آدما سالها کینه ی یه نفرو تو دلشون نگه میدارن تا یه وختی ازش انتقام بگیرن؟ این کینه ، یه جور موتور متحرکه و انرژی داره ، که دائم اون آدمو به سمت هدفش ، ینی انتقام ، هدایت میکنه ، ولی اونیکی آدمه هیچ وخ همچین چیزی رو در درونش حس نمی کنه. ینی هیچ وخ نمی تونه بفهمه کارش یا حرفش ، چقد زیاد اون آدمو ناراحت کرده و رنجونده. میفهمی چی میگم؟

یه چیزه پیچیده ایه! مث اینه که یه آتیشی مدام توی قلب آدم روشن باشه. اگه از تنفر باشه ، داره میسوزونه و اگه از عشق باشه گرم میکنه! واسه همین در هر دو حالت آدما ترجیح میدن بذارن آتیشه روشن باشه! چون حس خوبی بهشون میده. چون آدمای کینه ای دوس دارن همش بدیای دیگرانو واسه خودشون زنده نگه دارن ، مرور کنن و هیچ وخت یادشون نره. و اوناییم که یکیو دوس دارن ، خب دوس داشتن خوبه دیگه.

فک کنم خوب توضیح ندادم. بعدن بیشتر میگم.

2-قبل از اینکه اینجا بنویسم ، واسه یه برنامه ی رادیویی مینوشتم. جوونیام. نه مثلن ثابت. همینجوری. بعضی وختا. فقطم همین اسم کوچیکمو میدونستن. رابطه هه نامه نگاریی بود. دوسال مثلن . اون موق علم انقد پیشرفت نکرده بود که همه ی شبکه های رادیویی و تلوزیونی ایمیل و سایت و اس ام اس و این برنامه ها داشته باشن. بهم میگفتن اون خانومی که خطش حتا از تایپ هم قشنگ تره. بعد از یه مدت دیگه ننوشتم. نمی دونم چرا. شاید اگه بهش فک کنم یادم بیاد. ولی تا حالا فک نکردم که چی شد که دیگه ننوشتم. بعدن یه بار حتا سردبیر برنامه هه یه آهنگی رو تقدیم به من کرده بود و گفته بود نمی دونه من هنوز گوش میدمشون یا نه ، ولی امیدواره که خوب باشم و موفق. اون موق یکی از این دوتا بودم. یا خوب یا موفق. حالا دقیقن کدومش ، باز یادم نیس! یه سال و نیم بعدش ، ثبت نام کرده بودم واسه دوره های نویسندگی . بهم زنگ زده بودن. بعد جمله ی اول به دوم نرسیده ، آقاهه گفته بود شما همونی نیستی که واسه برنامه ی فلان نامه میدادی؟گفته بودم مگه فرقی میکنه؟ گفته بود آره. گفته بودم پس نمی گم. بعدشم نرفته بودم. چون حوصله نداشتم. و بیشتر از حوصله ، دوس داشتم کم بود. حالا چرا اینا رو نوشتم؟ چون امروز تو راهه برگشت صدای اون آقای مجری رو شنیدم. بعد از اینهمه مدت.

3-آقای رئیسمون خیلی خوبه. یه جوری خیلی ازش خوشم میاد. هم خیلی خوش برخورد و خوش اخلاقه هم جدی و کار بلده. بعد به نظرم دوس داره که من زیاد حرف بزنم. منم نمیزنم. همینجوری هر وخ که میشه هی ازم سوال میپرسه. ینی نمی دونم چرا حس میکنم خیلی کنجکاوه در مورد من بدونه! البته شایدم من اینجوری حس میکنم. ولی گاهی یه چیزایی میگه که فک میکنم با خانوم رئیس نشستن منو تحلیل کردن. شاید مثلن پسرا هم کمکشون کرده باشن. بعضی وختا دلم میخاد آدرس اینجا رو بدم بهش بیاد بخونه ، پاسخ سوال هایش را بیابد.

   + نازنین ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤
comment تو بِبار()

میگم ننویسم دیگه ، هان؟

دوس دارم اینجا بنویسم . اما نمی دونم چی. چیزه خاصی به نظرم نمیاد .

یجورایی فک میکنم انگار دیگه بسه. اینجا نوشتن. اصن نوشتن.

دلم میخاد با یکی حرف بزنم. ولی هیچ کس نیست. ینی حتا باشه ام من بلد نیستم . همیشه با خودم فک میکنم مثلن واسه بقیه چه اهمیتی داره حرفای من؟ واسه همینه که اینجا مینویسم. چون کسایی که بهم نزدیکن اینجا رو نمی خونن. ولی یه مدتیه که حتا واسه اینجا نوشتن هم دو دو تا چارتا میکنم.

خوشم نمیاد. قبلنا هرچی دلم میخاس مینوشتم. الان نمی تونم . اصن الان خیلی وخته نمی دونم دلم چی میخاد.

آخر هفته تولد لیلاس. همون دوستم که پارسال قبل از ماه رمضون عروسیش بود. بدشم تولده ف. اونیکی دوستم که تقریبن یه ساله ازش بیخبرم. بی دلیل. و فک میکنم دوس نیستیم دیگه باهم .باید ناراحت باشم؟ نمی دونم. نیستم. فک میکنم اگه اون اینجوری میخاد ، خب بخاد. خب نباشیم.

مثلن لیلا خیلی دوسته خوبی بود. تو دبیرستان. چقد با هم میخندیدیم. لیلا باهوش ترین دختری بود که من تا حالا دیدم.  همیشه به من میگف تو خودتو دسته کم میگیری. تو خیلی استعداد داری . هم لیلا هم مائده. هنوز بعد از این همه سال اون حرفه مائده یادمه ، وختی من نشسته بودم رو نرده های لبه پله ی مدرسه و اون داش حسابان حل میکرد. بعد به من گفته بود تو باهوشی.چرا ازش استفاده نمیکنی؟ باید یه روز جواب بدی که چرا از هوشت استفاده نکردی.

