DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


واسه اینه که طوطیم زندگی بهتری داشته باشه !

ینی میخام بگم ، اینکه من هی رزومه میفرستم برا جاهای مختلف و هی با آدمای دیوونه سر یه میلیمتر دو میلیمتر سایزه کارت ویزیت و برشورشون چونه میزنم ، اینکه بچه های مردم یه چیزی رو صدبار ازم میپرسن و باز دفه ی صد یکمی هم هست ! اینکه من کار میکنم، و دوس دارم بیشتر و بهتر کار کنم ، فقط واسه این نیس که هی برم واسه خودم شلوار جین و تی شرت و جوراب بخرم ، یا آب آلبالو و چیپس و پاستیل . حتا روان نویس و مداد رنگی.

+عکس نوشت :

من با جدیت کار میکنم ، تا گربه ام زندگی بهتری داشته باشه !

   + نازنین ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۳٠
comment تو بِبار()

مثال نقض باشیم !

اینکه آدمها ، به اندازه ی کمبودهایشان بقیه را آزار میدهند ، یک فرضیه است. و اینکه فکر نکنیم اگر ما با بقیه کاری نداشته باشیم ، آنها هم با ما کاری نخاهند داشت ، یک فرضیه ی دیگر.

اینکه ما وسط این فرضیه ها زندگی میکنیم ، واقعیت زندگی ماست. هر فرضیه ایی توی یک قسمتی از زندگی آدم اثبات یا رد میشود.

حالا اگر من بخاهم پیش فرضم را بگذارم روی اینکه یک نفری که من را آزار داده حتمن کمبودی دارد ! خب اشتباه است. دیگه عالم و آدم که کمبود دار نیستند و من پرفکت ! که همه من باب کمبودهایشان یک کاری بکنند که آزار محسوب شود ، ولی بخشی از آدمها هستند که واقعن یک مشکلی دارند ، یک دردی که مثلن بعد از دوسال بی خبری ، اس ام اس میزنند که " خیلی اخلاقت گنده ! میدونستی؟"

ینی نه اینکه من اخلاقم گند نباشه ، خب لابد بوده به نظر اون ، ولی حالا واقعن چه دردی دوا شد ازش که ورداش اینو فرستاد واسه من؟

جز اینکه روزمو بدتر از چیزی که بود، کرد؟ جز اینکه منو به چالش کشید که فک کنم دقیقن چند درصد گنده اخلاقم و دقیقن چه برخوردی داشتم باهاش که باید حالا ورداره همچین چیزی برا من اس ام اس کنه؟

میخام بگم همینجوری دهنمونو وا نکنیم یه چیزی بگیم. همینجوری اس ام اس ننویسیم واسه یکی .  چون بعضی وختا با این حرف زدنامون به اثبات فرضیه ها کمک میکنیم.

چیزه خوبیم نیس. اینکه هی به دور و وریامون ثابت کنیم که او ! یس ! من کمبود دارم ! که همینجوری بی خود و بی جهت به تو میگم گند اخلاق!

بعدشم اینکه فک نکنیم اگه به یکی ثابت کردیم کمبود داریم / یا به دلیل کمبود داشتنمان یک نفری به چالش " شِیم آن یو، بی هِیو " و این برنامه ها دعوت کردیم ، چیزهای بهتری در انتظارمان خواهد بود. نه . اصلن. هیچ کس بیشتر از یک مدت زمان مشخص به رابطه اش با یک آدم کمبود دار ادامه نمی دهد و هیچ کس هم به خاطر کامنت یک نفر از خلق جهان ، در صدد تبدیل شدن به چیزی که وی میپسندد تلاش نخاهد کرد.

فرضیه ی بهتری هست که میگوید سرمان توی کار خودمان باشد و برویم خود را باشیم ، تا اوری بادی هپی باشد .

+ عکس نوشت :
وختی میمیری ، خودت سختیی حس نمی کنی ، سختیش واسه بقیس .
دقیقن مث وختی که احمقی !

   + نازنین ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

Take it from me ,as someone who's been around for a long time

 

شاید بد نباشه بعضی تصمیما رو تو عصبانیت بگیری، بعضی وختا قدرتی که تو عصبانیت داری خیلی خالص تر از آرامش توام با حماقتیه که میتونه همه چی رو. بدتر ، بدتر و بدتر بکنه ، چون برای بدتر شدن پایانی وجود نداره...

   + نازنین ; ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

از ترسهای آفرینش

خب ، قبلنا که آدم خیلی بهتری بودم ، نهج ابلاغه جزو کتابایی بود که زیاد میخوندمش. ینی یه مدلی شو دوست بابام براش هدیه آورده بود که چیزه خوشگلی بود و ترجمه ی بسیار بسیار بسیار عالیی داشت. داره ینی ! موجوده هنوز کتابش .

یه بخشی داشت که جمله های کوتاه بود، نه خیلی کوتاه ولی یکی دو سه خطی. چیزای خیلی خوبی بودن. یکیش که الان دقیقش یادم نمیاد ، درباره ی مردن بود. شاید ترس از مردن. شاید نترسیدن از مردن ! نمیدونم دقیقن . ولی اینجوری گفته بود : "چونان وارد شدن عزرائیل بر زن باردار ، که روح جنینش را میگیرد بدون آنکه با خبر شود . "

چیزه ترسناکیه ، وختی بهش فک کنی. ینی یجور شرایط سوررئاله! اینکه یه آدمه زنده ، یه آدم مرده باهاش باشه ، توی وجودش باشه و ندونه ! و اصلن مردنشو حس نکنه ! حتا نتونه دقیقن بگه کی این اتفاق افتاده.

   + نازنین ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
comment تو بِبار()

خانه ی آرمانی

خونه ی من ، بعدنا ، یه خونه ی سفید خاهد بود. البته آپارتمانی قطعا. نه توی برج یا یک مجتمع مسکونی خیلی شلوغ. ولی هویت آپارتمانی خاهد داشت. مثلن یه طبقه از یه ساختمون 4 یا 5 طبقه ! و البته طبقه ی اول نخواهد بود چون امنیت نداره و سر و صدا زیاده ! طبقه ی آخر هم نخاهد بود چون سرده !

بعد خونه ی من باید پنجره داشته باشه ، خیلی پنجره داشته باشه و نور گیر باشه . نور خیلی مهمه. نوره واقعی. آفتاب واقعی.  که گرم باشه. من پرده های حریر نازک و شفاف میزنم به پنجره هام. رنگاشون ملایم و شاد خاهد بود . دیوارای خونمو کاغذ دیواری میکنم ، چون بدم میاد لک بشه دیوار. یه کاغذ دیواری بافت دار رنگه روشن. فقط دوتا دیواره مهمو طرحدار میکنم.

نورای مصنوعی خونه ی من ، سفیدن. از لامپ زرد و نور زرد خوشم نمیاد.

بعدش وسایل آشپزخونمم همشون سفیده. روی کابینتامم هیچی نمی چینم. باید همه جا خلوت باشه و تمیز. کلن آدم باید فقط چیزای لازمو بخره. پس کلن من توی کابینتامم چیزای زیادی نگه داری نخاهم کرد! ولی خب یدونه آون تستر خواهم داشت ، چون چیزه بدرد بخوریه میشه توش کلی دری وری درس کرد! ولی فقط همون یدونه رو میذارم روی کابینت! چون توی کابینت پریز برق وجود نداره ! ولی ظرفای رنگی دوس دارم داشته باشم. اما ظرفایی که توش غذا میخورم هم باید سفید باشه زمینه اش!  از غذا خوردن تو بشقاب قرمز و آبی و سبز خوشم نمیاد. و میزم باید شیشه ایه باشه.

