DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


حالا این بدرک ، تا شیش ماه فقط نارنگی و پرتقال و کیوی هس واسه خوردن!

جلسه ی مدرسه تکراری و حوصله سربر بود. مثل همیشه. یک عالمه حرفهای صدبار گفته شده .

خدا رو شکر جلسه ی هم صحبتی با خانم مدیر کنسل شد ولی فک کنم دفه ی دیگه کلن از جلوی در رام ندن! چون اون بنده خدایی که جلوی در میشینه تو اتاقکش ، و نقش "خواهرم حجابت ، برادرم نگاهت "! را دارد یک پوزیشنی دید از من که ....

بعد هم آزی اس داد هی که نون بربری بخر داری میای! گفتم اینجا که نداره اگه اون سمت داره بگو کجاس بخرم. بعد دوباره گفت نمی خاد. نون بسته ای بخر با خامه شکلاتی!

ناهار طبق برنامه ی تغذیه ی سالم آزی خانوم ، کربوهیدرات و لبنیات و سبزیجات خوردیم! به قول من و راضیه : ناهار ، صبونه خوردیم! نون پنیر سبزی و خامه شکلاتی با چایی. انقدم خندیدیم و مسخره بازی کردیم که دل درد گرفتیم!

بعدش هم آزیتا منو اذیت کرد. منم اذیتش کردم. و قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه من تنهاش گذاشتم رو مبل که بخابه اصابش بیاد سر جاش.

اونوخ دمه غروبی ، سه تایی چنان هوس هله هوله کرده بودیم که راضیه داوطلب شد بره یه عالمه! چیزای شور و ترش بخره بیاره.

بعد از چی توز موتوری و چیپس و ماست و پفیلا پارتی ، آزی یادش اومده بود که ساعتارو جلو کشیدن و دیره و اینا! روی دور تند جم و جور کرده بودیم و زده بودیم توی شلوغی پیاده رو.

بعد جلوی مترو ، یک صفی تشکیل شده بود بالای هفت متر! 45 دقیقه تو صف وایساده بودیم فقط. و همه آماده ی حمله بودن! چقدم که ما ایرانیا اینجور وختا بی فرهنگ و نامرد میشیم . حالا حوصله ندارم توضیح بدم فقط در این حد که بدونین که تاکسیه ، تا طول صف رو دید ، مسیر هزار و سیصد تومنی رو میگفت 15 هزار تومن میبرم دربست!

به سلامتی پاییزم که شرو میشه از فردا و دیگه من هر آن مثل یه گرگینه در شب ماه کامل ، رفتار خواهم کرد!

   + نازنین ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱
comment تو بِبار()

من اضافی شو خودم میدونم چیکار کنم! بیخیال تو رو خدا!

یه قنادی دمه خونمون هست ، که کارش خیلی درسته. شیرینیاش خیلی تازه و خوبه. بهتر از شیرینیاش، فروشنده هاشن که خیلی اخلاق خوبی دارن و خیلی صبر و حوصله دارن با مشتری. یکیشون یه آقای جوونه لاغره لاغره لاغره ، که فک کنم انقد از صب تا شب شیرینی میبینه و بوی شیرینی بهش می خوره کلن اشتهاشو از دست داده بنده خدا!

بعد همیشه وختی میخای شکلات و کاکائو و این چیزا بخری ازش هی اصرار میکنه که اول یدونه بخور! اگه خوشت نیومد، دوس نداشتی از این نخر! اینو ببر! البته اینم اول بخور اگه دوس داشتی ببر! بعد من هی باید براش توضیح بدم که من قبلن از اینا خریدم و راضیم! نمیخام بخورم دیگه الان خب!

بعد اون روز رفته بودم خامه بخرم ، گفت یک کیلو ببر. گفتم نه آقا فک کنم یه کیلو خیلی زیاده! دویست پنجاه گرم بسه!

میگه نه یه کیلو ببر کم نیاری! گفتم نه فک نکنم کم بیاد! آخه اگه زیاد بیاد به دردم نمی خوره دیگه!

میگه: چرا! بدرد میخوره! شیرینی درست کن شکوفه بزن روش! گفتم وای آقا من بلد نسیتم که! میگه ژله درست کن بریز توش خیلی خوشمزه میشه! چیز کیک درس کن باهاش! بریز رو بستنی بخور! سالاد میوه درست کن خامه بریز روش! بذار تو یخچال ، صب بیار با صبونه بخور! اصن بشین خالی خالی بخور خیلیم خوشمزس!

منم همینجوری نگاش میکردم فقط.  هی فک میکردم این چقد کدبانوئه! چقد چیز میزای هیجان انگیز میرسه به ذهنش! بعد چرا انقد لاغره پس ، اگه با صد گرم خامه میتونه همچین منوی رنگینی را بندازه ؟

کلن اعتماد به نفسمو از دست دادم . اصن پشیمون شدم که گفتم شاید اضافه بیاد!

   + نازنین ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳٠
comment تو بِبار()

هر از چندگاهی هم زیرچشمی نگا میکنه و فیف میکنه!

فردا باید برم مدرسه.

چارشنبه هم اولین کلاسمه. نمی دونم لازمه اول مهر هم برم یا نه.

بهم گفتن مانتوهات کوتاهه. بلند بپوش. ندارم. ینی دارم مناسب مدرسه نیست!

از دیروزم نفری یدونه زنگ زدن بهم ، مسئولین راهنمایی و دبیرستان و همکاران. و هرکدومشونم یه ساعت و یه برنامه ای رو یاد آوری کردن. همش دارم فک میکنم فردا چی بپوشم؟ چون قراره با خانم مدیر هم ،صحبتی داشته باشیم!

خوبه مدرسه دخترونس. اونوخ مانتوی کوتاه چه صیغه ایه من نمی فهمم! والا همه موهاشونو دیزاین! میکنن میان و به محض ورود روسری ها رو در میارن. حالا چرا قد مانتو انقد مسئلس من نمیدونم! اصن ما مدرسه هامون همیشه با این قد مانتو مشکل دارن! چه وختی استیودنتی ، چه حالا که تیچری! اون موقعهام یادمه همه ی درگیری من و ناظممون مانتوی من بود که تا روی زانو بود! نه تا زیرش!

انگار بچه های الان منتظرن ببینن من چی میپوشم ، اونام برن بپوشن! اینا خودشون الان طراح مُدن! آخه خدا وکیلی من خودم همیشه حواسم هس چی تو مدرسه بپوشم. ولی راستش رفتن رو اعصابم. ینی بیشترم چون میدونم دلیلش کی و چیه ،رفته شده رو اعصابم!نیشخند این مانتو ها رو من یه سال بود میپوشیدم و همه هم دیده بودن و هیچ کس هم چیزی نگفته بود. ولی الان تو دو باری که رفتم مدرسه و هر دوبارم دوتا مانتوی مختلف پوشیده بودم بهم گفتن که کوتاهه! البته خیلی مودبانه ها!

بی خیال.

آقای طوطی هم امروز صب تشیف آورده بودن تو تخت پیش من چرت میزدن. بعدش که من پاشدم صبونه درست کردم واسه مامانم اینا ، ایشون صلاح ندیدن بیان و موندن تو اتاق و هی جیغ جیغ کردن. بعدش که اومدم و براش گردو آوردم و خیلی "این پیس" باهاش رفتار کردم پرید رو دستم و گردو رو گرفت و پرت کرد بعدشم پرید رو شونم و رفت تو قفسش. الانم پشتشو کرده به من و داره پر آرایی میکنه! کلن فقط همین شازده واسه ما قیافه نگرفته بود که گرفت! شکرت خدا!

   + نازنین ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳٠
comment تو بِبار()

خیلیم شیک!

   + نازنین ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٩
comment تو بِبار()

شرط لازم و کافی!

   + نازنین ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۸
comment تو بِبار()

حتا اگر جای ناخن هایش روی دستم برای همیشه بماند!

دیروز ، یه روز متوسط ِگلبهیِ کمرنگ بود! رنگش همین الان به نظرم اومد! صب با اس ام اس تبریک تولد که هـ فرستاده بود بیدار شدم. ینی بیدار بودم ، به هوش اومدم! بعدشم دو سه تا اس ام اس از طرف بانکایی که توشون حساب دارم اومد و فندق هم بیدار شده بود داشت جیغ جیغ میکرد. رفتم آوردمش تو اتاق پیش خودم و دوباره دراز کشیدم تو تختم .

اونوخ خیلی یهویی ، به خاطر حجم زیاد فکرایی که داشت تبدیل به افکار شیطانی و مزخرف میشد ، تصمیم گرفتم پاشم برم خرید. تنهایی! شاید واسه خیلیا ، تنهایی خرید رفتن خیلی عادی باشه ، ولی من از خرید تنهایی خوشم نمیاد! دوس دارم حتمن یکی باهام باشه به خصوص اگر قرار باشه شلوار یا از این لباسای "پرو" کردنی بخرم! باید حتمن یکی باشه غیر از آقا و خانم فروشنده که من هی بگم خب حالا کدومش بهتره؟ این به من میاد؟ و هی اون بگه آره و اینا و آخرش من نظر خودمو اعمال کنم!نیشخند

تا مانتومو اتو کنم و آماده بشم چهل دقیقه ای طول کشید. فندقم مثکه اولین بار بود اتو میدید تو عمرش کلی واسه صدای بخار اتو تعجب می کرد و قیافش با مزه میشد. و تمام مدتی که من رو زمین داشتم اتو میکردم از روی میز کله میکشید و نگا میکرد.

بعدشم تو تاکسی یه پسره بغلم نشسته بود ، از اینا که دور بازوشون قشنگ 50 سانته! بعد اصلن به خودش زحمت نمی داد یه کوچولو جم بشینه! حالا درسته من چاق نیستم و اون گوشه خودمو جا دادم ولی دوست عزیز شمام بهتره مراعات کنین! بعد آقا من همیشه دلم میخاد از اینا بپرسم خدایی فقط با ورزش این شکلی شدن یا یه چیزایی میخورن! ولی تا حالا فرصت نشده!

تنهایی رفتم مغازه هایی که معمولن میرم واسه لباس تو خونه ای خریدن ، دیدم و یه مغازه ی جدیدم کشف کردم! که کلی تیشرتای خوشگل و رنگی رنگی داشت و قیمتاشم خیلی خوب بود. بعدشم رفتم مغازه ی همیشگی و از اونم خرید کردم و برگشتم خونه. البته دیگه تا برگشتم به دلیل بُعد مسافت! ساعت یکو نیم اینا بود.

بعدش تو راه برگشت ، تو اتوبوس یه اتفاقی افتاد که غمگین شدم. و کلن پتانسیلشو داشتم همونجا بشینم لب جدول حتا! و گریه کنم! خیلی دلم گرفت و اصلن کلن حالم گرفته شد.

 تا خونه قدم زدم و خودمو دلداری دادم و سعی کردم خوشحال باشم.

ولی واقعیت اینه که خوشحال نشدم. خوشحال نبودم. دلم گرفته بود. مسئول حالمم فقط خودم بودم. و تمام روز ، تمام روز تولدم ، درحالی داشتم به اس ام اسای تبریک تولدم از طرف دوستایی که اصلن فک نمی کردم یادشون باشه حتا، جواب میدادم و بوس و لبخند میفرستادم که دلم گرفته بود. و حالم بد بود. و خودمو توی این حال مقصر میدیدم. متهم ردیف اول میدیدم. وختی به رفتار خودم ، به فکرم ، به حسی که توی اتوبوس داشتم فک میکردم ، حس میکردم شدم یه قاتلی که یه قتل تمیز انجام داده و در رفته و هیچ کس هم بهش شک نداره و اونم خیلی رذیلانه داره از این اتفاق لذت میبره! به عنوان یک قاتل ، حس شیرینیه! و لی به عنوان یک آدم با وجدان حس چندشیه!

بعد دلم میخاست پاشم برم بعد از ظهرمو بین یه سری آدمی که تا حالا ندیدمشون بگذرونم و به آدمهایی که میشناختمشون و حالا به این نتیجه رسیدم که "فکر" می کردم میشناسمشون ، فکر نکنم و این همه حس بد نداشته باشم توی روز تولدم اما نشد.

خودمو کشونده بودم توی آشپزخونه و کیک شکلاتی پخته بودم. وانقدر حواسم پرت بود که تخم مرغ کم ریختم و آرد زیاد! بعد مایه ی کیکم سفت شده بود و من با دندانهای روی هم فشرده نصف پیمانه ی دیگر شیر و نصف پیمانه ی دیگر روغن ریخته بودم رویش و نصف کرده بودمش توی دوتا قالب. بعد چراغ فر را روشن گذاشته بودم و دخیل بسته بودم پایش! که کیکها حباب بزنند توروخدا! جان مادرشان!

و بیست دقیقه بعد خلال دندان از وسط توده ی پف کرده تمیز بیرون آمده بود و بوی شکلات آشپزخانه را ورداشته بود و من هی نفس عمیق کشیده بودم.

بعد دیشب چون بابا نبود هیچ شمعی فوت نکردم و هیچ کیکی را نبریدم. نصفه شب دکتر زایلتون زیر دندان! این باکس و سنت مسیج هایم را مرور کرده بودم و تمام!

امروز هفت صبح با اس ام اس آزاده که همیشه کلمه هایش از هر حرفی "سی " تا دارند و یک تولدت مبارک ساده میشود نصف صفه! بیدار شدم و به زنیکه گفتنش خندیدم. و دوباره چشمهایم را بستم و یک ساعت بعد از صدای سکوت خانه بیدار شدم و هی گوش تیز کردم که شاید فندق یک صدایی در بیاورد ولی ساکت ساکت بود. احمقانه ترسیده بودم که وای! نکنه مرده باشه؟؟؟ و پریده بودم وسط حال . دیده بودم که نصف کاور را کشیده و انداخته و مشغول جویدن نصفه ی دیگر است. رویش را برداشته بودم .

مثل همیشه ای که دقیقن نمی دانم چرا ! هول هول توی حمام لباس پوشیدم و رفتم توی آشپزخانه. ظرفهای گنده ی! باقی مانده از دیشب را شستم و چایی دم کردم و جمع و جورهای معمول آشپزخانه که اگر روزی صدبار هم انجام بدهی باز بارِ صد یکمی هست برایش! را انجام دادم و حاضر شدم و رفتم پیش دوستم.

ساعت سه و نیم دراز کشیده بودم جلوی تلوزیون و دفترچه یادداشت زیبای هدیه ی دوستم و خودکارهای اکلیلی ی خوش رنگش کنار دستم بود و فندق در رفت و آمد بین زانو ، قفسه ی سینه و کنار گردنم!

