DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


!if u have an answer please enlighten me

بعد اینکه ، آدما دو دسته ان. آدمای نرمال و آدمای ass-hat.

اونوخ آن فورچونتلی تو خاورمیانه ، معمولن دسته ی دوم از لحاظ میانگین شغلی-اقتصادی-سیاسی و همه چی ، نسبت به دسته ی اول جایگاه بسیار بهتری دارن.

مثلن این آدما ، رئیس شرکت ، کارخونه و بانک میشن. حتا سوپر وایزر و مهندس ناظر و نمونه خان و ممیزی بذار و کارشناس بیمه. پرزیدنت هم داشتیم در مواردی!

من نمی دونم اینایی که موقع استخدام ما اونور میز میشینن ، وخته استخدام اینا کجا بودن؟ کی اینا رو را داده ؟

   + نازنین ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
comment تو بِبار()

چن روز مونده تا سه شنبه؟

بازیه مسخرسا! به طرز دیوانه واری دلم میخاس حتمن کات در روپ روی گوشیم باشه ! مدیونی اگه فک کنی یه بار بازش کرده باشم حتا! علی فک کنم همه ی مرحله ها شو رفت. پسره هزار و شصتا بازی ریخته واسم . هیچ کدومشو نصب نکردم. ولی اینو همین جوری اون شب نصب کردم و یه مرحله شو رفتم. اونوخ دیشب با وجودی که ساعت دوی شب بود ، تا سه پنج دقه نشستم گوسفند رام کردم! بعد الماسام انقد زیاد شد که تونستم 5 مرحله آپ گرید بشم و دوتا اِسپل هم بخرم! بعد دیگه چون انگشتم و آرنجم درد گرفت بیخیال شدم خابیدم.

هفت صب بیدار شدم گوشیمو چک کردم دیدم خبری نیس. منم گفتم حتمن کنسله! یذره کتاب خوندمو و بعد دوباره خابیدم تا ده! ساعت یازدهو نیم دیدم دوتا میس کال از مدرسه دارم. زنگ زدم به خانم مسئول ، میگه کجایین شما پس؟ گفتم خونه! میگه پس چرا نیومدی؟ گفتم خب قرار بود شما خبر بدین که اگر کارای بچه ها آماده بود من بیام. میگه نه! قرار شد بیای یکشنبه. گفتم ولی من تا جایی که یادمه شما گفتی اگه همه کارشونو آوردن من خبر میدم بهت که بیای!گفت نه! گفتم خب نمی دونم! شاید من اشتبا میکنم.حالا میام الان تا دوازدهو نیم اینا میرسم. گف سختت نمیشه؟ گفتم نه .میام.

بعد یه مانتوی مشکیه نخی دارم که جلوش یه عالمه دکمه ی ریز داره! خیلی دوسش دارم . هـ برا تولدم خرید دو سال پیش فک کنم. ینی انقد نشستم تو چشمش گفتم وای چقد این مانتوت خوشگله ، بنده خدا رفت یدونه ام برا من خرید! اونوخ من به دلیل تنبلی مفرط! این مانتو ئه رو مث تی شرت میپوشم! ینی دکمه هاشو باز نمی کنم! چون خیلی زیاده! خلاصه مانتو و جین و جورابمو پوشیده بودم داشتم موهامو میبستم که خانم مسئول زنگید که الان نیا! فردا صب زود بیا.

تازه یه خبر خوبم بهم داد، که سه شنبه باید برم پیش همون آقای پرچونه. نه که آقای بدی باشه ها! ولی رو اعصابه! ازش سوال میکنی ، نمی تونه جواب مستقیم بهت بده! همش حاشیه میره. اون سری که با هم رفتیم پیشش من اصن گوش نکردم به حرفاش. حالا این دفه که باید تنها برم نمی دونم چه خاکی به سرم باید بریزم.

   + نازنین ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
comment تو بِبار()

باور نکنین دیگه! نقاشیه!

فک کنم یذره قدش بلندتر از خودم شد. یذره ام چاقه.  ینی من چاقم؟!

   + نازنین ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment تو بِبار()

Lets just skip that part

please dont ask.

because then I'm going to have to try to come up with an answer,

which means I'm gonna have to actually think about it,

and then I'll start crying...

and I'm afraid that I might not ever be able to stop it.

   + نازنین ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment تو بِبار()

و توام هیچ وخ اینجا رو نمی خونی...

اصلن نمی خام باهات بحث کنم. کلن خیلی وخته که مباحثه و مناظره و این حرکتای فرسایشی از حیطه ی توانم خارج شده. دلیلشم فقط اینه که احساس میکنم جز استهلاک بیشتر نتیجه ای ندارن. مگر اینکه قضیه خیلی جدی باشه . دیگه "من اینو دوس دارم ،تو چرا دوس نداری و من نظرم اینه تو چرا نظرت این نیست "، برام اونقد حائز اهمیت نیس. ترجیح میدم در سکوت و با لبخند و دیگه نهایتش گفتن "نمی دونم ، کاریه که شده " سرو و تهشو هم بیارم. اصن بحث کنم که چی بشه؟

از اینکه کالری بسوزونم تا یکیو مستعمره ی اعتقادات و افکار خودم کنم ، نظریه ها و افق های روشن دیدمو به رخش بکشم متنفرم. مگه من مسئول زندگی و انتخابا و تصمیمای دیگرانم؟ خب نظرش اینه ، بذا باشه! یا خوشبخت میشه یا عبرت میگیره یا بزگ میشه یادش میره! والا.

بعد همش که این نیست ، کلن از این که یه چیزی بگم و دیگران در موردش اظهار نظر کنن هم زیاد خوشم نمیاد. ینی اگه بخام یه چیزه مهم بگم قبلش وارنینگ میدم که " ببین من میخام یه چیزی بگم ، ولی تو نباید هیچی بگی! باید فقط گوش کنی؟ خب؟ "

واسه همینم هیچی بهت نگفتم. در حالی که همه ی چیزایی که داشتی میگفتی از نظر من بُل شِت بود. من اصن این چیزا رو درک نمی کنم. اصن کلن تو درک کردنِ تو مشکل دارم! ولی نمی دونم چرا همیشه تو حرفاتو به من میزنی و منم به تو! حالا لابد اگه تو بدونی من هیچ وخ درکت نکردم خیلی ناراحت میشی. ولی خب من تاحالا نذاشتم بفهمی. نه اینکه چون درک نمیکنم ، برام بی اهمیت باشه ها ، ولی احساس میکنم میتونه همه چی خیلی بهتر از اینی که هست باشه. ولی نمی دونم چه جوری باید بهت بگم.

میدونی کلن من نسبت به بعضی چیزا حس خوبی ندارم. همینجوری بی دلیل. ینی حتا نمی تونم یه دلیلِ الکیِ خنده دارم واسه خوش نیومدنم بیارم. خب خوشم نمیاد و حسه خوبی ندارم بهشون. ولی انقد بدجنس نیستم که چون خودم خوشم نمیاد دیگرانم به دوس نداشتنش تشویق کنم. معمولن هرکی تو این موارد میخاد باهام مشورت کنه بهش میگم که ببین من واقعن آدمه مناسبی واسه مشورت در این مورد نیستم. به نظرم بهتره حداقل با یه آدم بی طرف حرف بزنی.

من اگه جای تو بودم و از یکی خیلی خوشم می اومد ، اصن عاشقش بودم ، مثلن از ده تا ستاره ، نه تا و نصفی دوسش داشتم و اون یه نصفه رم محضه پررو نشدنش! خالی گذاشته بودم و بعد میفهمیدم اون در بهترین حالت دیگه چاهارتا منو دوس داره بی خیالش میشدم. واقعن میگم. مگه آدم چقد میخاد زنده باشه؟ منکه امید به زندگیم زیره سی ساله! حالا در خوش بینانه ترین شرایط مثلن چهلو پنج – پنجا!

میبینی؟ اونقدی زیاد نیس. دیگه مگه آدم تا چن سالگیش حوصله ی این کارا رو داره؟ نه فقط حوصله ها ، منظورم بنیه اس! از یه جایی به بعد دیگه خیلی همه چیز باید پرفکت باشه که آدم تحت تاثیر قرار بگیره.

