DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


قراره اخلاقمو خوب کنم ، دوستان برن باهاش حرف بزنن!:-))))

من جوونیام از دهنه این پسره خوشم میومد.

حالا به ناگاه از این آقاهه انقد خوشم اومده ، انقد خوشم اومده انقد خوشم اومده که عکسشو میذارم شمام ببینین!

   + نازنین ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
comment تو بِبار()

فقط حوصله ی انار دون کردن ندارم.راستش اصن بلد نیستم!

تنهام. بله امشب شبه یلداس و من تا پاسی از شب تنهام احتمالن. چون که خانواده ی محترم تشیف بردن ختم یکی از اقوام و من نرفتم.

صب با هـ چت کردم. داش میرفت یونی . مامان اینای اونم دعوت بودن واسه این مراسمه. قرار شد وختی اومد دوتایی تلفنی یلدا بگیریم با هم!نیشخند آقای طوطی هم از امروز صب توی قفسشه. به خاطر اینکه خیلی بی ادب شده. سیم لب تابو جوید! منم بردم گذاشتمش تو قفس. حالا تا میرم تو آشپزخونه و هال و منو میبینه میچسبه به قفسش و از اعماق وجودش جیغ میزنه که در بیارمش. ولی عمرن. خیلی بی ادب شده.باید تربیت بشه.

بعدشم باید فکر شام باشم برای خودم!

تا حالا یلدای یه نفری نداشتم . ببینم امشب چی میشه! اگه چیزه خوبی شد میام مینویسم اینجا! البته مامانم هی دلداری داد که زود میان بعد از شام و اینا ، ولی من احتیاجی به دلداری نداشتم ، چون خودم تنهایی خیلی هم بهم خوش میگذره!نیشخند

   + نازنین ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
comment تو بِبار()

حالا شمام اگه دوس دارین شرکت کنین تو این بازی

دیشب پریا یه بازی تو وبلاگش گذاشته بود ، که من قبلنم دیده بودم، قرار بود آخرین اس ام اس دریافتی و ارسالی مونو بنویسیم. من دیگه تقریبن دو سالی هس اس ام اس هم کم میفرستم! قبلن فقط اس ام اسی ارتباط برقرار میکردم ، الان همونم کم شده! تو دوران دانشگاه که کلن انگشتام له بود همیشه انقد اس ام اس میزدیم به هم. الان ولی یک سکوت دلنشینی برقرار است روی گوشیم! که البته اپراتور دوم وظیفه ی خودش میدونه هر از چند گاهی این سکوتو با پیشنهاد های مسخره ای همچون آهنگ پیشواز و این برنامه ها! بشکنه .

البته بعضی شبام یهو با راضیه یا آزیتا شرو میشه اس ام اس بازیمونو ، او ه ه ه ه ه! انقد دری وری میگیم به هم که خدا میدونه. ولی با فرناز و الی خیلی وخته اس بازی نکردم. امروز با الی چت کردم. حرصشو در آوردم! نمی دونم چرا این الی عادت نمی کنه به من! کلن از زمان دانشگاه من سه سوت میتونستم حرص الی رو دربیارم. هنوزم همونجوریه!

بعدش ، یادم افتاد ترم هفت تو یونی ، من تازه عکاسی تخصصی دو گرفته بودم. سیصد تا پروژه داشت! اونوخ یه پروژه ی مهمش فضای شخصی عکاس بود. که باید یا با تک فریم یا تو چند فریم ، به معرفی از فضای شخصی خودت میدادی. بعدش من از اس ام اسام عکاسی کردم! انقد چیزه باحالی شد. اس ام اسام به پنج نفر از آدمای زندگیم رو عکاسی کردم ، که نشون بده "من" به عنوان عنصر ثابت ، در برخورد با عناصر متغیر "آدمها" ، رفتار متفاوت و ادبیات متفاوت دارم. واسه ارائه هم خیلی از خودم خلاقیت به خرج دادم همشو تدوین کردم با هم شکل یه فیلم کوتاه شد ، بعد روی اس ام اس هر آدمی ، زنگ مخصوص خودشم میومد و کلی بامزه شده بود. روز ژوژمانم تو لب تاب هی اکران میشد و همه نشسته بودن اس ام اسای منو میخوندن ، من جزوه ی امتحان بعد از ظهرمو!

چه امتحانیم شد اون امتحان!

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
comment تو بِبار()

باشد که عبرت بگیرد

دیروز که داشتم میرفتم مدرسه ، از میدون تا چاررا، با تاکسی باید میرفتم ، بعد این مسیرش خطی نداره ،شخصیا میبرن ، بیشترم پرایده ماشیناشون. اونوخ من تا رسیدم اون ور میدون ، یه پراید برام بوق زد که دو تا آقای خیلی عظیم الجثه! روی صندلی عقبش نشسته بودن و کلن دیگه جایی نمونده برا نفر سوم! منم نشستم جلو. دو قدم که رفت پایین یه پسره وایساده بود ، براش بوق زد و جلوتر نگه داشت. بعد پسره اومد بره عقب بشینه دید جا نمیشه ، درو بست . آقای راننده که مسن هم بود نسبتا ، برگشت به من گفت تو پاشو برو عقب بشین. اون بیاد جلو.

منم فقط تو چشماش نگا کردم و گفتم : ا؟ دختر خودتم بود همینو میگفتی بهش؟ و پیاده شدم.

اونم یکم وایساد و هی بوق بوق کرد بعد دیگه خودش ضای شد رفت. منم با پراید بعدی رفتم ، تازه یه سره ، تا دمه مدرسه !

   + نازنین ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٩
comment تو بِبار()

من بعد از سوسک ، از چشم غره خیلی میترسم :-|

نمی دونم چرا همیشه وختی میخام زود برم بیرون از خونه دیر میشه ، وختی میخام دیر برم زود میشه! امروز میخاستم یکم زود تر برم که اگه توی دفتر فنی کارم طول کشید ، دیر نرسم مدرسه ، ولی دقیقن دمه رفتن ، یهو به سرم زد لباسمو عوض کنم دوباره! بعد شک کردم که پول توی کیفم نیست! برم باز پول وردارم! اومدم تو اتاق گفتم بذا جورابمو عوض کنم سفید بپوشم! بعد دوباره رفتم تا دمه در یادم افتاد کرم نزدم به دستم!

بعدش کلن من کافیه پامو بذارم تو یه مغازه ای که مگس میپرونه! دقیقن همون لحظه همه با اونجا کار دارن. امروزم بیس دقه طول کشید تا 5 تا برگه پرینت کنه بده دست من. ولی من ناراحت نمی شم تو این مغازه ها معطل بشم! چون من عاشق دسگاهای چاپم! اصن یه مدت بود میخاستم برم تو چاپخونه کار کنم! به خصوص چاپ افست .خیلی کاره هیجان انگیزیه به نظرم. بعدش این مغازهه ام چنتا دسگاه چاپ درجه یک داره ، که کیفیت رنگشون عالیه! ینی با اونی که تو مانیتور میبینی مو نمیزنه. امروز دیدم یه دستگاه برش نوری هم آورده بود کلی کیف کردم دیدمش! دیگه کارای منم با همین دستگاهه برش زد برام و تر و تمیز داد دستم. اصن من وختی دسگاها و ماشینای بزرگ و خفن میبینم چشمام دوتا قلب میشه!همش دوس دارم برم یاد بگیرم چه جوری باهاشون کار میکنن. به نظرم آدمایی که این دسگاها و ماشینا رو اختراع کردن ، خیلی نابغه بودن.

واقعن میتونم بگم که امروز روز شانسم بود. چون هم یه آقای راننده ی اتوبوس واسم خارج از ایسگاه نگه داشت که سوار بشم ، هم یه راننده ی تاکسی ، بدون اینکه تاکسیش پر بشه منو برد ! هم یه آقای راننده ی دیگه ، بعد از اینکه فهمید مسیر بعدیمو ، گفت باشه ! خب میبرمتون. من و یه خانومه بودیم. دیگه اینجوری شد که من بدون یک دقیقه تاخییر دقیقن راس ساعت مقرر رسیدم.

کلن هم اردوی خوبی بود. البته بعضی از معلما از صب اومده بودن. ولی من از ناهار به بعد رفتم. کلی هم خندیدیم با بچه ها. همکارای دبیرستانم خیلی خوبن. پایه ی شیطونی و بگو بخندن.

دیگه بچه ها هم تا میتونستن تو زندگی معلما فضولی کردن ، البته سوالای الکی میپرسن ، مثلن یکیشون از همه میپرسید که پایین ترین نمره ی مدرسه شون چند بوده!

یه شاگرد دارم ، خیلی دختر خوبیه ، تک فرزنده ، بعد من ساعت 5 که بود داشتم غر میزدم که وای چرا زمان نمیگذره بریم؟ این با یه لحنه غم باری گفت کجا بریم؟ اینجا این همه خوش میگذره! بریم خونه چیکار کنیم؟ کی هست؟ من برم با کی بخندم؟ دلم واسش سوخت. بعدش داشت میرفت اومد کلی منو بغل کرد و کلی هم اصرار که بابام شما رو برسونه. دیگه به سختی راضیش کردم که نه من و خانم همکار با هم میریم و تو نگران من نباش!

اونوخ تو جمع معلما داشتیم حرف میزدیم ، اون همکاره اِندِ جاذبم ، یه چیزایی تعریف کرد که همه گفتن اصلن بهت نمیاد انقد احساساتی باشی. البته من چیزی نگفتم چون مشغوله چاییم بودم! ولی بعدش که نوبت من شد درباره ی اون موضوع ، موضعه خودمو مشخص کنم همه اینجوریخنثی شدن و گفتن به تو هم اصلن نمیاد انقد اینجوری که گفتی باشی. منم چون توضیحی نداشتم رفتم یه دونه چایی دیگه ورداشتم!

بعدش قرار شد که بطری! بازی بکنن من که شاخام زد بیرون و کلن هضم نمی شد برام که اینا چه جوری میخان این بازی رو بکنن و چه سوالایی میخان بپرسن از هم و معلما؟ مخصوصن که خانوم مدیر هم حضور داشت تو جمع! بعد دیگه خودشون دیدن خیلی ضایس نمی شه ،گفتن کلن یه سوال مطرح میکنیم همه جواب بدن همونو! سوالشونم این بود که هرکی از چی میترسه خیلی زیاد. جواب اکثر بچه ها و معلما هم ! مار و موش و تنهایی بود. یکی از معلما هم از گربه و یکی هم از تصادف خیلی میترسیدن.

آهان تازه شما میدونستین که 90 درصد آدما بیماری "چسب مایع بازی" دارن؟ به جونه خودم! من فک میکردم فقط من روانیم از این کارا میکنم. امروز تو مدرسه ملوم شد همه از این حرکت مسخره ی باحال که چسب مایع بریزن رو دستشون و خشک بشه و جداش کنن، خوششون میاد. خدا رو شکر که من تنها روانیه دنیا نیستم!

واسه برگشت هم اول خاستیم آژانس بگیریم ولی خانم مسئولمون گفت تا یه جایی میتونه مارو برسونه ،از اونجا هم به سرعت در عرض ده دقیقه با تاکسی رسیدم خونه.کلن از نظر حمل و نقل امروز خیلی روز خوبی بود.

   + نازنین ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢۸
comment تو بِبار()

آدم با شلوار ورزشی بره سرکار ، خیلی شلختس؟

سوالا شونو تایپیدم ، جزوه رو هم مرتب کردم، پی دی اف دوتاشونم گرفتم و ریختم رو فلشم. باید سر راه برم دفتر فنی دمه خونمون و یه سری چیز! پرینت بگیرم .

بعد الان درگیریم اینه که چی بپوشم! چون دیروز هی بچه ها بهم گفتن میشه لباس راحت بیاریم با خودمون ؟ منم گفتم والا نمیدونم! من اولین بارمه در این مراسمات شرکت میکنم! مگه بالماسکه اس که لباس بیاریم با خودمون؟

خندیدیم البته ، ولی بعدش ملوم شد که هست. ینی حالا نه بالماسکه ، ولی میشه (احتیاط واجب!) است که لباس غیر رسمی ببری با خودت.

