DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


حالا ببینم فردا تو این باکس ایمیلم خبریه یا جلو در!

بعدش اینکه اون کاره تموم نمیشه لامصب. ینی حالم به هم میخوره انقد دارم هی باهاش ور میرو و هی یه جاییش ایراد داره. البته تقصیر خودمم هس هی تز میدم و حرکت روش پیاده میکنم.

بعدش الان قضیه اینجوریه که من اینو درس میکنم و مدیرمون از لحاظ کیفی تایید میکنش بعد میفرسته برا برنامه نویسا که از لحاظ اجرای فنی اوکی بدن . دفه ی اول که کار خیلی خام بود ، خوده مدیرمون گفت این اصن نمیشه! قابلیت کد نویسی نداره و اینا! حالا من زیاد سر در نمیارم از کد نویسی ، ولی خیلی جاخوردم چون  حالا انقدم چیزه داغونی نبود. ینی من مطمئن بودم که میشه . خلاصه گفتم باشه و کلن یه چیز دیگه کار کردم ، و فرستادم که بدش نیومد و گفت ایده ی اولیه اش خوبه . بعد یه ذره دیگه خوشگلش کردم و فرستادم گفتم الان باز میگه اینا قابلیت کد شدن نداره، که در کمال تعب دیدم زده داره! و خوبه و میشه و ادامه بده و اینا.

بعد امروز ویرم گرفت که یه حرکت دیگه پیاده کنم روش . سری اول که فرستادم مدیرمون گفت خوبه ،برنامه نویسا ایراد گرفتن که زمینه اش باید رنگی باشه . بعد کلی طول کشید تا من رنگ بذارم و همه ی لایه ها رو دوباره به ترتیب بچینم و اسم بذارم و گروه بسازم و از این کارا. و این بار مدیرمون گفت نه! بهترم میتونه باشه ! دیگه من دلم میخاس سرمو بکوبم تو میز.

بعد از ناهار دوباره نشستم به رنگ انتخاب کردن و باز یه طرح جدید به ذهنم رسید و از اول شرو کردم سرچ کردن و خلاصه تا ساعت چاهار طول کشید . فایلو فرستادم و مدیرمون گفت به نظر من این خیلی خوب شده دیگه ! حالا بذار بفرستم اونور ببینم نظرشون چیه .

منم نوشتم به جونه خودم هرکی بخاد ردش کنه این دفه ، بعد از ساعت اداری باید وایسه جلو در توضیح بده!

مدیرمون در حینه خوندن جوابم ،دونقطه دی شده بود و دیدم که یه جوابی نوشت برام. ولی دیگه من سیستممو خاموش کرده بودم .

   + نازنین ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment تو بِبار()

درجوابش نوشتم :آیکون ذوق مرگ شدگی

دیشبیا سیما اس داد بهم. چن روز پیش تو فکرش بودم اتفاقن. سیما از بچه های یونیه . دختر متوسطیه! از نظر اخلاقی منظورمه! ینی یه مقداری رو اعصاب بود. ولی خوشگله! از این جهت میگم رو اعصاب که بسیار بیخیال و ریلکس و بی مسئولیت بود. ینی دو سه باری که مجبوری با هم یه پروژه ای رو باید انجام میدادیم ، منو به جنون رسوند. یکم از کار و بار پرسیدو سوال همیشگی ازدواج کردی یا نه! و این چیزا. ازش درباره ی ارشد پرسیدم که گف شرکت کرده و مجاز شده حالا منتظره آزمون عملیه.دیگه همینا دیگه. بعدش فک کردم مثلن همین سیما ، خیلی نقش مهمی در فرآیند خودشناسی من داشت .

 اولین بار سیما بهم گفت. حالا قضیه اصن ربطی به من نداشتا! ینی یذره ربط داشت. ولی حرفی که سیما زد هیچ ربطی به قضیه ی اصلی نداشت. فک کنم اینجا نوشتمش اون موق. البته تو اون لحظه منم واقعن عصبانی بودم و شاید برای اولین بار با یکی از دوستام اونقد تند و با صدای بلند بحث کردم. بعدش با هم خوب شدیم دوباره و هیچ وختم هیچ کدوممون اون شب و اون حرفا رو به روی اونیکی نیاوردیم، ولی من تا مدتها به حرفای سیما فک میکردم.نه به خاطر حرفاشا. به اینکه ینی واقعن من در نگاه یه آدمی میتونم انقد بد باشم مثلن؟

البته الان دارم جَو میدم! کلن منظورش این نبود حالا. ولی یه چیزی بهم گفت که من واقعن هیچ وخ فک نمی کردم کسی همچین فکری در موردم بکنه.

بعدش کلن من آدم صمیمی ام! ینی اصلن اهل قیافه گرفتنو اینا نیستم. ولی نمی دونم چرا اینجوری به نظر میاد! البته خوبه ها ! چون همیشه دوس داشتم آدمه تو قیافه ای باشم!

مثلن تو این جائه ! که میرم ، در طول روز ، قبل از ناهار ینی ، خیلی کم با هم صحبت میکنیم. در حده همون سلام صب بخیر و اینا! بقیه کارا با چت و ایمیله. ولی سر ناهار که میشه همه درحال حرف زدن و شوخین. سه تا از دخترا خیلی شرکت میکنن تو بحث و البته در کمال شرمندگی باید بگم معمولن هم چیزای خیلی بی مزه ای میگن. ینی نمی دونم چه اصراریه حتمن تو حرفای مردونه خودشونو قاطی کنن. ما سه تای دیگه خیلی کم حرف میزنیم. خیلی خیلی کم! ولی چون اون دوتای دیگه قدیمی ان زیاد به نظر عجیب نمیاد ، ولی گویا سکوت من خیلی عجیبه! شاید چون دوتا از دخترای در بحث شرکت کن! هم جدیدن و این توقع رو ایجاد کردن که جدیدا مجلس گرم کنن!

دیگه اینکه دیروز از صب نشستم سر یه کاری ، ولی آخرش در نیومد و واقعن عصبیم کرده بود. حتا نیم ساعتم بیشتر موندم اما دیدم خیلی بیشتر از این حرفا کار داره و جم کردم اومدم . ولی کل راه و حتا تو خونه هم همش تو فکرش بودم که چرا چیزه درست و خوبی نشد؟ البته دلیل دیگه ای هم داشت که انقد فکرم مشغولش شده بود ، ولی از گفتنش امتناع می کنم!

انی وی ، امروز که رفتم دفتر خلوت بود و از صب نشستم یه فایل جدید باز کردم و کلن کوبیدم از اول ساختم ، بلخره درس شد. البته اسکلتش برپا شد ، خوشگل سازیش مونده . ولی الان خوشالم. ینی کلن همون موق که ایمیل "خوب شده "، برام اومد حالم خوب شد.

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment تو بِبار()

چون با بعضیاشون مجازی ارتباط دارم ، نمی دونم الان پشت کدوم میز نشسته!

1-مثلن یه چیزه الکی بگم؟ روزایی که من میرفتم مدرسه ، صب معمولن همه خاب بودن تو خونه و من یواشکی حاضر میشدم و میرفتم ، هیچ کس نبود باهاش خدافظی کنم! وختیم بر میگشتم باز یا کسی نبود یا مثلن اگه مامانم بود ، خابیده بود. چون من ساعت  سه و نیم چاهار میرسیدم. بعد هیچ وخ هیچ کس نبود که به من بگه خسته نباشی! حالا خیلی چیزه مهمی نیستا! مامانم بعدن که بیدار میشد میپرسید ازم که چه خبر بود و اینا. (البته من معمولن حوصله ندارم توضیح بدم و روزمو مرور کنم. فقط اگه یه چیزه خنده دار اتفاق افتاده باشه با بقیه به اشتراک میذارم) بعد یه بار رفته بودم خونه خالم اینا بعد از مدرسه ، همه هی بهم میگفتن خسته نباشی ! خیلی خوب بود! الان من خیلی بی جنبه ام نه؟

گفتم خنده دار ، یاده روز نمایشگا افتادم ، همکارم میگف کناره بچه ها وایساده بودم بعد یه مامانی اومد از دخترش و دوستای دختره ، عکس بگیره ،هی بچه ها تکون خوردن و اذیت کردن ، اینم رفته اون ورتر وایساده بعد مامانه اومده هولش داده به زور و هی گفته "توام وایسا! توام وایسا دیگه! اه!" بعد این گفته نه من با بچه ها عکس نمی ندازم و مامانه کلن پاشیده به سقف و کلی معذرت خواهی کرده.

اون یکی همکارمم میگفت من پشت میز وایساده بودم و بچه ها داشتن طرز کار رباتو توضیح میدادن واسه یکی از باباها ، بعد یه جایی گند میزنن این خودش شرو میکنه به توضیح دادن و باباهه به بقیه میگه از این یاد بگیرین! از همتون بهتر توضیح داد! بعد دختره میکه بابا! خب این معلممونه!نمیدونم فقط این آقاهه پاشیده شد به جایی یا نه.

مامان یکی از شاگردای خودمم سه ساعت وایساد با من حرف زد و درد و دل کرد بعد گفت من برم! معلمشونم که ندیدم. بعد من گفتم چرا ! دیدین! منم دیگه. باورش نشد ولی .

2-چن روزیه میرم یه جایی به عنوان گرافیست. جای خوبیه و همه خیلی خوبن. دوستن . مهربونن. بی آزارن. سرشون تو کاره خودشونه. تمام حرفا هم آنلاین و با ایمیل و چت رد و بدل میشه. کلن سکوت حکم فرماست و مث اون جای قبلی هی همه به من نمی گن چرا تو حرف نمی زنی. راضیم.

بعدش فقط وخته ناهار دور هم جم میشیم و کلی چرت و پرت میگن و میخندن. منم در سکوت همراهی میکنم. کلن من تو تابستون حوصله ی ناهار خوردن ندارم. و واقعن پلو و چلو که میبینم اصن حالت تحول بهم دست میده. ولی مراسم ناهار خیلی مهمه اینجا و باید شرکت کنی توش . حالا من فردا میخام با دنت برم!

اونوخ من چون راهم از همه دورتره ، صبا زود از خونه راه میفتم که به ترافیک نخورم و به موق برسم و معمولن باید یه ده دقه ای پشت در بمونم تا دوستان کلید دار بیان ، البته پشت دره واحدمون. یه پاگردای بزرگ نورگیری داریم. بعد امروز که رسیدم نشستم رو پله و یهو یکی از پشت سرم گفت ا شمام زود اومدی؟ ینی سکته کردم رفت! همکارم بود. اینا زود که میان میرن تو راپله ی طبقه ی بالا. اون دفه ام اونیکی همکارم از اونجا اومد. ولی باز اون حداقل از خودش صدا درآورد. این یهو ظاهر شد. خلاصه اول صبی یه سکته ای داد منو. بعدشم کلی نشست حرف زد باهام. اصنم به روی خودش نیاورد که من یه متر پریدم هوا!