باخودم فکر کرده بودم چقدر خنگم که احتمال نداده بودم ممکن است اینجا را بخاند و زحمت بکشد برایم این چیزهای زیبا را بخرد و خجالت زده ام کند . و به فندق که به طرز بسیار لوسی که از یک طوطی بعید است! خودش را شل و ول کنار گردنم خابانده بود نگاه کرده بودم و فکر کرده بودم بهترین اتفاق بیست و چاهار سالگی تمام شده ام همین موجود سبزه جیغ جیغوی فضول است اصلن!

   + نازنین ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧
comment تو بِبار()

today is the day

به افتخار همه ی شهریوری ها

از اینجا میتونید "هم ماهی"! هاتونو ببنید.چشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٦
comment تو بِبار()

باشد که رستگار شوم...

شهریور پارسال ، دو روز قبل از تولدم بود که با مدرسه قرار داد بستم. همین امسال خرداد بود که کارنامه ی سنجش دانش آموزی رو تحویل گرفتم. و معدل اخلاقی علمی ام از دید 50 تا شاگردم 19.3 شده بود.

همین پارسال بود که درسم تمام شد. که توی دوتا شرکت رفتم برای کار. که فهمیدم من آدم پشت میز بشین نیستم. بلد نیستم مثل کارمندها هفت صبح کارت بزنم ، بعد بشینم به صبحانه خوردن و ایمیل چک کردن و فوروارد کردن باحال هایش و درد و دل کردن با اهالی اتاق! و ساعت 10 صبح کارم را شروع کنم و راس دوازده دیگر به هیچ تلفنی جواب ندهم تا خوده یک که ساعت ناهار و نماز است . تعجب کردم از پیگیری کردن های مدامشان برای روزنامه ی صبح ، پاکت شیر صبحانه که فقط یک روز نیامده بود توی اتاق ما ، بن خرید مانتو، کارت هدیه ی روز زن . چانه زدنشان برای رفع اشکال دستگاه کارت زنِ! دمه در که 1 دقیقه جلو است و برایشان تاخییر میزند و سرعت اینترنت که یاهو را دیر باز میکند .

توی دفتر دومی از آقای "ر" که الی معرفیش کرده بود، خوشم نیومده بود. چه شکلی بود؟ از این پسرای غول. که شیکم دارن. موهای جلوی سرشون کمه. پیشونیشون بلنده. شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود. با یه پیرن چارخونه ی قرمز که داشت میترکید تو تنش. کوتاهم بود. دولا که میشد تا کمرش میزد بیرون. عینکم داشت. چشماش قرمز بود. مث وختایی که من میشینم تو تاریکی یه سیزن 22 قسمتی سریال میبینم. یه دسبند نخی پهنم دوره مچش بود. قیافه گرفته بود و مثلن خیلیتا کار و اینا داشت! اومد نشست پیش الی و عکسا رو خواست. عکسارو دید . الی گف این دوستمه که گفته بودم! جای من میاد! به من نگا کرد. منم نگاش کردم. گف نمونه کار آورده؟ گفتم نه. الی گف مطمئن نبودم شما میاین که بگم بیاره. گف شنبه بیار. به الی نگا کردم. الی گف چارشنبه ها نمی تونه بیاد. گف ینی اصلن نمی تونه بیاد؟ گفتم نه. کار دارم. از صب تا 2. نمی رسم بیام اینجا. گف خب باشه. چیکار کنیم دیگه! خوشم نیومد. چن دقه بعد گف: حالا من باید چیزی بگم؟گفتم نه! جمله ی من پرسشی نبود خبری بود. خوشش نیومد. به دستاش نگا کردم. ناخوناش بلند بود. زیرشونم سیاه. یه ذره گذشت گفت ما اینجا با هم شوخی نداریم.کارمون بازی نیس. جدیه. حرفه ای. از این قرارا نیس که کسی جواب کسی رو بده و اینا. من خوشم نمیاد. الی نگام کرد. منم نگاش کردم. آقای "ر" نگام کرد. منم نگاش کردم بعد پلک زدم.پاشد رفت تو اتاقش. الی هیچی نگفت.

دوباره رفتیم سر فولدر کارا. به الی گفتم پس زمینه رو چرا زرد گذاشتی؟ روشن کن. سفید مثلن. یا هلویی. آبی کله غازی و قرمز زرشکی دار با زرد اصلن خوب نیس! وای تازه دور این شکلام باید تمیز بشه.

بعد دیگه نرفته بودم. چون آقای "ر" منو با عنوان گرافیست استخدام میکرد ولی من باید تلفن های دفتر را جواب میدادم. توی جلسه هایش برایش چایی میبردم. در را باز میکردم. آشپزخانه را مرتب میکردم. وختی ایشان تشیف میبردند نمایشگاه و ساعت هشته شب بود و به من زنگ میزدند ، باید میرفتم تا از غرفه هایشان عکاسی کنم! ساعت کارم هم 8 صبح تا 5 بعد از ظهر بود. هرروز . بدون بیمه. ماهی 350 تومن!

همین پارسال بود که با شدت زیادی خودم را آدمها و احساساتم کندم و به هیچ کدامشان اهمیت ندادم. و نشستم هی فرانسه و انگلیسی خاندم و 405 و اسنشیال ورد فور تافل. که رفتم و ارشد شرکت کردم. و انتخاب رشته هم نکردم.

اولین سالی بود که مجبور بودم تمام نیمه ی دوم سال خوب باشم و هیچ کس نمی داند همچین کاری برای منی که افسردگی فصلی دارم و آدم نیمه وختی هستم و نیمه ی دوم سال به خاطر هوای همیشه ابری و بدون نورش ، زندگیم نباتی است چقدر کار سختی بود.

همین پارسال بود که دوبار موهامو چتری زدم و به همه ای که میگفتن بهت نمیاد ثابت شده که چقدرم میاد!

همین امسال بود که برای اولین بار فکر نکردم که خب که چی و کارهایم را فرستادم برای دوسا.لانه تصو.یر.سازی .

و حالا تقریبن شش ماه از شروع سال گذشته ، من دارم یکبار دیگر سال "نو" میکنم...

 

   + نازنین ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥
comment تو بِبار()

اون شکلکه گویای احوالمه دیگه!

دیشب خوب نخابیدم. ینی کلن تا صب بیدار بودم. گردنم درد میکنه الان.

صب تو آشپزخونه آرنجم محکم خورد به تیزی پنجره له شد.

دیروز گوشواره گوشم کردم ، حالا زخم شده سوراخ گوشم و درد میکنه.

جای ناخونای ارسلان از روی دستم نرفته هنوز!

ورد ارور میده که دی اکتیو شده و دوباره باید بریزمش.

میخاستم امروز یه سر برم تا ونک. ولی الان خیلی لهم. از بعد از ظهر میدون ونکم بدم میاد. شلوغه .

http://www.freesmileys.org/emoticons/tuzki-bunnys/tuzki-bunny-emoticon-023.gif

   + نازنین ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥
comment تو بِبار()

وختی من نمی تونم حتا "آرزوش" کنم...

سقف آرزو های یه آدمو چی مشخص میکنه؟

بلند پروازیاش؟

استعداداش؟

حسرتاش؟

نداشتناش؟

تواناییاش؟

یا ترساش؟

   + نازنین ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment تو بِبار()

اصن حالا که دقت میکنم میبینم چه کاریه!

حالا یه بار من خاستم یه حرکتی بکنم ملتو خوشال کنم

الی عروسی دعوته

آزیتا میخاد بره مسافرت

فرناز کلاس داره

الهام فاینال داره

هـ جلسه داره

ف هم که طبق معمول اولش لابد میگه بریم بعد حالش بد میشه نمیاد!

بعد هی مگن بیاین دور هم باشیمو بریم بیرونو خوش بگذرونیم و اینا! تازه اولش که میگی همه میگن اوکی و باشه و چقدم خوب . بعد یهو روز قبلش یادشون می افته این اتفاقا قراره براشون بیفته!

منم عمرن دیگه نیت کنم اینا رو خوشال کنم!افسوس

+آقا تو این پست نیلوفر از قلم افتاده. نیلوفرم دوستمه. خیلیم خوبه. کامنتم میذاره واسم. تازه میشه نیلو و نیلی هم صداش کرد!

   + نازنین ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۳
comment تو بِبار()

حالا منم مانتو میپوشم روسری سرم میکنم!

یکی از بستگان شاگردام با من کار تخصصی داره! نمی دونمم چرا فک میکنه از من بر میاد! بعد هی زنگ و اس ام اس و اینا! که من برم خونشون و اون مزاحمم نشه و اینا. منم گفتم خودش بیاد اینجا!

حالا مامان شاگردم زنگ زده که شاگردم هم منو کار داره و میشه اگه مزاحم نیست و من صلاح میبینم  اونم بیاد؟

منم گفتم بیاد.

ولی میدونم کار نداره! میخاد بیاد منو با لباس تو خونه ای ببینه!نیشخند

   + نازنین ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۳
comment تو بِبار()

friendship means understanding ,not agreement

یه بار اینجا نوشته بودم که من خیلی به دوستام اهمیت میدم و کلن دوست نقش مهمی داره تو زندگی من. منظورم از اینایی نیست که خراب رفیقنا! ینی زندگی خودشونو به پای دوست و رفیق تباه میکنن! منظورم اینه که آدم دوست جم کن و دوست نگه داری هستم معمولن. ینی خیلی برام مهمه هر جایی که توش هستم ، حداقل با یه نفر رابطه ی دوستانه داشته باشم.

حتا اگه یه دوستی داشته باشم که بهم بدی کنه و من از دایره ی دوستانم خارجش کنم ، هیچ وخت نمی تونم فراموشش کنم. ولی ترجیح میدم دیگه دربارش با هیچ کس حرف نزنم و خودمم بهش فکر نکنم.

از تبدیل شدن نقشهای دیگه ی آدما به "دوستی" خوشم نمیاد. مثلن اینکه معلمم دوستم بشه!پسر خالم دوستم باشه ! دوست پسرم ، دوستم بشه! دوستام از اول دوستن. و تا همیشه هم دوست میمونن. نمی تونم یه نفری رو که نقشش اول یه چیز دیگه بوده تبدیل به دوست بکنم و رفتار دوستانه داشته باشم باهاش.

اینجا ولی به جز ، نیمچه روانی و مهرداد دوستی نداشتم ... تا همین چند وخته اخیر ... که محیا و سارا و مگی و میس آپریل عزیز اومدن. و محمد از خاننده ی خاموش بودن  استفا داد! و 7660 و لایتراکان عزیزم که کلی هم به من لطف داره همیشه. و شقایق مهربونم و آیتک عزیز و پریا. شیوا و تانزانیا و فریبا و آمنه که نمی دونم چرا همش نظراشو خصوصی میذاره برام. آقای آرین عزیز. که خیلی خیلی به من محبت و لطف دارن و همش روحیه میدن و اینا! و آزاده خانوم و مسعود عزیز که نمی دونم چرا هر از چندگاهی غیب میشه!

و همه ی شمایی که اینجا رو میخونین و برام مینویسین. میدونین هروخ که مدیریت وبلاگمو چک میکنم و اون عدد قرمز جلوی نظرات رو میبینم چقدر خوشحال میشم؟

ممنونم از همتون. دوستای خوبه ندیده ام! به خاطر این همه خوبی و مهربونی و لطفی که به من دارین. حتا وختی من خیلی خوب نیستم و مزخرفم و چرت میگم و چرت مینویسم ، شما به روم نمیارین و عادی برخورد میکنین! البته درستشم همینه ها!

 

   + نازنین ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٢
comment تو بِبار()

(some facts about me (3

1-مثل 90 درصد مردم ، صبرم با غریبه ها بیشتر است. تا مثلن با علی و مامانم.

2-طبیعتم شب بیدار است ، ولی دارم خودم را از جغد به خروس تبدیل میکنم.

3-از رون مرغ بدم میاد. چربه . بو میده. از گوشت چرخکرده ی تو ماکارونی بدم میاد. بو میده. از کدو بدم میاد. مث خیار پخته میمونه! از بوی زیره و حضورش توی غذا متنفرم. از کوکو سبزی و کتلت و کوکوی گوشت و همه ی کوکوها بدم میاد. چون چربن.

4-اگر ازم سوال کنی جواب میدم ، ولی اگه بخای یه دستی بزنی و زیر زبون بکشی حالتو میگیرم.

5-از خیلی خصوصی های زندگیم وختی سوال کنی ، جمله ی اول به دوم نرسیده جوش میارم.

6-از جوراب مشکی خوشم نمیاد. یدونه ام ندارم.

7-وختی خیلی حالم بده ، کیک شکلاتی درس میکنم هی بو میکنمش!

8-کمد لباسام و کشوی لباسام همیشه مرتبه.

9-وختی با تلفن حرف میزنم کاغذای دمه دستمو خط خط میکنم و گل میکشم روش.

10-فارسی اس ام اس میزنم. مگه وختی که بخام انگلیسی چیزی رو بگم.

11-هیچ وخ از هیچکدوم از دوستام نپرسیدم دوس پسر/دوس دختر داری یا نه.

12-همیشه توی تاکسی که بشینم سلام میکنم.

13-تی شرتامو مثل پسرا میپوشم! اول دستامو میکنم تو استینش بعد کلمو میکنم تو یقش!

14- از عابر بانک متنفرم. همیشه کارای عابر بانکی مو میدم مامانم یا بابام انجام بدن!

15-روی همه چی فلفل میریزم.

16-ترجیح میدم یه کوه ظرف بشورم تا اینکه تیر و تخته های خونمونو گرد گیری کنم.

17- به بادوم زمینی حساسیت دارم.

18-هیچ وخت رژ لب نمی زنم چون احساس میکنم دهن گشادمو بیش از پیش گشاد و توی چشم ! میکنه.

19-قارچ خام دوس دارم.

20-بلد نیستم تارف کنم به مهمون! پشت تلفنم معمولن به یه سلام و خوبی بسنده میکنم! نمی دونم چی باید دیگه بپرسم! همیشه کم میارم تو احوال پرسیا!

   + نازنین ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۱
comment تو بِبار()

حتا شما دوست عزیز!

صرفن پرسیدن نظر شما ، در مورد یک مسئله ای ،

به معنای اعمال آن در زندگی شخصیم نمی باشد!

پس خودتان را زخمی نکنید!

   + نازنین ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۱
comment تو بِبار()

حالا چرا از من ناامید نمی شوند ، ملوم نیست.

دیشب از گرما خابم نمی برد. هی پیچیده بودم به خودم و ملافه و بالشت. بعد ساعت 4 صبح ، از سرما بیدار شده بودم و با ملافه خودم را قنداق! کرده بودم. آخرش ساعت هشت صبح بیدار شده بودم و حس سرماخوردگی داشتم.