من از تیر و تخته جم کردن تو خونه بدم میاد، چون از گرد گیری تیر و تخته هم بدم میاد ! ولی از گرد و خاک خوشم نمیاد ، بنابراین باید تا حد ممکن سطوح موجود رو کم کنم !

اونوخ من همونقدی که عاشق مبلای کوتاه و پهن و نرم و راحتم ، از مبلای استیل و تاج دار بدم میاد. بنابراین من یک خونه ی لاکچری که تزئینات کلایسک داشته باشه ، نخاهم داشت.  و قطعا و حتمن یک کاناپه خاهم داشت. که روشم پر از کوسن های رنگی و نرم خاهد بود.

از ویترین و بوفه و میز کنسول و کتابخونه هم خوشم نمیاد ولی بینشون ، داشتن یه کتابخونه رو ترجیح میدم.

گل و گیاه توی خونه ام نگه نخاهم داشت، حالا در حد یکی از این گلای آپارتمانی سخت جون که خیلی روحیه ی حساسی نداشته باشن ، چون من استعداد نگه داری از گل و گیاه ندارم و اگر اینی که میگن گل و گیاه بی توجهی و توجه ! رو تشخیص میدن ، راست باشه ، خب خیلی بده دیگه ! چون من خدای بی توجهی به نباتاتم !

 روزنامه و مطبوعات توی خونه ام نگه داری نخاهم کرد. مجسمه هم نمی خرم. مگه یکی دوتا از این جوجو ها و پرنده های سرامیکیه سفید. چون دوسشون دارم. شمعم دوس دارم. شمعای استوانه ای تپل. در سایز های مختلف. تابلو هم زیاد دوس ندارم، ولی اگه زیاد دیوار داشته باشه خونم، یکی دوتا بسه. ساعت دیواری هم دوس ندارم، ولی یدونه لازمه دیگه!

از فرش خوشم میاد ، ولی کم باشه ! در حد یکی دوتا قالیچه ی خوشگل.فرش دستباف هم نمیخرم. چون خوشم نمیاد از اینکه پول بدم عمره یه آدمی رو بخرم. با وجودی که فرشای دستباف خیلی خیلی خیلی نفیس و قشنگن ، ولی من حس خوبی بهش ندارم. منو یاده بچه های قالیباف خانه ی مرادی کرمانی میندازه . از این پادری پشمالوها دوس دارم . یا بعضی فرشا که طرح گلیم دارن.

دوس دارم کف خونم پارکت باشه. چون سرامیک و سنگ ، سردن! من خوشم میاد رو زمین بشینم. کلنم به پارکت حس خوبی دارم.

خونه ی من خونه ی ساکتی خاهد بود . چون من از فیلم دیدن و آهنگ گوش کردن با صدای بلند خوشم نمیاد.

و خونه ی من خونه ی تمیزی خاهد بود چون من رو تمیزی حساسم ! و توی خونه ی من مهم اینه که راحت باشم و از وسایلی که دارم خوشم بیاد. نه اینکه شیک باشه ولی من معذب باشم و فقط عمرمو بذارم رو نگه داری و تمیز کردنشون .

   + نازنین ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment تو بِبار()

there will be blood

دیگه اینکه خانم مسئول امروز خیلی حرصمو در آورد. چون خیلی بیشتر از چیزی که بهش ربط داشت تو کاره من دخالت کرد.بعد من وختی یکی خیلی بیشتر از چیزیه بهش مربوطه تو کارم دخالت کنه ، براش کلییر میکنم که عزیزم آی دونت ریلی گیو ا دمن تو یو ! سو بَک آف ! اند اِستِی در ! بیفور ایت گتز مِسی ! ینی خیلی باید یکی حرص منو دربیاره که اینکارو باهاش بکنما ! ولی دیگه وختی به این نقطه برسم برام مهم نیس کیه اون آدم، قشنگ یه جوری کلییر میکنم براش که هیچ وخ یادش نره . چون اینا درسای زندگیه! بلخره یه روزی یه جایی یه کسی باید بهت بگه ! که فک نکن خبریه ! و دقت هم داشته باش که اگه تا حالا از این خبرا نبوده ، معنیش این نیست قراره هیچ وختم نباشه !

هیچی دیگه بعد از اینکه نقطه نظرمو براش شفاف کردم ، همکارم اومد و لایک حضوری زد برام و سر درد و دلش باز شد که آره منم خیلی بهم برخورد و اینا. خوب کردی بهش گفتی .

حالا نه که خوشال باشم بخاطر کاری که کردم ، من کلن طبیعتم جنجال گریزه ، و به خاطر همین خیلی معمولن با آدما انعطاف پذیر برخورد میکنم ، و مته به خشخاش نمیذارم و گیر نمی دم و تلافی نمی کنم و به دل نمی گیرم ولی به نظرم بعضیا بعضی وختا مرز باریک بین دخالت و بی احترامی و " من با تجربه ترم ، قصدم کمکه " رو گم میکنن. و من این برخورد را بر نمیتابم !

کلن ، اینکه امروز اول صبی اینجوری مجبور شدم محدوده ی اختیاراتمو مشخص و یادآوری کنم ، باعث شد تا آخر روز همه خیلی او ! آی گد ایت ، یو ری آر سیریس ، طور با من برخورد کنن و منم خیلی راضی بودم. ینی اینکه یکی ازم حساب ببره هیچ وخ جزو ایده ال ها و اهدافم و چیزی که زندگی مو وقفش کنم نبوده ها ! ولی بعضی وختا که میبینم میتونم باعث حساب بردن آدما بشم خوشال میشم!

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
comment تو بِبار()

دنیا در حرکت است...

نادر ابراهیمی،  نوشته بود:

شاگردی که کمتر از استادش بداند،  دنیا را به عقب میکشاند و شاگردی که به اندازه ی استادش بداند، دنیا را متوقف میکند.

حالا همین امشب که من از صحیح کردن برگه ی آزمون اختصاصی بچه های راهنمایی، سرسام گرفتم،  بسکه همه شون دری وری نوشته بودن، گوشیم دیلینگ! صدا کرده بود و دیده بودم یه ایمیل از یکی شاگردهای کلاس هشتمم اومده، 

بعد یک لبخند گنده، از این گوش تا اون گوش! فیکس شد روی صورتم با دیدن عکسی که فرستاده بود.

حتا دلم میخاست برای همه فوروارد کنمش و بگم اینو شاگرد من درس کرده! خیلی خیلی خیلی بهتر از چیزی که من ممکن بود حتا به ذهنم برسه! و خیلی خیلی حرفه ای تر از چیزی که تا حالا بهش یاد دادم.

شاید بعد از همه ی این مدت، برای اولین بار امشب فکر کردم خب! میشه امیدوار بود...

   + نازنین ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
comment تو بِبار()

(some facts about me (16

1-عاشق تی شرت سفیدم. ینی نه سفید خالیا، روش یه عکسی داشته باشه، ولی زمینه اش سفید باشه.

2-میتونم شب تا صب با جوراب ، شلوار جین ، ساعت مچی،گوشواره و حتا موهای باز نشده، بخابم.

3-کتلت،ماکارونی و لازانیا از غذاهایین که دوسشون ندارم، ولی خیلی خوب درست میکنمشون.

4- تا حالا هیچی با کاموا نبافتم. ینی همیشه دوس داشتما، ولی حوصله ام نمیاد، یا نصفه ولش،کردم یا شکافتمش یا مامانمو بیچاره کردم که تمومش کنه واسم!