من پارسال فقط روز چیدنه غرفه ها لباس غیر رسمی! پوشیدم که به خاطر همون کلی هم آبروم رفت فک کنم! ینی نه به خاطر لباسما! به خاطر خاصیته کش سانی شلوار ورزشی ،من به جای دور زدن نیمکتا از روشون رد میدم و بعدشم واسه چسبوندن یه چیزی رفتم تو طاقچه! ی پنجره و بعدش که تموم شد کارم از همونجا پریدم پایین و خانم ناظم با چشمای گردالی شده دید منو. آبروم رفت. البته خدا شکر امسال رفته دیگه از این مدرسه.

اونوخ تو برگه ی برنامه ها و اینا که بهمون دادن ، تهش در قسمت اختتامیه یه گزینه هس نوشته "دبیران مجرد برای بازگشت هماهنگ کنند" دیروز کلی با همکارم خندیدیم و گفتیم واقعن اینا فک نکردن اگه ما کسی رو داشتیم که هماهنگ کنیم ، خب مجرد نبودیم که الان! البته اینو من گفتم همکارم هی خندید.ینی برانکه بخنده گفتم. آخه ناراحت بود هنوز به خاطر بازدید کلاسش و اینکه بعدش بهش تذکر دادن که بیان بچه ها خوب نیستو اینا.

   + نازنین ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢۸
comment تو بِبار()

سوالای امتحانشونم باید ایمیل کنم :-|

امروز که مدرسه بودم هیچی ، فردام باید برم! خیلیم ناراحتم! چون من از هدر دادن پنج شنبه هام به شدت متنفرم! پنج شنبه بهترین روز خداست. من هیچ وخ دوس ندارم پنج شنبه مو تو جاهای دوس نداشتنی و با آدمای الکی هدر بدم! ولی حالا فردا باید برم مدرسه. طولانیم هس ساعتش! نه که مدرسه و آدماش الکی و دوس نداشتنی باشنا، ولی در صدر لیست دوست داشتنی های منم نیستن خب واقعن!

امروز وختی داشتم میرفتم ، ماه تو آسمون بود. هوام سرد بود خیلی. بعدش سر کلاسم داشتن در مورد برنامه ی فردا بچه ها رو توجیه میکردن و اینکه معلما هم جانفشانی میکنن تا 7 شب میمونن و خودشون خونه زندگی و بچه ی کوچیک دارن. بعدن شاگردای من پرو پرو میگن معلم ما بچه نداره! :-| یکشون گف طوطی داره! طوطیم عین بچه ی آدم!(اینو قبلن یه بار خودم گفته بودم بهشون) هیچی دیگه کلن گند خورد به توضیحات دادانه خانومه!

سر کلاس داشتم براشون سیستم مقا.له نویسی رو توضیح میدادم یکیشون که میزه اول نشسته بود ، گفت خانم یه سوال بپرسم؟ شما چه جوری کتونیاتون همیشه انقد تمیزه؟:- |

بعدشم سارا اومد سر کلاسم اونایی که دیشب ساعت دوازدهو نیم اس داده بودم بهش برام آورد.تازه بیشتر از اونی که من گفته بودم حتا! وای دلم میخاست بوسش کنم! انقددختر خوبیه! انقد باحاله! هر وخ گوشواره مروارید گوشم میکنم یادش میفتم ، پارسال روزی که داشتیم غرفه ها رو میچیدیم ، گوشواره ی مروارید گوشم بود ، بعد سارا هی بهم گفت چقد بهتون میاد ! تا حالا کسی بهم نگفته بود گوشواره مروارید بهم میاد!

تو مدرسه راهنماییم طبق معمول فقط بچه ها خوب بودن. بقیه ی چیزا خر تو خر بود. خانم همکارم هم مقداری تحقیق کردن در مورد کلاس من و ابرو انداختند بالا بالا!!!

اونوخ تو اتاقمون با اون همکار جدیدم که خیلی دختر خوبیه ، درباره ی طوطی من و عرو.س هلند.ی های اون حرف زدیم . یکمم بابت بازدید امروز از کلاسش ناراحت بود و با من درد و دل کرد و منم چیزایی که پارسال برا خودم اتفاق افتاده بودو گفتم و یذره راهکار دادم بهش که برا دفه ی بعد بهتر بشه. کلن بازدیداشون خیلی مسخرس. به نظر من هیچی رو ثابت نمی کنه. ولی مدیر اصلی مجموعه خیلی حساسه روی "هزینه" ای که داره واسه این کلاسا میده. حالا انگار حقوق ما چقد هست! و اصرار داره که حتمن از کلاسا بازدید بشه و محرز بشه که بچه ها دارن درس یاد می گیرن نه قرتی بازی!!!

بعدش یه کاریم باید تو فتوشاپ انجام بدم که حوصلم نمیاد.

 

   + نازنین ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٧
comment تو بِبار()

some times u need to run! like hell

A theory often used to explain the contradictory relationship between predator and prey

And why dose the supposedly weaker species always stay one step ahead?

Fear of extinction.

The rabit is faster than a fox.because the fox is chasing its dinner, the rabbit’s running for its life.

تئوری ملکه ی سرخ ، اغلب برای توضیح تضاد رابطه ی بین شکار و شکار چی به کار میره.

میدونی چرا همیشه اونایی که ظاهرن ضعیف ترن(طعمه) ، یه سر و گردن بالاتر از بقیه(شکارچی) ان؟

ترس از انقراض.

(مثلن)خرگوش از روباه سریع تره. چون روباه دنبال غذاش میدوئه ولی خرگوش واسه ادامه ی زندگیش...

 

   + نازنین ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٦
comment تو بِبار()

توقع ، ریشه ی همه ی بدخلقی هاست

1-توی زندگی هر آدمی رو این سیاره ممکن است اتفاق بیفتد که یک نفری را که همه جوره قبولش دارد یک وختی و یک جایی و یک روزی ، یک حرکتی بکند که هیچ جوره "توقعش" را نداشته باشی...

فرست آف آل ، مسئله همین توقع است. ینی زندگی به من یاد داده که بهتر و عاقلانه و به نفع بشریت است! که آدم از هیچ کسی هیچ توقعی نداشته باشد. مطلقن هیچ کس و مطلقن هیچ توقعی. آدمها هر چقدر هم نزدیک ، هر چقدر هم دوست هر چقدر هم یک روح در دو بدن ! همیشه یک سری آپشن های هیدن شده دارند که به وختش قابل مشاهده می شود و معمولن حال خوبی برای بقیه به همراه ندارد.

حالا ولی بعضی وختا از دست و دل آدم در میرود و یک نفری را فاقد ویژگی های فطری همه ی آدمها در نظر میگیرد! بعد این آدم هم بنا به فطرت انسانیش یک جایی یک حرفی میزند ، یک کاری میکند یا اصلن یک حرفی را که به نظر ما باید میزده را نمیزند و آن کاری که ما فکر میکردیم خیلی بدیهی است که انجام دهد ، انجام نمی دهد. نچرالی ، ناراحت میشیم. عصبانی میشیم. ازش بدمون میاد و هی به همه میگیم آخه من اصن از فلانی توقع نداشتم!

یک راه حل سومی وجود دارد که من معمولن همونو به کار میبرم. ولی بعضی وختا نمی شه ازش استفاده کرد و به عنوان انسانی متمدن در جامعه ی شهر نشین، بهتره که آدم به جای هی پیش این و اون نشستن و هی غر زدن و گله کردن ، یه کمی سکوت کنه. بذاره دو روز بگذره و بره با اون آدمی که نتونسته هم سطح "توقعات" ش ظاهر بشه ، حرف بزنه. من فک نمی کنم آدم اگه توقع منطقی و انسانی و شدنیی! از کسی داشته باشه ، گفتنش براش سخت باشه. وختایی که هی میپیچونی و طفره میری و نمی گی ، فقط به خاطر اینه که دیپ اینساید خودتم میدونی که توقعت بیجا بوده .

2-یکی از شاگردهایم برایم یک ایمیل بلند بالا فرستاده و عنوان کرده از من "توقع" نداشته اینقدر بد و نامرد باشم. هنوز جوابش را ندادم . بعد با خودم فکر کردم چقدر طول میکشد تا حرفهایی که من قرار است در جوابش بنویسم را باور کند و چقدر بعد از اینکه احتمالن حرفهای من را باور نکرد ، باید تجربه کند تا سطح توقعش از همه پایین بیاید؟

   + نازنین ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٦
comment تو بِبار()

اگر آن ترک شیرازی ، بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش ، بدست آورد دنیا را

نیشخند

   + نازنین ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٥
comment تو بِبار()

دارم دانلودش میکنم الان!

تنهام. ناهار تنبلانه مو هم خوردم! ناهار تنبلانه نودلِ قارچ با قارچ و فلفل دلمه ای و بروکلی بود. یه بسته نودل واسه من زیاده. تهشو به زور خوردم. میخاستم نصفشو درس کنم ولی یهو همشو انداختم تو آب جوش!

روی قفس آقای طوطی رم انداختم و براش تخمه ، هویج ، بروکلی و گردو هم گذاشتم ، و الان صدای تخمه شکستنش میاد.

خونه ساکته ساکته و این سکوت ترسناکه! نه که من از تنها موندن تو خونه بترسما ، نه! ولی خونه ی ما یه سیستم توهم زایی داره! ینی وختی تنهایی و هیچ صدایی نیست ، وختی طبقه ی بالا یکی را میره ، به نظر میاد توی خونه ی ماس! اولین بار که من اینو گفتم همه بهم خندیدن ولی بعدن هربار که یه نفر تنها موند تو خونه تایید کرد که دقیقن همین اتفاق میفته. به خصوص تو اتاق من.

بعدش الان دلم میخاد همینجوری کف اتاق دراز بکشم کتاب بخونم . اما یه موجود قرمز شاخ داره دندون خون آشامی! در درونم داره هی سیخونک میزنه بهم که بشینیم قسمت بعدی سریالمونو ببینیم بابا!

فک میکنین من چی کار کردم؟

   + نازنین ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٥
comment تو بِبار()

:-|

رفته بودم تو مغازه ی آقای دریانی ، زده بود کانال دو ، به ترکی یه چیزی به من گفت ، متوجه نشدم چی میگه. جواب ندادم. بعد دوستش که سرش تو یخچال بود میگه : این فارسه! نمی فهمه !

   + نازنین ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٤
comment تو بِبار()

فعلن همین ...

 دیشب یک عدد "بامزی" در درونم پیدا کردم که دلش انگشت عسلی میخاد! بعد دیشب با چارتا انگشت عسل خابوندمش و امروز با دو تا! تا حالا کجا بوده نمی دونم.

 صبح خود را با یک خوراکی شور آغاز کنید تا رستگار شوید، این از اعتقادات منه. ولی امروز نه ترد داشتیم ، نه پنیر نرم ، نه زیتون حتا! منم بعد از چایی کرانچی خوردم! الان حالم خوبه.

دیروز دوس داشتم یه سر برم تا میدون ونک و اون مغازه ی همیشگی و یذره لباسای رنگی رنگی بخرم واسه خودم ، ولی هوا خوب نبود. حالا الان هوا خوبه ولی من خوب نیستم. سرم درد میکنه. خیلی زیاد.

ینی از ساقه ی گردنم! تا پشت چشمام . تا توی گوشم.همه ی سرم درد میکنه. تیر میکشه. ذق ذق میکنه . حتا پلک زدنم با درده. من دوس دارم اهمیت ندم بهش . ولی هست و توی شقیقه هام نبض داره .در واق دو روزه که سرم درد میکنه. پریشب از خاب بیدارم کرد حتا. مجبور شدم قرص بخورم. نه اینکه من از اینایی باشم که فک کنم وای نه دردو باید تحمل کرد! نباید قرص خورد.چون قرصا ضررشون از منفعتشون بیشتره و این بل شت ها. نخیر . اتفاقن به نظر من تحمل درد های جسمی چیزی نیست که نفس آدم را تزکیه کند. که بخاهم خودم را زجر کش کنم و تحمل کنم. ولی معمولن آستانه ی تحمل دردم بالاست . به خاطر همین طول میکشد که بخاهم درمان دارویی روی خودم انجام دهم. انی وی ، حالا هنوز انقد شدید نیست این سر درد که دنبال مسکن بروم. ولی وجودش را نمی توانم انکار کنم و به خاطر همین بیرون رفتن در این هوای آفتابی را که میتوانست با یک خرید رنگی رنگی ، حالم را بهتر کند به یک روز دیگر حواله داده ام!

