DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


که خرج مطلا کند ، کسی

میخام بگم، هفت الی هشتو نیم صب ، ایز ا ریلی بد تایمینگ ، واسه اینکه شمایه نوعی بخای یه مسئله ای رو با من مطرح کنی. کلن در این دقایق منو باید به حال خودم بذاری تا خودمو پیدا کنم ! چرا که من در نیمه شب های تاریک روحم گم میشم! و تا برگردم به خودم ساعت نه شده.

بعد همکارای من اینو لحاظ نمی کنن. البته منم بهشون نگفتما.معنی نداره . که من بخام خودمو خیلی مانیفست کنم واسه آدمایی که 10 ساعت در هفته نهایتن قراره همو ببینیم. حالا همون ده ساعتم باهم یه جا کار میکنیم ، همو 1 ساعت سر جم میبینیم.

اونوخ امروز به محض اینکه من پامو گذاشتم تو دفتر، دوستان چشم و ابرو اومدن که نیا نیا!!! منم ندید گرفتم و رفتم وسایلمو گذاشتم و دفترمو ورداشتم که برم سرکلاسم. اونوخ همکارم دنبالم دوید که ببین! داشتی میومدی کسی دیدت تو راهرو؟ گفتم نه فرزندم ، چون من با آسانسور اومدم. گفت حواست باشه امروز به خودت !!!!

بعدش دیگه انقد با بچه ها کار داشتم که اصن یادم رفت این چی گفت و چرا! بعد که رفتم تو دفتر راهنمایی، بهم گفت آره امروز صب خانم مسئول گفته خانم مدیر، به من گفتن یکی از همکارای دپارتمان شما همیشه مانتوهای خیلی کوتا میپوشه ، بهش تذکر بدین ، خانم مسئولم گفته به منچه! من از این کارا نمیکنم ، خودتون بگید! بعدش ما مطمئنیم که تو رو میگه !!! منم گفتم عب نداره. بیاد بهم بگه منم یه جوابه درخور بهش میدم.

ینی تو مدرسه ، کلی معلمه عظیم الجثه هستن ، که همیشههههههه مانتوهای کوتاه و تنگ میپوشن و گوشواره و رنگ و مش موهاشون تو حلق بچه هاس ، تعدادی از این همکارای جانبی هم هستن که بعضن با بلوز شلوار! تردد میکنن ، حتا یکی دیگه از همکارای خودمون ، شلوارای لگ رنگی میپوشه هیچکس چپ نگاش نمیکنه ، بعد مانتوی بالای زانوی من شده کیس مشکوک به ایجاد فساد اخلاقی برای بچه ها !

حالا فک نکنین من گیو ا کرپ اباوت ایت ها، من کلن از در مدرسه میرم تو ، دایورت رو روشن میکنم ، ولی بدم میاد که یکی سره یه چیزه الکی این سیست آن بشه! برخورد میکنم باهاش.

خلاصه تا ساعت آخر خیلی منتظر بودم که یکی بیاد یه حرفی بهم بزنه که منم توتالی بلو آف کنمش! ولی خب کسی نیومد.

بعدش تو جلسه ی شورا هم خانم مسئول یکی دوتا نکته ی نرم گوشزد کرد به همکارم که اونم خیلی تند جواب داد و بعدم بهم گفت کلن میترکونه خانم مسئولو از این به بعد، اگه تو کارش دخالت کنه. منم گفتم کاره خوبی میکنی. کلن خیلی حرص دربیاره بعضی از حرفاش. مثلن سره یه سری نیازهای کلاس من ، انقد از خودش مسخره بازی درآورد که من واقعن توانایی اینو داشتم که باهاش یه جر و بحث حسابی بکنم، اما چون حوصله ندارم واسه هیچی اعصاب مصاب خودمو به هم بریزم هیچی نگفتم .خیلی راحت از خودم سلب مسئولیت کردم و همه چیزو سپردم به خودش. حالام قشنگ حس میکنم که  خیلییی منتظره من یه بار بهش بگم خب فلان چیز چی شد مثلن ، که بخاد بسپره به خودم ، ولی نمیگم تا حساب کار دسش بیاد. که قشنگ براش جا بیفته وختی من بهش میگم فلان حرکت ، همچین پیش نیازها و همچون پیامدهایی داره ، فک نکنه من چون همسنه دخترشم الان نمی فهمم چی میگم و برا خودش تز نده ! گفتم دیگه من یا بیخیال یه چیزی نمیشم ، یا اگه بشم دیگه شدم ، عمرن اگه حرفشو بزنم دوباره.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

معلم بازی (5)

پشت هر عکسی، یه داستانی هست. میخام در مورد عکسای معروف و عکاساشون  یه چیزایی تعریف کنم. جالبن.

این تصویر ، درست تر اینکه، این پرتره ، یکی از پرتره های معروف و شناخته شده در سطح جهانه. پرتره ای از یک دختر افغانی . که توسط یک عکاس آمریکایی به اسم استیو مک کری در سال 1984 گرفته شده. از جمله اسم هایی که برای این اثر درنظر گرفتن "مونالیزای جهان سوم ، برای جهان اولی ها" هست.

آقای استیو مک کری ،65 ساله، در ایالت پنسیلوانیا متولد شده. برای تحصیل در رشته ی سینما وارد دانشگاه میشه ولی با مدرک تئاتر فارغ التحصیل میشه و بعد از مدتی عکاسی برای روزنامه ای محلی، به این حرفه علاقه پیدا میکنه و در سن 26 سالگی بعد از دوسال فعالیت به عنوان عکاس در نشریه های محلی، کشورش رو به مقصد هند ترک میکنه و به صورت عکاس پروژه ای، به عکاسی برای نشریه ها و مجلات مختلف ادامه میده.