تازه میتونید بهم افتخار کنید من الان اسم همه رو بلدم.از خود راضی البته قیافه هاشونو نه!نیشخند

   + نازنین ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment تو بِبار()

نمیشه لیست تصویری بدن خب؟

حالا مسئله اینه که من فقط شاگردای نیمه ی اول سالمو یادمه ، و اون سری که از فروردین اومدن تو کلاسمو اصن اسماشونو یاد نگرفتم. اونوخ الان نمی دونم به کی باید چند بدم!

ینی چنتاشون بودن که هیچ کاری انجام ندادن و دوتاشونم به شدت شیطون و کلاس به هم زن! بودن. و تصمیم داشتم واقعن بهشون نمره کم بدم ، اما الان از رو اسما نمی تونم تشخیص بدم کی به کیه!

   + نازنین ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٦
comment تو بِبار()

بیلیو می

1-اون روز خانوم "ک" ، ساعت دو بعد از ظهر اس ام اس داد که روز چارشنبه نمره های بچه ها رو باید تحویل بدین. البته قبلشم زنگیده بود یه بار و چون من صدای گوشیم همیشه خیلی کمه متوجه نشده بودم. منم براش زدم که مگه چارشنبه کلاس داریم باز؟ جواب داد که نه! ولی بیاین نمره ها رو وارد لیست کنین! یه شیشکی براش لحاظ کردم و نوشتم ایمیل میکنم براتون. واقعن چی فک کرده با خودش؟ من چارشنبه پاشم این همه راه برم تا مدرسه واسه کشیدن چنتا خط منحنی تو یه جدول؟ اصن از این اخلاقه طلب کارانه و بی برنامش خیلی بدم میاد. چونکه من همون روز نمایشگا دوبار ازش پرسیدم که کاری ندارین دیگه با من؟ دارم میرم تا مهر سال دیگه ها! هی خندید که نه! کاری نیست. حالا یادش افتاده که نمره میخاد. الان دقیقن به خاطر این انقد عصبانیم که دوتا برخورد کاملن متفاوت در مورد یه مسئله مشابه دارم میبینم ، خانوم مسئولم به نمره های بچه های دبیرستان احتیاج داره ، ولی خیلی ساده یه ایمیل برامون فرستاده و لیست بچه هارم ضمیمه کرده و نوشته تا فلان روز فرصت دارید که نمره ها رو توی این جدول وارد کنید و بفرستید. ولی این خانوم "ک" ... بیخیال.

2-بعدش اینکه از یه جایی به بعد تو زندگیم هیچ وخ خودمو مجبور نکردم تو کاری که ازش بدم میاد واقعن ، عالی باشم ، از درسی که ازش متنفرم 20 بگیرم و این چیزای اینجوری. چون خیلی اجمالی به این نتیجه رسیدم که وختی خودت ،خودتو مجبور کنی کاری که دوس نداری انجام بدی ، راهو برای بقیه هموار کردی که مجبورت کنن هر کاری رو انجام بدی ، حتا اگه واقعن متنفر باشی. گاهی وختا لازمه بقیه بدونن تو به خاطر خودتم خیلی کارا رو نمی کنی ، دیگه چه برسه به اونا!

   + نازنین ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٥
comment تو بِبار()

با کاپوچینو بهم زدم!

دنتی که تو یخچال هر مغازه ای پیدا بشه، فقط در حد یه دنته! نه بیشتر.

   + نازنین ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٥
comment تو بِبار()

و من گرافیست شدم ، اما موفق؟

با سس کوچولوی بیژنش درگیر بود. مث 80 درصد آدما از جایی که جاش نبود داشت سعی میکرد بازش کنه. حتا سلامم به هم نکرده بودیم. ینی وسط ناهار به جم اضافه شده بود و من توانایی اینو در خودم نمی دیدم که گردنمو بچرخونم بهش سلام کنم یا هرچی . ولی دیدم خیلی درگیره گفتم میخاین من بازش کنم؟ نگام کرده بود و دستش دراز شده بود سمتم. بازش کردم و در جواب تشکرش چشمک زدمو گفتم من لیسانس باز کردن این مدل سسا رو دارم! طولانی ترین جمله ای بود که در این مدت گفته بودم.

امروز صب از جلوی ایسگاه شماره 6 آتش نشانی رد شده بودم. تو اتوبوس بودم. بعد یاده اون سال تابستون افتاده بودم که تخته شاسیامونو میزدیم زیر بغلمون و پیاده گز میکردیم دزاشیب به سمت میدون قدسو ، و هرروز از جلو این ایسگاهه رد میشدیم و به اون بنر بزرگ هیجان انگیزی که جلو درشون زده بودن و نوشته بودن آتش نشان داوطلب میپذیریم ، نگا میکردیم و چرت و پرت میگفتیم. که مثلن اگه کنکور قبول نشیم میریم اینجا گانگستر میشیم. سه چاهار ماه تموم هرروز از جلو ایسگاهه رد شده بودیم و هر روز بنره رو دیده بودیم و هر روز گفته بودیم اگه قبول نشیم به جون خودمون میایم همین جا . بعد قبول شده بودیم، قبول شده بودم. و البته بعدش هم هر روز از جلوی ایسگاهه رد شده بودم ولی بنره دیگه نبود . گفته بودم دیدی! فقط منتظر بودن من قبول نشم برم اینجا! خبر رسیده بهشون که قبول شدم ، ورداشتنش.

بعدن یه بار که با فرناز از جلوی ایسگاشون رد میشدیم ، دو سه تا از آتش نشانا جلو در بودن ، بوق زده بودیم براشون ، هفت و نیمه صب! دس تکون داده بودن برامون. فرناز گفته بود به جون خودم الان فک کردن ما خُلیم! گفته بودم ینی فک میکنی نیستیم؟ کی این ساعت صب آتیش میکنه میره دانشگا گِل بازی؟ واسه دو ساعت کل روزمون هدر میره .دی ماه بود.

یه روزی وسط دی ماه ، وایساده بودم پای تخته تابع و حد و دیفرانسیل و این مصیبت ها رو حل میکردمو توضیح میدادم. یه جاییش گفته بودم دیگه اینجوری وخته خودمونو هدر نمیدیم که بشینیم حساب کنیم! از اینجا ملومه که جواب فلان چیزه! بچه ها خندیده بودن. خانوم "ح" ، عزیز ترین معلم ریاضی دنیا ، گفته بود واقعن فک میکنی وختت هدر میره؟ گفته بودم آره.

بعد واسه اینکه وختم هدر نره ، رفته بودم کتابای تاریخ و مبانی و طراحی خریده بودم. رو یکی از تختای یکی از اتاقای یه مهمون خونه تو گرگان دراز کشیده بودم و فرق طراحی با راپید و خودکارو خونده بودم. هنوز یادمه چه جوری پله های کنار مدرسه رو یورتمه رفته بودم تا برم ریز نمرات و پرونده مو بگیرم . همون جوری که روزای آخر پله های آموزشو یورتمه میرفتم و جیغ کتونیام در میومد.

سه ماه تموم تخته شاسی به دست از جلوی ایسگاه آتش نشانی رد میشدم و فک میکردم اگه قبول نشم میام اینجا.  هیچ وخ گردنم نمی چرخید که توی ایسگاشونو نگا کنم. فقط به اون بنره که یه آقایی تو لباس آتش نشانی با کلهم تجهیزات مورد نیاز وسط یه عالمه آتیش نارنجیه باحال ، وایساده بودو نگا میکردیم. صب تا ظهر میشستیم کاسه کوزه میکشیدیم و جنسیت در میاوردیم . پرسپکتیو یه نقطه ای و دو نقطه ای و سه نقطه ای تمرین میکردیم. در یک فرایند خسته کننده باید سی تا پرده ی رنگی بین سفید تا سیاه میساختیم. بعد چهار بعد از ظهر به این فک میکردیم که قبول نمی شیم.

خانوم "ح" یه باری بعد از اجرای جشن روز معلم ، سرکلاس گفته بود مراسمو امسال داده بودن دسته اینکاره ها! خانوم "ح" به من میگفت حاضر جواب.

رفته بودیم که درباره ی انیمیشن تحقیق کنیم. بهمون یه معرفی نامه داده بودن که از در جا.م ج.م بریم تو و از اونجا بریم دانشکده ی صد.ا و سیما. دره اصلیش تو نیایشه. آقاهه رامون نداده بود. ینی یه جوری به من و کوله ام نگاه کرده بود که انگار من تا دندون مسلحم و الان میخام سازمانشونو منفجر کنم و تریبون ها رو در اختیار خودم بگیرم و کلن نظامو بپوکونم. گفته بود نمی شه! نمی شه ! امکان نداره! اصن کی اینو امضا کرده؟ کی شما رو آفیش کرده؟ من نمی تونم! برو برو! من همین جوری نگاش کرده بودم.

رفته بودیم جلو در نیایش. آقاهه بدش نمیومد بازرسی بدنی کنه مارو. کارت ملیمونو گرفته بود و همچنان بد بینانه هی به من گفته بود دخترشی؟ گفتم نه. بعد استاده سر جلسه ی امتحان بود. ما نشسته بودیم رو مبلای کوتاه دفترش. اومده بود . گفته بودم میشه لطفن بگین که چن سالتونه؟ گفته بود نه! گفته بودم وا! من شنیدم میگن از آقایون نباید درباره ی حقوقشون بپرسی ، معذوریت گفتن سن ماله خانوماس! گفته بود حقوقمو میگم ، حاضر جواب.

بعد یه فیگوره سوپر من برامون کشیده بود ، شبیه همون آقاهه رو بنر آتش نشان داوطلب. گفته بود توام برو گرافیک. موفق میشی.

 

   + نازنین ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment تو بِبار()

:-|

نشستم چیپس و ماست میخورم. و این کار بسیار بعیده ازم. چون من یک آدم مبتلا به فوبیای چاقی و خود چاق پندار و همیشه در رژیم ! هستم . ینی خیلی کم ممکنه از این حرکتای لاکچری بکنم.

ولی دیگه امروز دلم خیلی از این چربی های اشباع و خوراکی های سرطان زا ! میخاست. البته یه کمی هم به خاطر اعتماد به نفسیه که دیشب فک و فامیل حواله کردن.

دیشب عروسی یکی از اقوام بود. جای شما خالی ، کر و لال شدیم.

کلن من هروخ میرم عروسیای اینجوری ، تا یه هفته بعدش به این فک میکنم که عروسی گرفتن یک رسم بسیار مسخره اس.صدای آهنگشون به قدری بلند بود که ما که تهه تهه سالن بودیم واقعن صدای همو نمیشنیدیم و واسه یه سلام کردن باید حنجره تو خراش میدادی .

بعدشم کلن من درک نمی کنم چرا همه هی به داماد اصرار میکنن برقصه! ینی اصن این فلسفه ی رقصیدن مردا برا من هضم نشدنیه.اصن فیزیک مرد مناسبه رقصه آخه؟ داماد دیشبی یه آقای ارتشی بود. ولی رقصید. ینی مجبور شد دیگه .