   + نازنین ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٤
comment تو بِبار()

راننده ی پراید

تنها متوفی شناسایی شده ی حادثه ...

   + نازنین ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢۳
comment تو بِبار()

و تواصو بالصبر

بابایی که از هیچی خبر نداشت و داشت میرفت مهمانی ناهار روز جمعه.

بابای من که وسط خیابان بود و من زنگ زده بودم بهش که "بابا! یه زنگ بزن به دوستت!فک کنم یه اتفاق بدی افتاده". هی حال و احوال کرده بود با رفیقش و رفیق خوش اخلاقش حال ما را تک تک پرسیده بوده و حال برادرم را . بابای من هم جرات کرده بود و حال پسرش را پرسیده بود. گفته بوده خوبه. رفته دنبال کارهای دانشگاهش.

و بابای من هی زبان توی دهنش چرخیده و آخرش گفته فقط میخاسته هم را ببینند. حالا باشد یک وخت بهتر. و زنگ زده تا از یک آشنای دیگر بپرسد پس چرا از کلانتری به ما گفته اند که به خانواده اش خبر دادیم بیایند دنبال کارهایش؟ به کدام خانواده خبر داده اند؟ این بابای بنده ی خدا که از همه جا بی خبر است.

بعد در فاصله ی پیدا کردن یک آشنا که گوشیش را جواب بدهد ، هی اس ام اس آمده بوده از ساعت مراسم فردا حتا!

من پای سینک لیوان آب میکشیدم و نوک انگشتهای پایم یخ زده بود. مامان میگفت شاید چون زن و دخترش توی ماشین بوده اند به روی خودش نیاورده! من گفته بودم عمرن! مَرده! ولی از گوشت و پوست و استخونه بلخره! خبر نداره حتمن بنده خدا .بابا کنار اپن وایساده بود و در سکوت شماره های گوشیش را بالا و پایین میکرد.

و بلخره فاجعه کامل شد. رفیقش زنگ زد.بابا رفته بود توی پذیرایی . مامان گوشهایش را تیز کرده بود ،من شیر آب را باز کرده بودم.

5 صبح توی جاده پسره تمام شده بود. حالا ساعت 2 بعد از ظهر فامیل ها به بابایش خبر داده بودند و پس زمینه ی صدای رفیق مادام العمر بابا شیون زن و دختر و زن عمو و عمه و خاله بود . که حالا از بابا پرسیده بود تو میخاستی چیزی به من بگی؟ و بابا گفته بود آره.

نمیدونم چه جوری گفته بود. نمی دونم چه جوری اصن تونست جواب بده گوشیشو. چه جوری توضیح بده. حتا تسلیت بگه. من توی آشپزخونه جلوی پنجره وایساده بودم و به آسمون ابری دلگیر لعنت میفرستادم.

   + نازنین ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment تو بِبار()

لعنت به پراید و جاده

مثلن نه صبح روز جمعه ی ابری که خودش به اندازه ی کافی کسل کننده و دلگیر و مزخرف و همه ی صفت های بد و حال به هم زن دیگر هست ، از کلانتری فلان شهر زنگ بزنند خانه یتان که شماره ی شما روی گوشی این آقا بوده! حالا میشناسیدش؟  این اسمهایی که میگویم را چه؟ خوب خبر دار باشید که این آقا سوار پراید بوده و با یک دویست شیش در n کیلومتری جاده ی فلان جا به بهمان جا تصادف کرده! و ما داریم دنبال کس و کارش میگردیم که بیایند دنبال کارهایش! بعد من فقط امیدوارم پسره نمرده باشد.

اصلن نمی دونم بعد از این همه سال الان اونجا چی میخاسته؟ و دوس دارم که فک کنم پراید زپرتی مردانگی کرده و از کاپوت تا صندوق عقبش آکاردئون نشده. که اگر نکرده باشد ، بعد از آن تصادف مرگ بار پنج سال پیش که همین پسر را مدتی برد توی کما و بعد از به هوش آمدنش تا دوسال درگیری های روحی و جسمی شدید را برایش به جا گذاشت ، این بار ...

بعد همه اش یاد الی ام. و همان روز اردی بهشت که دیشبش کسری به دنیا امده بود و الی اس داده بود به من که خاله شدم. و فردای همان شب لعنتی که امده بود دانشگاه و گفته بود دیشب از کلانتری زنگ زده اند خانه شان که این ماشین با این مشخصات تصادف کرده و اسم راننده را داده بودند و لاله گفته بوده ماشین بابای منه. و آقای کلانتری گفته بوده باشه .فردا بیاین کلانتری.

حالا الی آمده بود دانشگاه که کلاس طراحی را غیبت نخورد.که حضوری برای استاد توضیح بدهد و برگردد کرج. به محض اینکه پایش از در تمام شیشه ای کلاس بیرون رفت همه ساکت شدند و منیر گفته بود تمومه . ما گفته بودیم چی؟ گفته بود باباش. مرده.

من و راضیه روی صندلی هایمان منجمد شده بودیم. فرناز گفته بود مورمور شدم . منیر خونسرد اما  رنگ پریده گفته بود : من ازش پرسیدم. اگه باباش زنده بود حداقل گوشی رو میدادن با اینا حرف بزنه. ولی الی گفت آقاهه گفته حالا بعدن. ما فقط نگا کرده بودیم . و حتا استاد هم. منیر باز گفته بود : شب بوده. رئیس کلانتری هم دیده سه تا زن توی خونه ان ، خب چیزی به اینا نگفته .

حالا مامان هم یکبار گفت اگه حالشون خوب بود، اگه میتونستن حرف بزنن، خب از خودشون میپرسیدن شماره ی خونه ی کس و کارشونو. من اصلن نمی دونم شماره ی خونه ی ما چندمین شماره ی موجود توی اون گوشی میتونه باشه! ولی به هر حال جزو بیستای اول نیست قطعن! دوست بابای آدم فقط در صورتی اولین شمارس که فامیلیش با الف شرو بشه که خب اینم در مورد بابای من منتفیه .نمی دونم چرا باید به خونه ی ما زنگ زده باشن. فقط امیدوارم بابا مجبور نشه به دوستش ...

   + نازنین ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment تو بِبار()

خیلی متمدنانه از کنار هم رد شدیم!

جای بسی تاسفه که بگم سر ساعت شیشو رب امروز، توی تاریکی خیابون خلوته دمه خونمون ، سه تا سگه بزرگ دیدم که دقیقن از روبرو به سمت من میومدن، ولی اونقدی که ممکن بود من از دیدن سه تا "مرد" در همچین موقعیتی احساس خطر بکنم ، از دیدن این سگا نترسیدم.

+ادامه مطلب چشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٠
comment تو بِبار()

از موبایل کمترم ینی !

آدم خوبه مث موبایل ، یه فلایت مود داشته باشه ، بعضی وختا تا وختی صلاح ندیده در دسترس نباشه!

 

   + نازنین ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٩
comment تو بِبار()

(some facts about me(8

1-خوب یا بد، تو زندگیم تا حالا تحت تاثیر عناوین آدمها ، ینی سِمت و لقبی که به واسطه ی تحصیلات و مدرک ، بهشون اطلاق میشه ، قرار نگرفتم. شخصیت ، منش و رفتار ، همیشه حرف اولو میزنه از نظر من.

2-کسی رو آب نمی کشم بندازم رو بند، ولی لازم باشه خشک شویی انجام میدم.

3-ماست میوه های جنگلی کاله ، از ماستاییه که خدا تو بهشت برای "سابقون" سرو میکنه.

4-محبوب ترینه خلق نزد من کسی است که وختی مهمونیه و سفره یه بار مصرف نیست ، سفره رو دسمال بکشه!

5- از کوه رفتن متنفرم ! اصن به نظر من خیلی از جاها رفتنش خیلی مسخرس ! حالا نه فقط کوه و در و دشتا ! مثلن سینما ! بری که چی بشه ؟ خب بعدن که فیلمش اومد بگیر تو خونه ببین ! هرجاشم دوس داشتی بزن عقب دوباره و سه باره و صد باره ببین ! رستورانم همیشه در دسته ی شکیات من قرار داره برای رفتن ! ینی فقط اگه بیرون باشم راضی میشم برم . وگرنه عمرن از خونه حاضر شم فقط به قصد رستوران برم بیرون ! بعدم من زیاد آدم پلو چلویی نیستم ! فست فودیم ! واسه همین ترجیح میدم بشینم خونه و هات داگ بخورم تا اینکه سه ساعت لباس بپوشم و با شلوار جین بشیم کباب بخورم مثلن ! ولی کافی شاپ دوس دارم زیاد برم. و دوس دارم تنها برم . اما چون تنهایی عرضه ی هیچ کاری رو ندارم نمی رم . هیچ کاری منظورم فعالیت های اجتماعی بیرون از خونس آ !

6-اگه یکی به من جوراب رنگی رنگیِ مچی کادو بده انقد خوشال میشم! من عاشق جورابم.

7-پیاز خام دوس دارم ، ولی تو سالاد نباشه!

8-از نوشیدنی های مورد علاقم عرق نعنای فلفلی با آبلیموئه!

9- بلدم زبونمو برسونم به نوک دماغم!

10-به جای پشت میز دوس دارم روی میز بشینم و به جای روی مبل دوس دارم روی دسته ی مبل بشینم!

11-دیکته ی انگلیسیم دو سانت با افتضاح فاصله داره.

12-از ایناییم که خودم خودمو مسخره میکنم.

13-تو جمله بندیام بعضی وختا قیدای من در آوردی به کار میبرم!

14-فک میکنم جد بزرگم "جارچی " بوده. چون من تا یه کاغذ بدن دستم لوله اش میکنم ! میشه توش داد زد!

15-اگه جارچی نبوده ، دیگه حتمن راننده ی اتوبوس بلیطی! بوده! چون کاغذای کوچولو تا برسن دستم از وسط پاره میشن! سرعت اتفاق افتادن این حرکت با میزان مهم بودن اون کاغذه رابطه ی مستقیم داره!

16-وختی دارم کار انجام میدم یکی وایسه هی نگام کنه استرس میگیرم!کلن از زیر نظر بودن اصلن خوشم نمیاد.

17-از ظرف شستن بیشتر از همه ی کارای خونه خوشم میاد. معمولن تصمیمات مهم زندگی مو پای سینک میگیرم!

18-قلقلکی نیستم.

*پریا خانوم تو که هیچی ننوشتی من خوشال شم ، ولی من نوشتم چون تو عاشق این سام فکت های منی!نیشخندچشمک

   + نازنین ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
comment تو بِبار()

اگه فردا از ساعت 7 بشینم سرش تموم میشه ولی ایشالا!

1-حالم خوب نیس ، چون یه عالمه خیار خوردم! یه عالمه که میگم ینی ده تا مثلن! کلن من زیاد اهل میوه نیستم،به خصوص میوه های زمستونی. به غیر از خیار که همش باید بهم بگن بسه نخور دیگه! حالا هم حالم بده هم باز دلم خیار میخاد هنوز!ناراحت

2باید پاشم برم چشمامو بشورم ، ولی نمی رم ، چون عجله دارم که زودتر کور بشم.

3- لیستی که توی پست قبل گذاشتم not only به سرانجام نرسیده ، but also دوتا گزینه ی دیگه هم بهش اضافه شده!

 

   + نازنین ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٧
comment تو بِبار()

اگه مامانم هی اصرار نمیکرد شام بخورم چی؟

تقریبن از ظهر به بعدِ دیروز ، پای لب تاب سپری شد. و سرچ در سایت های لب تاب و تبلت و گوشی ! آخرشم هیچ چیزه دندون گیری که با بودجه ی فعلی من مناسب باشه ، پیدا نکردم.

بعد هم سریال دیدم . و هی بیشتر و بیشتر به هدر دادن عمرم ادامه دادم!

اونوخ ساعت ده شب ، سر میز شام لیست کارایی که باید انجام بدم حتمن تا دوشنبه شب، یادم اومد و منم روی دسمال کاغذی دمه دستم نوشتمشون.چقدم زیادن!