5- تو خیابون بالاتر از سطح دیدمو نگا نمیکنم، ینی ممکنه هیچ وخ ندونم که تو مسیرم یه برج هس! خیلی آی لِوِل همه چی رو چک میکنم.

6-در مورد هله هوله ریسک پذیرترم، ولی غذا ها رو ترجیح میدم ریسک نکنم.

7- نود میبینم معمولن، از فردوسی پورم بدم نمیاد!

8- بیشتر وختا چاقو دستم بگیرم یه دور باهاش چک میکنم که چه جوری میشه زد تو شاهرگ گردنه دشمن فرضی!!

9-عمومن وسط آب نبات/شکلات خوردن خسته میشم میندازمش دور.

10-انیمیشن میبینم. 


   + نازنین ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
comment تو بِبار()

because sometimes I'm very capable to be a first rate Jake-ass

-شمام ساز میزنی؟

+بله!

- به به!  چی؟

+ از اونا که صداش فردا در میاد!

   + نازنین ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
comment تو بِبار()

Always And For Ever

همین الان که خیلی سردمه و پاهام شده گوله ی یخ و احساس میکنم شام خوردنم بزرگترین اشتباه این سه روز اخیر بوده، همین حالا که اون دختره تو وایبر بهم گف دلش برام تنگ شده و من در حالی که نه الان و نه هیچ وخته دیگه دلم برا یه آدمی مث اون که انقد چاخانه، عمرن تنگ نمیشه، بهش گفتم مرسی عزیزم،  ممنون، لطف داری، منم! 

دقیقن همین الان، تصمیم گرفتم زندگیم با چیزی که تا الان بوده، فرق داشته باشه. 

منظورمم اصن این نیست که میخام آب بیشتر بخورم، بدوام،ارشد بخونم،کاره اداری داشته باشم، دماغمو عمل کنم و یا مهاجرت کنم.

نه.

میخام یکیو دوس داشته باشم.

میخام واقعی و از تهه تهه دلم یکیو دوس داشته باشم و خوشال باشم. 

   + نازنین ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
comment تو بِبار()

because sometimes I'm very capable to be a first rate jake-ass

بعدش الی یه گوشی موتورولا داش، که اس ام اس رو درفت نمیکرد، اونوخ من هرموق میدیدم داره تیک تیک اس تایپ میکنه، بهش زنگ میزدم که اس ام اسش منهدم شه!

   + نازنین ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
comment تو بِبار()

as u can c in the picture

آقا ساعت سه صب باشه ! من چایی میخام خب ! ولی چایی نداریم. همه ام خابیدن. ولی من باید بیدار باشم. چون کارام مونده. دوس دارم اتاق تاریک باشه. ولی نمیشه. چون باید از رو دفترم یه چیزیایی رو نگا کنم.

الان انگشتم خورد به زبونم تلخ بود. آیا به این دلیل که من آدم گوشت تلخیم؟

گفتم موهامو کوتا کردم ، خب؟ ولی خیلی ناراحتم! نه واسه کوتا شدنشا! واسه اینکه فک میکنم خیلی زشت کوتاشون کرده. علیم دیروزیا رفت موهاشو کوتا کرد ، خیلیییی خوب شد. بعدش منم باید یه چیزی تو همون مایه ها بشم خب! چون منو علی شبیه همیم. ولی اصن چیزی که من میبینم اون چیزی نیس که دلم میخاست ببینم ! هیچی دیگه الان علی و موهاش شدن آینه ی دق من ! هی نگا میکنم و از درون داغون میشم ! :)))) حالا اصن شاید به خاطر ریشاشه ! که به نظر میاد موهاش خوبه ! نه؟

کتابه تموم شد. ناراحتم. خیلی چیزه دندون گیری نبودا. ینی مثلن اگه به فارسی نوشته شده بود ، قطعن چیزه خیلی چرتی میشد. ولی خوب بود. از مدل نوشتنش خوشم اومده بود.

اون روز دختره بهم گفت شاید باورت نشه ، ولی تو موهام موی سفید در آوردم! بعدش من با خودم فک کردم او! من بیس سالمم بود موی سفید داشتم ! حالا تو 25 سالگی دیگه موی سفید داشتن خیلی چیزی نیس که آدم به خاطرش دو نقطه خط کج بفرسته !

هیجده تا کارنامه ی دیگه مونده که پر نکردمشون. حوصلشم ندارم. اصن به منچه خب که فایل بفرستم براشون؟ اینا رو باید پرینت شده بدن من بشینم بنویسم ! نه این که هی کیبرد عوض کنم فارسی اسم بنویسم انگلیسی ای بی سی بدم ! ینی اون روز خانوم مسئول اومد اینا رو توضیح داد من خیلی خودمو کنترل کردم که نگاهم " بیشین بینیم بابا" طور نباشه ! آخه یه جوری میان این حرکتاشونو توجیه میکنن که من دوس دارم درک کنن در بله. اوکی .باشه ، چشم گفتنِ من " عزیزم میفهمم که داری منو میپیچونیا" نهفته است ! میخام بگم همیشه احترام ، احترام نمیاره ! بعضی وختا احترام ، دورش بزنیم حالیش نیس ، میاره !

بعدشم اینکه من اصن از این یکی شاگردام زیاد خوشم نمیاد. خیلیم بده که اینجوریم. ولی نمی تونم ازشون خوشم بیاد. اصن یه حسه "دس از سرم وردارین " دارم بهشون. ولی خب مشکله منه. بعدش همیشه یک جدالی هست در درون من وختی سر کلاس اینام که باهاشون خوب باشم یا باهاشون خوب نباشم. خب بعد همیشه مجبورم که خوب باشم. بچه های مردم چه گناهی کردن خب؟ اونوخ الان یکی از شیاطین وجودم هی میاد میگه به همشون "C" بده ، درشو بذار!

چه زندگی چرت شده ها ! کلن الان همه ی درگیری ها به خاطر اینه که من امروز اون وختی که نباید میخابیدم خابیدم ! ینی ساعت یه رب به چاهار خابیدم ، تا 5 و ده دقه! بعدش هر وخ که من یه جوری بخابم که وختی بیدار میشم هوا تاریک باشه ، قاطی میکنم ! بعدش وختیم اینجوری قاطی میکنم میطلبه که مثلن تو جنگل باشم ! یا کوه ! ولی خب نیستم. در خانه و در جوامع شهری زندگی میکنم ، ینی لازمه که نایس رفتار کنم! حالا دیگه فک کن چه سختیی باید متحمل شم واسه نایس رفتار کردن در حالی که قابلیت دریدن هر موجود زنده ای را دارم !

یدونه اسپری نیوا خریدم ، هنوز باورم نشده که خودم اینکارو کردم. بعد هر بار بوش میاد هی میخام بپرسم کی از این کِرِما زده به خودش؟ تازه یدونه بلوز این رنگیم خریدم. من با این رنگی کمرنگ میشم. ولی خریدم!

   + نازنین ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
comment تو بِبار()

زنگ زدیم فست فود در آخر

علی: من خیلی گشنمه! 5 دقه ای یه چیزی درس کن من بخورم.

من: 5 دقه ای فقط نودل میتونم برات درس کنم.

علی: خب یه رب.

من: یه ربه میتونم نودل با قارچ درس کنم! 

علی: خب بیس دقه، نیم ساعت! چهل دقه اصن.

من: میتونم پختن نودل با قارچو چهل دقه طول بدم! 

   + نازنین ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
comment تو بِبار()

I'm also a Sep.,brunette,jean & convers girl,but not so lucky as she is

یه کم دیگه، مثلن 60 صفه شاید، مونده تا کتابه تموم شه. فک کنم یه ماهو نیم هست که دارم این سه گانه (؟) رو میخونم.