توی آینه ی دستشویی دیده بودم که قرمزی چشمهایم خوب شده ولی صورتم لیز بود! و لبهایم تلخ. هی با آب سرد شسته بودم و فکر کرده بودم چرا اینجوری شده؟ یادم افتاده بود که دیشب با دستمال مرطوب صورتم را پاک کردم. و شیر پاکن.

بعد برگشته بودم توی اتاق و جعبه ی مربع صورتیه روی میز را دیده بودم.

گفته بودم هوم! و حتا یک لبخند هم نزدم. چون من آدم مزخرفی هستم!

و این مزخرف بودنم هم هیچ ربطی به هیچ کسی ندارد. حتا به ماه تولدم. من مزخرفم چون بلد نیستم مزخرف نباشم. بیشتر از همه هم مامانم میگه که مزخرفم! و الی هم همیشه تا کم می آورد ربطش میدهد به ماه تولدم.

من ولی میدانم که مزخرف بودنم هیچ ربطی به این چیزها ندارد. من مزخرفم چون دوس دارم مزخرف باشم.

و من یک آدم مزخرف هستم که یک عالمه دوستهای خوب دارد. و آشناهای بهتر از خوب! و آدمهای مهربانی که بی هیچ دلیلی برایش زودتر از موعد تولد میگیرند. و با کیک صورتیه توت فرنگی دار سورپرایزش میکنند. حتا شمعهای نازک پیچ پیچیه رنگی رنگی رویش می گذارند. و من فقط بلدم که بگویم : وای مرسی! و ابروهایم بالا میرود و دوباره میگویم : خیلی غیر منتظره بود!

و همه   می بوسندم و همه تبریک می گویند . و همه با منه مزخرف خوبند. حتا برایم گوشواره میخرند و توی جعبه ی صورتی میگذارند و من همچنان مزخرف باقی مانده ام!

 

   + نازنین ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۱
comment تو بِبار()

از draft ها (5)

من اولش قرار بود انیمیشن بخونم! واسه کارشناسی مثکه فقط دانشگا صدا و سیما داره. منم تو انتخاب رشته ام انتخابش کردم. ولی تو گزینش اعتقادی رد شدم ! البته اینجوری گفتن ! ولی دو سه تا از استادامون گفتن گزینش اونا هیچ ربطی به اطلاعتت نداره پارتی بازیه . البته من اصنم ناراحت نیستم که قبول نشدم. چون زیاد از فضاش خوشم نیومد. دو سه باری که رفتم اصن به دلم ننشست!

بار اولش پیش دانشگاهی بودم که رفتم . با دوستم.رفتیم تا با یکی از استاداشون در مورد انیمیشن حرف بزنیم و یه گزارش تهیه کنیم و از اونجایی که من روابط.عمو.میم بهتره و پررو ترم من بیشتر از دوستم حرف زدم . 

روز مصاحبه هم با همون دوستم رفتم. اول ازمون یه امتحان طراحی گرفتن که یه آقای پیر خیلی خیلی خیلی بد اخلاقی مسئولش بود و انقد الکی سر بچه ها داد زد و گیر داد که دوتا دختره زدن زیر گریه و یه پسره هم اصن تونست کار کنه . وختی داشت برگه منو میگرفت یه نگاهی به فیگورام کرد و گفت چرا تو فرمت انیمیشنو زدی اول؟ باید گرافیکو بزنی ! منم گفتم چرا؟ بعد یه نگاه غضبناکی بهم انداختو گفت چون تو بدرد گرافیک میخوری ! منم گفتم اما من می خام اینجا انیمیشن بخونم ! گف زود وردار جای این دو تا رو عوض کن ! منم وسایلمو برداشتمو گفتم نه استاد من گرافیکو تو انتخابای بعدیم واسه دانشگاههای دیگه زدم اینجا اگر قبول بشم دوس دارم انیمیشن بخونم ! اونم برگش گف اینجا گرافیک قبول میشی ! عوضش کن . منم بهش لبخند زدمو اومدم بیرون.

بعدش رفتیم پیش یه آقای دیگه مدارک و نمونه کارا مونو دادیم و منتظر موندیم تا صدامون کنن . وایسادیم تو راهرو و بچه ها به ترتیبی که آقاهه صدا میزد میرفتن تو اتاقه و یکی پس از دیگری با چشم گریون و رنگ پریده میومدن بیرون. یه دختره بود از شیراز اومده بود گف من سومین بارمه میام اینجا واسه مصاحبه ! خیلی سخت میگیرن می پیچوننت و با جوابای خودت حالتو میگیرن . خلاصه هی بد گفتو اینا . منم که خدای اعتماد به نفس اصن به خودم استرس ندادم و همونجوری با دوسم با هم گفتیمو خندیدیم تا یهو دیدیم یه پسره از اتاق اومد بیرون که برعکس همه شاد و خرمه ! منم یواش بهش گقتم : آقا! آقا ! ببخشید آقا! اما اون پشتش به من بود و جواب نمی داد . منم یهو گفتم : آقا ! پیست پیست ! آقا ! به محض گفتن "پیست پیست" برگشت و گفت بعله؟ گفتم شما الان اون تو بودین ؟ گف بله ! گفتم سخ بود مصاحبه ؟ بعد پسره یه نگاهی به من انداختو گفت : خانوم من خودم مصاحبه میکنم بچه ها رو ! استادم !

آقا منو میگی! نمی دونستم بخندم گریه کنم برم بمونم چیکار کنم ! گفتم آهان ! بله ! مرسی ! بعد که پسره رفت منو دوستم یکم همو نگا کردیمو  بعد خندیدیمو رفتیم پایین . چون مرده که مسئول لیست بود به من و یه پسره گف شما که مال تهرانین بذارین من اول شهرستانیا رو بفرستم بنده های خدا گنا دارن با خانواده هاشون اومدن معطل میشن . مام گفتیم باشه و رفتیم گشتیم تو دانشگاشونو بعدشم رفتیم بوفه تا ناهار بخوریم که دیدیم نیمرو داره ! وای فک کن ! نیمرو ! دیگه کلی پیاده اومدیم تا سر نیایش بعدش رفتیم بوف ولیعصر و هات داگ خوردیمو دوباره برگشتیم. و یکم بعدشم نوبت من شد که برم . و از شانسم اون استاده که با دوستم رفته بودیم پیشش واسه مصاحبه هم بود و منو شناختو گفت اون دوستت کو ؟ گفتم بیرونه ! پشت در! اون آقای بداخلاق صبی هم بود و اون استاد جوان عزیز دلم ! وای انقد پشیمون شده بودم از کارم ! خلاصه یکم ازم سوال پرسیدن و منم حاضر جوابی کردم واسشون و اونام هی سوالا رو سخت تر و چرت تر کردن . منم گفتم آقایون خواهش میکنم ! من الان ناهار خوردم تمام خونا جم شده تو معدم خون به مغزم نمی رسه ! لطفن یکم مراعات کنین ! اونام خندیدنو گفتن مام از صب داریم سوال میپرسیم دیگه شما نفر آخری ته سوالا بهت رسیده تقصیر ما نیستو این حرفا !بعد کارامو نگا کردنو اون استاد بداخلاقه گف من بهش گفتم بزن گرافیک نزده! حالا شما خود دانید. اونام سر تکون دادنو گفتن کارات خوبه مرسی. بعد اومدم بیرون و اون استاد جوونه هم فقط نگام کردو هیچ سوالی نپرسید. دو هفته بعدش زنگ زدن گفتن تو مصاحبه علمی جز سی نفر شدی اما یه مصاحبه اعتقادیم هس باید بیای چون ما بیس پنج نفر میخایم و خودمون زنگ میزنیم روزشو میگیم بهت ولی زنگ نزدن . منم پیگیر نشدم.  الانم اصن پشیمون نیستم. چون همین دانشگاه خودمون و بچه هاش خیلی بهتر از اونجاس.

اما حالا اگه قرار باشه ارشد بخونم دوس ندارم باز گرافیک بخونم. شاید انیمیشن خوندم . البته اینا همش مال حال الانمه ! یهو دیدی فردا اومدم گفتم میخام فلسفه بخونم ! چم دونم روانشناسی بخونم!

   + نازنین ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٩
comment تو بِبار()

تیچرمون خوشش نیومد البته!

یه بارم تو رایتینگم success رو نوشتم :
 
suّcess!

   + نازنین ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٩
comment تو بِبار()

همانا متد "همش دمه دست "نبودن حتا واسه حیوانات نر هم جواب میده!

آقا! این طوطیه ما ، که هنوز اسمم نداره ، مال یه آقا پسری بوده. که ایشون از این انسانهای دائم السفر و اینا بودن گویا ، و وخ نمی کردن به طوطی برسن ، حالا چرا اصن رفتن خریدن من نمی دونم ، بعد اینو داده بود به یکی از دوستاش که نگهش داره، از قضا اون دوست، شوهر آشنای ما بود و آشنامونم به من گفت این خیلی تر و تمیزو و سالمو ایناس اگه میخای با قفس و غذای کافی برای یکی دوماه ، برات بیارمش و قیمتی هم که گفت خوب بود. منم گفتم باشه.

بعد هی اس زدم که ببین این رامه؟ گف آره ! گفتم ببین این جیغ نمی زنه؟ گف نه چون دستیه زیاد جیغ نمی کشه. گفتم ببین این بالاشو چیدن؟ گفت آره این بالاش کوتاهه داره در میاد! خلاصه هی نکات ایمنی رو چک کردم. و هی همه ی جوابا منفی بود.

آوردش! بعد این خیلی مودب اصن یه وضی . هی بوس میداد. هی میومد رو دست . هی دوباره بوس میداد. بعد میرفت تو قفس . کلن هم تو اون دوساعتی که آشنامون! اینجا بود یدونه جیغ زد همش! منم خیلی خوشحال و ایناکه چقد خوبه! تازه دیدم مامانمم کلی خوشش اومده و هی میاد میارش رو دست و ذوق میکنه گفتم خب ! دیگه مامانم اینو پسندیده من باید کلاهمو بندازم آسمون هفتم!( مامان من کلن معتقده تنها حیوون خونگی که آدم میتونه تو آپارتمان نگه داره ، ماهی قرمزه!  خنثیدوتام داریم البته! که من جمشون میکنم!)

بعد فردا صب این خونه رو گذاشت رو سرش! ینی از نماز صب که بابام وایساد وسط هال و با صدای بلند خوند ، این بیدار شد و هی جیغ زد هی جیغ زد! منم باید میرفتم مدرسه جلسه داشتیم ، دیگه سپردمش به خدا و هر آن تو جلسه منتظر بودم مامانم زنگ بزنه بگه بیا ببرش! ولی به خیرگذشت. اومدم دیدم رو قفسش نشسته.

بعد از ظهرش یه بار اومد رو دستم و زود پرید رو شونم . همونجا نشست. دستمو بردم بگیرمش یه گاز اساسی گرفت! منم بیخیال شدم و رفتم دمه قفسش خودش پرید و رفت.

دیگه از فرداش همه چی از این رو به اون رو شد. ینی از صب زود بیدار میشد و کاور قفسشو میکشید و از اون زیر هی بوس میفرستاد و جیغ میزد و از قفسم که میومد بیرون کافی بود نزدیکش بشی تا جیغ های بلند بکشه و خوشو پف بده و چشماشو ریز کنه و گاز بگیره.

هیچی دیگه ما مونده بودیم با یه طوطی که داشت رفتار یک قلاده "دوبر من" گرسنه رو از خودش نشون میداد!

یکم با اون آشناهه حرف زدمو گفت طبیعیه درس میشه و اینا. منم دیگه زیاد بهش گیر ندادم . فقط بوس میداد و منم گردو و پسته جایزه میدادم بهش.

تا اینکه از اواخر هفته ی پیش ورداشتم آوردمش از صب تو اتاق پیش خودم. با قفسش. روز اول فقط روی قفس خودش بود. روز دوم از رو قفسش پرید روی لبه ی صندلی. ولی زود برگشت. و تمام مدت منو نگا میکرد و حواسش بود که چقد بهش نزدیک میشم و چیکار میکنم!

روز سوم من که از اتاق رفتم بیرون دقیقن عین اینا که دارن از فضولی میمیرن! زود پرید اومد رو دسته لیوانم نشست و از چایی تهش خورد!  منم از بیرون اتاق داشتم نگاش میکردم و به محضه اینکه امدم تو اتاق پرید سر جاش.

روز چاهارم

این عکسای روز چاهارم ...

بله ...

با این همه بازم برای روی دست اومدن مقاومت میکرد. منم اصلن اصراری نمی کردم. و فقط باهاش حرف میزدم و از کنار قفس بازی میکردم باهاش و با فندق و پسته ی توی پوست! و در بسته سر کار میذاشتمش !نیشخند

تا اینکه امروز از صب خونه نبودم . و یه چند روزی شده بود که عادت کرده بود تا روشو بر نمیداشتم جیغ نمی زد و خودشم دیگه کاری به کاورش نداشت. امروز صب کاورشو برداشتم و براش آب تازه گذاشتم و دوتا تیکه ام سیب دادم بهش و بوس کردمش و رفتم.

تا ساعت هفت که اومدم. و به محضه این که در خونه رو باز کردم و به مامانم سلام کردم از تو قفسش اومد بیرون و شروع کرد به جیغ زدن! منم رفتم جلو و تا دستمو برم پرید اومد روی دستم و تند تند صدای بوس در آورد از خودش!!! گذاشتمش رو قفس و تند تند لباسامو عوض کردم و دستامو شستم و اومدم پیشش . زود اومد رو دستم و شرو کرد هی بوس هی بوس هی بوس!

یه چیزی حدود بیس دقیقه رو دستم نشست و هی یکی درمیون بوسم کرد و منم سرشو خاروندم و آخرشم چاهارتا پسته چایزه گرفت . رفت تو قفسش خابید.

و من موندم با یه دستی که به خاطر ناخونای تیزش پر از خراش شده و می سوزه...

ولی نتیجه ی مهمی میگیریم از این بحث! اگه گفتین چی؟؟؟؟

 

   + نازنین ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۸
comment تو بِبار()

امروز سالروز تولدشه

 یه حمد و یه صلوات برای شادی روح گل سر سبد متولدین شهریور :

+دیدن و خوندش خالی از لطف نیست. کار گروه اینفو گرام .آی آر

   + نازنین ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment تو بِبار()

4 سال گذشته ، چقد دیگه صب کنم تا آروم شه ؟

دریا وختی آروم بشه خودش جنازه رو پس میزنه ...