دقیقن به خاطر همین ، من بی خیالش میشدم. خب دوسم نداره دیگه . زمانی که با هم بودیم کاملن برابر بوده ، من پتانسیل اینو داشتم که نه تا و نصفی دوسش داشته باشم ، اون دیگه خودشو کشته چارتا از من خوشش اومده تو این مدت. ینی در حد خوش اومدنم نیس به نظر من ، به نظرش احتمالن آشناییم با هم! خب چه کاریه؟

بهترین کار اینه که بیخیال بشی. اصنم کاره سختی نیس. یذره دوز خودخاهی تو ببر بالا. مگه اون به خاطر اینکه دوسِت نداره شرمندس که تو بخاطر دوس داشتنش خودتو به زحمت بندازی؟

میدونی شاید خیلی مدینه ی فاضله گونه یا خیلی توهمی و تخیلی یا اصن بچه گانه و همه ی چیزای غیره عقلانی دیگه باشه ، ولی به نظر من کسی که دوسش داری ولی همیشه این حسو بهت میده که نباید اولویت اول زندگیت باشه و باید سعی کنی همیشه یه بک آپ براش داشته باشی ، هیچ وخ نمی تونه "عشق"ِ زندگیه آدم باشه.

این نظر شخصیه منه. و هیچ اصراریم ندارم که تو قبولش کنی. اصن حتا بهش فک کنی. فقط همین جوری گفتم که بدونی. من از اینکه از یکی خوشم بیاد ولی همش بدونم یا حس کنم که رابطه ام باهاش امن نیست و بهتره که به یه چیزه دیگه به غیر از اون ، مث کارم یا درسم یا حتا گربه ی پشت درمون! بیشتر فک کنم و اهمیت بدم ،متنفرم. اصن نمی فهمم چرا مشاورا همیشه میگن نه ! وابسته نشید! همیشه یه چیز دیگه غیر از اون باید براتون اهمیت داشته باشه! بعد کم کم اون چیزه دیگه رو  از مرحله ی اهمیت میرسونن به صدر جدول! خب که چی؟ خیلی نرم دارن بهت میگن انرژی تو رو یه چیزه دیگه بذار که اگه همه چی گند خورد بهش شما میزان کمتری آغشته به گند! شده باشی.

من تا وختی که حس کنم یا اصن خودم انقد نفهم باشم که این حسو نداشته باشم و بقیه بهم بگن ، که بهتره زیاد به این آدم اهمیت ندم ، هیچ وخ به چشم کسی که میتونم واسه همیشه دوسش داشته باشم فک نمیکنم.

خب خوشم نمیاد. نه اینکه بگم باید در هم تنیده باشیم ، ولی برام مهمه که به صورت مساوی انرژی خرج هم بکنیم. ینی فقط در همین حد ازش مطمئن باشم که اونم درست به اندازه ی من واسه این رابطه ارزش قائله.

اصن من چون ضعف اعصاب دارم ، از اینکه بخام در استرس عاشق یکی باشم بیزارم. و دقیقن به همین دلیل هیچ وخ تو رو درک نکردم. چون توانایی تصور شرایطتو ندارم. نمی تونم بفهمم چرا آدم باید انقد سختی بکشه؟

نه اینکه حالا من خیلی رستگار باشما ، منم هنوز از بعضی آدما خیلییییییییی خوشم میاد ولی چون بالغ درونم به کودک درونم اشراف داره ، معمولن خیلی به سرعت دستشو میگیرم و می کشمش کنار و خیلی ساده براش توضیح میدم که ببین درسته که از نظر تو این آدمه خیلی خوبه و دوس داشتنیه ولی از نظر اون تو اینجوری نیستی. خب؟

ببین دوستم! اینکه آدم خودش به خودش بگه که واقعن شانسی تو این رابطه نداره ، خیلی بهتره تا انقد ادامه بده که گیم اور شه! کلن این زندگیای مث زندگی ما ، خیلی کم تو لیست معجزه های خداوندی قرار میگیرن . و به نظرم خدا مشکلات مهم تری داره که ترجیح میده معجزه هاشو اونجاها خرج کنه تا واسه پر کردن پنج تا ستاره ی خالیه تو.

میدونم که میتونی برای اِن به علاوه ی یکمین بار به من بگی که قضیه فرق میکنه و من ترسوام و من احمقم و من مث بازنشسته های پیره نیمکت نشین پارک سرکوچه تونم و خیلی هم متاسفی برای من و طرز فکرم . ولی مهم نیست. من از شنیدنش ناراحت نمیشم. چون داستانای این شکلی برای من "اُپن سیکرت" محسوب میشن .

   + نازنین ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment تو بِبار()

منم که از مردم بدتر!

زبونمو سوزوندم. با چایی. چون از صب تا حالا چایی نخورده بودم .

امروز از اون روزای قعر جدولی بود. دیشب تا پنجو نیم صب بیدار بودم. ینی یه خابه همش بیدار. بعد گوشیم که زنگ زد دلم میخاس تازه از اول !بخابم. از مدرسه که اومدم یذره ناهار خوردم خابیدم. بعد هـ زنگید بیدار شدم. ینی باید میشدم کلن. بعد درباره مدرسه پرسیده بود. گفته بودم خبری نبود. مثه همیشه.

خب واقعنم خبری نبود. فقط اون دختره که قبلن درموردش شنیده بودم ، اومده تو کلاسم. اسماشونو که نوشتم ، ساره و زینب و فرنیا و دو تای دیگه جم شدن بودن دورم و گفته بودن وای خانوم این دختره فاجعس! گفته بودم وای ینی چی؟ زشته ! برین بشینین .

میدونی دختره فاجعه نیس. گناهیه! نمی دونم از اول سال بود یا از وسطش ، ولی زیاد میدیدمش تو راهرو ؛ همیشه یه جوری جلوی آدم یا حداقل جلوی من ظاهر میشد انگار! بعد سلام میکرد. با یه لحنی که انگار میخاد بعدش یه سوال بپرسه. دو سه بار اول بعد از سلامش مکث میکردم بعد اینم همینجوری منو نگا میکرد .دفه های بعد دیگه فقط جوابشو میدادم و میرفتم. تا اون روز که تو شورا یهو یکی از معلما بحثشو مطرح کرد و ملوم شد کلن دغدغه ی مدرسس.

شاگرد جدیده اینجاس ، مشکلشم مشکل انضباطی و اینا نیست. مشکل ارتباطیه! بعد مشاور پایه شون گف ما از اول سال چن بار تا حالا با خانوادش جلسه ی خصوصی گذاشتیم ولی فایده نداره! مامانش اصن تو باغ نیس ، باباش پزشکه و خاهرشم دانشجوی پزشکی و دور از خونه و خابگاهی . مامانه ام کلن هرچی مدرسه بهش میگه درک نمی کنه. کلن اینجوری بت بگم که این دختره از نظر عقلی زیاد رشد نکرده ، و مث بچه ها میمونه. ینی افکاره کودکانه داره و هیچکس حاضر نیس باهاش دوس باشه و همه ی زنگ تفریا تنهایی میره تو سایت یا میاد پیش مشاورا . بعد مدرسه چنتا از بچه های خوبو نصیحت کرده بوده که با این دوس باشینو اینا ، بعد از یه مدت اونام اومدن گفتن ما نمی تونیم! دوباره مدرسه مامانشو خاسته و پرسیده کلن دوستای این دختره کین ، خارج از مدرسه با کی دوسته؟ مامانشم گفته با بچه های همسایه. مشاوره پرسیده چن سالشونه؟ گفته 5 و 7 ! هیچی دیگه از هر طرفی حرکت میکنن به بن بست میرسن. مثلن تو مدرسه همیشه بیشتر بچه ها چیزی سرشون نیست و چون کلن دخترا خوشالن! گیره ی موها و دسبند و گوشواره و جورابشون مثلن ! با هم ست و همرنگه . ولی این یدونه مقنعه ی قدیمی داره که مدرسه کلی نامه نگاری کرده با مامانش اینا که اصن این تو فرم مدرسه نیست و باید عوض بشه ، تا بلخره براش یه مدل جدید خریدن .مشاور پایه هه تو یکی از جلسه ها به مامانش گفته از نظر ما اشکالی نداره بچه ها گیره و وسائل تزئینی استفاده کنن رو موهاشون. بعدش مامانه یه چیزایی برای این خریده بوده که کلن شده بوده مایه ی تمسخر بچه ها و مشاوره میگف اصن پشیمون شدم از پیشنهادم. الانم دیگه مقنعه شو در نمیاره. بعد میدونی غمگین ترین نقطه اش کجاس؟ این که کلن مامانه بیشتر از این از دستش بر نمیاد واسه این.ینی خودشم در همین حده! و به خاطر همین اون خاهرشم کلن خیلی کم از خابگاه میاد خونه و این بچه ی بیچاره هیچ کسو نداره که کمکش کنه. تو مدرسه ام که تقریبن همه از هم گروهی و دوستی باهاش فرار میکنن. امروزم همش سر کلاس ذل زد به من . بعدشم که مجله دادم بچه ها نمونه عکس ببینن اومد دمه میزم وایساد. بهش گفتم بیا بریم اینجا بشینیم با بچه ها عکس ببینیم. گفت چشم. فک کنم برای اولین بار در طی سال یکی به من میگف چشم! بچه ها دیگه خیلی عزت بذارن میگن باشه! تا آخر کلاسم همینجوری پیش من نشست.