حالا د پوینت اینه که دختره، یه brunette و یه jean & convers پوش، و متولده September ِ! 

اونوخ مرده، خیلی جنتلمن و همه چی، از این خوشش اومده ،فال این لاو و هپیلی ا.و.ر ا.فتر و اینا.

میخام بگم عینه من هس، تو خارج! ولی مث من نیس! خیلی خوشال تر و ایناس. 

   + نازنین ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
comment تو بِبار()

وصیت ، نصیحت و اینا

1-کلن از اون شبی که ساعتا رو میکشن عقب ، من تقریبن واسه هر کاری باید خودمو مجبور کنم! همونجوری که شنبه ها هیچ وخ روز من نبوده ، پاییزم هیچ وخ فصل من نبوده. خب شنبه فقط یه روزه ، میشه یه جوری ردش کرد ، ولی اینکه آدم شیش ماه سال ، کلن برای نفس کشیدن هم به خشونت و اعمال زور! نیازمند باشه افتضاحه! البته معمولن مردم درک نمی کنن من چی میگم ، چون مردم با پاییز و سرما و بارون و نارنگی و پرتقال و انار خوشال میشن.

خب بیخیال!

2-امروز یه روز شیتی بود. شت کلمه ی خوبی نیس. ینی قهوه ای مثلن. امروز از اون روزا بود. ینی وختی میگم شیتی بود ، بدون خیلی شیتی بوده که دارم اینجا مینویسم.

3- بعضی آدمها ، فکر میکنند که وختی از گذشته حرف میزنی وختی هنوز عمیق ترین حسرت زندگیت آنست که گذشته ای داشتی چنین و چنان . لابد ، لابد که حسرتِ مثلن رابطه هاست . آدمهاست . حسرتِ نگاهاست و لبخندها و ضربان قلب ها . حسرتِ خنده هاست . ولی اینجوری نیست به خدا . من وختی میگوییم گذشته، وختی میگویم پارسال من غلط بکنم دلم برای آدمهای آن روزها تنگ شده باشد . من حسرت عمیق زندگیم که فکر می کنم تا دم مرگ هم همراهم باشد حسرت تکه های خودم است که جاماند توی همان روزها . شنیده ای حسین پناهی توی یکی از آن دردنامه هایش میگوید من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم ؟ اینو اگه بفهمی منو میفهمی . گذشته رو میفهمی . آدمها که رفته اند . بای گانز ویل بی بای گانز . یک کسی وختی مسیر زندگیش را از من جدا کرده اگر بی اینگ ویت می وازنت ایناف خب اصلن خوب کرده که رفته . من اگر دردی دارم که باید با هَو بین در باره اش جمله بسازم درد همین تکه تکه از دست رفتنم است . ینی یک اتفاقی که در گذشته افتاده و تمام شده اما تاثیرش تا الان که دارم با تو حرف میزنم مانده .

4- اینکه من هیچ وخت ، وختی به گلویم رسیده ، وختی کم آوردم ، وختی بارها و بارها و بارها رسیده ام به آن لبه ی باریک و نازک و تیزه پرتگاه ، همه ی وختهایی که دلم خاسته بیشتر از هر کاری تو دنیا ، فقط بشینم و گریه کنم . همه ی روزهایی که قبل از اینکه بیدار شوم ، از زنده بودنم پیشمان بوده ام. همه ی وختهایی که یک لا.مپ بزرگ توی گلویم جا خوش کرده بوده و حتا نفس کشیدنم یواش بوده ، مبادا لا.مپ بشکند و تیزی اش ...

اینکه من هیچ وخت مشکلاتم نزدم زیر بغلم و ندویدم سمت بقیه تا کمکم کنند ، تا حلشان کنند دلیلش این نیست که من آدم محکمی هستم. که من خودم بلدم خودم را هندل کنم. البته که بلدم! ولی دلیلش این نیست.

5- یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من ! یه روزی با خودم فک کردم که گول خوردم! که ساده بودم . یه روزی به خودم گفتم که از اینجا به بعد دیگه نه. که تا حالا هرچی که بوده بدرک که بوده ، که شده ! که اصن من می خواستم و نشده و من نمی خواستم و شده . از حالا به بعد دیگه چیزی نمی خوام. که نه واسه شدنش زور بزنم ، نه واسه نشدنش زار بزنم.

6- تو تا حالا چند بار توی کوره ی من و احساسم بودی که معتقدی من زود جوش میاورم؟ تو نقطه ی جوش من را کی دیدی؟ یک وختی که دیدی عصبیم که در را به دیوار میگویم و گلویم را خراش میدهم؟

همان وختی که گلویم را خراش میدادم و تو با خودت نتیجه میگرفتی که من چقدر نازکم و چقدر دمای جوشم پایین است ، همان وخت توی گلویم یه گوله بغض بود. همان وخت نزدیک بود از قل قل عصبانیم ، اشکهایم سر برود. تو چه میفهمی از من که نقطه ی ذوبم هم پایین است . مثل شکلات. که نقطه ی ذوبش از دمای بدن پایین تر است و برای همین توی دهان و دست که بماند زود آب میشود.

حالا بزنگاه جوش آوردنم رسیده بودی و چه میدانستی جوش آوردن از "نفس ناحق " کسی که یک روز گرمایش ذوبت کرده ینی چه. چه میدانستی که حتا درهای همه عالم را به دیوارهایش کوباندن خاطره ذوب شدن توی نگاه و دستهای آدمهایی که تو "این پیس" رفته بودی به دیدنشان و "این پیس" مانده بودی پیششان را هیچ وخت کمرنگ نمیکند.

به من نگو نازک نارنجی و سخت گیر . وختی هیچ وخت نقطه ی جوشت مثل شکلات نبوده. شکلات قبل از جوش آمدن سوخته همیشه .

7-وختهایی هست توی زندگیم که فک میکنم آدمای دور برمو شناختم. بعد میبینم که نه نشناختم. خب مِیک می دیس اپوینتد ! ولی اینکه خیلی وختا میبینم اونا منو نشناختن ، یه جوری درایو می کریزی طوره ! ینی نمی تونم بفهمم چرا منو که انقد ملومم درک نکردن. نشناختن. که هنوز نمی دونن من نمی تونم فلان جور باشم یا میتونم بهمان طور باشم ! اینکه فک میکنیم همو میشناسیم ، فک میکنیم مارو میشناسن ، بعد یه رفتاری میکنیم که طرف با خاک یکسان میشه ، خیلی بده. نکنیم از این کارا. اول به طرفت نگا کن ، ببین کیه ، ببین چیه ، ببین چه جوریه بعد بر اساس پیشفرض هات هدف گیری بکنش.

   + نازنین ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

آیا چاقی چیزه خوبیست؟

از سه هفته پیش که سرما خوردم ، هنوز خوب نشدم ! ینی هی کم و زیاد میشه ، خوب نمیشم. اعصابم خورد شده دیگه . انقد آنتی هیستامین و شربت سینه و ادلت کلد و شلغم و شیر داغ خوردم! ویتامین سه جویدنی هم بود. از قلم افتاد !

بلخره رفتم موهامو کوتا کردم. دوس داشتم خیلی کوتا کنم ولی واسه اولین بار مامانم گفت نکن و حیفه و ...! منم چون خیلی گلی از گل های بهشتم ! خاستم فرزند صالح بازی در بیارم و احسان به والدینو و اینا ! یه ده دوازده سانت کوتا کردم فقط. نو شده پاییناش. دوس دارم.

