DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


نمیشه فردا به خاطر آلودگی هوا تعطیل شه خب؟

دوس دارم که فردا نرم مدرسه!

تا حالا همچین حسی نداشتم نسبت به مدرسه . ولی نمی دونم چرا امروز انقد ناراحتم! حوصله ندارم! اصن دوس دارم که نرم. بعدشم امروز از مدرسه بهم زنگیدن. یکی از شاگردام کارم داشت. یه برگه ی مهمی که دست مسئول پژوهش بوده گم شده انگار، اینم زنگ زده بود که اونا گفتن دس شماس. منم گفتم نخیر! دسه من نیست. ایشون خودشون میدونن که من هیچ وخ هیچی رو با خودم خونه نمیارم! اصن حتا اگر بخام هم نمی تونم! بگین که تو فایلمو نگا کنن. همونجاس. از این بی نظمیای مدرسه متنفرم. همیشه همین کارو میکنن. خودشون گند میزنن بعد به بچه ها میگن از معلمتون بپرسین!

بعدش اینکه امروز رفتم پیش راضیه اینا. خندیدیم. تازه حتا آزیتا موافقت کرد که واسه ناهار سوخاری سه تیکه بگیریم! دیگه چربی اشباع و اینا یادش رفته بود! البته همون سه تیکه هم نصف یه تیکش موند. نمی دونم تو غذاشون چی میریزن ما تا دو تا گاز میخوریم سیر میشیم! البته من ساندویچ گرفته بودم که اونم یه سوم از نون سرش کندم یه سوم هم از نون تهش! موند.

بعد از ناهارم آزیتا نشست یذره پژمان دید. بعدشم بند و بساطشو جم کرد رفت وسط آتلیه! خابید!

من و راضیه ام نشستیم به حرف زدن. که مامانشم اومد . و دیگه کلی درباره ی همه چی حرف زدیم. و چایی خوردیم و خندیدیم . آزیتام ماشالا انقد خابش سنگینه این همه ما هر و کر کردیم بیدار نشد! مامان راضیه خیلی خوش صحبته. انقدم غذاهاش خوشمزس! یه ادویه های خفنی میریزه تو همه چی!

بعدش بلخره ساعت پنجو نیم آزیتا خانوم از بالشت دل کندن و جم ما پیوستن. یه دونه ام چایی با آزیتا خوردم و دیگه جمو جور کردیم و شیش اینا را افتادیم. تازه بچه ها یه مانتوی بافت ظریف خاکستریه خیلیییییی خوشگل برام کادو خریده بودن که خیلی خوشحالم کردن. ینی آزیتا خودش عین همین که برا من خریدن تنش بود ، و تا من گفتم وای چقد قشنگه! منم میخام خب! رفت یه بسته ی کادو پیچ شده آورد برام و گفت بیا! من میدونستم از اینا دوس داری! فک کن یه چیزی خاکستری باشه و تو خوشت نیاد!

تو راه برگشت ، تا ایسگاه مترو ، از یه جایی به یه جایی رسید حرفم ، و آزیتا گف به نظرش من خیلی منطقیم! منم گفتم آره میدونم. بعد گف که خودش خیلی احساساتیه و اشکش تو آستینشه ! و اینا. منم بهش گفتم خودم دوس ندارم! دوس داشتم مثلن به اندازه ی تو مهربون بودم! کلن به نظر خودم اصلن آدم مهربونی نیستم.

دلم میخاد برم واسه خودم چنتا سوئیشرت بخرم! من از پاییز و زمستون و سرما ، فقط همین سوئیشرت خریدنو دوس دارم!الانم نمی دونم چرا انقد سردمه!

من دوس ندارم فردا برم!

   + نازنین ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۳٠
comment تو بِبار()

(some facts about me (5

1-به شدت آدم راز دار و دهن قرصی! هستم. امکان نداره یه چیزی رو که قراره نگم، بگم! حرفی که بین من و تو! باید بمونه ، میمونه. حتا با خودمم دیگه تکرارش نمی کنم!

2-برخلاف چیزی که به نظر میاد ، تو محیط کارم بسیار جدی و کم حرفم. عمومن در بحث های غیر تخصصی شرکت نمی کنم. و توجهم فقط به کار خودم و مسائل مربوط به خودمه.

3-هر وخ حوصله نداشته باشم میرم حموم دوش میگیرم.

4-وختی عصبانی باشم هیچی نمی تونم بخورم. حتا اگه وسط غذا خوردن عصبانی بشم، پا میشم میرم.

5- خیلی زیاد از آدمایی که وختی یه اتفاقی میفته ، میرن قایم میشن و پیغام پسغام میفرستن ، بدم میاد.

6- از قهر کردن متنفرم. به نظرم توی رابطه های انسانی! هیچ حرکتی بی نتیجه تر و مخرب تر از قهر کردن نیست .

7-با خودم آینه این ور اون ور نمی برم! چون به نظرم آینه مال خوشگلاس!

8-اگه یکی اون ور اپن وایسه من این ورش ، و حرف بزنه ، نصف بیشتر حرفاشو نمی شنوم ، چون در حال ساکت کردنه اون صدای مزاحم توی مغزمم که میگه : بپر بشین رو اپن!

9-وختی دارم به یه چیز مهم فک میکنم ، دوس دارم بشینم تو طبقه ی کمدم ناخونامو سوهان بکشم!

10-هیچ وخ دستمو نمی زنم به سنگ رو شویی! حتا وختی همون دقیقه خودم با همه ی مواد ضدعفونی کننده شسته باشمش! به نظرم همیشه کثیفه!

11-دله گوجه فرنگی رو دوس دارم! دونه هاش باحاله!

12-هنوز نتونستم تصمیم بگیرم لوبیا پلو دوس دارم یا نه!

13-به دندونای آدما ، دستاشون و ناخوناشون زیاد نگا میکنم!

14-اگه یکی خوشگل باشه به نظرم ، زود بهش میگم!

15-با روان نویسای استدلر خیلی خطم خوشگل میشه!

16-از اینکه یکی در گوشی بخاد باهام حرف بزنه متنفرم! نه به خاطر زشت بودن یا هر چیز دیگه! چون مورمورم میشه !

   + نازنین ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٩
comment تو بِبار()

و قیافه ی من تا آخر ترم دو نقطه دی !

یه استاد اندیشه داشتیم ، بهترین استاد روی زمین بود! ینی انقد این زن عالی بود ، تو انتخاب واحد کلاسای پنجاه نفریش سه سوت پر میشد. با سواد، منظم ، فوق العاده مودب و باشخصیت و صبور و اصلن یه استاد و یه انسان واقعی.

بعد یه ترم بلخره قسمت شد ما باهاش کلاس گرفتیم ، چارتایی. ترم پائیز بود. ساعت 5 تا 7. فقطم ما چارتا هنری بودیم.همه یا علوم پایه بودن یا الهیات و اینا!

بعد از چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که خیلی ساعت گندی کلاس ورداشتیم! چون استاد تا هفت و گاهی هفت و ده دقه هم طول میکشید کلاسش و تا برسیم خونه (من و الی البته ) ساعت میشد 9!

بعد گفتیم بیایم با استاد مطرح کنیم که اگه میشه نیم ساعت زودتر بیاد و نیم ساعتم زودتر ما رو ول کنه بریم! منم خیلی دوستانه تو جمع کلاس اینو مطرح کردم. بچه ها؟ رسمن حمله کردن به من که چقد تو پررویی! نخیر! نمی شه! استاد قبول نمی کنه. اصن ما نمیایم و نمیتونیم و اینا!

منم گفتم خب باشه! پس من فقط از طرف خودم میگم! اونام گفتن بگو!

بعد من رفتم پای تخته نوشتم : "استاد سلام!ببخشید استاد واقعن! ولی ما بابامون گفته شب شد نیومدی ، دیگه نیا! میشه کلاس یکم زودتر تموم شه خب؟"

 اینا هی گفتن پاکش کن! زشته ! بده! فلانه. منم اهمیت ندادم. تا استاد اومد.

 وسایلشو گذاشت و تخته رو نگا کرد و گفت اینو کی نوشته؟ من دستمو بالا کردم و گفتم : من!

گفت باشه اشکال نداره! شما شیشو نیم برو!

قیافه ی بچه ها دیدنی بود !

   + نازنین ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment تو بِبار()

کرک و پرم ریخت کاملن!

در تمام طول مهمونی ، ضمن حفظ غرور و توانمندی های خودش، سه بار پازل مرد عنکبوتی شو آورد داد براش درس کنم. اصرارم داشت من درست کنم! اونم از این پازل مسخره ها که مث روبیکه! ینی باید هی جا به جاش کنی تا درس شه!

سر سفره اول مطمئن شد من و بقیه هم! پیش ماماناشون نشستن تا راضی شد بره پیش مامانش بشینه . بعد، از هرچیزی که میخاست بخوره به منم میداد. حتا اگه من میگفتم "مرسی من نمیخام!"

داشتم دنبال گوشیم میگشتم همونجوری که سرش تو اسباب بازیاش بود ، گف فک کنم اونه که رو اپنه!

وختی داشتیم میزو صندلیا رو به حال قبل از سفره انداختن! در می آوردیم تن تن خرتو پرتاشو جم کرد از سر راهمون.