تو مدرسه راهنمایی مشاور پایه گف غزل و نازنین اینا شنبه ارائه ی صبگاه داشتن ، بعد من منتظر بودم که بگه یا با هم دواشون شده ، یا کارشون نصفه نیمه بوده و تقصیرو گردن هم انداختن یا هر چیزه بده دیگه ، ولی گف عالی بود! بهترین ارائه ی صبگاه بود. بعدن سر کلاس گفتن : نه خانوم! ما هر چقدم با هم بد باشیم آبروی معلممونو نمی بریم!

نمی دونم چرا ، ولی خیلی دلم میخاد زودتر این سه هفته هم بگذره و تموم شه کارا. تازه باید فک کنم یه سرم برم پژو.هش سر.ا و باز با اون آقا پر چونهه حرف بزنم. حتا از تصورش دلم میخاد سرمو بکوبم تو دیوار. تازه شماره تلفنشو داده بود ، تاکیدم میکرد تو وایبرم هستم! میخاستم بگم ببین بیا مسنجر! من اونجا راحت ترم! والا! مردم داغون شدن همه!

   + نازنین ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
comment تو بِبار()

خودم میدونم! من بیمارم ! :-)

همکارم نشسته بود رباتای بچه هاشو ترمیم میکرد. همون جلو در و هویه شم زده بود به برق . گفتم من اینجا بشینم؟ یه نگاه مشکوکی کرد بهم. گفتم اذیت نمی کنم ،حواستم پرت نمی کنم به جونه خودم! بشینم؟ گفت اون ور تر! نشستم و کاغذامو گذاشتم رو میز. گف چیکار میخای بکنی؟ گفتم اینا رو باید بخونم ویرایش کنم. گف خطه خودته که! گفتم آره ولی باید دوباره بخونم!

چرا؟ چون من مغزه بی دقتی دارم! ینی دلیلش اینه که پردازش اطلاعات تو مغزم سرعتش بالاس. واسه همینه که تند حرف میزنم! بعد وختی دارم مینویسم ، جمله ها قبل از اینکه روی کاغذ تموم شن ، توی سرم تموم میشن! واسه همین معمولن یه فعلی ، اسمی ، حرف ربطی چیزی! جا میفته. همیشه هرچی مینویسم باید بعدش بخونم حتمن.

گفته بود ایندیزاین بلدی؟ گفتم اوهوم. خوشم نمیاد ولی ازش. گف چرا؟ گفتم اخلاقش خوب نیس. خندید. کلن این همکارم به نصف به علاوه ی یکه حرفای من میخنده. گف ینی یه چیزی بگم تو این دیزاین برا من درس نمی کنی؟ گفتم نه! من از این دیزاین خیلی بدم میاد.حاضرم کارای بی مزه و مسخره تری انجام بدم به جاش! ینی مثلن حاضرم حتا بشینم ربات لحیم کنم! ولی تو این دیزاین کار نکنم! نگام کرد. زبون در آوردم براش.

بعد نمی دونم چرا همه فک میکنن ایندیزاین خیلی چیزه باحالیه. اون منشیه انتشارات که فک میکرد تو ایندیزاین میشه اجرا کرد! حالا آیکونشم نمی تونست پیدا کنه رو صفه ها، ولی یه جوری دربارش حرف میزد که انگار از برنامه نویساش بوده. اون آقای "ت" ام که پوسته منو کند بسکه گف ما ماهنامه مون تو ایندیزاین بسته میشه! کلن خیلی دوس داش بگه اگه توام نباشی من خودم بلدم کارای گرافیکیِ اینجا رو انجام بدم. اونوخ به خاطر همین بلد بودنش ، یدونه آرم داغون طراحی کرده بود ، توی ورد! احتمالن. منم که نمی دونستم شاهکاره خودشه. یه بار که داشتم کارا رو بهش نشون میدادم گفتم راستی من اینم عوض کردم. خیلی داغون بود. گفت آره اونو من هول هولکی! طراحی کرده بودم! گفتم آره حالا بد نبودا! ینی خیلی چیز نبود! چی بگم خب؟ :- )))))

گفتم خب باشه درس میکنم واست . چی هس حالا؟ گف ماله شرکته. ایمیل میکنم برات. بعد گف نمی ری اونور؟ گفتم حالا زوده. یه رب به ده میرم. گف یکی از معلمای اونور به من گفته من فک میکردم تو سی سالته! گفتم بیخیال. اونا همین جورین! یکیشون امسال بعد از یازده سال که ازدواج کرده ، بسلامتی باردار شده ، بعد همه ازش میپرسیدن که چن سالته ، منو نشون میداد میگف من از این چن سال بزگ ترم! آخرش فهمیدیم متولد 57 ئه! خندید.

مثلن منیرم تو یونی این شکلی بود. متولد پنجاهو هشت بود ، میگف من شصتو یکی ام. اونوخ چون در ناخوداگاهش ثبت نشده بود ، چن باریم گف اون خاهرم که شصتو یکیه! منم بهش گفتم ا؟ با خاهرت دوقولویی؟ گفت نه! من اول شصستو یکم ، اون آخرش! نمی دونم چرا اصرار داشت بگه از تیره ی همسترن و زاد و لدشون هفتگیه!

گف راستی اردو جهادیه رو رفتما! گفتم ا ! آهان آره اصن یادم رف بپرسم. خوب بود؟ گف خیلیییییییی! بچه هاشون خیلی خوب بودن. خیلی بهتر از اینا! و یه اداییم در آورد. فقط بدیش این بود که بعضیاشون لهجه ی غلیظ داشتن یا زبون محلی . سخت بود ارتباط برقرار کردن. ولی چنتا کلمه یاد گرفتم ازشون کلی ذوق میکردن وختی میگفتم.

دقیقن مثه اون آقا عربه. که من نمی فهمیدم چی میگه. ولی هی باهام حرف میزد. زیادم نگا میکرد.چشاشم سبز بود. من فقط یه بار نگاش کردم. بعد نه چاییه من تموم میشد ، نه حرفای اون ، نه مامانم اینا میومدن! مارو برده بود تا یه جایی که اسمش یادم نیس. بعد برگشته بودیم هتل . در تقدیر و برای حسن ختام همه ی حرفاش گفته بودم شکرا جزیلا! نیشش تا بنا گوش باز شده بود و یه جمله ی طولانی گفته بود. بعد فرداش و فرداهاش و همه روزای دیگه هی سلام میکرد . به همه . روز آخرم  جلو در وایساده بود و به من گفته بود : زیاد مرسی!

چیز میزاشو جم کرد و خمیازه کشید. گفتم میری؟ گف آره دیگه. این خانومه ام که نیومد من اینا رو بدم بهش. گفتم اومد من بهش میگم. میری خونه؟ گف نه. میرم اون مدرسه. بعدشم شرکت. گفتم کی میری خونه ینی؟ گف پنجو شیش. گفتم ینی الان تا 5 و 6 بیداری؟ گف آره. گفتم باشه برو! ولی من ساعت دو میرم خونه میخابم! دلت بسوزه !