اونوخ رفتم خرید. اون روز با آزی . بعدم با هـ کلی پول خرج کردم. میخاستم برم ابزار کار بخرم برا خودم ! ولی اینجوری پیش برم تا آخر ماه نمیکشه پولام ! :))) ولی جوراب نخریدم دیگه ! همه ی جوراب فروشیارو دیدما ! ولی نخریدم ! یه رکورده در نوع خودش.

دوستِ آزی مغازه داره تو بازار ، من هی بهش میگفتم بابا ! دوس پسره بازاری دار ! حرصش در اومده بود. خوش گذشت.

بعدشم خونه هـ اینا ، گو.لو هم بود. منو اجیر کرده بود که براش ماشین و هواپیما و جرثقیل بسازم. یذره ام با هم مشق نوشتیم. "ش" رو یاد گرفته تازه. ریاضیشم خیلییییی خوبه. مث بنز حل میکنه تمریناشو. درباره ی دانشگاه هیولاها با هم حرف زدیم. بهش گفتم میخام با سالیوان ازدواج کنم ! چشماش گرد شده بود. البته خوشالم شد. :))))

هنوز برگه های امتحان بچه ها رو صحیح نکردم. توانشم در خودم نمیبینم ! میشینم نگاشون میکنم هی ! بعد جم میکنم میذارم تو کمد!

اون روز از مدرسه اومدم گفتم بذا همین الان صحیح کنمشون تموم شه بره پی کارش ، بعدش خابم گرفت ، ولی تا اومدم بخابم فرناز زنگید و داشتم بهش میگفتم وای آره این برگه ها هم هست و نمیدونم کارای بچه های دبیرستانم رو سی دیه و ندیدم هنوز و اینا اونم کار داشت و گفت دفتره پاسدارنه و کلی کار ریخته سرش ، یهو دوتایی گفتیم بریم اون مغازه هه بستنی بخوریم؟ ینی همچین نیروهای کاری هستیم ما! هیچی دیگه خاب و همه چی تعطیل شد ، حاضر شدم با هم رفتیم بستنی خوردیم البته بعدش زود برگشتم خونه . ولی هی دارم میپیچونم برگه ها رو !

بعدشم اینکه دو، سه کیلو چاق شدم دارم دق میکنم قشنگ ! ینی یه جوری رفته رو اعصابم که انگار سی کیلو چاق شدم. انقد گفتم به همه ، همه میخان خفم کنن! ولی هیچ کس هنوز اقدامی نکرده و منم هی دارم باز به همه میگم نه نمی خورم ! آخه چاق شدم !

   + نازنین ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٦
comment تو بِبار()

خب من تا حالا ندیده بودم یکی با دست چپ تو فتوشاپ کار انجام بده !

اون روز تو سایت بچه ها داشتن کاراشونو میکردن منم هی سرکشی میکردم بهشون و چک میکردم که هر کسی کاره خودشو انجام بده ، چون بعضی وختا بعضیاشون نمیان چیزی که بلد نیستن بپرسن، میدن دوستاشون انجام بدن. بالای سر یکی از بچه ها که بودم ، دیدم موس و موس پدش ، سمت چپه و دوستشم سرش توی مانیتور این بود ، بهش گفتم دارین چیکار میکنین؟ گفت دارم اینو درست میکنم. گفتم باشه لطفا موستو بذار این ور خودت انجام بده ! گفت خانوم خودم دارم انجام میدم ! گفتم پس موس و موس پد چرا اونوره؟ گفت دسته خودمه ! من چپ دستم ! :)))

 

   + نازنین ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٢
comment تو بِبار()

(Some facts a about me (15

1-یک فازی هست، به اسم فازه به دَرَک. وختی تو این فاز باشم حق مطلبو ادا میکنم. ینی ممکنه در مرحله ی آخر یه کاری برم تو فاز به درک. و کلن بترکونم همه چیو.وختی تو فازه به درکم، دیگه هیچی وجود نداره که برام استثنا باشه. 

2-مامانم بهم میگه بغلم میکنی صورتتو بگیر عقب! نوک دماغت سرده، من حس میکنم گربه ای!!!! :|

3-گاهی نصفه شب پا میشم تو تاریکی خونه، رژه میرم برا خودم،  بعضی وختام از توهمه اینکه پشت در اتاقم پر از دزد و قاتل و متجاوز و هیولاس، انگشت کوچیکه مو هم نمیتونم تکون بدم!

4-بعضی وختا خیلی حرص در بیار میشم. خودمم میدونم. ولی پافشاری میکنم روش.

5- از آهنگایی که خاننده اش زن باشه، خوشم نمیاد. گوشم نمیدم. 

6-نشستن روی میز، روی کابینت، راه رفتن رو لبه ی جدول جوب و نشستن تو راه پله ی پشت بوم، جاهایین که وختی حالم خوش نیست، حالمو بهتر میکنن.

7-عاشق مربای توت فرنگی ام. ینی مامانمو کچل میکنم از اول تابستون بسکه میگم مربای توت فرنگی!

8-میتونم رو برگه بدون خط، صافه صاف بنویسم.

9-از ترم شیش به بعد، هر وخ هر کاره گرافیکی رو شروع میکنم، یه جوری فایلا رو سر و سامون میدم.که اگه من مردم، نفر بعدی بدونه از کجا شرو کنه. 

10-از کسایی که با عبارت " خوش باشی" مکالمه ها رو به پایان میرسونن بدم میاد. اصن از این واژه خوش باشی بدم میاد به نظرم یه جوری " نو وی این هل، که خوش باشی" توش مستتره!

11-چرت گفتنم رابطه ی مستقیم داره با ناراحت بودنم. هرچقد داغون تر باشم، بیشتر دلقک بازی دارم.

12-عاشق زیور آلات مروارید دارم. ینی یدونه مروارید تک. نه یه عالمه.

13-فک میکنم تقریبن همیشه تو زندگی، منطقه که جواب میده. نه احساسات. ینی همه چی باید بن منطقی داشته باشه بعد با احساسات ساخته بشه. برعکسش جواب نمیده. 

14-از سبزی پاک کردن متنفرم. از سبزی های پاک شده ی فروشی هم!  نمیدونم باید چیکار کنم دقیقن!

15-هر باری که چایی میریزم میگم که این دیگه آخریشه، ولی نیست! نمیدونم آخرش کجاست.

   + نازنین ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
comment تو بِبار()

یا حالا هرکی که در جریانه مونیکا چه جور آدمیه !

دیشب داشتم با یکی از دوستام تو وایبر حرف میزدم ، بهش گفتم کیک پختم راستی جات خالی ! گفت وای خوشبحال خانوادت ! کیکات خیلی خوشمزن! گفتم هوم بذا یه رازی بهت بگم ، وختی پای کیک شکلاتی در میون باشه ، اینجوریه که اگه کسی نزدیک بشه ، من شلیک میکنم ! خندید.

گفتم وای الان چه تصویره چاق و خسیس و وحشیی از خودم ساختم ، نه؟ گفت نه. اینجوری نیستی. من میشناسمت. گفتم هوم. مثلن در حدی که میدونی چاق نیستم، البته اونم به نظر تو!

خندید. گفت به نظر من تو بعضی وختا شبیه مونیکا تو سریال فرندزی. گفتم ندیدم. فرندز دوس ندارم.گف حالا ببین. شاید از بیرون خودتو ببینی نظرت عوض شه ...

بعدشم باز حرف زدیم و خندیدیم. ، ینی بیشتر اون خندید. ولی من به حرفش فک کردم. اینکه شاید اگه خودمو از بیرون ببینم نظرم عوض شه !