 

 

   + نازنین ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
comment تو بِبار()

منم گفتم دیگه بیشتر از این نمی تونستم نقش بازی کنم! :-)

1-اصطلاحن "کُلوخ" تشیف دارم! ینی روزایی که بارونی و برفی باشه نهایت تلاشمو میکنم که به هیچ عنوان از چاهاردیواری امن خونه بیرون نرم! هرچی که باشه ، کلاس باشه ، قرار کاری/تفریحی باشه ، مهمونی باشه ، وخته دکتر باشه ، همه رو کنسل میکنم! چون خیلی زیاد از خیس شدن و سرما و ترافیک ناشی از بارندگی به شدت بدم میاد.بعد دیروز شیش صب زیر بارون رفتم مدرسه.و موقع برگشت هم هنوز هم نم نمی موجود بود.

امروزم که برفی بود. و من مدت زیادی توی راه بودم تا برسم به خونه. و فقط با این وعده که خونه گرمه ، دوش میگیری ، لباساتو میشوری ! خودمو در مسیر ساپورت کردم! بعد توی تاکسی همین جوری یاده سه سال پیش افتادم که توی راه برگشت از شمال، با "ه" روی صندلی عقب پاترول ، چار زانو نشسته بودیم و حکم بازی میکردیم و تخمه جاپنی (؟) میخوردیم! همینجوری هوا بارونی بود .

2-چارشنبه تو مدرسه ، قرار بود یه طراحی ساده انجام بدم، ینی مجبور شده بودم که اونجا انجام بدم ، ماشالا کامپیوترام که نفتی! فتوشاپ عهد قلقلی میرزا نصب بود روی کامپیوتره! فک کنم اولین ورژن فتوشاپ بود اصن. از ساعت نه تا ده و چهل و پنج من بین اتاق خودمون و سایت در رفت و آمد بودم. آخرشم هیچی به هیچی! بعد در این رفت و آمدها همکارمم نمک میپاشید روی زخمم که یه چایی ام نمی دن به ما! چرا رادیاتور اتاق بستس؟ این چه بوییه توی راهرو میاد؟ بعد هی من میگفتم میخای من برم پایین دوتا لیوان چایی بیارم؟ میگفت نه! آخرشم گفت امروز رو میز نشسته بوده سر کلاس، یه خانومه اومده دواش کرده! گفته اینجا مدرسه اس! کلی بهش بر خورده بود. منم همدردی کردم باهاش و از تجربیاتم در خصوص روی میز نشستن، لب تاقچه رفتن! آستین تا زدن ، برق ناخون داشتن ، مانتوی کوتاه پوشیدن و شلوار ورزشی! گفتم. یکم حالش بهتر شد ولی در کل هنوز  خیلی ناراحت و عصبانی بود. دعوت به خونسردی کردمش اما آخرش گفت هفته ی بعدی توی جلسه ی شورا میگه و حال خانومه رو میگیره!

خیلی دیر رفتم مدرسه ی راهنمایی. ینی زنگ خورده بود و باید میرفتم سر کلاس ، اونوخ من امسال اینجا یه کمد که ندارم هیچی ، یه طبقه هم ندارم! هر دفه کلی باید دنبال دفترم بگردم! این دفه ام روی میز دبیران به صورت ولو! افتاده بود. به خانوم "ک" _که مطمئنم یه روزی دستم به خونش آلوده خاهد شد_ میگم دفتر من چرا اینجاس خب؟ میگه وای! ببخشید یکی از همکارا اشتباهی ورداشته بود!!!

بهش گفتم من دارم بچه هامو میبرم نماز خونه میگه وای نه! نمی شه به هیچ عنوان! گفتم چرا؟ گفت چون باید از هفته ی پیش به صورت کتبی درخاست میدادین! انگار سالن همایش های بر.ج میلاده مثلن! دیگه اینجا بود که من در کسری از ثانیه به نقطه ی صد رسیدم و رفتم سمت آسانسور و خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم بهش. از شانس من آسانسور توی طبقه ی سه مونده بود. وختیم اومد پایین خانوم مسئولمون توش بود. نمی دونم واقعن قیافم اون موق چه شکلی بود که خانوم مسئول بهم گفت چیزی شده؟ منم مسلسل وار از کامپیوتر افتضاح مدرسه ی دبیرستان تا وضع نگه داری دفتر کلاسیم و شاهکاره درخواست کتبی گفتم. آخرشم گفتم خیلی عصبانیم الان. اصن نمیخام برم سر کلاس تا تکلیفم ملوم نشه! و اینجا بود که خانم مسئول به سرعت برق و باد نماز خونه ی دبیرستانو اکی کرد و اومد سر کلاسم بچه ها رو درمورد مشکل بچه گانه ای که البته شاهکاره خانم همکاره ، روشن کرد . منم با جوجه هام رفتم دبیرستان. بعد همکارم ، که خدایی اِندِ جذبس ، منو تو راهرو دید و گفت چرا امروز اصن همو ندیدمو اینا! منم گفتم دیر اومدم این ور. اونور کار داشتم . دیگه بنده خدا پیگیر نشد.

بعد از کلاسم خانم مسئول دوباره تو آسانسور منو غافلگیر کرد و گفت وای خیلی امروز عصبانی شده بودینا! پس شما هم اون "رو" رو دارین! میخاستم بگم نه پس! من عصبه ناراحت شدن و عصبانی شدنمو از بیخ کشیدم! بعدشم هی توی اتاق میگفت که اصن من فک نمی کردم شما انقد جدی بشین یهو! آخه کلن همه ی همکارا نظرشون اینه که شما خیلی صبور و آرومین! ما همیشه کمترین میزان شکایتو از شما نسبت به بچه ها و کلاساتون داریم! خیلی برام عجیب بود و اینا! دیگه منم جوابی نداشتم بدم. هی لبخند میزدم.

3-بعد از مدرسه رفتم خونه ی خالم. گولو رو راضی کردم که بذاره برم بخابم . تا بیدار بشمم صد بار اومد بالای سرم علائم حیاتی مو چک کرد که مطمئن بشه خابیدم، نمردم! بعدشم تا بیدار شدم "م" و نامزدش اومدن . دوستان حرف میزدن منم هی خیار میخوردم و چایی!

بعد از شامم وختی عروس و خاهر شوهرها دور همی به بگو بخند و آلبوم دیدن مشغول بودن من و گولو و باباش ، رفتیم طبقه ی بالا و بعد از مدتها فرصتی دست داد تا با مهندس به گپ و گفت بپردازیم. از بورس و سهام و سکه خریدن تا محل کار جدید و ارتقای مقامی ایشان و دریافتی خالص بسیار چشم گیرشان!!! تا همکاره تازه استخدامیِ اسکلی که چک مبلغ بالایی را سرخود امضا کرده و منشی دفتر که پسره 26 ساله ای است که تا چند ماهه پیش روی کشتی کار میکرده و حالا به خاطر تاهل ، زمین گیر شده است! بعد کلن مهندس آدم اهل دلی است. ینی به نفع خودشه که باشه! چون من خیلی زیاد سر به سرش میذارم. و همیشه خیلی میخندیم وختی با هم حرف میزنیم. حتا با وجود اینکه دوتا طرز فکر کاملن متفاوتیم.

4-امروز ظهر همون همکاره اِندِ جذبه ام ، بهم زنگ زد که دیروز تو چرا انقد عصبانی بودی؟ حالا هر چه قد میگم والا اون "چقد" نبود به خدا! من فقط یه ذره عصبانی شدم! ینی عصبانی هم نشدم در واقع "دیوونه" شده بودم! هی میگفت نه! خیلی عصبانی بودی! نگرانت شدم! گفتم چیکارت کردن چی بهت گفتن انقد عصبانی شدی بعد از دو سال!!!

   + نازنین ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٤
comment تو بِبار()

خیلیم راضیم از خودم و شرایطم!

یه چیزی اگه خیلی بهم استرس بده ولش میکنم! اگه یه جایی باشم که جَوِش حالمو بد کنه پا میشم میام بیرون! اصنم مهم نیس کجا باشه! تو دانشگا میومدم رو نیکمت زیر درخت توت میشستم. یا پله های جلو بوفه. الانم بعضی وختا سر کلاسای خودم، میام بیرون تو راهرو را میرم! از یه وختی به بعد "منتظر شدن"  ماشه چکونم شد. تو بگو یه لحظه . بگو یه ثانیه. بگو یه نفس! نمی تونم. اعصابم نمی کشه که منتظر بمونم. ول میکنم میرم. بلخره یا خودش میاد یا نامَش!

کلن هرچی مسئله حیاتی تر باشه منم احمقانه تر باهاش برخورد میکنم! مثلن حتا اگه بشه بپرسم، نمی پرسم! حاضرم بمیرم و زنده شم تو خودم ، ولی نمیرم بپرسم چی شده! نمیدونم ترسه یا چی ، ولی از تحریکات بیرونی که اعصابمو متشنج کنه فاصله میگیرم. فرقیم نمی کنه در دسته ی محسوسات باشه یا نه! آدم باشه ، مکان باشه حتا وسیله باشه! دور وای میستم.

بعد میرم رو اعصاب بقیه ای که در جریان اتفاق هستن. یا قسمتی از این ماجرا به اونا هم وصله!

ولی برام مهم نیست! تو این جور مواقع ترجیح میدم به جای فک کردن و انرژی هدر دادن ، خوش بگذرونم! بیخیال باشم. زیر پوستی تو فاز به دَرَک باشم اصن! از یک جایی به بعد دریافتم که قرار نیست هیچی و هیچ کس تو زندگی ، به خاطر اینکه من الان خیلی دارم انرژی صرفش میکنم ، اون نتیجه ای که من میخامو بده الزامن! پس اصن چه کاریه که من هی بخام حرص بخورم و پیگیر باشم!

در همین راستا الان از صب خودم را زده ام به بیخیالی و رفته ام پاستیل و شوکو رول فندقی و شکلاتی و قهوه خریده ام. نصفه بیشتر یک ورق! لواشکه 25 در 25 را خورده ام. و در یک ساعت اخیر هم شیش تا لیوان چایی . 

   + نازنین ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٢
comment تو بِبار()

حالا بیاین از من هی سوال بپرسین دیگه!

1-دنده ی چپ را شنیده اید؟ بلدید؟ خب خدا رو شکر!

گرگینه چی؟ شنده اید اسمش را؟ درباره اش می دانید؟ نمی دانید؟ چون آدم رئالیستی هستید و به خرافات و افسانه ها اعتقاد ندارید؟ چون به نظر شما امکان ندارد بعضی آدمها در شبهای ماه کامل به یک گرگه پشمالوی درنده که از لای دندانهایش صدای "خِرخِر" به گوش میرسد ، تبدیل شوند؟

خب من آفریده شده ام تا باور های شما را دچار تزلزل کنم! بله من! اوایل فقط یک "سگ" درون داشتم! مثل خیلی از آدمها! سگ درون را حتا رئالیست ها هم قبول دارند! 90 درصد آدمها به افتخار ملاقات با سگ درونشان نائل آمده اند. 10 درصد باقی هم دیده اند اش ولی به روی مبارک نیاورده اند که این موجود "پاچه بگیر" متعلق به ایشان است .

البته من برای سگ درونم که یک دوبر منه اصیل است ، قلاده ابتیاع نموده ام و یک زنجیر کلفت. تا حدودی هم برای تربیتش وخت گذاشته ام. حالا خیلی باید یک نفری روی رشته های اعصابم یورتمه برود که من سگم را ول کنم برایش.

ولی گرگینه شدنم ، هنوز روی روال نیفتاده. ینی من فقط یکبار در ماه تبدیل به موجودی که وصف کردم ، نمی شوم! بعضی وختها تا سه ماه بدون تغییر! انسان باقی میمانم! بعضی وختها هر آخر هفته در حال تبدیل شدنم!

بعد مهم این است که شما تشخیص بدهی من در چه زمانی درحال تبدیل شدنم! تو این زمانها به نفع خودت است که با من حرف نزنی. تبادل نظر نکنی. اس ام اس نزنی. حتا نگاه هم نکنی! چون تبدیل شدن درد دارد. مفاصل بدنت باید دانه دانه بشکنند و تو از حالت دوپا به چاهار پا تغییر شکل بدهی! بهتر است در این مدت من و دردهایم را باخودم تنها بگذارید.