شب عروسی لیلا ، همش به این فک میکردم که چه جوری این پسره رو انتخاب کرده؟ نه که پسره چیزه بدی باشه یا هرچی. منکه اصن نمیشناختمش و فقطم همون شب ، 5 دقه دیدمش. کلن منظورم اینه که یکی مث لیلا ، چه جوری تونسته تصمیم بگیره. اصن همیشه برام سواله. اینایی که یکی میاد خاسگاریشون و بهش فک میکنن و انتخابش میکنن ، چه جوری این فرآینده سختو طی میکنن؟ چه جوری میتونن همچین کاری بکنن؟احساس میکنم خیلی محاله واسه من.

نه که من تا حالا تو موقیتش نبوده باشم ، بودم. ولی انقد برام بی اهمیت بوده که ... نه که بی اهمیت ، ولی جدیش نگرفتم. از آدمایی که همش منم منم میکنن خوشم نمیاد. ینی ارزشی قائل نیستم براشون. خصوصن اگر اینهمه خودشیفتگی شون مربوط به مدرک تحصیلی و صفتی که به تبع اون مدرک بهشون تعلق میگیره باشه. مثلن یه مهندسی بود یه بار ، کلن دوس داش فقط بگه من مهندسم و ان نفر زیره دستم دارن کار میکنن و من خیلی خفنم ! خب باش! به منچه. بعد من هیچی ازش نپرسیده بودم. ینی کلن انقد "رد" شده بود از نظرم که حرفی نداشتم. بعد فقط دمه آخری بهش گفتم ماشین داری؟ گف آره. ال 90، تولید سال فلان!!! گفتم خب ایشالا چرخش واست بچرخه. بعد برگش به من گف کلن من اینطوری برداشت کردم که شما یه زندگی فانتزی مده نظرتونه. میدونی خیلی زور داش حرفش واسم. منم در نهایت سگامو ول کردم براش و گفتم که اگه منظور شما از غیر فانتزی اینه که من بگم میام تو چادر و زیر پله و خونه ی مشترک با مادر شوهرم که آشپزخونه مونم تو حیاطه، زندگی میکنم ، بله من فانتزی پسندم. چون نمی گم ، چون نمیام!

مثلن رد کردنه این آدما همیشه از هر کاری آسون تره.

یا مث اون دندون پزشکه که گفته بود من خیلی بیبی فیسم! و هرکی ما رو ببینه فک میکنه من دخترشم. خب خوش بحاله من که توی 24 سالگی این همه هیودَه ساله موندم . منم بهش گفتم میخای بیام دندونامو بکشی ، دندون مصنوعی بزارم ، هم سن شیم؟

از کجا رسیدم به کجا! خوبه نمی دونستم چی بنویسم. کلن منظورم اینه که من خیلی برام سخته اینجوری با یکی ارتباط برقرار کنم. و به همین دلیل نمی کنم!

امروز کلی لباس شستم و جم کردم. کشوی لباسامو مرتب کردم و باز دیدم که لباس میخام! و البته کمدمو هم کاملن مرتب کردم و  طبق معمول کلی رسید خودپرداز ریختم دور. بعدشم رفتم خرید و junk food خریدم. که آقای رئیس باز بهم بگه تو با اینا زنده میمونی؟؟؟ غذا بخور جوون! و وختی من بهش بگم گوشت دوس ندارم چشماش بشه قده نلبکی و بگه گوشت دوس نداریییییییییییی؟ پس از کجا پروتئین بدنتو تامین میکنی؟ گفته بودم مرغ. بعضی ماهیا ! و البته شامپو پروتئینه ی صحـت! و هار هار خندیده بودن همه.

 اینجوریا دیگه ...

   + نازنین ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۳
comment تو بِبار()

هفته به صده تبدیل شده انگار!

این هفته یه جور بدی طولانی شده! حوصلم داره سر میره دیگه! چرا تموم نمی شه؟

   + نازنین ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱
comment تو بِبار()

این پست در طول روز هی بهش اضافه میشه!

1-الان دقیقن یه ساعته که من اومدم دفتر. و خیلی خابم میاد و کفه پام درد میکنه . حتا بند بند انگشتام. و گرمم هست خیلی. با اینکه فن روشنه. بعدش خابمم میاد و چشمم هنوز خوب نشده.

باید تا ظهر یه پیج بسازم. هنوز دارم سرچ میکنم براش. البته دو سه تا ایده ی خوب پیدا کردم ولی نمی دونم کدومو اجرا کنم. خانوم رئیس رفته دفتر اونوری.

اونوخ من تو دفتری دارم کار میکنم که 4 تا مرد هستن توش ، ولی همشون از سوسک میترسن! ینی اینجا اگه سوسک بیاد همه باید فرار کنیم! نمی دونم واقعن اون همکاره مرتفعم خجالت نمیکشه با قریب دومتر قد از سوسک میترسه؟ البته بعدش گفت میتونه بکشش! ولی کلن از سوسک میترسه!

دیشب دیر شام خوردم و به نظرم زیاد خوردم حالم بده الان. و چایی خوشمزه هامونم تموم شده !

الان زندگی در مرحله ی استارتر قرار داره. میشه به هرحال گذروندش!

2-الان کاره اولو تحویل دادم ینی فرستاده شده برای صاحب نظران. و تا الان که ایمیلی مبنی بر رد شدنش نیومده. بعدش چی پلت خوردیم با همکاران. و خانوم رئیس بهم هلو تارف کرد که من گفتم نمی تونم بخورم. چون هلو پرز داره من چندشم میشه ازش.

یکم دیگه هم میریم برای ناهار. و من امروز دنت آوردم. اما دلم چیپس میخاد . باید برم بخرم. و مطمئنم آقای رئیس باز دوباره کلی منو نصیحت خاهد کرد که غذا بخور و اینا!

تازه دلسترم میخام!

3-الان از ناهار اومدیم ، الان که نه، یه بیس دقه پیش. بعدش خیلی قضیه ی دنت پیچیده تر از چیزی شد که انتظار داشتم. اصن گویا من هنوز در جمع همکاران یک موجود فضایی هستم!ینی بانچ آف کوسشن بود که رئیس و دوستان میپرسیدن. تازه خانوم رئیس هم بهشون گفت که نازنین میوه های مو دار! دوس نداره. کلن امروز سوژه من بودم.