تو دانشگا ، یه ترم الی اینا ساعت هشته صبه شنبه کلاس داشتن. بعد من همه ی جمعه ها ساعت نه شب براش اس ام اسم میزدم : جم کن بخاب فردا باید بری یونی ! باید زود پاشی! منو میبینی بیدارم فردا کلاس ندارم! کلکسیون فوش داشتم تو گوشیم ازش!

   + نازنین ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment تو بِبار()

چیزه خاصیم نیست اصن

اگه کسی رمز میخاد ، توی قسمت کامنت ، توی قسمت ایمیل (دقیقن تو همون قسمت) ایمیلشو بنویسه تا جواب به ایمیلش ارسال بشه.

++ فعلن پیش نویسش کردم. نمی دونم چرا به نظرم اومد الان خونده نشه بهتره. ببخشید.

   + نازنین ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٥
comment تو بِبار()

;-)

1-چارشنبه رفتم مدرسه. آخرین جلسه با شاگردای قبلیم بود. از این هفته واسه چن جلسه ای که مونده ، شاگرد جدید دارم. بعدش با بچه ها یذره درباره عید حرف زدیم. و هی پرسیدن کجا رفتین ؟ کلا قرمزی دیدیدن؟ چیکار کردین؟ عیدی به کی دادین؟ عیدی از کی گرفتین؟ گفتم کلا قرمزی که ندیدم. فقطم خونه دو تا خاله هام رفتم . بعد یکی از بچه ها هی میگه عیدی چی بهتون داد؟ گفتم کی؟ میگه وا خانوم! مخاطب خاصتون دیگه! گفتم عزیزم من چون خیلی اهل دل و مردمی ام مخاطب عام دارم!

بعد هانیه اینا گیر دادن که اسم فامیل بازی کنیم. یه جوریم ژست گرفته بود واسه من که انگار اسم فامیل شطرنجه! همشم جر زنی میکرد. منم شغل از س به زینب گفتم بنویسه "سوپر من"! ناهارم از ی نوشت "یه ساندویچ" !

راستی دیدین چارشنبه بارون اومد؟ من شلوار خاکستریه مو پوشیده بودم آخه!

2-پنشنبه با آزی رفتیم بازار. خیلی طول کشید خرید کردنش. کلیم چیزای الکی خرید . آخرش واقعن هیچی نخریده بود به جز یه جف کتونی ، عنقریب 400 تومن خرج کرده بود. اونوخ یه مانتو خریده بود از سپهر ، خیلی خوب بود . من داشتم سفارش میدادم بهش که برا منم بخره ، پسره مغازه داره گفت همین طبقه بالا دارن! همونو خریدم. فقطم مشکیش مونده بود سایز من. آزی گف سپهر زرشکی و سورمه ای و نمی دونم چه رنگی! ام داشته. اونوخ پونزه تومن ارزون تر از مال آزی شد، کلی حرص خورد که من هر وخ از شهرک خرید میکنم سرم کلا میره! ساعت شیش بود رسیدم خونه.

3-دیشب دیر شام خوردیم. خیلی دیر. ینی تا من ظرفا رو جم کردم و آشپزخونه مرتب شد ساعت یه رب به یک بود. بعدشم خیلی بد خابیدم. یه سری خابای داغونم دیدم. اونوخ به سختی و با کتک رفتم دنبال کارام. ینی تمام مدتی که در مسیر بودم به این فک میکردم که برگردم! ولی رفتم و بلخره انجام دادمش. تا برسم خونه ظهر شد.

اونوخ در مسیر رفت و آمد من ، یه ایسگاهه آتش نشانی هس ، که هراز چندگاهی با این ماشینای سبکشون! میان بیرون. بعد نمی دونم چرا من هیچ وخ نمی بینمشون. با اینکه قرمزه و خیلی تو چشمه من هیچ وخ نمیبینمشون! همین چن وخ پیش داشتیم با هم تصادف میکردیم. امروزم  من داشتم مثل یک انسان متمدنه شهر نشین میرفتم سمت خط عابر پیاده ، چن قدمیه رسیدن به خط عابر یهو یه ماشینی ترمز کرد. بعد من دیدم ا! بازم همون ماشینه آتش نشانیه! ولی این دفه از این یکی دره اومده بیرون. از این ور نمیان معمولن! هیچی دیگه رانندش یه سری از روی تاسف تکون داد و اشاره کرد که رد شم .منم به حالت دو نقطه دی لبخند زدم بهش. حالا کی باشه بزنه لهم کنه خدا میدونه!

4- هوا خیلی خوبه. من کلن خوشالم. ینی انقد هوا خوبه که من فک میکنم اگه شکست عشقیم بخورم ، بوسیله ی آفتاب ترمیم میشم!

   + نازنین ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٤
comment تو بِبار()

نظرت؟

1- تازگیا خیلی زیاد مد شده توی دنیای مجازی مخصوصن ، کتاب و پند و اندز و تمرین میدن به دخترای مجرد که بیایین انرژی هاتون متمرکز کنین و نمی دونم فلان و بهمان ، که ازدواج کنین. هی براشون بالای منبر میرن که فلان رفتارو بکن که دخترونه به نظر بیای و فلان کارو بکن که اجتماعی باشی و اینو بپوش که سنگین باشی ، اونجا نرو که متین باشی! من؟ می گم بیخیال. البته که حتمن من جوون و خام و بی تجربه ام. ولی به نظر من با این کارا و حرفا و تمرینا کسی به جایی نمی رسه. اصن چرا باید انقد ازدواجو یه مقصد و نمی دونم سکوی قهرمانی بدونیم که فک کنیم اگه هیچ وخ ازدواج نکردیم یه چیزی رو از دست دادیم و شکست خوردیم و این حرفا! چرا باید انقد خودمونو تنهایی دوس نداشته باشیم که همش فک کنیم باید ازدواج کنیم تا کامل بشیم! مگه پازله؟ حالا کامل نشه! چی میشه مگه؟

به نظر من آدم حتا اگه قراره ازدواجم بکنه ، بایدخودش باشه! وختی خودت خودتو دوس نداشته باشی و قبول نداشته باشی ، چه جوری توقع داری یه کس دیگه دوست داشته باشه؟ مگه قراره همه شبیه هم و یه مدل باشن؟ مگه پادگانه؟

نمی گم متین و منطقی و منظم و آراسته بودن بده! ولی هرکدوم از اینا تو هر آدمی باید به نسبت خودش تعریف بشه! بعضیا خب کلن احساساتین! بعضیا کلن تیپه اداری دارن! خب هرکس یه مدلیه دیگه! اینا رو که نمی شه عوض کرد. از اینکه هی به دخترای مجرد بالای سی سال ، بکن نکن میکنن خوشم نمیاد. از اینکه خودمون بعضی رفتارای بعضی دخترای مجرد سی به بالا رو به ازدواج نکردنشون ربط میدیم خیلی بدم میاد. اینکه میشینیم ذره بین میندازیم رو زندگی دخترای مجرد و رابطه هاشون و هی تو سرشون میزنیم که بی عرضه و احساساتی و بدون فکر عمل کردین خوشم نمیاد. چون ما هیچ وخت جای اونا نبودیم. ما چی میدونیم از زندگیه اونا؟ از حاله اونا؟ حتا تو رابطه هایی که ممکنه به نظر ما خیلی مسخره باشه ، اون آدما با دلشون و احساسشون و صادقانه وارد شدن. حالا به هر دلیلی به نتیجه نرسیده ، بعد ما باید ژست عقل کل بگیریم براشون که دخترم! مقصر خودتی که به روی فلان پسر روی خوش نشون دادی!؟ خب نشون داده! چون خوشش اومده! چون دلش خاسته! میتونی الان حالشو خوب کن! نمی تونی حرف نزن پس. انگار مثلن خوده اون آدما نمی فهمن که اشتبا کردن. اومدن ما رو کرایه کنن که هی آلارم بدیم در مورد اشتباهاتشون.