2-همینجوری خیلی زیاد دلم میخاهد راه بروم غر بزنم! ایراد بگیرم! از زمین و زمان و آدمها و همه چی! حجم زیادی غر و نق در درونم انباشته شده که باید تخلیه شود. ولی کجا و کی خدا میداند.

3-یکباری ، اینجا نوشتم که بعضی وختها دلم خیلی تنگ می شود برای استفاده از بعضی عبارت ها، آرشیوم را ورداشته ام وحوصله ام نمی آید از توی مدیریتِ مطالبِ وبلاگم ، لینکه نوشتِ هَ رو بذارم ، ولی عبارت  مذکور در آن زمان ، " اصن من میمیرم براش ! " بود. تا این لحظه هم این عبارت توسط من بلا استفاده مانده ، چون هنوز هیچ حرکت ، اتفاق، آدم و چیزه خفنی وجود ندارد که این عبارت لازمش! شده باشه. حالا دیس، ایز نات د پرابلم! د تینگ ایز دت یک عبارت دیگری دارد به این لیست اضافه میشود و آن عبارت دوست داشتنی و آدم ضایع کنه "چون دلم میخاد" است. ینی خیلی زیاد، خیلی خیلی زیاد دلم میخاد یکی یه چیزی ازم بپرسه من زرت بگم چون دلم میخاد! و جالب است که بدانید دلیلش این است که همیشه در اینگونه مواقع لال شده ام و یا یک توضیح مبسوط داده ام! برای همین به شدت نسبت به استفاده از این عبارت حریص شده ام!

   + نازنین ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٠
comment تو بِبار()

خوبه که آدم شانس داشته باشه !

امروز از اون روزای خوب بود. دیشب داشتم اس ام اس میدادم خمیازهکه از خستگی خابم برد و گوشیم تا صب رو صفه کانورسیشن باز موند!ساعت هش بیدار شدم دیدم 20 درصد شارژ داره و داشتم با خودم فک میکردم که بزنمش به شارژ که باز خابم برد تا ساعت ده.نیشخند بعد دیگه میخاستم برم حموم ک تا یک برسم یونی . اس دادم به فرنازو الی و راضیه و آزیتا که ببینم کجان . راضیه که آتلیه بود. فرناز نجوابید. الیم صب بعد از کلاس رفته بود خونه الهام اینا. آزیتا یونی بود. منم به راضیه گفتم پس بذا مام دیر تر بریم! قرار شد دو  اینا یونی باشیم. خلاصه چون امروز روز تقلب رژیمم بود یه ناهار تپل خوردمو چشمکحاضر شدم برم یونی. چون آفتاب بود بیرون منم زیاد لباس نپوشیدم. یه تاپ و سویشرت پوشیدم روشم مانتوی کلفت. انقد حرص میخورم واسه تربیت بدنی باید شلوار ببریم عوض کنیم !عصبانی حالا مثلن با هفته ای یه ساعت من میرم تیم ملی پینگ پونگ! زبانوالا. خلاصه با همین غرغرا حاضر شدم رفتم. تجریش بودم که فرناز زنگید کجایی؟ منو شیدا روبروی بــِنـِـتون تو ماشینیم بیا با هم بریم. با هم رفتیم یونی و دیدیم استاد به تلافی دو هفته پیچش! این هفته زود تشیف آوردن و دارن نرمش میکنن. مام همچین اسلو موشن شیطانلباسامونو عوض کردیم و همش 45 مین بازی کردیم که اُسی گف بسه دیگه جم کنین برین. من اصن یدونه سرویس درستم فک کنم نزدم! خجالتاستادمون خیلی تو پیچه! هفته ی دیگرم برا خودش تعطیل اعلام کرد! زورشم زیاده ! امروز دسه منو گرفته بود مثلن به بچه ها نحوه ی بک هندو یاد بده احساس کردم مچه دستم داره خرد میشه !

بعد دیگه من همین منه بدبخت! داشتیم لباسامونو عوض میکردیم گفتم بیخیال بچه ها من دیگه شلوارمو عوض نمی کنم ،میخام با فرناز برم دم خونه پیاده میشم دیگه!  مانتومو پوشیدم. سوئیشرتمم روش. از سالن تربیت بدنی تا یونی ِ ما با قر دادن دوستام تقریبن 10 دقه راهه. تا رسیدیم یونی خودمون آزیتا یادش اومد که باید از رو فلشه من یه چیزی کپی کنه. رفتیم تو سایت. میترام اونجا خوشنویسی طراحی حروف داش. اونوخ من با اون شلوارم مجبور شدم از لای صندلیا رد بشم برم واسه آزی دوتا فایل کپی کنم منتظر.کل کلاس ینی تو کفه شلوار من بودن.آبروم رف جلو میترانگران. استاد راهنمامه مثلن. حالا از یونی اومدیم بیرون این خُلا سه ساعت وایسادن بحث میکنن که بریم بستنی بخوریم یا نه! بلخره تصویب شد که بریم بخوریم. آزی و الی و راضیه و شیدا رفتن عقب نشستن من جلو. رسیدیم جلو مغازه میگن تو پاشو برو بخر!منتظر ما به زور جا شدیم الان پیاده شیم دیگه جا نمیشیم. بعد من با همین شلواره قشنگم مجبور شدم برم اونوره خیابون بستنی بخرم. منتظرکه از شانسم این یارو یخچالش خراب بود بستنی نداشت. بعد من مجبور شدم دوتا کوچه برم پایین تر! بچه ها بستنی خوردن رفتن منو فرناز موندیم. فرناز میخاس بره مغازه داوود پرینتای گلنازو بگیره رفته تو مغازه بعد به من زنگ زده که کیف پولمو بیار من یادم رفتهمنتظر. دوباره من با اون شلوار رفتم تو مغازه داوود. بعد داشتیم بر میگشتیم الی زنگ زد که من مجله هام تو صندوق فرناز جامونده بیاین ونک بدین بهم منتظردوباره رفتیم ونک و من با همون شلوارم پیاده رفتم دمه ایسگاهه تاکسیای کرج مجله هارو دادم به الی. خونمونم که رسیدیم من چون حیاط بالا یخ زده برفا توش، بعده صدسال از پارکینگ رفتم دوتا از همسایه هامونو دیدم . ینی یه آدمایی که من صد سال بود ندیده بودمخنثی. حالا وایسادن به سلام و احوال پرسی و هی میپرسن از دانشگا میای؟ میخاستم بگم نه با این شلوارم رفته بودم دیسکو!والا! آخرشم تو آسانسور پسره همسایمون و نامزدشو دیدم و روزم کامل شد!کلافه ینی یه روز ! فقط یه روز من با شلوار ورزشی بودما! آبروم رفت. الان همه با خودشون میگن این دختره چقد شلختس! البته بگن بدرک!چشمک حالا خوبه شلوارم سرمه ایه! ینی سرمه ایه کنارش دوتا خط خاکستری داره! از این تریکو کفتا! تو شون کرک داره گرمن خیلی! بعد با خودم گفتم خوب شد سوییشرتشو رو مانتوم پوشیدم یکم ست شدم حداقل! البته من خودم اصن حس بدی نداشتما اما همین که از در اومدم تو مامانم با چشمای گرد میگه با این شلوار اومدی از یونی؟ انگار حالا با مینی ژوب اومدم!عصبانی والا! شلواره دیگه ! اصن کلن مامان من نسبت به پوشیدن اینجور شلوارا آلرژی داره . یه بار گفتم بذا از خونه بپوشم برم گف وای نه ! ضایس! زشته ! مث شلخته ها!

آخ جون هفته دیگه یونی نمیرم!از خود راضی البته یکشنبه فک کنم باید برم. امروز پگاهم دیدیم یونی.کلی ب من روحیه دادکه چقد با این شلواره باحال میشیو ایول! پگاه خودش بیشتر وختا از همینا میپوشه.

فرنازه خنگ امروز صب تو مقدس اردبیلی پنچر شده ، آژانس گرفته رفته یونی بعد از کلاس اومده یه بنده خدا براش عوض کرده با زاپاس. بعد زاپاسشم پنچر بوده! ینی من عاشقشم! میگه با سرعته ده تا ماشینو بردم تا تمیرگا. تمیر کاره گفته خانوم این اصن پارَس!فک کن! ینی سوژه ای شده بود امروز. انقد ما بهش خندیدیم! :- ))))

استاد تربیت بدنیمون امروز میگه جم کنین برین میخان تو سالن مراسم عزاداری بگیرن. شیدا برگشته میگه میخاد دسته بیاد ینی؟ خلن ینی دوستای من. منو راضیه انقد بهش خندیدیم اشک اومد از چشمامون. استاد که اصن هنگ کرده بود فقط نگا میکرد شیدا رو!:- )  :-)

بعد کلن من امروز خوشال بودم. خوش گذشت. هم یه عالمه خابیدم هم بعد از حموم موهام خوب بودن هم هوا آفتاب داشت .دیگه اینکه صدتا چایی نخوردم و یه عالمه ام با فرناز و الی دویدیم تو سالن و یه بارش من اول شدم دوبار فرناز.کلیم لبه ی جدول جوب را رفتم . بعدِ صد سال یه بستنی قیفی خوردم که خیلی چسبید. پگاهو دیدم . کلن روزه خوبی بود. علیرضا هم دوباره مجله خریده برم بشینم بخونم یکم اطلاعاته سینماییم اوزوده شه. :-)

   + نازنین ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()

Befor knowing my awesoem personality,lets get one thing straight

واقعیتش این است که خوشحال نیستم. نه مثلن فقط امروز که هوا از صبح هی ابر و آفتاب شده و گوشیم هی روی عسلی ویبره زده و گفته شارژ ندارم و تا همین الان هنوز دم و باز دم دارد.خیلی وخت است که خوشحال نیستم. البته بابت حالی که دارم ناراحت و ماتم زده و پشیمان و دنبال درمان هم نیستم. همین جوری ، با همین خوده ناخوشحالم ، خوبم. کنار می آیم.

بعد مثلن بعضی ها فکر میکنند اگر من الان توی فیس بوک صفحه داشتم ، خوشحال میبودم. این آدمها در هر بار کانورسیشن موبایلی از من میپرسند که چرا نمیای توی فیس بوک؟ من جوابی نمی دهم. ینی  می پیچونم خب! فیس بوک و این خوشحال بازی ها برای من هیچ وخت اولویت و لازم نبوده. مثلن منیر همیشه فکر میکرد سعید من را توی فیس بوکش اد کرده و ما هر شب و هر روز و هر ثانیه داریم عکسها و فرندها و زندگی هم را آبزرو میکنیم و برای همین است که وختی سر کلاس آمده پیش من نشسته تا به سایتم نمره بدهد و از من پرسیده :چرا فولدر عکسهای یوزر نداری؟ و من گفته ام چون به نظرم همه اش عکس اصلی بوده خب! او گفته ا؟ و من گفته ام استاد !بابا! دیگه یدونه عکس یوزر و ادمین نداره که! و او گفته باشه! پاشو برو شیش شدی. منیر هیچ وخت باورش نشد که من عضو فیس بوک نیستم و اصلن اگر باشم انقد از مخ تعطیل نیستم که سعید را فرند کنم . همان استادی که هی سر کلاس به من میگفت انقدر اس ام اس نزن میندازمت. و من میگفتم استاد درس شما دو واحد از شیش واحده! من تحت هیچ شرایطی نمی افتم!

یک عده ای مثل دکتر "ت" فکر میکنند اگر من بروم زیر دستشان تا دماغم را سربالا و رتوش! بفرمایند من خیلی خوشحال میشوم و فردای روزی که چسب های دماغم را بردارم ، با کارت عروسیم خدمتشان میرسم! حتا هی از "ه" و "ن" سراغ منه بلبل زبان که فقط دماغم باید از زیر دست ایشان بگذرد تا ایزو پانزده هزار بگیرم ، را گرفته اند. خب اشتباه میکنند البته. حالا نه اینکه دماغ من خیلی چیزه دندان گیری باشد. نه. یک دماغه معمولیست که می توانست خیلی بهتر باشد. ولی هرچیزی که هست ربطی به حاله خوشال و نا خوشحال من ندارد.

