DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


سال خرم،فال نیکو، مال وافر، حال خوش

   + ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٩
comment تو بِبار()

JOB VACANCY

1-اینکه در "ر.و به ر.شد تر.ین فر.و.شگا.ه ا.ینتر.نتی ا.یر.ا.ن!" آقایی رئیس است که رزومه ی شما را کامل خانده ، ولی باز یک فرم میدهد دستتان تا همه چیز را از اول بنویسید. بعد شما هنوز اسمتان را هم کامل نکردید میگوید لطفن برید پشت اون میز! اون میز، میزه پسره طراح جوانی است که لب تابش را باز گذاشته و رفته چایی بیاورد. شما روی صندلی پسره میشینید. بعد پسره سر میرسد و جا میخورد و تمام ده دقیقه ای که شما دارید اطلاعات فردی تان را ترنزلیت میکنید به زبان بیگانه ، بالای سر شما رژه میرود. بعد آقای رئیس به شما میگوید فلشتان را بدهید تا نمونه کارهایتان را ببیند. شما فرم را پر میکنید و ایشان میگویند تشیف بیاورید اینجا! اینجا ، ینی دقیقن پشت پرده ی سفیدی که بچه های گروه عکاسی فروشگاه مشغول کار هستند. ینی جایی که آقای رئیس پشتش را میکند به پرده و شما زیر فلاش بی امان دوربین ها که چشمتان را کور کرده به سوالات ایشان جواب میدهید. بعد آقای رئیس اصرار میکند که شما برای گروه عکاسی اپلای کنید و شما سر باز میزنید. وایشان میفرمایند من یکبار دیگر هم برای شما قرار ملاقات فیکس کردم! تشیف نیاوردید. و شما میگویید بله به خانمی که زنگ زده بود گفتم که مسیر شرکت برایم مناسب نیست و نمی آیم. بعد آقای رئیس نمی گوید که ساعت 7 شب برای شما وخت مصاحبه فیکس کرده بوده و نمی گوید همین الان هم با این که سیصد بار پشت تلفن خانم منشیشان فرموده بودند راس ساعت یک و چهل دقیقه ، شما تا ساعت 2 بین دو طبقه رفت و آمد میکردید تا محض رضای خدا یک نفری پیدا شود که بداند امروز آقای رئیس در کدام طبقه حضور به هم رسانده اند جهت مصاحبه ! فقط مکدر شده که چرا شما قرار قبلی را کنسل کرده اید ولی حالا آمده اید! ینی مثل حس اینکه شما خودتان را گرفته اید برای ایشان ! بهش دست داده. بعد شما توضیح میدهید که امروز هم یه این دلیل آمده اید که خانم تماس گیرنده فرموده اند "آفیس" قرار است منتقل شود به یک مکان دیگر. ایشان هم میفرماید ، احتمالن بعد از نوروز. بعد در مورد شرایط کاری میگویند 9 تا 6 بعد از ظهر. یک ساعت هم تایم ناهار است و اینکه هر کسی یه سری "تسک" دریافت میکند ، جهت کار روزانه و تا وختی تسک ها تمام نشده اند حق خروج از دفتر را ندارد. و مدت زمانی هم که بعد از ساعت کاری بماند، اضافه کاری محسوب نمی شود ، چون کارهایش بوده و باید تمام میکرده شان! بعد به شما میگوید نمونه کارهایتان را برای من ایمیل کنید! من ببینم بعد تصمیم میگیرم. ینی آقای رئیس اصولن عادت به بازبینی و چندبار بینی و این برنامه ها دارد. تشکر کرده دفتر را ترک میکنید. شب با وجود خستگی ، 12 نمونه کار مناسب حال ایشان را دوباره همراه با توضیح ، برایشان میل میکنید . بعد سه هفته میگذرد ، و آقای رئیس در ساعت 3 بعد از ظهر جمعه ، به شما اس ام اس میزند که فردا ساعت نه در دفتر منتظر شما هستم ، لب تاب هم بیاورید!

ینی میخام بگم ر.و به ر.شد تر.ین فر.و.شگا.ه ا.ینتر.نتی ا.یر.ا.ن، جایی است که در آن یک سیستم به شما اختصاص داده نمی شود ، ولی خیلی فرصت برای رشد و ترقی دارد! جایی است که وظایف یک گرافیست خلاصه میشود در دوربری عکسهای محصولات و قرار دادن آنها روی بک گراند سفید و ایجاد یک سایه ی مجازی در زیرشان ! ولی به خلاقیت! و روحیه ی پویا احتیاج دارد! میخام بدونی رئیس همچین فروشگاهی که مدعی است ، فروشگاهش براساس دوستی و احترام متقابل و روحیه ی تیمی شکل گرفته ، نه همان شب، حتا فردای شبی که ایمیل شما را دریافت کرده یک ایمیل خالی هم نمی فرستد تا شما بدانید ایمیل را چک کرده!  این ها یک سری اصول اولیه ی مدیریتی هستند، این که من وختی ادعای آنلاین بودنم و توسعه ی فعالیت های مجازیم را هی فرو میکنم توی چشم مصاحبه شونده، حداقل دوشب یکبار ایمیل خودم را چک کنم، یا یک کد هوشمندی بدهم که سرخود به محض دریافت ایمیل ، ریپلای کند که ایمیل شما رو دیدم ، حالا بهتون خبر میدم یا هرچی ! اینکه وختی من در فرم استخدامی ام نوشته ام میتونی لب تاب بیاری یا نه ، و طرف گزینه ی نه ! نمی تونم! رو انتخاب کرده، خیلی ضایعم وختی اس ام اس میزنم بهش و میگم فردا پاشو بیا! لب تابتم بیار. ینی مثلن اون فرم و دک پز من همش کشک! من اصن نگا نمی کنم تو چی میگی! اینکه من فک کنم مردم انقد منتظر کارن که هیچ برنامه ای برای خودشون ندارن ، اونم تو این یه هفته ی آخر سال، و خیلی آی ام د باس طور ، اس ام اس بزنم که فردا بیا! هیچ کدوم چیزایی نیست که نشان از رو به رشد بودن کسی باشه. یه سری حرکتاییه که کاملن منش مدیریتی آدمه رو مشخص میکنه.