موق رفتن مهندسو دیدم با گو.لو وایساده بودن دمه ماشین منتظر منزل اینا بودن زبان. بهش گفتم مهندس خیلی با دقت داری نگا میکنی ورودی سالنو ، خاطره ی اشتباهت زنده شده برات؟ میگه نه! هوس کردم باز!

 

   + نازنین ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۳
comment تو بِبار()

لپ کلام اینکه یکی منو از این خیابونای لعنتی جدا کنه لطفن

بعضی وختا حس میکنم هرچقدر باشدت و سرعت بیشتری از بعضی چیزا فاصله میگیرم ، دقیقن به همون سرعت و شدت ، دورم میزنن و جلوم در میان. دارم کم کم سعی میکنم از هیچی فرار نکنم. بهتره .

خیلی کم ممکنه صب که از خاب بیدار میشم ، تصمیم بگیریم که "pitty party" را بندازم و فیگوره "وای من خیلی حروم شدم ، خیلی جوون بودم واسه ناکام شدن" و این کته گوری ها ، بگیرم. یا بشینم پنبه ی گذشته ها رو بزنم و گند بکشم به خودم و احوالاتم. اصولن ترجیح میدم در لحظه از اتفاقات بگذرم و یاد آوری شون نکنم. کلن آدم خاطره بازی نیستم. از اینکه بچسبم به گذشتم خوشم نمیاد.  یه بار یه نفر بهم گفت لابد چون گذشته ی درخشانی نداشتی. آره خب . نداشتم. واقعن نداشتم. یه گذشته ی ممولی. هیچ اتفاق خاص و هیجان انگیزی هم توش نیفتاده. اما امروز...

بعدش خانومه امروز تو اتوبوس میگفت وای بیچاره شدم من این ماه! هم تولده شوهرم بوده ، هم روز معلم ، هم روز مرد! دیگه خسته شدم از کادو خریدن. رو به من گفته بود نه؟ گفتم نه! من بودم هر سه بارشو هم واسش شیرینی میخریدم هم کادو! خوش میگذره! کلن من از کادو خریدن و شیرینی خریدن و اینا خوشم میاد.

من همیشه با مردا رابطه ی بهتری داشتم ، با دامادای فامیل ، با پسرخاله هام . شاید چون دوتا داداش دارم. نمی دونم. دلیلش چیه. ولی اینجوریه. حالا مثلن تو عرف چیزه خوبی نیس! نباشه ! فدای سرم. مثلن مهندس خیلی با من حرف میزنه. کلن مهندس از ایناس که خیلی حالیشه! ینی خیلی چیزا بلده. من از آدمای اینجوری خیلی خوشم میاد. بابای خودمم اینجوریه. هم خیلی اطلاعات داره هم خیلی کارا رو بلده. البته من زیاد سر به سر مهندس میذارم ، اونم از دهتا یکیشو جواب میده. حتا مثلن یه بار بهم گفت تو که انقد خوبی چرا تنهایی؟ (البته که مهندس مث همه ی بقیه معتقده من خروارها آدم رو توی آب نمک دارم و مقادیر زیادی رو هم زیر سرم جاسازی کردم! )بعد من بهش گفته بودم شاید چون خوب بودنه خالی کافی نیس. میدونی سخت ترین جوابه زندگیم بود(اون موق). حتا به طرز احمقانه ای تو چشمام اشک جم شده بود وخته گفتنش. و بله باعث خجالته که بگم اشکام توی چشمام نموند و یه وضیت تاسف باری به بار اومد و مهندس کلن چشماش گرد شده و گفت چی شده الان؟ گفته بودم هیچی حینه جواب دادن به سوالات دستم موند لای در! ماله اونه! دیگه هیچ وخ درباره این چیزا با هم حرف نزدیم.

بعضی وختا حس میکنم قرار انقد یه اتفاقی برام بیفته تا نسبت بهش آنتی بادی بسازم. مثلن الان یه چیزایی تو زندگی هس که من بهشون "سر" شدم. کلن هیچ تغییری توم ایجاد نمی کنن. ولی هنوز خیلی چیزا هست که به نظرم واقعن ارزشی نداره و من هنوز بهشون اهمیت میدم. دوس دارم که بتونم اونارم به کمترین درجه ی اهمیت برسونم.

یه روزایی بود بیشتر از هر چیزی توی دنیا ، عصبانی بودم. خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی بودم. جوابم به همه چی نمی دونم ، نمی تونم ، نمیایم ، نمی خورم ، نمیشه و نمیخام بود. انقد عصبانی بودم و انقد انرژی صرف کنترل عصبانیتم میکردم که تمام مدت سرم درد میکرد. یادمه از خاب که بیدار میشدم اولین کاری که میکردم تمرکز روی سر دردم بود. بعد میدیدم هنوز هست. هم سرم درد میکرد هم فکم. در حدی که میترسیدم دهنمو وا کنم دندونام بریزه. بعد پتانسیل اینو داشتم که بشم قاتل زنجیره ای! و فقط واسه زندان نرفتن بود احتمالن که هرجایی عصبانی میشدم ول میکردم میرفتم. مهم نبود کجا بود. میدونستم که باید برم. چون موندنم پشیمونی به بار می آورد. یه بار از اون بارا تو اتوبوس بودم. بعد از یه روز واقعن طولانی تو دانشگاه. کلن اعصابم پودر شده بود بعد یه خانومه سرِ من اینجا وایسم تو اونجا وایسا ، رفت رو اعصابم . واقعن توانایی شو در خودم میدیدم که بزنم جمجمه شو بشکنم! ولی به محضه وا شدن در اتوبوس پیاده شدم.

اما امروز...

   + نازنین ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۱
comment تو بِبار()

آرکو نِم

یدونه کِرِم بود ، چن سال پیش یه بار فرناز سر کلاس تصویر سازی ازش زد به دستاش ، بعد من هی گفتم کی داره پاستیل میخوره ؟ هیچ کس جواب نداد. دو دقه بعد الهه گفت یکی داره پاستیل میخوره ها! بازم هی به هم نگا کردیم ولی هیچ کس پاستیل نمی خورد. بوی دستای فرناز بود.

کرمه خیلی بوی خوبی داشت. ینی میخاستی انگشتاتو بخوری!

همونجا فرناز سفارش خرید شیش تا تیوبشو دریافت کرد.

بعدن یه بار من تو شهروند دیدمشو دوتا خریدم ازش . یه بارم دوسال پیش تو یه مغازه ی لوازم بهداشتی دمه خونمون. هنوز دارمش. چون 2015 منقضی میشه. ولی دیگه هیجا ندیدمش. این آخریا فقط وختی خیلی احتیاج داشتم خوشال بشم ازش استفاده میکردم و هر دفه با آه و افسوس که کاش دوتا خریده بودم خب.

امروز رفته بودم خرید ، و داشتم بین کرم دست مای و سینره و نیوآ تصمیم میگرفتم ، که یهو دیدم یدون تیوب چاقالو هم هست و روش اسم اون کرمه رو نوشته. گفتم میشه اینم ببینم؟

آوردش دیدم خودشه! گفتم آقا من همینو میبرم ! چقد خوب شد دیدمش!  گف شمام خیلی وخت بود ندیده بودین ازاینا؟ گفتم چطور؟ گف آخه همه ی کسایی که این دفه اینو دیدن همینجوری ذوق کردن!

 شما نمی دونین ! این خیلی فراتر از یه کرمه دسته!فقط یه بار امتحانش کنین ، انگشتاتونو میخورین !

این مدل تیوب قدیمیشه

اینم تیوپ جدید

من وختایی که دپرسم ازش میزنم به دستام و کلی حالم بهتر میشه با بوی خوبش. البته میدونم که ریسک کردم با گفتن این حرف و ممکنه دیوونه به نظر بیام! ولی اینطوری نیست . من در واقع فراتر از دیوانه ام!نیشخند

 

   + نازنین ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٠
comment تو بِبار()

در انتهای یک جمعه ی نسبتن خوب ، باید بگم که

1-مثلن اندی به نظره من از این آدمای خوشاله! خوشال که میگم ینی خوشالا! کلن انگار دنیا دایورته براش ، با خودش خوشاله! خوشبحالش البته واقعن. هروخ صداشو میشنوم حس میکنم خیلی آدمه دل به نشاطیه!

2-اونشب تو هال دراز کشیده بودم رو مبل ،خیلی کم ممکنه که من توهال بشینم. بعد دیشب دراز کشیده بودم رو مبل سه تایی و داشتم پلی لیست گوشیمو ویرایش میکردم ، یه لحظه خیره شدم به سقف و یه تصویری مربوط به حداقل 8 یا 9 سال پیش ، زنده ی زنده اومد تو سرم.

 8 ساله پیش سوم دبیرستان بودم. و اگزکتلی قبل از این تصویر ، منم یکی بودم مث اندی! البته نه به این زشتی و شهرت چشمک، ولی دل به نشاط.

اتفاقه ، چیزه خاصی نبود. یه بخش از زندگی بود. یه چیزی که دیر یا زود اتفاق میفته. آدما میان و میرن . بعضی وختا واسه همیشه. بعضی وختا یه جوره بی خبری ، یه جوره یهویی ! واسه همیشه میرن. ینی نه از زندگی تو آ ، کلن!

میمیرن.

 آدما ، همونایی که فک میکنی هوم ، حالا حالا ها هستن ، میمیرن. همون وختی که تو نشستی ناهار میخوری با خیارشور. همون وختی که لیوان چایی به دست به زیر نویس فوری شبکه ی خبر میخندی. بعضی آدما اون موق مردن.

بعد مردنه آدما فرق داره. مثلن اولین تجربه ی شنیدن و دیدن وحس کردن مرگ ، تو بچه گی، خوش شانس باشی مردن ماهی گلی و جوجه رنگیه ، بدشانس باشی مامان بزرگ و بابابزرگ . که مثلن بابات بهت بگه خدا یه جور بهشتی هم داره که ماله حیووناس و همه ی جوجه ها و بچه ها گربه ها و ماهیا وختی میمیرن ، میرن اونجا و خیلیم بهشون خوش میگذره.

ولی از یه جایی به بعد ، از وختی میفهمی مردن دیگه اون تصور "دیزنی لند" گونه ی بستنی خوردن روی ابرای تپلی ! نیست . مردن میشه تراژدی .

و بعد یه جایی ، یه وختی ، یه روزی تو زندگیت باید تصمیم بگیری که برات مردنه آدما مهم تره یا بودنشون. باید بتونی به این فک کنی که مردن همیشه قرار نیست یه مقدمه ای داشته باشه ، آدما همشون اول مریضیای لاعلاج نمیگیرن ، بعد بمیرن. بعضی وختا یهویی میمیرن. انقد یهویی که واسه گفتنه یه" ببین واقعن منظورم اونی که گفتم، نبود " باید تا قیامت صب کنی .

3- اون دفه رفته بودیم با آزی خرید ، میخاس واسه اون پسره که من آخر نفهمیدم دوستشه یا دوس پسرش ، کادوی تولد بخره . بعد جلو دره مغازه ی عطر فروشی ، گفته بود بخرم ینی؟ گفتم نمی دونم. چرا نخری؟ گفته بود آخه میگن عطر جدایی میاره.