حتا "ز" و دوست مو مشکیه خوشگلش ، هی به من میگویند اگر روی موهایم یک هایلات طلایی بکنم خیلی خوب میشود و خیلی خوشحال میشوم. بعد منه بد سلیقه ی داغون  میگویم که نه بابا! من اگه بخام یه روز خیلی حرکت بزنم روی موهام اول ور میدارم مشکیه مشکی میکنمش بعدم کوتاه کوتاه! 24 سال موهای لخته خرمایی داشتن هم دلیل حال ناخوشحال من نیست که هایلایت و لو لایت و مش بخاهند عوضش کنند.

آنوخت یک عده ی دیگری هستند که فکر میکنند من چون گرافیک خانده ام ، چون عکاسی درس می دهم ، چون بلدم نقاشی بکشم ، چون هر و کرم همیشه به راه است ، من چه شکوهی دارد زندگی خوشحال و خوده خوشال و سرخوشم! به نظر اینها همین که من ناخن هایم خوش فرم و سفید است ، موهایم بلند است ، بلدم بدون زیر نویس کارتون و فیلم ببینم ، باید خیلی هم خوشحال باشم!

واقعیتش این است که من نه به خاطر داشتن اینها خوشحالم نه به خاطر نداشتن خیلی چیزها ناراحت. دقیق که میشوم ، از یک جایی به بعد توی زندگیم دیگر خوشحال نبودم. هیچ وخت. دوس دارم ربط بدهمش به هفده سالگیم و آن "great lost" . که من را از این رو به آن رو کرد. انگار بعد از 17 سالگی من کم کم یک آدم دیگر شدم. هی تنها تر و هی درون گرا تر. هی کم حرف تر. انقدر که حالا اصلن بلد نیستم از خودم با یک نفری حرف بزنم. اصلن همیشه فکر میکنم خب بگم که چی بشه؟ نه اینکه به آدمها بی اعتماد باشم ها! ... چرا هستم! واقعیتش این است که هستم. من پتانسیل این را دارم که با همه صادق باشم. عین کفه دست. ولی انقدر توی این سالها از آدمها و حرفهایشان ترسیده ام که ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم. نه اینکه هی حرف بزنم و هی خودم نباشم. که هی بترسم .

حالا همه اش فقط این نیست که ناخوشحالم. همه اش این است که من پتانسیل و توانایی این را دارم که بشینم و یک اتفاق خوب را از دهن بی اندازم! بله درست خانده اید. و احتمالن درست متوجه شدید. من از این ها هستم که می توانم بشینم در گرسنگی کامل ، یک ظرف خوراکی خوشمزه را انقدر فقط نگاه کنم که تاریخ انقضایش بگذرد. دقیقن عین همین کار را در روابط انسانی هم انجام میدهم. هی از کنار آدمها فقط رد میشوم. اصلن هی حواسم را جم میکنم که کمتر هم را ببینیم. کمتر از هم خبر داشته باشیم. خیلی وختها اصلن آرزو میکنم مثل آن مارمولکه توی دانشگاه هیولاها ، بتوانم نامرئی بشوم!

میتواند/ممکن است ادامه داشته باشد...

   + نازنین ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()

خدا همه ی خانومای خونه دارو میبره بهشت!

امروز ساعت 7 بیدار شدم. که مثلن کامروا بشم. بعد دیدم برای کامروایی بیشتر خوبه که شلوار و پیرنه داداشمو براش اتو کنم خوشال شه! بعد مامانم روسری شو آورد گفت اینم یه اتو بزنم. بعدش میخاستم برم حموم علی گفت دمم گرم ! بذارم اول اون بره چون داره میره یونی. منم گفتم باشه. و یدونه چایی خوردمو و یذره پنیر و گردوی خالی! بدون نون!

بعدش بابام رفت خرید و منم رفتم حموم. بابام اومد و خریدا رو گذاشت و رفت ، گفتم بذا این خریدا رو جا به جا کنم مامانم خوشال شه میاد خونه. میوه ها و کاهو و کلم واینا رو شستم. اومدم بذارم تو یخچال دیدم یخچالمون خیلی شلوغه و احتیاج به مرتب سازی داره. تا بدرد نخور شده ها رو بریزم دور ، بدرد بخورا رو آماده ی مصرف کنم ، همه چیرو طبق نظام مهندسی نازنین! بچینم ، بیس دقه ای شد. بعدشم دیدم منکه این کار را رو کردم بذا کلن طبقه ها رو یه دسمالی چیزی بکشم تمیز شن! خلاصه یخچالو تر تمیز کردم و همه چی رو چیدم. چنتا کاسه بشقابی که بودو شستم. دسمالایی که مصرف کرده بودم شستم! میزو دسمال کشیدم. سرامیکا رو تی کشیدم! یهو دیدم ساعت یازده شده!

کاملن درک کردم وختی مامانم میگه آشپزخونه هیچ وخ کاراش تموم نمی شه ینی چی! اصن مث مثلث برمودا میمونه! بری توش دیگه به این راحتی نمیشه بیای بیرون.

واقعن این خانومایی که هم شاغلن هم خونه دار، اینا رو باید حلوا حلوا کردشون! خیلی کارشون سخته!

در ادامه ی مطلب هم عکس مربوط به بازی "ماگ" ها رو گذاشتم. البته من بر خلاف این که خیلی خیلی خیلی! زیاد چایی میخورم ، در زمینه ی لیوان چایی ! زیاد تجمل گرا نیستم! بنابراین خیلی چیزای خاصی نیستن. همین جوری گذاشتم که شرکت کرده باشم!

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()

(some facts about me(7

1-نسبت به گل و گیاه و نباتات ، کلن خنثام. تو خونمون پاسیو داریم. من هیچ وخ نمی رم توش و اسم یدونه از گلامونم بلد نیستم.دروغ گفتم! لیندا و بنفشه آفریقایی رو میشناسم.

2- از اینکه یکی بخاد هی دستمو بگیره ، عصبی میشم! یکی از مشکلاتی که با آزیتا دارم اینه که اون عادت داره تو خیابون که را میره دست آدمو بگیره! منم دوس دارم وختی تو خیابون را میرم دستام ول باشه!

3-یکی از بهترین لحظه های زندگیم وختیه که روی لبه ی جدول جوب را میرم! یکی دیگشم وختیه که میشینم رو مبل و پاهامو میذارم رو میز جلوی مبل! (البته دومی خیلی به ندرت اتفاق میفته چون مامانم همش حواسش هس من پاهام کجاس!)

4-"بو" ها خیلی زیاد منو یاد آدما میندازن. بوی کرم دست ، بوی آدامس، بوی ادکلن و عطر ، حتا بوی خمیر دندونشون معمولن یادم میمونه!

5-عدس پلو تنها غذاییه که اگه صدبارم بره تو یخچال و دوباره گرم بشه ، من بدون یه کلمه حرف میخورمش! البته ورژن بدون گوشت و کیشمیش و این صوبتاش.

6-اگه از یکی خیلی خیلی خیلی خوشم بیاد باید حتمن یدونه بوسش کنم.

7-با یک چاهارم یک انار متوسط ، یه ساعت سرگرم میشم!

8-بیماری خرید گوشواره دارم.

9-عمومن دلیلی نمی بینم چون همه یک حرکت خاصی را انجام میدهند ، منم حتمن یاد بگیرم و انجام بدمش! کلن به خرد جمعی اعتقاد راسخ ندارم!

10-اگه بدونم یه نفری از من خوشش نمیاد، یا وختی یکی باهام سر سنگینه و تو قیافه و ایناس ، ولی بنا به ضرورت مجبوره با من ارتباط برقرار کنه ، همیشه به بهترین نحو ممکن جوابشو میدم. چون میدونم الان خیلی بیشتر از من (که مجبورم به کسی که ازم خوشش نمیاد ) جواب بدم، برای اون سخت بوده بیاد از من (که با هم خوب نیستیم) سوال بپرسه!

11-نمی تونم درک کنم چرا بعضیا شکلات و محصولات حاوی شکلاتو دوس ندارن! خدا منو ببخشه ، ولی به نظرم این آدما مشکلات عدیده ای در زمینه ی درک و شناخت خوراکی های مفید دارن!

12-خورشت اسفناج به نظر من خورشت جلبکه! خورشت بامیه هم خورشت وزغ! البته من بامیه میخورما! ولی خورشت وزغه اسمش!

13-به نظرم یکی از راههای اسراف "زرشک" ، اینه که بریزیش تو کوکو سبزی! اصن خدا کفرش میگیره از این کار.

14-معتقدم بچه رو باید با باباش بفرستی بیرون یذره بخوره زمین ، مرد بار بیاد! یه خورده با دست کثیف همه چی بخوره آب بندی بشه! این مامانایی که بچه رو دست باباش نمی دن ، درک نمی کنم!

   + نازنین ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۸
comment تو بِبار()

یکی یه بسته چی پلت بخره بیاد عیادت من!

بعضی وختا که تو تاکسی یا اتوبوس نشستم، کل مسیر دارم فکر میکنم. از این فکرای هزار تو! که به هم ربطی ندارن ولی پشت سر هم ردیف میشن. بعد اگر همون لحظه ازم بپرسی داری به چی فک می کنی ، نمی تونم هیچ جوابی بهت بدم! ینی بعضی وختا، به مقصد که میرسم، خودمم نمی دونم دقیقن چی کار داشتم میکردم این همه مدت!

حالا الان یه حال اون شکلی دارم! نمی دونم خوبم ، بدم ، متوسطم ! چیم! کلن من نصفه بیشتر 365 روز سال ، در جواب خوبی ، چطوری های اطرافیان میگم که متوسطم! به ندرت خیلی خوبم. گاهی خوبم. و گاهی هم خوب نیستم. بعضی وختام میگم نمی دونم!

 اگه برم یه دوش بگیرم حالم خوب میشه، ولی حسش نیست. ینی حس اینکه بعدش موهام خشک کنم ندارم.

گفته بودم من عاشقه لباسای کلاه دارم؟ تیشرتای کلاه دار! سوئیشرتای کلاه دار! کلن لباسایی که کلاهشون بهشون وصله نقش به سزایی در شاد کردن روحیه ی من دارن! اونوخ  الان دلم میخاد اون تیشرت آلبالویی کلاه دارمو بپوشم، ولی حالشو ندارم، چون باید اول اینی که الان تنمه در بیارم!

بعدشم همینجوری الکی دلم میخاد بشینم لاک بزنم!

   + نازنین ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٧
comment تو بِبار()

ولی حس میکنم همین که فردا برم ، ینی کاری دوس نداشتمو انجام دادم!

کی حاضره کودکه درون منو فردا از ساعت یازده تا 4 و 5 پیش خودش نگه داره؟ باید برم یه جایی که لازمه والد درونم بره فقط گویا! البته من خودم دوس ندارم این قایم موشک بازیا رو! که بعدن بخام بهش بگم من یه کودکه درونه 4-6 ساله هم دارما!

فردا باید برم یه جایی ، که از ته دلم دوس ندارم که برم! دوس دارم یه معجزه ای بشه و از طرف اونا قضیه کنسل بشه! ولی تا حالا که اتفاقی نیفتاده!

از صب چارتا اس ام اس نوشتم و درفت کردم و توی همه شونم خاستم که یه جوری قضیه رو کنسل کنم . ولی هی یه چیزی نمی ذاره که بفرستمش.مثلن تارف. مثلن اینکه خب میرم! ولی منکه قبول نمی کنم!مثلن اینکه انقد نترس! نمی خورنت که! اصن هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه!

   + نازنین ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment تو بِبار()

البته که چشمم آب نمی خوره ...

دیشب ساعت یک شد تا بخابم. عدد 5:30 با علامت زنگوله ی کنارش! از روی صفحه ی گوشیم بهم لبخند میزدند. بعد من دلم میخاست هزار سال تا رسیدن این 5:30 لعنتی طول بکشد. نتیجه اش این شد که یکبار ساعت 2:59 دقیقه بیدار شدم و یکبار 4:34 دقیقه و بعد 5:16 دقیقه و بار آخر ساعتم را خاموش کرده و ده دقیقه با خودم مذاکره کرده بودم تا مسواک به دست راهی دستشویی بشوم.

همه خاب بودند و خانه تاریکه تاریک. منهم هیچ چراغی روشن نکردم. همین جوری توی تاریکی رفتم و برگشتم . بعد روی تختم نشستم و جوراب های سفید پوشیدم. و از پشت پرده آسمان سرمه ای را نگاه کردم.