اونوخ الان خیلی بیشتر از صب خابم میاد و اون کاری هم که دارم انجام میدم ، به دقت میلیمتری احتیاج داره!

   + نازنین ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱
comment تو بِبار()

چقد پخشو پلا نوشتم!

دیروز خانوم و آقای رئیس موق ناهار نبودن. بعد یکی از پسرا از من درباره ی دانشگاه و رشته مو اینا پرسید. و هی لبخند زد از شنیدن جوابام. و در آخر هم بهم گفت : آی لایک یو! د وی یو آر. حتا چشمکم زد! منم لبخند زدم گفتم : باشه! از داداش کوچیکم یه سال بزگ تره. خیلیم شبیه داداشمه! و حتا هم اسم هم هستن.

اونوخ امروز از هشتو یک دقیقه تا ساعت یازده و خورده ای داشتم یه کاری رو درست میکردم. یه چیزه متوسطی شد. ینی جا داشت که بازم بهتر بشه به نظرم ، ولی خانم رئیس گفت خوبه و دیگه منم فایلشو بستم. بعد از ناهارم دوباره نشستم سه چارتا کارو که ریزه کاریاش مونده بودو درست کردم و یهو دیدم ساعت چاهاره!

بعدش باید میرفتم واسه آقای طوطی تخمه میخریدم. فک کنم یک ماهه پیش بود که اتفاقی یه پرنده فروشی پیدا کردم و حالا فقط اسمه کوچش یادم بود. از صد نفر پرسیدم تا پیداش کردم. بعدش یه آقاهه بهم گفت عمو جان! این وری برو! خیلی بامزه بود. آخه بابام یه دوستی داره که اون همیشه به من میگه عمو جان اینجوری کن ، اونجوری کن و اینا!

بعدشم هوا خیلی گرم بود. انقدی که من تصمیم دارم فردا با لباس تو خونه ای ! برم سرکار!

تازگیا تا میرسم خونه خیلی زود ساعت میشه هفت! دوس ندارم!

یه چیز بگم؟ یه پسره جوونی هس که هفته ای یه بار میاد دفترو تمیز میکنه. اخموئه. ینی قبلنا سه شنبه ها میومده که هیچ کس نبوده ، به جز خانم و آقای رئیس ، ولی الان دوشنبه ها میاد. بعد من احساس میکنم معذبه خیلی! ینی دوس داره ماها نباشیم . من فقط وختی از در میاد تو بهش سلام میکنم و بعدش همش زل میزنم تو مانیتورم. هر وختم نوبت میزه من میشه میرم بیرون تو راهرو. بعد وخته ناهار همیشه آقای رئیس و پسرا بهش اصرار میکنن که بیاد با ما ناهار بخوره ولی نمیاد. ینی اصن کارشو تعطیل نمی کنه. اونوخ من دیشب به اصرار علی کیک درست کرده بودم و مامانم صب چنتا تیکه بهم داد که ببرم . وختی داشتم به بچه ها تارف میکردم ، به این پسره هم تارف کردم همونجوری که سرش پایین بود گفت من دستم کثیف! البته دسکش دستش بود. گفتم براتون میذارم تو آشپزخونه. بعد دیگه ندیدم خوردش یا نه.

چشمام باز خون آشامی شده. اشک مصنوعی پاسخ گو نیست باید واقعنی گریه کنم فک کنم.

   + نازنین ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٩
comment تو بِبار()

یاد ایام!

1-چارصدتا برگه ی آ چار تو بغلم بود ، با یه دس اونا رو گرفته بودم و با یه دست گوشیمو. الی داشت جیغ جیغ میکرد پشت خط که "بمونیا! نری ! من دارم میام برم پیش استاد." گفتم ببین من تا یک اینا میمونم. اگه تا اون موق اومدی میبینیم دیگه همو. بعد گوشیو با شونه و گردنم نگه داشته بودم و به سختی قفل گنده ی حفاظ سایتو باز کرده بودم. الی گفته بود باشه ! صادقیه ام. میرسم تا چهل دقه دیگه و خدافظی کرده بودیم.همون موق استاد "م" عزیزم! در لابراتوآرو باز کرده بود . سلام کرده بودم. گفته بود سلام لاغر! خوبی لاغر! گفته بودم استاد بیخیال! اگه من لاغرم پس فرناز و الهه چین؟ خندیده بود و گفته بود چیکارا کردی؟ گفتم هیچی دیگه تمومه! گفته بود واقعن؟ گفتم وا استاد! ملومه که نه! هیچی ندارم هنوز. ینی در حد همون اتود و ایده و اینا! هنوز توهمه! به تجسم نرسیده! گفته بود مگه دفات با مهسا نیست؟ گفته بودم چرا. دقیقن همون روزه. بعد همین جوری نگام کرده بود گفته بودم "تموم میشه . من تمومش میکنم. میدونم. چیزی نیس ! 15 تا فریمه همش! سه روز ، تهش چار روز کارشه" !سرشو تکون داده بود. گفته بودم میدونی استاد ! ناشتا رفتم بالا! اصلم بوده ! بلند بلند خندیدیم . مهسا و خانم موسویِ سایت! ام رسیدن و گفتن به چی میخندین؟ استاد گفته بود هیچی . این مسته !

با مهسا رفتیم تو سایت. گفتم وای تو همه کاراتو کردی نه؟ گفته بود آره یذره فقط لی اوت هام باید اصلاح بشه ، تو چی؟ گفتم من که هیچی! ینی رسالم تقریبن تمومه ، ولی کاره عملی هیچیه هیچیه هیچی! خب ینی فقط یدونه نصفه!

بعد الی اومده بود با غذا! فلافل و هات داگ و سیب زمینی و نوشابه. چارزانو نشسته بودم رو میز و مهسا و الی رو صندلی .