   + نازنین ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment تو بِبار()

لاک صورتیم زدم دیگه! چی میخای خب؟

از کی با هم صمیمی شدیم یادم نیست. قبلش ولی زیاد با هم خندیده بودیم. شاید مثل اون دفه ای که بعد از کلاس رفتیم آیس پک بخوریم و من هی گفته بودم یه کدومش که ترش باشه می خام. اون یه لیوان قهوه ای گرفته بود که روشم یه قلمبه ی گنده خامه داشت!

بعدشم هربار رفتیم کافی شاپ هی من تلخ و ترش خورده بودم ، اون شیرین و خامه ای و میوه ای.

 گفته بود فیزیک خانده و دوست نداشته و حالا داشت ارشد روانشناسی می خاند. من هم که خود درگیر و بیمار و افسرده این حرفها! گیر دادم که بیا منو روانشناسی کن و تهم را در بیاور که چرا و چگونه! خندیده بود .

بعد یکبار یکی از بچه ها ، یک تست سنجش نمی دونم چی! داده بود به من و بعد که تحلیلش کرده بود و کف کرده بود ، بلخره وارد بحث شده بود و گفته بود من نمی دونم چرا درصد پرخاشگریت انقد بالا دراومده. تو رفتارت نمی بینم. ولی به نظرم پرخاشگریت درونی و فکریه. خیلی وختها منفعل بودن هم یک نوع پرخاشگری محسوب میشه.

بعد انگار باورش شده بود که من یک چیزیم هست واقعن . دقیق شده بود. من ترسیده بودم.

حتا یکبار که هی من داشتم از اینکه چاقم حرف میزدم گفته بود ولی من همون دفه ی اولی که دیدمت با خودم فک کردم چه قد هیکلش خوبه! خب ملومه که من باور نکردم.

بعد هی تعریف کرده بود از من. از خطم. از نقاشیم. و گفته بود خوش به حالت که تمرکزت انقد بالاس و میتونی به این تندی انگلیسی حرف بزنی. من همیشه یا خندیده بودم یا چرت گفته بودم. باور ولی هیچ وخت نکرده بودم.

بلخره یک شب دل به دریا زده بود . دسمو گرفته بود و گفته بود امشب با هم پیاده برگردیم. قبول کرده بودم. گفته بود : دوسش داشتی؟ من پوزخند زده بودم که: خب بدم نمی اومد ازش!

بعد هی گیر داده بود و هی روی اعصابم پاتیناژ رفته بود و هی سوال پیچم کرده بود آخرش من وسط خیابون سرش داد زده بودم که ولم کن. من خستم. اصلن نمیخام دربارش حرف بزنم. فقط میخام یادم بره. ولم کن. بغلم کرده بود و گفته بود باشه. ولی من همیشه هستم. هروخ که خاستی .

من هیچ وخ نخاسته بودم. دیگه هیچ وخ ازم نپرسید. منم چیزی نگفتم. بعد هی هرجا که نشست گفت این کارش خیلی خوبه. این نقاشیش خیلی خوبه. این زبانش خیلی خوبه. حتا یک روز توی آشپزخونه ی مطب ، با یک خانوم متخصص تست هوش و این حرفها ، وایساد منو روانشناسی کرد. که زنه گفت این هوش کلامیش خیلی بالاس. اون گفت هوش هیجانیش هم بالاس. زنه گفت آی کیوشم فک کنم از متوسط بالاتره. اون گفت درون گراس. زنه گفت شاید یکم دوقطبی هم باشه! هی اون گفت هی خانومه گفت. من چیکار کردم؟ نشستم هات داگ خوردم با سیب زمینی سرخ کرده.

بعد باباش ، بعد از یک دوره ی طولانی بیماری سخت ، فوت کرد. با یه دسته گل سفید رفتیم دمه خونشون. بغلش کردم. توی سکوت نگاه کردیم همو فقط. مامانش اصرار کرد. ما ولی تو نرفتیم.

یک روز غروب بهم زنگ زد که میخاد یه تحقیقی برای دانشگاهش انجام بده و میشه من برم کمک. گفته بودم موش بشم واست ینی؟ میخای ببری منو به عنوان یک کیس روانیه خطرناک کنفراس بدی؟ خندیده بود. رفته بودم. بعد گفته بود میدونی همه ی تستهای روانشناسی یه تحلیل معکوس هم دارن. گفته بودم خب! گفته بود بعضی وختا آدما هی میخان برعکس نشون بدن خودشون. ولی تو تحلیل معکوس ملوم میشه! گفتم ینی تحلیل معکوس ماله من میشه از اینایی که دنیا به کامشونه؟ خندیده بود. گفته بودم من که دروغ نگفتم به تو. گفت میدونم. گفتم پس چرا گفتی؟ گفت نمی دونم. خاستم بدونی.

هی کم همو دیده بودیم. آخرین بار که دیده بودمش گفته بود میخاد دوربین بخره و دوتا مدلی که انتخاب کرده بود بهم گفته بود . براش سرچ کردم و گفتم همونی که خوش خوشش اومده بهتره.

حالا دیشب توی لباس عروس ، با آن آرایش و تاج و تور دنباله دار، شبیه فرشته ها شده بود.

ما هم نشسته بودیم تحلیل اش میکردیم. که چقدر نگاهش ، لبخندش ، حتا پلک زدنش پر است از ناز و ادا و دلبری. و که این روانشناسها همین جوری اند به ما که میرسند هی میگویند این جوری باش و اونجوری نباش تا اعتماد به نفس داشته باشی و آدمها عاشقت بشوند! بعد دوتا از این لبخند زدنهای این مدلی و این همه اسلوموشن بودن زنانه را یادمان نمی دهند که ما هم مثل خودشان سپید بخت شویم!نیشخند

بعد وختی رفته بودیم عکس یادگاری بیاندازیم مثل همان وختها و همیشه! گفته بود چقد تو ناز شدی! من هم مثل همیشه گفته بود: اوهوم! باور کردم! حالا بخند بذا عکسمونو بندازیم بابا!

مهربانانه نگاهم کرده بود منم خندیده بودم که جدی گفتم خب! باور کردم دیگه. تازه فقط به خاطر عروسی تو ناخونامو کوتا نکردم. یکم قدر شناس باش!

 

 

   + نازنین ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment تو بِبار()

فقط لطفن گارد نگیرید، من هم مونث هستم و وبلاگ مینویسم.

وبلاگایی که میخونمشون محدود به این لینکایی که نوشتم نیست. تعدادش زیاده. توی لیست فیوریت هاست. خیلی هاشون حتا بوکمارک هم نشدن. از لینکهای وبلاگهایی که بوکمارک کردم میرم میخونمشون. بعضی از وبلاگ ها هم اونایین که توی وبلاگای دیگه ، توی متن ، یا پایینش ، بهشون لینک میدن.  البته معمولن کلیک نمی کنم روی این لینکها. دلیلشم نمی دونم!

یکی از این منابع/ مراجع/ مقصد ها! که تازگی ها توی وبلاگای دخترا زیاد بهش لینک میدن ، پایگاه لینک زن ِ.

خب من خوشم نمیاد از اینجا! حس خوبی بهم نمیده. ینی واقعن به نظرم خیلی "خب که چی " میاد.

شاید درست نباشه که بگم ولی من با این قسمت "زن نوشت" و نمی دونم "احساس زنان امروز جامعه" و سبکی که این سایت در پیش گرفته اصلن کنار نمیام. به نظرم خیلی داره سعی میکنه "نقش زن" رو جور دیگه ای به نمایش بگذاره. عموم پست های برگزیده ای که از وبلاگ های مختلف میذاره ، پستهایی در مورد احساسات زنانه ی زنها! است به مطالب مختلف. مثلن به سفره ی افطاری خونه ی بابا! یا وظایف خسته کننده ی یک زن خانه دار یا شور و شعف یک دختر از اتفاقات خاص دنیای دخترانه! یک بخشیش هم مربوط میشه به برخوردهای به زعم خانومها "زن ستیز" جامعه. که خیلی هاش به نظر من اصلن لزومی به نوشتنش نیست.

ینی مسئله ی عنوان شده به نظر من یک مسئله ای نیست که حل شدنش کمک شایانی به پیشرفت زن در جامعه بکند! یک حسی شبیه همین آزادی هایی که زنان و دختران ما حس میکنند فقط توی ساپورت و مانتوی جلو باز پوشیدن و ناخونهای لاک زده خلاصه میشود ، میدهد بهم.

اینی که ما هی بیایم پست های دخترانه ی روزمرگی های یک دختر ، حس او به پدرش ، حس او به برادرش. حس او به مردهای جامعه ، که عمومن منفی است و این نگاه زن ستیز را دارد ، باز نشر بدهیم. و از یک مسئله ی زنانه ، با تیتر چشمه ای از اقیانوس مشکلات زنانه ، یاد کنیم به نظر من هیچ تغییر و پیشرفت و حرکت خاصی توی زندگی زنها انجام نمی دهد. جز اینکه پژواک حس خودشان را بارها و بارها و بارها بشنوند انگار!

حتا به نظرم از وختی این پایگاه راه افتاده و برای دخترهای وبلاگ نویس کامنت می گذارد که این پست شما را در لینک زن ، بازنشر داده ایم ، سبک نوشتن خیلی از دخترها شده سبک لینک زن پسند ! نوشت. همه هی گیر داده اند که از ذوقشان برای گوشواره های دست ساز و شاتوت و آلبالو بنویسند و از اینکه زنها خیلی طفلکی اند که همه ی کارای خانه را انجام میدهند و مردها همه اش فوتبال میبینند و زنها حتا اگر خانه ی شوهرشان بهشت هم باشد باز هم خانه ی پدر برایشان یک چیز دیگر است و کلن اسطوره ی زندگی دخترها پدرشان است. توی پست های باز نشر داده شده ، عمومن نویسنده حتا به هم جنس های خودش هم نگاه بالا به پایینی دارد: دخترهایی که میروند سینما و به "هیس ..." میخندند. دخترهایی که به چادر آدم گیر میدهند. دخترهایی که مثل نویسنده فکر نمی کنند و زندگی نمی کنند و موضوع نوشتن او را فراهم میکنند. بعد این نوشته ی زن برای زن ،باز نشر داده می شود توی یک پایگاه زنانه و زنها میخانندش و هی ذره بین گذاشتنشان روی تفاوت های خودشان با بغل دستیشان بزرگ تر و قوی تر میشود.

من اسم این را میگذارم سیکل معیوب. میگذارم لوپ معیوب. اینکه ما از اسم زن ، از عنوان زن نوشت ، از حس زن برای خودش ، و زن برای زنان ، یک استفاده ی سطحی بکنیم و دغدغه ی زنهای جامعه را تا حد این وبلاگ نویسی های روزانه پایین بیاوریم را نمی پسندم. و به نظرم درست نیست. من فکر نمی کنم مشکل زنهای امروز ما اصلن این چیزها باشد و اگر هم باشد فقط مشکل زنهای تهران یا ایران نیست. ولی ما فکر میکنیم چون توی خاور میانه ای که زن بیشتر اوقات نقش فرعی و دوم را توی جامعه دارد ، زندگی میکنیم ، پس حق داریم هی بنویسیم که من زنم و من فراتر از زیبایی ظاهر و تن و لذتم! هی بنویسیم ( من واقعن معذرت میخاهم از همه ی کسانی که این جا را میخانند ، چون به هیچ وجه دوست نداشتم هرگز این عبارت را بنویسم توی وبلاگم ،چون از نظر من سخیف است) بیماری ماهیانه ی زنها را باید جامعه درک کند! باید آقایان همکار درک کنند. باید ما بتوانیم در موردش هی حرف بزنیم. باید دخترها توی دانشگاه از پسرهای همکلاسیشان خجالت نکشند. و یک سری باید هایی که من نمیدانم اصلن اجرا هم اگر بشود و میانگین شعور جامعه تا حد این مدینه ی فاضله ای که دوستان مد نظرشان است بالا برود ، حقیقتن چه اتفاق شگرفی در زندگی زن امروز می افتد؟؟؟

به نظرم اصلن این نگاه زنهای ما به خودشان و مسائلشان از نگاه مردهای زن ستیز جامعه هم بدتر و مخرب تر است. اینکه زنهای ما هی اصرار دارند مسائل فیزیکشان را در مقیاس بزرگ اجتماعی فریاد بزنند و همدردی بطلبند و "حق" بدهند به خوشان. درک نمی کنم. احساس میکنم حتا خودمان با خودمان مشکل داریم. فکر میکنیم مشکل ما توی جامعه خلاصه شده توی اینکه مجبوریم درد بکشیم و نگوییم دل درد داریم ! واقعن الان توی همه ی کشورهای پیشرفته ی دنیا ، که زنهایشان مدیر و گرداننده ی کمپانی و کارخانه و شرکت اند ، این مشکلات را ندارند؟ درباره ی این حرفها با همکاران مردشان درد و دل میکنند؟ بعد چون همکار آقایشان درکشان کرده آنها پیشرفت کرده اند و شده اند صاحب کمپانی؟

یکبار به یک آقای سردبیر مجله ای گفتم ، بس است. بس کنید این همه از نوشتن فواید حجاب برای زن. از این همه حجاب بگذار چون تو گلی تو بلبلی و میشکنی و این حرفها! با همین گل و بلبل گفتنتان است که دخترها امروز "برهنگی" را قدرت میبینند. که فکر میکنند اگر حجاب بگذارند ینی باور کرده اند ضعیف بوده اند و از نگاها ترسیده اند. یکبار هم که شده به زن بگو حجاب بگذار ، پوشیده باش ، چون تو مسئول و صاحب "زیبایی" و "تن" و "زنانگی " خودت هستی. تویی که صاحبش را انتخاب میکنی. این همه سال زن را با زیبایی و ظرافتش هدف قرار داده اید هی انذار داده اید که میشکنی و خراب میشوی و مروارید غلتان باید در صدف بماند هی ضعیفش کرده اید توی چشم خودش و جامعه ، حالا به جایی رسیده ایم که زنهایمان ، دخترهایمان ، فکر می کنند اگر با ساپورت و  مانتو های باز و آنچنانی و آرایش های فضایی رفتند توی کوی و برزن و هیچ کس هم چپ نگاهشان نکرد صاحب یک جامعه ی مدنی فاضله شده اند که ارزش زن را درک کرده.

با همین حرفها تعریف زن را در چشم زنها و دخترهای امروزمان معطوف کردایم به اینکه " زن اگر هر چیزی که خاست پوشید و هرجور که خاست حرف زد و هرجا که خاست رفت" درک شده و پیشرفت کرده!

 حالا مشکلمان شده اینکه دومین مصرف کننده ی مواد آرایشی دنیا هستیم و گشت ارشاد داریم . و هیچ چیز هم درست نشده. نه از تکریم و کرامت زن در جامعه خبری هست نه مثل سالهای دور زنها زبون و تو سری خور هستند.