من دوستش بودم ولی واقعن فک نمی کردم آزی به همچین چیزایی فک کنه حتا! خندیدم. دقیقن ها ها ها ! خندیدمو گفتم وای واقعن فک میکنی درسته این چیزا؟؟؟ بعد خب دوستم توق نداشت که من بهش بخندم . مجبور شدم که دستمو بندازم دور شونه هاش و نیشمو جم کنمو بگم : ینی منظورم اینه که اگه واقعن درست بود ، الان راهروهای دادگاها خیلی زود خلوت میشد ، عطر میخریدی براش طلاقت میداد! میفهمی منظورمو؟ گفته بود : واسه زن و شوهرا که نه! واسه بقیه . گفته بودم خب نمی دونم !من در جریان نیستم.  بعد دوباره دو نقطه دی شده بودم از فکره دوستم و نگرانیش. گفته بودم آزیتا ینی واسه خاسگار سمجم جواب میده؟ یا مثلن اون چون یه شوهر بلقوه محسوب میشه ، اثرشو خنثا میکنه؟

البته سوال من کاملن جدی بود ،ولی آزیتا بهم گفت خفه شم و هولم داد اونور و رفت.

4-فیلمه یکم بالای هیجده ساله ، مضمونش نه ها ، بعضی صحنه هاش ، بعد یه جوره غم انگیزی من با دختره قصه همزاد پنداری میکنم. البته که چون اونجا خارجه ، تهش یه اتفاق هیجان انگیز میفته و همه چی خوب میشه ، ولی تا دوسوم فیلم دقیقن من و اون دختره مث همیم . خب حالا نه مثه مثه هم ، دختره خوشگل تر از منه ، خیلی! ولی واقعن از لحاz شخصیت و برخورد و کاراش شبیه همیم . واسه همین دقیقن حسش میکنم .  و خب خوشالم که حداقل دو سوم زندگی شبیه به زندگی منو تو خارجم دارن!

   + نازنین ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩
comment تو بِبار()

اند یو ویل لیو هپیلی اور افتر!

Every body wants a shortcut in life, my guid book is very simple:

U wana lose weight? Stop eating fatty!

U wana make money? Work u’r ass of lazy!

U wana be happy? Find some one u like, and never let him go, (or her)!

 

   + نازنین ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۸
comment تو بِبار()

با ابن وجود مسیره 1300 تومنی همیشه رو با 2600 تومن طی کرده بودم

حالم خوبه. از اون حالای خوب که مامانم میگه مستی! خب چرا نباشم؟ امروز کارمون تو مدرسه تموم شد ، کارای بچه ها خوب بود ، بعدش با همکارم خندیدم ، ناهار خوردم تا گردنم! هوام که آفتابی ، خونه هم که دربست در اختیارم . دیگه چی بخام الان؟

دیشب داشتم فک میکردم که کاش فردا ساعت اول کلاس نداشتم ، از اول میرفتم پیش بچه های راهنمایی . ولی خب چون ما در یک مدینه ی فاضله زندگی نمی کنیم ، در حده همون آرزو باقی موند. ساعت یک رفتم حموم ، بعدشم همونجوری با موهای خیس خابیدم. اونوخ ساعت یه رب به شیش صب نشسته بودم کفه اتاقم به موهام straightening balm نیوا میزدم و سه شوار میکشیدم.

هفتو بیستو پنج دقه کلید اتاقو گرفته بودم و رفته بودم بالا. بعدم سر کلاس. حضور غیابو و یذره هر و کر با بچه ها . بعدشم ارزیابی آخر سالو باهاشون مطرح کرده بودمو جم کرده بودیم که بریم سالن پایین کار ببینیم ، خانم جیم گفته بود امروز جلسه ی مادرای پیش دانشگاهیه ، نیم ساعت دیگه میان ، دوباره بچه ها رو صدا کردم و رفتیم بالا. ینی هنوز یک ساعت نشده بود من شیش بار دو طبقه رو رفتم بالا و اومدم پایین . مدرسه باید پوله ساییدگی کشک زانوی منو بده!

ساعت نه با همکارم رفته بودیم راهنمایی . ینی اون داشت میرفت گفته بودم ببین یه دقه واستا من دفترمو بذارم الان میام. تو آسانسور بهم گفته بود دیروز جات خیلی خالی بود ، کاش اومده بودی (البته نه مراسم مدرسه ، مراسم دورهمیه معلمای شرکت خودش منظورش بود) گفتم آره منم خیلی دوس داشتم بیام ولی نشد ، البته میدونی؟ حالا "خیلی " نه واقعن! چون فقط تو رو میشناختم ، ولی دوس داشتم که بیام ، اما حسش نبود. ایشالا بعدن. بعد گفته بودم وای ببین این آینه هه خیلی منو چاق نشون میده یا این مانتوئه؟

 نمایشگاه خوب بود. شلوغ بود. بعد از ارائه ی نازنین اینا ، sneak out کرده بودم و نشسته بودم رو نیمکتای بچه های هوا فضا، لواشک زرشک خورده بودم. بعد نازنین اومده پیشم و گفته بود خانوم شما وایبر ، واتس آپ، اینستا ، هیچی ندارین؟ گفته بودم نه . گفته بود اشکالی نداره! فدایی دارین.

بعد هی با هم لواشک خورده بودیم و رفته بود برام لیموناد آورده بود با شیرینی گنده ی کرم داره کاکائویی. گفته بودم وای نازنین نمیخام. اصرار کرده بود و نشسته بودیم دوتایی شیرینی و شربت خورده بودیم، نصف نصف! البته از وسط پروسه خانوم همکاره انده جذبه ام اومده بود و گفته بود تو چرا اینجایی ؟ گفتم دارم به خودم میرسم. بیا توام.بیخیاله ارائه ! اونم اومده بود و من هی سرمو گذاشته بودم رو میزو گفته بودم خاااااااابمممممم میاد و همکاره انده جذبم خندیده بود بعد یهو وسط لواشک  و خابم میاد و اینا بهش گفته بودم ببین راستی تو اینجا بیمه داری؟ گفته بود نه. بعد من صاف نشسته بودمو و اتفاقات پیچ در پیچی که برام افتاده بودو واسش توضیح داده بودمو اونم گفته بود باید اینجوری بگی و اینا و حله ! گفته بودم واقعن؟ گفت آره ! واقعن. بعد دوباره من سرمو گذاشته بودم رو میزو گفته بودم خب حالا کی میخابیم؟ نازنین اومده بود پیشم نشسته بود و به همکارم گفته بود : این خیلی باحاله نه؟ همکارم اینجوری نگام کرده بود :-| ، نازنین گفته بود البته شما سر کلاسش نبودین!

کنفرانسا تموم شده بود و دوباره سالن پر از بچه و مامان و بابا و داداش و اینا شده بود. اون یکی همکارم گفته بود ببین من گشنمه! ینی گشنمه ها!!! گفتم آره منم. دلم ناهار میخاد. گفته بود آره ! گفتم بریم ناهار خب .

بعدش از خانوم مسئول پرسیده بودیم یه جایی که غذای خوب داشته باشه این دور و ور کجاس؟ گفته بود بلد نیستم اصن. یکی گفته بود شیلا ! یکی گفته بود پاندا. البته که ما قصد نداشتیم از "بگیر، ببر" ها فست فود تهیه کنیم ، تو موده پلو چلو بودیم. بلخره خانوم "جیم" گفته بود همین پارسا خوبه . نزدیکم هس. پلو چلو ام داره!

حالا چرا پلو چلو؟ چون من و اون یکی همکارم یه روز بود که گشنمون بود! ینی من دیروز قبل از ناهار دوتا تیکه نون سوخاری خوردم بعد دیگه ناهارم نیومد، عصری گشنم بود ولی اعصاب نداشتم ، برای تمدد اعصاب گوجه سبز خوردم ، 20 تا!  قبل از شامم هندونه خوردم باز شامم نیومد! ولی واقعن گشنم بود آخر شب ،اما حوصله غذا گرم کردن نداشتم . نتیجه اینکه واقعن باید یه غذای درست حسابی میخوردم.

رفته بودیم طبقه ی بالای پارسا ، و اختلاط کرده بودیم.  دیده بودم که بچه ها پتانسیل اش را دارند که در به قتل رسوندن خانم "ک" با من همکاری کنن. بعد اونیکی همکارم درباره ی خانوم مسئول چیزای خوب گفته بود و منم همشو لایک کرده بودم و گفته بودم میدونی! خیلی عذاب وجدان میگیرم بعضی وختا . پرسیده بود چرا؟ گفتم چون خانوم مسئول خیلی فکرای خوبی در مورد من میکنه و من اصلن به اون خوبی که اون فک میکنه نیستم. ینی در واق خیلی بدترم! اونوخ اون یکی همکارم درباره ی یه چیزای دیگه حرف زده بود ، کلن این دوتا همکارم باهم از قبل سر یه سری کلیشه های اجتماعی/ازدواجی یه بحثی رو کلید زده بودن و حالا داشتن به ادامش میپرداختنو منم هی پارازیت مینداختم روش. اونیکی همکارم که از ما کوچیک تره ، خیلی مدرک و تحصیلات واسش مهمه و همش اصرار داشت که مدرک آدما باید تویه سطح باشه و میگفت که نمی تونه با یه آدمه دیپلمه حرف بزنه حتا! گفته بودم عب نداره بزگ میشی یادمیگیری! اون یکی همکارم که سه سال از من بزگ تره میگفت که نه مدرک و نه مال و منال مهم نیس ، فقط ایمان و اخلاق. گفتم خب خوبه من پسر نیستم ، وگرنه با هیچ کدوم از شماها به تفاهم نمی رسیدم! اونوخ اون همکار کوچیکتره ، همش سازه من میخام برم استرالیا و فاند بگیرم و ماجراجویی کنمو اینا کوک میکرد و میگفت یه پسری رو میشناسه که اونم همین جوریه و لپ کلام اینکه دوستمون از اوشون خوشش میومد ولی گویا پسره اقدامی خاصی نکرده بود. بعد هی من بهش گفتم بذا خب من برم بهش تورو معرفی کنم. گفت نه . گفتم خب بذا این بره! بازم گفت نه. گفتم خب پس دوسش نداری. اونم همینجوری منو نگا کرد. بعد گف خودت چی؟ گفتم خودم چی ، چی؟ گفت اگه از یکی خوشت میومد میذاشتی من برم بهش بگم؟ گفتم نه بچه جونم! چون قرار نیس که تو بری بهش بگی من ازش خوشم میاد که! تو باید بری بهش بگی از من خوشش بیاد! گفته بود " نفهمیدم". گفتم عب نداره. مهم نیس. بعد همکار بزگ تره گفته بود حالا خوشش نمیاد از تو؟ گفتم نه مگه اینجا خارجه ؟ که من از هرکی خوشم بیاد اونم از من خوشش بیاد؟ بعد گفته بودم الان ما اصن داریم درباره ی کی حرف میزنیم؟

همکار بزگ تره بعد از کوفت کردنه غذا به ما ! زودتر جم کرده بود رفته بود ، البته کلی دیرش شده بود ، من جای اون بودم دیگه وختی 45 دقه دیرم شده بود ، کلن میرفتم دنبال زندگی خودم! دیگه استرس و دربست و غذای نصفه نیمه چه معنی داره؟

بعدش منو اون همکارم نشسته بودیم در فراغ بال ماست موسیر و خیارشور و ایستک خورده بودیم. بعدم جهت رفاه حال خودم مقداری از مسیرو پیاده اومده بودم .