2-اینکه پسره پشت تلفن میگه مسلطی دیگه ؟ و من میگم آره. بعد ساعت دوی بعد از ظهر ، توی اتاقی با هم حرف میزنیم که بوی جوراب، عرق ، موندگی ، ناهار و سیگار میده. بعد پسره کارش چیه؟ از اینا که روی بالسا و تخته سه لا، با لیزر "قلب" در میارن و آی لاو یو مینویسن! اونوخ یه جوری میگه ما تولید کننده ایم انگار داره بمب اتم میسازه! حجم دود سیگار بیرون از اتاق انقدر زیاده که گویا یه نفر میخاد کنسرت اجرا کنه و این دودا! جلوه های ویژه ان! بعد پسره یک سالن را با پارتیشن از هم جدا کرده ، به ابعاد یک متر در 80 سانت! شما را میبرد پشت یک سیستم و میگوید اینجا واحد ! طراحی است. ینی اگر اینجا واحد! طراحی محسوب میشه ، اتاق من شرکته پس! بعد شما فلشتان را میزنید به کیس و سیصد سال بعد لود میشود، آنوخت پسره ، که توی حلق شماست، نمونه کارها را میبیند ، روی یکی دو تا از کارها مکث میکند و میگوید میشه بریزی اینا رو برام روی دسکتاب؟ بعد شما به روی خودتون نمیارید. بقیه ی کارهار را میبیند دوباره میگوید میشه اون دوتا رو برام بریزی رو دسکتاب؟ شما میگید نه. نمیشه. چون فایل اصلی هستن و نمیشه. میگه خودت اجرا کردی؟ میگی آره. میگه دوباره ببینم! بعد میگه خوبم نیس! رنجه داره!!! زوم میکنه و میگه ا ! نه نداره! بعد شما خیلی "اوکی تو خیلی حالیته الان، میدونم، ولی بذا بهت بگم برا آیندت" بهش میگین جسارتن آقا ! کارای وکتور کلن خصوصیتشون اینه که رنجه نمیشن! چه روی قوطی کبریت و سربرگ چاپ شن، چه روی بدنه ی ترانزیت و هواپیما! میگه بله بله! آخه من فک کردم این عکسه!!! بعد یک نمونه ساعت دیواری میذاره جلوی شما و میگه اینو برام تو کورل اجرا کن. شما در 3 دقه اجرا میکنیدش و ایشون موس رو میقاپن و میگن نه اصلن از بیس اشتبا رفتی!!!! اینو باید اینجوری اجرا کنی و سیصدتا دایره توی هم میکشه و خط میذاره و مرج میکنه و کراپ میکنه و توشو رنگ میریزه تا آبجکت بشه ، بعد پیروزمندانه میگه دیدی؟ سرعت عمل باید داشته باشی! بعد شما میگی ولی اینجاش کجه ها! میگه خب من الان اجرا نکردم که!! بخام اجرا کنم دقیق در میارم! شما هم میگین ولی من الان اجرا کردم. دقیق هم در آوردم! و ایشون میفرمایند نخیر! کجه!!! و خط کش میارن و خب صافه همه چی! ولی خب رئیس کیه؟ اون. و خیلی پررو باز میگه اون دوتا کارو برام بریز رو دسکتاب و شما فلشتان را ایجکت میکنید و میگید متاسفم. بعد بلند میشید و پسره میگه البته راهی که شما رفتی ، هم بد نبود! ولی من برام سرعت و دقت مهمه! میخام کارو بدم دست مشتری! شما توی چشماش نگا میکنید و میگید درسته. ساعت دیواری کپی کردن توی کورل راهای زیادی داره. من خیلی وخته با مربع و دایره چیزی تولید نکردم! اون طرحایی که شما دیدی هرکدوم حداقل 3 هزارتا نود داره و بالای 300 تا آبجکت. دقت من بالای هزاره. نه زیره ده. شما بگرد دنبال اجرا کار، نه گرافیست. اینجوری فقط اونایی میان که باید بیان.

   + ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
comment تو بِبار()

همچین آدمیم

میدونی ، بعضی چیزا " آر نات مای تینگ" خب؟ ینی اصن حال نمی کنم باهاش. مهمم نیس چه فلسفه ای پشتشه . من خوشم نمیاد. این "حال نمی کنم" اتفاقن مای تینگه! ولی مامانم هی میگه نگو. زشته! حال نمی کنم ینی چی ! نمی دونم چرا این دهه چهلیا فک میکنن هر حال کردنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه ! اینجوری نیس واقعن. حال نمی کنم واسه ما دهه شصتیا ینی خوشم نمیاد. ینی چیزه دندون گیری نیس. هر گردی که گردو نیس.

 انی وی ، وختی یه چیز "مای تینگ" نیس ، نیس دیگه ! زوری که نمی شه.  

یکی از چیزایی که مای تینگ نیس ، قربون صدقه رفتنه الکیه ! ینی اینکه زرت و زرت بخام به یکی بگم عزیزم ! عشقم ! و فلان. اصلن ینی این یه مورد در توانم نیس. نه اینکه مثلن اگه از یکی خوشم نیاد یا حالا عشقم و عزیزم ! نباشه بخام باهاش پرخاش کنما ، ولی اینکه الکی به هرکی و همه بخام از این چیزا بگم ، نه واقعن ! نیستم ! اصن خیلی برام سخته گفتنش !

بعدش یکی دیگه از چیزایی که مای تینگ نیس ، کش دادنه یه موضوع و لج و لجبازیه ! ینی اصلن درک نمی کنم اینایی رو که سر یه چیزه چرت و پرت _ دقت کنید عمومن 90 درصد لجبازیا موضوع بسیار چرت و بی اهمیتی داره _ صد سال با هم در یک مبارزه ی پنهان به سر میبرن و هی انرژی صرف میکنن.

از دیگر مواردی که مای تینگ نیس ، درک کردنه اینه که فلانی الان داره به من تیکه میندازه ! ینی قشششننگگگگگ من بُزم تو این مورد. یه چیزی میگم یه چیزی میشنویا ! بعد من چنتا از دوستام خیلی شاخکای تیزی دارن تو این موارد و بعضی وختا که میشینن و میگن آره فلانی اون روز اینو گفت منظورش فلان چیز بود و فلان حرف ینی بهمان چیز ! من مث خانوم شیرزاد فقط هی میگم : نه ! واقعن؟!

حتا مثلن یه بار یکی از بچه ها برگشت بهم گفت آره فلان روز تو فلان چیزو گفتی ، من فهمیدم منظورت اینه !!! من هنگ کرده بودم و هی بهش میگفتم نه ببین من منظورم فقط همونی بود که گفتم ! ینی واقعن تو این توانایی رو در من میبینی که همچین داستانی رو در یک جمله مخفی کرده باشم؟! بیخیال!

حالا یکی از چیزایی که مای تینگه ، اصن من باهاش شناخته میشم ، اینه که وختی یه کار مهمی دارم ، دقیقن همون موق و همون روز و همون لحظه هزاران هزار پیشنهاد هیجان انگیز برای گذروندن وخت به ذهنم میرسه! ینی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویا!

حالا الانم برخلاف هرسال ، که اتاقمو تو سه روز آخر تمیز میکردم، امروز شرو کردم به تمیز کاری ، بعد دقیقن وسط اینکارا هی یه حرکتای اضافه ای کردم ، در نتیجه تمیز کردن دوتا کشو و جعبه ی کاغذ کادوها و کاور مقواهام ، دقیقن یه صب تا بعد از ظهر طول کشید. بعد الانم اومدم نشستم که مقاله های بچه های دبیرستانو فهرست بندی کنم و پی دی اف کنم ایمیل کنم براشون ، بعد مدیونی اگه فک کنی قدمی در این راه برداشته باشم! یه جوری با دقت دارم وبلاگای بوکمارک شده و لینکاشونو دونه دونه بررسی میکنم که انگار قراره دربارشون کنفرانس بدم!

   + ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()

 

همیشه یه نقطه ای تو زندگی هست، که آدما اونجا خودشونو بهت نشون میدن، یه نقطه ای که آدما منشور میشن و میشه طیف های وجودشونو دید. آدمایی که تو این نقطه های حساس زندگی، همیشه منو ناامید کردن. همیشه. ینی همیشه یه جوری درو تو صورت من بستن. همیشه منو از یه ارتفاعی هل دادن پایین. آدمایی که یه جوری زدن زیر همه چی، انگار نه انگار که چیزی بوده هیچ وخت. مثلن "ف" یکی از این آدماس. که دیگه برا من تموم شده. که دیگه دوس ندارم حتا یادم بیاد ما یه روزی چقددددد باهم دوس بودیم. اینکه من همیشه ، خیلی وختا، چشممو رو حرفای بقیه ، رو رفتارشون میبندم، که بعضیا انقد پررو میشن که فک میکنن همیشه حق با اونا بوده پس. حتا طلبکار میشن ازت. که منو به جایی میرسونن که بهشون بگم "اگه دوس داری یکمم فک کن شاید تقصیر توام بوده! "

اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه وختی برای آدم کلیر میکنن که پشیزی براشون ارزش نداری، دیگه حق ندارن هیچ وخته دیگه بیان بگن که میخان کمک کنن. میخان دوست باشن. اینجور آدما بهترین کمکی که میتونن بکنن اینه که برن به جهنم.

   + ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
comment تو بِبار()

از پتانسیلشون اونجا بیشتر میشه استفاده کرد

اینکه اون روز به آقاهه گفتم با آقای "...زاده" یا همچین چیزی کار دارم! و گفتش که "میر..." هستم البته ! و دعوتم کرد به اتاق مدیریت! بعدشم یه فرم همش خارجی! گذاشت جلوم که پر کنم. اونوخ ازم پرسید چرا از فلان جا اومدی بیرون؟ برام جالبه!!! گفتم راستشو بخام بگم واقعن نمی دونم. یه چیزی مثل اختلاف نظر. هم کاری ، هم غیر کاری.

اینکه واقعن هنوز نمی دونم چرا از فلان جا! اومدم بیرون خیلی بده؟ اینکه بعد از بیرون اومدن از اوجا خیلی به خودم وکارم شک کردم، یه واقیته ولی. هنوز گاهی فک میکنم شاید بهتر بود که انقد سکوت نمی کردم، شاید بهتر بود چیزی که تو دلم حس کرده بودمو بهش میگفتم ، نمی دونم... شایدم بهتر ، همین کاری بود که کردم.

بعدش که وسط راه از تاکسی پیاده شده بودمو و از یه کوچه ی میونبر رفته بودم تو مرکز خرید "آ.سما.ن و.نک" هنوز داشتم فک میکردم که چرا باید براش جالب باشه که بدونه من چرا از فلان جا اومدم بیرون؟ اصن این سوالای چرت و پرت چی بود از من پرسید؟ وختی من خودم رزومه فرستادم براش، برا چی دوباره فرم داد که همه رو پر کنم؟ چرا یه جوری شگفت زده گفت  اُو شما سال 90 فارغ التحصیل شدی؟ چرا من به جای اینکه به چشماش نگا کنم حواسم به شیشه ی زیتونی بود که رو میز پشت سرش گذاشته بودن؟

بعدش به پسره گفتم بین این و این کدومش بهتره؟ گفته بود حالا چرا مشکی؟ این همه رنگ خانوم! گفتم نمی دونم! مشکی میخام خب. گفته بود اینو وردار به نظرم. همونیه که تنه مانکنه. میخای برو ببین ، تن خورش خوبه دخترونه و اسپرته. گفتم سایز بندی نداره؟ گفت فیریه، ولی دیگه از این کوچیکتر نداره که! شمام که لاغری! اندازت میشه!

من هیچ وخت تو زندگیم فک نکردم که لاغرم، هروختم بهم گفتن تو که لاغری، باورم نشده. گفتم نه آقا لاغر نیستم. ولی فک کنم خوبه همین. گفت مشتریمونی شما، ببر اگه خوشت نیومد بیار عوض میکنم. ولی خوشت میاد. اینا تن خورش خیلی خوبه.

بعدش از در پاساژ که اومدم بیرون، بوی ذرت مکزیکی خورد توی دماغم، یاده اون روزی افتادم که با الی پیاده از یونی اومدیم تا ونک و کلیییی حرف زدیم و من یه دفترچه یاداشت زرافه دار خریدم بعد الی گیر داد از این ذرت مکزیکیا بخریم و برای اولین بار گفت که بعضی وختا تنهایی میره سر خاک باباش و میشینه حرف میزنه باهاش. همینجوری یهو اینو گفت. من هیچی نگفتم. من هیچ وخت درباره ی بابای الی باهاش حرف نزدم. حتا اون باری که تو دفتر معاون دانشگا نشسته بودیم و منشیش داش اصول دین میپرسید ازمون و به الی گفت پدرت چیکار میکنه با این هرسال خونه عوض کردن و اجازه های سنگین. الی لبخند زده بود گفته بود بابام که راحت شد.چند ساله...

بعدش از اون آقاهه دمه تاکسیای ونک، دوتا دسته گل خریدم. وختی تو میدون پیاده شدم زنگ زدم به فرناز که ببینم دفتره یا نه. گفت بیرونه و وایسم میاد میدون ببینیم همو. تو ده دقه ای که وایساده بودم تا فرناز بیاد، لبه جدول را رفتم. ولی حالم خوب نشد. یه ماشین آتش نشانی وایساده بود تو میدون، که دوتا پسره جوون و خیلی جوون توش نشسته بودن. یه بار که نگاشون کردم بهم لبخند زدن. فرناز بهم زنگ زد که حال "ن" بد شده و باید بره اون سمتی باهاشون بره بیمارستان، کلیم معذرت خاهی کرد. گفتم عب نداره برو. میبینیم حالا همو بعدن. نگاه پسر آتش نشانه یه جوری بود. یه جوری که من دیگه اونوری رو نگا نکردم. نه که بد باشه ها. یه جوری بود ولی.حتا هنوز اگه چشمامو ببندم نگاهش یادم میاد.

اینکه چن روزه در دپ ترین شرایط زندگی قرار دارم. دلم میخاد هیچ کاری نکنم، ولی یه چیزه غیره ممکنه. کلی کار دارم.احساس میکنم به طرز غیر قابل باور و غیرقابل کنترلی غمگینم. ینی یه جوری که بعضی وختا دلم میخاد بشینم گریه کنم. نه مثلن یه گریه ی معمولی. از این گریه هایی که تو اشکام غرق بشم قشنگ!  