2-این پستم +

3- من هنوز عاشقه این آهنگه ام! خیلی خیلی حس خوبی داره ، هرچند هنوز منو یاده اون روزی میندازه که اون پستو نوشتم ، پشت اون میزه گنده ، با اون صندلی بزرگ و کیبورد سفت و ناجور.

   + نازنین ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸
comment تو بِبار()

حس میکنم تاریخ داره تکرار میشه ...

دلم درد میکنه. زیاد. نمی دونم چرا.

نمی دونم چرا نمی تونم اینجا بنویسم. مینویسم و درفت میشه. چنتا نقاشی کشیدم که دوس داشتم اینجا بذارم ، حال ندارم ازشون عکس بگیرم.

امروز تو اتاق داشتم از چنتا چیز عکاسی میکردم ، همکارم اومد همونجا با گوشیش حرف بزنه، دوستش پشت خط بود ،بهش گفت که حالم خوب نبود و دوس داشتم همو ببینیم . بعدم با هم قرار گذاشتن واسه ساعت شیش.

مثلن اینکه بهش حسودیم شد. که من عمرن عرضه ندارم به دوستم زنگ بزنم بگم حالم بده بیا بریم بیرون همو ببینیم و اینا. اصن احساس میکنم توانایی حرف زدنم کم کم داره از بین میره.

اینکه فک کنم تنهام ، هیچ وخ منو نمی ترسونه. و بده. مثلن هـ یه بار گف که میترسه تنها بمونه ، واسه همیشه! ولی من نمی ترسم. اصن من هیچ وخ به این چیزا فک نمی کنم.

کلن هـ خدای فکرای بد کردنه. ینی دوازده ساعت از یکی بی خبر باشه ، کفن میکنش میذاره تو قبر! عمومن بدترین احتمالات و ترسناک ترین اتفاقات رو برای آدما متصور میشه. کلن خانوادگی اینجوری نگرانن همیشه. من ولی اینجوری نیستم. نه که نگران نشم و فکر نکنم. بهشون بها نمی دم.

اینکه از یکی بی خبر بمونم ، اونقد ترس به جونم نمی ندازه که پیگیرش بشم! صب میکنم تا پیداش بشه. شد شد ، نشد نشد! به همین راحتی. چون دوبار تو زندگیم از دونفری که خیلی برام مهم بودن بی خبر موندم. می دونی چی شد؟ اولیشون مرد. دومیشون ، به نفعش / نفعم بود که می مرد! اما نمرد. رفت.

فقط دوبار از دونفر بی خبر بودم و هر دوبار بدترین گزینه ای که ممکن بود اتفاق بیفته ، افتاد. حالا همیشه با خودم فک میکنم تهش میخاد یا بمیره یا بره! دیگه از این دو حالت که خارج نیست. پس واسه چی نگران باشم؟ منکه قبلن تو هردوتای این شرایط قرار گرفتم و میدونم چه حسیه.

همین الان ، احساس میکنم که غمگینم. حالا برای چی ، نمی دونم. مثلن چون دلم درد میکنه ، و چایی کم خوردم و فردا ناهار باید ژامبون مرغ ببرم. یا مثلن چون اون خانومه واسه کارش هنوز زنگ نزده و به جونه خودم اگر فردا بزنگه و بگه عجله داره و باید کارش زود آماده شه من میدونم و اون.

ولی نه اینا نیس.فراتر از این حرفاس. عمیقه!

   + نازنین ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸
comment تو بِبار()

الانم خوشالم که فردا شنبس و میبینمش

1-دیگه اینکه چتریام بلند شدن. ینی چون چتری یک دست رو در سه مرحله کوتاه میکنن برات که همچین شیک و مجلسی باشه ، وختی بلند میشه در سه مرحله جونتو به لبت میرسونه! الان کوتاه ترین قسمت چریام میره تو چِشَم دیگه! ولی من یه قوله خیلی محکم دادم به خودم که دیگه نمی رم این مدلی کوتاهشون کنم. واسه همین دارم تحملشون میکنم.

2-اون روز آقائه تو خیابون از این خرگوش کوچولوآ میفروخت ، بعد من رفته بودم پیشش نشسته بودم گفته بودم میشه دس بزنم بهشون؟ گفته بود آره و به سیگار کشیدنش ادامه داده بود. یه رب نشسته بودم گوله های پشمالوی نرمو نگا کرده بودم و با انگشتم کله ها کوچولوی داغشونو ناز کرده بودم. انقد حاله خوبی بود.

حتا اون روز کشف کردم اول خیابون محل کارم ، سمت راست ، یه شبهه پارکینگی وجود داره که یه سگ ژ.رمن شپرد دارن توش! حالا هر روز از همون ور میرم که سگه رو ببینم. کلن یه حال خوبی میده بهم سر صبی ! باشد که با متصدی اش آشنا شوم و بروم درون پارکینگ به سگش دس بزنم!

   + نازنین ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٧
comment تو بِبار()

چقد خوبه که فردا جمعس و بازم تعطیلی ادامه داره!

1-مختصر و مفید به اطلاعتون رسوندم که خونه خالم اینا بودم ، تا امروز صب .

وختی من خونه ی خالم اینا باشم ، گو.لو حتمن میاد اونجا.گو.لو یکی از دوتا موجود نری است که من در تمام زندگیم تونستم به خودم جذبشون کنم. امسال مهر میره کلاس اول.

بعد تبلت خریده. آورده بود با هم بازی کنیم و این صبتا. اونوخ مامانش گفته بود خوشم نمیاد همه الان همش سرشون تو گوشی و لب تاب و تبلتشونه! گفته بودم آره. خوب نیس. هر چقد بیشتر درگیرش بشی ، تنها تر میشی.

2- به هـ درباره ی چیزی که آقای رئیس بهم گفته بود گفتم ، گف آره راس میگه! ملومه ! بعد میگه البته تو الان واسه من عادی هستی!!! میگم ینی چی؟ ینی من یه چیزه غیر عادیم ، که الان به دلیل کثرت حشر و نشر برا تو عادی شدم؟؟؟

3-مچ دستم خیلی درد میکنه. دو سه باریم گولو هی دستمو گرفت کشید دنبال خودش الان خیلی بیشتر درد گرفته.

