DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


با موهای خیس نشستم اینجا رو آپ میکنم!

برخلاف روانِ بیمارم، بدن سالمی دارم! ینی حتا با وجود اینکه در نگاه اول در دسته ی "لاجون" ها قرار میگیرم ، ولی خیلی خیلی خیلی کم مریض میشم. اما هروخت که مریض میشم، منظورم مریضی واقعنیه! نه مثلن معده درد و سردرد و اینا، منهدم میشم!

سرما خورده بودم. خیلی بد. تمام استخونام درد میکرد. و برعکس همیشه که وختی سرما میخورم یه شیر آب تو سرم وا میشه و آبریزش بینی و چشم ولم نمی کنه، این بار گوش درد ، استخون درد و سرفه بود فقط. سرفه که میگم از اون سرفه مجلسیا منظورمه! بعد صدام از لحاظ حجم با آقای اینانلو ایران گرد برابری میکرد!نیشخند

خود درمانی کردم. الانم خوبم. همه چی خوبه یذره هنوز اون سرفه ها تهش مونده.

 خیلیم عبرت گرفتم و دارم الان شکرانه ی سلامتی مو میدم!

   + نازنین ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۳٠
comment تو بِبار()

اگه میدونی، پس چرا هی میپرسی؟

هوم... بعد از پنج سال دیگه عادت گردم که به هرکسی میگم من گرافیک خوندم :بگه واییییییییییییی خوشششششششش به حالتتتتتتتتتتتتت!!!! یا مثلن وختی میفهمن من عکاسی درس میدم بگن: وای من همیشه آرزوم بود عکاس میشدم!

در حالت کلی 90 درصد مردم دوس داشتن گرافیک می خوندن و 100 درصدشونم آرزوشون بوده عکاسی بلد باشن حرفه ای! ولی همین آدمهایی توی چشمهایشان پر میشود از ستاره و نور! وختی میفهمند تو گرافیستی ، برای کارت ویزیت و بروشور اداره شان میروند دفتر فنی سر کوچه ی شان ، که پسره با تم پلیت های دانلود شده از جی اف ای.کس برایشان با 2500 تومان کارت طراحی کند. و حاضر نیستند به یک گرافیست پول طراحی پک اداری بدهند. توی تولد ها و مراسم ها و گشت و گذارها ، دوربین را میدهند دستت و هی ایده میدهند که یه عکس اینجوری بگیر ازم! بعد وختی میگی ببین اینجا نورش خوب نیس یا فلاش دوربینت جواب نمی ده و هر چیز دیگه ای بهشون بر میخوره و یا هی اصرار میکنن که تو کاری نداشته باش! بگیر!

البته من عادت کردم. کلن سکوت میکنم.

بدتر از اینا ، اینه که هی میپرسن فلان حرکتو چه جوری باید انجام داد، وختی داری میگی ، هی میگن ! آهان! اینجوریه؟ خودم بلدم! خودم میدونم!

   + نازنین ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment تو بِبار()

اگه دوس داشتین البته!

برید این تستو بدید نتیجه اشو ببینید.

برای من اینو گفت :

شوخ طبعی شما از نوع خنده به دنیا و در حد بالا است.

بعدن به منم بگین!

 

 

 

   + نازنین ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment تو بِبار()

ناهارم میخام نیمرو بخورم!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٤
comment تو بِبار()

آمین

خدایا بعد از اینکه همه ی مریضا رو شفا دادی و همه ی مستاجرا رو صاب خونه کردی ، همه ی بیکارا رو فرستادی سر کار و همه ی مادر پدرا رو برای بچه هاشون و همه ی بچه ها رو برای مادر پدراشون نگه داشتی و به همه ی اونایی که چشم به راه بچه شون هستن ، بچه های سالم و صالح و همه چی! دادی ، لطفن اینارم یه بررسی بکن :

اگه قراره بمیرم، بمیرم! دوس ندارم اول مریض شم بد بمیرم! ترجیحن هم یه جوری بمیرم که بشه اعضامو اهدا کنم چون کارتشو گرفتم!حروم میشه!

دو سه تا آدم هستن تو زندگیم که من هنوز نتونستم در مورد بخشیدنشون تصمیم قطعی بگیرم، انقد مهربونم بکن که ببخشمشون.

لطفن اجازه نده از این معلمایی باشم که بچه ها از اول هفته استرس کلاسم و خودمو ! داشته باشن.

اگه هروخ! از دستت در رفت ! و اون آدمی که خودت میدونی باید چه جوری باشه! پیدا شد ، نذار من از این زنایی بشم که گند میزنن به زندگی ، به دلایل واهی!

از این مامانایی نباشم که جلوی بچه هاشون با شوهرشون دوا میکنن! یا پیش بچه هاشون از شوهرشون بد میگن.خواهش میکنم! این خیلی مهمه!

اگه هروخ کاری از دستم برای کسی بر میومد براش انجام بدم! الکی خودمو توجیه نکنم که نمیشد و نمی تونستم و اینا!

هیچ وخ هیچ کسو مجبور کنم اون چیزی رو که من فک میکنم درسته انجام بده.

 

   + نازنین ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٢
comment تو بِبار()

فقط امیدوارم اولین و آخرین سال باشه !

اولین باره هر چیزی ، همیشه یه جور دیگس واسه آدم! نه که همیشه خوب باشه و باحال ، یا همیشه بد باشه و غمگین! ولی اولین باری که یه اتفاقی برات میفته ، معمولن یادت میمونه. حداقل در مورد من که اینطوریه! مخصوصن اگه اولین باری باشه که یه عادت همیشگی رو مجبور بشم بذارم کنار!

مثلن اولین روزی که بعد از سه سال، بدون فاطمه داشتم میرفتم مدرسه هنوز یادمه که چقد روز بدی بود برام. هنوز یادمه که صدف اومده بود تو حیاط و به من گفته بود از قیافت ملومه خیلی پشیمونی که اینجایی !

یا اولین باری که بعد از چند سال رفتم موهامو کوتاهه کوتاه کردم و تا چند روز هی دستم میرفت که بگیرم جمشون کنم! و میدیدم ا! نیستن دیگه!

اولین باری که گوشواره گوشم کردم و حواسم نبود . برس گیر کرد به حلقش و گوشم خون اومد.

و خیلی اولین بارهای دیگه .

حالا امشب اولی شبیِ که مُحرمه! و ما نرفتیم خونه ی خاله ام. ینی احتمالن فردا هم نمی ریم. مامان سرما خورده و گلو درد داره. آقای طوطی هم که منو ول نمی کنه! باید با خودم ببرمش که میدونم اگر ببرمش همه رو عاصی میکنه بسکه جیغ میزنه و ریخت و پاش میکنه. منم برای رفاه حال عزاداران حسینی! امسال از حضور در مراسمات کناره گیری کردم.

دیشب هـ اس داد بهم که فردا شب اومدی برام فلان چیزا رم بریز رو فلش بیار. بهش گفتم اگه اومدم میارم. اصرار کرد که بیام و اینا. امروزم که لب تاب ترکید و مجبور شدم ویندوزشو عوض کنم. کلی طول کشید تا به حالت اول در بیارمش و فایلایی که هول هولی ریخته بودم اینور اونور برگردونم سر جاشون و مرتب کنمشون.

عصری مامان گولو زنگ زد و کلی اصرار کرد که بیا و طوطی رم بیار عب نداره ما ناراحت نمی شیم و اینا. بهش گفتم باشه اگه شد فردا میام .

بعدم هـ دوباره اس داد که پررو خانوم! پاشو بیا و انقد مسخره بازی در نیار! اون موق جوابشو ندادم بعدن براش نوشتم که چی شده بود و اینا با یه عالمه دو نقطه ستاره!

ولی به نظرم که نمیریم/نمی رم!

   + نازنین ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۱
comment تو بِبار()

خب دلم نمیخاد برم!:-(

بلخره اون پوستر کوفتی تموم شد. ینی انقد طول کشید که دلم میخاس سرمو بکوبم تو دیوار! همش یه جاییش گیر پیدا میکرد. اصن یه اتفاقایی افتاد که من واقعن تا حالا تجربه شو نداشتم! کلن فتوشاپ هر دفه که من ازش بدم میاد، باهام بیشتر لج میکنه و هی بلا سرم میاره! همین کارا رو کرده که با این همه هوش و امکانات ، هنوز ذره ای در دل من جا نداره! مهم این که نرم افزار "طراح مدار" باشه! این نیست.

بعدش این که الی دیروز بهم اس داد که کتاب انگلیش فور استیودنت آو ویژوآل آرتو میخاد. قراره حالا بیاد بگیره. ینی قراره نصف راهو اون بیاد نصف راهو من برم. منم اصلن حوصله ندارم. چون هوا سرده! بعدشم حوصله ندارم حاضر شم. حالا دارم خودمو گول میزنم که اگه پا شی بری ، بعدش میریم چی پلت و دنت و آدامس و اینا میخریم! خوش میگذره!

کلن من همش تو پاییز و زمستون در حاله گول زدنه خودمم!

   + نازنین ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٠
comment تو بِبار()

من تو کفه اعتماد به نفسشم هنوز!

بعضی آدما هستن ، کلن درکی از بعضی مفاهیم و کلمات ندارن!

مثلن یه واژه/ عبارت کار درستی داریم تو زبان پارسی! که همه شنیدن فک کنم. بعد یه همسایه داریم ما ، کلن فک کنم اعتقادی به این عبارت "بوق سگ" نداره! ینی همیشه ی خدا ، همیشه ی همیشه ی همیشه! خونشون مهمون دارن ، هر روز هفته بچه هاش و عروساش و داماداش و فامیلاش! خونشونن. بعد دقیقن همین بوق سگ! که میشه میخان برن ، تو را پله یه سر و صدایی را میندازن که انگار نُه صُبه و همه هم بای دیفالت بیدارن این ساعت!

یکی دیگه از همسایه هامون علاوه بر همین مشکل نداشتنِ درک ، از زمانی به نام "بوق سگ" ، از مشکل "عدم اعتقاد به وجود چیزی به اسم طبقه ی پایینی!" هم رنج میبره! ینی تقریبن سه روز در هفته یه صدایی شبیه "تمرینات آمادگی سوار کاری برای المپیک" اونم به قصد مدال طلا ! میاد از خونشون. و یه بار که من زنگ زدم خونشون و گفتم خاهش میکنم یکم استراحت بدین به پاهاتون! خانم همسایه گفت من فک نمی کردم یه دختر! به سن و سال شما ! انقد بی اعصاب باشه! بعد از اونم هر وخ منو تو آسانسور میبینه با احتیاط برخورد میکنه باهام!