استیو، مشهور ترین پرتره شو در سال 1984 از این دختر افغان تهیه میکنه که در سال 1985 روی جلد نشنال جئوگرافی چاپ شده ، و ازش به عنوان ماندگار ترین پرتره ی چاپ شده در این نشریه یاد میشه. از این عکس بارها و بارها در پوسترها، بروشورها، تقویم ها و ... استفاده میشه. درحالی که هویت دختر افغان ، تا 17-18 سال بعد از انتشار این عکس هنوز ناشناخته باقی مونده بوده.

البته مک کری، در سالهای دهه ی 90 خیلی تلاش میکنه تا بتونه این دخترو پیدا کنه ولی موفق نمیشه. تا اینکه در سال 2002 به همراه تیم نشنال جئوگرافی به پاکستان و به محل اردوگاه پناهندگان که دیگه نزدیک به منحل شدن بوده،میرن و از کسایی که هنوز اونجا بودن در مورد این دختر پرس و جو میکنن تا اینکه یکیشون میگه برادر این دخترو میشناسه و میتونه براش پیغام بفرسته.  جالب اینه که در مدتی که این تیم در جستجوی صاحب عکس بودن ، تعداد زیادی از زنای افغان میومدن و خودشونو صاحب این پرتره جا میزدن.

سرانجام تیم تحقیقات موفق میشن صاحب عکس رو که حالا دیگه به سن سی سالگی رسیده بوده ، توی روستای خودش در افغانستان پیدا کنن. (البته برای مطمئن شدن از اینکه حتمن خودشه ، از آزمایش تطبیق عنبیه ی چشم استفاده میکنن و خب گویا جواب این بوده که بله ! خودشه !)

"شربت گُله" اسم مونالیزای جهان سومه. که در سن دوازده سالگی ، وختی در اردوگاه پناهندگان افغانی در پاکستان ساکن بوده ، توسط مک کری به یکی از موندگار ترین پرتره های جهان ، روی جلد یکی از مشهور ترین نشریه های دنیا تبدیل شد. در سرتاسر جهان از این تصویر ،صورت دختری با روسری قرمز که نه چندان سفت و سخت، به دور موهاش پیچیده شده و نگاه نافذ چشمای سبز- آبی اش که به دوربین خیره شده، به عنوان سمبلی که یادآور کشمش های افغانستان و وضعیت اردوگاه پناهنگان در اون سالهاست، یاد میشه.

پدر و مادر شربت، در یه حادثه ی بمب گذاری در افغانستان کشته میشن، شربت شیش ساله به همراه مادر بزرگ، برادر و سه تا خاهرش با عبور از مسیر کوهستانی بین افغانستان و پاکستان، به اردوگاه پناهندگان "نصیر باغ(؟)" میرن.

شربت بین سن 13-16 (؟) سالگی با همسرش رحمان گل، ازدواج میکنه و به افغانستان برمیگرده. سه تا دختر داره و دختر چهارمش در نوزادی مرده. شربت امیدواره دختراش بتونن تحصیل کنن. و خیلی هم مذهبی و سنتیه و تقریبن همیشه برقع می پوشه، و وختی ازش درخاست میشه با مک کری و تیم نشنال جئوگرافی صحبت کنه، خیلی تمایلی نشون نمی ده و مقاومت میکنه "چون اونا مردای غریبه" هستن. وختی ازش پرسیدن که تا حالا احساس امنیت کردی؟ جواب داد نه ! ولی زندگی زیر سلطه ی طالبان بهتر بود! چون حداقل قانونی وجود داشت و آرامشی !

شربت هیچ وخت پرتره ی مربوط به دوازده سالگی خودشو ندیده بود، و وختی که پیداش کردن و عکس رو بهش نشون دادن، ازش پرسیدن چطوری شد که زنده موندی؟ جواب میده خاست خدا بوده .

   + نازنین ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
comment تو بِبار()

تاثیر نخوردنه فست فوده ها !

دیگه اینکه سرما خوردم. بعدش نمی دونم چرا انقد بی حوصله شدم. حتا حوصله غذا خوردنم ندارم. دیروز صب یه لیوان شیر گرم کردم بخورم ، نشد! نصفشو خوردم. شبش ام با بچه ها رفتیم بیرون، شام. البـیـک شـهرک غرب. فرناز برام یه فیله کومـبو؟! نمی دونم یه همچین چیزی سفارش داد گف خوبه. ولی من فقط چنتا سیب زمینی خوردم و قارچ سوخاری. ساندویچه قسمت گلناز شد. کلن ولی کیفیت غذاهاش اصلننننننن خوب نبود. قیمتشم به نسبت کیفیتش خیلیییی بالا بود. فقط تنها نکتش این بود که  خیلی زود حاضر شد . که خوب با توجه به کم سرخ شدن همه ی غذاها ، به جز سیب زمینی ها که کمی مونده هم به نظر میومدن، خیلی عجیب نبود.