چنتا بحث بی سرانجام با چن نفر داشتم ، و اینکه مجبور شدم به یکی چیزایی بگم که چیزای خوبی نبود. من آدمیم که خیلی کش میام . به مو میرسم خیلی وختا. ولی وختی که یه کسی رو این مو رو ببره، دیگه همه چی تمومه. ینی یه جوری برام تموم میشه که انگار نه انگار که هیچوخت بوده.  همیشه یه نقطه ای تو زندگی هست، که آدما اونجا خودشون بهت نشون میدن، یه نقطه ای که آدما منشور میشن و میشه طیف های وجودشونو دید. آدمایی که تو این نقطه های حساس زندگی، همیشه منو ناامید کردن. همیشه. ینی همیشه یه جوری درو تو صورت من بستن. همیشه منو از یه ارتفاعی هل دادن پایین. آدمایی که یه جوری زدن زیر همه چی، انگار نه انگار که چیزی بوده هیچ وخت. مثلن "ف" یکی از این آدماس. که دیگه برا من تموم شده. که دیگه دوس ندارم حتا یادم بیاد ما یه روزی چقددددد باهم دوس بودیم. اینکه من همیشه ، خیلی وختا، چشممو رو حرفای بقیه ، رو رفتارشون میبندم، که بعضیا انقد پررو میشن که فک میکنن همیشه حق با اونا بوده پس. حتا طلبکار میشن ازت. که منو به جایی میرسونن که بهشون بگم "اگه دوس داری یکمم فک کن شاید تقصیر توام بوده! "

اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه وختی برای آدم کلیر میکنن که پشیزی براشون ارزش نداری، دیگه حق ندارن هیچ وخته دیگه بیان بگن که میخان کمک کنن. میخان دوست باشن. اینجور آدما بهترین کمکی که میتونن بکنن اینه که برن به جهنم.

   + ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment تو بِبار()

منتظر پیام های بعدی ما باشید

یکی به اینایی که میگن "امروز خیلی شلوغم" بگه که فرزندانم! اگر دارید جمله ی "I am busy today" رو تحت الفظی معنی کرده و به کار میبرید، همانا شما با یک بیسواد فاصله ی چندانی ندارید، لذا فکر نکنید تازه خیلی هم خارجکی دارید جواب میدید.

 بیزی، همیشه معنی شلوغ نمیده، وختی کسی تو خارج میگه من بیزی ام، منظورش اینه که سرش شلوغه، شما باید این جمله رو به حالت من امروز مشغولم، ترجمه و استعمال بفرمایید.

   + ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
comment تو بِبار()

و حتا الانم دارم بهش فک میکنم

ساعت سه و یک دقیقه ی صبه، من دارم از خاب میمیرم، چون امروز صب زود پاشدم، رفتم سه جا برا مصاحبه، بعدش اومدم خونه یکم کارای خانوم مسئول رو درست کردم فرستادم، با شاگردام تو وایبر بحث کرد، رزومه فرستادم واسه چن جای دیگه و یه ایمیل تکمیلی واسه یکی از جاهایی که امروز رفتم، بعد چار صفه متن ترجمه کردم آنلاین روی وایبر! 

اونوخ درتمام این مدت که رسیدم خونه و این کارا رو کردم ذهنم مشغول این بود که کاش پاشم برم اون تیشرتی که خریدمو بپوشم ببینم سایزم هست یا نه!

   + ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
comment تو بِبار()

حالا خدا کنه فردا هوا آفتابی باشه! شگون داره! :))

از چارشنبه که اینجا نوشتم، هزاربار دیگه اومدم که یه چیزی بنویسم و هی نشد. خونه تکونی رو شرو کردیم و باز مث همیشه این آخر سالی همه چی با هم قاطی شده. برا چن جا رزومه فرستاده بودم حالا یکی یکی دارن زنگ میزنن برا مصاحبه، منم خیلی شک دوتا شو رد کردم و اصلن مصاحبه هم نرفتم چون راهشون خیلی بهم دور بود، ولی یکیشو فردا میخام برم و یدونه شلوار جینم میخام برا خودم بخرم که میخام همین روزا حتمن برم، حالا شاید فردا برم اصن.

بعدش اتاقمم احتیاج به زیر و زبر شدن داره! ولی اینکه از کی بیام سراغش نمیدونم.

الانم دوساعته نشستم پای لب تاب به نیته اینکه برا خانم مسئول نمره های میان ترم دوم بچه ها رو ایمیل کنم، ولی حوصله نداشتم، یه سری سرچ مرچ کردم و نرم افزار نصب کردم و این چیزا. بعدشم چاییم سرد شده و حال ندام برم تا آشپزخونه و عوضش کنم. ینی چون تو اونجا بوی غذا میاد و من تو موده از "غذا بدم میاد" ام.

   + ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩
comment تو بِبار()

نظرت؟

1-من اعتقاد راسخ دارم به اینکه که زندگی یه امتحانه ، و سوالای هر کسی با سوالای بقیه دیگه فرق میکنه ! هرکسی باید سوال خودشو جواب بده. نمیشه جواب درست خودتو به بغل دستیت بگی. اون جوابه سوال توئه. هرکسی باید سرش توی برگه ی خودش باشه.