وخت خدافظی ، لم داده بود رو مبل و زیر چشمی همه رو چک میکرد. رفتم جلو دستمو دراز کردم و گفتم"  آقا !من خیلی خوشحال شدم از آشنایی با شما! " دس داد. بعد که دسمو ول کرد ، گفت: همین؟ بوسم کن!!!

من دولا شدم بوسش کردم. بعد گفتم خب تو منو بوس نمی کنی؟

گفت نه! من تو رو تو قلبم دوس دارم! از صب تا حالا نفهمیدی از کارام؟؟؟

+پسر یکی از آشنایان! 4 ساله

   + نازنین ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment تو بِبار()

احتمالن استادم یه دقه به ما خندیده!

پیروی این پست ، ما یه همسایه ای داریم که هفتو نیم صب ، میاد زنگ خونمونو میزنه قبل از سلامم میگه آخی ! سرده ها! خب من نیم ساعت بود همش بیدار شده بودم ، و با سوئیشرتو موهای باز و افشون پریشون! رفته بودم دمه در و دیده بودم خانوم همسایه هستن . فک کردم لابد اومده بگه چرا بابات وساطت کرده شوفاژا رو ببندن! ما یخ کردیم! بعد گفتم الان خودش میبینه من این همه لباس پوشیدم دیگه! میفهمه منم سردمه به خدا ! و اینا!

خلاصه همینجوری داشتم برا خودم داستان میبافتم ، که گف : خوبی؟ گفتم مرسی. گفت : تو درست تموم شده؟ گفتم آره یه سالو اندی میشه! بعد خیلی همینجوری یهویی گفت: کتاب تنظیم.خا.نو.اده تو میدی؟

من کاملن بیدار شدم از خاب  و سه دور پلک زدم و گفتم : من کتاب نداشتم!!! گف : وا! پس چیکار کردی؟ بعد من که نمی تونستم بهش بگم آخه تنظیم خوندن داره؟ دری وریه همش! گفتم به ما جزوه داد خودش. منم نگهش نداشتم راستش!

ناامید شد و گفت واسه پسرش میخاسته و اینا. حالا انگار من پرسیدم واسه خودت میخای؟؟؟؟

بعدش یاد امتحان خودمون افتادم! تو ادامه مطلب مینویسم بقیشو!

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٧
comment تو بِبار()

پولشو براشون میذاشتما!

اگه من یه موجود سوپر نچرال بودم ، میتونستم الان ،دقیقن تو این ساعت شب ، تو یه چشم به هم زدن برم از یخچال سوپر مارکت سر خیابون ، یدونه دنت کاپوچینوی گنده وردارم و تو یه چشم به هم زدن دوباره تو اتاقم باشم و همینجوری تا پاسی از بقیه ی شب! هی دنت بخورم هی فیلم ببینم!

   + نازنین ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٧
comment تو بِبار()

تازه فردام شنبس! از شنبه هم متنفرم!

1-از جمعه ها متنفرم. حتا وختی مث امروز آفتابین. 

تنهام. ولی اصلن بهم خوش نمیگذره! یذره با آزاده اس بازی کردم. گف از سو.ده هیچ خبری نیست. از بعد از عروسی دیگه ندیدش و هرچی هم زنگ زده بهش جواب نداده! منم گفتم بیخیال خب! اصن برا چی بهش زنگ زدی؟نیشخند قرار شد به زودی دور همی بریم بیرون.

2-یه مشت همسایه داریم! هرکی از یکی داغون تر! همشونم قدرت خدا دکتر و مهندسن! بعد دوتا کلمه بلد نیست با هم حرف بزنن، مث آدم! اون همسایه ی آقای دکترمون از اینان که تو خونه شون ، در تمام سال ، با حداقل لباس زندگی میکنن! ینی همیشه در حد تاپ و شلوارک و رکابی و اینا! بعد ورداشته از اول مهر گیر داده به نماینده ساختمون که شوفاژا رو روشن کن ما سردمونه! این یکی همسایه مون که بازم دکتره! دیروز که فهمیده شوفاژا باز شده ، رفته با نماینده دوا کرده که من شارژ نمی دم! ما سردمون نیس! الان نباید روشن میکردی ! بعد نماینده مون خودش مهندسه! پاشده زنگ زده به بابای من که ، من از دست اینا روانی شدم ! دیگه کار به فش و فشکاری رسیده! شما بیا وساطت کن!

ینی اینا مثلن دکتر و مهندسای مملکتن! بیست و چار ساعتم براشون کاتالوگ و بولتن و دعوتنامه میاد ، که آقای دکتر/مهندس ، تو رو خدا بیا به همایش ما روح علمی ببخش!

اونوخ آقایون بعده ده سال و اندی آپارتمان نشینی ، هنوز کفشاشون وسط پاگرده همیشه و زباله هاشونو با کیسه های سوراخ میبرن و گند میزنن به را پله! اینم از روند "حل مشکل" شون!

3-گشنمم هس.

   + نازنین ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٦
comment تو بِبار()

فقط حیف که اینجا خارج نیست!

اگه اینجا خارج بود ، همون دفه دومی که منو به جنون میرسوندی با کارات ، بهت میگفتم:

even if I had any good sides, no way  for u to get on it!

اونوخ تو ام حساب کار دستت میومد!

   + نازنین ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment تو بِبار()

عاشق اخم آقاهه ام !

   + نازنین ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment تو بِبار()

البته آخرشم به هممون بیست داده بودین

استاد "ق" عزیز! منو ببخشید که الان اینا رو میخام اینجا بنویسم. امیدوارم شما اون روزو یادتون نباشه! چون ما هنوز یادمونه و هر بار که یادآوریش میکنیم کمه کم سه دقه میخندیم!

شما استاد متوسطی بودید. روز اول یادتون هس از من پرسیدین کدوم هنرستان بودی؟ گفته بودم "من هنرستانی نبودم. دیپلم ریاضی دارم. " بعد شما مثل همه ی استادهای دیگه خوراکتون مهیا شد که هی منو آبزِرو کنید و هی نگران باشید که "هنر را نفهمم".

بعد به ما گفته بودید که باید با شابلون سیلک کار کنیم و رنگ پارچه. روی مقوا! رنگ پارچه خیلی چیز باحالی بود. یک ماده ای مثل ماست خامه ای ! که به خاطر بیس آب داشتنش ، شابلون تمیز کردن هم بسیار کار راحتی بود!

ما سر کلاس شما بلند حرف نمی زدیم. من و راضیه میزهایمان چفت هم بود . الی و فرناز روبروی ما. شما هم که از کنار میز من تکان نمی خوردید. البته که نصف اول ترم درگیر پیدا کردن آتلیه و آرایشگاه برای دخترتان بودید و نصف دومش را هم موبایل به دست پیگیر دلیور شدن کارت های عروسی به فک و فامیلتان!

ولی این مشغولیت ها باعث نمی شد که شما از فضولی کردن توی کار بچه ها دست بکشید.

بعد اون روز من داشتم خیلی دقیق و علمی میزان مورد نیاز آبی کبالتی را که باید به حجم سبز رنگ توی کاسه ام اضافه میکردم ، بررسی میکردم که شما قاشق و کاسه بدست تشیف آوردید بالای سرم و گفتید: داری چیکار میکنییییی؟؟؟؟ گفتم " دارم فیروزه ای میسازم!" گفتین : فیروزه ای ترکیب چه رنگاییه؟؟؟ گفته بودم سبز، آبی، سر سوزن نارنجی. شما تائید کرده بودید و جلوی چشمهای گشاد شده ی من یک قاشق بزرگ آب کبالت و زرد اصلی و قرمز وینستون را ریخته بودید توی ظرفتان و مشغول هم زدن شده بودید. من و راضیه به هم نگاه کرده بودیم و شما قدم زنان دور شده بودید از میز من. و بعد دیده بودم که هر از چندگاهی چند قطره از رنگ های روی میز به کاسه ی تان اضافه میکنید.

من رنگ را ساخته بودم . و شما لبخند زده بودید. و نگفته بودید ثمره ی تلاشتان چی شده بود بلخره! بعد خودم دیده بودمش! کاسه ی حاوی "دسترنج" تان کنار قوطی های رنگ روی میز بود. یک حجم بنفش با رگه های قهوه ای وخردلی و زرشکی و سورمه ای! راضیه هم دیده بود. لبخند زده بودیم به هم.

الی شابلون به دست آمده بود توی کارگاه ، و کاسه ی رنگ را گرفته بود دستش و بلند داد زده بود : این دیگه شاهکار کدوم اُسکُلیه؟؟؟؟

و بال بال زدن من و "هیس" گفتنِ راضیه و "استاد " گفتنِ فرناز هم باعث نشد که جمله اش نصفه بماند. بعد شما قدم زنان تا تهه کارگاه رفته بودید. من و راضیه دویده بودیم توی راهرو و فرناز همانجا پایین میزش غش کرده بود از خنده!

بعد من و راضیه سه بار نفس گرفته بودیم وسط خنده هایمان و گفته بودیم "وای استاد حذف میکنه الی رو!"