اونوخ من خیلی وخت پیش یدونه فرمژه خریده بودم ، دست آزیتا مونده بود ، برام آوردش دیشب. بعد که اومدم خونه داشتم کیفمو جمو جور میکردم اینو گذاشتم رو میز ، مامانم اومده میگه ا؟ فرمژه خریدی؟ گفتم آره. ولی فک نکنم استفاده کنم ! میگه کاری نداره که! بلد نیستی؟ بده من برات بزنم ! میخام بگم در مقایسه با مامانمم من "ماست" محسوب میشم ! دیگه سراغ دخترای فک و فامیل و شاگردای مدرسه و عابران پیاده  و سواره ی خیابون نریم ! :)))

دیگشم اینکه امروز دور مچمو واسه سفارش یه دسبند اندازه گرفتم، از 15 سانت به 14 سانت تقلیل یافته بود.

   + نازنین ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
comment تو بِبار()

احتیاط، خطر مرگ

فرازهایی از مکالمه ی من و هـ :

   + نازنین ; ۳:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٦
comment تو بِبار()

آسمان هم که بارانی

حرف ما بسیار

وخت ما اندک... 

   + نازنین ; ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
comment تو بِبار()

Best broke up , ever

- چرا؟

+ چی چرا؟

- چرا از من خوشت میاد؟

+ نمیاد!

- باشه ! چرا خوشت میومد؟

+ بهت گفتم که!دیگه دوس ندارم در موردش حرف بزنم!

- بیخیال! بگو! خواهش میکنم! چرا از من خوشت میومد؟ بذا بدونم چرا من هیچ وخ نفهمیدم !

+ هه... آخه این چه سوال احمقانه ایه که میپرسی؟ چرا ازت خوشم میومد؟ نمی دونم ! شاید چون فک میکردم ارزششو داری ! که بهت اهمیت بدم! که ازت خوشم بیاد ! چون وختی در مورد بعضی مشکلات باهات حرف میزدم ، میگفتی موفق میشم حلشون کنم ، و درست گفته بودی ! چون وختی بهم گفتی کسایی هستن که ازت خوششون نمیاد ، نمی تونستم بفهمم چه جوری میشه یکی مث تو رو دوس نداشت ! چون با هم دوست بودیم.  چون بهت اعتماد داشتم.

- معذرت میخام. که متوجه نشدم. که هیچ وخت نفهمیدم ،که من ...

+ که تو همچین احساسی نسبت به من نداشتی؟

- نه منظورم این نبود. راستش به هر چیزی فک میکردم جز این. معذرت میخام به خاطر رفتاری که باهات داشتم ...

+ هوم. باشه. عب نداره. میدونی؟ من میدونم چه حسی نسبت به من داشتی. چون اگه فقط یه تیکه ی کوچیک از قلبه توام منو دوس داش، وختی من از تو خوشم اومد ، هیچ وخت به اینجا نمی رسیدیم. به خاطر این اتفاق ازت بدم نمیاد. و نمیخام که معذرت خواهی کنی.

- ولی ازم ناراحتی!

+ آره . آره ازت ناراحتم. چون اگه واسه خراب شدن دوستیمون از دست تو ناراحت نباشم ، باید از خودم ناراحت باشم ! ولی فک نمی کنم من مقصر باشم!

- میخای بیخیالش بشیم؟ نمیشه دوستیمون خراب نشه؟

+ نه ! نکته همین جاس. بعد از همه ی این اتفاقا ، من دیگه نمیخام با هم دوست باشیم.

   + نازنین ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
comment تو بِبار()

میدونم تلاشم یه روز، یه جایی اثر میکنه...

اینکه یه جایی از زندگی، میبینی راههای زیادی جلو پای همه ی آدمای زندگیت هست، که به تو ختم نمیشه. 

یه وختایی که "مگه چقد زنده ایم؟" دیگه جواب نمیده. دیگه انگیزه نمیشه.

یه روزایی که فقط میتونی بگی: ایت ایز، وات ایت ایز. که آی کنت فیکس ایت، بیکاز ایتز نات بروکن .

چقدر زنده بودن آدم چه اهمیتی داره؟ چه جوری زنده موندنه که مهمه. مردن، چیزی نیس که من از ترسش بخام "هر" کاری بکنم، چون ممکنه که فردا زنده نباشم مثلن. آدمه چسبیده به دنیایی نیستم، شاید چون قطب ناهم نامی وجود نداره برام، که جاذبه اش نگهم داره.یه جوری فقط هستم.

دنیای این روزای منه داریوش،برای دومین یا سومین بار داره تو گوشم میخونه، تو این گوشیم، خیلی از آهنگای قدیمیمو نریختم،ولی این هست.یادمه اون وختی که تازه اومده بود، با الی زیاد گوشش میدادیم.حتا یه بار تو یه مسیر طولانی گذاشتیمش رو ریپیت، مثلن 25 بار گوش دادیمش. الی پایین اتودای تصویر سازیش نوشته بود هر شب تو رویای خودم، آغوشتو تن میکنم...

من نوشته بودم تنها مدارا میکنی، دنیا عجب جایی شده...

میخام بگم، از اون روزی که من 20 سالم بود و اینو نوشتم، دنیا هیچ فرقی نکرده. حتا همون وختا یه گوشه ای نوشته بودم از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست، بعد استاد مجبورم کرده بود تصویر سازیش کنم. 

اونوختا زیاد گوشه ی جزوه ها و کارام مینوشتم. مثلن میگن فلایینگ ایز فیری دم، من میگم رایتینگ ایز فیری دم. از یه جایی به بعد ولی دیگه هیچی ننوشتم. از همون وخته که دیگه آزاد نیستم.