مثلن اینکه من عمومن نظر خوبی به خودم ندارم. فک کنم نوشتمش قبلن. که خیلی خستگی ناپدیر ، روز و شب در حال قضاوت کردنه خودمم. که به خودم سخت میگیرم. به خودم خیلی سخت میگیرم.شاید در طول سال ده روز هم نباشه که من واقعن از دست خودم خوشال باشم !

یه فکره آرامش بخشی بود که شاید نظرت درمورد خودت عوض بشه ! نمیدونم چرا، ولی دلم خاس نظرم در مورد خودم عوض بشه. شاید خیلی چیزا بهتر بشه. شایدم نشه. کلن من فک میکنم اگه یه کسی به زعم بعضیا یه سری توانایی ها و صفت هایی داره ، بد نیستا ، ولی خیلیم چیزه خاصی نیس. ینی تا وختی اون المان ها نتونن کاری بکنن که اون از بقیه متمایز بشه ، فایده ای براش ندارن. میدونی چی میگم؟ ینی چیزی نیس که آدم بتونه بهش پیله کنه !

فک کنم سلمان الان میتون اینلاتن کنه منو ، در مورد مونیکا ، اگر اینجا رو میخونی ، لطفن درباره ی شخصیتش منو توجیه کن . تا جایی که یادمه خیلی فنه فرندز بودی در حدی که آدما رو به دوسته ی فرندز دیدگان و فرندز ندیدگان تقسیم کرده بودی.

   + نازنین ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۸
comment تو بِبار()

درود بر صاحبان اندیشه های مهربان

دیروز ، برام یه پیغامی اومد تو وایبر ، که تو سال 1939 تو آمریکا ، وقتی فلان شرکت تولید گندم  ، متوجه میشه که مادرای فقیر و کم در آمد ، با پارچه های  بسته بندیه محصولات اونا ، واسه بچه هاشون لباس میدوزن . شروع میکنه به استفاده  از پارچه های طرح دار و شاد و زیبا برای بسته بندی محصولاتش ، تا بچه های فقیر لباسای قشنگ تری داشته باشن. و البته ترتیبی داد که آرم شرکت با اولین شستشو از روی پارچه ها پاک بشه.

سال 1939. آمریکا.

الان چه سالیه؟ 1393خورشیدی ، 2014 میلادی. ما کجاییم؟ ایران. مهد فرهنگ و تمدن و انسانیت و دین و مذهب و مرام. ما همه ی چیزایی که هیچ کدوم مردم دنیا نداشتنو داشتیم ؛ همه ی اختراعات دنیا اول اینجا تست شدن بعد رفتن خارج ، و برترین قوم و نژادی هستیم که خدا آفریده ! خب؟

همین امسال ، همین شبه یلدایی که گذشت ، که همه مون واسه مهربونی کردن و خندیدن و با هم بودن ، دور هم جم شدیم ، به انسانهای بدتری تبدیل شدیم. و به این بدتر شدنمون ، به این قلب نداشتنمون ادامه دادیم. چون ما آدمایی هستیم ، ما تنها آدمایی هستیم توی دنیا که در ماکزیمم حالته خودخاهی قرار گرفتیم. خیلی خیلی خیلی خودخاهیم و بیشتر از هر آدمه دیگه ای تو دنیا زر مفت میزنیم. و چرت میگیم و ادعا ، ادعا ، ادعا. ادعایمان گوش فلک را تا ته سوراخ کرده. توقع داریم عالم و آدم با ما سازش کنند و ما قدرت اول جهان باشیم ولی فکر نمی کنیم به این چیزها رسیدن ، شعور میخاهد. که ما فاقدش هستیم.

اینکه یه بابا ، که از قضا خاننده هم هست، اومده توی یه برنامه ی تلوزیونی ، و چون به دخترش قول داده بوده،  عکسه عروسک گم شده شو نشون داده و خواهش کرده و گفته اگه کسی پیداش کرده ، ما خوشحال میشیم بهمون برش گردونه ، الان شده بزرگترین مشکل رسانه ای کشور ما. که وخت مردمو گرفته. ینی فرت و فرت چیپس و پفک و بانک و رب و قابلمه تبلیغ کردن ، سراسر سوده واسه مردم ، ولی دو دقه حرف و کمک خاستن ازشون واسه خوشحال کردن دختر بچه ای که یه ساله دیگه مامان نداره ، شده هدر دادن پول بیت المال و گرفتن وخت مردم و سواستفاده ی شخصی از رسانه ی ملی و خاک برسری برای مجری و تهیه کننده ی برنامه ! میخام بگم همچین آدمایی هستیم ما.

شاید خیلیا هیچ وخ بچه ای که دیگه مامان نداره رو ندیدن. ایشالا که هیچ وخ هیچ کس نبینه. ولی من دیدم. دیدم که چه جوری هر روز و هر شب و هر لحظه باید گولشون بزنی ! باید گولشون بزنی ! تا مامانشونو یادشون بره ! هر روز و هرشب و هر لحظه یه بچه ای هست که بهونه بگیره ، غر بزنه ، نق بزنه چون دیگه مامان نداره. چون بقیه مامان دارن ولی اون دیگه مامان نداره. دیدم بچه هایی رو که کل یه روز گریه کردن چون همه مامانشون اومده دنبالشون دمه مهد کودک و اونا مامان نداشتن. کی توی دله این بچه هاس که بدونه چه حسی دارن وختی اشک میریزن و می گن منم مامان میخام ! من مامانمو میخام. اصن چه جوری میشه یه بچه ای رو گول زد که مامانشو یادش بره؟ کی مامانش یادش میره؟

اینکه باباهه داره به این همه آدم میگه دخترم یه ساله هر روز صب که پا میشه اول سراغ مامانشو میگیره ، بعد سراغ این عروسکو، اینکه باباهه حتا دیگه اسم همسرشو نمیاره ، چون دخترش میشنوه و بهونه میگیره ،توش درد هست. توش یه دردی هس که ما نمی بینیم. خودتو ، برادرتو ، باباتو ، بذار جاش ، که بچت ، که بچش ، هر روز ، هر روز ، هر روز ،  سراغ کسی رو بگیره که دیگه بر نمیگرده. چه جوری آدم فرسوده میشه؟ چه جوری آدم به زانو درمیاد جلو همچین دردی ؟ چه جوری باید دوتا دردو تحمل کنی؟ یکی درد خودت ، یکی درد بچت. درد بچه ، غصه ی بچه ، چیزی نیست که کسی رو قدرتمند بکنه.

حالا اگه اینکارو تو خارج یکی انجام داده بود ، از فرداش کلیپش همه جا پخش میشد که چه بابای مسئولی ! چه رسانه ی مقبولی ! که به احساسات آدما اهمیت میده و چه مردم مهربونی که براشون مهمه دله یه بچه ای که دیگه مامان نداره ، حداقل به عروسکش خوش بشه باز. ولی اینجا ایرانه. و ما ایرانی.
ما هنوز قده سال 1939 آمریکا هم برای مردممون ، برا بچه هامون ، ارزش قائل نیستیم. هنوز شاد کردن دله بچه ها برامون ارزشی نداره.

   + نازنین ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment تو بِبار()

از draft ها

1-یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

2-منم به قد خودم اخلاقای بد و ناهنجاریای روحی روانی دارم ، ولی بعضی وختا یه برخوردا و حرفایی از بعضی آدما میبینم و میشنوم که فک میکنم خدایی من چقد سالمم!