2-کلن اصرار داریم که بگیم غربی ها تحت تاثیر تبلیغات رسانه ایه ضد ایرانی و ضد اسلامی قرار دارن. یه جوری که انگار خودمون تحت تاثیر تبلیغات اونا نیستیم! مثلن ما خیلیامون چی میدونیم از غرب و زندگی غربی ، به جز این چیزایی که توی فیلما و برنامه های تلوزیونی شون دیدیم؟ مثلن بعضی از ما چرا فک میکنیم اونجا همه چی قشنگه و همه پرفکتن و همه خوشبختن ؟ چون همینا رو توی فیلماشون دیدیم. حالا خارج واقعن اینجوریه؟ نه ! ملومه که نیست! اونا حق دارن تحت تاثیر سیاه نمایی قرار بگیرن ، همون طوری که ما تحت تاثیر زیبا نماییه اونا قرار میگیریم. قانونشه ! الکی جر نکنیم.

3-اینکه ما توی کتابا و فیلمای دمه دستیمون ، همیشه داریم زن "زیبا" رو ستایش میکنیم، واقعیته. توی تمام رمان های ایرانی ، شخصیت اصلی اگه دختر باشه ، از همه ی آدمای اصلی و فرعیه اون کتاب زیباتر و خوش هیکل تره! حالا این زیبایی هم عمومن زیباییه معمولیی نیس! مثلن چشماش بنفشه! لباش خدادادی رنگه رژ بورژواس ! یه خماری خاصی داره پلک چشماش! نمیدونم دور کمرش و موهاش مث نقاشیای مینیاتوریه !  حتا حتا حتا در مواری که نویسنده در یک ژست روشنفکرانه میاد شخصیت اصلی شو، معمولی، چاق و حتا با بینی بزرگ مثلن ، توصیف میکنه ، بازم تا آخر قضیه نمی تونه با خودش کنار بیاد انگار، و یه سری ماجراهایی میچینه ، بعد دختره مثلن تصادف میکنه کلن صورتش میترکه ، جراحیش میکنن بعد صورتش به زیبا ترین حالت ممکن تبدیل میشه ! و یا بیمار میشه و یهویی 50 کیلو لاغر میشه و مانکن از آب در میاد! میدونی خیلی چیپه. همین چیزاس که باعث میشه بگیم رمان ایرانی ! بگیم رمان ایرانی میخونی؟؟؟ هاهاها! چون طرز فکری که پشت این قصه ها هست سخیفه. سطحیه. اینه که زیبایی هنوز و همواره مهم ترین فاکتوره. و زیباییی که بی نقص باشه. ینی چه صورت و چه اندام اون کاراکتر باید پرفکت باشه ! خب این ملومه یه چیزیه که ماله کتاباس!

من تو دوران راهنمایی و سالای اول دبیرستان اکثر رمانای ایرانی رو خوندم ، از پرفروش ترین هاشون مث با.مداد خما.ر و د.الان بهـشت و پر.یچهر تا ضای تریناشون مث هـمخونه مثلن. نمیخام بگم کلن درپیتن ، ولی درصد درپیتیشون خیلی بالاس به نسبت مفید بودنشون. ینی فقط داستانن! عمومن با یه ازدواجی چیزی ختم به خیر میشن.میخونی که خونده باشی ! هیچی به هیچی.

وختی مقایسه شون میکنی با پرفروش ترین های تین ایجریه خارج حتا، مث چندگانه ی گـرگ و میـش ، خاطـرات خـون آشـام ، هـری پـاتـر و حتا این سه گانه ی اخیر "پنجـاه طیـف گـری" ، خیلی بیشتر به چشم میاد و تو ذوق میزنه . توی همه ی این کتابها هم یک شخصیت دختر اصلی وجود داره ، ولی هیچ وخت انقدر زیاد به زیبایی و ستایش زیباییش پرداخته نشده ، اتفاقن همیشه اومدن پیچیدگی های شخصیتی این کاراکترهارو مطرح کردن و هوش و درایتشون در برخورد با مسائل. مثلن توی رمان هری پاتر ، هرمیون ، یه دختر مشنگ زاده اس (پدر و مادر جادوگر نداره ، واین ننگ است در دنیای جادویی) ، ولی خیلی باهوشه ! در عین حال موهای فرفری و دندونای خرگوشی داره! تا آخر داستان هم هیچ معجزه ای اتفاق نمیفته که مثلن موهاش صاف و لخت و ابریشمی بشه ! با اینکه یه جادوگره ، فقط و فقط یه بار از افسون نرم کننده برای صاف کردن موهاش استفاده میکنه ! به جاش بارها و بارها با هوش و نکته سنجیش باعث نجات دوستاش میشه و واقعن یه کاراکتر موفق و قهرمانه ! یا آناستازیا توی کتاب پنجـاه طیـف گـری، یه دختر کاملن معمولیه. نه پولداره نه خیلی خیلی زیبا ومنحصر به فرد. در حالی که کریستین ،نامزدش ، یه مولتی میلیاردر زیبا و ثروتمنده ! ولی شخصیتی که از آنای 21 ساله به تصویر کشیده شده یه دختر محکم و باهوش و مستقله. آنا بارها توی کتاب به این اشاره میکنه که دوستش کیت خیلی زیباس و اینکه حتا مادرش هم باور نمیکنه کریستین با این زیبایی ، اونو انتخاب کرده! نمیگم این شخصیتا زشتن ، یا زشت توصیف شدن ، ولی هیچ کدوم مثل کتابای ما ایرانی ها فرت و فرت در هر مهمونی و جمعی که وارد شدن از زیبایی و جلال و جبروتشون تعریف نشده ! اصلن حول محور زیبا باش تا کامروا باشی نیس داستان. خیلی زیاد به شخصیت و درونیات آدمها پرداخته شده. درحالی که ما عمومن همچین چیزی نداریم تو کتابامون.