بعد از یه رب برگشته بودیم توی گارگاه . و همه ساکت بودند و الی به من نگاه نمی کرد. فرناز هم اصلن رفته بود تهه کارگاه پیش مهسا.

شما ولی اعتماد به نفستان توی حلق من بود وختی رفتید و به پگاه گفتید : گلبهی بلدی درس کنی اونوخ؟

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment تو بِبار()

( 4)some facts about me

1-صفر تا صدم ، 1 ثانیه اس! صد تا صفرم 3 ثانیه! بعضی وختا زود قاطی میکنم ولی زودم به حالت عادی بر میگردم.

2-آدم فنی و تعمیر کاری نیستم. در حد تفاوت دو سو و چار سو و نمی دونم فاز متر و اینا! دوغ آب و گچم بلدم درس کنم! تو دانشگا یاد گرفتیم! البته لامپ و واشر هم بلد بدم عوض کنم!

3- درآمد آدما، محل زندگیشون ، متراژ خونشون ، شغل باباشون و مدل ماشیشون هیچ وخ دغدغم نبوده! انقد که مثلن تازه همین ماه پیش فهمیدم که بابای آزی دندون پزشکه! هیچ وخ این چیزا رو نمی پرسم.

4-معتقدم شما چیپس و پنیرو بذا رو مُرده ، اگه زنده نشد ، یقین داشته باش خودشو زده به مردن!

5-وسایلم انقد جاشون ملومه که "کورمال کورمال" و تو تاریکی هم میتونم پیداشون کنم.

6- چیزی که بهش میگن "سیاست" ، ندارم. کلن همینیم که هستم. همیشه ام در مورد بقیه همین فکرو میکنم. تا حالا به کسی شک نکردم! حتا پارسال یه بار همکارم تو مدرسه بهم گفت "حالا مطمئنی بچه ها این عکسا رو خودشون میگیرن؟" من خیلی سعی کردم ابروهام از کادر خارج نشه و واقعن هنگ کردم. چون اصن حتا بهش فکرم نکرده بودم/نمی کنم! که اینجوری باشه!

7-مانتوهام باید جیب داشته باشن حتمن.

8-یه بار یکی تو کلاس زبان بهم گفت "ش" هاتو مث منشی ها میگی! از اون به بعد همش حواسم هست "ش" هامو چه جوری میگم! بعدن تازگیا داداشم میگه "ش" هات میزنه! مث شقا.یق دهقان!

9-از اسفناج پخته متنفرم.

10-خیلی چیزا به نظر من بو میدن! بویاییم قویه! انقد که اطرافیان پیشنهاد میکنن برم با حوزه ی کشف مواد نیرو انتظامی همکاری کنم!

11-معتقدم اگه یه روزی  بخاد بد باشه ، از صب ، بد شرو میشه!

12-تا حالا رو ناخونام از این گل و بلبلا نکشیدم!

13-یه عالمه آدم هستن تو زندگیم که من فامیلیشونو یا بلد نیستم یا اولشو میدونم! یا میدونم یه چیزی تو مایه های فلان چیزه!

14-پتانسیل اینو دارم که با آش رشته و قرمه سبزی خودمو خفه کنم! ولی در حد همون پتانسیل نگه میدارمش!

15-تقریبن همیشه لازمه یه نفری بهم یادآروری کنه که از ساعت 10 شب به بعد هیچی به محتویات یخچال اضافه نمیشه! من میتونم با خیال راحت برم بخابم!

16-چنتا "چرا" توی زندگیم وجود داره ، که امکانش هست بپرسم و برطرف بشه، اما ترجیح میدم نپرسم.

 

   + نازنین ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٤
comment تو بِبار()

it's been a realy long day

از هفت صب بیدارم. از پنجو نیم اصن. اصلنم روز خوبی نبود. ینی صبش خوب بودا. با علی مسخره بازی در آوردیم خندیدیم. بعد اون رف دانشگا. مامانم رف دنبال کارای خودش. منم سه تا تلفن طولانیه مسخره ی فرساینده داشتم. بعدش کلن روزم به هم ریخت. آقای طوطی هم که لطف کرد سیم هد فون لب تابمو جوید. یه گوشش قط شد!

بعدشم معدم از ظهر درد میکنه تا همین الان. ناهارمم کوفتم شد. چون صد بار وسطش پاشدم و نشستم اصن نفهمیدم چی خوردم. بعدشم خیلی شیک با این وضه معدم ، دوتا لیمو ترش و سه تا آلوچه ی گنده ی جنگلی خوردم. حالا کی جرات داره بگه معدش درد میکنه؟ مامانم کلمو میکنه!

از ساعت یازده نشستم پای فتوشاپ "سرتی فیکیت!" طراحی میکنم! برای یک جای نامعلوم! همون قضیه ی دشمن فرضی و اینا!از فتوشاپ متنفرم! متنفرم. متنفرم!

فردام مهمونی دعوتم. اصلنم حس میکنم پتانسیل مهمونی رفتن ندارم. فکرم مشغوله. مشغول سه تا چیزه کاملن جدا از هم!

بعد هی دلم میخاد بگم اصن همشون بدرک. نمی شه!

چراغ خاموش میرم مسنجر. الی همش آنه. ولی الان دو ماهی هس با هم چت نکردیم. فقط همون روز تولدش اس دادم بهش. فک کنمم فقط من تبریک گفتم بهش. بقیه هنوز عصبانی بودن/هستن از دستش. من عادت کردم به این اخلاقاش. آزیتا و راضیه ولی خوششون نمیاد. حقم دارن البته. الی خیلی وختا مطلق گرا! و خودخاه میشه. اما خب من دوسش دارم. دوستمه خب! مسئله ام اصلن چیزه پیچیده ای نبود. ولی الی مث اوندفه ، بد برخورد کرد و همه ام هوار شدن سر من که اصلن لازم نکرده اینا بیان و ما خودمون میریم و اینا!خب منم خودم با الی بحثم شد. فقط به راضیه گفتم. آخرشم اصن نشد که بریم. دیشب با آزی اس بازی کردیم گف برم پیششون. که نشد. ینی منم بهش قول ندادم. اونا داشتن میرفتن یونی دنبال مدرک و اینا! آزی گف میخایم بریم دوا! نپرسیدم چی شده. مسخره بازیای اداری دانشگاه ما ملومه دیگه! یه مش زنه روانی! که فقط بلدن بگن "الان نمیشه" "من در جریان نیستم" " مشکل خودته". سر کارای ما ، واسه یه دونه عکس سه در چاهار ، یه ساعت منو پشت در اتاقش نگه داشت! دقیقن از پنج دقه به یک تا 5 دقه به دو. بعدشم در اتاقو باز کرد رفت بیرون گفت برو عکسو بذار رو میزم!!!

حالا الان دلم گرفته! ینی نه که از الی و آزی و راضیه و اینا ها! کلن. منو الی زیاد با هم بحثمون شده تا حالا ، این دفه ، اصن واقعن ربطی به من نداشت ، زیاد! ولی الی همه چی رو انداخت تقصیر من. منم هیچی نگفتم بهش. فقط یه دو نقطه خط کج براش فرستادم! من همیشه وختی با یکی حرفم بشه و عصبانی بشم ، سکوت میکنم. اون شب از دستش اصن ناراحت نشدم. اما بعدن فک کردم ، شرایط دقیقن شده مث همون موق که من برا تولدم خاستم دورهم باشیمو نشد. حالا واسه چی الی داره اینجوری میکنه خب؟

میدونی! با خودم فک کردم مثلن من پنج ساله حواسم هس جلو الی نگم "بابام". که اصن حتا بعد از این همه وخت جرات نکردم ازش بپرسم بلخره اون روزیکه از سرکلاس طراحی پاشد رفت ، چی شد؟ که حتا همون روزا هم که برگشت یونی ،من جرات نمی کردم تو چشماش نگا کنم. که یه بار بهم یه شکلات داد گفت فاتحه ام داره ها! من پنج ساله هرشب واسه باباش فاتحه میخونم ولی هیچ وخ روم نشده ازش بپرسم اصن چی شد که باباش اونشب دیگه برنگشت. فقط میدونم تصادف کرده. حس میکنم همینقد بسه!

اصن من همیشه زیادی حواسمو جم میکنم. هی فک میکنم بذار نگم. بذار نپرسم. اشکال نداره و اینا. ولی یه وختایی به این نتیجه میرسم بهتره که آدم مث الی ، چرخ برهم زند ار غیر مرادش گردد و اینا!

اون دوستمو یادتون اینجا نوشتم یه بار دربارش؟ البته رمزی بود و یه عده ای خوندن فقط .از اون دوستمم هیچ خبری نیست.همون روزتولدم ،که رفته بودم بیرون ، دیدمش و مطمئنم که منو دید. ینی شک ندارم ولی به روی خودش نیاورد. من حتا منتظرش شدم ولی از یه طرف دیگه رفت. منم کلن بیخیالش شدم.

اینم از ویژگی هامه! با آدما خیلی تا میکنم. خیلی زیاد! ینی اینجوری نیستم که چون یکی اخلاقای خاص داره ، زود باهاش به اصطکاک و درگیری برسم. ولی یه وختایی ممکنه با یه حرکت کوچیک ، برم و دیگه هیچ وخت بهشون حتا فکرم نکنم! ینی کاملن دورشونو خط میکشم. کار راحتیم نیست برام. ولی اگه مجبور بشم انجام میدم.