   + نازنین ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٥
comment تو بِبار()

الانم رو اپن نشستم که هم به میز ه مشرفه هم به آشپزخونه

دیشب با دوستان رفتیم سینما، سانس نصفه شب. بعدشم تا بیایم خونه و باز بخندیم و بخابیم ساعت سه شد.

بعدش اینکه یه کاری رو من قرار بود انجام بدم،  و فرستادمش، تایید شد رفت، حالا امروز از طرف یکی از کسایی که در جریان کاره یه ایمیل اومده با عنوان نمونه های مورد نظر! حالا من نمیدونم منظورش چیه از این کار. بهشم زنگ نمیزنم چون حوصلمو سر بردن با این شیوه ی کار کردن و کار خاستنشون.

بعدش من همینجوری بی دلیل خیلی هم خابم میاد هم گشنمه. اونوخ ه نشسته داره کارای یونی شو میکنه منم دارم وبگردی میکنم و هی چایی میخورم. 

   + نازنین ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٤
comment تو بِبار()

من برم به هار هارم برسم

وسط آشپزخونه خالم اینا نشستم دارم مینویسم. چون ه داره اینجا کار میکنه و من میخام هم با اون بخندم هم اینجا بنویسم. در نتیجه الان حکم فلکه رو دارم و دوستان جهت عبور و مرور باید منو دور بزنن!

بعد اینکه امروز کلی عکاسی کردم و عکس رتوش کردم و خانوم رئیس کلی ذوق کرد و هی پی ام داد خیلی خوب شده خیلی خوب شده!

رئیسمون که ازمون راضیه باشد که خداوند از ما راضی شود!

   + نازنین ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳
comment تو بِبار()

اگه این مرحله رو رد کنم، اپلای میکنم واسه خارج

یک گرافیست بدون مدیر هستم که آقای نظافت چی داره میزمو تمیز میکنه و من اومدم تو راپله نشستم. 

بعدش اینجا بوی سیگار میاد خیلی. 

و من دلم میخاد همینجا بشینم و نرم تو دیگه. نه به خاطر بوی سیگارا، چون هم باد میاد هم روشنه هم مجبور نیستم زل بزنم به مانیتور.

از صب دارم یه چی طراحی میکنم ولی اساعه به پوچی رسیدم و کلن به نظرم خیلی چیزه زاقارتی شده. جهت جلوگیری از ترکوندن فایل پی اس دی اش اومدم اینجا نشستم تمدد اعصاب کنم.

موهامو خیلی سفت بستم سرم درد گرفته. 

دیروز از سرکار برگشتم خابیدم، بعد شبم باز زود خابیدم. ینی یک اینا، اونوخ الان باز خابم میاد.

آقای نظافت چی کارش تموم شد الان، اومد درو باز کرد، فک کنم منظورش اینه که من پاشم برم پشت میزم.

کلن اینکه آقا زندگی خیلی سخت شده. آپر ادونس مثلن!

   + نازنین ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢
comment تو بِبار()

امیدوارم اشتبا نکرده باشم

1-مثلن اینکه بیام اینجا بنویسم حالم هنوز خوب نیست ، هیچ دردی ازم دوا نمی کنه. منم کلن دنباله درمانم فقط! ینی همیشه به نظرم باید یه کاری انجام داد که یه دردی رو ازت دوا کنه! پس هیچی نمی گم.

2-روز بسیار شلوغی داشتیم تو دفتر. در حدی که واسه ناهار فقط از جامون بلند شدیم و انقد همه خسته بودن که تایمه ناهار بیس دقه بیشتر از همیشه طول کشید و کلی دری وری گفتیم و خندیدیم. بعدشم سیستم من داره بازی در میاره واسم و هر روز یکی از برنامه ها از کار میفته ، امروز به معنای واقعی با کثافت کاری کارا رو اجرا کردم. ینی فقط خودم میدونستم دارم چه گند کاریایی میکنم تا کاره به سرانجام برسه. حالا فردا فک کنم باید دو ساعت بشینم از اول برنامه ها رو بریزم.

3-مسخره اس که اینو بگم؟ ولی دو سه شبه یه خاب تکراری میبینم ، و بسیار خابه بدیه. توی خابم یه نفری که نمی تونم تشخیص بدم مرده یا زن ، منو میبوسه! فقط میدونم از اینکه بوسم کنه بدم میاد. خیلی بدم میاد. ینی یهویی سر و کلش پیدا میشه وسط خابم. و هربارم من دارم سعی میکنم ازش فرار کنم.  کل دیروز داشتم تمرکز میکردم که یادم بیاد کیه! چه شکلیه ! ولی هیچی ازش یادم نیست. فقط همون حس "تو رو خدا به من دس نزن "خودم یادم میاد. یه جور چندش و دل به هم خوردگی و ترس.

4-یه جشنواره هس که دوس دارم شرکت کنم توش ، ولی هنوز فرصت نکردم در راستای اجرای ایده ام یه خط راست بکشم رو کاغذ ، یا هرجا! ینی دیروز میتونستم ، ولی حال نداشتم. کلن جشنواره ی دپرس کننده ایه. اصن دستم نمیره براش سرچ کنم. حالم بد میشه و پتانسیل اینو دارم که حتا با فک کردن بهش بشینم دو روز گریه کنم!

5-در تمام مدتی که داشتم اینا رو مینوشتم ، یه چیزی هی میگفت پاکش کن ، پاکش کن . ولی من به حرفش گوش نکردم.

   + نازنین ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
comment تو بِبار()

If u have an answer please enlighten me

مثلن لانگ بی فور اینکه زندگی انقد بیخود و سخت و بورینگ و دیس اپوینتینگ! بشه ، چه جوری بوده دقیقن؟

   + نازنین ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٩
comment تو بِبار()

رئیسم بهم مرخصی داد فردا رو

امروز دفتر خلوت بود. اول صبم نت نداشتیم. یذره با همکارم صبت کردیم با هم.در حد 5 تا جمله! بعد اون کاراشو انجام داد و رفت. من و رئیس و اونیکی همکارم بودیم.