   + نازنین ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment تو بِبار()

البته بعد از دیدن کار بچه های خودم

یک عدد تیچر تو پیچ! هستم که از در پشتی سالن کنفرانس در رفتم اومدم تو سالن نمایشگاه نشستم لواشک انار و زرشک میخورم.

 

   + نازنین ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment تو بِبار()

و البته اینا هیچ کدوم اون چیزی نبود که دلم میخاس واقعن بنویسم

1-امروز مدرسه مراسم تجلیل! از معلما بود. ولی من نرفتم. پارسالم نرفتم. و البته هم امسال هم پارسال خانوم مسئول خیلی بهم اصرار کرد که برم. ولی من چون پررو ام ! گوش نکردم، نرفتم.

پارسال میخاستم برم دیگه انقد گفت بهم ، ولی خب هیچ کدوم از همکارای خودم نبودن ، بقیه ی معلمارم من اصلن نمیشناسم و چون آدم اینتیمیسی ایشو (مشکل برقراری صمیمیت)داری محسوب میشم ، نرفتم.

2-دیروز مدرسه بودم. خانوم مسئولم اولش بود ، بعد رفت و مارو با خانوم "ک" تنها گذاشت. یکی از گروهام همون یه رب اول کارشون تموم شد و خیلی مرتب و منظم میزشونو آماده کردن ، یکی شونم کاراشون آماده بود اما با هم به تفاهم نمی رسیدن و هرکدوم یه نظری میدادن و سر هر کاری یه رب بحث میکردن. اونوخ دوتا شاگرد دارم که کلن تو حاله خودشونن. ینی میخاستن برن توی گروه زیست ولی مثکه به وخت فرمشونو تحویل ندادن و نمی دونم یه چیزای اینجوری ، اومدن توی گروه هنر. بعد غر غر کردن و گفتن بریم عکاسی و اومدن تو کلاس من. ولی هیچی یاد نگرفتن واقعن. یکیشون که بیشتر غایب بود و شاید فقط سه بار عکس آورد ، یه بارشم از اینترنت عکس سرچ کرده بود و میگفت ماله خودمه! که بیرون از کلاس نصیحتش کردم! اون یکی ولی خیلی مظلومه! یه دختر خیلی لاغره، خیلی لاغر. ینی فک کنم سی کیلو هم نباشه ، بعد چشماش شکل چشمای جوجه اس! اصن صورتش شکله صورته پرنده هاس! به شدت از عدم تمرکز حواس رنج میبره. یه جوری که مجبورم همه چیزو خصوصی براش چندبار توضیح بدم. اولا که اصلن نمیومد بپرسه و من خودم مجبور بودم هی برم دنبالش و چک کنم که فهمیده الان باید چیکار کنه یا نه. اونوخ از این بریس ها برای اصلاح انحراف ستون فقرات میبنده و یکی از بزرگترین مشکلاتش اینه که ادامه ی بریس رو که دوره گردنشه زیر یقه اش قایم کنه. تقریبن همیشه دستش بالای یقه شه و یا لباسایی زیر مانتوش میپوشه که یقه ی ایستاده داشته باشن . نمی دونم چرا انقد خجالت میکشه به خاطرش ، چون تقریبن سی درصد بچه ها تو مدرسه از این بریس ها میپوشن و هیچکدومشون اینجوری نیستن. ینی منظورم اینه که اصلن بچه های دیگه از دیدن این چیزا تعجب نمیکنن و براشون عادیه، تازه ماله بعضیاشون از ایناس که زیر چونه فیکساتور داره. ولی این خیلی ناراحته به خاطرش.

3-دیروز رفته بودم که بنر مدرسه رو تحویل بگیرم ، حینه ورود به چاپخونه داشتم با خانوم مسئول تلفنی یه چیزایی رو هماهنگ میکردم و تو حال خودم بودم کلن، بعد دوتا پسر بچه ی سرباز! هم اون جلو بودن داشتن والیبال بازی میکردن و یهو توپشون از بالای در رد شد و اومد سمت من، که خیلی یهویی و خیلی حرفه ای ! یه دستی گرفتمش. اصلن نمی دونم چه جوری شد ، ولی خدا به خیر کرد چون احتمالن میخورد تو صورتم ! بعدش چون من همچنان در حاله مکالمه بودم ، پسره فقط توپشو گرفت و رفت منم رفتم تو دفتر . بعد از یه رب با یه سینی چایی و بیسکوییت اومد معذرت خاهی کرد . بهش گفتم البته چیزی نشد ، معذرت خاهی لازم نبود ، ولی من فرصت نکردم بعد از ناهار چایی بخورم ، چایی خیلی لازم بود. مرسی.اونوخ مامانم گفت تو لیوانای سربازا چایی خوردی؟؟؟ گفتم خب تمیز بود فک کنم! حالا بیماری های مسری سربازا چیا هس؟

   + نازنین ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٦
comment تو بِبار()

و نیچه گریست ، اروین د یالوم

شب ،

زاییده ی تاریکی نیست؛

بلکه بیشتر شبیه ستارگان است

همواره هست ،

فقط در روشنایی روز قابل روئیت نیست.

   + نازنین ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٥
comment تو بِبار()

اینجوریا دیگه فعلن.

دیشب از غروب نیت کردم که زود  بخابم. بعد نشد. ینی باید دوتا نرم افزار واسه علی نصب میکردم ، که یکیشو هرچی میگشتم پیدا نمی کردم. سه بار کل پک سی دی ، دی وی دیا رو گشتم ولی نبود. اصن نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم ببینم آخرین بار کی دیدم دی وی دی شو. نبود دیگه . منم بیخیال شدم و جم کردم گذاشتم سر جاش بقیه رو.گفتم همین یکی که هستو نصب کنم حالا. بعد که لب تابو روشن کردم ، دیدم رو میزه دی وی دیه!

اونوخ خیلی دیر شام خوردیم. بعدشم تا چایی و اینا بخورم ، نشستم با گوشیم حکم بازی کردم. منو فرشاد بودیم. کلن این فرشاده خوب بازی میکنه میبریم همش. خوش میگذره. البته از این بازیای آنلاین نیستا، همینجوری اسم آدماش عوض میشه فقط.

 ساعت یکو نیم اینا گفتم دیگه الان میخابم ، هـ پی ام دادکه بیداری؟ یه ساعتو اندی با اون چت کردیم. بعد هـ مث خودم خله.کلی دری وری گفتیم ، من دلم میخاست هار هار بخندم ، ولی نمیشد ! ساعت دوئه شب بود همه خاب بودن. ینی نیم ساعت آخر دوتامون این شکلی بودیمقهقهه

بعد خالم اونور بیدار بود به هـ گفته بود چیه باز به هم افتادین شما دوتا؟

آخرش فک کنم ساعت سه شد تا خابم برد.

صب از هفت بیدار شدم. ولی هی دوس داشتم بخابم باز. آخرش هشتو نیم پاشدم دیگه.یه دو سه تا تلفن باید میزدم . بعد تصمیم داشتم برم مدرسه یه سر ،واسه سر کشی به کارای بچه ها ، ولی قبلش زنگ زدم به خانم مسئولمون و گفت نمیخاد بیای. اینا خیلی قاطی پاتیه کاراشون الان چشمشون به تو بیفته دیگه بیچارت میکنن. گفتم پس بگین ایمیل کنن کاراشونو. بعد دوباره گفتم نه بذارید اصلن من با خانوم "ک" تماس میگیرم خودم. کلی که پشت خط همیشه اشغال مدرسه موندم تا بلخره تونستم وصل بشم به دفتر راهنمایی.

اونوخ این خانوم "ک" هفته ی پیش یه حرفی زد که خانوم مسئول خیلی عصبانی شد. کلن همش تو پیچه و هیچ وخت پیگیر کارای بچه ها نیست. خیلیم بی دقت و بی توجهه. ینی هرچی بچه ها بدن دستش که بده به من گم میشه ! هرچیم من بهش بگم که به بچه ها بگه ، یا یادش میره یا انکار میکنه اصلن که همچین چیزی از من شنیده. واسه همین من خیلی دچار اصطکاک روانی میشم حینه برقراری ارتباط باهاش. بعد اون هفته خانوم مسئول گفت نمره های پیش ارائه ی بچه ها رو بیاره که با هم ، سطح گروها رو بررسی کنیم و امتیاز بدیم که جاشون تو غرفه ها ملوم شه ، اینم گفت من پیش ارائه نذاشتم واسه بچه ها! خانوم مسئولم هنگ کرد و گفت چرا؟ خیلی بی قید گفت بابا آخه کسی نمیاد! وخت تلف کردنه!!! خانوم مسئولم کلی عصبانی شد و گفت ینی چی؟  این قانونمونه و ملاک ارزیابیه و ینی چی که کسی نمیاد و اینا.

حالا با این شاهکارش الان همه ی کارای بچه ها مونده و هیچ معلمی نمی دونه کاره بچه هاش تو چه سطحیه و خوده بچه ها هم از کمبودای نوشتاری و ابزاری شون هیچی نمی دونن.چارشنبه ام نمایشگاهشونه. مدیونین اگه فک کنین به روی خودش بیاره. تازه امروز که زنگ زدم بهش ، میگه :"شانس آوردین من امروز اومدم! روز کاریم نیست!" میخاستم بگم، دقت کنی تو شانس آوردیا! با این حرکتی که زدی .

کلن من نمی دونم چرا مسئولیت این کارو قبول کرده. چون واقعن یه کاره خیلی سخته. همش باید پیگیری کنی و هی حواست به تقویم و تاریخ و بچه ها باشه. ولی این همین دفتر کلاسی رو زورش میاد نگا کنه. من پارسال خیلی خودمو کشتم واسه پیگیری بی نظمی و بی تکلیفی و موارد انضباطی بچه ها ، اینم کلن خوشبحالش بود چون هیچ کاری نمیکرد ولی همه کارا انجام میشد. اما امسال هیچ کاری نکردم و فقط تو دفترم واسش یادداشت نوشتم. بعد وخته دادن نمره های ترم اول که شد ، ماله سه تا از بچه ها خیلی کم شد. اومد سراغم که چرا به اینا انقد کم نمره دادی ؟ منم گفتم تو دفترم براتون یادداشت گذاشتم برید ببینید چرا. خوشش نیومد زیاد. خب نیاد! چیکار کنم! خودش باید حواسش جم باشه.