اون شبی،تو بام محک، داشتیم با فرناز حرف میزدیم من نگاهم به پنجره ی اتاقای روشن بیمارستان محک بود. چارقدم اونور تر از ما کلی دختر و پسر وایساده بودن عکس میگرفتن،  چندین قدم دورتر از همه ی ما، گشت نیروی انتظامی بود.فرناز پرسیده بود اشتبا کردم؟ گفتم نه! گفته بود دلم خاست خب! آدم نباید به دلش مدیون بمونه. من از اون بلندی پرت شدم پایین انگار. من چقد به دلم مدیونم؟! 

مثلن آخرین باری که خاستم به دلم مدیون نباشم، یکجوری که غرورم به کمترین میزان ممکن خم شود، حرفم را زده بودم. بعد هم هیچیییی به هیچییییی. هیچی هیچ فرقی نکرد. هیچ معجزه ای، هیچ تغییر زاویه ای حتا. 

تو راه برگشت بهش گفتم خوشبحال آزیتا که میتونه انقد یکیو دوس داشته باشه. با همه ی اتفاقایی که هست.

یه بار آزیتا بهم گفته بود تو از کجا میدونی اینجوریه؟ گفتم آزیتا نمیدونم! ولی وختی چیزی که من میخام و فک میکردم نیست، میتونه هر چیزی باشه.

گفته بودم به مردن فک میکنم؟ نه مثلن رندوم. بلکه لوپ. هم به مردن، هم به خودکشی. زحمت نکشید برام تایپ کنید که از نشانگان افسردگیه. نیست. درک نمیکنم که کسی بگه به مردن فک نمیکنه. ینی آدمایی که مردن جزو افکارشون نیس، چه امیدی تو دلشون دارن که میتونه از فک کردن به یه بخشی از زندگی، منعشون کنه؟ 

اینکه به خودکشی فک میکنم، خب شاید چون دلایلم برای ادامه ی زندگی خیلی محکمه پسند نیست! :)

نه واقعن، نمیگم قصد خودکشی دارم، ولی بهش فک میکنم. به اینکه یه جور پایانه. به اینکه کی ممکنه من به اون مرزه دوره "دیگه هیچی جز مرگ نمیتونه حلش کنه" برسم. 

خلاصه که، یه وختی،  یه روزی،  یه جایی میبینی واسه هیچ کس مقصد نبودی. اینکه چه حسی داره، گفتنی نیس. ینی دوس دارم اکثریت آدمای دنیا هیچ وخ به اینجا نرسن. ولی تقریبن دردناکه. من غصه هامو خوردم، دادامو زدم، جونامو کندم، ولی دردام هنوز که هنوزه تموم نشده. یه روزی برسم به یه جایی که براتون بنویسم هاهاهاهاها!  ما دردامونو کشیدیم فرزندم!  تو برو خود را باش...

میخام بگم اینم یه امیده واسه اینکه فک کنم شاید، شاید، شاید این آخرین باره.

   + نازنین ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
comment تو بِبار()

I'm surrender

I wake up every day and I feel ok, but theres some thing missing. Like… like a hole. Some people they fit in life or whatever, I don’t.

I made a choice and because of that choice a lot of thing ruind.I faild many thing.It hurts me. Knowing what I’ve done. And that pain, that pain is with me all the time and every day I think that if I just… if I just give myself over depression, I can make that pain stop. It would be that easy and every day I fight that and I’m so terrified that one day I’m not gonna want to fight that any more.

There is a fact: our actions are what set things in motion, and we have to live with that.

 

1-If you surrender to a force, temptation, or feeling, you allow it to gain control over you.


 2-If you surrender something, you let someone else have it

 

   + نازنین ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
comment تو بِبار()

ایشالا همه جوونا خوشبخت شن ! :)))

بعد از ته ریش ، پلیور طرح اسکاچ با پیراهن یقه مردونه زیرش ، آب آلبالو و جین های سورمه ای بوت کات ، یکی از علایق شدید من ، حلقه ی تک نگینه !

با این که من معمولن علاقه ای به زیور آلات ندارم _خب البته عاشققققق گوشواره ام و از اونجایی که عشق های زندگی من همیشه باید داغی بر دلم بذارن به نحوی، بعد از یک سال گوشم به بدلیجات حساسیت نشون دارد ، حالا دیگه حتا واسه طلا ملا هم شاخ شده و من موندم با کلی گوشواره که نهایتش با کلی تمهیدات بهداشی مث ضد عفونی کردن گوش و گوشواره  با الکل سفید و همچنین  لاک محافط زدن روی قسمتی که میره توی سواخ گوشم و حتا شستن دستام! قبل از اینکه بذارمشون تو گوشم ، میتونم نیم ساعت توی گوشم نگهشون دارم و بعد از اون گوشم قرمز میشه و از سوراخ گوشم خون میاد! میتونی بفهمی من چقد غمگینم؟ میتونی بفهمی من چه زجری میکشم وختی تو مهمونیا گوشواره گوشم میکنم؟ میتونی بفهمی از یه جایی به بعد من دلم میخاد مهمونی تموم شه من اینا رو دربیارم و دیگه سراغشون نرم ینی چی؟ میتونی بفهمی حتا اینکه هردفه کلی دردم میاد هم باعث نمیشه که از گوشواره خریدن دست بکشم ینی چی؟ ینی اینکه آدم به امید زنده اس! شایدم به حماقت !:)))_

انی وی ، میگفتم ! این حلقه ی تک نگین هم یکی از فیوریت های منه. در حدی که یه بار برا تولد 20 سالگیم رفتم یدونه خریدم ! که اون موق یهههههه ذرهههه آزاد بود ولی الان قشنگ میچرخه تو انگشتم و در میاد و تقریبن بلا استفاده شده !