اونوخ امسال یه همکار جدید اومده تو مدرسه ، که من ازش میترسم! ینی از ایناییه که همش بی مقدمه یا یه چیزی بهت میگن یا یه چیزی میپرسن! من معمولن از این آدما اجتناب میکنم. چون رفتارشون استرس میده بهم. اونوخ این دختره ، چون همون روز اول منو دیده بود فقط ، خیلی احساس میکنه الان باید با هم صمیمی باشیم. ینی خودش هستا! من نیستم. مثلن همینجوری هر از چندگاهی یدونه محکم میزنه سر شونه یا پشت من! یا وختی من وسایلمو میذارم رو میز و میرم از تو جامدادیم نوشت افرازشو! تامین میکنه! بعدم خبر میده که پاکنم خوب نیس یا روان نویس صورتیم داره جوهرش تموم میشه و اینا! همون روز اولم که تازه 5 دقه بود همو دیده بودیم شرو کرد به ریخت! شناسیه من و گفت بهت نمیاد دیگه بیشتر از 69-70! باشی! آره؟ گفتم 68 با اجازتون! گفت حالا همونه دیگه! ازدواجم که نکردی! من لبخند زدم. بعد رتبمو حدس زد. بعدش دانشگامو. حتا مثلن خونمون کجاست و اینا! منم با فنجونم بازی میکردم فقط و لبخند میزدم. ینی کاره دیگه ای به ذهنم نمی رسید انجام بدم. اعتقادیم به اینکه سوال کنه ، یا اصن قبل از سوال کردن فک کنه! نداشت/نداره! فقط دوس داشت هی حدس بزنه !

بعدنا دیدم که کلن مدلش همین طوریه و تقریبن همه رو معذب میکنه. مثلن حتا خانوم مسئولمون دو سه باری از جوابایی که بهش داد ، جا خورد.

اونوخ اون روز من و خانوم مسئول داشتیم تو اتاقمون با هم حرف میزدیم ، درباره ی یه چیزی که فقط بین من و ایشونه ، بعد این یهو اومد درو باز کرد و همینجوری رفت سر کمدش! مام ساکت موندیم تا بره. رفت دوباره سه دقه دیگه همونجوری درو باز کرد اومد و دولا شد رو میز و به خانوم مسئول گفت شما فلان چیزو پیگیری کردین؟ جوابشو گرفت و رفت. دوباره پنج دقه دیگه همینجوری پرید وسط اتاق. منم خیلی عصبانی شدم. برگشتم بهش گفتم خانم "ک" جان! در اتاق درسته ها! بزنی بهش صدا میده ما متوجه میشیم ! همینجوری منو نگا کرد و گفت " ا؟ فک نمی کردم حرفاتون مهم باشه!

من دیگه هیچی نگفتم. ولی خانم مسئولمون همین جوری نگاش کرد. اینم خیلی ریلکس وسایلشو برداشت رفت. مام بدونه اینکه اشاره ای به اتفاقی که افتاد بکنیم ، به صحبتمون ادامه دادیم.

   + نازنین ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment تو بِبار()

یه چایی بخورم حالا!

کلن اونایی که درس کرده بودم ، کوبیدم از اول ساختم. الان مرحله ی سف کاری تموم شده ، سفید کردیم! منتطرم خش شه ، کاغذ دیواری کنیم و تمام!نیشخند

   + نازنین ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment تو بِبار()

دوس دارم فک کنم تا دوشنبه صد روز مونده!

شما فرقتون با من اینه که وختی دارین یه کاری انجام میدین، همون کارو انجام میدین فقط! ور نمی دارین  شصتا برنامه رو با هم باز کنین، که این فتوشاپ احمق واسه سیو کردنه یه عکس با رزولوشن 300 جون بکنه و اون ایلستریتوره احمق تر ، خودشو بندازه وسط! و هنگ کنه و بدون سیو کردنه کارِتون بسته شه.

شما حتا میدونین وختی دارین تو کرل کار میکنین بهتره که یه دستتون به موس باشه یه دستتون هی کنترل اس بزنه!

ولی من هنوز بعد از این همه وخت اینا رو یاد نگرفتم!

نتیجشم این شد که نصف کارایی که از صب انجام دادم پرید. حالا باید از اول بشینم اجراشون کنم.

ولی الان میخام بشینم سریال ببینم . بعدشم ناخونام مرتب میکنم. بعدش ظهر میشه ناهار میخورم. بعد تَرِش اگه شد میشینم دوباره اجرا میکنمشون!

   + نازنین ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment تو بِبار()

البته که حتمن دعای یکی از معلمهایم مستجاب شده! که معلم باشم و شاگردهایم پررو!

1- توی کلاس دبیرستانم ، یه کیمیا دارم که یه دختره ریزه میزه با چشمای مشکی و خیلی شیطونه. شیطونیشم زیر پوستیه. یه زینبم دارم که واژه ی "cute" رو برای توصیف این ساختن اصن. این دوتا با هم خیلی دوستن. دوتاشونم همش میخان منو گول بزنن کلاسو بپیچونن. یه سمانه و یه نرگسم دارم ، که همش حرف میزنن.

اون روز کیمیا اینا به بهانه ی سایت و پرینت 5 دقه از کلاس رفتن بیرون. دیدم که نرفتن تو سایت. تو یه کلاس دیگه بودن. بعد از 5 دقه رفتم دمه دره کلاسه و نگاشون کردم. نشسته بودن عربی مینوشتن. بدون هیچ حرفی اومدن سر کلاس. منم هیچی نگفتم بهشون. سمانه و نرگس کل مدتی که من داشتم درمورد مجموعه سازی توضیح میدادم، حرف میزدن! بار آخر گفتم نرگس جان! سمانه جان! ببخشیدا! وسط حرفتون هی منم درس میدم! ساکت شدن . بچه ها خندیدن. سمانه گفت خب خانوم ما الان جای اون وختای خودتون! خودتون با دوستاتون حرف نمی زدین؟

جوابشو ندادم. ینی اگه میخاستم بدم ، باید میگفتم تو این مدرسه ای که چیپس و پفک خوردن قدغنه و همه چیز و همه کس آبزِرو میشه ، شما هر کاریم بکنین انگش کوچیکه ی منم نمیشین!

فک میکنم تنها چیزی که در تمام مدت مدرسه رفتنم مانع اخراجم میشد ، این بود که درسم خوب بود. وگرنه بابت بسیار دفعاتی که آتش سوزانده بودم ، حداقل یک اخراج یک روزه طلب داشتم!

مثلن یکی از آن دفعه هایی که با زهرا و ندا رفته بودیم توی راه پله ی پشت بام و نشسته بودیم "حکم" بازی کرده بودیم! و خانم ناظم از صدای خندیدنمان سر رسیده بود.اگر ورق ها را توی کشوی نیمکتهای فرسوده نگذاشته بودیم ، حتمن سه تایی اخراج شده بودیم.

آن همه دفعه ای که با فاطمه کلاس کامپیوتر را پیچ میدادیم و توی کلاس های خالی میشستیم نقاشی میکشیدیم. که معلممان اسکل بود و هیچ وخت نفهمیده بود ما سر کلاسش نیستیم. روز امتحانش به من که پیش لیلا نشسته بودم گفته بود اگر حرفهایم با دوستم تمام شده میتوانم بروم ، تا او کلاسش را شروع کند. بعد من گفته بودم من ماله همین کلاسم! گفته بود :ا؟ ببخشید! من زیاد دقت نمی کنم به بچه ها آخه!

حتا آن روزی که سر امتحان ریاضی ترم دوم ، در فاصله ای که مراقب امتحان رفته بود تا فرم را امضا کند ، جلوی در کلاس، و فاطمه برگه ی من را از زیر دستم کشیده بود!  نرسیده بود همه ی سوالاها را چک کند. بعد من چک نویسم را نصف کرده بودم و ریز ریز همه ی سوالها و جواب آخرها را برایش نوشته بودم و انداخته بودم ریز میزش! بعد برگه ام را داده بودم و خانم فضولی که اومده بود توی کلاس گفته بود چک نویسه تو چرا نصفس؟؟؟ گفته بودم آخه من ریاضیم خوبه زیاد به چک نویس احتیاج ندارم. و بچه ها تائید کرده بودند!

یا همان باری که با ونوس و زهره و مریم و فاطمه ، نمره های جبر و احتمالمان یکی شد.  معلممان من را کشیده بود بیرون از کلاس که فک میکردم باهوش تر از این حرفا باشی! حداقل میخاستی به اندازه ی توانایی هر کدومشون بهشون برسونی! من پرو پرو گفته بودم اتفاقن من بهشون گفتم که همتون همه ی جوابا رو ننویسین! ولی گوش نکردن! گفته بود حالا بین خودت و اینا ، به کدوم باید صفر بدم؟ گفته بودم به خودم بدین! من اشتبا کردم به همشون جواب دُرستو دادم!

اصلن همان سه روزی که با مدرسه رفته بودیم اردوی مشهد ، که نصفه شب وختی همه خاب بودند ما شیش تا بلند میشدیم میرفتیم توی سالن کنفرانس که سقف بلندی داشت و تمر هندی میخوردیم و بد مینتون بازی میکردیم! یک شب مستخدم سر رسید ! و چشمهایش از دیدنه ما چاهار تا شد. بنده ی خدا ترسیده بود لو بدهدمان ، مبادا که به خودش گیر بدهند چرا در سالن کنفرانس را نبستی!

2-سارا که شاگرد پارسالم بود، پنجشنبه زنگ زده بود و وسط حرفهایش هی میگفت : راستی یادتون هست فلان چیزو؟ راستی یادتون هست فلان حرفو زدین؟ و انقدر هی از "یادم" پرسید که گفتم : سارا! دقت کنی زنگ زدی به گوشیما! یه جوری داری هی میگی یادتون هست یادتون هست انگار من الان به دلیل آلزایمره مزمن تو کهریزک بستری شدم!