بعدشم امروز به جای اینکه کارمو به خودش بگم ، بهش سپردم به یکی از بچه ها بگه که کارار رو برای من میل کنه و گزارش کاره گروها رو بده.

بعد این دختره خیلی شیطونه. خیلی. ینی یه جور شیطونه باحاله. همش یه چیزای خنده داری به من میگه . ولی خب من نمی تونم زیاد باهاش صمیمی بشم. چن بارم از اول سال واسم ایمیلای غیره کاری-درسی فرستاده و توی همه ی شبکه های اجتماعی هم عضوه و هی اینویتیشنشو واسه منم میفرسته. ولی یکی از خوبیایی که داره اینه که خیلی پیگیره . ینی یه کاری رو بهش بگی بی عیب و نقص انجام میده برات ، گزارش کاملم میده . به نظرم کارای راهنمایی رو میدادن دسته این خیلی موفق تر بودن به خدا.

اونوخ هنوز یه عالمه کار دارم و عصری هم باید برم بنر نمایشگاهو تحویل بگیرم و چنتا چیز پرینت کنم. قسمت بشه یدونه سیم کارتم میخام بخرم. دو سه هفته پیش رفتم شمارمم انتخاب کردم ولی کارت ملی باهام نبود که همونجا برام ثبت نام کنه و فعال شه .گفتم باشه فردا میام! البته بعد از اونم حداقل شیش باره دیگه از اونجا رد شدم ، ولی فردای موعود هنوز نرسیده!

   + نازنین ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٤
comment تو بِبار()

هپی تیچرز دی

معلم شمعی است که میسوزد و دودش به چشم همه میرود.نیشخندچشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٢
comment تو بِبار()

5-جدی نگیرید این پستو، هم خابم میاد ، هم گشنمه!

1-نشستم چشمامو با پاک کننده ی آرایش ، تمیز میکنم. آقای طوطی هم خیلی صبور و متعجب نشسته روی شونم و نگا میکنه. مث اونشب. مث بابام! داش از جلو در اتاقم رد میشد منو تو این وضیعته پدِ سفید روی چشم! دید و گفت چیکار داری میکنی؟ گفتم چشممو دارم تمیز میکنم. گف چی شده چشت؟ گفتم چیزی نشده، گریم شده! گف نمالین انقد این چیزا رو به سر و صورتتون! کاملن کلیشه ای و اصیل و مامان باباگونه بود حرفش. البته ادامه هم داشت ، ولی در مسیر ورود به اتاق خودشون ، فید شد کم کم! نشنیدم.

کلن مامان باباها ، هر جوری که باشن ، یه سری کلیشه های تعریف شده ای رو حتمن دارن! مثلن با راضیه یه بار آمار گرفتیم دیدیم مامان نصف بچه های گروهمون ، وختی بیشتر از چار بار صداشون کنی پشت هم ، مخصوصن وختی خودشون مشغولن ؛ در جواب "مااااماااان " گفتنت میگن " یامان! چیه؟ "

یا مثلن یه بار داشتیم میرفتیم گالری با هم ، بعد میخاستیم گل ببریم واسه یکیشون ، بچه ها هی تنبل بازی در آوردن که حالا الان نریم گل فروشی ، میریم میخریم بعدن ، تو راه! یهو منو راضیه باهم گفته بودیم "نه دیگه ! نمی شه! راه نداریم! همین الان بخریم بریم." الهام گفته بود: اه! مثه باباها! خندیده بودیم . بعد همه اعتراف کرده بودن که دقیقن وختی قرار برن یه جایی ، باباهاشون میگن تو را وای نمیستیما.کلن نمی دونم چرا اینجورین مردا. انگار دارن هوایی میرن مثلن، جای فرود نیس دیگه! مبدا به مقصد باید بگازی بری!

2-مثلن بدونم یکی که ازش خوشم نمیاد ، قراره یه جایی باشه ، بعد منم میخام برم اونجا که خوشال بشم ، ولی با وجود اون دیگه زیاد خوشال نیستم ، نمی رم! ینی دوس دارم یا زیاد خوشال بشم ، یا اصن نشم! خوشالیه نصفه رو دوس ندارم. حالا نه که مثلن من از کلی آدم تو دنیا بدم بیادا! اونایی که ازشون واقعن بدم میادو نمی بینم دیگه! همچنین است البته شرایط درمورد اونایی که واقعن ازشون خوشم میاد! :- ) کیدیدنگ حالا. ولی کلن برام مهمه یه جایی برم که حالم خوب باشه. ینی یکی رو اعصابم ، و من رو اعصاب یکی! نباشم. بعد اون روز گول خوردم. رفتم یه جایی و بعد فهمیدم غروبش قراره یکی که من زیاد حال نمی کنم باهاش بیاد. (بله بله ! "حال نمی کنم باهاش " خیلی جمله ی لِیدی  واری نیست ، میدونم!، ولی واقیته ! پس بیاین قبولش کنیم چون حق مطلبو ادا میکنه! )

در همون حالت روی مبل نشسته و به صورت تیک وار! موهامو باز و بسته کردن ،فک کرده بودم که خب اصن میرم. نمی مونم که ببینمش بره رو اعصابم. بعد شیر ماده ی درونم بیدار شده بودو کش و قوسی داده بود به خودش که عمرن! ما اول اومدیم ! اینجا قلمرو ماست.

حالا آدمه ، از این پارتی کلیر (party killer)اس. از لحظه ای که وارد میشه همینجوری همرو شخم میزنه.اصن نمی دونم چرا دعوتش میکنن. البته یه احتمالی هم هس! مثلن فقط منم که به دلیل رسیدن به مدارج عرفانی ! میتونم این نویزای روحی شو حس کنم و بقیه اصلنم همچین حسی بهش ندارن. باید یه بار بپرسم ازشون.

بعد تصمیم داشتم که پروژه ی سالادو به صورت انفرادی انجام بدم. پیش ساخته شو نشونم دادن. کلن انگشت رو هرچی گذاشتم از قبل تهیه شده بود. مجبور شدم بشینم همونجا. بعد ازم پرسیده بود که چیکار میکنم و پوزخند زده بود به معلمی و گفته بود اینم شد کار؟ بعد گفته بود اصن از انتخاب رشته اشتبا رفتی! گفتم آره دقیقن ! من میخاستم بزنم "گانگستر" ، چنتا کد پایین ترو زدم شد گرافیک.

الان حوصله ندارم بقیه شو بگم.

3-امروز رفته بودم واسه مامانم پارچه بخرم. خیلی مسلط ! به آقاهه گفته بودم یه متر ساتن نمی دونم چیه این رنگی و نیم متر دانتل فلان! بدید به من . بعد یه دختره فک کرده بود من خودم بای دیفالت خیلی حالیمه! هی از من درباره ی جنس بقیه پارچه ها و اینکه واسه چه لباسی باید چقد ببره میپرسید. هر چقدم براش شفاف سازی میکردم که عزیزم من نمی دونم به خدا! اینو مامانم نوشته داده دستم ، اومدم واسش بخرم. ینی الان حکم یک ربات برنامه ریزی شده رو دارم و نه بیشتر ، درک نمی کرد. عکسه لباسی که میخاست بدوزه تو گوشیش بود و هی به فروشندهه نشونش میداد و میگفت چی بخرم ، بعد اون بنده خدا بهش میگفت، این دوباره میومد به من میگفت به نظر تو چیکار کنم؟ اونوخ از یه قرمزی که به نظر من رنگ رب گوجه بود ، ولی اون بهش میگفت قرمزه دونه اناری ، خوشش اومده بود و میگفت به نظرت این خوب میشه؟ گفتم ببین من آدمه قرمز ستیزی ام. پس از من در موردش نپرس.فک کنم خیلی بهش برخورد. رفت کلن.

4- یه غول چراغ جادو ، یا یه پری مهربون ، یا حداقل یه چوب جادو میخام خب. لازم دارم الان.

   + نازنین ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
comment تو بِبار()

ینی گفتم بذا رسمی بشه بعد! :-)

نشستم با قلپ! -همون بی کلاسه جرعه! – های گنده چایی مو میخورم. چون تو مدرسه چایی نخوردم. آب خوردم. و کرانچی و یه قلمبه نون سحر! بعد صب یادم رفت کمربند ببندم هر سه قدم باید میکشیدم بالا شلوارمو . حالا اغراق کردم. ولی کلن یه بخشی از حواسم باید معطوف به کمره شلوارم میبود!

کلاس دبیرستان بد نبود. مقادیری عکس خوب داشتن. ولی بیشتر بد بود عکساشون. زینب بهم گفته بود وای خانوم فلشتون خیلی گوگولیه! گفتم اتفاقن من از فلش تو خوشم اومده بود ، دوس داشتم پیشم جا بمونه مثلن!

رفته بودم تو اتاقمون و خانوم مسئول با جوش و خروش گفته بود شما چرا یاده من ننداختی فلان مبلغو بهت بدم؟ بعد من همینجوری نگاش کرده بودمو گفته بودم : چی شده؟! ببخشید من الان تو باغ نیستم! توضیح داده بود که ای خاهر! من انقد از فلان تاریخ بابت فلان چیز به شما باید میدادم ، شمام که نگفتین منم اصلن یادم نبود ، حالا انقده دیگه ام بهش اضافه شده و اگه خانوم فلانی نمی گفت من اصن یادم نمی اومد و اینا. گفتم خب حالا چرا انقد پریشونین؟ چیزی نشده که . بعدشم من اصن یادم نبود همچین پولی از جیبم رفته! ولی الان با کمال میل میگیرم !

اونوخ همکاره سایتمون اومده بودو تو چارچوب در وایساده بود و یه ماجرا از ثبت نام پسرش تو مدرسه و مصاحبه و سوتی شوهرشو و اینا تریف کرده بود. بعدشم هی به من گفته بود چایی بیارم واسه شما؟ دارم میرم واسه خودم بیارما! گفته بودم نه مرسی من اگه خاستم بعدن خودم میرم میارم.ولی بعدن نرفته بودم بیارم. آب خورده بودم. بعدشم اومده بود نصفه کرانچی شو خالی کرده بود رو دفتر من و گفته بود ریختم اینجا که زود بخوری ! دفترت لک نشه.

خانوم مسئول در مورد اون دختره که تو چنتا پست پیش گفتم دربارش ازم پرسید و گفت چه جوریه؟ گفتم همونجوریه دیگه. من مشکلی ندارم باهاش. ولی بچه ها خیلی بدجنسن . گفت آره خودم میدونم خیلی اذیت شد تو این مدرسه. و یذره توضیحات دیگه هم ارائه داد.  چنتا کاره جدیدم بهم داد که تا دوشنبه براش انجام بدمو رفت.

 سه دقه قبل از زنگ تفریح مدرسه راهنمایی رفتم تو دفتر و داشتم با راضیه اس ام اس بازی میکردم ، متوجه ورود خانوم همکار نشدم. یهو اومد بالا سر من وایسادو گفت : شما کاره گروهات تموم شده؟ گفتم نه! سلام خوبین شما؟ جواب نداد و گفت وای بچه های من که اصلن کار نکردن ، و منم بیخیالشون شدم و دیگه کاری به کارشون ندارم. هر کار خودشون میخان بکنن! به منچه و اینا.