توضیح دادم دیگه ! که علائق من معمولن به کجا ختم میشن !

بعدش یادمه یکی دوباری که با دوستام از جلوی این گالری های جواهر و اینا رد میشدیم بهشون یکی دو نمونه از اینا نشون دادم و گفتم من اگهههههه یه روزی در نقش "خریدار حلقه ی ازدواج" پشت این ویترین وایساده باشم یکی از اینا میخرم. که خب دوستان فرمودند خاک برسرت ! اینا چیه ! مث سیم میمونه !  :| حلقه باید پهن باشه ! حداقل اینم بخای بخری باید پشت حلقه داشته باشه و این برنامه ها ! تازه یکیشونم گفت اسکل ! اینا ماله نامزدیه ! واسه حلقه ی ازدواج کسی از اینا نمی خره !

میخام بگم من هیچ وخ نفهمیدم حلقه ی نامزدی چیه ؟ حلقه ی ازدواج چیه؟ چه فرقی داره؟ پش حلقه چیه؟ واسه حلقه ی ازدواجه؟ واسه نامزدی؟ حلقه ی نشون چیه اونوخ؟

حالا ، امروز داشتم مدل گوشواره سرچ میکردم ، چند مدل حلقه ی تک نگین هم سرچ کردم و دریافتم در حیطه ی مورد پسند من ! قیمتها از 3.500 شروع میشه تا 10 میلیون ! اونوخ حلقه داریم با پشت حلقه ، که میشه 17 میلیون مثلن !

جالبش اینجا بود که اون حلقه های پهنی که دوستم میگف تو قیمتای کمتری بودن ، ولی این تک نگین ها 3.400 بود پایین ترینش ، ولی اونا 2500 و اینا بود.

دقیقن برعکس چیزی که من فک میکردم !

تو ادامه مطلب عکس هست

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٠
comment تو بِبار()

حالا لبم خون بیاد ، تا سه روز آدامس میخورم مزش از دهنم بره ها !!!!

تا حالا اینجا درباره ی اینکه چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دوس دارم ومپایر باشم ، نوشتم؟ فک نکنم !

ولی واقعن خیلی زیاد دوس دارم ومپایر باشم. ومپایر ینی خون آشام ! ینی من نه که دو زبانه ام، برام راحت تره زبان اصلی درباره ی چیزی که دوس دارم باشم ، حرف بزنم ! ایف یو نو وات آی مین ؛ بیکاز آی الردی سد ایت !

مثلن اینکه زندگی خیلی چیزه خوبی خواهد بود اگه من یک سری سوپر پاور هایی همچون توانایی پاک کردن حافظه ی دیگران و البته شکستن گردنشونو داشتم !

خلاصه  که ومپایر بودن الان آن تاپ آف مای ویشز لیست هستش ! حتا اونروز صُبَت ایمپلنت دندون مندون بود ، منم به اون بنده خدا گفتم برو از این دندون ومپایریا ایمپلنت کن ! :)))

   + نازنین ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
comment تو بِبار()

حالا لبم خون بیاد ، تا سه روز آدامس میخورم مزش از دهنم بره ها !!!!

تا حالا اینجا درباره ی اینکه چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دوس دارم ومپایر باشم ، نوشتم؟ فک نکنم !

ولی واقعن خیلی زیاد دوس دارم ومپایر باشم. ومپایر ینی خون آشام ! ینی من نه که دو زبانه ام، برام راحت تره زبان اصلی درباره ی چیزی که دوس دارم باشم ، حرف بزنم ! ایف یو نو وات آی مین ؛ بیکاز آی الردی سد ایت !

مثلن اینکه زندگی خیلی چیزه خوبی خواهد بود اگه من یک سری سوپر پاور هایی همچون توانایی پاک کردن حافظه ی دیگران و البته شکستن گردنشونو داشتم !

خلاصه  که ومپایر بودن الان آن تاپ آف مای ویشز لیست هستش ! حتا اونروز صُبَت ایمپلنت دندون مندون بود ، منم به اون بنده خدا گفتم برو از این دندون ومپایریا ایمپلنت کن ! :)))

   + نازنین ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
comment تو بِبار()

اپیزود 6 ، همون رمز قبلی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
comment تو بِبار()

یوهاهاهاها

دیشب خاب سوسک دیدم. بزرگ و پردار.اینکه وختی از خاب بیدار شدم قلبم پشت دندونام بود به کنار، تا هفت صب دیگه خابم نبرد. 

ساعت یازده از صدای حرف زدن مامان با تلفن بیدار شدم. بعدشم رفتم حموم و قفس طوطی رو شستم. 

روی موده غرغر بودم.ولی کسی نبود بهش غر بزنم. چایی دم کردم با بیسکوییت خرمایی شکلاتی های بای خوردم. در حالت ولو توی آفتاب. یه چیزه خوشمزه ایه. زیاد شیرین نیس، نرمم هست.بعدشم آزیتا یکم باهام حرف زد تو وایبر و گفت بازم رفته بیمارستان و زیره سرم بوده. منم گفتم ایشالا زود خوب شی.

بعدشم یکم گیر دادم به مامانم واسه خریدن یه چیزه نالازم! بابامم گفت ولش کن! پولش زیادی کرده! نمیدونه چیکار کنه!بذا  بخره! خودش میدونه! منم گفتم نخیرم زیادی نکرده! پول من برکت داره! :))))) البته بعدش بابام نشست باهام عکساشونو نگا کرد تو گوشیم، ولی مامانم موضع خودشو حفظ کرد و گفت خل شدی! 