بیخیال. چقد غر میزنم! قبلنا تو دانشگا همش از راضیه میپرسیدم : وای من خیلی غر میزنم؟ اونم میگف نه بابا! داریم حرف میزنیم دیگه! اصن راضیه یکی از بهترین بنده های خداس! تازه زیتون تلخم دوس داره!

کلن اینکه الان پتانسیل غر زدن و گیر دادنم به نقطه ی ماژور رسیده. و از دست آقای طوطی بی ادب هم خیلی ناراحتم. انقدی که میخاستم باهاش طوطی پلو درس کنم!

حالا فردا چی بپوشم؟

گزینه ها به این ترتیب است:

الف-تی شرت +جین

ب- گزینه الف

ج- گزینه  ب

+اینو دیدی انگار منو دیدی. فقط شلوار من پرنگ تره.

   + نازنین ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٢
comment تو بِبار()

والا! پررو!

یدونه از این دفتر فنیا هس دمه خونمون، پسره خیلی تیز و بزه، همه چی بلده ، لازم نیس هی کاری که میخای بکنی بهش توضیح بدی ، من همیشه پرینتا و کارامو میبرم پیشش، بعد اون روز رفتم ، نبود. مجبور شدم برم مغازه اونوریش.

صاحب مغازه اونوری هم پسره خوبیه ها ولی خنگه! در این حد که گلاسه رو از اشتنباخ تشخیص نمی ده و هر وختم میخاد هر چی رو پرینت بگیره هی میزنه "فیت تو پیج"! همیشه تنظیمات منو به هم میزنه! هیچ وختم یاد نمی گیره قبل از اینکه بزنه دسگاه پرینت بگیره از من بپرسه فیتش کنم یا نه! کلن من اعصاب مصابم به هم میریزه میرم تو مغازش. انقدم شل و وله یه پرینتو و پلاتو سه روز طول میده!

انی وی، دیروز رفتم تو مغازش ، بعد همونجوری که سرش پایین بود فلش منو گرفت. گفتم آ3 باشه.

سر تکون داد. بعد دوستش از مغازه رو برویی گفت: "مجتبا!"

این هیچ عکس العملی نشون نداد

باز پسره گفت: "مجتبا جان؟"

جواب نداد.

گفت : "آقا مجتباااااااااا!"

بازم هیچی!

بعد دوستش با صدای خیلی بلند هوار زد: "گوساله!"

اونوخ پسره سرشو آورده بالا خیلی متعجب به من نگا میکنه، میگه : با منه؟؟؟

گفتم : خنثی فک نکنم با من انقد صمیمی شده باشه هنوز!

   + نازنین ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٢
comment تو بِبار()

باباش میاد سراغ من!

درباره ی "گولو" ، توی شماره ی 2 این متن ، توضیح دادم ، فک کن یک پسر بچه ی شیطون ، اونم دهه ی هشتادی! که خودشون به قدر کافی هیولا هستن ، با من نشست و برخاست کرده باشه! خب میشه یه موجودی که از زبونش و حاضر جوابیاش حتا خودمم در امون نیستم!

قبلنا ، وختی تازه داش عددا رو یاد میگرفت و شمردن با انگشتا ،یادش دادم که "یک" باید از انگشت"شست" دست شرو بشه! حالا رفته پیش دبستانی و هر روز یه شاهکاری میزنه سر کلاس ، من فقط منتظرم بحث به شمارش اعداد برسه و این هنر نمایی کنه!

   + نازنین ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۱
comment تو بِبار()

خب این چه وضشه الان؟

شما خانواده ی محترم داماد! که مشخص کردن "مکان" عروسی در حیطه ی اختیاراتتونه لابد! شما دقت داشته باشین که در شش ماهه دوم سال به سر میبریم و برگزاری مراسم عروسی در "باغ" های فرحزاد اصلن گزینه ی مناسبی نیست! این آقایون هستن که سه لایه لباس تنشونه!خانوما به ندرت تو عروسی کت و شلوار میپوشن!

شما مدعوین محترم! وختی براتون کارت عروسی میارن ، باهاش مثل یه شی دکوری برخورد نکنین! قشنگ ادرسو نگا کنین که به محض خارج شدن از اتاق تعویض لباس تا آخرین لحظه ی مراسم ،نان استاپ نگید " وای من شلوار جینمو میخاااااااااااااام"

شما آقای داماد! شما مگه دوستاتو دعوت نکردی عروسیت؟ خب پس چرا نمیری پیششون؟ چی میخای دقیقن وسط مجلس خانوما؟

شما خدمه ی محترم! خب انقد نیا برو بشقاب میوه ی مدعوین رو چک کن! بعضیا طول میکشه یدونه موز بخورن!

شما دی جیه محترم که من زبونم قاصره در قدردانی از حنجره ی پاره شده ات! شما باور کن میکروفون و باند پخش ، کارشون اینه که صدای شما رو بلند تر از چیزی که هست به گوش ما برسونه. لازم نیس خودتو زخمی کنی!

شما فک و فامیل محترم و دوست داشتنی ، که منو سال به سال میبینین ، این که منو یادتون میره هیچ ربطی به این که سه کیلو لاغر شدم نداره! پس هی نگین وای چقد لاغر شدی! نشناختمت! پس چرا من شما رو که هر دفه چاق تر از دفه قبل میشی میشناسم؟

کلن لازم نکرده تو پاییز عروسی بگیرین!

   + نازنین ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٠
comment تو بِبار()

دیگه terrible تر از این؟

-thought something terrible happen to you!
+yes!something terrible did happen to me!
-huh?
+ you fell in love with my friend!

   + نازنین ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment تو بِبار()

فک کنم ایده ی خوبیه!

امیر آقایی: حس میکنم داره یه چیزی رو ازم قایم میکنه!

حسین یاری: قایم کنه! تو ام یه چیزی رو ازش قایم کن!

+سعادت آباد.مازیار میری

   + نازنین ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۸
comment تو بِبار()

ترازو بین 47 و 48 مردد است!

با تشکر از همه ی کسانی که خاسته و ناخاسته و از عمد و فرع و قصد و خیر خاهی و بدجنسی و همه ی موارد دیگر! خاب و خوراک و زندگی من را به هم پیچاندند.

و شرایط یک جوری شد که دیروز لباسی که سیصد بار پرو شده بود ، سه سانت از همه طرف گشاد شد. و دیشب همه گفتند که از نمای بغل شده ام یک خط کش!

و امروز صبح مجبور شدم کمربند ببندم به شلوارم و انقدر بکشم تا به آخرین سوراخ برسد و از آن طرف اضافه بیاید! بعد توی مدرسه شاگردم زده بود به کمرم که خانم شما چقد صافین!

دستون درد نکنه. من الان راضیم از حجمم. شما دیگه دست از تلاش بردارید!

   + نازنین ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٧
comment تو بِبار()

"خوبه والا! خوبه روت میشه بگی"

خدا ، به نظر من، مرده! یه مرد قد بلنده یذره جوون . لاغرم هس! ولی زورش زیاده و دستش به همه ی بالاها! میرسه. به نظر من خدا مرده. از این مردایی که تک سیلابی جواب آدمو میدن . همیشه انگار سرشون خیلی شلوغه ولی گوشاشون تیزه و حواسشون جمه!

الان یه مدتی هس ، بینه من و این آقا! شکر آب شده! ینی نه که چیزه مهمی باشه ها . ولی ازش به دل گرفتم! بعد مثلن اون دس به سینه وایساده منو نگا میکنه منم دیوارو نگا میکنم ! ینی یه جوری تو لج و لجبازی! با پشت چشم نازک شده! بهش سلام میکنم و تبادل نظر میکنیم!البته دیگه طولانی نه ها! من فقط خبر میدم بهش! که گفته باشم!

بعد دقیقن هم خدا مثل مردا، که همیشه بلدن یه کاری رو انجام بدن ، اما باید هی بهشون بگی و هی بگن باشه و هی هیچ کاری نکنن و بگن: حالا الان مگه میخای؟ با من برخورد میکنه! کلن من دیگه خیلی وخته حوصله ندارم یه چیزی رو صدبار به یکی بگم! که بخاد هی گوش نکنه و من هی بگم و آخرشم احتمالن فقط به خاطر اینکه من ساکت بشم ! انجامش بده.

واسه همینم دیگه تازگیا زیاد با آقای خدا چیزی رو مطرح نمی کنم! البته که من اگه نگم هم خودش میدونه! ولی قبلنا که با هم صمیمی بودیم ، من همیشه زیاد باهاش حرف میزدم  واسمم مهم نبود که همه ی اینایی که میگم و تازه همه ی بعدنشو! میدونه!

حالا نه که فک کنی چون به خدا نمی گم ، به بقیه میگم! نخیر. کلن به هیچ کس هیچی نمی گم!