خندیده بود و پرسیده بود معلم بودن خوبه؟ گفته بودم آره! شاید باورت نشه ! ولی خوبه. من هیچ وخ فک نمی کردم یه روز معلم بشم! ولی الان دوسش دارم. خوبه.

   + نازنین ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۸
comment تو بِبار()

ینی بزنی لهشون کنیا! با کامیون!

بعضی آدما هستن بهتره که در آخرین لحظه ی قطعی شدنه هر کاری! بهشون زنگ بزنی یا دعوتشون کنی بگی : ببین فلانی! ما حرفامونو زدیم تصمیمونو گرفتیم! حالا اگه مخالفتی چیزی مونده شما بیا انجام بده!

چون همیشه به محض شنیدن هر خبری ، یه دلیلی پیدا میکنن که بگن این کار غلطه و اینا!

 

   + نازنین ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٧
comment تو بِبار()

سرِ آقا یا خانوم بودنش با من بحث نکنین! سوسکا همشون مَردن!

آقای سوسکه گنده ی احمق! نمی دونم از کجا سرو کلت تو حموم خونه ی ما پیدا شده بود که بعدش تصمیم گرفتی برای شب ، بیای تو اتاق روبروی حموم که اتاقه منه! اگه انقد چندش نبودی شاید من مث همون مارمولکه که چن وخ پیش اومد تو خونمون نمی کشتمت و میذاشتم برا خودت نفس بکشی.

ولی شماها خیلی چندش تر و ترسناک تر و بی لیاقت تر از این حرفایین. خیلی خوشحالم که دیدمت وختی داشتی با سرعت با اون پاهای خار خاری ! و شاخکای درازت میرفتی تو اتاقم. خیلی خوشحال ترم که چار متری، ازت دور بودم . وگرنه نمی تونستم انقد نجابت به خرج بدم و جیغ نزنمو فقط بگم وای مامان یه سوسکه گنده! اگه ندیده بودمت حتمن الان که شب شده! میومدی سراغم و زهره ترکم میکردی!

میدونی ! اصن حقت بود که مامانم بزنه لهت کنه! حالا لابد در جواره دوستان مرحومت! آروم گرفتی و داری از بدشانسیت حرف میزنی ، فقط میخام بدونی خیلی احمقی! خیلی زیاد. چون باعث شدی من از ترس/توهم اینکه  ممکنه دوستت! یه گوشه ای از حموم پناه گرفته باشه ، گربه شور کنم خودمو!

   + نازنین ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٦
comment تو بِبار()

فردام پنشنبس! عاشق پنشنبه هام!

همین الان که ساعت 4و 44 دقه اس، من نشستم توی اتاق رو به تاریکی رونده! ام و ماست میخورم. و آقای طوطی هم نشسته جلوی فن لب تاب پر آرایی میکند. ماست هم دوس دارد ولی من بهش نمیدم! چون طوطی خوبه فضول و شیکمو نباشه!

بعد هم اینکه امروز مدرسه خوش گذشت. فقط باز مثل پارسال همه مشکی پوشیده بودن اما من مثه خجسته ها با مانتوی کرم رفته بودم! خب برا چی الان باید مشکی بپوشم؟

بعد هم اینکه گردنم درد گرفته چون فک کنم دیشب بد خابیدم. استخونای شونمم درد میکنه. اصن گردنه من استخونش زیادی بیرونه!

دیشب اس دادم به سوده که گل به سر عروس! ما به راهنمایی احتیاج داریم! و اصلنم فک نمی کردم جوابمو بده. ولی داد. بعدش دیگه آخرای اس بازی مون بهش گفتم که آزاده مثکه چن بار بهت زندگیده موفق نشده حرف بزنه باهات، ازت دلخوره ! وخ کردی بزنگ بهش! ابراز شگفتی کرد و گفت حتمن میزنگه.

همین جوری الکی حالم خوبه!

 

   + نازنین ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٥
comment تو بِبار()

آفرینش مردا خیلی شوخی باحالی بود! خیلی خندیدیم!

این مردا ، خیلی قابل احترامنا! ولی بضی وختا یه حرفا و حرکتایی میزنن که من واقعن نمی تونم غش نکنم از خنده! ینی توجیهات و توضیحاتشون عمومن تو حلقه منه از نظر منطق و زاویه ی دید و اینا!

فور اگزمپل یه بار یکیشون ورداشته بود حینه اطلاع رسانی به خیل عظیم عشاق سینه چاکش ! در خصوص متاهل شدنش ، نوشته بود :

"افلاطون میگه هروخ با قلبت حس کردی یکیو دوس داری ، خیلی جدی نگیرش! چون کار قلب دوس داشتنه! ولی اگه یه روز با عقلت یکیو دوس داشتی ، بدون دوس داشتنت واقعیه!"

میخای نظر منو بدونی؟

به نظر من افلاطون خیلی حرفه مسخره ای زده ، از اون مسخره ترم تویی که اومدی اینو دوباره گفتی! چون میدونی حرفی که افلاطون زده مث چی میمونه؟ مث این میمونه که بگیم : ببین اگه یه روز با چشمت یه چیزیو دیدی و به نظرت خیلی خوب اومد ، بهش اعتنا نکن! چون کاره چشم دیدنه! ولی اگر یه روز با گوشِت یه چیزی رو دیدی، مطمئن باش داری درست میبینی و واقعن زیباس! میبینی چقد مسخرس؟ حرفه توام الان دقیقن همین قد مسخرس. حالا دوس داری ربط بدیش به افلاطون اشکال نداره! اونم مرد بوده دیگه به هرحال! دوتاتون کلن در درک مفهوم کلمات و کاربرد اعضای بدن مشکل دارین!

بعد امروز تو مقالهه، یه چیزایی نوشته بود که من مطمئنم ایده پرداز، محقق، سرپرست ، استاد راهنما ، نویسندش و حتا منتشر کننده اش در فضای مجازی! مرد بوده ، فقط دوتا نمونه شو داشته باش:

سکوت مردان

مردها کم حرف تر از زن ها هستند. این را هم عامه مردم قبول دارند و هم تحقیق های روانشناس ها آن را ثابت کرده است. روانشناس ها می گویند زن ها روزانه 6 هزار تا 8 هزار لغت به کار می برند اما مردها یک سوم این تعداد کلمات را می گویند. دلیل این پدیده آن جور که روانشناس های تکاملی می گویند این است :مردها در طول هزاران سال یاد گرفته اند کم حرف باشند. آنها می گویند هزاران سال پیش مردها برای شکار باید ساکت کمین می کردند وگرنه شکار در می رفت و بقای خانواده به خطر می افتاد.

خدایی غیر از یه مرد کی همچین توجیه مسخره ای رو بیان میکنه؟ میرفتن شکار باید ساکت میموندن؟ خب چرا اونوخ فقط همین خصلت "سکوت" در طی نسلها منتقل شده به مردا؟ چطور بقیه ی سجایایی اخلاقی! شون با علم و فناوری! روز هماهنگ میشه ، ولی این خصیصه ی سکوت از زمان غار نشینی با آقایون مونده؟؟؟؟خنثیابرو

خونسردی مردان

"مردها اصلا عاطفه حالی شان نمی شود." این اتهامی است که خیلی از خانم ها به آقایان می زنند اما روانشناسان حرف دیگری دارند. آنها می گویند چیزی که خانم ها و آقایان را در این مورد از هم متفاوت می کند این است که آقایان می توانند جنبه های عاطفی و عقلانی یک موضوع را از هم جدا کنند اما برای خانم ها تقریبا همه چیز می تواند عاطفی باشد. در واقع آقایان غیرعاطفی نیستند. گواه عاطفی بودن آنها این همه دیوان شعر است که توسط مردها سروده شده است.

ینی این دیگه واقعن نقطه ی اوج اثباته علمی و حرفه ای بودنه این تحقیق بود. دیوان شعر؟؟؟ پونصد سال پیش یه حافظ داشتیم که شعرای عاشقانه گفته ، که همونم که هی ما میگیم واسه خدا بوده!!!

دقیقن مردای ایرانی همین شکلین! کلن زیر پوستی ابراز احساسات میکردن همیشه! همون آقای حافظ! همه ی شعرای پر از یار و خال و لب و عیش و نوش و مستیش! ماله خدا بوده! همیشه در حال انکار احساسات و عشق و اینان! دیگه چی رو داری الان توجیه میکنی؟ حالا اصن گیرم که ماله معشوقش بوده! چه ربطی به بقیه ی مردا داره؟خنثی

خب برادر من چه کاریه وارد این حیطه ها میشی ، نمی تونی مدرک و دلیل بیاری مجبور میشی چرت بگی! حالا کی اصن توضیح خاست؟ ما که همینجوری بدون زیرنویس داریم با شما ارتباط برقرار میکنیم! انقد خودتونو به سختی نندازین که اینجوری بشه عاقبت روشنگری هاتون!نیشخند

ولی کلن اینکه آقای خدا دمه شما گرم در این یک مورد!

   + نازنین ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٤
comment تو بِبار()

(some facts about me(6

1-وختی دارم تمرکز میکنم رو یه موضوعی معمولن چونمو میگیرم بین انگشت شست و اشارم . بعضی وختام با پوست گردنم ور میرم! اگه زنجیر دور گردنم باشه با اون خودمو سرگرم میکنم! غیر ارادیه !

2-اگه یکی خیلی عصبانیم کنه فقط بهش میگم از جلو چشمم دور شو!

3-از پنیر تبریزی و پنیرای سفت ، متنفرم. ولی پنیرای نرم صبونه رو خالی خالی میخورم!

4-به نظرم پرتغال پوست کندن یکی از سخت ترین کارای دنیاس. من هیچ وخت داوطلب نمی شم برای انجامش!

5-کیوی رو حتا اگه نگا کنم گلوم میخاره.

6-تو زمستون دوس دارم رو اون قسمتایی که لوله های شوفاژ رد شدن وای سم!

7-وختی گشنم باشه ، دلم بیشتر خوراکیای شور میخاد تا شیرین.

8-معتقدم دسمال کاغذی از نون شبم واجب تره! همه جا باید باشه!

9-از بازی کردن با غذا به خصوص وختی آشپزش حضور داشته باشه بدم میاد.

10-سالی یدونه سیب و دوتا لیوان شیر میخورم کلن!

11-همیشه وختی دارم آماده میشم برم بیرون تو دلم آرزو میکنم کاش مژه هام مشکی بود!