شیشو رب حاضر بودم. همین جوری موبایل بدست نشسته بودم تا ساعت شش و هجده دقیقه بشود و بزنم بیرون از خانه!

ساعت هفت و نه دقیقه رسیده بودم مدرسه . کلید انداخته بودم و در اتاقمان را باز کرده بودم . به خودم بود توی آن سکوت و تاریکی ، نشسته هم که شده بود ، یک چرتی! میزدم. ولی به خودم نبود!

همکارها هفتو رب، هفتو بیس دقیقه ، و هفتو بیستو پنج دقیقه رسیده بودند. من سفید پوشیده بودم. یک مانتوی سفید کوتاه! از این مدل های کلاه دار و اسپرت. فکر میکنم فقط توی ایران است که اگر یک نفری سفید بپوشد همه به حالت دو نقطه دی در می آیند و هی می پرسند: وای! عروس شدی؟؟؟ حالا اصلن شده هم باشم! سفید میپوشم میام توی مدرسه؟؟؟

بعد هی گفته بودم نه! نه ! نه ! نه بابا! و قسم میخورم که اگر یک نفر دیگر این سوال را می پرسید قطعن و بدون فکر کردن به عواقبش میگفتم : خیر! الان کفن کردم خودمو! بیخیال دیگه!

بعد بچه ها ازم حرف کشیده بودند. پای تخته نوشته بودم هی. بریم بریم کرده بودند. توی تاریکی هی زل زده بودند توی چشم های من و سوال پرسیده بودند. یکی در میونِ جوابهایم هیس هیس کرده بودم. گفته بودم خیلی زیاد حرف میزنید. چرا حرفهایتان تمام نمی شود خب؟ خیلی میخندید ! بعد اضافه کرده بودم که من خودم هم خیلی میخندم ولی دیگه شما بیش از اندازه می خندید! و سارا گفته بود واقعن؟ بهتون نمیاد اصلن.

 همکارم توی اتاق غر زده بود که چایی نمی دهند و این گزارش کار نوشتن روی اعصاب است. بعد وسط غر غر هایش به ما باکتری ! نشان داده بود و گفته بود شاید هیچ وخت در عمرمان پیش نیاید که باکتری ! ببینیم. نقطه نقطه های زرد و نارنجی و سبزی بودند ، باکتری های توی طرف شیشه ای. به من گفته بود بسه دیگه! چقد مینویسی! انقدم ریز ریز! من هیچی ندارم بنویسم خب!

به کلاس هفتمی ها ،  A.V  و T.V را درس دادم. روزهایی که این منو ها را یاد میدهم چشم های بچه ها برق میزند. سرخوش میروند هی عکس میگیرند و نشان میدهند. کلاس زود تمام می شود انگار.

لهیده رفته بودم توی دفتر و نمره های میان ترم بچه ها را وارد کرده بودم. بعد خانم همکار چشم هایش برق زده بود که وای! چه مانتوی خوشگلی! و یک دقیقه بعد، دقیقن یک دقیقه بعد گفته بود : ازدواج کردین شما به سلامتی؟ گفته بودم نه! خدا رو شکر هنوز مجردم!

بعد گیر داده بود به همکار دیگرم که متولد چه سال و چه ماه و چه روزی است. و من تند تند گزارش کارم را نوشته بودم و پریده بودم وسط راهرو.

توی نیم ساعتی که با مسئولمان جلسه داشتیم سه بار تلفن اتاقش زنگ خورد ، سه بار موبایلش، چاهارتا اس ام اس هم برای من آمد! تازه مجبور شدم جلوی یکی از همکارها که نظر مثبتی به هم نداریم ، مسائل خصوصی کلاسم را مطرح کنم! فقط امیدوارم یک کلاغ و چهل کلاغ نشود!

   + نازنین ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment تو بِبار()

بدیشم فقط این شد که اون عروسکه رو هیچ مغازه ی دیگه ای نداشت

به خاطر خصلت منفوره کمال گرایی ام، ممکنه واسه خیلی چیزای بی ارزش –در حد تزئین روی سالاد و سوپ و کیک حتا- الکی به خودم سختی بدم! البته به نظر خودم سختی نیستا! یه چیزه لازمیه! ولی به نظر خیلیا الکی و خب که چی میاد!

بعد خیلی رفتارا هس توی آدما ، که اونام به نظر من خیلی خب که چی میاد! از اونجایی که اصولن از تجزیه تحلیل کردن آدما خوشم نمیاد ، نمی خام بهشون بپردازم الان و هیچ وخت البته! ولی یه چیزی هس توی این پسرا! که من واقعن هنوز نتونستم بفهمم دقیقن دلیلش چیه خب؟

اونم این حرکته "تلاش برای لمس سر انگشتان مشتری ها و کلن مخاطبانِ خانم " می باشد. همچنین است نشستنشان در تاکسی و اصرار بر اصطکاک مثلن دو تا زانو به هم از روی شلوار جین!

 ینی اصن برام هضم نمی شه که خب الان چی شد مثلن؟ الان یه ثانیه تو دستتو زدی به انگشتای من/پاتو زدی به پای من! چه چیزی نصیبت شد؟ نه واقعن برام سواله!

من اصولن زیاد سخت نمی گیرم این برخوردا رو. ینی حرفا و اینا رو معولن جواب نمی دم. مگه اینکه دیگه خیلی ببینم داره پررو بازی در میاره یا اینکه گستاخانه باشه واقعن حرکتش(یادم بندازین یه بار قضیه ی متروی صادقیه رو تعریف کنم)

ولی بعضیاشون دیگه واقعن شورشو در میارن. یه بار یادمه رفته بودم تو یه مغازه ی عروسک فروشی ، پسره هم جای خاهری! ابروهای قشنگی درس کرده بود برا خودش! بعد چند باری که داشت عروسکا رو میداد به من یا میگرفت خیلی تلاش میکرد که این اتفاق بیفته. حوصلمو سر برده بود ینی . آخرش بهش گفتم ببین میخای ما با هم دس بدیم تو خیالت راحت شه؟ همین جوری نگام کرد و منم اومدم بیرون از مغازش.

 

   + نازنین ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment تو بِبار()

منم گفته بودم یه گلدون بذارین ، اونم فتوسنتز میکنه،جای من پر میشه!

آقاهه قد بلند بود ، عینکم میزد. موهاش نقره ای داشت میشد کم کم. شلوار جینای راسته ی پرنگ می پوشید با پیرنای نارنجی، قرمز ، سبز روشن و اینا!

هر روز ، هر روز ، هر روز بدون استثنا ، ساعت هشتو نیم میومد تو اتاق ما ، روزنامه ی همشهری هم دسش بود همیشه. یکی از صندلیا رو میکشید جلو میزه منشی و روزنامشو میذاشت رو میزش ، و شرو میکرد به سخنرانی! حول محور قیمت روغن سرخ کردنی لادن طلایی و شیر پر چرب پاژن و پنیر کاله! قیمت فعلی هر کدومو با قیمت یه ماه قبلشون مقایسه میکرد. بعد رو شو میکرد به اون همکارم که نامزد داشت انگار ، و هی میگفت با این قیمتا ، جوونا چه جوری برن سر خونه زندگی خودشون خب؟ بعد دوباره روزنامه رو ورق میزد و اینبار درباره ی نرخ کرایه ها حرف میزد و این که موسسه خیلی بی عرضه اس که برای کارکناش سرویس نداره و همه باید این همه کرایه ماشین بدن همش!

اونوخ آقای "ت" که تپل بود و همشم میخندید و اخلاقش خوب بود ، از اتاقش میومد بیرون و اونم کنار میزه منشی تکیه میداد به دیوار و تو بحث شرکت میکرد. یه جوری که علاوه بر آقای قد بلند عینکی ،اونم به من و میز کارم مشرف میشد. بعد من بیشتر و بیشتر تو صندلیم فرو میرفتم! و اصن دعا میکردم نامرئی بشم!

هی بحثشون ادامه پیدا میکرد . مثلن تا ساعت 9 و رب! بعد تلفن آقای "ت" زنگ میخورد و میرفت ، و آقای قد بلندم پا میشد و اتاقی رو که پر از دود و غباره "ناامیدی" و "هرچی جون بکنی به هیچ جا نمی رسی" کرده بود ، به مقصد طبقه ی پایین و اتاق خودش ترک میکرد. همیشه هم دمه میز من یه مکث کوتاه میکرد و از پشت شیشه های عینکش یه نگاه دقیقی به من که میخ شده بودم تو مانیتورم می انداخت و میرفت.

بعد از یه هفته که حضور من اونجا عادی شد ، صبا که میومد صدای سلامه یواشه منو می شنید و بلند بلند به من صب بخیر و خسته نباشید می گفت. بعد می شست تو جایگاهش و مثلن می رفت تو موده مقایسه ی پروتئینی که یک آمریکایی در هر وعده ی غذایی مصرف میکند با گوشت موجود در خورشت های ایرانی! خیلی دقیق و به گرم هم می گفت ! بعد هی به من میگفت نه؟ واقعن؟ منم ابروهام میرفت بالا که نمی دونم خب! آخه من گوشت دوس ندارم! مهم نیس واسم حضورش تو غذا!

بعد از دو هفته ، علاوه بر سلام و صب بخیر و نظر خاهی از من در مورد تاپیک مورد بحث ، و همان مکث موقع رفتن دمه در ، بطری آب معدنی من توجه ایشان را به خود جلب کرد. بلخره یک روز صب از من پرسیده بود شما ناهارا نمیاین سلف؟ گفته بودم : نه! من اینجا ناهار نمی خورم! گفته بود خب گوشتاشو نخور! گفتم نه! گوشتاش مسئله ای نیست. من کلن از توی سلف غذا خوردن خوشم نمیاد! گفته بود آهان! اینجا با کسی صمیمی نیستین خب! خوش نمیگذره تنهایی! من جواب نداده بودم. گفته بود آره؟ واسه اینه؟ گفتم : نه ! بابا! کلن از فضاش خوشم نیومد خب! شلوغه . گرمه. سقفشم کوتاهه. بعدشم من اصن گشنم نمیشه خب زیاد! دیگه هیچی نگفته بود

فرداش اومده بود و با جوش و خروش رفته بود پاکت شیرو از توی یخچال آورده بود با 5 تا لیوان و هی گفته بود پاشین بیاین سهم شیراتونو وردارین. منم چسبیده بودم به صندلیم. هم اتاقیا میدونستن که من نه شیر میخورم ، نه چاییِ چایی ساز ، نه سیب و خیار و انگور  و نه اصلن هیچی! کلن با همان بطری آب معدنی و آدامس و بعضی روزها آلبالو! سر میکنم تا سه ی بعد از ظهر. خب البته خودشان همش درحال خوردن بودند.

صبحها که من درگیر سیمه هندز فیری بودم توی آسانسور، خانمها و آقایان همکار با ماگ های گنده ی سرامیکی از سلف تشیف می آوردند بروند توی اتاقهایشان. ساعت نه شیر و کیک و خرما بساطش به راه بود و ساعت یازده بوی خیار و سیب و هلو! می پیچید توی اتاق. بعد وخته ناهار میشد و همه خوشحال و خندان رهسپار سلف میشدند . من و خانم منشی میماندیم فقط.

روزهای اول همه اش درگیر فهماندن این مطلب بودم که من تارف نمی کنم و کلاس نمی ذارم و به خدا من تو خونمونم شیر نمیخورم! چایی هم فقط چایی دم کشیده میخورم نه تی بگ و آبجوش! من راحتم! شمام راحت باشین. بعد یک روز به اصرار همکارم رفته بودیم سلف. ناهار هم قرمه سبزی بود. از این خورشت هایی که یک وجب روغن رویشان است. و برنچ چربه شور. خب من سه تا قاشق به زور خورده بودم و بعد برگشته بودیم به اتاقمان و من دیگر به هیچ اصرار و دعوتی مبنی بر ناهار سلف! پاسخ مثبت نداده بودم. تازه همان روز هم سر میز همه از همکارم پرسیده بودند که من برای بازدید آمده ام اینجا؟ و وختی فهمیده بودند گرافیستم خیر سرم، انگار که دوازده سالم باشد هی گفته بودن آخی! چقد بهت نمیاد!

بعد آقای عینکی هی شیر شیر کرده بود .تا منشی بهش گفته بود بابا این شیر دوس نداره! ساکت شده بود.