تا ساعت یازده اینا ، آخرای  یه کاری که تائید شده رو انجام دادم و بلخره تموم شد. ینی وختی خانوم رئیس گفت "فایل پی اس دی اشو بفرست واسم ،خیلی خوب شد دیگه" ، کلی شاد شدم.

خیلی اخلاقه بدیه که یه طراح اینجوری باشه ، ولی من کلن از ور رفتنه زیاد با یه طرح بدم میاد. ینی هی بخام ادیتش کنم و حذف و اضافه انجام بدم روش اعصابم خورد میشه. این کاره ام دقیقن همینجوری شده بود. خدا رو شکر تموم شد . چیزه خوبیم شد.حمل بر خود ستایی نباشه البته!

بعدش یکم سرچ کردم و تجربه ی بصری جم کردم واسه کاره بعدی و تازه شرو کرده بودم انجام بدمش که وخته ناهار شد. بعد منو همکارمم چون خیلی خسته شده بودیم زود جم کردیم رفتیم برا ناهار.البته من دنت داشتم امروز. ولی بچه ها هنوز غذاهاشون گرم نشده بود.

بعدش آقای رئیس کلی از من هی سوال پرسید . جمیعن با دوستان به این نتیجه رسیده بودن که تابلوئه من خاهر ندارم! تابلوئه من دوتا داداش دارم! داشتن اثبات میکردنش! پرسیدم از کجا ملومه؟ گفت ملومه دیگه! میگم خب از کجا ملومه؟ میگه دخترایی که داداش دارن همینجوری پر شر و شور و حاضر جوابو اینان. گفتم حالا من کی حاضر جوابی کردم اینجا؟ گفت حالا دیگه! گفتم چیه سی دیه چت و ایمیلای من و خانوم رئیس دراومده؟

خندید . گفتم ولی واقعن داداشای من اینجوری نیستن بنده خداها خیلی بی آزارن! من از اون دوتا بدترم! میگه اتفاقن اینم تابلوئه! تو حق اونا رو خوردی! بعدشم اضافه کرد تازه بهت میاد سه تا داداش داشته باشی!

کلن اینکه خیلی خوبن آقا و خانوم رئیس و همکارا. راضیم ازشون.

اونوخ امروز با تاکسی اومدم و خیلی زود رسیدم ولی حساب کردم دیدم اگر بخام هر روز با تاکسی بیام ، تقریبن ماهی 50 تومن فقط کرایه ی همین یه مسیرو باید بدم و در حالیه که بازم بعدش باید یه تاکسیه دیگه سوار شم تا برسم خونه ، که اونم میشه ماهی 20 تومن ، ینی تقریبن ماهی 70 تومن میشه کرایه ی دو سوم راهم! اونم در مسیر برگشت فقط! اینو امروز حساب کردم ، ینی دو سه روز پیش بچه ها تو دفتر داشتن از این صحبت میکردن که دیگه حتا با اتوبوسم بخای بری و بیای کلی کرایه باید بدی ، و دونه دونه نشستن کرایه ی مسیراشونو با اتوبوس و تاکسی حساب کردن ، و بعدش به این جم بندی رسیدن که تاکسی اصلن نباید سوار شد! مگر در موارد ضرروی! ولی من اون موق داشتم ایمیل میفرستادم با گوشیم، نشد حساب کنم. ولی الان که حساب کردم دیدم راس میگن واقعن.

بعدشم اینکه آزی اس داد اون روز بهم که بیا با هم بریم خرید و منم چون مقداری خرت و پرت خیلی لازم دارم سریع موافقت کردمو فردا با هم میریم خرید. فقط امیدوارم چیزایی که میخامو پیدا کنم .

   + نازنین ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٧
comment تو بِبار()

یه کم عکس ببینیم ...

اینا یه سری عکس از زمان ورود سربازای آمریکایی از عراق و افغانستان ، به کشورشون

بقیه اش در ادامه

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦
comment تو بِبار()

آخ جون فردا تعطیله! میخابم تا صبح دیر!

هوم ... بلخره از "همین فرمون برو " رسیدم به دور دو فرمون و پارک دوبل. خیلی هم حرفه ای خیلی هم شیک!

بعدش اینکه امروز یذره بعد از صب! تا بعد از ناهار خانوم و آقای رئیس نبودن. برادر آقای رئیس بود. دمه ناهار اومد بهمون گف پاشین گرم کنین کم کم غذا هاتونو. منم تا بچه ها گرم کنن غذا شونو رفتم تو پاگرد بالا. بعد کلی طول کشید که جم بشیم .

بعد من این برادر آقای رئیسو که پسره خیلی خوبیم هس ، دو سه بار دیده بودم. ینی دوشنبه ها اون میاد درا رو باز میکنه و هر دوبارم من پشت در واحد درگیر سیم هندز فیری بودم که اومد و درو برام باز کرد.

امروز خیلی خسته بودم. با اینکه دیشبم زود خابیدم. ینی حتا انقد خابم میومد که شامم نخوردم. ولی خابه با کیفیتی نبود. یه بار ساعت 12 بیدار شدم. یه بار یکو نیم. یه بار دو و نیم. بار آخرشم سه و رب. که دیدم گوشیم باتریش داره تموم میشه و پاشدم کورمال کورمال شارژرو از تو کشو پیدا کردم و زدمش به شارژ. بعدش هی با خودم حساب کتاب میکردم در حینه خاب که این تا صب که من بخام برم شارژ میشه یا نه! شاید باورتون نشه ولی تقریبن 3 ساعتو نیم طول میکشه تا باتریش فول شارژ بشه.