بعدشم که مامانم نشست بود به حساب کتاب کردن و داشت یه چیزایی مینوشت من اومدم پیشش و دو سه بارم دسشو خط زدم. ولی مامانم با من عادی رفتار میکنه.

بعدشم دلم یه چیزه ترش میخاست که نداشتیم. ینی زرشک مرشک و یه مدل لواشک و اینا داشتیم، ولی من دلم آلوچه جنگلی میخاس که نداشتیم. این شد که بطری آب آلبالومو بغل کردم و نشستم با گوشی به وب خوندن. 

هاهاهاها! اینو میخاستم بگم که امروز تو اخبار شنیدم آخرین روز کنکور ارشد بوده. من اصن یادم نبود ثبت نام کردم!!! خیلی من خوشحالم میدونم. ولی به جونه خودم واسه سال دیگه میخونم. روانشناسی.  

اونوخ اون روز سر کلاس هفتما، تک زنگ که خورد بهشون گفتم اگه کسی میخاد بره آب بخوره و اینا بره. یه تعدادی شون رفتن. چن دقه که گذشت به یکیشون گفتم کی زنگ میخوره باز؟! اصن زنگ میخوره باز؟! گفت نه! گفتم خب پس بچه ها کی میان؟! من بهشون اعتماد کردم ینی؟! خندیدن اونایی که بودن.

اون روزی داشتم با راضیه حرف میزدم، بحث رسید به اینکه ماها دیگه از رده خارج محسوب میشیم . گفتم آره من اولد فشن شدم! راضیه ام گفت من حس میکنم فلاپی ام!! گفتم راضیه من از این نرم افزارام که نصب نمیشن رو هر سیستمی! نسخه سی روزه دارن. بعدش سی روز که تموم میشه نوتیفیکیشن میاد برا مردم که نسخه جدید تر از اینم هس! ولش کن دیگه!!! 

اونوخ الی در یک حرکت اعتراضی، گفت که داره وایبرشو میبنده و از این به بعد بهش اس بدیم. منم با این که امروز دو سه تا دری وری بیشتر تو گروه نذاشتیم، براش اس ام اس زدم احواله منزویا؟! ما که غروب جمعه ای پارتی داریم تو گروه! حرصش گرفتا. الی حرصش میگیره اولین فُشی که میده بی شرفه. دومیشو نمیتونم بگم.

بعد نمیدونم چرا یاد نمیگیره از دست من حرص نخوره. تیکه کلامشم اینه که شما شهریوریا فلان! اونوخ تو زندگیش دوتا دوست صمیمی داره، من و الهام که دوتامونم شهریوری ایم، حتا خاهرشم شهریوریه . هروختم اینو میگه من بهش میگم آره خیلیم بده آدم از هر طرفم که بره باز برسه به یه شهریوری! :)))) در این موارد الی اول فُش دومشو حواله میکنه!

   + نازنین ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()

اپیزود پنجم ، همون رمز قبلی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

اپیزود 4، همون رمز قبلی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

اپیزود 3 ، همون رمز قبلی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

اپیزود 2 ، همون رمز قبلی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

 

برای داشتن رمز اینجا کامنت بذارید. آدرس وبلاگ یا ایمیل بذارید. آدرس ایمیل رو تو قسمت خودش بنویسید تا رمز اتوماتیک به ایمیلتون فرستاده شه ! من حوصله ندارم آدرس رو کپی کنم !نیشخند

   + نازنین ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
comment تو بِبار()

رمز فقط به دوستایی که میشناسم تعلق میگیره

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
comment تو بِبار()

(some facts about me (17

1-تا حالا توی ابرو هام مداد نکشیدم. اصن مداد ابرو ندارم و کلنم درک نمی کنم چرا باید آدم دوتا مستطیل شکل کباب برگ بکشه بالای چشاش؟

2- عاشق قفسه ی سس ها توی فروشگاهام. ینی هر سری برم خرید باید یدونه سس جدید بخرم. سس ا.نار سالادی کا.له خیلی خوبه. توصیه میکنمش. البته به کسایی که ترشی و تندی رو دوس داشته باشن.

3-با اینکه خیلی عاشق حیوونام ، ولی عمرن تو کتم نمی ره جایی بخابم یا غذا بخورم و بشینم که موی گربه و سگ ریخته باشه .

4-بخام به دوستام یه چیزی رو تاکیید کنم ، به جای اسمشون فامیلی شونو میگم !

5-دیوونه ، در فرهنگ لغات من معانی مختلف داره ، وختی در حالت دو نقطه دی بهت بگم دیوونه ،ینی هاهاهاها! خیلی باحالی !وختی میگم: ولش کن بابا اون دیوونس! ینی که کلن طرف تعطیل بودنش اثبات شده ! یه وختیم به یکی می گم برو بابا دیوونه ! یه جوری که "بی شعوره بی عقله نفهم" توش مستتره

   + نازنین ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
comment تو بِبار()

مسئله این است

دوستم میگه ، زیاد دوسش داشته باشم که موندنی بشه.

من میگم موندنی باشه که زیاد دوسش داشته باشم...

   + نازنین ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()

 

الان یه هفتس من دلم نیمرو میخاد! ولی هی نمیشه که درس کنم. امروز ناهار میخاستم نیمرو بخورم، ولی حالم خوب نبود، کلن ناهار نخوردم.