2-من خودم تو این زمینه اصن آدم حرف گوش کنی نیستم. ینی کلن به نظرم نصف بیشتر این راهنماییا تجربه های شخصیه و تجربه ی شخصی نمی تونه شامل همه ی افراد بشه. ولی دو سه نفری هستن که همیشه منو در باب ازدواج نصیحت میکنن. خب سیستم من و این آدما هیچ شباهتی با هم نداره. من کلن از رسوم ازدواج تو ایران بیزارم. از خاسگاری رفتنش تا خریدای اجباری! و دنگ و فنگی که تا فردای عروسی ادامه داره ! ینی نه این که بگم باید اینا نباشه ها! ولی به نظرم میشه از شدتش کم کرد و اونایی که واقعن لازمه رو اجرا کرد.  ولی اینا درک نمی کنن تفاوتا مونو و همیشه سعی دارن منو راهنمایی کنن ! ( هم سنیم ) مثلن همین چن روز پیش که دیدمشون یکی از دخترای توی جم ازم پرسید کتونی آل استاره جلو در ماله توئه؟ گفتم آره. چطور؟ پرسید از کجا خریدیش ،داشتم میگفتم که خیلی وخ پیش از یه مغازه تو فلان جا ، که یهو یکیشون رو به من گف "میدونی !چون تو همیشه کتونی و جین میپوشی ، هیچ پسری ازت خوشش نمیاد!" ینی دقیقن یکی از بزرگترین مشکلات منو تو زندگی حل کرد واسم.خب خوشش نیاد! چیکار کنم؟ منم از همه ی مردایی که کت و شلوار میپوشن خوشم نمیاد! مگه اتفاقی افتاده تو زندگی اونا که حالا من چون پسرا از کتونی پوشیدنم خوششون نمیاد ، برم سبک زندگی مو عوض کنم؟

اصن نمی دونم چرا همش دغدغه ی دخترا اینه که چی بپوشن بقیه خوششون بیاد! من حتا بهترین لباسم داشته باشم وختی خودم توش راحت نباشم و خوشم نیاد نمی پوشمش! هر چه قدم بقیه بگن خوبه و بهم میاد . حالا مثلن پسره از من خوشش نیاد که کتونی می پوشم ، خب بره از یکی خوشش بیاد که پاشنه ده سانتی میپوشه! مسئله به همین راحتی حل میشه. هیچ احتیاجیم نیس من بیام واسه خوش آمد کسی خودمو به سختی بندازمو بعد ببینم اصن مسئله کتونی نبوده ، کلن اون پسره از طرز فکری که به کتونی پوشیدن ختم میشده خوشش نمیاد. منتها فرقش اینه که در قسمت دوم احتمالن منم که سرخورده و دپرس خاهم بود بیشتر.

میدونی چی میگم؟ مسئله اینه که ما الان فک میکنیم اگه به دخترا بگیم در ظاهر هر چه بیشتر دخترانه و خانومانه رفتار کنن ، اینا حتمن به زودی انتخاب میشن و هپیلی اِوِر اَفتِر به زندگی مشترکشون ادامه میدن. ولی واقیت این نیست به نظر من. نمی گم ظاهر بی تاثیره ، البته که نیس. مخصوصن توی ایران که هنوز انتخابا بر اساس قیافه و قد و هیکل و توسط خاله خانباجیا انجام میشه بیشتر ، ملومه که ظاهر مهمه . اما ظاهری که با طرز فکر آدم همخونی داشته باشه. نه اینکه من بیام یه سری کلیشه رو دنبال کنم و بر فرض اون آدمم از من خوشش بیاد بعد ببینه فکر من چیزی نیست که توی ظاهرم دیده. من ترجیح میدم اصن با دیدن ظاهرم طرفم نیاد ، تا این که با ظاهر سازی جذبش کنم و بعد هم خودم و هم اون گرفتار بشیم.

ادامه داره ها!

   + نازنین ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
comment تو بِبار()

در ستایش تکنولوژی و کمپانی سونی

شما سونی c عزیزم! یکی از یهویی ترین تصمیم های زندگیم بودی. و به ناگاه در یک مقایسه ی نه چندان تخصصی و مته به خشخاش دار! از سونی وی پیشی گرفتی ! البته من میخاستم خیلی به خودم و تو ! حال بدهم و ایسوس ممو پد را نیز خریداری کنم ، اما برای اینکار مجبور بودم همه ی پس اندازم را یکجا خرج کنم وچون داشتن حتا مبلغ بسیار ناچیزی پس انداز برای آدمی مثل من که از قرض گرفتن و البته بی پول ماندن! متنفر است ، خیلی مهم می باشد ، در نهایت فقط به خریدن تو اکتفا کردم .

البته اعتراف میکنم که بعد از گفتن "همینو فاکتور کن آقا"، حینه میکرو کردن سیمکارتم و گذاشتنش توی دله تو! و حتا بعد از خریدن کارت حافظه و برچسب ال سی دی و همه ی این کارها ، تهه دلم اصلن به انتخابت امیدوار نبودم.

آقاهه هی قاب های زرد و صورتی و فسفری و آلبالویی و نگین دار شده می آورد برایت ، من فقط یک قابه ژله ای سیاه ساده انتخاب کرده بودم . اصلن به طرحا و رنگای قابایی که چیده بود نگا نکرده بودم!

و وختی از بازار موبایل به سمت ایسگاه مترو میرفتم فکر کرده بودم میشه همین الان وایسم کنار خیابون بفروشمت!!!

بعد رسیده بودم خونه و به علی گفته بودم : اینو خریدم! و منتظر بودم که اونم بگه خاک تو سرت با این انتخابت! ولی علی کلی تحویلت گرفت ! و گفت خیلی خوب و باحالی.

اما واقعیت سونی سی عزیزم ! اینه که تو خیلی خیلی باحال تر و خوب تر از چیزی هستی که علی گفت. توی همه ی این مدتی که حسام نبود من مثه یه اسب ! ازت کار کشیدم و باتری فوق العاده ی تو 15 ساعت در حالت متصل به وای فای منو ساپورت کرد. حتا وختی مسنجر و کروم و یاهو میل و کات در روپ و واک من با هم در حال فعالیت بودن یه بارم هنگ نکردی . بدون اینکه احتیاج به روت شدن یا نصب برنامه ی خاصی داشته باشی برنامه هارو روی کارت حافظه ذخیره کردی . و با صفحه ی پنج اینچیه باحالت تو تمام این مدت نذاشتی فقدان حسامو حس کنم. حتا انقد شعور و هوش از خودت نشون دادی که من تونستم تو وبلاگم باهات عکس هم بذارم!

حالا از دیشب که حسام دوباره به انجام وظیفه میپردازه ، من بیشتر به راحتی و خوبی و باحالیت پی بردم. ممنونم که سر راهم قرار گرفتی!

   + نازنین ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۱
comment تو بِبار()

اگزیتو بزن، قبل از اینکه باز گیم اور شی

مثلن یه روز صب که تازه چشماتو وا کردی، یه چیزی در درونت بهت بگه : عزیزم فک میکردم خودت بفهمی بلخره!  ولی چون داری یه جوری پیش میری که نشون میده اصن حالیت نیس چه اتفاقی داره میفته،  وظیفه ی خودم دونستم که بهت بگم واقیت اینی که فک میکنی نیست. بعدم یه نکته ی ظریفی رو بهت یادآور بشه که کلن با خاک یکسان بشی.

از اون روزا بود امروز. 

   + نازنین ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment تو بِبار()

استفاده های کلیشه ای میکنم ازش فقط!

باید شرو کنم یه چیزی یادبگیرم. خیلی وخته از مغزم برای یاد گرفتن استفاده نکردم. تا دو سال پیش خیلی ازش کار میکشیدم،  زبان،  طراحی،  نرم افزار،  حل مشکلات! اما الان نه. همینجوری الکی خیلی کم زبان میخونم به فیلم دیدن بسنده میکنم، تا بتونم از کشیدن حتا یک خط راست روی کاغذ اجتناب میکنم! سراغ نرم افزار جدید نمیرم، خدا رو شکر سعه ی صدرمم انقد زیاد شده هیچی واسم مشکل به نظر نمیاد که بخام حلش کنم! :-))))

   + نازنین ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸
comment تو بِبار()

(13)Some facts about me

1- فک نمیکنم هیچ وخ جرات کشتن سوسکو پیدا کنم. حتا وختی بقیه می کشنش، انگار روحش میاد سراغ من! تا 48 ساعت بعد از کشتن هر سوسکی با هر اندازه ای در هر مکانی،  مدام توهمه اینو دارم که یه چیزی رو تنم را میره!  در مواردی حرکت موهای خودم در امتداد گردنم باعث شده شیش متر از جا بپرم!