12-از نیمرویی که زرده اش شل باشه متنفرم.

13-گاهی بی خیالیم میره رو اعصاب اطرافیان.

14-بیشتر وختا که با دوستام میرم بیرون/یا وختی کسی چیزی بهم هدیه بده یا یه حرکتی بکنه که من خیلی خوشحال شم  ، آخر شب بهشون اس ام اس میدم و دوباره یه عالمه تشکر میکنم! در مقابل مهربونیه آدما (عجالتن!) قدردانیه کتبی بیشتر از هر چیز دیگه راضیم میکنه!

15-صدای گوشیم همیشه رو کمترین حالته ممکنه.

16-بند کتونیامو دور مچ پام میبندم.

17-آشپزیم کم روغن ، پر ادویه ، تند و بدون گوشته قرمزه.

18-تو زندگیم قوانین "مطلق" ندارم. خیلی کم. به نظرم اکثر مسائل نسبیه. نمی شه همینجوری تز داد در موردش.

19-خیلی پیش اومده که من گفتم از قیافه ی این آدمه خوشم میاد ، همه گفتن چه زشته!

20-ابدن اهل تلافی کردن نیستم.

21-از نظر من رک بودن به اندازه ی رعایت ادب مهمه. از  آدمایی که در لفافه ی رک بودن هرچی از دهنشون در میاد نثار بقیه میکنن و معتقدن خیلیم کار درستن ، اجتناب میکنم!

22-فرقی نداره بخام جوراب بخرم یا روسری یا لباس مهمونی! سخت انتخاب میکنم!

23-اگه از یکی خوشم بیاد، بدم نمیاد که از ساندویچ گاز زدش بهم تارف کنه ، یا لیوان دهنیش! میخورم خب!

24-به طالع بینی اعتقادی ندارم.

 

اینم بقیه شون از قبلن تا الان:

2،3،4،5

اولیشو نمیدونم کی نوشتم.خیلی وخ پیشا بود.

   + نازنین ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳
comment تو بِبار()

چون معتقدم کسی که بتونه یه بار یه کاری رو انجام بده ، بار دوم هم میتونه...

خیلی وخته که درد و دل کردن از یادم رفته. ینی کم حرف شدم. ینی بلد نیستم تا یه گوشی گیر میارم بخام از احساسات نهفته ی درونیم بگم. راستش اصن از مرور خیلی از اتفاقا خوشم نمیاد. ترجیح میدم تو سکوت ازشون بگذرم. بعدش هم اینکه دوس ندارم هر کسی رو درگیر زندگیم بکنم. البته که خدا رو شکر زندگی آرومی دارم. دغدغه هام زیاد نیست. مشکلاتم حاد نیست. اعصابم تحت کنترله!

با این حال، نمی دونم چرا گوش خوبی برای شنیدن درد دیگران به نظر میام. خیلی وختا خیلی از دوستام و دور وریام تا یه مشکلی براشون پیش میاد زود میان به من میگن. قدرت خدا ، منم که  بلد نیستم کسیو دلداری بدم! ینی من حتا خودمو هم بلد نیستم دلداری بدم و امیدوار کنم. دیگه نهایت چیزی که از دهنم درمیاد اینکه نگران نباش! ایشالا درس میشه! بعد بغرنج ترین حالت اینه که کسی در حال درد و دل کردن ، گریه اش بگیره! دیگه اینجا اوج همکاری من دادن دسمال کاغذیه! نمی دونم مثلن باید چیکار کنم دقیقن. خب بیچاره انقد فشار بهش اومده که داره گریه میکنه! من چیکار میتونم براش بکنم؟ هیچ وخ نمی گم گریه نکن و اینا! نه دروغ گفتم! بضی وختا به بعضیا گفتم که حالا الان چرا گریه میکنی؟ ولی به کسایی که واقعن حالشون بده، تا حالا هیچی نگفتم.

حالا یک درد بزرگ را با من به اشتراک گذاشته اند و نمیدانم باید چه عکس العملی از خودم نشان بدهم.  شاید اگر یک روزی همچین اتفاق وحشتناکی توی زندگی من می افتاد، با یک "مجرد" در میان نمی گذاشتمش. شاید اصلن به هیچ کس نمی گفتم. فکر میکنم همان لحظه ای که میفهمیدم برای همیشه خودم را از آن زندگی میکشیدم بیرون. فکر میکنم وسط همه ی آوار زندگیم فقط خودم را سوا میکردم و میرفتم. به هیچ چیزه دیگر و مطلقن هیچ چیزه دیگر فکر نمی کردم.

من نه می بخشیدم نه سازش میکردم. فقط میرفتم.

   + نازنین ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳
comment تو بِبار()

منم دیشب تو تختم دراز نشست! میرفتم!:-))))

بعد اینکه منو راضیه خیلی با هم میخندیم! اصن از دانشگا همینجوری بود! دوتامون یه سری سوژه های مشترک داشتیم که میتونستیم به خاطرشون بشینیم نیم ساعت بخندیم! انقدی که من تو دانشگا و حتا الانم ! با راضیه میخندم با هیچ کدوم از بچه ها نمی خندم. البته فرنازم خوبه! باحاله! ولی با فرناز بیشتر مسخره بازی در میاریم . با آزی و الی هم که من میگم اونا میخندن! الی زیاد اهله چرت و پرت گفتن نیست. همین قدیَم که الان میخنده تاثیر سالهای همنشینی با منه! وگرنه کلن از ایناس که همش تو کاره فلسفه ی این دنیا چیه و از کجا آمده ام آمدنم بحر چه !بوده! آزیم که اصن قرار بوده مهندس شه ، اشتبا اومده !

البته باز آزیتا یکم بهتره ، الی که روزای اول تو یونی انقد برا من قیافه میگرفت که من از بابام بیشتر ، ازش حساب میبردم!

انی وی، اون روز تو آتلیه با راضیه حرف این شد که آره باز زمستون شده و ما خابمون تیکه پارس! من و راضیه زمستون که میشه خابمون ساعتی میشه! ینی شما میتونی رو من حساب کنی که هر یه ساعت یه بار پاشم برم گلاتو آب بدم مثلن! دقیقن به همین مسخرگی! بعد آزیتا برگشت گفت من خیلی اعصابم خرد میشه که تو تخت باشم و خابم نبره! منم گفتم آره منم! خابم نبره میشینم وسط تختم! بعد مامانه راضیه گفت وا! چرا؟

یهو ما سه تایی باهم گفتیم : آخه انقد قل میزنی این ور و اونور، همه ی جاهای خنکه تشک داغ میشه!

بعد خودمون کف کردیم از این همه تفاهم و حماقت مشترکمون!

اونوخ دیشب من با راضیه کار داشتم نصفه شبی بهش اس دادم و بعد از اینکه حرفامون تموم شد، گفتم حالا قل بزن اونوری بخاب! میگه دیگه از اونوری گذشته! من رسیدم به دیوار! ولی خابم نبرده!

   + نازنین ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment تو بِبار()

کلن پاسپا.رتو قانونش اینه که شبه ژوژمان باید انجام بشه!

هنوز هم بعد از این همه انگشت فرسایی من در این وبلاگ ، بیشترین کلمه ای که مردم را از طریق سرچ در موتور های جستجوگر به اینجا میرساند ، واژه ی منحوس "پا.سپارتو" می باشد!

عمق نحسی و چندشی و حال به هم زنیه این واژه را فقط ما هنری ها درک می کنیم! کلن سه تا واژه ی متبرک! در رشته های هنری علی الخصوص گرافیک ، وجود دارد که شما اگر بلد باشید 40 درصد راه را رفته اید ، یکیش همین "پا.سپارتو" است.

اینکه "حالا چرا چندش است؟" را، اینجوری که من اینجا بنویسم ، شما درک نخاهید کرد! باید توی شرایط قرار بگیرید. ینی باید در تمام طول ترم که همه ی بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! فقط  میروند سر کلاس و جزوه بر میدارند، شما هی بروید سرکلاس و کار ارائه بدهید. هی اتود بزنید و هی استاد ایرادهای بنی اسرائیلی بگیرد.شما بروید اصلاح کنید! بکوبید و از اول بسازیدش اصلن! دوباره کارتان را بزنید روی دیوار و استاد و بچه ها ایرادهایش را بگویند. باز دوباره شما بروید رفع اشکال کنید. بعد بروید تست رنگ بگیرید. بعد همین جوری هی این کاراها را برای همه ی 20 واحدی که دارید انجام بدهید. آنوخت شبه امتحان که میرسد و همه ی بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! یکی میزنند توی سر خودشان و یکی توی سر جزوه های کت و کلفتشان ، شما تشیف میبرید "چِرا" ! و قشنگ خوش میگذرانید و عین خیالتان هم نیست که فردا هشته صبح "ژو.ژمان" دارید. چون شما در طول ترم جان هایتان را کنده اید!

بات! هیِر ایز اِ اسلَش! این شرایط باشکوه و چرا و عیش و نوش ، در شرایطی قابلیت اجرا دارد که استاد انقدر خوب و پرفکت و فرشته خوی! باشد که بگوید "دانِژو های عزیزم! احتیاجی نیست کارهایتان را پا.سپارتو کنید" که البته بسیار به ندرت اتفاق می افتد.

بعد بعضی استاد ها هستند که میتوانند شما را شکنجه کنند و بگویند پا.سپارتو باید حتمن فارسی بُر باشد. وختی شما گیر همچین آدمهایی می افتید ، دورِ عیش ونوش و لهو ولعب که هیچ ، دوره خاب راحت را هم باید خط بکشید، پررنگ!