آخر یک بار که به اتفاق آقای "ت" مشغول عیش و نوش بودند ، به من خیره شده بود و گفته بود پس تو چه جوری زنده ای؟ گفته بودم من جای نور گیره دفتر نشستم ، فتو سنتز میکنم! شما نگران نباش!

خندیده بود و بلخره بیخیال شمارش کالری مصرفی من در طی روز شده بود. بعد یک روز که بهش از آلبالو گیلاسهای روی میزم تارف کرده بودم و گفته بودم : محصول خودمه ها! هر هر خندیده بود و هی تا آخر روز به همه گفته بود این فتوسنتز کرده گیلاس داده.

روزی که قراردادم تمام شده بود و داشتم بساطم را جمع میکردم دست به سینه وایساده بود دمه میزه خانم منشی و هی با سه تا همکاره دیگم گفته بودن جات خالی میشه ها!

   + نازنین ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٤
comment تو بِبار()

البته خودش یه چی میگه که جواب من حرصشو در میاره!

1-دو سه تا کار دارم که باید انجام بدم ، به ترتیب برای دوشنبه ، سه شنبه و چارشنبه! هستن. اما هنوز حوصلم نیومده بشینم سرشون. امروز از ساعت ده نشستم فقط عکس سرچ کردم بعدش همینجوری مازوخیسم وار! سرگذشت آ.منه بهر.امی رو سرچ کردم و خوندم و وسطشم چنتا پرونده ی دیگه ی ا.سید پا.شی رو کشف کردم و خیلی با دقت اونارم خوندم. بعد ناهار نخوردم.اونوخ الان نشستم بیسکوییت ترد میخورم!

2-این پستو یادتونه؟ حالا دیگه فصل میوه های ترش گذشته ، درگیریه من و مامانم الان رب انار و آلوچه جنگلیه! البته که زرشک که همیشه پای ثابت اختلافات ما هست! بعد حالا زیتون هم به این جمع اضافه شده! حالا دیگه من نمی دونم زیتون مشکلش چیه! که من نباید هی بخورم! خب دوس دارم.

3-اون روز به شاگردام میگم واسه من فیش مینویسین میارین ، منبعشو درست بنویسین! هی ننویسین گوگل دات کام! ویکی پدیا دات کام! میگن چرا؟ گفتم چون وختی اینجوری مینویسین من خیلی بهتون میخندم! قانع شدن.

4-بعدش همین الان که حوصله ندارم کارامو بکنم خیلی دلم میخاد برم کیک شکلاتی درس کنم!

5-الی دیشب بهم اس داده "درسته که وجودت به کسی آرامش نمی ده ، ولی همین که حرص خیلیا رو درمیاره ، بهت انگیزه میده نه؟" منم براش نوشتم آره دقیقن!

   + نازنین ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳
comment تو بِبار()

فقط کاش بیشتر شجاع بودم و بیشتر مغرور

هیچ وخت انقدر خوب نبودم که هم ببخشم ، هم فراموش کنم. همیشه یا فقط بخشیدم یا فقط فراموش کردم.

هیچ وخت انقدر بدجنس نبودم که وختی از خودم مطمئنم، وختی مطمئنم که عمرن ، حتا اگر زمین به آسمان برود یا آسمان به زمین بیاید، یک کاری را انجام نخاهم داد، برای دل خوشی کسی بگویم باشه! و بعد زیر حرفم بزنم.

هیچ وخت انقدر مسخره نبودم که چون حالم خوش نیست ، روزه خوشه بقیه را به گند بکشم با اخم و تخم ! بلد نیستم که اگر شیر دهنم را سوزانده به دوغ فوت کنم!

هیچ وخت انقدر کینه ای نبودم که وسط بدترین جر و بحث ها و دعواها صندوقچه ی زمان را زیر و رو کنم و گذشته ها را جلوی چشم کسی بیاورم.حتا اگر گذشته ها ثابت کند که همیشه او بوده که بدترین بوده .

هیچ وخت انقدر به احساساتم رو ندادم که برود دست یک نفری را که دارد میرود ، بگیرد و برگرداند. میخاهد برود؟ برود! فدای سرم!

هیچ وخت انقدر مغرور نبودم که به آدمها نگویم لبخندشان ، خوبیشان، حضورشان چقدر زیاد به من حس خوبی می دهد.

هیچ وخت انقدر شجاع نبودم که از عشق نترسم.

هیچ وخت انقدر نامرد نبوده ام که از نقطه ضعف های یک نفر برای تسلیم کردنش استفاده کنم.

هیچ وخت انقدر بیشعور نبودم که معذرت خاهی یک نفر را به پای "پس حق با من بوده حتمن" بگذارم.

هیچ وخت انقدر ترسو نبوده ام که از اعتراف به اشتباهاتم و حرفهایی که کسی را ناراحت کرده، طفره بروم.

هیچ وخت انقدر ابله نبودم که باور کنم مشت نمونه ی خروار است حتمن!

 

   + نازنین ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢
comment تو بِبار()

دلیلشم فقط اینه که سرما خوردم و اینا جزو ممنوعیات هستن!

اینو یادتون هست؟

یا این

الان باز از همین ویارای اجق وجق دارم!

ینی مثلن منی که تا حالا نتونستم بیشتر از سه تا و نصفی! برش پیتزا رو بخورم و اصن از ژامبون و کالباس بدم میاد و عمرن توی گرمای چهل درجه هم دلم بستنی نمی خاد ، ات د مومنت همه ی اینارو میخام!مثلن پیتزای خانواده و ژامبون تنوری با پنیر اضافه! و حتا از اون بستیای کافی شاپی ِ گنده که سو.ده همیشه سفارش میداد و روش یه عالمه خامه هم داشت! 

 

   + نازنین ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢
comment تو بِبار()

عوارض جانبیه یک جمعه ی مسخره

حالم؟متوسطم

چیکار میکنم؟نشستم پای لب تاب. هی مور مور میشم. با یه نظم خاصی. مث موج مکزیکی.

چرا؟چون پنجره اتاقم بازه. چون سرده. چون با حداقل لباس! نشستم و دستم نمیره سوئیشرتمو از رو تختم بردارم!

خوب که چی؟ هیچی. دلم خواس بنویسم.

ینی نه اینا رو .یه چیزای دیگه ای رو

ولی نمیتونم. نه که نتونم! بیشتر نمیخام. فک میکنم به مرض خودسانسوری دچار شدم. چارشنبه ای که گذشت، وبلاگم 6 سالش تموم شد. شیش ساله که اینجا و فقط اینجا ،مینویسم. ولی یه مدتیه که واسه نوشتنم دقت میکنم. دوس ندارم خب راستش. ولی مجبورم. حالا دقیقن به خاطر کی و چی ، نمی دونم! مثلن اگه بخام بگم چون یکی دوتا از دوستا و آشناهام چراغ خاموش میان اینجا رو میخونن ، فک کنم خیلی حرفه مسخره ای باشه! چون خوده واقعنی من خیلی افتضاح تر از افتضاح ترین چیزی که اینجا قرار باشه بنویسم، هست قطعن! پس نمی تونم همچین چیزی رو دست آویز قرار بدم!

ولی نمی دونم چی باعث میشه که تازگیا کلی توی ورد بنویسم و نیارمش اینجا. حتا گاهی همونجا هم سیو نمی کنمش! فقط مینویسم.

یه بار همین چن ماه پیش اینجا نوشتم که من آدم مزخرفیم ، چون بلد نیستم مزخرف نباشم! حالا مطمئنم که تشخیصم در مورد خودم درسته. و متاسفم که تا حالا جراتشو نداشتم که بگم علاوه بر اینکه مزخرفم ، یک آدمه خیلی ترسو هستم! خیلی ترسو. که از روبرو شدن با خودم و خوده واقعیم و احساساتم طفره میرم . یادم هست یه بار اینجا نوشتم که از فکر کردن به خودم ، از عمیقن فکر کردم به خودم میترسم. و تا امروزی که دوسال از اون روز میگذره ، هنوز نتونستم با این ترس روبرو بشم.

برای خودم خیلی متاسفم. که اینجوری خودمو دور میزنم و فک میکنم خیلی زرنگم!

جوونیام گوشه ی وبلاگم نوشته بودم " به مردم و حرفاشون اهمیت نمیدم ، چراکه آنها نیز ! وختی حوصله ندارم ینی ندارم ! پس اصرار نکن ! نمی شه ! سرم تو کار خودمه. زود دوس میشم ، دوستای زیادیم دارم . زیاد شوخی میکنم . کم به دل می گیرم . گیر نمی دم ، پیگیر نمی شم ،تا نگی نمی پرسم ،به روت نمیارم . می بخشم اما فراموش نمی کنم . قبلنا اینجوری نبودم . اما شدم . چون زندگی خواست"

حالا مثلن چه اتفاق خاصی توی من یا مردم! باید افتاده باشد که فکر کنم اگر چارتا کلمه اینجا بنویسم "قضاوت" میشم؟ که اصلن بخاهم از قضاوت شدن توسط آدمهایی که نه دیده اندم و نه دیده ام شان ، این همه بترسم؟ اینی که میگم میترسم نه اینکه رنگم بپرد و قلبم هزارتا در دقیقه بزند! همین که هی حرفم را بخورم و هی طفره بروم  و هی چیزی که قرار بوده بنویسم را ننویسم ،خب ترسیده ام دیگر! ترس انواع گوناگون دارد!

البته حتمن که این حرفها و این احساساتم ناشی از این سردرد و دل درد الکیه اصلن. و همین ده دقیقه ی دیگه که لب تابو خاموش کنم و بی خیال آسمون قرمز پشته پنجره، به امید یه صبح آفتاب دار! بخابم و هفت صبح فردا که همه میرن و من و خونه و سکوت سه تایی با هم هستیم ، بهتر میشم!

   + نازنین ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢
comment تو بِبار()

یه دیوار بدین به من فقط!

جمعس.برف اومده.سرده.گلوم هنوز خوب نشده. دلم درد گرفته الکی. مهمونم داریم!

   + نازنین ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱
comment تو بِبار()

بعدشم برا هم بوس فرستادیم!

الی رو فک کنم دیگه همه اینجا میشناسن. همون دوستم که خیلی خیلی خیلی دوسته خوبیه ولی کاملن در قطب مخالف من قرار داره(دقیقن تمام چیزایی که من این گوشه ی وبلاگم نوشتم ،چیزاییه که الی براش خیلی مهمه !)

بعد کلن اینو الهام، از اینایین که هنر و حرکتای هنری مث ناموسشون میمونه! اونوخ دوتاشونم از این "بلدم ، بلدم" ها! تشیف دارن! ینی تو جرات داری یه چی رو واسه الی توضیح بده! همه چی رو بلده.

اونوخ دیشب من داشتم یه سری تمیز کاری میکردم تو اتاقم که دیدم اس داد برام. حالا دوصفه! ورداشته نوشته کلی حال و احوال و چه خبر چیکار میکنی چی میخوری چی میپوشی! و اینا! بعدشم نوشته تو تا حالا با ویترای حلاّل تینر کار کردی؟

منم براش زدم که آره چطور مگه؟

نوشت که من تینرو که باهاش قاطی میکنم میشه مث خونِ لخته شده! و توی پالت هم زود خشک میشه!

گفتم والا ماله من اینجوری نمی شد . فقط میدونم قلمو اگه تینری باشه بکشی روی جایی که رنگ گذاشتی و خشک شده، رد میندازه!

بعد یهو با خودم گفتم نکنه این نخبه ورداشته با تینر فوری داره کار میکنه؟ براش زدم الی تینرت باید روغنی باشه ها!

زده که ها ها ها! پس مشکل اینه؟ من با تینر فوری دارم کار میکنم!

نوشتم :خسته نباشی دانشمند! حواست هس که رو مقوا نمیشه! باید رو شیشه کار کنی؟

زده که خب میدونستم! یادم رفته بود! بچه شصتو هشتی! میخاد به من یاد بده!

منم براش زدم حواستو جم کن شصتو شیشی که محتاج کوچیکتر از خودت نشی!

نوشت: جنبه داشته باش! دوتا سوال پرسیدما!

منم نوشتم جنبه دارم که با این اخلاقات و هنوز دوستتم دیگه!

   + نازنین ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱
comment تو بِبار()