2-تکراری بود.ویرایش شد

3-خاب باشم یکی بالا سرم رفت و آمد کنه  ، بیدار نمیشم،  ینی بیدار بشمم دوباره خابم میبره ولی اگه یکی تو مکانی که من قراره بخابم،  بیدار باشه نمی تونم بخابم. مگه اینکه از خستگی در حال مرگ باشم.

4-از بازی منچ متنفرم، ولی هربار بازی میکنم برنده میشم! به جای زندگی،  تو منچ شانس دارم!

5-از پارچه ی جیر و محصولاتی که باهاش تولید میشه،  چندشم میشه. کف دستم میخاره.  ینی اصن نمیتونم دس بزنم بهشون.

6-عاشق اینم که واسه یکی یه چیزی بخرم،  بعد یه بسته بندی هیجان انگیز براش درس کنم. کلن واسه ظاهر خوشگل هدیه ام حاضرم بیشتر از خودش هزینه و زحمت متقبل بشم!

7-بعد از بیماری خریدن گوشواره و دفترچه یادداشت،مبتلا به سندرمه "  توهم قحطی  کاغذ کادو و روبان" نیز می باشم.

8-هیچ وخ سعی نکردم طرز استفاده از در بازکن رو یاد بگیرم! ینی ممکنه بعد از مرگم ببینن تو کوله ام کنسرو و در باز کن بوده،  من عرضه ی استفاده شو نداشتم!

9-نگا کردن به زخم و جراحت و حتا پانسمان کردنش برام خیلی راحت تر از دیدن یه عضو قطع شدس.  همیشه از دیدن حتا عکس آدمایی که قطع عضو شدن دلم میریزه و یه حس خیلی بدی پیدا میکنم.

10- به نظر من ایده ی طبخ غذاهایی مثل شیرین پلو ، آلبالو پلو ، رشته پلو و خورشت کدو حلوایی و غذاهایی به این شدت تخیلی! توسط یک آشپز مست مطرح شده و برای عده ای مست تر از خودش هم سرو شده،  و در مستی مورد استقبال واقع شده. وگرنه در حالت عادی کی باورش میشه مربا رو میشه با برنج خورد؟؟؟

11-از لباسای راه راه خوشم نمیاد. به خصوص راهای افقی. چون آدمو چاق نشون میدن، منم که متوهم!

12- بیشتر از دو ساعت نمی تونم انگشترو تو انگشتم نگه دارم. همون مدتم دائم تو انگشتام در حاله تغییره مکانه!

   + نازنین ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸
comment تو بِبار()

ولی جدن سرده، باید یه چی بپوشم

نشستم کتاب میخونم، حالا نه انقد مجلسی که از بار معنایی این جمله به ذهن میاد. موهام علی بابا وار تو چشممه و رو میز نشستم،  چایی خوردم الانم زرشک آوردم بخورم! ینی از اول رو میز نبودما، رو زمین بودم،  نشسته بودم، بعد دراز کشیدم،  بعد استخونام درد گرفت ، پاشدم نشستم رو صندلی. اونجا هم انواع پوزیشنا رو امتحان کردم،  بعد دیدم باید بشینم رو میز. حالا جام خوبه ولی دیواره پشتم سرده،  در حدی که هربار تکیه میدم بهش مور مورم میشه، دوتام عطسه کردم! ولی کلن از بقیه ی جاها بهتره. راضیم الان.

بعد مامانم دلش پیراشکی میخاس ، گفتم من درس میکنم.  حالا نه که انقد شف باشم که خمیر و ایناشم خودم درس کنما،  ینی هستم، ولی رو نمیکنم که بقیه عادت نکنن! هیچی دیگه کلی طول کشید شصتا پیراشکی سرخ کردم. خودم سه تا بیشتر نخوردم. 

اونوخ آقای طوطیم که صدای منو علی رو میشنید هی جیغ میزد که بازیش بدیم،  ولی نیاوردمش. الان که اومدم تو اتاق،  اومده رو میز و خودکار و پاکن و اتودمو انداخت پشت میز، بعدشم فندقی که بهش دادمو نشست لبه قفسش خرد کرد ریخت کفه اتاق. تازه تهدید به گاز گرفتنم می کنه. به لیوان چاییم حمله میکنه!  حتا کمینم میکنه براش! دیوونه شد رفت پی کارش.

   + نازنین ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٦
comment تو بِبار()

آخه این انصافه؟

صب رفتم حموم ، با وجود تمام حرکتهایی که رو موهام پیاده کردم،  بوی نرم کننده هنوز مونده بهشون. الان این نشونه ی کیفیته محصولات ایرانیه.

دارم با خودم فک میکنم که اگه نیچه زنده بود،  من حتمن میرفتم باهاش رفاقت میکردم. حتا اگه رفاقت با نیچه مستلزم داشتن اکانت فیس بوک یا توییر و این برنامه ها بود،  من حاضر بودم داشته باشمشون و برای فردریش! اد ریکوست بفرستم . در این حد الان به پوچی رسیدم که حس میکنم فقط نیچه منو درک میکنه.

اصن به نظر من نیچه خیلی آدمه باحالی بوده. یا مثلن فروید. از فرویدم خوشم میاد،  حالا براش اد ریکوست نمیفرستادم. اما اگر اون میفرستاد،  ادش میکردم!

الان ملومه که حالم خیلی بده، نه؟ حالم بد نیستا، ولی نمی دونم با خودم چند چندم. 

حالا ینی هیچ راهی نیس من یکم با نیچه تبادل نظر کنم؟ چرا خب؟ چرا نباید فردریش زنده باشه الان؟ مثلن رحیم پو.ر ازغد.ی باید باشه،  ولی نیچه و فروید مردن! چه وضشه خب؟

   + نازنین ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٥
comment تو بِبار()

تیر خلاصم ارسطو زد، با اون زن گرفتنش

اونوخ اون روز شبکه سه یه مستند داش نشون میداد،  یه آقاهه بود رفته بود در مورد خرسای گریزلی تحقیق میکرد، با چه شیوه ی جذابی! یدونه مکعب یکو نیم در یکو نیم از جنس پلی نمی دونم چی،  درست کرده بودن و این آقاهه توش بود، وسط محل زندگی و رفت و آمد خرسا. خیلی چیزه هیجان انگیزی بود. خوشبحالش واقعن.

بعدش پروسه ی افسرده کردن من از طریق بصری،  همینجا که به پایان نرسید، شبشم یه فیلمه دوزاری داشت نشون میداد شبکه دو،  پسره دامپزشک بود، بعد باباش کادو براش جغد خرید! فک کن جغد! فک کن واقعن

تو اون یکی شبکه ام آقاهه رفته بود تو کویر بعد یه جور مارمولک خیلی کیوت، ینی یه شکلی بود این مارمولکه که آدم دلش میخاس بوسش کنه!  تو دستش بود و داش در موردش توضیح میداد. بعد اون پسره که باهاش بود خیلی متین داش گوش میداد فقط! خب چرا باید اونو ببرن که به مارمولک علاقه نداره؟

تازه همش که همینا نبود. کاش فقط قضیه خرس گریزلی و جغد و جوجه تیغی و مارمولک بود.

   + نازنین ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment تو بِبار()

حالا ضجه بود یا هرچی به هرحال حواس منو از درد پرت کرد

سرم درد میکنه. کلن حالم خوش نیست. دیشبم سرم درد میکرد.همه جام درد میکرد اصن. تا هفت تحمل کردم و فک کردم دیگه خوب میشه. ولی نشد. هفت صب یه ژلوفن خوردم و خابیدم تا یک.

الانم یه چار ساعتی هس که باز شرو شده. ولی زیاد نیس.

غروب حوصلم سر رفته بود نشستم اینو کشیدم. کلی طول کشید. بلخره بعد از مدتها دوباره جعبه آبرنگمو آوردم بیرون. نقاشی با آبرنگ خیلی خوبه ولی وخت گیره. ینی من خیلی وسواسی باهاش برخورد میکنم.