یکی دوتا اگر باشد مشکلی نیست! میشود با کمی تاخییر به مراسم با شکوه "آخ جون من واسه فردا هیچ کاری ندارم" رسید. اما مشکل اینجاست که فقط استادهایی که کارهایشان بالای 30 عدد است اصرار به پا.سپارتوی فارسی بر دارند! آنوخت شما باید تمام شب ژو.ژمان را تا صبح! بشینید هی نوارهای 5 سانتی ببرید و گوشه هایش را با کاتر برش 45 درجه بزنید و یک قاب بسازید و بچسبانید دور شاهکار هنریتان! حتا ممکن است تمام بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! خابیده باشند و شما هنوز ده تا کار دیگر داشته باشید که "پاس" نشده اند.بعد دوساعت مانده به هفت صبح که کارتان تمام میشود مفاصل زانو و آرنج و ستون فقرات و گردن و مچ دستتان دیگر به شکل اولیه ی خود برنمی گردند. و اتاق پر از بوی چسب رازی ! و چسب ماتیکی و خرده ی مقوا و تیغ های کند شده ی کاتر و چسب کاغذی است. حتمن و قطعن مقواها و کاغذ ها انگشتهای دستتان را در قسمتهایی بریده اند. شما نمیدانید ولی بریده شدن دست توسط کاغذ از زخم شمشیر هم بدتر است! بعد باید همه ی اینها را شوت کنید یک وری! و راه خود را تا تختان باز کنید و یک ساعت بخابید و تازه قبلش هم اس ام اس بزنید به بقیه که "مال من تموم شد! دارم میخابم دیگه!" حالا قانع شدید که چرا هنوز و حتا تا همیشه! واژه ی پا.سپارتو میتواند ماها را مور مور کند؟

البته جواب سوالی که توی سرتان چشمک میزند و دوست دارید بگویید (بی مسئولیتی از خودمان است و این همه وخت داشته ایم و اینها!) را من در تیتر مطلبم نوشتم!

   + نازنین ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment تو بِبار()

آره ها! نه؟:))))

   + نازنین ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment تو بِبار()

کلن اینکه خوب نیستم. متوسطم

سردمه.خابم میاد. گشنمه.

سردمه چون هوا ابریه. هنوز شوفاژا رو روشن نکردن. و من پیچیده در تی شرت ، جین ، سوئیشرت و جوراب تو کرکی! دارم قندیل میبندم. البته که لباس پوشیدن هیچ وخت منو گرم نمیکنه! فقط از سرد تر شدنم جلوگیری میکنه. الان دستام و پاهام تا مچ کاملن یخ زده.

خابم میاد چون دیشب ساعت دو خابیدم. چون شب قبلشم دختره با کف دستای نرم و کوچولوش که بوی قنادی میدن ، هی زده بود رو گونه ام و گفته بود "نینو! چش باز" و من هی چشم باز کرده بودم و اون شیرین خندیده بود و دوباره از اول . و ساعت 4 یادش افتاده بود که مامانش را میخاهد و رفته بود.

گشنمه چون ساعت 8 که بیدار شدم بساط صبحانه هنوز روی میز بود ولی من مثل زاغی! فقط یک تکه پنیر به دندان گرفته بودم و یک لیوان چایی هم سر کشیده بودم تلخ تلخ.

حالا هم نشسته ام پوستر طراحی میکنم. و سریالم هم دانلود شده . به اندازه ی دوتا لیوان دیگر هم چایی داریم. فقط یک طرف سرم دارد مور مور میشود که امیدوارم به آن سردرد های کشنده ی پاییزی ام تبدیل نشود.

   + نازنین ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment تو بِبار()

ایشالا اونا به خط پایان برسن

یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

   + نازنین ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment تو بِبار()

از من به شما نصیحت

همواره سعی کنید مردمو درک کنید! چون آقای خدا وهیئت داوران! اش نشسته اند و شما را به دقت مشاهده و بررسی می کنند و هروخت میبینند که از درک کردن معدودی شرایط بعضی آدمها ، عاجزید ، به سرعت شما را در شرایط مشابه قرار میدهند تا ایمان بیاورید!

   + نازنین ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٠
comment تو بِبار()

بیشتر بدانید (2)

این هفته ام کنفرانس چاپ ماشینی دارم ، مدیونی اگه فک کنی یه خط خوندم ! تازه باید فیلمشم تدوین کنم،پاور پوینتم بسازم ! من کلا خوشالم ! می دونم !

----------------------------------------------------------------------------

بعدشم که تصویر متحرک داشتیم با استاد الفِ عزیزم ! این زنه جُمعس! کاملن تعطیل!! شما نمی دونین من چی میگم ! من ترم دو باهاش تصویر سازی داشتم روز ژوژمان برگش به من گف تو خیلی خوب بودی ! کاراتم بیسته بیسته اما یک و نیم جلسه تاخیر داری من بهت می دم نوزدهو هفتادو پنج ! من اونوخ تو کف یکو نیم جلسه تاخیرم هنوز ! ینی چی آخه ؟

---------------------------------------------------------------------------------

 مجبور شدم شص بار برم تا کپی بیرون یونی واسه کپی و فکس ! بعدشم که رفتم بانک پول ریختم ، اونوخ اون آقای مسئول باجه که ترم پیش ، روز آخر با من دوا کرده بود هی ازم حرف می کشید که اینا جریانش چیه ؟ واسه چی داری این پوله رو میریزی؟ منم می خواستم بش بگم ببین بی خیال ! من ناراحت نیستم از دستت ! راحت باش ! حواست جمه کاری باشه که داری می کنی !

----------------------------------------------------------------------

کلن از این مسخره بازیای استادا خوشم نمیاد . مثلن که چی ؟ الان تاخییر میزنی واسه من خوشالی ؟ خوب بزن ! اگه تو با این چیزا خوشال میشی بزن ! والا !

---------------------------------------------------------------

یه روزایی میشه که یه ساعت میشینیم رو پله ی دم بوفه تو آفتاب با آزیتا و پگاه و تکتم دری وری میگیم میخندیم . که پگاه لاک میزنه و منو آزیتا جک میگیمو هر و کر میکنیم . بعضی روزا با خودم فک می کنم که عمرم به هدر میره اگه این دوساعتو بشینم سر کلاس انیمیشن . که ترجیح میدم بمونم تو ترافیک پارک وی ، اصن پشت چراغ قرمز فرمانیه! ولی دانشگا نباشم .

---------------------------------------------------------

بعد از ظهرشم با آقای میم تجزیه تحلیل آثار هنری داشتیم منم قبلش با فرناز کل خیابون ملاصدرا رو بالا پایین رفته بودم واسه عکاسی و حسابی آفتاب خورده بود به مغزم و داغون شده بودم ! یکو نیم رفتیم سر کلاسش . دختره که جلوم نشسته بود مجله سیب سبز خریده بود. ازش گرفتم اونو خوندم بعدم هی انقد گفتم استاد بسته بریم بریم ! اونم گف خوب تو برو ! کلن تو نمی تونی یه دقه یه جا بشینی ! منم از خدا خواسته پاشدم رفتم ! بعدن فرناز گف واسم حضوریمو زده سه جلسه ایم که استاد غیبت زده بوده تیک زده واسم !

------------------------------------------------------------------

رفتیم تو سالن تربیت بدنی دیدیم رو برد زده کد 91092 کد شنا هست نه تنیس رو میز. الی و فرنازو آزیتا نزدیک بود بزنن زیر گریه ! منو راضیه رفتیم بالا پرسیدیم بعد مسئولش گف آره اشتبا شده، اما الان شما اگه تنیس ور داشتین همون تنیسین. منم رفتم پایین به اینا گفتم خانومه میگه اشتبا شده بوده ما به همه گفتیم تو حذفو اضافه درستش کردن شماها کجا بودین تا الان ؟ دیگه باید برین همون شنا و سه جلسه ام تشکیل شده و اینا ! ینی فرناز رسمن نزدیک بود گریه کنه ! گف بگو به قرآن ! منم هر هر خندیدم و اینا هرچی از دهنشون در اومد بهم گفتن...  رفتیم تو سالن و دیدیم به به همه لباسو کتونیو ! کلن برو بچز اومده بودن اعزام شن مسابقات جهانی انگار! مام خوشال با مانتو و جین و کوله! دوستانم که با کفش تق تقی !

--------------------------------------------------------------

دیروز با فرناز داشتیم میرفتیم یونی اومدیم از میون بر بریم ولنجک بعد گم شدیم! هی رفتیم بالا و بالا و بالا تر و باز هم بالاتر! و نرسیدیم! در آخر تو یه سربالایی فرناز به سختی وایساد تا من از یکی از مهاجران افغان ، راه رسیدن به ولنجکو بپرسم. مث کف دس میشناخت اونجارو. سه تا آدرس گف بهمون بعد آخرش دید به ما امیدی نیس گف ببین ماشینتو "آخر کُن" برو دنبال این تاکسیه ! این میره سمت راست شما برین سمت چپ ! عاشق "آخر کن " شدم ینی!

-----------------------------------------------------------------------

مجبور شدم دوباره یه فرم پر کنم و دوره بیفتم تو ساختمون آموزش تا امضا جم کنم. بعد منشی معاون دانشگا میگه چرا تو اومدی امضا بگیری؟ اینا کاره لویی ِ! میخاستم بهش بگم عزیزم از درخت چنار توقع داشته باشی آناناس بده خیلی محتمل تره تا اینکه از لویی توقع داشته باشی از صندلیش دل بکنه!

--------------------------------------------------------------------

وای من قول میدم دیگه فردا انقد نشینم پای لب تاب و یکم اتود بزنم برا پایان نامم و یکم لغت بخونم از 504 و دراز نشست برم و آب بخورم به جای چایی و اتاقمو تمیز کنم و ناخونامو مرتب کنم و دختر خوبی باشم و به این زندگی جغد گونه پایان بدم! خب میدونی ! قول نمیدم! اما تلاشمو میکنم!

-----------------------------------------------------------------------------------

اگه پایان نامه مو نوزده بشم معدل کلم میشه هیژدهو چلو هف. باید یه پرسو جو کنم ببینم این عدد شگون داره یا نه !

----------------------------------------------------------------

یه شرایطی هس که من بهش میگم شرایطه به دَرَک! ینی وختایی که همه چی برا آدم به درک میشه . بعد انقد خوبه ! یه حالی میده که نگو ! الان مدتهاس که نتونستم این شرایطو برا خودم فراهم کنم .

   + نازنین ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
comment تو بِبار()

و خدا را شکر میکنید که شما تیچر هستید نه استیودنت!

اینجوریه که شما یه مانتوی خاکستری تریکوی یه وجب بالای زانو دارین که خیلی دوسش دارین! بعد یه شلوار جینه خاکستری هم دارین! که اتفاقن اونو هم دوس دارین! پس صب که پا میشین این دوتا رو میپوشین با هم ،که هم رنگی شون ، خطای دید ایجاد کنه و کسی متوجه نشه الان قد مانتوی شما تا کجاس!