و دقیقنم همین کارو کردا! ینی بچه هاشو آورده بود تو سایت ، نصفشون نشسته بودن پشت سیستما ، نصفشون کفه سایت! بعد کلن سایتو گذاشته بودن رو سرشون.خودشم نشسته بود مجله میخوند. من همیشه قبل از اینکه بچه ها رو ببرم سایت بهشون اکیدن توصیه میکنم که داد نزنن منو صدا کنن. از پشت سیستم پاشن بیان. و امروزم تا اومدم بگم همشون گفتن بله خانوم ، مث کتابخونه رفتار میکنیم. کلن این بچه ها تا دوم راهنمایی خیلی خوبن. حرف گوش کن و مودب و کار انجام بده و اینا! ولی از سوم راهنمایی به بعد دیگه غیر قابل کنترل میشن 90 درصدشون. با این وجود بخام جم بندی کنم دیوونه شدم از دستشون! انقد که سوال میپرسن و همه چی رو هزار بار باهات چک میکنن. ولی خب خوبن. دوسشون دارم! الان ملومه من تعادل ندارم ! میدونم!

بعدشم امروز آل استار سفیده مو پوشیده بودم ، که دختره دوبار لگدش کرد گند زد بهش. البته عذر خاهی کردا! ولی کثیف شد ،رفت رو اعصابم. باید بشورمش.

 یه فرم داده بود مدرسه راهنمایی ، که باید اول سال ما پرش میکردیم! حالا تازه الان یادشون افتاده بود. تو قسمت نام همسر و شماره ملی همسر و این چیزا ، میخاستم بنویسم دنت ، کاپوچینو ، اتباع!

ولی ننوشتم.

   + نازنین ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٠
comment تو بِبار()

من و دنت کاپوچینو

میدونی! همینجوری ناگهانی گرفتارش شدم. بعد الان عاشقشم! ینی عاشقا! اصن یه وضی!

ینی الان اولین انتخابم اونه. حتا بعضی روزا از خاب که بیدار بشم ، ممکنه اولین فکری که به سرم میاد اون باشه. و بعضی شبا آخرین فکر!اصن فک کردن بهش منو به زندگی امیدوار میکنه.

 نمی دونم چرا. همین جوری خوشم میاد ازش. خیلی خوشم میاد.

دیگه همین روزا نامزدی مونو اعلام میکنن.

   + نازنین ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٩
comment تو بِبار()

سایه خودش می آید!

90 درصد تنبلم! ینی بخای بسنجی ، بیشتر تنبلم . همینجوری بی دلیل. یا مثلن به دلیل کهولت روان!

اونوخ یه هفته ده روزی بود ، یه نوتیفیکیشن اومده بود واسه گوشیم که آپدیتش کن به این بیلد نامبر و این برنامه ها . منم هی میگفتم باشه! ولی هیچ حرکتی نمی کردم.

دو سه شب پیش قبل از خاب رفتم تو چنتا از این سایتا گشتم ببینم کسی آپدیت کرده و اینکه کلن خاصیتش چیه حالا!

از خدا پنهون نیس از شماچه پنهون ، این گوشی همه چیش خیلی خوبه فقط باتریش یه "باگ" داره به اصطلاح ، که وختی به 33 درصد میرسه در عرض 5 دقه به سرعت شارژ خالی میکنه و میشه 15 درصد. ولی باز از اون 15، تا خاموش شدن گوشی ، کمه کم سه ساعت طول میکشه. اما خب یه اشکاله دیگه به هر حال. حالا این آپدیته واسه رفع این باگ اومده بود .

کلی گشتم و دیدم یه عده ی زیادی گوشی رو روت کردن تا آپدیت شه ، یه عده وسط آپدیت ، گوشی شون دچار مرگ ناگهانی شده ، یه عده هم گفتن آپدیت کردیم ولی تغییری حاصل نشده . فقط چن نفر گفته بودن آپدیت کردن و مشکل بر طرف شده. منم تقریبن منصرف شده بودم.

چون کلی همین روت کردن و رام کاستوم ریختن و این کارا ، ریسک و درده سر داره و ممکنه کل گوشی رو بترکونه ، هم اینکه گویا حجم آپدیت زیاد بود و خیلی طول میکشید که انجام بشه. و همه هم شاکی بودن که چرا نمیشه با خوده گوشی دانلود کرد این آپدیتو .

بعد فرداش دوباره تا گوشی رو روشن کردم پیغامش اومد. منم مثل هر روز ! بازش کردم که بگم باشه حالا در اولین فرصت ایشالا پیگیری میکنم!دیدم نوشته ردی تو دانلوده! میخای دانلود کنی الان؟ حجمشم 10 مگ بود. گفتم خب بکن! هیچی دیگه دانلود کرد و بعدشم گفت میخام اینستال کنمش واست ، گوشیت خاموش میشه و اینجور میشه و اونجور میشه و اینا ! منم گفتم باشه تو هر کار دوس داری بکن فقط دست از سر من وردار.دیوونم کرده بود تو این چن روز .

هیچی دیگه خیلی تر و تمیز سه دقه ای اینستال و ری بوت و اینا کرد. منم رفتم توی اون سایته تجربه مو به اشتراک گذاشتم . جماعتی را به حسرت و کف و سوت ! واداشتم.

فک کنم همه آپدیت کرده بودن ، سونی دیده بود فقط من موندم و حالا حالاهام نمیخام حرکتی بکنم ، تصمیم گرفته بوده کارو یک سره کنه ، پرونده رو ببنده!

به هرحال از قدیم یه چیزی میدونستن که گفتن نرو به سایه و اینا! آدم باید از تجربیات قدیمیا استفاده کنه!

   + نازنین ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٧
comment تو بِبار()

ویروس اردی بهشتی

آخرین باری که اینجوری شده بودم ، حداقل دو سال پیش بود. اون دفه ام همین جوری بی دلیل یهو سیستمم به هم ریخت. در حدی که مفاصل انگشتامم نمی تونستم تکون بدم از شدت درد. حتا نمی تونستم نفس عمیق بکشم انقد دنده هام درد میکرد.

امروزم دقیقن همون اتفاقا افتاد. ینی صب که بیدار شدم خوب بودم. ساره زنگید از مدرسه و یه چیزایی ازم پرسید. بعد حس کردم سرم درد میکنه. یکم دراز کشیدم . ولی کم کم از سر درد تبدیل شد به یه بدن درد کامل. ینی واقعن نمی تونستم تشخیص بدم الان کجام درد میکنه.

گفتم یه مسکن بخورم حداقل سرم خوب شه . که ای کاش نخورده بودم. نصف لیوان آبی که خوردم اصرار داشت با سرعت هر چه تمام تر مسیری که رفته بود برگرده. و پس لزره هاش ولم نکرد تا چاهار بعد از ظهر.

هیچی دیگه نرسیدم هیچ کاری بکنم و دو جا هم باید میرفتم که نشد . حالا برنامه ی فردام حسابی قاطی پاتی شده و امیدوارم برسم همه ی کارا رو انجام بدم.

خلاصه اینکه تا حوالی ده شب همینجوری رو به قبله در خدمت خانواده بودیم و البته هنوزم دنده هام و ستون فقراتم ، معده ام و استخونای ساق پام خیلی درد میکنه. ولی سرم خوب شده و حالت تهوع هم ندارم. یه لیوانم چایی خوردم. آخه مامانم خابیده دیگه الان.زبان

   + نازنین ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٦
comment تو بِبار()

حالا بیخیال ، بفرما کیک شکلاتی مرغوب!

اندازه یه استکان شیر ریختم تو لیوانم. بعد گذاشتم رو میز نگاش کردم. مثلن 40 دقه. هی با خودم صبت کردم که بخورمش. اولش با ذکر خاصیت ها و فوائدش ، بعدش با وعده های دروغینی مثل افزایش قد! حتا بعد از بسته شدن صفحات رشد. و اینکه مثلن شاید موهات خود به خود فرفری شد! آخرش کار به کتک رسید که یا باید بخوریش یا انگشتاتو رنده کنی! بعد هیچی دیگه بردم گذاشتمش تو یخچال. گفتم غروب باهاش کیک درست میکنم خب! تو کیکم شیر داره دیگه ! مهم خوردنه شیره . حالا به هر روشی!

کلن این بحثه خواص مواد غذایی همیشه رو اعصابه من بوده و احتمالن تا آخر عمرم هم هست. مثلن دختر خاله ی من همیشه میگه میوه هارو با پوست بخوریم! سیب و خیار و اینا رو. بعد اون روز میگفت دکتره گفته همه ی خواصِ خرمالو! تو پوستشه! فک کن خرمالو اصن خاصیت داشته باشه! خرمالو اصن میوه اس؟ حالا فرض بگیریم باشه! خدا الان کل اون حجمه میوه رو ول میکنه میاد همه ی خاصیت میوه رو میذاره تو پوستش با نیم میلیمتر قطر؟

"دکتره غلط کرد " رو واسه همین وختا ساختن دیگه. والا.

   + نازنین ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٥
comment تو بِبار()

خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه فقط

دیدین بعضی آدما خیلی اهله تعریف و اغراقن؟ مثلن همش از بچه ها و دست آورداشون تو هر جمعی هی تعریف میکنن. یا مثلن همش میگن پسره من اینجوره ،اونجوره ، دخترم فلانه و بهمانه؟ مامان من اصلن این جوری نیس. کلن هیچ وخ ندیدم که از ما تعریف و تمجید بکنه تو جم. یا حتا بابام. درمورد خودشونم هیچ وخ اینجوری نبودن.

بعد همین پارسال یه خانومی ، تو یه جمعی نشسته بود از پسرش تعریف میکرد که خیلی آقا و سر به زیر و حرف گوش کن و خلاصه گلی از گلهای بهشته. بعدشم گفت منتظرن سربازیش تموم شه برن براش خاسگاری. دانشجوی ارشد بود. دو سه هفته بعدش که دیدیمش بهمون شیرینی داد و گفت ماله نامزدیه پسرشه و دیگه هی همه پرسیدن کیه و چیه و اینا. ایشون هم خیلی با افتخار گفتن که دختره یه شهید هست و یه نفری بهشون معرفی کرده و اینام رفتن و دیدن و پسندیدن . بعد همینجوری که داشت از رشادت های پسرش تعریف میکرد ، گفت که آره هفته ی پیش یه صیغه ی محرمیت خوندیم براشون و حالا فلان تاریخه عقده و اینا و اون روز رفتیم به فلان مبلغ انگشتر خریدیم براش و بعدش با ما اومده خونه و رفته بوده تو اتاق پسرم ، پسرم رفته وضو بگیره چون همیشه نمازشو اول وخت میخونه ، بعد اومده به من گفته من الان برم تو اتاقی که اون هست اشکالی نداره؟ و کلن تو این قسمت همینجوری برق شعف بود تو چشماش که آره پسره من انقد هیچ وخ دختر ندیده! اصن بلد نیست باید چیکار کنه . بعد یکی بهش گفت که نه بابا دیگه اینجوریام نیست. بلخره تو محل کار و دانشگاه و اینا که با دخترا هم کلام شده! اینم خیلی جدی گفت نه! من قبل از اینکه اقدامی بکنم براش ازش پرسیدم که تو تا حالا با کسی بودی ؟ از کسی خوشت اومده ؟ با کسی حرف زدی؟ اینم گفته اصلن و ابدن! حتا ازش پرسیدم که تو فضای مجازی چی؟ چون کارش تو این زمینه اس ، و اونم گفته نه. هیچ وخت. چون لزومی ندیدم . خلاصه حسابی پسرشو به درجه ی روحانیت رسوند و کلی هم از نجابت و خانومی عروسش گفت و همه رو تحت تاثیر قرار داد.