مشکل این است که اغلب زنها و دخترهای جامعه ی امروز ما بین تلقی سنتی و مدرن زن گیر افتاده اند و نمی توانند تصمیم بگیرند زن اگر دامن بپوشد و گل سرهای رنگی رنگی بزند به موهای بلندش و مربا و کیک و قرمه سبزی درست کند و بلد باشد بچه هایش را درست بار بیاورد و به شوهرش هم احترام بگذارد و هی بدل نقش مرد نشود توی زندگی بهتر است یا اینکه با شلوار جین و کتان و فرم اداری خسته کننده و بدرنگ هی جلسه برود و ماموریت و دستش توی جیب خودش باشد و همه هم به یک ورش!

و خیلی کمند زنهایی که قسمت دوم را انتخاب کنند اما دیپ اینسایدشان دلشان برای قسمت اول تنگ نشود. مشکل این است که ما با زن بودن خودمان مسئله داریم . فکر میکنیم اگر زن باشیم میشویم "منزل" اینها و باید توی اندرونی بمانیم و هی چایی ببریم برای شوهرمان.

من این زنها را درک نمی کنم. زنهایی که برای صاحب مشاغل سخت و مردانه شدن ، تلاش میکنند و آنوختها معتقدند "زن و مرد برابرند" و اصلن هیچ چیزی توی مردها نیست که زنها نداشته باشند و مانع شود کارهایی که مردها انجام میدهند را به همان خوبی و حتا بهتر، انجام بدهند. اما همین زنها وختی دارند از سرکار بر می گردند میروند توی قسمت مردانه ی اتوبوس مینشینند و اگر هم مردها اعتراضی بکنند بلند بلند میگویند که "خجالت دارد! من زنم ! و مردها باید جایشان را بدهند به خانمها ، چون مردها میتوانند و بنیه اش را دارند بعد از ساعت کار اداری تا خانه بایستند!"...

زنهای امروز با خودشان و مردها جنگ دارند. دائم در تلاشند برای بازپس گیری حقشان. هی ناراحتند از اینکه درک نمی شوند.حتا از اینکه (چرا) هم جنسهای خودشان هنوز به چیزهای سطحی فکر میکنند. از اینکه (چرا) هنوز "شوهر" رویای خیلی از دخترهای ایرانی است و ازدواج از دغدغه های بزرگ آنها! و هی همه ی اینها را میبریم زیر سوال. و ایده های شخصیمان را پست میکنیم توی وبلاگهایمان بعد یک جایی که قرار است برای زن ها باشد ، همه این مقالات غیر تخصصی را جمع میکند و روزانه ، نو می کُندشان ، مبادا که از این حجم اندوه و افکار منفی و فانتزی های دخترانه ، چیزی جا بیفتد.

فایده اش؟ من متوجه نشده ام هنوز. همان حس دور هم نشستن و سبزی پاک کردن و از هر دری حرف زدن میدهد بهم. که البته از نظر من اصلن بد یا مایه ی سرزنش نیست. یک خصلت زنانه است. کاملن زنانه و خالص. حالا دیروز توی ایوان خانه ها بوده. امروز توی وبلاگ ها و فضای مجازی. بطن اش اما یکی است. زنانگی است. سرانجامش هم مشخص! حرف است. حرفها را میزنیم و می شنویم و دیگر هیچ! 

   + نازنین ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment تو بِبار()

البته بعدن تمرکز کردم یادم اومد!

دیروز قرار بود بابام یه پولی رو از کارت من بریزه به کارت دوستم. منم شماره کارتو نوشتم دادم بهش. و اسم بانکو.

بعد بهم میگه اسم صاحب حساب چیه؟گفتم آزاده! میگه آزاده ی چی؟ گفتم : نمی دونم!

بعد دقیقن 10 ثانیه بابام منو نگا کرد و بعدش دوباره گفت: مگه دوستت نیست؟ گفتم چرا! میگه : خب فامیلیش چیه؟ گفتم: نمی دونم! من که به فامیلی صداش نمی کنم خب! بابامم شرو کرد: صدساله با یارو دوستی! بیستو چاهار ساعت با هم اس ام اس میدین. این ور و اونور میرین! شماره کارتشو داری! پول میخای واسش بریزی بعد اسمشو نمی دونی؟؟؟؟؟

من: خب حالا بابا صدتا آزاده که با هم تو این بانک حساب ندارن! شما بزن شماره کارتو اسمشو که نشون داد به من زنگ بزن ببینم همینه یا نه!

بابام:ابرومتفکرعصبانیقهر (همون جملات بالا) + اونوخ من باید از عابر بانک اسم دوستتو بپرسم!چشم

+دقیقن حس سپیده تو درباره الی رو داشتم! که همه بهش سرکوفت میزدن چرا اسم و فامیل "الی" رو نمی دونه! بابامم دقیقن مث همون پلیسه داشت با من رفتار میکرد . که هی به سپیده میگفت: مهمون دعوت کردی آوردی بعد اسمشو نمی دونی؟ شما اسم معلم مهد کودک بچتو نمی دونی؟ اونوخ ما باید از یه بچه سوال کنیم؟

   + نازنین ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment تو بِبار()

شما چی؟

بعضیا متدشون اینه که :

وختی وارد یه جمی میشیم همه وایسادن و گارد گرفتن ، پس ما وظیفه مون اینه که همه رو سرجاشون بنشونیم! حتا اگه همه ی صندلی ها پر شه و جا نباشه خودمون بشینیم دیگه! عب نداره. کلن ما وظیفه مون اینه که وایسیم دیگرانو هی بنشونیم سرجاشون!

بعضیام متدشون اینه:

وختی وارد یه جمی میشیم ، حتا اگه همه خط کش به دست وایسادن ، ما وظیفمون اینه که یه یه جا بشینیم. بعد انقد همونجوری نشسته با بقیه حرف بزنیم که بقیه ام بیان بشینن خودشونو خسته نکنن!

من تو گروه دومم .

   + نازنین ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۳
comment تو بِبار()

کلن گند بزنم به حمل و نقل زیر زمینی تهران!

راننده ی مترو بشم ، بعد هی دراشو دیر باز کنم! مردومو بذارم لای در!نیشخند

بعدشم تو ایسگاهایی که حجم مسافر زیاده و همه عجله دارن از جام! بیام بیرون و با آقاهای مامور تو مترو حرف بزنم، خاطره تعریف کنم بخندیم!

   + نازنین ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۳
comment تو بِبار()

گلی ام گفته به سلامتی! مارم دعوت کن عروسیت!

والا من یادمه قدیما ، دخترا به د.وس پسرشون میگفتن واسم خاسگار اومده یا نمی دونم میخام شوهر کنم و اینا! که طرف تکلیفو معلوم کنه.

حالا بعد 3 سال برگشته گفته : آره همه تو فامیل میگن چرا زن نمی گیری؟ میخان برا ما زن بگیرن! و اینا!

مثلن منظورش این بوده که دوستم بره خاسگاریش احیانن؟

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۳
comment تو بِبار()

اولیشم اینه: خریدن اون شومیز خاکستریه که اون روز تو هالیدی دیدم!

باید پاشم مث آدم! یه "to do" لیست بلند بالا بنویسم واسه این دو هفته ای که میاد. بعدش باید مث آدم تو همین دو هفته همشونو انجام بدم.

اگه انجام دادم اونوخ با پولی که اگه مونده بود ! میرم اون شومیز خاکستری خوشگله که اون روز تو هالیدی دیدمو میخرم واسه خودم! به هیچ کسم توضیح نمی دم که چرا با اینکه همین الا دقیقن سه تا مانتوی تریکوی خاکستری دارم! بازم رفتم یه چیزه خاکستریه دیگه خریدم!

تازه جمعه ام عروسی دوستم دعوتم! خیلیم خوشحالم!

توی لیستم حتمن می نویسم : کوتاه کردن موها! یه عالمه !

 

   + نازنین ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢
comment تو بِبار()

چشم تو رنگی میبیند هنوز ...

1-آخرین فریم فیلم 24 تایی یا 36 تایی ات که تمام میشود ، دیگر نمی توانی شاتر بزنی و شماره ی توی گردونه هم نشان میدهد فیلم تمام شده. با اهرم سمت راست فیلم را می پیچی ، "تق"ِ رها شدن اول فیلم را که شنیدی باید فقط نیم دور بپیچی اهرم را که سر نگاتیو نرود توی غلاف! بعد در جای فیلم را باز میکنی و در میاوریش.

یک عدد از آن قرقره های سفید پلاستیکی ور میداری و میروی توی اتاق تاریک . کورمال کورمال سرش را کج میبری و جا میندازی توی قرقره و میپیچی.ینی اول سه سانت جا می اندازی بعد یک طرف قرقره را محکم نگه میداری و یک طرف را رفت و برگشتی میپیچانی! ممکن است حرفه ای باشی و مثل بنز بپیچی اش توی سه سوت! ممکن هم هست هی نگاتیو را بکشی بیرون و آخر سر ببینی نیم دور پیچیدی یا اینکه بد جا افتاده و نگاتیوت شکسته! با هر سختی و کثافت کاری که هست می پیچی اش. و می اندازی اش توی یکی از آن تانک های دوتایی یا سه تایی ظهور فیلم.

داروی ظهور را با "بِشِر" اندازه میکنی. برای هر قرقره! 150 تا! و میریزی تو تانک. چشم میدوزی به تایمر و 30 ثانیه حلقه ها را با استفاده از لوله ی بالای تانک میچرخانی. صدای مزخرفی هم میدهد. بعد پنچ ثانیه توقف میدهی. دوباره سی ثانیه می چرخانی! بسته به نوع فیلم مرحله ی ظهور طول میکشد. بعد نوبت توقف و شستشو است. بعد داروی ثبوت را میریزی و هر از چند گاهی میچرخانی قرقره را ،تا همه جایش ثابت! شود. ده دقیقه بس است. باید حواست باشد که محلول ثبوت چند بار مصرف است و نباید بریزی دور. خیلی با دقت خالی میکنی اش توی بشر و بر میگردانی توی ظرف. تانک را میگذاری زیر آب روان! تا خوب نگاتیو ها شسته شود. یک قطره هم ریکا! میریزی . بعد از نیم ساعت که خوب شسته شد در تانک را بر میداری و حلقه ات را در میاوری خوب تکانش میدهی که قطره های آب روی نگاتیو نماند. نگاتیو را باز میکنی و به هنر نمایی هایت که ممکن است یکی در میان کاملن سفید! یا کاملن سیاه شده باشند! نگاه میکنی! بعد دوتا گیره میزنی یکی به بالای نگاتیو که آویزانش کنی به میله ی خشک کن و یکی هم به پایینش که صاف نگه داردش و نگذارد لوله شود. 10 دقیقه بعد نوار خشک و براق نگاتیو را تحویل میگیری. شیش تا شیش تا می بری شان .

حالا باید "کنتاکنت" تهیه کنی. نگاتیو ها را یک جوری که سمت امولسیون دارش! به روی شیشه باشد توی کاش کنتاکت یا روی شیشه می گذاری / می چسبانی. بعد شیشه به بغل! می روی توی تاریک خانه! پای آگراندیسور می ایستی و توی هوای خفه ی پر از بوی داروی ظهور و ثبوت تاریک خانه که دوتا پرده ی برزنتی کلفت درش را پوشانده نفس میکشی . چشمهایت به تاریکی که عادت کرد فیلتر قرمز آگران دیسور را میچرخانی و روشنش میکنی. کاغذ نصفه ای را از توی پاکت در میاوری. به صورت نوار باریک سه سانت در هر چه قدر که هست! می بری اش و میگذاری روی کاش آگراندیسور. شیشه ی حاوی کنتاکت ها را یک جوری که قسمت مات اش! روی کاغذ باشد می گذاری روی کاش. پاکت کاغذ را میگیری دستت. و در تمام این مدت فیلتر قرمز آگراندیسور جلوی نور سفید را گرفته. بعد به تایمر عدد میدهی. مثل 2 ثانیه! نور را خاموش میکنی. فیلتر را کنار میزنی . پاکت را یک جوری میگیری که فقط اندازه ی دوسانت از کاغذت قابل نور خوردن باشد. همه ی این کارها را هم باید به کمک یک حسی به جز بینایی ! انجام بدهی! بعد تایمر را میزنی و نور میدهی. پاکت را به اندازه ی دو سانت می کشی این ور تر و دوباره تایمر را میزنی. 5 مرحله این حرکت را که اسمش تست پله ای گرفتن است ! انجام میدهی. البته ضوابطی هم دارد . که مثلن پاکت را باید بالا بگیری چون اکر بخاهی بچه زرنگ بازی در بیاوری و بگذاریش روی شیشه و تکان بدهی ممکن است شیشه را هم حرکت بدهد و کلن گند بخورد به تست و همه چی! و باید حواست هم باشد کاغذ را طوری بگذاری زیر نگاتیو ها که همه ی طیف های نوری ! اش را پوشش بدهد. مثلن قطری بگذاری اش. بعد باید حواست باشد پاکت را هر بار به یک اندازه حرکت بدهی که پله هایت از نظر اندازه یکی باشند!

بعد کاغذ را می اندازی توی محلول ظهور. بعد شستشو . بعد ثبوت. دوباره شستشو. در میاوری و می پری وسط لابراتوآر. حالا یک تکه کاغذ داری که طیف های مختلف خاکستری دارد. اولین پله اش ، با احتساب تایمر 2 ثانیه ای ، و پنج پله نور دادن ، 10 ثانیه نور خورده و سیاهه سیاه شده معمولن! پله های بعدی به ترتیب 8 ، 6 ، 4 و 2 ثانیه نور دیده اند. استاد های وسواسی یک تست 4 ثانیه ای کوچک می خاهند معمولن اول و بعد بیشترشان کنتاکت 24 تایی 5 ثانیه ای تجویز میکنند. بعد از روی برگه ی کنتاکت عکس های خوب را که نور و سایه و خاکستری هایشان خوب شده انتخاب میکنند و فرآیند چاپ عکس آغاز میشود.

نگاتیو را توی قابش میگذاری. .فیلتر قرمز را میچرخانی جلوی نور آگران دیسور. کاغذ را روی کاش میگذاری. خط کش های دورش را یک جوری تنظیم میکنی که نیم سانت از هر طرف برای پاس پارتو سفید بماند. بعد آن پیچ کنار آگراندیسور را میچرخانی و فکوس میکنی . صدبار که فکوس را چک کردی و مطمئن شدی هیچ پرز یا خرده ریزی هم روی نگاتیو یا کاغذ نیست، نور را خاموش می کنی ، فیلتر را کنار میزنی . به تایمر 5 ثانیه زمان میدهی و روشن میکنی اش!