البته که این کتاباییم که من اسم بردم ، جزو ادبیات فاخر خارج! محسوب نمیشه ، نمیگم خیلی کتابای بدردبخورین ، کاملن تین ایجری محسوب میشن ، البته به جز کتاب آخری که خب خیلی خیلی منشوری محسوب میشه ! و کلن فضای خیلی متفاوت و خاصی داره.

ولی حتا در این کتابها هم نیومدن بگن ببین زیبایی مهمه و زیبا برندس و این حرفا. اتفاقن خیلی جانبی به این مسئله پرداختن. و بیشتر مهم اینکه بهت بگن پشتکار داشته باش و خودت زندگیتو بساز و خودت تصمیم بگیر و مسئولیت تصمیمتو قبول کن و این چیزای بدردبخور .

کلن منظورم اینه که انگار همچین تفکری در ما نهادینه شده. واسه همینه که حتا توی کتابامون هم داریم همین ایده هارو پیاده میکنیم. که دختر باید خوشگل باشه. باید خوش قد و بالا باشه. باید سرزبون دار باشه. باید اهل دلبری و عشوه گری باشه ! هیچ وخت تو کتابای داستانمون دختری رو توصیف نمیکنیم که از لحاظ زیبایی معمولیه ولی موفقه! باهوشه ، با اعتماد به نفسه ! اهل این نیس که با چشم و ابرو و غش و ضعف و مظلوم نمایی و گریه و زاری کاره خودشو پیش ببره.  وختی این ایده ها ، این طرز فکرها مکتوب میشن و مجوز میگیرن و دست به دست میشن ، نتیجش میشه همینی که دور ورمون میبینیم. دخترایی که دنبال زیباتر شدنن. چون فکر میکنن و حتا باور دارن که با زیبایی مورد ستایش قرار میگیرن. بهشون توجه میشه و موفق میشن . به قول به نوش بخ تیاری تو اون سریاله "زیبایی آرمانه منه " ...

   + ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۳
comment تو بِبار()

معلم بازی (6)

عکاسای آمریکایی، معمولن تک عکسها و مجموعه عکسهای دیدنی و جالبی از رویدادهای روزمره، مناسبت ها، پرتره ها و البته جنگ ها و درگیری ها دارن.

دوتا عکسی که میخام دربارشون بنویسم، مربوط به بزرگترین رویداد سالهای اخیر در آمریکاس. حادثه ی 11 سمپتامبر. روزی که آمریکا برای اولین بار طعم ناامنی و غافلگیری رو چشید.

برخلاف تصور، عکسهای زیادی حتا از لحظه های اول برخورد هواپیماها به برج های دوقلو، ریزش برجها، واکنش مردمی که اطراف اون منطقه بودن و البته اتفاقای بعدش وجود داره. که با زاویه دید های مختلف و توسط عکاسای حرفه ای و آماتور گرفته شده. بعضیاشون در روزنامه ها و مجلات محلی چاپ شدن و خیلی هاشون مدتها بعد به موزه ی 11/9 اهدا شدن. یکی از عکسهای این رویداد، مربوط به عکاسی به اسم لیل اورکو هست.

آقای اورکو، 43 ساله و اهل کاناداست و به عنوان فیلم ساز و عکاس فعالیت میکنه. بیشتر برای  فعالیت هاش در زمینه ی حقوق بشر و ان جی او های مردمی شناخته میشه. معمولن هر ساله سفرهایی به کشورهای مختلف داره و از وضعیت مردمش عکسهایی تهیه میکنه.

اما شناخته ترین اثرش، عکسی هست که از حادثه ی یازده سپتامبر تهیه کرده و روی جلد مجله ی تایم چاپ شده . این طرح جلد ، یکی از مهمترین طرح جلدهای 40 سال اخیر این نشریه به شمار میاد.

لیل، اتفاقی که اونروز افتاد رو اینجوری توضیح میده :

"دوربین و لنزهام ، هنوز توی کوله پشتیم بودن. من تازه از آفریقا به کشورم برگشته بودم. توی اتاق خودم نشسته بودم،وختی صدای برخورد اولین هواپیما رو شنیدم. خیلی نزدیک بود. به سرعت خودمو به خیابون رسوندم و وختی دومین هواپیما به برج برخورد کرد، میدونستم که وضعیت آمریکا در حاله تغییره. کاملن حس میشد که همه چیز عوض میشه. "

اورکو این عکس رو با یک لنز تله ی 400 میلیمتری انداخته و یادداشتی هم برای عکسش نوشته :