بعضی وختا که دارم با همین زوره کمم، و با همین دستام که به همه ی جاهای بلند نمی رسه ، به زور یه چیز سنگینو تکون میدم ، یا انقد رو پنجه ی پام بلند میشم و خودمو میکشم بالا که دنده هام در شرف از هم گسستگی! قرار میگیرن ، حس میکنم اومده پشت سرم وایساده و منتظره که من بهش بگم اینو بذار اینجا! یا اونو بده به من! ولی من نمی گم! همیجوری خودمو زخمی میکنم که نخام بهش بگم. چون همیشه این احتمال وجود داره که بگه: "الان نمی شه! باشه بعدن!" یا "این بدرد تو نمی خوره! میخایش چی کار؟"

بعدش من واقعن دیگه دوس ندارم اینو بشنوم ازش. ینی احساس میکنم شنیدن همچین کلمه ای از دهان آقای خدا به مثابه یک جرقه در انبار باروت عمل خواهد کرد! واسه همین ترجیح میدم فک کنم چون ازش نخاستم که کمکم کنه و خودم "کافی" نبودم چیزی که میخام نشده! دوس دارم توی همین خیال احمقانه باقی بمونم که اگه ازش میخاستم حتمن میشد ،ولی من نخاستم! فکرش احمقانس اما حسش واقعیه. من دوس دارم فک کنم آقای خدا منو دوس داره ، خیلی زیادم دوس داره ، ولی چون من واسش رفتم توی قیافه ،ترجیح میده وایسه تا خودم برم بهش بگم ! اینجوری نیس که بخاد بره رو اعصاب من ! و اگر من برم بهش بگم ، چون هیچ کاری نیست که نتونه انجام بده ، واسم درستش میکنه!

ولی من دوس دارم که نرم بهش بگم. دوس دارم همینجوری هی تو قیافه و قهر بمونم. هی تو دلم بگم "آره اگه خیلی خفنی درستش کن! یه جوری که من خیلی تحت تاثیر قرار بگیرم!" بعدم به تلاشم ادامه بدم!

اونوخ یه وختی یه جایی یه روزی ، ببینم که مثلن همه ی همه ی همه چی درس شده و آقای خدا همونجوری که دس به سینه وایساده و یه وری تکیه داده به دیوار و منو نگا میکنه ، سرشو تکون بده که "خیلی پررویی! " منم خیلی شیک بهش بگم" ا؟ تو درستش کردی؟ فک نمی کردما!بلد بودی؟" بعد هم همین جوری زل زل نگاش کنم و آقای خدا هم به لبخند کمرنگش ادامه بدهد . بعد من توی دلم دیگر هی فکر نکنم "خدا باهام به هم زده! ازم حذر کن" و آقای خدا فکرم را بشنود و ابروهایش بالا برود و بلخره از تک سیلابی بودن دست بردارد و یک چیزی بگوید . یک چیزی که من خیلی بخندم و دوباره با هم صمیمی بشیم! 

   + نازنین ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٦
comment تو بِبار()

فک کرده بود مثلن الان من میگم وای نه! تورو خدا! غلط کردم!

دیشب کی خابیدم؟ سه و نیم! اصن نفهمیدم چه جوری رسیدم به تخت! بعد تازه تو اون حالی که چشمام باز نمی شد به دوسمم اس ام اس دادم که کار تا کجا پیش رفته و ساعت گذاشتم رو پنجو نیم. بعد پنج بیدار شدم! خیلی ریلکس ساعتو خنثا کردم! و یهو ساعت شیشو رب بیدار شدم!

نمی دونم چرا انقد سردم بود/کم و کان هست! ینی مجبور شدم جوراب بپوشم و یه کم بعد هم رفتم سوئیشرت آوردم پوشیدم! بعد حالا فک کن نشستم دارم ترجمه میکنم! دستام انقد یخ زده بود که دلم میخاس فن لب تابو بغل کنم! یه کلمه می نوشتم یه دقه دستمو میچسبوندم به فن!

هیچیم نفهمیدم از چیزایی که ترجمه کردم! کلن به نظرم خیلی دری وری اومد! یه چیزی بود درباره ی فرآیند باز مهندسی و این چیزا! چیه این درسا آدم بره بخونه؟ بدرد کجا میخوره؟

صد رحمت به همون خط خطیا و پوستر موسترای خودمون! حداقل چارتا عکس قشنگ میدیدم! اینا چیه هی PBR و PIP ونمی دونم تحلیل وضعیت مطلوب! تحلیل وضعیت موجود! حالا مال کی اونوخ؟ دهه ی 1980 آمریکا مثلن! فایدش چیه الان؟

خلاصه که خیلی متن خسته کننده ای بود . چیزی به من اوزوده نشد.

+آهان یه چیز باحال! طوطیم از موبایل میترسه! ینی رو میز باشه من ورش دارم میپره بالا جیغ میزنه! اسکله به خدا! از توپم میترسه! اون روز توپ براش بردم بازی کنه با نوکش گرفت پرت کرد بیرون از قفس! بعد رو زمین بود من قل دادمش جیغ زذ ! خیلی باحال بود! ولی من دیگه ادامه ندادم به اذیت کردنش!

++دیروز انقد گیر دادم به موهام ، بهم گفت ببین پا میشم میرم ماشین میارم از ته میزنم هم تو راحت شی هم من آ! منم گفتم برو بیار خب! منکه خودم اون دفه گفتم بهت!

   + نازنین ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment تو بِبار()

اگرم تذکر بدی ، یه دقه بیشتر دووم نداره سکوتشون!

امروز با مترو رفتم و برگشتم. مترو هیچ وخ وسیله ی حمل و نقل عمومیه مورد علاقه ی من نبوده و نخاهد شد! از شلوغیش ، زل زدن آدما به هم و پله هاش متنفرم. فقط دوس دارم رانندش باشم!نیشخند

سرم درد میکرد. دوس داشتم زود برسم خونه برم حموم. دلم چایی میخاس . دستام اتوبوسی و کثیف بود. بعد سه تا دختره با هم سوار شدن. از این خوشالا! یه چیزایی هم خریده بودن و مشغول خوردن و هر و کر بودن! اونوخ با صدای بلند! کلن رفته بودن رو اعصاب همه! بعد همین جوری وایساده بودن و دستشونم به هیجا نگرفته بودن و آقای مترو یهو ترمز کرد اینا شوت شدن رو یه خانومه! و بازم عبرت نگرفتن و همینجوری به رو اعصاب بودنشون ادامه دادن! و هی خندیدن . تا سه ایسگاه بعد که یکیشون پیاده شد و آروم شدن دوتای دیگه!

بعد من همش داشتم با خودم فک میکردم دخترای به این بزرگی ، قشنگ 7-26 سالشون بود، کمه کم، دیگه کی میخان یاد بگیرن چه جوری تو یه محیط عمومی باید رفتار کرد؟

والا مام دانشگاه میرفتیم ، مام دسته جمی بیرون میرفتیم ولی عمرن هیچ وخ اینجوری نبودیم! یادم نمیاد حتا یه بارم مثلن تو اتوبوس یا مترو ، من با دوستام اینجوری بلند بلند خندیده باشیم و رفته باشیم رو اعصاب دیگران!که بخان بهمون نگاه کنن حتا!

فقط یه بار من داشتم واسه اولین بار با الی میرفتم کرج ، بعد ساعت سه اینا بود، تا رسیدیم متروی کرج داشت را میفتاد و الی گفت بریم بالا بشینیم. بعد سمت راست من یه آقای نسبتن جوونی نشسته بود. الیم روبروی من نشست و کنارش خالی بود. بعد این آقاهه تا مترو را افتاد سرشو برد عقب و چشماشو بست. منم دیدم بنده خدا خسته اس . با الی اس ام اسی ! با هم حرف زدیم! تا چند ایستگاه بعدش که آقاهه بیدار شد . من هی به الی می گفتم وای فک کنم من تا برگردم شب میشه و اصن امروز نباید میومدم و اینا! و الیم میگفت نه بابا زود برو کارتو انجام بده برگرد! دوباره دو دقه بعد من میگفتم : وای نه الی! من تازه خیلی زود برسم 7 اینا فک کنم برسم صادقیه! از صادقیه تا خونه ی ما اوه ه ه ! یه قرنه! بعد آقاهه یهو گفت: ا؟ خونتون فلان جاس؟ گفتم بله! وای ببخشید خیلی رفتم رو اعصاب شمام؟ انقد غر زدم؟ببخشید! گفت : نه بابا! من واسه این گفتم که محل کار من اونجاس! گفتم: واقعن؟ ینی هر روز از کرج میاین تا اونجا؟ گفت نه هر روز نه! دو روز در میون! من تو ایسگاه آتش نشانیه اونجا کار میکنم!بعدش هی بهم دلداری داد که نه بابا دوستت راس میگه راهی نیست و زود میرسی و نگران نباش و اینا! و آخرشم که داشتیم پیاده میشدیم باز گفت نگران نباش و با همین مترو برگرد امن تر و سریع تر از تاکسی و اتوبان و ایناس. منم تشکر کردم و معذرت خواهی که نان استاپ از تهران تا کرج غر زدم و تایم گرفتم و هی پرسیدم چن ایسگاه دیگه میرسیم؟؟؟

ولی الان که طبق فرآینده "از هرچی بدت بیاد ، سرت میاد" ، مجبورم که از مترو استفاده کنم ، خیلی میبینم که دخترا و دانشجوها رو اعصاب بقیه ان! انگار اصلنم متوجه نیستن که هر کسی شاید از شدت صمیمیت و سرخوشی اونا مطلع نباشه! و هی با خنده های بلند و طولانی و تن صدای بالا! اخم و تخم بقیه رو در میارن.