بعد کاغذ را توی تشت ظهور می اندازی و هی تکان میدهی. اگر دارو نو باشد و قوی ، یک ثانیه ای ظاهر میشود! اگر نه باید چند ثانیه صبر کنی. وقتی تمام جزئیات و خاکستری ها معلوم شد ، می اندازی اش توی تشت شستشو. بعد هم توی ثبوت. توی ثبوت هر چقدر بماند عیبی ندارد! بعد هم می شوری اش و میزنی اش به بند عکس توی راهرو.

این فرآیند طولانی ، بار اول استرس دارد. بار دوم استرس دارد ولی خوشت می آید. بار سوم استرسش کم میشود و کیف میکنی از دیدن خطوطی که دارند ظاهر میشوند روی کاغذ. بار چاهارم ولی حس خوب تبدیل میشود به "خب کی چی؟" و بعد هی خسته کننده تر و مسخره تر و خسته کننده تر ! می شود. این سیر نزولی همین طوری ادامه پیدا میکند و تا جایی که به نظرت "تاریک خانه" و "چاپ عکس" به شیوه ی دستی میشود مزخرف ترین کار دنیا که فقط خسته ات میکند و شب که بر میگردی خانه ساق پاهایت هنوز ذق ذق میکند! و هیچ لذتی هم در کار نیست. حتا ذوقی هم. یک وظیفه میشود که باید انجام بدهی و از سیر انجام دادنش هم هر دفه بیشتر بدت می آید.

بعد یک سری آدمها هستند که وختی برایشان از تاریک خانه حرف میزنی چشمهایشان پر از نور و ستاره میشود که وای خوشبحالت ! چقدر هیجان انگیز و اینها!

اینها آدمهایی هستند که دقیقن فرآیندی که اتفاق میفتد را نمی دانند و بلد نیستند. فقط توی فیلم ها آن نور قرمز را دیدند و عکسهایی که از توی تشت شستشو در می آید. که همه شان خاکستر های تمیز و درست درمانی دارند !

این آدمها معمولن دوربین آنالوگ "زنیت" را که بیشتر به درد گردو شکستن می خورد تا عکاسی ! حتا از نزدیک ندیده اند چه برسد به این که عکاسی هم کرده باشند باهاش. اینها مجبور نشده اند وختی دارد از همه چی و حتا خودشان ! عقشان میگیرد چاهار ساعت سر پا بایستند و تانک هم بزنند! و هی تست پله ای بگیرند و حواسشان به تایمر باشد. و هی یادشان باشد فیلتر قرمز آگران دیسور را بچرخانند.

و البته این آدمها همان هایی هستند که نمی دانند اگر میخاهند از یک باغچه ای که گل رز قرمز دارد ، عکاسی کنند ، بهتر است یک فیلتر سبز ببندند سر لنزشان که قرمزها پر رنگ تر شود. و یا اگر قرار است از درخت گیلاس عکاسی کنند ، فیلتر قرمز بگذارند که برگها پر رنگ تر شود و گیلاسها خاکستری. اینها فیلتر پولاریزه و تاثیر فیلتر نارنجی روی قلمبگی ! هر چه بیشتر ابرها را نمی دانند. حتا مثلن تفاوت عمق میدان لنز تله و واید را.

ولی همه شان متفق القولند که : "وای خوشبحالت که میری/رفتی توی تاریک خونه عکس ظاهر کردی!!!"

بعد وختی ما ، عکاس هایی که تاریک خانه را چشیده ایم ، از مزایای عکاسی دیجیتال صحبت میکنیم ، رو ترش میکنن که : "هنر فقط در عکس سیاه و سفید است که متجلی میشود ! و در پرتوی نور قرمز آگراندیسور!"

خب البته حق دارند. نمی دانند. توی شرایط ما نبوده اند. هیچ وخت قسمت بدشانسی عکاسی را تجربه نکردند. که مثلن یادشان برود آی اس او ی دوربین را روی 100 بگذارند و بعد وختی نگاتیو را از دور قرقره باز کرده اند یک نوار خاکستری مایل به آبی دریافت کنند! یا مثلن وسط فیلم پیچیدنشان یک نفری که رفته بوده توی اتاق بغلی تا داروی ثبوت کاغذ بسازد، اشتباهی کلید اتاق تاریک را نزده! اینها هی هی هی عکاسی نکرده اند که یاد بگیرند چه رنگهایی با هم باید توی کادر باشند تا سیاه و سفید شده شان ، خاکستری های خوشرنگ بدهد.

اینها یک چیزی دیده اند ، یک چیزی شنیده اند ، باور کرده اند که خبری است توی تاریک خانه و دوربین آنالوگ!

بعد وختی ما و برخوردمان را با دوربین دیجیتال می بینند ، که زرت و زرت شاتر نمی زنیم! صدبار میچرخیم دور سوژه! که همیشه برای خودمان لیمیت میگذاریم ، مثلن 15 تا فریم فقط باید بگیری! 15 تا فریمی که 13 تایش عالی باشد. وختی ما هی فلاشمان را خاموش و روشن میکنیم. وختی ما زوم اپتیک استفاده نمی کنیم و لنز عوض میکنیم . وختی ما قربان صدقه ی ال سی دیه دوربین میرویم که زود نتیجه را نشان میدهد و بعد از 24 تا فریم حالمان را نمی گیرد . وختی ما با دوربین دیجیتالمان از هر چیزی عکس نمی گیریم ، فکر میکنند بلد نیستیم یا شورش را در آورده ایم و اصلن این وضشه و این حرفها !

این آدمها تقصیری ندارند ، اینها قدر فناوری دیجیتال را نمی داند. اینها سختی دستی عکس چاپ کردن را نچشیده اند که حالا درک کنند سیم نازکی که به تلوزیون هم متصل میشود و عکسهایت را فکوسه فوکوس روی ال سی دی نشان میدهد چه موهبتی است. اینها حتا نمی دانند این قابلیت سه سوته پاک کردن عکس های بد از روی حافظه و سنسور دوربین دیجیتال چه معجزه ی بزرگی است ...

2-خیلی وختها زندگی آدمها ، تجربه هایی که حالا ازشان با تو حرف می زنند شبیه همین تاریک خانه است. واقعیتش فرق دارد با آن چیزی که تو ، توی فیلم ها و تصورات و تخیلات و کتابها دیده ای و شنیده ای و خانده ای! بعضی تجربه هایی که آدم را به جایی میرساند که یک باور هایی شکل بگیرد تویش! که حالا تو فکر میکنی عجیب است و چرا و اصلن به نظرت مسخره و نشدنی است ، یک تاریک خانه پشتش دارد که تو هیچ وخت تویش نبوده ای. هیچ وخت نبودی. هیچ وخت استرسی که آن آدم در ابتدای آن تجربه داشته ، ذوقی که در میانه اش بوده ، حتا لبخند گشادی که اواسط کار روی لبش بوده را حس نکردی. هیچ وخت پله پله مثل آن آدم نزول نکردی. و یکهو به یک نقطه ای نرسیدی که حس کنی باید خلاص شوی از آنجا! تو فقط عکس هایی که از تاریک خانه بیرون آمده را دیدی و خوشت آمده . ولی چه میدانی از نفسی که سر نور دادن به هر کدامشان حبس شده . به خاطر همین است که وختی آن آدم از شیرینی زندگی "دیجیتال" شده اش که می گذارد فرت و فرت همه ی چیزهایی که اذیتش میکنند پاک کند را درک نمی کنی!چون نمی دانی یک منظره را با تله و واید اگر نگاه کنی ،دوتا چیز متفاوتند .چون نمی دانی ممکن است یک هفته وخت بگذاری و 24 تا فریم عکس بگیری و نگاتیوات بی هوا بسوزد! بعد هیچی به هیچی ! چون تو هنوز هی هی هی عکاسی نکرده ای که با یک نگاه خاکستر های نهایی یک ترکیب را بلد باشی ...

 

   + نازنین ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢
comment تو بِبار()

ستونش، بتون هم که باشد ، تا سقف نداشته باشد ،امن نیست! پناه گاه نمی شود!

 همه جا ، توی تلویزیون و مسجد و روضه و مجله و روزنامه و بیلبورد و دیوارهای شهر ،هی میگوییم و مینویسیم : "نماز ستون دین است" ، " اگر نماز پذیرفته نشود ، هیچ یک از اعمال انسان پذیرفته نمی شود" ، " در روز قیامت اولین اعمال ، نماز است که محاسبه میشود" ، و هی ، هی میگوییم "نماز ستون دین است"...

از اسلام گیر داده ایم به همین فقط نمازش، از مسلمانیمان همین ستونش انگار مهم است و باید باقی بماند فقط! مثل ایرانی بودنمان که حالا فقط ستون هایش توی شیراز مانده و ما هی افتخار میکنیم بهش!

   + نازنین ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment تو بِبار()

MOM,Dady am!

فون بوک گوشی من با

active,

 avalanche,

barbapapa,

benz,

free

 و

 Gandedamag!

شروع شده ، به

Garfild

Intellectual

Khojaste

و

Khakshir

رسیده ،

در ادامه

Lak lak

Mig mgi

Nunkhameyi

و

Omlet!

و بلخره با

Quantum

Rafigh

Se pich

Yangom

و

Zoo!

به پایان رسیده!

یک سری اسم هایی مثل tofmal, voroujak,life و اینها هم هست!

بعد با خودم فکر میکنم اگر یک روز من وسط خیابان تصادف کنم و بمیرم ، آدمها از کجا باید بدانند به کدامیک از این شماره ها باید زنگ بزنند که بیاید مرا جم کند ببرد؟

خدا کند حوصله شان بیاید contacts را خوب بگردند . و خبر را هم یکهویی ندهند. آخه این دوتا شماره گناه دارن!

   + نازنین ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment تو بِبار()

بی عرضگی منم احتمالن تو حلقه اونه دیگه!

اصل طرح اینه:(مال یه نقاش خارجی ، با تکنیک ایر براش)

کپی کار که من تو هجده سالگیم کشیدم ( با مداد رنگی )و پست کردمش واسه یه نفر! اینه :

بعد ورداشته اینو کشیده آورده :

خیلی با اعتماد به نفس میگه رزومه ! و نمونه کارام! میخاد مدرس نقاشی بشه.

اعتماد به نفسش تو حلقم بود ینی!

*خاک تو سر من که هنوز اگه بهم بگن بیا به ما نقاشی یاد بده میگم وای نه! من چی بلدم مگه؟؟؟؟آخ

   + نازنین ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٠
comment تو بِبار()

فقط مال من قدش بلند باشه بی زحمت!

آقا ما یک شوهر پایه مثل " paul child"  توی اون فیلمه داشته باشیم، غلط بکنیم چیزای سخیفی مثل لواشک و پاستیل و پفک بخایم ازش!

اصن حضور خودش کافیه ! احتیاج به مکمل های غذایی نداره !

+ راستی کچلم هس آقاهه!

   + نازنین ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٠
comment تو بِبار()

حتا اگر خالصانه ترین حس هم باشد ...

توی بچگی ، کتاب میخاندم. نقاشی میکشیدم. دوچرخه سواری هم می کردم. کتاب ولی زیاد میخاندم. خیلی زیاد. تا اواسط نوجوانی هم! کتابهای فاخر هوشنگ مردادی کرمانی مثلن. و همه ی رمان های بچه های راهنمایی و دبیرستان. مثلن همه ی همه ی کتابهای مودب پور! بامداد خمار و چشمهایش علوی. مثلن آگاتا کریستی و دنیل استیل. هری پاتر و یک داستان دنباله دار در یک ماهنامه ی قرآنی ، به اسم باران. بعد رسیدم به سالهای بالای دبیرستان! و پیش دانشگاهی و مطالعه ام محدود شد به کتابهای درسی و مجله های خانوادگی و استوری های کلاس زبان و آکسفورد! ولی روزانه نوشتم ادامه داشت. 4 تا سر رسید 365 صفحه ای داشتم. که همین پارسال عید سر به نیستشان کردم. تا وختی پیش دانشگاهی بودم می نوشتم. هر شب .

توی سالهای دوم و سوم دبیرستان نوشته هایم هی فرق کرده بود .خودم هم .بعد یک روز با خودم فکر کرده بودم که چقدر خسته ام. از اینهمه عدد. هی جمع و تفریق و مثبت و منفی. که هی با استدلال استقرایی و استنتاجی و قضیه ی لانه ی کبوتر اثبات کنم اگر n این مقدار باشد و n+1 این مقدار ، آنوخت شرط لازم و کافی هم فلان باشد پس برای هر n+1خواهیم داشت این جریان را! یا که هی احتمال در آمدن دوتا مهره ی سفید از توی کیسه ای که 4 تا مهره ی سفید و سه تا قرمز دارد را حساب کنم. که چی؟ خسته شده بودم از حساب کردن جرم مولی عناصر شیمیایی و ولتاژ و آمپر مدارهای الکتریکی. حتا از تابع ایکس و حد و فشردگی و هندسه ی فضایی.

باخودم فکر کرده بودم این همه دقت و این همه قانون و قضیه و عدد کجای زندگیم به کار من می آیند؟ این همه فرمول و جاگذاری و مقدارها را جایگزین کردن ، کی میتواند درمان دردهای من باشد؟ با کدامشان میشود عمق دلتنگی و تنهایی و خستگی را نشان داد؟ ثابت های توی فرمول ها همیشه ثابتند. متغیرها را ما بر حسب مسئله تعیین میکنیم ، اما یک مقدار ثابت همیشه وجود دارد. همین مقدار ثابت ، خلوص جواب نهایی را از بین میبرد! توی معادله های زندگی - هیچ وخت- یک مقدار ثابت از یک چیزی ، همیشه وجود ندارد!

بعد رفته بودم هنرستان. سر کلاس طراحی نشسته بودم که خط خطی کنم و حس هایم معلوم باشد. همه روی کاغذ هایشان تند تند خط خطی میکردند و من زل زده بودم به جفت چکمه ی روی میز و طول و عرضش را تخمین میزدم و اینکه با چه نسبتی اگر بزرگش کنم ، تعادل سفیدی و سیاهی صفحه ام حفظ میشود. بعد معلممان گفته بود دستت ضعیف است ، چشمت قوی. مغزت ریاضی گونه! خط خطی کن! در میاد! بلد نبودم! آخرش هم بلد نشدم! همان وختی که همه با مدادهای ب2 خط های پر رنگ و کلافهای تو در تو میکشیدند من با مداد "هاش"! که خشک ، زبر و بدقلق بود ، پیش طرحم را میکشیدم بعد با "هاش ب" پر رنگش میکردم و با "ب" کامل میکردم و با "ب 2 " تیره گی ها را می کشیدم! طراحی هایم همیشه جزو بهترین های کلاس بود. ولی حس نداشت! تمیز بود. دقیق بود. عین اصل طرح بود. ولی حس نداشت.