فک کنم تا آخر عمرم هروخ حرف آبرنگ بشه یا باهاش کار کنم یاد آ.ه.و.یی بیفتم. استاد تصویر سازیمون که نقش بسیار پرنگی در ایجاد تنفر من نسبت به آبرنگ داشت. فک کنم دقیقن به اندازه ی خودش،  منم حرصش دادم. کلن ما همو درک نمی کردیم. اون یه چیزی میگفت من یه کاره دیگه میکردم. همشم بهم میگفت بیا آتلیه ام از اول بهت یاد بدم!!!  حالا من کلاسای دانشگاهو به زور میرفتم. همیشه تهه کلاس و دمه در میشستم هی میرفتم بیرون! 

آخرین بار واسه پایان نامم رفتم سر یکی از کلاساش. کلی از کارم ایراد گرفت و غر غر کرد و کوبیدشون. آخرشم گفت واسه این کارت انقد! بده که اصن سرکلاس من گوش نمیدادی! همش با اون دوستات میشستی اون تهه کلاس هر و کر میکردین! گفتم کی استاد من؟  من اصن کلاسای شما رو نمی اومدم! بچه ها کلی خندیدن. خودشم خندید. 

کلن استاد خفنی نبود. نمیدونم چرا من هر دوتا تصویرسازیامو باهاش ورداشتم. فک کنم به خاطر اینکه خودشم همش تو پیچ بود. میرفت یه چایی بخوره،  دوساعت بعد میومد. تنها نقطه ی اشتراکمون با هم همین چایی بود.

حالا الان اگه اینو ببینه میگه "ضجه زدی تو اجرا کردنش"

چرا اونوخ؟ چون از منظر ایشون کسی در قهقهه ی مستانه کارشو اجرا کرده که همه ی رنگاش با هم قاطی شده و پاشیده این ور اونور. کلن هرچی شلخته تر و کثیف تر و بدرنگ تر باشه،  حرفه ایه تره. 

   + نازنین ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment تو بِبار()

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود

بیس سالگی من،  حدفاصل آخرای نوزده سالگیم تا قبل از شروع بیستو یک سالگیم،  دوره ی اوج زندگیم بوده. همون وختی که من بهش میگم جوونیام. 

مثلن من تو جوونیام یوزد تو بی ماچ مور فان! اصن یه وضیا! خیلیا هستن که هنوز وظیفه ی خودشون می دونن اون موق های منو بهم یاد آوری کنن، بعد من جوابی ندارم براشون جز اینکه بگم خب جوون بودم اون موق دیگه!  الان پیر شدم.

و واقیت اینه که شدم. حالا قیافم جوونه،  ولی دلم نیست. آدم فقط تو جوونیاشه که اصرار داره با سر بره دنبال یه چیزی و یه کسی و یه اتفاقایی.  جوونی رو که رد کنی،  دیگه واسه از جا بلند شدن هی دو دوتا چارتا میکنی. 

نه که بد باشه ها، ولی یه جوری آدم دیگه گول نمیخوره انگار. شایدم من اینجوریم. کلن من یکی از بی نهایت خصلت های بدی که دارم،  اجازه اشتباه نکردن  به خودم دادنه. 

تو نوزده،بیس سالگیم خیلی کارای خوبی کردم، خیلی روزای خوبی داشتم، ینی حس می کنم آدمایی که این شانسو داشتن که تو اون موق تو زندگی من باشن/بیان،  با جذاب ترین و بهترین موقیت مکانی زمانیه من برخورد کردن. و اصلن شاید به خاطر همون روزاس که هنوزم هستن، وگرنه الان هیچ رقمه چیزه دندون گیری نیستم. ینی خیلی زیاد قابلیت ترک شدن و متروکه موندن رو دارم.

بعد اینایی که الانا میان از اون روزام تعریف میکنن برام،  بنده خدا ها شاید نیتشون خیره ها،  ولی منو ناراحت میکنن. ینی حالا نه ناراحتا، ولی حس خوبی بهم نمیدن.

توی روزای جوونیم، اتفاقای خوب زیادی داشتم،  ولی یکی یا دوتا تصمیم غلط گرفتم که بابتشون تاوان سنگینی دادم. خیلی سنگین. شاید به خاطر همینم هست که حالا انقد به خودم سخت می گیرم. نمی دونم. واقیتش اینه که خیلی ترسیدم. یه جور ترسی که مث یه چراغ قرمز مدام توی مغزم چشمک میزنه. تا مدتها حتا آژیر هم میکشید. الان یا من کر شدم یا اون ساکت شده! ولی هنوز هست و بخش عظیمی از زندگیم تحت تاثیر نوره قرمزشه.

بعد نمی دونم چرا،  -خدا رو شکر البته-! من از اوناییم که بیرونم بقیه رو کشته،  توم خودمو! مثلن هنوز این همه مدت بعد از پایان جوونیم،  هنوز کسایی هستن که بهم بگن باحال و سرخوش و الکی خوش ! حتا یه بار یه کسی همینجا برام نوشته بود شما جالبین! فک کن من! تو همون 19 سالگیمم هیچکس بهم نگفت جالب، دیگه چه برسه به الان. اصن "جالب" فک نکنم صفت مناسبی واسه توصیف آدما باشه،  واسه کتابو برنامه های تلوزیونی و اینا کاربرد داره به نظرم.

انی وی، همین اواخر یه آدمی که متعلق به همون روزای اوج زندگیمه،  گیر داده بود بهم که تو چرا وارد یه رابطه ای نمی شی و این حرفا. البته کاش دردش فقط همین بود، کلن رس منو کشید تا باورش شد ولله من کسی رو نه زیر سرم دارم نه تو آب نمک نه تو فریزر نه هیجا! حالا که به بن بست رسیده بود هی گیر داده بود که چرا خب؟ بعد شاید یکی از بدترین خصلت های من که البته اکتسابیه و کلن زندگی باعث ایجادش شده،  اینه که ترجیح میدم در مورد احساساتم و همه ی مسائلی که تا شعاع دو کیلومتری احساسم قرار دارن،  حرف نزنم. به نفع خودمه بیشتر از همه. منم فقط یه کلمه بهش گفتم چون احساساتم جریحه دار شده!

و این شروع سیزن دومه کند و کاو ایشون بود.

 

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٢
comment تو بِبار()

واقعن

THE TRUTH IS EVERYONE IS GOING TO HURT U, U JUST GOT TO FIND THE ONES WORTH SUFFERING FOR.

   + نازنین ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۱
comment تو بِبار()

البته اگه قصدت اینه که یه حرکت بدردبخور براش انجام بدی

شما خانوم محترم فروشنده که ژست "وای من خیلی ناراحتم یکی از فروشنده های پاساژ مرده" ، رو گرفته بودی و با اخم و تخم با مشتریا حرف میزدی و حال نداشتی حتا جوابشونو بدی، 

شما اگه اصرار داری محزون بمونی و عزاداری کنی،  خب مغازتو ببند بشین خونه تون گریه کن،  ولی اگه نمی تونی بین عزاداری و فروش ایام عید،  یکیو انتخاب کنی،  مردم گناهی نکردن که باهاشون اینجوری برخورد میکنی.

همکارت مرده، جوونم بوده،  شب عیدم مرده،  خیلیم بد و تاسف برانگیز، ولی من جای تو بودم به جای اینکه با زنی که جای مادرمه مث بدهکارم رفتار کنمو غم و غصه ی خودمو با پرخاش به بقیه بریزم بیرون، یه جعبه خرما میخریدم میذاشتم اونجا که حداقل مردم یه فاتحه واسه اون جوون ناکام بخونن به دردش بخوره.

   + نازنین ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٩
comment تو بِبار()

آقای طوطی

 

   + نازنین ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٧
comment تو بِبار()

اخلاقم از قیافم بهتره به خدا!

من دلم میخاد برم بوشهر.

عاشق بندرعباس و قشمم. 

نمیشه یه دریادار، کشتی بان، غواص،  ماهیگیر حتا!  از من خوشش بیاد خب؟

   + نازنین ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٦
comment تو بِبار()

چون کلن تو زندگی برای اینکه به چیزی برسی، کافیه نخایش.

سومین چاییمم خوردم،  مامانم اینا هنوز نیومدن،  بوی عطر و ادکلن مهمونا هم هنوز نرفته،  با وجودی که سردمه پنجره ها رو باز گذاشتم. 

پنج تا پیمونه برنج خیس کردم و مرغا رو انداختم تو مایتابه با حداقل روغن. ولی تو آشپزخونه نموندم، بوی پیاز داغ میگیره موهام!