   + نازنین ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment تو بِبار()

شنبه صب خودم میرم تو حموم دس به کار میشم!

همین چن روز پیش رفتم موهامو کوتا کردم، یذره!

اونوخ الان باز دارم میرم برام درستش کنه. چون به نظرم قشنگ اونی که میخام نشده!

خیلی خیلی خیلی دلم میخاد ورداره با ماشین برام از ته بزنه! اصن یکی از آرزوهامه که یه روز موهامو با ماشین از ته بزنم! حالا نه از خیلی ته ها! یذره مونده به ته!این جوری مثلن :

بعد این آرایشگره خیلی خوبه! چون خیلی آشناس! نسبت خونی داریم اصن باهم! بعد واسه همین من میرم پیشش. بعد اون دفه بهش گفتم این مدلی برام بزن گفت دفه دیگه! حالا این دفه از دهنم پرید که دوتا عروسی دعوتیم و اینا ، اونم گفت عمرن اگه این مدلی بزنه برام !

آدم اختیاره موهای خودشم نداره!

   + نازنین ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
comment تو بِبار()

two sides of a same coine

خوشبین بودن و حماقت!

   + نازنین ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
comment تو بِبار()

خب حالا حتمن باید بگم چون قدش کوتا بود، مثلن؟

_چرا بهش گفتی نه؟

+هوم؟خنثی

_خوب بود که!

+ آره خب!

_پس چرا گفتی نه؟

+آخه خیلی خوب بود! دیدم همش درحال پیشرفت و فتح قله ها و ایناس، مسئولیت من بیفته رو دوشش ، سرعتش کم میشه! نخاستم مانع پیشرفتش بشم!نیشخند

_احمق!زبان

   + نازنین ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۳
comment تو بِبار()

آورین شنیدنشم میشه مال اونا!

قراره به علم بچه ها "اَوزوده" شه، 

نمی دونم چرا من باید بشینم تحقیق کنم و سختی بکشم!

   + نازنین ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۳
comment تو بِبار()

فک کنم واسه امثال من جواب بده!

در راستای پست قبلی ،

+از وبلاگ اتاق شماره من پیداش کردم!

   + نازنین ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
comment تو بِبار()

!cheers

to my uncanny ability to choose men!

   + نازنین ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
comment تو بِبار()

آره ! فقط بهم میاد که همه دورم بزنن!

دیروز مجبور شدم چند بار برای بچه ها و همکارها و آدمها! توضیح بدهم که خراش های روی دست راستم مال خودزنی و زمین خوردن و اینها نیست! مال اینه که من یک طوطی دارم که داره مراحل رام شدنشو طی میکنه ! و ناخوناش بلنده. شایدم پوست من زیادی نازکه!

بعد همکار جدیدم که خیلی خیلی دختر دوست داشتنیی است! گفته بود حالا از این به بعد زود بعدش بتادین بزن بهش . یه وخ عفونت نکنه ! و همکار دیگه ام گفته بود پنبه الکل هم خوبه! من در حال خداحافظی گفته بودم : نه بتادین باحال تره! حس خون و خونریزی میده! خشنه! همکار جدیدم متعجب خندیده بود که : اصلن بهت نمیادا! خشن باشی!

توی مترو ، داشتم میرفتم سمت پله ها ،یه چیزی خورد پشت پام. برگشتم و دیدم عصای یه پسره نابیناست. توی شلوغی همه از کنارش با سرعت رد میشدن. گفتم: پله برقیه! دستو بگیرم؟ گفت ببخشید! زحمت میشه. دستشو گرفتم. خودش اومد روی پله. آقاهه از پله ی بالایی برگشت و نگام کرد. از لای گیت رد شدیم . یه پسره اومد نزدیک و گفت من میبرمش! لبخند زدم. خانومه از کنارم رد شد گفت : اگه خودشو زده باشه به کوری چی؟ گفتم: واسه چی؟ گفت: که دستو بگیره! خشکم زد. من اصلن حتا صورت پسره رم نگا نکرده بودم. گفتم: اون که نیومد دست منو بگیره ! من گرفتم! زنه گفت : ا؟ بهت نمیادا! گفتم "چی؟ که آدم خوبی باشم؟ هیچی نگفت.

سه شوآر رو که خاموش کرد گفتم مرسی! گفت وای چقد شکل بچه ها می شی با چتری! گفتم بابا من دیگه ربع قرن سنمه! بچه نیستم! دوستش گفته بود: واقعن؟ اصلن بهت نمیادا! بچه تر میزنی!

توی اتوبوس از خانومه پرسیدم  میره مترو دیگه؟ گفت آره! از دانشگاه میای؟ گفتم نه .تموم شده دیگه! گفت واقعن؟ اصلن بهت نمیادا! فوق دیپلم؟ گفتم : نه . کارشناسی.

بچه هه هی نق میزد. مامانشو کلافه کرده بود. باهاش بازی کردم. ساکت شد. خندید. رانندهه از تو آینه هی مارو نگا کرد. وسط راه پیاده شدن. وختی رسیدیم بهم گفت: خُرد نداری؟ گفتم نه! بعد یه ثانیه بعد گفتم : دروغ گفتم آقا! دارم! حوصله ندارم بگردم جیبای کیفمو! خندید و گفت : بهت نمیادا! با بچه هه که حوصله داشتی!

اومدم خونه. خسته.داغ.گشنه. با بوی خیابون. علی سر به سرم گذاشت. گفتم علی نکن! من حوصله ندارم! هی گیر داد. گفتم من اصن با کسی شوخی ندارم! من آدم جدیی ام! آدم عصبانیی ام! ولم کن!گفت :ا؟ بهت نمیادا!

+پست قبلی ، مثل یک ویلای متروک خاک گرفته ی پر از جک و جونوره! اگه کسی دوس داره آخر هفته شو تو همچین جایی بگذرونه ، بگه بهش رمز بدم.

   + نازنین ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment تو بِبار()

و یویوی خیس و داغ و شور ، هنوز در نوسان باشد ...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment تو بِبار()

به نفع خودمه بیشتر از همه!

بعضی وختا به این نتیجه میرسم به جای انجام دادن خیلی از کارا ، من برم بمیرم ، خیلی بهتره!

   + نازنین ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٠
comment تو بِبار()

همه که تفریحی دود نمی کنن!

نوشته بود:

"هیچ چیز به اندازه ی دیدنه سیگار کشیدنه یک زن ، نمی تواند یک مرد را منزجر و مشمئز کند"

اگر اینجا رو مردی میخونه که ممکنه با دیدنه سیگار کشیدن یک زن ، منزجر و مشمئز بشه ، تشیف بیاره براش توضیح بدم یک زن دقیقن به چه نقطه ای از انزجار و اشمئاز باید برسه که "سیگار" به دست بشه .

   + نازنین ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment تو بِبار()

! be careful

تا اطلاع ثانوی کوچکترین اصطکاکی ،بین من و محیط و افراد و نقطه نظرات شان،یکی از این عکس العمل ها را در پی خواهد داشت!

   + نازنین ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment تو بِبار()

از دوران اوجم خیلی فاصله گرفتم!

هدف اینه که یه اتود دستی رو اجرا کنم! ینی از خط خطیه روی کاغذ ، تبدیلش کنم به یه اسکیس (طرح خطی) تر و تمیز کامپیوتری!

کار سختی نیستا! اصلن سخت نیست. ولی من دقیقن دارم جون میکنم! ینی از صب که نشستم پاش 5 درصدشم اجرا نکردم! و صد هزارتا پنجره ی سرچ بازه تو لب تاب و تو همشونم دارم "الگوی لایه باز" و "وکتور" سرچ میکنم!

 این وختی که واسه سرچ کردنش گذاشتم اگه نشسته بودم اجراش کرده بودم تموم شده بود تا حالا!

+ دچار یخ زدگیه پاییزی شدم و دست وپاهام قندیل بستن! کم کم باید سوئیشرت بیارم دم دست!

++اونوخ من تو دانشگا چه جوری میشستم همه چی رو اجرا میکردم مث بنز؟؟؟

   + نازنین ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment تو بِبار()

بهشتم اونورش باشه ، به این برزخ نمی ارزه...

من اینجوری دلم خوش نیست

شبم با ترس هم مرزه

   + نازنین ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment تو بِبار()

نزدیک بود ضای بشم!

خیلی ضایس آدم در جواب اس ام اس مسئول دپارتمان که یک جواب بامزه نوشته برایت ، بنویسد :

خخخخخخخخخخخ!

نه؟

   + نازنین ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment تو بِبار()

و یادم نرود هرکسی که باشم و به هر کجا که برسم روی خون آنها ایستاده ام...

1-اینجا درباره ی خودم مینویسم. ولی همه ی خودم را نه! یکبار اینجا نوشتم ، که از بحث کردن در مورد عقاید شخصیم متنفرم! از بیان کردنشون نه ها! از بحث کردن! چون وختی دارم در مورد عقیدم بحث میکنم ینی که دلم میخاد تو بگی من درست میگم! ینی تو ام با من هم عقیده بشی!