بعد تازه تو آینه ی دست شویی که خودتونو نگا میکنین ، یادتون میفته که دیشب قرار نبود اون موق بخابین! و فقط یادتونه که داشتین مصاحبه ی سام قر.یبیا.ن رو میخوندین که گفته بود ته بندیه! فیلمش را عوض کرده تا نیر.و.ی انتظا.می اجازه ی پخش بدهد بعد یک نفر هی گفته بوده چرا اینجا خابیدی! چاییتم که یخ کرده! و شما با چشمهای بسته لیوان چایی یخ زده ی تان را کذاشته اید روی اپن و به صورتی کاملن غریزی! مسیر اتاق را با چشمهای بسته پیدا کرده اید و قبل از رسیدن سرتان به بالشت! با پادشاه اول وارد مذاکره شدید!

شیش و ربه صبح هوا واقعن خیلی سرد است. اما شما وسط کوچه اید و حال! ندارید راه را برگردید سوئیشرت بردارید! پس هی به خودتان تلقین میکنید که هوا مثل اواخر بهار است. درحالی که لرزش ستون فقرات تان دارد به فکتان! منتقل میشود!

بعد دختره رفته وسط کلاس وایساده و میگوید: بچه ها مثلن من معلمتونم! شما خیلی ریلکس وارد کلاس میشوید و میپرید وسط حرفش که نه عزیزم! من معلمشونم! و دختره یک ریز میگوید ببخشید ببخشید! و میرود و کلاس هر هر میکند.  پای تخته جواب سوال شاگردهایتان را مینویسید و میگویید: هیس! اینو بنویسین من میخام الان دواتون کنم.

یکی از بچه ها دارد عکس هایش را ارائه میکند .شاگردتان نشسته دقیقن کنار شما و بلند بلند به دوستش میگوید وای کارخونه ی هیولاها یادته؟ الان یه سریه جدیدش اومده و شما میگین : آره! دانشگاه هیولا ها! دیدیش تو؟ و دختره میگه آره خانوم دانلود کردم از تی.وی.باز! و کلاس سردرگم میشود که باید الان درباره ی هیولاها پچ پچ کند یا نور پردازیه عکس روی دیوار!

بعد توی مدرسه ی راهنمایی پوف! بیخیال. شما یک دکمه ای دارید که اسمش دکمه ی دایورت است. پیدایش میکنید. فشارش میدهید . و دنیا گل و بلبل می شود. شما و یازده تا شاگرد قرعه کشی شده تان ! میروید عکاسی میکنید و عکس میبینید.بقیه هم صلاح مملکت خویش را تشخیص میدهند.

بعد که کلاستان تمام میشود ، دهن های پر از سوال و خستگی ناپذیر! که دست و پا هم دارند! در کسری از ثانیه غیب میشوند به مقصد ناهار خوری مدرسه! و شما توی شلوغی راه پله از دمه دیوار! میروید تا توی پریدن ها و هل دادن ها ، له و شوت! نشوید.

تازه سر پله ها حورا را که خیلی دختر خوبیست را میبینید و بغلش میکنید!

بعد دفترتان را توی کمد میگذارید و میروید دبیرستان. ته مانده ی کاغذ بازی ها! را انجام میدهید و دستهایتان را میشورید و خیلی زیاد دوست دارید که موهایتان را باز کنید و دوباره از اول ببندید اما همان موق شاگردتان می آید دنبالتان و شما میروید جواب سوالش را میدهید و خداحافظی میکنید و پله های دمه در را یورتمه میروید .

   + نازنین ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۸
comment تو بِبار()

ای کاش فهمیده باشد من ترسو ام ، خودش ترسناک نیست...

امروز تو آتلیه نشسته بودم داشتم با استاد م میحرفیدم بعد دوتا دختره اومدن کنتاکت نشون بدن یکیشون از این قد بلند چارشونه ها بود و دستای بزرگی داشت. مث دستِ باباها. بعد بنده خدا دستش سوخته بود! خیلی ناجور. ینی انگشتاش و تا آرنجش اینا . روی دستش کامل پوستش سوخته و جم شده بود. بعد من در نگاه اول به نظرم اومد دستش مصنوعیه ! ینی یه شکل خیلی غیر طبیعیی بود. بعد که دستشو آورد تا کاغذ عکسو بده به استاد و انگشتاش تکون خورد من یه شکل خیلی بدی جا خوردم ! یه جوری که استاد م هم فهمید. فقط خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پشتم به دختره بود. چون خیلی شرمنده میشدم اگر قیافمو میدید! بعدش دیدم که اون یکی دستشم همین جوریه و یه تیکه ی کوچولو از صورتش. خیلی شرمنده شدم از خودم. دسه خودم نبود آخه خیلی سایز و قیافه ی دستش غیر طبیعی بود و من توهم داشتم که مصنوعیه یهو که تکون خورد خیلی ترسیدم !

---------------

دیشب خیلی خسته بودم. خیلی زیاد. تمام دیروز راه رفته بودم و بعد از شام هم کلی تمیز کاری کرده بودم. توی اتاقم و آشپزخانه. کف پاهایم له بود. ولی خابم نمی برد. چهره اش ، و چهره ام و احساسم از یادم نمی رفت. همین جوری توی سرم و پشت پلک هایم تکثیر میشد. حتا امروز صبح هم.

 از دیروز ، دارم هی هی هی دعا میکنم که تمام اتفاقات فیزیکی و شیمیایی و زیستی که توی این شرایط ممکن است اتفاق بیفتد ، باعث شده باشد که من و ری اکشنم را ندیده باشد. و خیلی از دست خودم عصبانیم. خیلی زیاد .

که توی پله های مترو زده بود روی شانه ام و من برگشته بودم به سمتش. بعد از دیدن صورت به شدت سوخته اش ،که توی شال سبزه خوشرنگ قاب شده بود ، علنن جا خورده بودم. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم! مثل احمق ها. حتمن رنگ نداشته ی نُه صبح صورتم هم پریده تر شده بود! بعد پرسیده بود که میخاهد برود ولیعصر و آیا درست دارد می آید الان؟ من تته پته کرده بودم و گفته بودم که باید دروازه شمیران یا دولت! خط عوض کند. لبخند زده بود و گفته بود مرسی خانومی! من هم لبخند زده بودم فک کنم.

بعد تا پایین پله ها قلبم هزارتا در دقیقه کوبیده بود و دستهایم یخ زده بودند. اصلن خجالت میکشیدم برگردم پشت سرم را نگاه کنم. همینجوری رفته بودم تا آن سر ایستگاه و نشسته بودم روی صندلی زرد و حرصم گرفته بود از خودم که انقدر ترسوام. که توی صورت دختره چشمهایم گشاد شده بود و خیره. که جا خورده بودم. شانه ها و گردن و صورتم را ناخودآگاه عقب کشیده بودم! انگار ترسیده باشم بمالد به من. که تته پته کرده بودم. خر که نبود. لابد فهمیده بود که من ازش ترسیدم! جا خوردم. منه احمق از دیدن صورت سوخته ی یه آدم چنان جا خوردم که دستام یخ زد.

بعد هی با خودم دعا کردم که ای کاش مثلن چشمهایش خوب ندیده باشد من را! ای کاش توی پرسپکتیو یک پله پایین تر! ملوم نشده باشد که من رنگم پریده. ای کاش دختره از من بدش نیامده باشد. ای کاش منه احمق و چشمهای ترسیده و زبان بند آمده ام دلش را فشار نداده باشیم...

   + نازنین ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٧
comment تو بِبار()

آهان! راستی یه کت سورمه ای جیر خریدیم !

با آزیتا رفته بودم بازار .

ینی دیروز بهم زنگ زد که فردا چه کاره ای و منم گفتم کار خاصی ندارم. گف میخام برم پاساژ رضا. بیا! گفتم باشه ولی زود نمیاما! قرار شد دهو نیم اونجا باشم.

آزیتا کلن میخاد یه جا بره هوله! اون دفه میگه هشتو نیم بریم! بهش گفتم آزیتا چه خبره هشتو نیم؟ مگه کلید پاساژ دسته توئه؟؟؟

میخاس "کت" بخره! واسه داداشش! نمی دونم ینی واقعن بهتر از من نبود واسه همچین حرکتی ، ورداره با خودش ببره؟

فک کن دوتا دختر یه مترو شص سانتی ،چه جوری باید واسه یه پسری که قدش بلنده و لاغره و تازه خاهرشم با این همه ادعا! سایزشو نمی دونه ، خرید کنن؟ تو هر مغازه ای هم میریم به فروشندهه میگه داداشم مث شماس! فقط قد بلنده! داداشم مث شماس فقط لاغره! داداشم مث شماس فقط پوستش سفیده! من نمی دونم اونوخ چیش دقیقن "مثِ" اون فروشنده ها بود خب!

منم کلن سعی میکردم نظری ندم. چون  "کت" به نظر من خیلی چیزه لازمی نیس. فقط هربار که به نتیجه نمی رسیدیم درمورد "کت"،میگفتم وای آزیتا این سوئیشرت و شلوار جینه هم خیلی خوبه ها! که آزیتا هربار میگفت: نه من میخام "کت" بخرم!!! بعد تازه میگه من داداشم اهل "کت" پوشیدن نیست، ولی باید اینی که من میخرمو بپوشه! کادوی تولد میخاس بخره. ینی احترام به سلیقه ی مخاطب! اش ، تو حلق من بود.

بعد من نمیخاستم اصن خرید کنم. ینی دوس داشتم یه شلوار جین بخرم که فقط یدونه مدل خوشگل دیدم ولی نخریدم! نمی دونمم چرا! چنتام پالتو و بارونی دیدیم خوشگل و اسپرت بودن. ولی اونارم نخریدیم.

بعدش رفتیم تو یه مغازه ای که من هیچی نمیخاستم! ولی آقاهه گولم زد و من یه لوسیون بدن خریدم که بوی قهوه میده ! و یه دئودورانت. بعدشم گفت چون اخلاقم خیلی خوبه! میخاد بهم اشانتیون هم بده! یه سایه ی چشم خیلی خوشرنگ داد بهم. یدونه هم داد به آزیتا! به خاطر اینکه دوست خوش اخلاقی همچون من داره! و کلی هم هندونه زیر بغلمون گذاشت.