یکبار سر کلاس اشکان گیر داده بود که زغال بیاوریم و پاکن خمیری من نبرده بودم. از زغال و کثافت کاری هایش بدم می آمد. گیر داده بود که باید بکشی! نکشیده بودم! نشسته بود برایم سه سوته ، با پهنای زغال پرتره ی یکی از دخترهای کلاس را کشیده بود و با پاکن خمیری سایه هایش را در آورده بود. و داده بود دستم و گفته بود کاری نداشت! دیدی؟ من نتوانسته بودم! اصلن از زغال از آن حجم سیاهی که یکباره روی کاغذ به جا میگذاشت می ترسیدم! بلد نبودم مثل اشکان ، مثل بقیه ی کلاس ، دستم را تند تند روی کاغذ بکشم و از میان توده ی سیاه و خاکستری موجود فرم بیرون بکشم. دو جلسه نرفتم. گفته بود با پاستل گچی اسب بکشیم. آ3 را پُر کند حداقل.

نشستم از روی یک عکس سه در چاهار ، تهه دیکشنریه آکسفورد، برایش سه تا اسب کشیدم با سوارکارهایش که داشتند از روی مانع میپریدند. با تناسبات دقیق. با پرداخت. عینه عینه همانی که عکسش بود. کارها را کف کلاس چیده بودیم. آمده بود. با بوی سیگارش. دور زده بود اول چک کرده بود که کی هست و کی نیست. من نگاهش نکرده بودم. پشتش را کرده بود به ما و یکهو شیرجه زده بود روی زمین و یکی از کارها را گرفته بود روی هوا، داد زده بود که کار کیه این؟؟؟؟ گفته بودم ماله منه! از پشت عینکش زل زده بود توی چشمم و گفته بود : تو اینو کشیدی؟ گفتم آره. واسه شما کشیدم! که انقد فک نکنین من میخام از زیر کار در برم. ذوق زده بالا و پایین پریده بود ، و گفته بود عالی شده ! باورم نمی شه ! چقد خوبه ! چقد تمیزه ! و برده بود چسبانده بودش روی بُرد آموزشگاه. تا آخر روز هم یک جوری به من و دستهایم نگاه میکرد . یک جوری ذوق کرده بود از دیدن اسبها انگار که بچه ی لالش یکهو مثنوی از بر خانده باشد! بعد دوباره و چند باره با هم دعوایمان شده بود سر طراحی و خط خطی و حس و این حرفها .

توی دانشگاه هم استادمان میگفت خط خطی! من اول طرح را میکشیدم بعد دورش را کثیف میکردم! یکبار به من گفته بود تو حس کارهایت چقدر منطقی است. خط هایت مطمئن هست اما محکم نیست. خوشم نیامده بود. گفته بود چرا حس هایت را نمی ریزی رو کاغذ؟ جواب نداده بودم. بعد استاد مبانی رنگمان گفته بود از این همه دقت و احتیاطی که توی انتخاب رنگها و جاگذاریشان که میکنی ، معلوم است ریاضی خانده ای و مغزت هنوز درگیر منطق است. به استاد نرم افزارمان گفته بودم با کرل راحت ترم تا فتوشاپ! گفته بود ریاضی خانده ای خب! نرم افزار برداری را به هنری! ترجیح میدهی! استاد مبانی خط و نقطه ی مان مجبورم کرده بود سه برابر بقیه اتود بزنم. خط هایی بکشم که شادی را نشان بدهد. خط هایی بکشم که خشم را نشان بدهد.سکون را.حرکت را. فرار را.

بعد من حرصم گرفته بود از اینکه مثلن آمده ام هنر بخانم اما بلد نیستم توی کارهایم توی خط هایم توی طرح هایم احساساتم را نشان بدهم. دو روز غصه اش را خورده بودم. و روز سوم بیخیال شده بودم. حواله داده بودم به درک!

از ترمهای بعد دیگر کسی کار به کار من نداشت. همه میدانستند که من اجراهایم تمیز است. مو لای درزش نمی رود. ولی حس ندارد! مثلن خطهایم ، نقطه هایم ، حتا اتودهایم تمیزاند و فقط "ملزومات" واقعی هستند.

تا اینکه ترم ششم ، توی عکاسی رنگی ، باید استیتمنت مینوشتیم و پروژه ی مان را توضیح می دادیم. همه یک پاراگراف نوشته بودند. به زور! من یک صفحه ی آ چاهار تحویل استاد "م" دادم. خانده بود و بعدن یک روز که برای خنده رفته بودم پیشش ، گفته بود چقد خوب نوشته بوی اونو. عالی بود. قشنگ حست بود...

من یک نفس عمیق کشیده بودم و لبخند زده بودم احتمالن. بعد به یک بینش عمیقی از خودم و احساساتم رسیده بودم. و یک واقعیت تلخ! که من فقط با نوشتن است که بلدم حسم را بیان کنم. نشان بدهم. نه با نقاشی و نه با طراحی و نه حتا با حرف زدنم. من توی حرف زدنم خیلی احتیاط میکنم. که لو ندهم. که اگر ناراحتم ناراحتیم دردم به مخاطبم منتقل نشوند. همه اش چرت میگویم وختی توی دلم آشوب است. ولی وختی می نویسم ، وختی می نوشتم ، همه ی همه ی حسم همه ی درونم روی کاغذ بود.

حتا آن روزها ، که روزهای سخت زندگیم بود ، که لال شده بودم ، که بلد نبودم داد بزنم بلد نبودم توی چشمهای یک نفری نگاه کنم و دردم را بگویم ، اس ام اس زده بودم به الی . و همه ی وختهای بعد از آن ، هیچ وخت نشد که بلد باشم کولی بازی در بیاورم یا حتا احساساتی بازی! و توی روی آدمها از احساس خوب یا بدم ، حتا از احساس خیلی خوب یا خیلی بدم ، حرف بزنم. همیشه برای همه شان اس ام اس زدم. ایمیل فرستادم. نامه نوشتم حتا! ولی بلد نشدم که رو در رو حرفم را بزنم.

شاید به نظر بامزه باشد یا مثلن خوب حتا. ولی واقعیت این است که اینطوری بودن ، غمگین است. چون آدمها هیچ وخت آن روی سگ مرا نمی بینند. چون توی نوشتنم ، بغضم کم معلوم میشود. حتا ستاره ای اگر توی چشمهایم برق زده باشد معلوم نمی شود. تلخ است. که آدم حس هایش همه مجازی باشند و کاغذی ! که با یک شیفت دیلیت و یک دکمه c بشود پاکش کرد. پاره اش کرد. و فراموشش کرد. شاید برای همین است که خیلی ها خیلی وختها من و احساساتم را جدی نمی گیرند. چون هیچ وخت توی صورتم ، توی صدایم ، توی چشمهایم ندیده اند چیزی را که نوشته ام ...

   + نازنین ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment تو بِبار()

طبق معمول هم که دخترهای خوب و موفق! چادری بودند!

همه ی چیزی که ما از سریال ستاره ی حیات دریافتیم:

98-1 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

2-هروخت هرکسی هر اتفاقی برایش افتاد(داشت خفه میشد،دستش قطع شده بود، سکته کرده بود ، مار گزیده شده بود حتا !) ما فقط لباسهای تنگ سر و گردنش را آزاد کنیم تکانش ندهیم و منتظر باشیم اورژانس برسد.

98-3 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

4-عزیزانِ اورژانس ، می توانند از پشت تلفن ، با به کار بردن افعال دوم شخص مفرد برای همه ، آنها را آرام کنند یک جوری که طرف بشیند با موبایلش بازی کند تا اورژانس برسد ، ولی بچه ی پنج ساله ی خود را یکسال تمام منتظر بابایی میگذارند که توی عملیات فوت کرده و جرات گفتن واقعیت را ندارند. برای آرام کردنش طوطی میخرند!!!

98-5 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

6-ازدواج با مردهایی که تکنسین اورژانس هستند ، یک کار خیلی پر از ریسک است! و آنها همیشه خسته و پر از استرس و غمگین اند!

98-7 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

8-یک آدمی ممکن است به مدت n سال تکنسین اورژانس باشد ، و از بچگی با استرس تالاسمی مینور داشتن! بزرگ شده باشد ، ولی هیچ وخت به ذهنش هم خطور نکند برود یک سرنگ خون بدهد به آزمایشگاه تا تکلیفش مشخص شود! تازه اصلن هم نمی داند اگر فقط یکی از دوتا والد ناقل مینور باشد ، بچه تالاسمی دار! نخاهد شد!

98-9 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

10-آقایون تکنسین اورژانس ما به قدری عاطفه و هم نوع دوستی در وجودشان موج میزند ، که میروند در تولد یک خانم پیر که زنگ زده به اورژانس و کمک خاسته شرکت میکنند و کیک میخورند و از جفای روزگار میگویند.

98-11 درصد تماس های دریافتی اورژانس ، از طرف مزاحمان است!

 

 

   + نازنین ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۸
comment تو بِبار()

یک ظرف کریستال رو از طبقه ی دهم بندازی پایین انگار ...

بعضی آهنگ ها این پتانسیلو دارن که منو از حالت مثبت 10 به منفی 54 برسونن... همیشه. هیچ فرقی نمی کنه قبلش دو نقطه دی بوده باشم یا دونقطه خط صاف یا دونقطه پرانتز باز...

1

2

این دوتا مثلن... کاری با من میکنن که هیچ چیز دیگه نمی تونه بکنه ...

   + نازنین ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٧
comment تو بِبار()

بعدن آزیتا گفت آقاهه تا بالای پله ها دو نقطه دی بوده!

لیلا، قدش بلنده ، مثلن یکو هفتاد اینا ، بعد هر وخ با هم می رفتیم بیرون و روی پل هوایی هایی که پله برقی داشت ، وای میستادیم، من میرفتم یه پله بالاتر و میگفتم : الان ازت بلندتر شدم! بیا فیس تو فیس صحبت کنیم با هم!

بعد اون روز که با آزی اینا رفته بودیم بازار ، داشتیم بر میگشتیم اول راضیه رفت رو پله ، بعد من ، بعد یه آقاهه ، بعد آزیتا! منم ناخود آگاه برگشتم و به آقاهه گفتم اِ! هم قدت شدم!خنده

البته آقاهه سرش تو گوشیش بود و شلوغ هم بود ، منم وسطای گفتن جمله ی گهر بارم لود شدم که اِ این لیلا نیست! و تن صدام کم شد، به هر حال عکس العملی ندیدم از آقاهه و خیلی شیک به افق خیره شدم!خنثی

   + نازنین ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٧
comment تو بِبار()

خدا چشمش بازه

برنامه ی امروز ماه عسل ،مهموناش آزاده ها بودن. کسایی که بعد از جنگ هم جنگیدن. یکیشون که عرب زبان هم بود گویا ، آخر برنامه گفت : بلایی که امروز تو عراق داره سر مردمش میاد ، الکی نیست.

من با این حرف تمام قد موافقم.

آدم ظالمی نیستم. اما خودخاهم!!! من همون قدی که دلم واسه بچه هایی که هر روز و هر شب تو عراق بی سرپرست میشن میسوزه ، واسه فامیل نزدیک خودمم که باباش تو "دفاع" شهید شد می سوزه. همون قدی که دلم واسه دخترایی که هر روز و هرشب بی نامزد و بی شوهر میشن تو عراق میسوزه ، واسه خانوم "الف" هم میسوزه. که روزی که استخونای شوهرشو آوردن ، اون همه سال بعد از جنگ ، هنوز چشمه ی اشکش خشک نشده بود . هنوز اون همه اشک داشت . همون قدی که دلم واسه عراقیا میسوزه ، واسه خودمونم میسوزه.

که اصلن خیلی بیشتر دلم واسه خودمون میسوزه. واسه همه ی این مادرای پیری که هنوز که هنوزه چشمشون دنبال یه نشون از بچه شونه ، از پسرشون! که ما اگه یه کیف پولمون یه جفت کفشمون گم بشه تا مدتها چشممون دنبالشه. مادره، 25 ساله چشمش دنبال استخونای پسرشه. چشمش دنبال تابوت پسرشه !

دلم واسه همه ی این زنایی که شوهرشون یه روز رفت و دیگه برنگشت میسوزه. بیشتر واسه اونایی که بعد از جنگ هم شدن پرستار شوهرشون. مثل همسر منوچهر مدق که میگفت من و علی هدا دلمون خیلی برات تنگ شده! که دلش واسه صدای بدون سرفه بدون گرفتگیه منوچهر تنگ شده بوده اون روزا!

دلم واسه همه ی بچه هایی که تو تشنج موج گرفتگی های باباشون قد نکشیدن ، ترسیدن ، از باباشون ترسیدن خیلی میسوزه.

دلم واسه همه ی اونایی که باباشون ، پسرشون ، برادرشون ،شوهرشون تو "دفاع" قط نخاع ، قط عضو ، نابینا و شیمیایی شد میسوزه .

که اگه امروز هر روز و هرشب تو عراق خون میریزه روی زمین ، هر روز و هر شب بوی دود هست و خون . که اگه توی عراق "جنگ " هس. واسه اینه که اینجام هنوز جنگ تموم نشده. واسه اینه که اینجا فقط آتش بس شده. اما جنگ تموم نشده.

تا روزی که یه جانباز شیمیایی ، قط عضو ، نابینا ، قط نخا، یه آزاده تو ایران نفس بکشه ، جنگ هنوز تموم نشده.

که این آدما خودشون و خونوادشون هنوز که هنوزه بیس سال بعد از آتش بس ، دارن شب و روز میجنگن. خاب جنگ میبینن. با درد جنگ نفس میکشن . این آدما تو "دفاع" مجروح و اسیر شدن. حالا این همه سال بعد از آتش بس ، هنوز دارن میجنگن. این بلایی که سر عراقیا میاد الکی نیس. اونام مادراشون و خاهراشون و همسراشون ، بچه هاشون بی گناهن. مث مادرا و خواهرا و  همسرا و بچه های این همه شهیدی که ما دادیم. مث همه ی مردم ایران . مام بی گناه بودیم. که اصلن بی گناه تر بودیم! ما که چشم طمع ندوخته بودیم به نعمت های خدادادی کسی. ما از مردم عراق هم بی گناه تر بودیم . 8 سال دفاع کردیم . حالا 25 سال است آتش بس شده اما توی خانه های خیلی از ایرانی ها جنگ هنوز تمام نشده . شاید برای همین است که حالا هر روز و هر شب و هر لحظه توی عراق خون است و دود و درد .

چون اینجا هم هنوز جنگ تمام نشده ...