انی وی ، به همین دلیل بعد از اینکه چنتا گاز از ساندویچم خوردم سرمو گذاشتم رو میز . و برادر آقای رئیس به بچه ها گف ساکت باشین این بخابه. اونوخ اون همکاره مرتفعم هی بشقابشو تکون میداد رو میز و صداش اکو میشد تو گوش من. آخرشم انقد هی اینو ورداشت اونو گذاشت که پاشدم نشستم. بعد چون آقای رئیس نبود بچه ها به داداشش پیشنهاد دادن که یه تایمه "چرت بعد از ناهار " هم بذاریم و با خودمون کیسه خاب بیاریم زیر میزا بخابیم! البته من گفتم روی میز میخابم!

بعد داداش آقای رئیس بهم گفت تو با من رو در بایِستی ! داری. دقیقنم گفت رو در بایستی. گفتم نه ندارم. گف چرا داری. گفتم خب دارم.

اونوخ امروز تولد یکی از بچه ها هم بود و شیرینی آورده بود سر صب ، به من که تارف کرد گفتم میشه نخورم؟ گفت آره. بعد فهمیدم مال تولدشه گفتم خب میخورم! بیا! بعد شیرینیه سه ساعت رو میز جلوم موند ، آخرشم بردم گذاشتم تو جعبش تو یخچال. سر ناهار بهم گفت دنت نیاورده بودی با شیرینیه بخوری؟ گفتم نه! شیرینتم نخوردم! گذاشتم سره جاش! افسرده شد.

بعدشم از ساعت هفتو نیم تا ده خابیدم. ولی هنوز خیلی خابم میاد. نمی دونم چرا!

   + نازنین ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦
comment تو بِبار()

تو کامنتا بنویسین کجا کار میکنین ، من خیالم راحت شه بغل دستیم نیستین!

1-از جذاب ترین قسمت های کار ، اینباکس ایمیل من و خانوم رئیسه! امروز از ساعت 8 که رفتم ، اول یکم با هم تبادل نظر اصطکاکی! داشتیم بعد من گفتم چشم و نشستم کارای با شخصیت! اجرائیدم. بعد خانوم رئیس پی ام دل به دست آورانه! داده بود و من براش نوشته بودم خوبم ، تازشم هنوز دارم به اون حرفتون میخندم! نوشته بود دو نقطه دی.

بعد واقیتش اینکه اولش اصنم به حرفش نخندیدم. ولی بعد یکم نگا کردم به مانتیور و دیدم راس میگه خب. پس خندیدم. بعدشم خیلی با پشتکار نشستم چیزای شیک طراحی کردم و میل کردم براش. بعد گفت که خوب شده. همین فرمون برو! ساعت چند بود اون موق؟ دهو نیم مثلن.

بعد ساعت دوازدهو نیم دوتا دیگه فرستادم براش و گفته بود خوب شده ولی زمینش روشن بشه ! درستش کرده بودم و فرستاده بودم ، نوشته بودم هنوز همین فرمون برم هی؟ پارک دوبل و اینا امتحان نمی گیرین؟

جواب داده بود: دونقطه دی ، :- ))))) نه . هنوز برو!

2-همکارم که خیلی پسره مرتفعیه! از کیکه خورده بود و گفته بود عالی شده! ولی شیرینه ها! اون یکی همکارم که مرتفع نیست و شکل حضرت مسیحه! گفته بود نه خوبه! گفتم حالا تلخ زهرماریش نکردم ، ولی "شیرین" نیس! جو نده! گفته بود آخه من کلن چیزای شیرین نمی خورم هیچ وخ! گفتم آهان! برا همین رو عدس پلوت پره کیشمیشه الان؟

3-محل کارم ، یک جای آنلاین است! ینی همه ی آدمها دائم در حال بررسی سایتها و وبلاگ ها هستند. بعد من با اینکه از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر آنجا هستم ، خیلی کم فرصت میکنم حتا وبلاگ خودم را بازم کنم ، اولن که به نظرم کاره اخلاقیی نیست در زمان کار به خوشی های شخصی بپردازم+ چون همکاره بغلی هم مشرف به دسکتاپ من است ، اصلن ریسک است که من هی توی مدیریت وبلاگم چرخ بزنم. بعد به طرز احمقانه ای هر دوباری که داشتم نظراتم را چک میکردم خانم رئیس و خانوم همکار در محل تردد میکردند. حالا هیچ کس از فاصله ی یک متری نمی تواند آدرس بار روی مانیتور را بخاند ولی همه اش این نیست که ! همه اش این است که عده ای از همکارها وبلاگ بخان هستند و امروز که وسط صحبتهایم یک چیزی گفتم که یهو یکیشون گفت من اینو قبلن یه جایی خوندم! تو یه وبلاگی!

کلن من همون بهتر که حرف نزنم.

حالا مثلن نه اینکه من اینجا چیزه خاصی بنویسم ، یا بیرون از اینجا چیزه خاصی باشم ها ، ولی کلن حس خوبی ندارم از اینکه یک نفر که بغل دستم مینشیند بداند من توی وبلاگم درباره اش مینویسم ! من آدمه خصوصیی هستم. ینی بیشتر چیزهایی که اینجا مینویسم ، فقط همینجا مینویسم. برای هیچ کس تریف نمی کنم. کلن شاید باورتون نشه ولی اونقدی که من اینجا مینویسم ، تو بیرون از اینجا حرف نمی زنم. واسه همین برام مهمه که اینجا امن باشه.

   + نازنین ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٤
comment تو بِبار()

مناسبت امروز مد نظر است

A reminder that whether you like to admit it or not, whether you agree with it or not, your freedom is not free." It never has been, it never will be. Someone gave all for YOU

یه یاد آوری ،

چه تو قبولش داشته باشی چه نه ، چه موافق باشی چه مخالف ،

آزادی مجانی نیست. هیچ وخت نبوده ، و نخاهد بود.

یه نفر همه چیزشو به خاطر تو داده .


*آزادی تعاریف گوناگون دارد، در جریان هستم.

   + نازنین ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢
comment تو بِبار()

حالتم خوب میشه ، فقط باید هی تکرار کنیش تا خوبه خوب بشی!

متدی داریم به اسم پاستیل درمانی!