تو راه برگشت هم یکم با آزیتا درمورد زندگی و اینا! حرف زدیم. منم بهش گفتم البته که من اصلن آدم مناسبی برای مشورت در مورد این مسائل نیستم! ولی کلن به نظر من مسائل این مدلی، تو زندگی:

is all about letting go and move on !

که خب البته یک آدمی با سیستم آزیتا درک نمی کنه. واسه همین نتونستم زیاد کمکش کنم. ینی همشم به خاطر این نبود که طرز نگاه ما با هم به این چیزای این شکلی ، انقد فرق داره ، یکمشم به خاطر این بود که یه آقایی توی مغازه از رو پای من رد شد کامل! خنثیو من احساس میکردم انگشتام خورد شده ! انقد درد میکرد پام که نمی تونستم تمرکز کنم کاملن روی حرفای آزیتا. ولی بیشترش به خاطره این بود که آزی خیلی حساسه. کلن فرق میکنه با من. خب من نمی تونم هیچ وخ خودمو بذارم جاش. و اصلن کلن من آدمیم که درباره ی این اتفاقای زندگیم به ندرت و خیلی خلاصه با بقیه حرف میزنم! واسه همینم وختی میان بهم این چیزا رو میگن خیلی برام سخته هی بپرسم اصل قضیه چی بوده و اینا! حس میکنم آدما ناراحت میشن. نمی دونم شایدم چون خودم دوس ندارم حرف بزنم دربارشون همچین حسی دارم.

   + نازنین ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٦
comment تو بِبار()

بیشتر بدانید(1)

سه شنبه رفتم پیش میترا تا باز موضوع تئوری پایان نامه مو عوض کنمو هی براش آسمون و ریسمون بافتم به هم ، آخرش گفتم استاد به نظرم بهتره که اصن من رو این کار کنم! گف ینی موضوتو میخای باز عوض کنی؟ قیافش شده بود شبیه سنجاب عصره یخبندان وختی پلک چشمش میپره!:))))

----------------------------------------------------------------------------------------

بعدش اینکه الان بلخره اصرار های من به سایت یونی به نتیجه رسید و صفه آموزشم وا شد و نمره هامو چک کردم. یاه یاه یاه! یونیمون این ترم کلی کلاس گذاشت برامون که اگه تا فلان تاریخ شهریه رو تسویه نکنین صفه انتخاب واحدتون باز نمیشه بعدش شب انتخاب واحد یه طومار نوشته بود که فقط هفتادو دو ساعت وخ دارین شهریه تونو به صورت آن لاین واریز کنین. چن روز بعدش زده بود اگه ندادین دیگه ندین! واحدا به صورت خودکار حذف میشن! اونوخ امروز رفتم دیدم که نوشته به مناسبت جشن انقلاب ! مهلت پرداخت شهریه ها تمدید شده! تا بیستو دوم بهمن وخ دارین شهریه بدین. فک کنم یه کم دیگه به خاطر ولنتاین و نزدیک شدن عیدو اینا آف بخوره شهریه ها !!! 

-------------------------------------------------------------------------------------

می دونی ؟ نمی دونی دیگه ! عب نداره البته همون بهتر که ندونی ! خبریم نیس!حالا ما که میدونیم کجا رو گرفتیم؟

-------------------------------------------------------------------------------------
دیشب اس دادم به الی گفتم نمی شه اسم منم تو پایان نامتون بنویسین مثلن منم بودم ؟ حساب میکنم باهاتون. اونم برگش گف احمق! حالا چقد میدی ؟ پرسیدم چقد میخای؟ گف دو تومن ! منم براش نوشتم بیشین بابا فک کرده شا.دی قدیر.یانه ! والا ! ولی خدایی خیلی خوب میشد اگه میشد اسممو بنویسن منم تو این هاگیر واگیر این هش واحد مسخره رو پاس میکردم میرفت پی کارش !

--------------------------------------------------------------------------------

پس فردام که دفاع الی ایناس باز باید گل بخرم . دیشب اس زده که "با سلام و احترام شما دعوتین به دفاعیه ما از ساعت یازده تا 1 و ...! " منم گفتم ناهارم میدین ؟ فش داد ! حالا من یه آدامس باد میکنم می شم بی فرهنگ خودش هرچی از دهنش دربیاد میگه ! البته من که میدونم حرصش میگیره خودش بلد نیس آدامس باد کنه !

-------------------------------------------------------------------------------

یه ترمی بود که همه ی دوستام شنبه ها میرفتن یونی اونم هشته صب ! بعد فقط منو راضیه کلاسمون فرق داشت . اونوخ غروب جمعه که میشد من بهشون اس میدادم دلتون بسوزه من فردا کلاس ندارم ! بعد کلی فش میدادن بهم ! روانی بودم خودم میدونم !

-------------------------------------------------------------------------------

ببین میدونی! اصن بذا یه چی بگم بهت ! این لویی قبل از اینکه بیاد تو گروه گرافیک، منشی گروه پژوهش هنر بود. بعد رئیس گروه پژوهش هنرِ ما خودش یه آدمه تعطیله به تمام معناس. ینی تعطیلا! ما بهش می گیم دُلمه. :- ))) البته بخاطر استایل مقنعه سر کردنش . چون میشه شکل دلمه ای که محتویاتش ریخته بیرون. ینی دلمه ی ترکیده ! بعد فک کن اون که خودش تعطیل بود یه بار سر کلاس بودیم ریموت پروژکتور گم شده بود به یکی از بچه ها گف یا برو یه تیکه چوب بلند بیار اینو از دکمه خودش روشن کنیم یا برو بالا از لویی ریموت بگیر. بعد یه ثانیه بعدش گف البته چوب از لویی بهتر کار میکنه !:-)))) ینی میخام عمق فاجعه رو بدونی.

 

   + نازنین ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥
comment تو بِبار()

ببین چی پیدا کردم ...

جوونیام خیلی حال و حوصله داشتم ...

+کپیه البته. من فقط بزرگش کردم و رنگی ...

   + نازنین ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥
comment تو بِبار()

فک میکردم فقط دخترا به این چیزا غبطه میخورن...

خوشبحالت که با کسی که دوسش داشتی ازدواج کردی ، حالام هرشب می بینیش!

+بچه های نسبتا بد

   + نازنین ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥
comment تو بِبار()

حتا از اون مور مور شدن آرنج هم بدتره!

تو رفت آمد ، آدم بی دقتیم! حتا تو خیابون. ینی بیشتر وختا که دارم از اینور خیابون میرم اونور به حس شنواییم بسنده میکنم!

به جز یکبار که توی خط ویژه ی تقاطع همت شریعتی ، یک اتوبوس پنج سانتی متری من و دوستم ترمز کرد و آقای راننده اش "یابو"خطابمان کرد! اتفاق خطرناکی نیفتاده برایم.

البته یکبار همین اواخر داشتم میرفتم زیر یکی از این کامیون نارنجی ها که البته عاشقشونم! ولی چون تقصیر من نبود و آقای راننده ی کامیون بود که داشت اس ام اس بازی میکرد ، حساب نمی شه!

کلن من استاد اینم که یه قسمتایی از مفاصلمو داغون کنم که در حالت عادی اصلن امکان نداره اینجوری بشن! همین دو سال پیش ، سر پیچه راهروی اتاقم ، انگشت کوچیکه ی پام خورد به پایه ی مبل و داغون شد. ینی یه جوری که من تا یه دقه نفسم بالا نمیومد و مامانمم نان استاپ میگفت چی شد؟ چی شد؟ چی شد؟ قشنگ له شدا! بعدش تا دو هفته هی قرمز شد آبی شد بنفش شد سبز شد زرد شد تا خوب شد! از اون به بعدم سی باره دیگه خورده به جاهای دیگه! اصن من معتقدم انگشت کوچیکه ی پا هیچ کار مفیدی انجام نمی ده جز اینکه بخوره به این ور و اونور اشک آدمو دربیاره! به نظرم بهتره کم کم در فرایند خلقت حذف بشه!

اون روز تو مدرسه اومدم از پشت میزم پاشم زانوم محکم خورد به لبه ی تیزه صندلی. الان هم کبود شده هم درد میکنه. پارسالم یه بار همین جوری شد.

اونوخ امروز دولا شده بودم لبه ی پاسیو ، وختی بلند شدم استخون کتفم محکم خورد به پایه ی قفس آقای طوطی. بعد بابام در اقدامی همدردانه میگه حالا خوبه نیفتاد پایه هه! وگرنه شیشه ی میز خورد شده بود!

بعد دقیقن همین امروز که دست راستم کتفش له شد، این استخونه بالای پا هست؟ بهش میگن لگن خاصره ، خورد به سه کنجه طبقه ی کتابخونه! دردم نیومد زیاد ولی ترکید!

بعد دیگه واقعن اتفاقی که الان برای استخون ترقوه ام افتاده خیلی نوبره! اصن نمی دونم چه جوری ممکنه استخون ترقوه ی آدم بگیره؟! انگار مفصلش جا به جا شده!

تا قبل از این فک میکردم بدترین حالت استخون درد ماله برگشتن انگشت توی بازی والیبال باشه! ولی میبینم که دردهای خفن تری هم وجود داره که آدم حتا فکرشم نمی کنه!

+ با اجازه ی آقای آرین ، اینم یه عکس از آقای طوطی در دامان طبیعت!

   + نازنین ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٤
comment تو بِبار()

این همه اصطلاح هست حالا! مالیده آخه؟؟؟؟

قرار بود که من تا امروز ساعت 10 ، یه پولی رو بریزم برای یه جایی ، بعد پول تو حسابی که عضو شتابه ، کم بود و نمی شد کارت به کارت کنم.مامانم صب داشت میرفت بیرون گفت درستش میکنه ولی تا دهو نیم و اینا شاید بشه.

منم واسه اینکه پیش طرف بدقول نشم زنگ زدم که بهش بگم اینجوری شده ،و یه سوالی هم بپرسم.

 

 من: اگه قسمت دوم پولو به جای بیس روز دیگه ، بذارم ماه دیگه بدم چی اونوخ؟

بعدش آقاهه خیلی آقای محترمیه ها!

گفت : نه دیگه خانوم! اونجوری مالیده!

من :تعجبخنثینیشخندخنده

   + نازنین ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٤
comment تو بِبار()

همین دیگه! خبری نیس!