ساعت سه اینا یذره،  البته فک کنم خیلی بیشتر از یذره! ماست میوه ای خوردم. بعدش حالم بدتر از چیزی که بود، شد!

هنوز موهامم خشک نکردم. چاییم یدونه خوردم فقط! 

   + نازنین ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()

ما که بخیل نیستیم

امروز آزی اینا دعوتمون کردن برا ناهار ، بعدشم یه مراسم ختمی داشتن تو جای دور! آزیم بدبخت کرد منو انقد تو وایبر گفت بیاین بیاین . خب ما دیروز مراسم ختمشونو رفتیم و دیگه نمیخاستیم این جای دورو بریم. چون میخاستن برن برا فاتحه خوندن و اینا ، و خیلی فامیلی بود دیگه قضیه. بعد دیروز با هم شور کردیم دیدیم خوب نیس خیلی پاشیم بریم ناهار بخوریم فقط. گفتیم خب عذر خاهی میکنیم نمی ریم. مگه این آزیتا ولمون کرد. به فرناز زنگ زده بود تهدید کرده بودش. به منم که انقد پیام داد تو وایبر که آره من میخاستم ناهار خوب شدنه مامانمو بدم بهتون ، حالا اینجوری شده ، شما نمیخاین بیاین؟ و اینا. منم گفتم خب باشه ! بسه ! میایم. بعدشم گفت شما اصن از طرف بابام و داداشم دعوتین. منم گفتم پس به تو چه ! چرا هی دخالت میکنی؟ من میدونم با داداشت! استیکرای حرف بد فرستاد. کلن خیلی بد رفتار و پرخاشگر شده ! :)))

اونوخ امروز صب قبل از رفتنم یه اتفاقی افتاد که خیلی عصبی شدم. با اینکه نمی خاستم جلو گلی قضیه مطرح شه ، مجبور شدم به راضیه و فرناز بگم. بعدشم این فرناز یه چیزایی رو لو داد که من دیگه کلن مغزم از کار افتاد. نمی دونم ینی یه آدم تا چه حد میتونه عوضی باشه. و یه آدم دیگه تا چه حد ساده لوح.

تو راه برگشت هم همش درباره ی همون موضوع حرف زدیم و هی هر کدوممون یه چیزی میگفتیم بعد میدیم نه اینجوری فایده نداره ! نمی شه.

بعدشم که اومدم خونه همش فکرم مشغول همین اتفاق و حرفایی که زدیم بود. اونوخ من اونشبی که رفتیم خاکسپاری مامان آزی، وختی برگشتیم انقد سرم درد میکرد و خابم نمی برد ، نصفه شب پاشدم برا خودم چایی درس کردم ، تی بگ. بعد همونجوری پایین تختم موند دیگه تهش. صب زود که پاشدم حاضر شم برم مدرسه اصن ندیدم لیوانمو و پام خورد بهش ، چاییشم انقد پر رنگ شده بود گند زد به موکت اتاقم. ینی یه لکه ی گنده ی قهوه ای موند .

دیروز رفتم یه لکه بر خریدم درجه یک ! البته واسه لکه ی چایی چند بار مجبور شدم اسپری کنم و پاک کنم ، ولی خیلی خوب تمیزش کرده. الان که شبه خیلی خوبه ، حالا صب چک کنم ببینم لازمه بازم یه بار دیگه بزنم یا نه. اسمشم FADISHE  هستش.

یه عالمه هم تو وایبر حرف زدیم با راضیه ، و هی بیشتر و بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیدیم که قضیه قشنگ چاخانه ! یا یک درصد اگر واقعیت داشته باشه ، چیزی که به ما گفتن ، همه ی اتفاقی که افتاده نیست. نمی دونم ! داغونم ینی قشنگ. از یه طرف میخام زنگ بزنم به اون آدمه و قشنگ بشونمش سر جاش که فک نکنه ما بُزیم. از یه طرفم با خودم میگم اگه یه چیزایی این وسط باشه و من ندونم و الکی بهش پرخاش کنم خیلی ضایس خب. نمی دونم چرا بعضیا اخلاقشون اینجوریه. که یه چیزیو سیزن سیزن واسه آدم تعریف میکنن ! خب مث آدم بیا هرچی هس بگو ، بذا ببینیم چه گلی میشه به سر گرفت؟

آهان راستی یه کسی هست دقیقن با سرچ عبارت "چـه گلـی به سـرم بگـیرم " میاد وبلاگ من. یه نفرم  هر از چند گاهی با سرچ " و دیـگر جـوان نمـی شـوم ..." . حتا یه آدمی یدونه عکس رو تو گوگل سرچ میکنه میاد . اون عکسی که از کتونیام گذاشتمه. جالبه نه؟ البته که همچنان پر بازدید ترین پست وبلاگم ، اون مطلبیه که درباره ی عـروسـی نوشتم. ینی تقریبن هر روز حداقل یه نفر برای اید.ه ی شـا.باش به عــر.وس ، دا.مــاد ، آهنـگ رقــص برای عر.وس د.اماد و این برنامه ها میاد اینجا. ایشالا همیشه به شادی البته .

 

   + نازنین ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
comment تو بِبار()

والا! داغون!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٩
comment تو بِبار()

چونکه من خیلی گلی از گل های بهشتم !

1-از صب تا حالا چنتا لیوان آب خورده باشم خوبه؟ هشتا؟ ایده آلشه؟ خب هیچ تا ! نصف لیوان شاید. چنتا چایی خورده باشم خوبه؟ پنج تا لیوان .