شما تشیف میبری یه سوپر مارکت لوکس! مقادری پاستیل ترش و میوه ای و نوشابه ای و اینا ابتیاع میکنی .

بعد میشینی میخوری شون! خیلیم خوش میگذره.

   + نازنین ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢
comment تو بِبار()

نمیخام با یه دلشوره که افتاده توی جونم ، تورو از اتفاقی که نیفتاده بترسونم

اون قضیه ی

"شب زاییده ی تاریکی نیست ، بلکه بیشتر شبیه ستارگان است. همواره هست و فقط در روشنای روز قابل روئیت نیست."

خیلی پیچیده تر از یه جمله اس. تو این کتابه ، نیچه میاد یه چیزی میگه در مورد نیمه شبهای روح.

نیمه شبهای روح در واقع همون قسمتای بد وجود ماست. که مثل شبه! ینی همیشه هست ولی تا وختی حالت خوبه دیده نمیشه.

به شخصه از اینایی هستم که پتانسیل با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی کردن رو دارم. عمومن سعی میکنم "روز" وجود داشته باشه توی زندگیم. و هر وخت حتا حس میکنم داره غروب میشه ، سریع دست خودمو میگیرم و لایک هِل ، میدوام!

ولی الان به حالت سینوسی ! دارم هی دچار این سندرم "نیمه شب های روح " میشم. ینی کلن خاب نصفه نیمه دارم. دیشب تا صب حداقل شیش بار بلند شدم . و بسیار زیاد این توانایی رو در خودم میبینم که نیگارا رابندازم ، حتا سر یه چیزه الکی .

مثلن امروز سه بار حس کردم که واقعن تحمل هوای دفترو ندارم و باید برم تو راهرو بشینم! ولی چون جلسه داشتن و رفت و آمد بود ، نمی شد. ینی چیزه خوبی نبود که من برم بشینم رو پله ها .

بعدشم علاقه پیدا کردم که با غذام بازی کنم. ینی به خوردنش نمی تونم فک کنم. حالت تحول دست میده بهم. و اصلن دغدغه ی این روزای من همین غذاس.ینی الان دارم فک میکنم شنبه چیکار کنم واسه ناهار! چون خیلی باعث تعجب بچه های دفتره. و همش هی به من میگن تو چرا هیچی نمیخوری! خیلی شرایط بدیه. از این ورم مامانم هی میگه با خودت غذا ببر! چرا اینجوری میری؟زشته! چی زشته من نمی فهمم! و نمی دونم چه جوری باید برا همه توضیح داد که حالا هیچ کس با چیزای الکی خوردن نمی میره! شما چیکار دارین اصن؟ خب دوس ندارم! اصن دلم میخاد غذا نخورم!

مثلن یه چیزای الکیی هس که من میتونم به خاطرشون خیلی غصه بخورم. خیلی خیلی زیاد. و اصلنم مهم نیس که کی یادم بیاد همچین آپشن هایی هم توی زندگی هس. دقیقن همون لحظه مث الان ، تو چشام اشک جم میشه به خاطرشون. ولی واقعن چیزای مهمی نیستن. ینی نه که نباشنا! هستن. اتفاقن خیلیم مهمن! ولی من نمی تونم هیچ کاری براشون بکنم.

کلن خیلی حسه بدیه که آدم بدونه یه عالمه چیز خوب تو دنیا هس که میشه باهاشون خوشال بود ، ولی شخصن احتمالن هیچ وخت بهشون دست پیدا نخاهی کرد. که هی بهت یاد آوری بشه چقد توانایی هات کمه. چقد زورت به هیچی نمی رسه. چقد هیچ کاری نمی تونی بکنی ! "هیچ وخت هیچکاری نمی تونی بکنی." بدترین قسمتش دقیقن همینه! که هی یادت میاد تقریبن همیشه نتونستی هیچ کاری واسه خودت بکنی. ینی بیشتر همیشه خودتو نجات دادی ،فقط. هیچ وخ از به دست آوردن خوشال نبودی ، از نمردن ، از له نشدن خوشال شدی بودی فقط.

کلن اینکه من تو یک جور پوچی محض و یک خلا دارم زندگی میکنم. نه مثلن تازگیاها! همیشه. فقط بعضی وختا یادم میره. میدونی ! مثلن توی قلب من _اگه اصلن قلبی داشته باشم دیگه_ یه جور حفره ی خالی وجود داره که هر چقدم خوشالی بریزم توش پر نمیشه. ینی انگار یه جور سیفون! بهش وصله که هرچی پرش کنی بازم فایده نداره.

واسه همین من هیچ وخ به خوشالی زیاد فک نمی کنم. خوشالیای زندگیم معمولن یه چیزای سطحین. یه بار تو دانشگا به استاد "م" گفتم. هی به من میگف تو چقد خوشالی! بهش گفتم استاد اینا خوشالیه موضعیه! مث چاقی موضعیه! ینی فقط تو قسمت دهنم جریان داره. که هر و کر کنیم باهم. از دهن به پایینم که اینجوری نیس! گفته بود خوبه که ! آدم دهن به بالاش باید خوشال باشه! گفته بودم نه دیگه استاد! اشتباتون همین جاس! خوشالی ماله قلبه! مغز باید خیلیم اخم کنه! الان مال من برعکس شده ، که اینجوری داغونم دیگه!

زندگی غم انگیزیه دیگه به هر حال. ولی کاریش نمیشه کرد. آدم باید سعی کنه با طوطیش خوشال باشه . و به این فک کنه 25 سالش رفته ، نهایتش 25 تای دیگه مونده تا تموم شه. که اونم میگذره. و خب اشکالی نداره که بازم مجبوری از خیلی چیزایی که دلت میخاد ، واقعنی و خیلی زیاد، خیلی خیلی خیلی زیاد دلت میخادشون ، بگذری. بلخره همه یه روز به یه نقطه ای میرسن که دیگه نه دلشون چیزی میخاد و نه اصلن فرصتی واسه چیزی خاستن هست. فقط باید چشماتو ببندی و تموم. و فکر آرامبخشیه.

   + نازنین ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢
comment تو بِبار()