انی وی، یادم هست یک پستی نوشتم ، که گفتم ما ایرانی ها استاد هدر دادن سرمایه هایمان هستیم،

2-حالا راستش دوس دارم در توضیح این حرف ، اینو بگم که ما ایرانی ها فقط همان ملت شریفه مهمان نواز نیستیم! ما ایرانی ها اتفاقن "غریبه نواز" هستیم اصلن! نه مهمان نواز. 

حالا بعد از سی و اندی سال ، که از انقلاب و جنگ گذشته ، که ترس وضعیت سفید و قرمز و پناهگاه از یادمان رفته ، یاد گرفته ایم که "هشت سال" دفاعمان را زیر سوال ببریم. یاد گرفته ایم که بگوییم جنگ اصلن اگر درست مدیریت میشد هشت سال طول نمی کشید. یاد گرفته ایم که نگاهمان را انسانی کنیم ، و مطلقن از روی انسانیت ، به پدیده ای به اسم "جنگ تحمیلی" نگاه کنیم ، که با نگاه انسانیمان واژه ی "تحمیل" را نبینیم و معصومانه! سوال کنیم که " آخرش هم ما نفهمیدیم چرا ایرانی ها "شهید" میشدن و "عراقی " ها کشته!" . بله خیلی زیبا و انسانی و امروزی است که ما معتقد باشیم هر دو طرف کشته دادند و خسارت های مالی و جانی زیاد ، پس باید برابر به هر دو نگاه کرد! ینی یا هر دو طرف شهید داده اند یا هر دو طرف کشته داده اند!

ولی همینی که ما از روی انسانیت به غلیان در آمده یمان ، همینی که ما از روی نگاه "برابری و برادری" همه ی انسانها ، به این نتیجه برسیم که چرا برای بیان خسارت های جانی این جنگ ، از واژه ی "شهید" فقط برای کشته های خودمان استفاده میکنیم ، عین زیر سوال بردن انسانیت است!

وختی ما به این نتیجه میرسیم که "مهاجم" و "مدافع" هردو به یک اندازه مقصرند ، آنوخت است که فکر میکنیم در حق کشته های عراق بی انصافی شده این همه سال ، که از واژه ی "شهید" برایشان استفاده نکردیم! آنوخت است که در سایه ی نگاه انسانی مان، مظلوم و ظالم را توی یک جایگاه قرارا داده ایم!

اینی که ما چه جوری به این نتیجه برسیم که مدافع و مهاجم ، هردو مقصر بوده اند را من بلد نیستم. این دوستان گویا به اسرار مگو و منابع و مدارکی دسترسی دارند که برایشان مسجل شده ما هم دقیقن به اندازه ی عراق مقصر بوده ایم توی آن هشت سال.

البته که نشستن و کتاب خاندن و تحلیل کردن ، و نوشتن در باره ی جنگ ، حالا که بیست و اندی سال گذشته ، کار راحتی است. البته که ایراد گرفتن و نقد کردن کار راحتی است. البته که تز دادن و شاخ و شانه کشیدن و بلدم بلدم! کار راحتی است!

کار سخت را آن روزها جوانهایی انجام دادند که با دست خالی جلوی توپ و تانک و خیانت و بمب و موشک ایستادند و ترکمان چای و گلستان ، امضا نکردند ، که آتش جنگ را با دادن خاکشان خاموش کنند! کار سخت را آن روزها بچه های 17 ساله و 13 ساله انجام دادند که تفنگ گذاشتند روی دوششان و به عشق "خمینی" رفتند خرمشهر و کردستان و بستان و هویزه! کار سخت را آن روزها زن های تازه عروس و مادرهای مسن انجام دادند که از عشق و پسرشان دل بریدند که برود از شرف و خاکشان دفاع کند! کار سخت تر را گذاشته اند روی دوش خانواده های شهید و جانباز ، که امروز و هنوز و تا همیشه توی خانه هایشان آتش بس نمی شود.

ما ولی حالا انسانیت داریم و نگاه انسانی ، و معتقدیم در جوامع انسانی همه چیز باید قانون مند باشد و قانون ینی برابری! برابری در همه چیز! که حرص میخوریم از سهمیه ی جانباز و شهید و ایثارگر ، برای ورود به دانشگاه!

که هی هی هی هربار که کسی میگوید اینها پدرشان را توی جنگ از دست داده اند ، میگوییم این همه آدم بی پدر! این همه بچه یتیم! بچه ی طلاق حتا! چرا آنها سهمیه ندارند؟ بی پدری فقط برای بچه شهید هاست؟

که نشسته ایم مقایسه ی از بنیان غلطه "یکسان بودن آدمهای ازدست رفته " را انجام میدهیم!

یک نفر نیست به همین ها که به خاطر این چاهارتا سهمیه انقدر غصه دار شده اند بگوید : خب حالا اگر سازمان سنجش و وزارت علوم و همه ی مسئول ها ! بیایند بگویند همه ی بچه های بی پدر شده! با سهمیه بروند دانشگاه شما آرام میشوید؟

که ببینم چند نفرشان ساکت میشوند. که ببینم چند نفرشان به خاطر انسایت به غلیان در آمدشان است که حرص "همه ی بچه های بی پدر" را میخورند! و مشکلشان اساسن و عمومن و اصولن " سهمیه ی شهدا و جانبازان" نیست.

یک عده ی کمی انسان تر!هم موجودند که معتقدند بله! سهمیه ی شهدا و جانبازان باشد! اما واقعن به کسانی داده شود که لیاقت دارند! و الان یک عالمه آدم هستند که جانباز و ایثارگر و بسیجی بوده اند و استاد دانشگاه شده اند و فی الواقع لیاقت نداشته اند! با همین سهمیه ها به اینجا رسانیده شده اند!

بعد رفتار یک دانه از مشت را تعمیم بدهیم به مشت از خروار! یک جوری که انگار این آدمهای این شکلی فقط توی جبهه و جنگ و ایثارگران و جانبازان وجود دارند! و بقیه ی آدمهایی که می خورند و میبرند و بی صلاحیت و بی لیاقت به یک جایگاهی رسیده اند ، اشکالی ندارد!

بله صد در صد کسی که اسم "ایثارگر" و "جانباز" را به دوش میکشد ، باید رسمش را هم بلد باشد ، و توقع جامعه از این آدمها یک چیز دیگر است. ولی اگر یک نفری با این اسم ، "رسم" را بلد نبود دلیل نمی شود که همه ی آدمهای شبیهش را هم شامل این ندانستن و نابلدی ، بکنیم!

3- این پست را دو ساعت است دارم مینویسم. 6 صفحه یکریز تایپ کردم. دلیلش هم فقط این بود که بعد از آن شب شهریور که مجبور شدم یک پست بنویسم در دفاع از خودم ، امروز به نظرم آمد لازم است یک پست بنویسم در "بیان" خودم! و لازم است که بگویم من به شخصه هیچ کار مهمی در راستای پاسداشت این آدمها انجام ندادم جز اینکه سعی کرده ام احترام خودشان ، شان و جایگاهشان و خانوده شان را داشته باشم!

   + نازنین ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment تو بِبار()

همچین آدمه بیمارِ خود آزاری هستم من!

سه روزه میخام یه انیمیشن فلش بسازم ، کاری که کردم دقیقن معنای عبارته "جان به جان آفرین تسلیم کردنه" !

از اولش میدونستم وختی من تا حالا حتا اکشن اسکریپت 3 رو بازم نکردم ، و وختی اصلن نمی دونم "بون" چیه ، عمرن بتونم همچین کاری انجام بدم ،ولی نشستم سرش و سه ساعت پروسه ی سخت تبدیل بیت مپ به وکتور و بعد از اول اجرا کردنه همشون ، و بعد تبدیل لایه ها به سمبل و تبدیل سمبل به سمبل متحرک رو انجام دادم. ولی اونی که میخاستم نشد + در مقاله ای که پیدا کردم و از روش این مراحلو طی کردم ننوشته بود بعدش باید چیکار کنم اون سمبل متحرکو؟ چه جوری بذارمش تو تایم لاینم!

اونوخ ما تو یونی چندین تا پروژه ی فلش اجرا کرده بودیم ولی مشکل اینجاس که من اون پروژه ها و فیلم های آموزشی شونو از رو لب تاب پاک کردم و تبدیل به دی وی دی شدن. بعد برای اجرای فیلم های آموزشی شون باید یه نرم افزار خاصی رو نصب کنم. که اونم دارم و خیلی هم راحت نصب میشه ! اما من به دلایل واهی سر باز زدم / میزنم! از این کار!

در حالی که فقط تا فردا وخت دارم واسه تحویل پروژه . بعد چشمام به خاطر زل زدنه بیش از حد به مانیتور تبدیل یه کاسه ی خون شده!

حالا الان که یک مرحله قبل از کور شدن و بدقول شدن قرار دارم ، رفتم پکه دی وی دی مو آوردم که برنامه هه رو نصب کنم!

   + نازنین ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٦
comment تو بِبار()

مگر اینکه عاشق منشی شون باشن!