3-مث اونوختا پاشیم با الی و آزی و فرناز و راضیه بریم فست فود بخوریم. یه قرن طول بدیم تا انتخاب کنیم و هی هرکدوم یه اردی بدیم به خانوم ثبت کننده ی سفارش"یه هات داگ با پنیر زیاد! اون یکی هات داگ بدون خردل! پپرونی تند. چیکن برگرش کاله نباشه! همه ی سسای ساندویچا سفید باشه لطفن! رو سیب زمینی مون پنیرم بریزین! فلفل قرمزم میخایم! ای وای ببخشید!  پیتزا دوتا میخاستیم! سالاد کلمم سه تا!"

بعدش یه نفر پای صندوق حساب کنه و تا میشینیم دور میز همه کیف پول بدست بگن چقد شد چقد شد!

4-آخرای اسفند بود. مث الان. من هنوز دانشجو بودم. ترم هفت بودم. کارامون زیاد بود. بیشتر از هر چیزی توی دنیا ، عصبانی بودم. خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی بودم. جوابم به همه چی نمی دونم ، نمی تونم ، نمیایم ، نمی خورم ، نمیشه و نمیخام بود. انقد عصبانی بودم و انقد انرژی صرف کنترل عصبانیتم میکردم که تمام مدت سرم درد میکرد. یادمه از خاب که بیدار میشدم اولین کاری که میکردم تمرکز روی سر دردم بود. بعد میدیدم هنوز هست. هم سرم درد میکرد هم فکم. در حدی که میترسیدم دهنمو وا کنم دندونام بریزه.

5- وایساده بودم توی آخرین واگن بانوان. کنار در . بعد توی ایسگاه دروازه شمرون یه عالمه آقا سوار شده بودن. به زور. من همونجا وایساده بودم. یه آقای پیری هم خیلی نزدیک به من. در داشت بسته میشد که یه آقای جوون اومد به زور خودشو جاکنه. و به شدت آقا پیره رو هل داد. ولی جا نبود. به من گفت یه ذره برین اونور تر منم سوار شم. گفتم جا نیس. گف خانومم سوار شده آخه! گفتم خب بهش بگو پیاده شه! به زور اومد تو. یه جوری که من مجبور شدم جامو عوض کنم.

آقا پیره مرده چپ چپ به مرده نگا میکرد . شرایط یه جوری بود که من حتا نمی تونستم آرنجمو تکون بدم. بعد حس کردم یه چیزی خورد به پهلوم. برگشتم و دیدم یه خانومی پشتمه. خیالم راحت شد. ایسگاه بعد خانومه پیاده شد. ولی یه بار دیگه حس کردم یه چیزی با من در تماسه. آقا پیره مرده هنوز همونجا وایساده بود و هر بار سرمو می آوردم بالا میدیدم که حواسش به منه. دفه ی دومی که حس کردم یه نفر داره تلاش میکنه کرم بریزه برگشتم پشت سرمو نگا کردم. یه آقای جوونی بود. وختی دید دارم نگاش میکنم یه کم رفت عقب. هنوز سرمو بر نگردونده بودم که بازم برخورد دستش با آرنجمو حس کردم. تو یک صدم ثانیه چرخیدم و با دست چپم دستشو گرفتم و با دست راستم یه سیلی جانانه زدم تو صورتش. برق از چشماش پرید. گفتم اینو زدم که یاد بگیری مث آدم وایسی. همین جوری رنگ پریده نگام کرد فقط.

 6-بعدش الی با یه پسره که فول آپشن هنری بود دوس شده بود. نمایش میخوند پسره. از اینا که در همه ی ابعاد زندگیشون هنرو لحاظ میکنن و ادعای اپن مایندی و این صوبتا دارند. البته به الی می خوردا! الیم خوش از این هنریاس. همشم میشینه کارای سالوادور دالی رو نگا میکنه! من اصن دالی رو درک نمی کنم!

هیچی دیگه کلن ما همش در حال شنیدن وصف حال آقای کارگردان و قابلیت ها و ایناش! بودیم. الی هم در حال پیچش کلاسا و اینا! اونوخ الی ازایناس که ادبش با لفظ قلم حرف زدن گره خورده! دیگه کلی با این پسره خط کشی شده و رسمی برخورد میکرد. کلن معذب بود. البته یه طرفه بودا! پسره از این خوشالا بود ، کلی خدمات طراحی و گرافیکی دریافت کرد از الی.

خلاصه اینکه یه روز من کلاس صبمو نرفتم ، واسه کلاس ظهر که رسیدم یونی ، الی داشت میرفت و مثه همیشه ی وختای دیگه که قرار بود بره یه کاری انجام بده هول و ولا داشت! نذاشت من برم سر کلاس ، دسمو کشید و مث گوسفندی که به سلاخ خونه میبرنش ، منو تا جلوی در شرقی با خودش برد* ، و در مسیر توضیح داد که یه سوتی فوق وحشتناک داده و اصن نمی دونه چه جوری جمش کنه و چی بگه و چیکار و کنه و اینا!

اولش خندیده بودم. بعدش گفته بودم خب عب نداره حالا! ولی الی خیلی بی تربیتی! هی بهت میگم از این صفات به کار نبر برا آدما ، ملکه ی ذهنت میشه ، گوش نمی دی. گفته بود بیشور! من کی با "پ" اینجوری حرف زدم؟گفتم امروز صب! حالا بیخیال. هیچی نگو بهش دیگه! خب اونم اخلاقشو اصلاح کنه یه کمی ،که ما تو جممون اینجوری دربارش حرف نزنیم!

   + نازنین ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment تو بِبار()

no,it's too late,because u and I, we are not friends any more

- I didn't know what to do!

+ U helped u'r friends,that's what u do...

-l'm sorry.

نادر ابراهیمی یه جایی توی آتیش بدون دود، میگه بی طرف، علیه طرفینه! 

راس میگه. اونی که بی طرفه، اونی که میگه نمیدونم، از اونی که میدونه، از اونی که مخالفه، از اونی که طرف داره، جهت داره، موضع داره،  خیلی خیلی خطرناک تره. 

اونی که میگه نمیدونم، اونایی که میگن نمیدونم، همیشه میدونن، ولی کم میدونن. اونی که میگه نمیدونستم چیکار کنم، میدونه اگه واسه تو کاری نکنه، واسه کسی که با تو نیست کار انجام داده. اونی که میگه نمیدونم، نمی دونستم، اونیه که باید دورش خط بکشی. 

   + نازنین ; ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment تو بِبار()

because sometimes I'm very capable to be a first rate jack-ass

دیشب دیرخابیدم.چون امروز که چارشنبه بود و همه جا برقرار، ما تطیل بودیم. ینی خانم مسئول اس داد که تعطیلیم، خوش باشید. من خیلی خوش شدم! چون اینجا داش برف میومد. من از برف تنفر کامل دارم. غیر قابل درمان و غیر قابل انتقال به غیر. پس سوال نکنید که چرا و چگونه.بعد همه خاب بودن، حتا تو وایبر، و من نشستم فیلمی که یکی از بچه ها لینک داده بود، دیدم. بعدش رفتم سایتی که فیلمه مال اونجا بود، دو سه تا دیگه هم اونجا دیدم،بعدن شاید دربارش نوشتم، شایدم ننوشتم . ساعت سه و سی دقیقه رو هم بدرقه کردم و بعد خابیدم.