از صب تا حالا چنبار چیزایی که طوطی ریخته زمینو جم کرده باشم خوبه؟ حداقل 6 بار. شیش بار دستبند و گوشواره و مداد چشم و گیره ها و کش موهامو از رو میز ریخته پایین. بار آخر رول دسمال کاغذی رو هم انداخت پایین. بعدشم یه چرخی زد و با دمش ریملها و تیوب کرم ها رم ریخت رو میز. اونوخ رفت یکی یکی با نوکش گرفتشون و پرتشون کرد رو زمین. منم فقط نشستم نگاش کردم. کارش که تموم شد اومد با سیم لب تاب راپل کرد و رف سراغ رول ولو شده ی دسمال کاغذی. یه جوری با حرص میگیره تیکه تیکه میکنه دسمال کاغذیا رو که انگار خاره چشمشن!

2- دوستم ، تازگیا با یکی دوس شده . سیستم دوستم اینجوریه که هی با آدما دوس میشه ، ولی عبرت نمیگیره . حالا من نمیخام اینجا رابطه ی دوستم و دوستشو نقد کنم. چون به من ربطی نداره. حالا اگرم به من ربط داشته باشه ، به کسایی که اینجا رو میخونن ، 1–ربطی نداره و 2 –چیزی بهشون اضافه نمیکنه. چون من معتقدم آدم کلن باید انرژی شو صرف چیزایی بکنه که 1- بهش مربوطن و 2- یه چیزی بهش اضافه میکنن.

پس ادامه نمی دم.

3- بعدشم این فرناز یه سلکشن جم کرده بود از این آهنگای عشقی عاشقی ، که خب به حال هیچ کدوممون نمی خورد. کلی مسخره بازی در آوردیم و یه آهنگ بی کلامم بود هی گفتیم ینی با این آهنگه آدم فقط باید شکست عشقی بخوره ها ! آخرشم آهنگ وطنم ای شکوه پا برجا رو گذاشتیم رو ریپیت ، چرا که عشق به وطن ایز ا باو آل !

4- ساعت پنجو نیم  چارشنبه که گوشیم زینگ زینگ را انداخت ، چون من دیفالت رینگ تونش را عوض نکردم ، هیچی نخابیده بودم ! ینی یک هفته ای هست که من به ساعت نیویورک زندگی میکنم! چون خابیدن در شب برام غیر ممکن شده. قبلنم اینجوری بود ، که شبا خیلی زیاد از خاب بیدار میشدم ، ولی به تازگی اصلن خابم نمیبره و کلافه میشم ، به خاطر همین دیگه خودمو زجر کش نمی کنم و شب تا صب ، تا حدود ساعت 9 ، بیدارم ، و نه صب میخابم تا ساعت 2 بعد از ظهر ! اینجوری حداقل واقعن میخابم ! انی وی ، ساعت پنجو نیم صب من دوس نداشتم پاشم برم مدرسه ، ساعت شیش پاشدم و اولین کاری که کردم این بود که موهامو سفته سفت ببندم. متنفرم از این مدلی که موهامو کوتا کرده. متنفرم. متنفرم . متنفرم.

بعد من همیشه خیلی کژوال لباس میپوشم برای مدرسه رفتن. ینی جین های تیره و دمپا و کانورس و مانتو های روی زانو و یا بالاتره تریکو. بعد توی این دو ماه اخیر هر بار دارم میرم مدرسه مامان هی میگه پالتوتو نمی پوشی؟ منم هی میگم نه ! سرد نیس آخه ! بعد مامانم وختی میگه پالتوتو نمی پوشی، " اگه دوسش نداری چرا خریدیش پس؟ اگه دوسش داری چرا نمی پوشیش؟ هوا به این سردی !" توش مستتره! حالا نه اینکه من دوسش نداشته باشم ، ولی خب پالتو رو که نمی شه با کتونی پوشید ! باید باهاش بوت بپوشی و خب بوت بلند هم توی مدرسه ممنوعه ، ینی اگر بخای یه جوری بپوشیش که شلوارت توی بوت باشه ! بعد به خاطر همین مسخره بازیا من ترجیح میدم نپوشم ! ولی دیگه اونروز گفتم بذا بپوشمش خیال مامانم راحت شه که من با پالتوم مشکلی ندارم ، خیلیم دوسش دارم. هیچی دیگه خیلی چیک چیک ! رفتم مدرسه. با پالتو و بوت و این چیزا.

 

   + نازنین ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٤
comment تو بِبار()

:)

از دیالوگ های مورد علاقه ام ، اونجاییه که پسره به دختره میگه :

"تو بیا ! خانواده ام عاشقت میشن ! عاشق اون تندتند حرف زدنت ! مث اینه که من یه قناری ببرم خونه مون!"

 

میخام بگم ینی ، اگه یه همچین پسری پیدا شه ، که به جای اینکه به من بگه "وای چقد تند حرف میزنی ، من هیچی نفهمیدم "، یه چیزه اینجوری بم بگه ، به جونه خودم من هیچ وخ بهش گیر نمیدم که چرا انقد اخبار میبینه ، یا فوتبال یا هرچی که زیاد میبینه و من خوشم نمیاد ازشون !

منو علی دوتامون خیلی تند حرف میزنیم ، تازه علی از منم بدتره ، در حدی که بعضی وختا داره حرف میزنه مامانم منو نگا میکنه ، که براش ترجمه کنم !!!

   + نازنین ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳
comment تو بِبار()