دوستم: افسوساز صب که رفته سر کار ، هنوز جواب اس ام اسمو نداده.

من: خب اگه کارش داری زنگ بزن بهش!

دوستم: نه .کارش ندارم . همینجوری اس دادم !

من: خب لابد سرش شلوغه! ندیده! شایدم فهمیده همین جوریه، صلاح دیده جواب نده!

دوستم: وا! ینی چی! هیچ وخ اس ام اسای منو بی جواب نمیذاره! آخه ما عاشق همیم!

من: بله خب ! خوشبحالتون! ولی مردا معمولن و عمومن! وختی میرن سر کار عشق یادشون میره!

دوستم : واقعن؟ اینجوریه؟

من: تا حدی!

   + نازنین ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٥
comment تو بِبار()

دانشگاه پیام نور

ثبت نامش اینترنتیه، بعد تو قسمت ارسال مدارک نوشته :

اصل و تصویر شناسنامه و کارت ملی با فرمت jpg!

   + نازنین ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٤
comment تو بِبار()

یک آدم دقیقن چقدر باید اضافه وزن پیدا کند که پیشانیش هم گوشت بیاورد؟

دیشب ساعت یک ، مثل خنگ ها ، اس ام اس دادم به هـ که "بیداری؟ ببین فردا چارشنبس دیگه ؟نه؟" بعد خابیدم! چون تقویم گوشیم به ناگاه داشت نشون میداد که فردا پن شبس! نیم ساعت بعد ، جوابم اومد که "آره ! هم بیدارم ، هم فردا چارشنبس! دوس داشتی جمعه بود نه؟"

جواب ندادم ، چون خابم میومد. جوابم ،البته که "نه" بود. جمعه هیچ وخت روز فیوریت من نبوده. البته صب تا ظهرش با این تبصره که آفتابی باشد و مهمان نداشته باشیم و مامان نرود خرید میوه و سبزی خوب است.

تا ساعت پنج و نیم ، شیش بار بیدار شدم. حاضر شدم. یک جوری که زیاد سر و صدا نکنم. و دعا کردم هیچ کس به آستین مانتویم نگاه نکند. که کوتاه است ،پنج سانت بالای مچ.

همه جا ترافیک بود. چسبنده. اغلب ماشین ها تک سرنشین بودند. بچه مدرسه ای ها توی پیاده رو. دختره با دوستش سوار شد، مانتوی فرم خاکستری و مقنعه ی مشکی ، لبخند زد، دندانش نگین داشت.

دو تا چاهار راه را پیاده رفتم ، هفتو سی دقیقه رسیدم مدرسه. جلوی آسانسور همکار جدید را دیدم و بردمش بالا توی اتاقمان. بچه ها توی راهرو ایستاده بودند. لیست کلاس را تحویلم دادند . ساره داد زده بود : خانوم! کلاسمون اینجاس! بعد دستمو کشیده بود و برده بود توی کلاس.

دلم برای شاگردهای پارسالم بیشتر تنگ شد. اینها کوچک به نظر می آمدند. شاید چون "سوم راهنمایی" بودنشان را دیده بودم.

اسمم را پای تخته نوشته بودم. بلند گفته بودند :خطتون شبیه معلمها نیست!

گفته بودم این جلسه، جنگه اوله! من حرف میزنم ، شما گوش میدین! جم و جور نشسته بودند و گوش کرده بودند. یکی دوبار وسط حرفم پریده بودند. حتا داشتم یک چیزی تعریف میکردم ، یکی گفته بود :اســـــــــکــــل! گفتم ببین اسکل نبوده! این یه چیزیه که باید ببینی تا متوجه بشی. دخترک قرمز شده بود. بعد یکیشون پرسیده بود :شما طرفدار کدوم تیمین؟ گفتم هر تیمی که خوزه مورینیو بشینه رو نیمکتش! من طرفدار نیمکتم بیشتر!

همه ی همه ی حرفهایی که باید میگفتم را گفتم ، بعد یکی گفته بود ما قبلن فک می کردیم خیلی سخ گیر باشین شما! گفتم : فک کن من! بعد فرناز و ساره گفته بودن اصلن سخ گیر نیست! گفتم سخ گیر نیستم، ولی قانون مندم!دادم بلد نیستم بزنم سرتون ، اذیت کنین نمره کم میکنم ازتون. ولی اگه دخترای خوبی باشین منم معمولن معلم خوبیم!

رتبه ی کنکورم را پرسیده بودند ، گفتم، خندیده بودند که از چن نفر این شده؟ از 300 نفر؟ گفتم نه از 294 نفر حتمن! با ارفاق تازه! خندیده بودیم.زنگ خورده بود. غیب شده بودند.

توی آسانسور به خانم مسئول گفته بودم که کیمیا زوری اومده تو کلاس من؟ گفته بود چطور؟ گفتم چهل دقیقه دیر اومد و بعد هم بغ کرده نشست ، تنها ، و گفت اسمش را ننویسم چون نمی خاهد اینجا و توی کلاس من بماند! من هم گفته ام حتا همین یک جلسه که آمده باید چیزهایی که میگویم بنویسد ! و البته متاسفم که آمده جایی که دوست ندارد ، ولی فکر نمی کنم کاری از دستم برایش بر بیاید. خانم مسئول گفته بود:نه! اصلن. میمونه. تا آخر. باید بمونه. پدر مارو در آوردن این چنتا!

پنج تا "حورا" های راهنمایی سر پله ها پریده بودند جلویم و اگر خانم مسئول همراهم نبود ، حتمن بغلم هم میکردند! بعد هی پشت سر هم پرسیده بودند که ایمیل هایشان رسیده؟ من چرا توی اینستاگرام عضو نمی شم؟ چرا پروفایل یاهویم عکس ندارد و ...

وخت معرفی پروژهایمان برایمان سوت کشیده و کف زده بودند. الکی.خنثی توضیحم که تمام شده بود هانیه ، پرسیده بود پروژه هامون همون پروژه های پارساله؟ گفته بودم نه! بستگی داره ینی! باید ببینم چند نفر از پارسال میان. بعد با خودم فکر کرده بودم ینی برای دوستهایش تعریف کرده که من با شلوار جین و تی شرت صورتی نشسته ام عکسهایشان را دیده ام ؟ و شربت توت فرنگی آورده ام برایشان و تازه یک طوطی دارم که وختی تنها میماند توی اتاق ، خانه را روی سرش می گذارد؟

نشسته بودم توی صف همکارها. و خانم "ش" توی گوشم گفته بود این خانومه هیچ وخ جواب سلام منو نمیده. گفته بودم با منم همینجوریه. بعضی وختا حوصله داره جواب میده. بعضی وختام حوصله نداره ، جواب نمیده! بیشتر وختا حوصله نداره فک کنم! بعد همکار "ارشاد گر " مان تشیف آورده بود . من نگاه کرده بودمش و یادم آمده بود پارسال ، فقط یکبار من شال سرم کردم ، چون دیدم همکاران دیگر هم دارند! بعد کنار کشیده بودندم و گفته بودند "شال" از مصادیق بد حجابی است! و منع قانونی دارد سر کردنش توی مدرسه! یا باید درش بیاورم ، یا سرم نکنم کلن! من اصرار نکرده بودم. سرم نکرده بودم دیگر. حتا یکبار دستبندم را هی نگاه کرده بودند، من هم هی سقف را ! و حرصم گرفته بود که بچه از همه جایشان دستبند و گردنبد و گوشواره ی طلا و بدل و مارک آویزان است ، حالا این دستبند "استیل" من این همه تماشا کردن دارد!

خانم ارشادگر با مانتوی نارنجی شبرنگی نازک و تنگش و شال نارنجی تر اش، هی راه رفت و با همه احوال پرسی کرد و درست کنار من نشست. سلام هم نکرد. من هم نکردم. همکار جدید آمد بینمان نشست. از من سوال پرسید.

زنگ که خورد نای بالا رفتن از پله ها را نداشتم توی صندلی سبزه پلاستیکی نشستم و خابم گرفت. دوباره همه ی حرفهایی که زده بودیم را تکرار کردیم. باد کولر مستقیم توی پیشانی من بود. به خانم همکار گفتم وای من سرم یخ کرد! خاموشش کنیم خب! گفت : خب تو بایدم سردت باشه! یکم گوشت بیار! دیگه سردت نمی شه! و من تا همین حالا درگیر هضم این قضیه ام!

   + نازنین ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۳
comment تو بِبار()

هدفمم فقط مبارزه با تخریب طبیعته!

با یه قاچاقچیه پرنده گان آفریقا و استرالیا ، طرح صمیمیت! بریزم بعد برم از تو محموله هاشون یدونه جوجه ی ماکائوی آبی ، یدونه قرمز ، یدونه کله بلوطی ، یدونه کاکادو ، یدونه جاندی کانور ، یدونه سان کانور ، یه عروس لوتینو ، یه عروس سینامون و یه شاه طوطی وردارم .

بقیه شونم آزاد کنم و ایشان را با یک گلوله به سزای اعمال ننگینشان برسانم!

   + نازنین ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢
comment تو بِبار()

یه خاب راحتم نداری دیگه!

 

   + نازنین ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment تو بِبار()