صب ساعت نه پاشدم. تی شرت مشکی مو پوشیدم.روش، که ینی میشه پشتش، یه عکسه خیلی بزرگ از یه گربه و سگ داره، که خیلی بی اف اف طور، درجوار هم خابن. اینو یه روزی یه جایی از یه مغازه ای که تو حراج بود خریدیم.ینی مامانم دیدش. چون من داشتم هی نان استاپ غر میزدم که بریم بریم بریم اینجا هیچی نداره، بعد مامانم اینو دید و چون خیلی خوشگل بود خریدمش. کم میپوشمش. چون عکسش پشتشه، خودم نمیبینم و نمیخام بقیه هم ببینن! چون من از ایناییم که میخام سر سگ بجوشد، در دیگی که برای من نمی جوشد ! و الانم واسه این میپوشمش که موهام انقد بلند شده که بقیه هم نمی بینن عکسه رو. و سویشرتم میپوشم روش که محکم کاری کنم!

بعدش همونجوری با تیشرت عکس استتار شده ام و سویشرتم روی مبل هال مچاله شدم و به جون مامانم غر زدم که چرا هوا سرده؟ چرا برف اومده؟ حالا چرا آب شده؟ چرا یخ زده؟ چرا چوب شور نداریم؟ چرا من باید همش سردم باشه؟ و بعد مامانم رفت خرید.  من با گوشیم و طوطیم تنها موندم. و برام اس ام اس اومد که فایل فلان بروشور رو بفرستید لطفن. منم نوشتم اس ام سی از بانک نیومده هنوز! و جواب اومد که جان؟ متوجه منظورتون نشدم! منم جواب دادم اس ام اس واریز وجه برام نیومده! نوشتند که گویا خیلی عجله دارید برای تسویه! من هم نوشتم بله. دقیقن همینطوره! ینی میخام مردم متوجه باشن که عجله داشتن اگه بده، اونام واسه کارشون صبر داشته باشتن، اگرم خوبه، پس کنایه نزنن. 

بعد مامانم اومد. منم دوباره شرو کردم به ناله که اون مداد رنگیا رو میخااااااام! چرا باید انقد گرون باشن؟ چرا من باید پولم کم باشه؟ چرا اینجا خارج نیس؟ چرا بابای من صاحب کارخونه ی مدادرنگی سازی نیس؟ چرا ارزش پول ما کمه؟ چرا سیصد دلار میشه یه میلیون؟ در نهایت مامانم گفت برم بخرمشون کسی جلومو نگرفته و پاشم برم تو اتاقم چون حوصله شو سربردم. 

بعدش من اومدم تو اتاقم و رو موکت خابیدم و خابم برد.  ناهار هم نخوردم. عصری هم رفتم بیرون و همش، همه ی همش غر زدم که هوا سرده، دارم یخ میزنم، بریم خونه! و بریم من نون سحر بخرم و بریم من مداد رنگی بخرم! 

بعدشم آزیتا بهم گیر داد تو وایبر و منم هی عکس اون مدادارو براش فرستادم تا حرصش در اومد و با یه "خر" بحثو تموم کرد و منو به خودم وا گذاشت!

   + نازنین ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٤
comment تو بِبار()

نمیخام این یه اتفاقو به خودم بدهکار باشم

1-ینی منظورم اینه که فک نکنن اگه دارن ازدواج میکنن ، یه کاره خیلی ارزشی انجام دادن! چون فک میکنن انجام دادن ! چون معتقدن حالا که زن گرفتن دست از همه ی خوشی ها شستن ! و کمر به خدمت خانه و خانوداه بستن. میگم ینی این جوری نیس آقا پسر ! اگر اینجوری تو مغزت فرو کردن که آری تو مسلمانی و تو حافظ بنیان خانواده و تو رقیب غرب در اشاعه ی فحشا و تو پایبند اخلاقیات ! چون ازدواج کردی و خوشی هایت را در حیطه ی خانواده به انجام میرسانی ! میخام بدونی اگر هم کسی دست از خوشی و الواطی و اشاعه ی فساد و کارهای جهنم بردنی ! شسته باشه همانا جنتلمن های غربی هستند که با وجود در و داف های گسترده در سطح شهر و آزادی در داشتن هرگونه روابط عاطفی/جن.سی و با هرکسی ، و وفور کاباره و دیسکو و همه چیز ، هنوز اقدام به تشکیل خانواده میکنن. ینی مد نظرت قرار بده که اینجا اگر یک دهمه اون آزادی ها بود هیچچچچچچچچچچچچچچ کدوم از شما مردهای ایرانی عمرن و ابدن اقدام به تشکیل خانواده نمی کردید. یه جوری در مورد ازدواج کردن حرف نزن که انگار خیلی زحمت کشیدی. ازدواج کردی تا یه سری چیزایی رو بدست بیاری که به دلایل دینی اخلاقی اجتماعی ، بدون ازدواج بهش دسترسی نداشتی ! ولی اون همه چی رو داشته ، خیلی بیشتر از چیزی که ممکنه تو با ازدواج بدست بیاری و تجربه کنی حتا، ولی بازم دلش خاسته فقط یه نفرو داشته باشه واسه بقیه ی زندگی. فرق هست بین این دوتا . خیلی فرق هست. ولی یه جوری بهت نشونش میدن که انگار اون بده ی قصه اس و تو رستگار. ولی اینجوری نیس واقعن. خب؟ الکی جر نکن . فقط یه جایی ممکنه برنده تو باشی ، اونم در غربالگریه دینیه ، ولی در تمامی حوزه های اخلاقی ، عاطفی و انسانی ، اونه که میانگین امتیازاتش بیشتره.

2-چونکه گفتم آهان ! میخاد ازدواج کنه که انتقالی بگیره بیاد تهران ، متهم شدم به اینکه ضد ازدواجم ! و به بلوغ اجتماعی و شعور کافی  برای صحبت کردن در مورد ازدواج نرسیدم ! مثلن اگر میگفتم آخی ! چه خوب ! آره بیاد منم زنش میشم اونم کار و بارش درس شه تو فلان شعبه همینجا بمونه ، خیلی با شعور و پرفکت بودم ! ینی من الان اگه بگم میخام برم زن فلان آدم بشم که بورسیه داره واسه خارج رفتن ، د بیگِست جِرک آن د پِلَنِت خاهم بود ، که فقط گول امکانات رفاهیه پسره رو خوردم و اصلن براش دندون تیز کردم ! ولی اون اگه قصدش این باشه که با یه دختر ساکن پایخت ازدواج کنه تا بیارنش همینجا ، در حالی خودش و اصالتش و همه چیزش ماله یه شهره دیگس ، نیتش خوشبخت کردنه منه فقط . میخام بگم "بیشعور" این وسط ، الان و همیشه ، فقط کسیه که واقعیتو بگه ! اوکی. گیلتی . اصن من جِرک* . تو خوبی .

3- فقط و فقط با کسی ازدواج میکنم ، که بهترین دوستم باشه. که بهترین دوستش باشم. زندگی گاهی خیلی سخت تر از چیزی که فکرشو بکنی میگذره. بعضی وختا خیلی راحت تر از چیزی که فکرشو بکنی. زندگی پیچیدگی داره ،خنده داره ، گریه داره ، درد داره و غصه. شادی داره و غم. ولی یه جایی ، یه روزی ، وسط سختیای ناتمومه زندگی تو دلت آرزو میکنی که کاش با کسی زندگی میکردی که بهترین دوستت بود. "دوستی" مهم ترین اتفاق تو زندگی آدماس. یه روزی بهش میرسی و میبینی هیچی جای یه دوستو تو زندگی آدم پر نمی کنه.

*If you call someone a jerk, you mean that they are very stupid; an offensive use.

عوضی، ناکس ، نابکار، سالوس ، مردکه ، زنکه ، آدم احمق و خطا کار، آپارتی

   + نازنین ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment تو بِبار()