بعد مهمونامون سیب خوردن. سه نفر بودن، سه تا سیب خوردن! به نظر من خوبه که عید تو تابستون باشه! خیلی از لحاظ میوه غنی تره! به هرحال دمشون گرم که سیب خوردن. چون تو خونه ما فقط بابام و بضی وختا مامانم سیب میخورن و کلن دغدغه ی من اینه که چرا سیب میخریم؟

بعدش دلم میخاد به ه بگم پاشه بیاد با هم بریم تهران گردی. تازه من باید عکسم بگیرم. الان یه سال بیشتره که عکاسی نکردم. منظورم عکاسی واقعیه، نه عکسای خانوادگی و مناسبتی و این برنامه ها. کلن عکاسی برا من یه کاره خیلی خیلی سخته. با این که دوربینم خیلی آقاس! و خیلی حمل و نقلش راحته ، ولی من هنوز خیلی تنبلم و خیلی به ندرت می برمش عکاسی! کلن من زیاد به عکاسی علاقه ندارم. فک میکنم به خاطر همینم الان دارم درس میدمش.

   + نازنین ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٥
comment تو بِبار()

لب تابمم هنوز درس نشده

1-عیده و شیرینی نخودچیش! ینی من عاشق شیرینی نخودچیای عیدم و فقطم تو عید دلم میخاد هی چایی بریزم با ده تا شیرینی نخودچی بخورم! اصن بدون این شیرینی عید واسه من عید نمیشه! 

2-کلن برنامه غذاییم الان شده چایی، بیسکوییت زنجبیلی ، سالاد کاهو، چایی، شیرینی نخودچی، خیار، چایی، شیرینی نخودچی،  خیار، خیار، خیار، شیرینی نخود چی، چایی، و انتخاب بین شام و یا چایی با شیرینی نخود چی! 

3-دیروز یکسری توانایی های طراحی در خودم کشف کردم که بسیار مایه مباهات است. خودم تو کفه خودمم ینی!  :-)))

4-مرحله ی "رفت"، از لیگ بازیهای دید و بازدید عید انجام شد،حالا نوبت بازی های "برگشت" هستیم!

   + نازنین ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤
comment تو بِبار()

92 این بریف!

بهار گذشته، به وفق دادن خودم با شاگردهای جدید و تموم کردن کار بچه ها دو هفته قبل از موعد مقرر گذشت. اردیبهشت پارسال روز معلم روزی بود که به منم مربوط میشد. از طرف خیلی ها که حتا فک نمی کردم یادشون باشه اس ام اس اومد. خرداد ماه خوبی نبود،  همش جلسه و شورا و حرفای الکی.  فک کنم همون موقها جوابای ارشد اومد، من فقط یه زبان 25 درصدی داشتم تو کارنامم! با دوتا درصد یه رقمی واسه درسای تخصصیم. رتبم چارصد پونصد بود و نقاشی حتمن قبول میشدم. بعد من حتا به تاریخ برگزاری آزمون عملی نگاهم نکردم. اصن فایل کارناممو سیو نکردم. کلن ارشد برام در حده بازی بود.

اوایل تابستون شرو کردم به فرانسه خوندن و فلش یادگرفتن. بعد یه مسافرت رفتیمو بعدش دوباره شورا و برنامه های تابستون مدرسه،و تداخلشون با ماه رمضون. کارگاههای اجباری و طولانی و کم بازده. عروسی لیلا و دیدن کلی از بچه های دبیرستان . شبی که بعد از شیش هف سال دوستامو دیدمو خیلی صمیمی انگار که همین دیروز با هم خدافظی کردیم،  درباره ی همه چی حرف زده بودیم. حتا احساساتمون.توی همین تابستون یه رابطه ی دوستانه ی ده ساله بدون دلیل، شایدم به دلیلی که من نمیدونم! بهم خورد. منم تلاشی برای ریکاوریش نکردم. چون از گره زدن طنابای پوسیده خوشم نمیاد.بعد از کلی بالا پایین و مشورت و استخاره! آقای طوطی رو خریدم، چقد اون موق برام مهم بود که بیاد رو دستم! ینی خودش بیاد،  من با زرنگی نیارونمش! حالا الان باید با زرنگی بفرستمش  تو قفس! آخرای شهریور. واسه تولدم قرار بود با بچه ها دور هم جم شیم نشد. ه میخاس بیاد اینجا نشد. بابا نبود،  کلن سه پلشک افتاد توش. حتا همین جا احراز هویت کردم و هیچکس متوجه نشد!

اول مهر و شاگردای جدید . مشکلات عجیب. حرفای مسخره. همکارای سن بالای کودک منش. حسودی و دورویی و زرنگ بازی. شاید مهر امسال یکی از معدود دفعاتی بود توی زندگیم که حس کردم خیلی صریح باید واقیتو بگم و روی حرفم بمونم و عمرن حتا نیم سانت هم عقب نرم. سخت بود. سخت هست. ولی ارزششو داشت و داره.من آدم مهربونی نیستم،  ولی خیلیم بد و بدجنس نیستم،  اما امسال مجبور شدم که خیلی روی چیزایی که شاید واقعن ارزشی هم ندارن پافشاری کنم. مثل پارسال چشممو روی کوتاهیای هیچکس نبستم و توی جلسات شورا خیلی چیزا رو گفتم که بضیا براش جوابی نداشتن. مهم نیس،  اینکه اون بضیا به من سلام نکنن یا لبخند نزنن، پشت چشم نازک کنن و خیلی حرکات بچه گانه ی دیگه،  مهم اینه که من بهشون فهموندم من از اونایی نیستم که میذارن کسی که بالاتر از اوناس هرکاری دوس داره بکنه و هر رفتاری دلش میخاد داشته باشه،و سکوت میکنن، فقط چونکه اون ازشون بالاتره!

زمستون خوبی نبود. تمام دی ماهو تو خونه موندم. بعد از سالها دوبار سرما خوردم در حد مرگ! روزای بدی داشتم. مثلن چهلم پسر دوست بابا که هنوز داغش خیلی تازه بود . صدتا والعصر خونده بودم و هی صافات و یاسین .خاهره کوچیکش جلوی چشم  همه انقدر ضجه زد و برادرشو صدا کرد که از حال رفت. بعد مادر مقصر اصلی تصادف رو بروی من نشسته بود و دو ساعت تمام فقط اشک ریخته بود. توی همین بهمن ماه بود که با آزی رفته بودیم خرید و دوستم توی اتاق پرو چشماش پره اشک شده بود که نازنین مامانم سرطان داره. بعد من دستای استخونی شو گرفته بودم و گفته بودم آزی خوب میشه مامانت !  رفته بودم مدرسه ، بعد از امتحانای بچه ها همه چی افتاد رو دور تند. مامان ریحانه فوت کرد.خبر رسید که نمایشگاه هفته ی دوم اسفنده. من پتانسیلشو داشتم که بشینم گریه کنم حتا!

 میم،نامزدی گرفت،و دو هفته بعدش هم نون نامزد کرد.شاید. بهترین اتفاق های امسالم همین دوتا بود.نمایشگاه برگزار شد ، مثل پارسال کارت تبریک نوروز داده بودم به بچه ها و همکارها . مثل پارسال مامانا با خنده گفته بودن وای!  معلمشون شمایین؟همه ی حواسم به در خروجی بود و به وخت رفته بودم دنبال خاهر ریحانه. بهش تسلیت گفته بودم. همینجوری توی چشمای دختره نگاه کرده بودم و گفته بودم این بدترین خبر امسالم بوده حتا !گفته بودم که هنوز فکر کردن بهش خیلی غصه دارم میکنه،و گفته بودم ریحانه حالش خوبه؟ دختره صبور ، مثل همه ی داغ دیده ها،  دستای یخ زدمو فشار داده بود و گفته بود هرچی که ریحانه درباره ی خوبیه من گفته خیلی درسته،  و گفته بود آره حالش خوبه. بهترم میشه و با من مشورت کرده بود درباره ی هنرستان رفتن خاهرش. 

یک هفته ی آخر...  خونه تمیز شد، اتاقم به حالت عادی دراومد و حالا  کلی فرصت هست برای ریکاوری! 

   + نازنین ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢
comment تو بِبار()