"هیچکس تصورش رو هم نمی کرد که اون روز زیبای گرم و آفتابی به یکی از غم انگیز ترین روزهای تاریخ که قلب عده ی زیادی از مردمو به درد آورد، تبدیل بشه. این تصویر، فقط بخش کوچیکی از حادثه ی اون روزه، روزی که سرنوشت میلیونها آدمو به هم گره زد. کلمات نه میتونن گستردگی این اتفاقو بیان کنن، و نه اینکه گوشه ای از صداها، تصاویر و بوهایی که از اون روز در ذهن من باقی مونده رو خلاصه کنن. بهترین کاری که من در یازده سپتامبر به عنوان یک عکاس میتونستم انجام بدم این بود که این لحظه رو ثبت کنم تا نسل های بعدی یه تصویر کلی از اتفاقی که اون روز افتاد رو ببینن و این تصویر شاهدی باشه بر اینکه چطوری تعداد زیادی آدم بیگناه در چشم به هم زدنی نابود شدن.امیدوارم که با گذشت زمان، درد و رنج این حادثه کمرنگ بشه و صلح و آرامش جایگزین این سیاهی بشه. روزی برسه که بشریت با صلح و متانت و درک متقابل در کنار هم زندگی کنن."

قبل از اینکه در مورد عکس دوم بنویسم، دونستن این نکته هم جالبه که مجله ی تایم ، روزی که این عکسو روی جلدش چاپ کرد، از حاشیه ی مشکی برای دور عکس استفاده کرد. که این اتفاق (تغییر رنگ حاشیه جلد) فقط و فقط دوبار در تاریخ چاپ این مجله افتاده. لوگوی تایم و حاشیه ی قرمز رنگش، استانداردهای همیشگی و بدون تغییر این مجله در تمام این سالها بودن، البته فونت لوگو یکی دوباری عوض شده ، ولی تنها زمانی که حاشیه ی قرمز رنگ تغییر کرده، اولین بار 36 ساعت بعد از حادثه ی یازده سپتامبر بود ،که به رنگ مشکی تغییر کرد. درنسخه ی مربوط به این اتفاق تصویر پشت جلد، مجسمه ی آزادیِ محو در دود و غبار بود و تنها شماره از این مجله بود که بدون تبلیغات به فروش رفت و نزدیک به 3 میلیون و 400 هزار نسخه فروخت(بیشترین میزان فروش در همه ی این سالها). و بار دوم هم در سال 2007 ، حاشیه ی قرمز رنگ حذف شده و به رنگ سبز چاپ میشه، برای بزرگداشت "روز زمین" .

اما عکس دوم، که چند ساعت بعد از این حادثه گرفته شده، و مفهوم خیلی متضادی با عکس اول داره. با وجودی که عکس اول روی جلد تایم چاپ شد،  و اون شماره ی تایم رو به یکی از مشهور ترین نسخه ها تبدیل کرد، اما در واقع تصویری بود از فروپاشی آمریکا. کشوری که در تمام سالهای قبل و بعد از این حادثه سعی داشته بگه بزرگترین قدرت دنیاست و شکست ناپذیر. و حالا وسط روز، در عرض چند دقیقه چنین خسارت مادی و معنوی بزرگی بهش وارد میشه و تصاویر این فروپاشی به سرعت در نشریه ها و مجلات و سایتهای خبری به سرتاسر دنیا مخابره میشه.

اما عکس دوم، یه جوری نشون دهنده ی امیده. و اینکه با وجود گستردگی این حادثه و شوک حاصل ازش، آمریکایی ها هنوز به کشورشون و قدرتش و روی پا موندنش اطمینان دارن.

این عکس، در ساعت 5 بعد از ظهر، و تقریبن هشت ساعت بعد از حمله به برج های دوقلو، توسط آقای توماس فرانکلین، عکاس یه روزنامه ی محلی گرفته شده.

سه تا آتش نشانی که توی تصویر هستن، از چپ به راست ،جرج جانسون و دن مک ویلیام از ایستگاه 157 و بیلی ایسنجرین از گروه نجات 2 ، پایه ی پرچم جدا شده از یه قایق تفریحی رو که در اطراف خرابه های حاصل از این حادثه افتاده بوده ، پیدا میکنن و بلافاصله شروع میکنن و بالاکشیدن پرچم کشورشون.

از این تصویر به عنوان یکی از حماسی ترین و موندگار ترین لحظه های اهتزاز پرچم آمریکا یاد میکنن. این عکس جوایز متعددی گرفته و در مجلات و روزنامه های زیادی از جمله یو اس ای تو دی، سان دی مگزین و پیپل به چاپ رسیده. از عکاس این عکس، توماس فرانکلین در برنامه های رادیویی و تلوزیونی زیادی دعوت کردن ،از جمله سه بار در برنامه ی تودی today ، صبح بخیر آمریکا و همچنین اپرا.

در ماه مارس سال 2002 هم تمبر یادبودی از این عکس منتشر میشه که کمک بکنه به جمع آوری کمکهای نقدیِ مردمی برای خانواده های کارکنان نیروهای امدادیی که سرپرستشون در این حادثه مصدوم ، معلول و یا کشته شد.

یکسال بعد، فرانکلین از هر سه تای این آتش نشانها دعوت میکنه و یک عکس دیگه ازشون تهیه میکنه و اینبار مجسمه ی آزادی رو به عنوان بک گراند عکسش انتخاب میکنه.

*تگ معلم بازی اضافه شد.

   + ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱
comment تو بِبار()