دیگه ندیدیمش تا همین یه ماه پیش. که همینجوری اتفاقی از صحبتای دو نفر دیگه متوجه شدم درگیره طلاق و دادگاه و اینان . شاخام در اومده بود و پرسیدم چی شده و چرا و همون پسر خوبش داره جدا میشه؟ گفتن که آره و هی از توضیح علتش طفره رفتن. بعدن یک ستون پنجمی! بهم گفت که هیچی آقای پاپ اعظمه دختر ندیده ی چشم پاک ، ملوم نیس چی میدیده و چی با خودش فک می کرده ، گویا انقد درخاستهای نا به جا از دختره کرده تو رابطه ی خصوصی شون که دختره نتونسته طاقت بیاره و جم کرده رفته شهرشون. بعدم با پیگیری مادر شوهره معلوم شده شازده پسرشون کلن فک میکرده زندگیش قرار مث همون فیلمای هیجان انگیزی باشه که میدیده! و هرچیم باهاش صحبت کردن فقط گفته" باید تمکین کنه! نمی کنه! خب طلاقش میدم!" و دختره ام گفته عمرن حاضر نیست حتا یه روز دیگه ام با پسره یه جا بمونه .

حالا فقط نمی دونم مامانش الان چه حالی داره. که انقد افتخار میکرد به پسره محجوبش و البته فک میکنم برای اون پسره ام خیلی بد شد که اینجوری آبروش رفت جلوی خانوادش . و دلم برای اون دختره ام میسوزه که مجبور شده همچین به معنای واقعی عذابی رو تحمل کنه ، چون هرکسی که دیده بودش خیلی ازش تعریف میکرد و میگفتن هم زیباست هم بسیار بسیار رفتار معقول و شایسته ای داره. ولی الان تحت نظر هزارتا دکتر و روان شناس و وکیل و دارو و قرصه .

   + نازنین ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٤
comment تو بِبار()

مصائب مشاغل اولیای الهی!

1-کلن اینکه امروز از اون روزای عصبانیم بود. ینی فقط منتظر بودم یه چیزی مرتبط با دلیل عصبانیتم بهم بگن که با خاک یکسانشون کنم، همه رو! بعدش صب همکارم تو اتاق گفته بود دیگه عقش میگیره از اینجا اومدن. منم نشستم رو میزو گفتم چرا؟ تو که خیلی ترکوندی. نما.یشگاهو و خوار.زمی و استا.ن و اینا. گف برو بابا . پوستمو کندن با این اخلاقاشون. گفتم آره واقعن ، با این اخلاقاشون

میدونی ! کلن مدرسه رفته رو اعصاب همه مون. نمی دونم چرا انقد مسخره بازی در میارن. سر همه چی هی به معلما گیر میدن. ینی شرایط یه جوری شده که همه مون میگیم خوشبحال اون دختره که ول کرد رفت!

بعد رفتم سرکلاس حالا نصفه بچه ها دوربین دارن. نصف ندارن. منم به اون نصفی که داشتن ، تنظیماتو یاد دادمو اونام کارشونو شرو کردن. بعد هزارو سیصد بار به بچه ها باید بگی رو میز نشین! ولی باز تا سرتو بر میگردونی همه رو میز نشستن. اونوخ تو یکی از همین بارا که من داشتم به یکی از بچه ها دوباره یه قسمتی رو توضیح میدادم ، خانوم مسئول اومدن و گفتن این چه وضیه و چرا بچه ها رو میزن؟ چرا این کتاب دستشه چرا هرکی داره یه کاری میکنه و این حرفا. منم فقط چون خیلی براشون احترام قائلم گفتم اگه شما میخاین در مورد روز دوشنبه به بچه ها توضیح بدین ، من بیرون از کلاس بهتون توضیح میدم چرا اینجوریه! اونم یه کم جا خورد و بعد توضیحاتشو داد و هی ام به من میگفت اگه نظر شمام همینه! منم گفتم من نظری ندارم. هرچی صلاحه همون کارو بکنین. بعد که حرفاش تموم شد،گفت یه دقه کار دارم بعد میام. بچه هام به محضه رفتنش گفتن خانوم اگه درباره ی رو میز نشستن ما خاستن چیزی بگن ، بگین بیان به خودمون بگن! چرا به معلما گیر میدن و با اونا دوا میکنن؟

بعد از ده دقه برگشت و گفت شما میخاستین به من یه چیزی بگین! منم رفتم بیرون از کلاسو گفتم خانومه همکاره عزیز! من میدونم که شما واسه خودتون نیس که انقد مته به خش خاش میذارین! ولی لطفن پیغام منو به اون مته به دستا برسونین که وختی منه معلم میام میگم این برنامه ای که واسه دو ماه بعد از تعطیلات ریختین اصلن چیزه کارآمدی نیست ، و هیچ کس توجه نمی کنه ، نتیجه همین میشه! جای هیچ شکایتی هم نیست ، چون از قبل همه ی این پیشامدا رو گفته بودم. از اول سالم بهتون گفتم ، اگه نصف کلاس من شاگردای پارسالم باشن ، نصفشون جدید ، بچه های قبلی بی انگیزه میشن ، بچه های جدید سرخورده! دقیقنم همین شد! چون بلخره من مجبورم به جدیدا از اول یاد بدم ، اونی که  بلده خب حوصلش نمیاد هی درس تکراری گوش کنه ، کاره تکراری بکنه . ولی شما توجه نکردین. کلن من 90 دقه وخت دارم باید مث اختاپوس با چشمای مرکب! سر کلاس حاضر باشم.هم درس بدم ، هم کار ببینم ، هم سایت بریم ، هم تحقیق کنیم هم رفع اشکال !اونم در نظم و سکوت کامل! واسه کوچکترین بی انضباطی باید جوابگو باشم. مسئله ای نیست. ولی وختی قراره من انرژی مو صرف یاددادن مبانی اولیه ی رفتار سر کلاس بکنم توقع نداشته باشین همه بچه هاتون انسل آدامز بشن. شما دوشنبه مگه از من نپرسیدین بچه ها باید چی کار کنن؟ گفتم باید دوربین بیارن! حالا اومدم میگن به ما گفتن بچه جدیدا بیارن! منکه نمی تونم کوتاهی و بی نظمی همه رو رفع و رجوع کنم. خیلی برام راحته که الان به همشون بگم ا؟ من به خانوم فلانی گفته بودم! ایشون بودن که بد اطلاع رسانی کردن. ولی اینکارو نمی کنم ، اولن چون برای شما احترام قائلم و دوس ندارم بی نظم و بی توجه جلوه بدمتون و دومن چون کلاسه منه و من وظیفه دارم در بدترین شرایط هم ادارش کنم . ولی کسی که این شرایطو به وجود آورده به نظرم درست نیست بیاد جلوی شاگردام به من بگه چرا و چگونه! گفت نه من باور کنین منظورم شما نبودی!با بچه ها بودم. گفتم حالا! هرچی.خودتون بهتر میدونین چی گفتین و چه جوری . گفت من واقعن فقط به خاطر اینکه بعدن تو دردسر نیفتین گفتم. گفتم منم دقیقن به خاطر همین که شما همش آلارم میدین که ما ممکنه تو دردسر بیفتیم میگم. میدونین خیلی زشته که آدم هی به معلمش بگه اگه شاگردت بی نظمی کنه ، تویی که تو دردسر میفتی. چون دقیقن این احساسو به بچه ها میدین که اصلن مهم نیس اشتباه اونا چی باشه ، اولین کسی که باید پاسخ گو باشه معلمه! خیلی بده. ولی نمی دونم چرا مدرسه متوجه نمی شه. به هرحال من الان تصمیم ندارم همه ی اشکالات مدرسه رو به شما گوشزد کنم ، فقط خاستم بدونین شرایطی که کلاس من و البته بقیه ی کلاسا داره ، بیشتر از همه معلما رو خسته میکنه. بعدم رفتم سر کلاسم. بچه هام دیگه تا آخر کلاس زیاد شلوغ نکردن. میترسیدن جرقه بزنم لابد!

2-اونوخ انگار من گفتم! سه بار منو مجبور کردن برم پیشه اون مرتیکه ی داورِ ...!  به خانومی خانومی گفتناش گوش بدم و هی برگردونمش به موضوع بحثمون ، به جای اینکه شجره نامه ی منو ریز نمراتم تو دانشگاهو در بیاره. بعد حالا هی به من میگن هزینه ها زیاد میشه! خب نکنین! هم میخان بهترین باشن هم میخان رایگان باشه همه چی . حالا هزینه ها! فک میکنین چیه؟ مثلن پنجا تومن نهایتن، نهایتن! واسه سه تا فریم عکس شاسی شده. بعد بابای یکی از بچه های مذکور ، کلینیک داره ، بابای دومی صاحب یه تهیه غذای معروفه و بابای اون یکی ام تاجره ! من نمی دونم پنجا تومن واسه اینا چیه مگه؟ حیف که اینجا خانواده رد میشه ، وگرنه قشنگ توضیح میدادم چیکار دارن میکنن با ما.

3- بعد چنتا چیزه دیگه هم شد که حوصله ندارم الان بنویسم، اما خیلی روزه گند و رو اعصابی بود.

در مسیر برگشتم بارون شرو شد و وختی رسیدم به جایی که باید پیاده مشدم دقیقن سیل از آسمون میبارید. ینی در مدت زمانی که من از تاکسی بیام بیرون و بدو بدو عرض یه خیابونه دو لاینی رو طی کنم تا زیر سقف خودپرداز بانک پناهنده شم ، شلوارم تا زانو خیس شد. دیگه سر و کله و دست و بالو بیخیال! یه ده دقه ای اونجا موندم تا از شدت بارش کم شه ، بعدشم تا برسم به تاکسیای خونمون! حتا یک نقطه ی خشک هم باقی نمونده بود برام. آقاهه خیلی مردونگی کرد منو سوار تاکسیش کرد! آب میچکید ازم.

   + نازنین ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment تو بِبار()

and this is hardly true

اینجا

   + نازنین ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment تو بِبار()

its very true

 

   + نازنین ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment تو بِبار()

امکان اولی بیشتره

یا

این شکلی بشم،

یا اینو داشته باشم

   + نازنین ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱
comment تو بِبار()