 

   + نازنین ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment تو بِبار()

کچل ها عاقبت بخیر میشوند...

تنکس تو مای فادرز جین، ما دسته جمعی پر از موییم! ینی من اگه موهام بور نبود به راحتی در دسته ی گوریل ها دسته بندی میشدم! حالا نه که خیلی وحشتناک باشما! ولی برای درک کردن قضیه باید این جوری بگم که اگه من یه لباس مشکی بپوشم و در بیارمش و پشت رو بکنمش، پر از کرک های طلاییه! دقیقن این حسو به مخاطب میده که لباسه تنه گربه بوده مثلن!!!

اونوخ مامانم اینا، همشون اپلاسیون سرخودن! و موهاشون خیلی کم پشت و نازک و روشنه. من و علی شبیهه همیم. علی که موهاش حتا خرمایی هم نیست! قشنگ زیتونیه! ولی هر دومون این جریان کرک های طلایی رو داریم!

ما کلن تو فامیلمون کچل نداریم! بچه های تازه متولد شده مونم همشون کله هاشون پر از موئه! به جز نوه های یکی از خاله هام، که کچلن!

بعد بابام، عموم، مامانم و مامان بزرگم انقد از کچلا بدشون میاد! ینی تا یه کسی رو ببینن که کچله زود میگن : کچلم هس که!!! مثلن انگار عاره!

حالا من عاشق کچلام! اصن این مردایی که کچلن یا دارن کچل میشن و پیشونیشون هر روز بلند تر و فراخ تر میشه از نظر من خیلی جذابن! هر وختم اینو میگم بابام میگه بد سلیقه! کلن بابام رو موهاش خیلی حساسه  همش در حال تقویت و رسیدگی به موهاشه. به نظرم یکی از بزرگترین ترساش اینه که کچل بشه!

حالا خدایش این همه آدم که کچلن ولی جذاب! مثلن را.مبد جو.ان. حبیب رضا.یی. منصو.ر ضا.بطیان.حا.می. نیما ر.ئیسی.ا.میر جعفر.ی! بده؟ انقدم باحالن!

*عنوان مطلب اسم یه کتابه

 

 

   + نازنین ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment تو بِبار()

متاسفانه راس میگه ولی ...

هر نوع ترس در مورد بخشیدن یا پذیرش عشق باعث کوچک شدن و آلودگی چاکرای قلب میشود.خو گیری به بعضی روابط و نگرانی در مورد آنها باعث بزرگ و بسته شدن چاکرای قلب میشود. در هر دو حالت چاکرای قلبِ ناشفاف مانع تجربه ی موهبت عشق عمیق و حقیقی از طرف فرد میشود.

از آنجا که تقریبن هر فردی در مورد ارتباط جدی و نزدیک ، با دیگری کمی احساس ترس و نگرانی میکند ، به همین دلیل در مرحله اولیه بیشتر افراد در رابطه ی عاشقانه احساس رنج میکنند. در نتیجه ما عشق را ملازم با رنج قلمداد میکنیم.

از این رو موانعی در چاکرای قلبمان ایجاد میکنیم تا مهار دل از دست ندهیم و احساس عمیق عاشقانه پیدا نکنیم .(نکند دوباره دچار رنج شویم)

اما باید بدانی که منشا الهی ما عشق معنوی است. عشق منبع تمام نیروهای ماست. هر چیزی که نیاز داریم و میخاهیم.

بستن راه آگاهی از عشق ، بستن راه بر همه چیز است .

+

++با تشکر از دوست عزیزی که با سرچ :جوابهای تمرینات ورک بوک پسیج 1 به وبلاگ من رسیده اند!نیشخند

   + نازنین ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment تو بِبار()

حالا شاه بلوط یا فندق ؟ یا چی ؟ نظرت؟

+

من معمولن وختی دارم یه کاری انجام میدم ، یه چیزی میخونم یا مینویسم یا فیلم میبینم ، حتا وختی یه جایی نشستم ، بیکار! حواسم فقط به کار خودمه و زیاد به دور و برم دقت نمی کنم . بعد تو این جور مواقع اگه یه صدای یهویی بیاد من از جام میپرم و مایه ی خنده ی اطرافیان می شوم!

مثلن یه بار تو ایسگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم جزومو میخوندم و آقای راننده یهو در اتوبوسشو باز کرد و یه صدای بلندی اومد منم قشنگ نیم متر از جام پریدم و ایشان بسیار سرخوش از حرکت خودشون قاه قاه به من خندیدن! البته من ناراحت نشدم. چون راننده اتوبوسا خیلی زحمت میکشن. اشکال نداره حالا به من بخنده!چشمک

 یه بار رفته بودیم تو مغازه ی ظرف و ظروف فروشی! و آقای فروشنده بدون اطلاع قبلی یه وسیله ای رو روشن کرد و من چنان از جام پریدم که فک کرد مثلن دستم مونده تو اون آسیابه! و کلی عذر خاهی کرد!

همین چن روز پیش که رفته بودیم بازار من نشسته بودم تو ایسگاه مترو، بعد این باندِ پخش صدای آقای مترو! بالا سرم بود و ایشون با تمام قوا برادر "رضا" رو پیج فرمودن و من انقد ترسیدم و از جا پریدم که خانوم بغلی فک کرد موش اومده! واقعن فک کنم گوشش مشکل داشت ! آخه صدای آقاهه خیلی زیاد بلند بود! البته اگه موش میومد من که نمی پریدم! اون خانومه میپرید حتمن!

اونوخ مامانم و علی ، دوتاشون عین گربه رفت و آمد میکنن ! ینی اصن نمی فهمی کی اومدن و هردوشون یهو با صدایی به بلندی 800 *دسی بل صدات میکنن و تازه وختی میگی وای چیه ترسیدم ! تعجب میکنن!

پریشب مامانم داشت تو حال نماز میخوند و منم حواسم بود که هنوز تموم نشده نمازش. و خونه هم ساکت بود! بعد یهو منو صدا کرد و منم طبق معمول گفتم وای مامان! ترسیدم! مگه نماز نمی خوندی؟ میگه نمازم تموم شد خب ! وا! چیه حالا؟ گفتم هیچی خب آخه من تو حال خودم بودم! میگه خب من چه میدونستم تو حواست نیست! گفتم اصن مامان از این به بعد نمازت تموم شد یه صلوات محمدی پسند!نیشخند بفرست من توجیه شم! والا! سکته میدی هر دفه منو!

بعد امروز تو مدرسه من نشسته بودم و حواسم به حرفای خانوم مسئول! بود یهو یکی از پشت سرم تو گوشم گفت : می تونین یه لحظه تشیف بیارین بیرون؟  بعد من ده سانت پریدم بالا! حالا رفتیم بیرون هی خانومه میگه ببخشید! وای من فک کردم منو دیدی! آخه زن حسابی اون مامانان که پشت سرشونم چش دارن! من چه جوری تو رو می دیدم خب؟؟؟ وختی پاورچین اومدی وسط جلسه من چه جوری باید حدس میزدم الان پشت سر منی؟ بعد دیگه کلی عذر خواهی کرد و منم هی میگفتم عب نداره من عادت دارم بیخیالو اینا! اینم ول نمی کرد که!

حالا همه ی اینها رو به ذهن بسپُرین و منو با شاه بلوط! تصور کنین در حالی که هر از چند گاهی صدای آژیر مانندش در میاد! از یک ساعت پیش هم حسابی وحشی شده و کلی خراش روی دستم به جا گذاشته و یک گاز حسابی هم از انگشت اشاره ام گرفته که می سوزه خیلی!

*حداقل شدت شنیدن برای انسان، صفر دسی بل و حداکثر قابل تحمل ۱۲۰ دسی بل است.کمتر از صفر دسی بل شنیده نمی شود و بالاتر از ۱۲۰ دسی بل می تواند آزار دهنده دردناک و درنهایت مضر باشد.اینجا 

   + نازنین ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٤
comment تو بِبار()

ما شهریوری ها گوشت هم را بخوریم استخوان را دور نمی ریزیم!

 1-من دوتا داداش دارم. خودم وسطیم. آدم پیکان باشد، ولی بچه ی وسط نباشد! به خصوص که ته تغاری هم یه عدد کاکل زری باشد! نه اینکه مثلن داداشام بد باشن یا هرچیزی ها! اتفاقن هر دویشان خیلی خیلی از من بهتر و مهربان تر و آدم تر و قد بلند تر! هستند تازه کِرم وجودشان هم کمتر است! ولی خب به هر حال پسرند دیگر! کلن فازشان با من فرق میکند. حالا با علی ممکن است درباره ی کتاب و فیلم و چرت و پرت! حرف بزنیم و بخندیم . اما در باره ی خیلی چیزها که آدمها به خاهرشان میگویند (که البته اصلن من نمیدانم چیست!) حرفی نداریم! با این حال من هیچ وخته هیچ وخته هیچ وخت دلم نخاسته که خاهر داشته باشم . حتا هیچ وخت به صمیمی ترین دوستانم هم نگفته ام مثلن تو مثل خاهرمی ! چون دوست ندارم . پسرها خیلی بهترند.اصلن همین که هی نمی پرسند چه طوری و چه خبر و چی شده و سرشان توی کارشان خودشان است خیلی خوب است! چون من بیشتر وختها حوصله ندارم توضیح بدهم! حالا خواهر نداشتن 98 تا خوبی دارد ، دوتا بدی! یکی اینکه من فقط به مقام والای "عمه" بودن دست میازم! و لذت "خاله" ی کسی بودن (خاله ی واقعنی) را درک نمی کنم. دومی هم اینکه هیچ وخت، وختی مانتو و روسری و کرم و ریمل و این صحبتهایم جور نباشد ، کسی را ندارم که از وسایلش استفاده کنم!  (ینی من بیشتر دلم میخاهد وسایل یک خاهر را داشته باشم! تا خودش را!)

2- شش سال پیش که "گو.لو" به دنیا آمد من داشتم کلاس های کنکور عملیم را می گذراندم. بعد از 15 سال یک بچه آمده بود توی فامیل و همه توی صف بودند برای بغل کردنش! دو سه ماهش که شده بود ، تپل بود و خوردنی. و من به هر بهانه ای می رفتم به دیدنش و انقدر که وختی پنج ماهش بود مرا که می دید جیغ میزد و دستهایش را باز میکرد تا بغلش کنم! سنگین بود. من هم که لاجون! ولی نمی شد که هی بغلش نکنم و هی همه جایش را نبوسم . همیشه روزی که برمیگشتم خانه بازوهایم دردناک شده بودند. بعد راه افتاد و حرف زدن یاد گرفت. و من چقدر کرم ریختم که مثلن بگو "قسطنتنیه" تا این عروسکه رو بدم بهت! بگو "می سی سی پی" تا این ماشینه بیاد! بگو "آی لا یو !" بگو "اکس کیوز می"! تا آخر سر یک روز که کف آشپزخانه نشسته بودیم و داشتم ناهارش را میدادم بلند شده بود و توی گوشم گفته بود "آی لاو یو ، قلب قلب!"

بعدها یک مخفف گوگولی از اسم من گفته بود که حالا همه مرا همان جوری صدا میکنند. و هی بیشتر و بیشتر به هم عادت کردیم . و هروخت که خانه شان بودم همه یک نفس راحت میکشیدند که "گولو" فقط دنبال من است و آنها بروند کارهای عقب افتاده شان را انجام بدهند! یکبار که نشسته بودم برایش با لگو یک آدم آهنی ساخته بودم گفته بود "به نظر من توی کله ی تو همش مغز نیست! ینی مغز هستا! ولی بیشترش حوصله است!" بعد یکبار که هی ما به مامانش می گفتیم برایش همبازی بیاور و این حرفها، گفته بود " من آجیه نی نی نمی خام! میخام مث تو باشه ! بزرگ باشه ! " من هم هار هار خندیده بودم و گفته بودم عزیزم اونو دیگه مامانت نمی تونه بیاره ، بابات میتونه بگیره بیاره !

بعد چند باری بهش گفته بودند به من بگوید خاله و هی نگفته بود. ولی همچنان چسبیده به من باقی مانده بود و به همه گفته بود من سالاد ماکارانی هایم از همه بهتر است و یک سوپ قارچی میپزم که میخاهی انگشتهایت را هم بخوری و پیراشکی هایم حرف ندارد!

امسال ماه رمضان وختی داشتم توی اتاق آماده میشدم ، یورتمه کنان آمده بود پیشم و خاسته بود یک چیزی بگوید از دهنش پرید "خاله" بعد یکهو هر دوتایمان به هم نگاه کرده بودیم ، بی حوصله سرش را تکان داده بود و گفته بود ای بابا! قاطی کردما! نینو!

3-شهریور دو سال پیش خاهرش به دنیا آمد. بعد از چاهار سال ، باید همه چیز و همه کس را با نی نی ِ تازه قسمت میکرد. مامان و بابا و خاله و دایی و عمو و اتاق و اسباب بازی هایش را. تازه وارد دختر بود و کلی همه را شاد کرده بود با آن ابعاد مینیاتوری و مژه های بلند و برگشته اش. من تا یک ماهگی اش نرفتم. ترسیدم ذوقم برای نی نی حال "گولو" یم را خراب کند. وختی هم رفتم مرا کشان کشان برده بود پای کامپیوترش و نذاشته بود بلند شوم . بعدترش هم هیچ وخت نشد مثلن به دخترک غذا بدهم یا حتا بغلش کنم و این کارها. چون هربار حتا بوسیدن من یک حرکت انتقام جویانه از گولو به دنبال داشت و ترجیح میدادم اصلن ابراز احساسات نکنم که حساس نشود. بعد یکبار که میخاستند دخترک را بگذارند پیش ما و بروند و نتیجه گرفته بودیم که نمی ماند و غریبی میکند ، گولو صادقانه گفته بود "وا! غریبی نداره که! نینویی دیگه!"

حالا دخترک به زودی دوسالش هم تمام میشود و هر باری که مرا میبیند با چشمهای مشکیه پر از نورش ، شیطان و با ذوق و مهربان نگاهم میکند اما طرفم نمی آید. غمگین است. ولی واقعیت دارد. مرا دوست ندارد. آنقدری که با خاله های دیگرش خوب است و دوستشان دارد ، من را دوست ندارد. من خاله ی گولو نیستم ، دوست ندارد که خاله اش باشم! که حتا یکبار هم نگفته خاله! "نینو" یش هستم. دخترک ولی مرا به "نینو" بودن هم قبول ندارد! چه برسد به خاله بودن! ولی همین که جلوی بقیه ضایعم نمی کند و بوس میدهد و میگذارد دستها و صورتش را بعد از بستنی خوردن بشورم کافی است. به هرحال شهریوری است دیگر!

 

 

   + نازنین ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢
comment تو بِبار()