1-من اگه فوتبالیست بودم ، هیچ وخ نمی رفتم دروازه بان بشم! هیچ وختم پنالتی نمی زدم! چون دوتاشون به نظرم خیلی استرس زا! هستن.

2-دیروز کمدو کشوآمو تر تمیز کردم. طبق معمول یه عالمه رسید خودپرداز و کارتخان ریختم دور.  نمی دونم این پولا رو من کی خرج میکنم؟ چرا یادم نمی مونه؟ در نتیجه ی این تمیز کاری ها دریافتم که ذخیره ی شکلات تلخ و نسکافه ام به پایان رسیده. و آدامس هم سه تا دونه بیشتر ندارم. اونوخ باید حتمنه حتمن یه کیف پول بخرم برا خودم. و الان که سوم ماهه هنوز حقوق مهرمو برام نریختن. البته بریزنم من یه راست باید بیشترشو بدم بره! و الان دقیقن بیستو سه هزار و پونصد تومن ! فقط دارم. شارژ نتم باید بدم تازه! الان یادم افتاد!خنثی

بعدش دلم یه ساعت مچی سفیدم میخاد.

3-باید زنگ بزنم به یه نفر ازش منابع ارشد روانشناسی رو بپرسم. ولی هنوز نزدم! امیدوارم بهم بگه راحته! البته هرچی که باشه از کنکور رشته ی خودمون خیلی بهتره! مال ما که هرچی بخونی بازم بلد نیستی! اصن بیشتر بخاطر اینکه باید بریم دوباره کنکور عملی بدیم دوس ندارم کنکور هنر بدم. مسخره بازیه! وگرنه همین امسالم اگه انتخاب رشته کرده بودم شاید قبول میشدم.بیخیال اصن منکه موضعم درمورد تحصیلات تکمیلی مشخصه!

" فکر میکنم بر همگان آشکار است که ارشد قبول شدن برا من هیچ وخت هدف که نبوده هیچ حتا اولویت هم نبوده . ینی کلن مثل همه چیزای دیگه کاملن خنثام نسبت بهش. بعد خیلی وختا که نشستم و فلش کارتای 504 تو دستمه یا مثلن دارم نئوکلاسی سیمو میخونم تو دائره المعارف روئین ، با خودم فک میکنم خوب حالا ارشدم قبول شم ! آخرش که چی ؟ بعد دوتا جواب هست برای این سوالم : الف _ هیچی ! مگه قرار بود چیزی بشه ؟ / ب : حالا ارشد قبول نشی چی میشه ؟ بعد بخایم به خودمون خیانت کنیم و منطقی باشیم آدم بهتره ارشد قبول بشه تا اینکه نشه ! چون حداقلش اینه که ارشد قبول شدی دیگه !!!"

و

" اصلن من دوست دارم به جای ارشد خاندن بروم آفریقا از نزدیک زرافه و شیر و پلنگ ببینم. دوست دارم بروم کیش مربی دلفین ها بشوم . و اگر الان کسی ازم بپرسد چرا می خاهی ارشد بخانی فقط نگاهش میکنم."

   + نازنین ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۳
comment تو بِبار()

اگه مردا سیب بودن!

 

می خندیدیما!

   + نازنین ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱
comment تو بِبار()

...If its a game,I'm gona play

اونوخ امروز صب، انقد دور خودم چرخیدم تا حاضر شم و برم ، دیرم شد! ینی تقصیر من نبود انقد تو این مدت هرچی پوشیدم گفتن تنگه، کوتاهه و فلان و اینا ، صب طول کشید تا یه چیزی پیدا کنم که خوب باشه مثلن! والا من اصن مانتوی تنگ ندارم! دوتا دارم که واقعن کوتاهن، اما مانتوی تنگ ندارم! چون هنوز به اون درجه از کمال نرسیدم!

 دوتا شاگرد جدید اومدن تو کلاس دبیرستانم که یکیشون چشماش خیلی قشنگه. من زود بهش گفتم ! که چقد چشمات خوشگله ! طول کشید تا براشون خصوصی توضیح بدم برنامه ها و روال کارو.

بعدشم با بچه ها رفتیم پایین عکساشونو دیدیم. برعکس پارسالیا که میرفتن ته میشستن ، اینا میان تو چش پروژکتور! بعد از کلاسم بالا دمه سایت ، محیا و ریحانه رو دیدم. دیگه ماشالا سه برابر من شدن هرکدوم! از نظر عرضی! و از نظر طولی هم پنج سانتی بلند ترن . یه ذره حرف زدیم خندیدیم که یهو خانم مسئول اومد منو کشید تو اتاق! و یک رازی! رو بهم گفت. منم گفتم باشه خیالتون راحت . حله .

کلن من از دره دبیرستان که رد میشم و پام میرسه به مدرسه ی راهنمایی ، از این رو به اون رو میشم! انقد که همه چی قاطی پاتیه اونجا. همیشه توی دفتر صندلی کمه. بعد همه میخان جا بدن بهت. همه بهت میگن چایی بخور. همه هی اصرار میکنن خرمای خشک با چایی بخور. همه همه همه! همیشه به من میگن چرا رنگت پریده! نمی دونم چرا من توی مدرسه ی راهنمایی کم رنگ میشم! بعد من بیشتر وختا نمی رم تو دفتر! میرم تو راهرو را میرم! یا انقد دیر میرم که یه سره برم سر کلاس! بین کلاسامم نمیام بالا/پایین!

 من تو مدرسه خیلی سعی میکنم که احترام همکارا رو نگه دارم و حتا وختی خیلی میرن رو اعصابم با کاراشون ، با زبون خوش باهاشون حرف بزنم و پرخاش نکنم! ولی امروز انقد عصبانی شدم ، انقد عصبانی شدم ، انقد عصبانی شدم که دلم میخاست برم تو دفتر بشینم بگم من اصن نمی رم سر کلاس تا تکلیفم ملوم نشه!

حس میکردم دود داره از گوشام میزنه بیرون دیگه رسمن! خانوم همکار که معرف حضورتون تشیف دارن؟ خیلی شیک پاشدن دنبال من را افتادن که ببین! این کلاستو قرار منم بیام باهات ! با هم باشیم! بعد فک کنم انقد من بد نگاش کردم که سریع اضافه کرد : دوشنبه به من گفتن!

منم هیچی نگفتم و رفتم جلو آسانسور. اومد. یه همکار دیگه هم اومد. و خانوم "ک" . که من دلم میخاد زیر بگیرمش با ماشین ینی! بعد هی این خانوم همکار میگفت مگه شما نمی دونستی؟؟؟؟خانم "ک" نگفتن به شما؟؟؟  انقد عصبانی شده بودم که اصلن دلم نمیخاست حرف بزنم. بعد که چن بار گفت. خیلی جدی تو صورت خانوم "ک" نگا کردم و گفتم " نه! طبق معمول من تو برنامه ریزی مدرسه ی راهنمایی "بازی " نبودم!" خانم "ک" جا خورد و گفت "نه ه ه ه ه ! باور کن یهویی شد. "

 گفتم آهان! هفته یهو از دوشنبه رسید به چارشنبه! بعد چونه مو محکم گرفتم تو دستم و گفتم "خانم "ک" چرا مدرسه ی راهنمایی همیشه این کارو با من میکنه؟ من چرا باید همه چیزو دمه در کلاسم بفهمم؟ میدونین! خیلی زشته که من معلمم، بعد میرم سر کلاس و بچه ها هی ازم سوال میکنن و من هی باید بگم: نمی دونم! هنوز ملوم نیست! حالا بهتون میگم ! "

هیچی نگفت. خانم همکارم موش شده بود و وایساده بود کنار. تو طبقه دوم ، جلو در آسانسور وایسادم و گفتم " من سر کلاس نمی رم اینجوری. این مسئله هفته پیش برای ما "حل شده" مطرح شد. حالام نمی دونم اگه قراره کلاس نصف بشه ، برین نصفه ی منو مشخص کنین . من ببرمشون تو کلاس." هی به هم نگا کردن و گفتن آخه بچه ها نمی خان نصف بشن! گفتم اصن مسئله بچه ها نیستن! من میخام!

بعد خانوم "ک" که فک کنم برای اولین بار تو این دوسال به نظرش اومد که من شاگردش نیستم و معلمم ، گفت باشه حالا شما لطف کنین این جلسه رو هم برین! من بعد از کلاس مشخص میکنم تکلیفو. بعدشم غیب شد.

جلو در کلاس نفس عمیق کشیده بودم و گفته بودم بدرک اصن!

خانم همکار مثل هفته ی پیش وسط کلاس غیب شده بود. توی دفتر گفته بودم هفته آینده نصف بچه ها رو شما ببرین سایت ، تا من به نصف دیگه تنظیماتو یاد بدم. به خانم های در حال چایی خوردن عید رو تبریک گفته بودم و آخر هفته ی خوبی رو آرزو کرده بودم براشون. جلوی دفتر ، شاگردهای ساعت قبلی که کلاسشان تقدیم خانم همکار شد ، جلومو گرفتن که" خانم باشه! باشه! داشتیم؟ خیلی نامردین! ما به خاطر اینکه با شما باشیم و "بخندیم!" بازم اومدیم عکاسی ! خیلی نامردین! " گفتم ببین دسته من که نبود. بعدشم خانم "ر" خیلی هم خوبن. همه چیزایی که من بلدم ایشونم بلدن. بعد هی گفته بودم آخه ما به خاطر شما اومده بودیم! گفتم اشکال نداره پارسال خندیدیم دیگه! امسال برین درس یاد بگیرین! بعدشم من فک نکنم الان خیلی کار خوبی باشه که من جلو دفتر وایسم با شاگردای پارسالم در مورد همکارم توطئه کنم! چشمک زده بودم . و رفته بودم.

خیلی جدی به مسئول دپارتمان گزارش مدرسه ی راهنمایی رو دادم. گفت که پیگیری میکنه. معذرت خاهی کرده بود. گفته بود نمی فهمم چرا اینجوری گفتن به شما. منم گفتم واقعن؟من فک کردم فقط خودمم که نمی فهممشون!

بعد با خودم فکر کرده بودم اصلن به قول خانوم مسئول ، بهتر! اصرار داره به من کمک کنه؟ خب بکنه! منم ازش کمک میگیرم!

   + نازنین ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱
comment تو بِبار()