DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


البته یه دلیل دیگشم این بود که اون مسیره پر از سوسک پر داره!

ناهار امروزمان ، توی یکی از پس کوچه های بازار ، در نیم طبقه ی فسقلی یک فست فود که ویترینش پر بود از سینی های لبالب از مغز گوسفند و زبان و مرغ تکه تکه شده و سوسیس بندری و...  و  جلوی درش کباب ترکی و فلافل داشت! صرف شد! پشت یک میز که رویش بقایای ساندویچ ها و نوشابه های نفرات قبلی هنوز بود و دسمال کاغذی هم نداشت. عوضش یک ظرف از این خرسی ها ، پر از یک سس سفید خوشمزه و یک فلفل پاش پر از فلفل قرمزه داغ!!! رویش بود.به یاد روزهای دانشجویی فلافل خوردیم ! که البته باز آزی خانم غر زد. ما هم محلش نگذاشتیم! خدایی تو آن مغازه ی معلوم الحال و بین آن همه فست فود کثیف! از فلافل سالم تر چی بود خب؟؟؟

وخت پایین آمدن از پله های آهنیه تنگ مارپیچش آزی غر زده بود و من خندیده بودم بهش و بعد سرم را به اندازه ی کافی دولا نکردم و محکم خورد به لبه ی پله! یک جوری که حس کردم گیره ی موهایم شکست! و پشت من هم راضیه پیشانیش خورد به همانجا و آزی غرغرو سلامت رسید پایین.جلوی چشمهای متعجب و خندان مردهای بازاری که ایستاده ساندویچهایشان را می بلعیدند با صندوق دار پیر و خوش اخلاق حساب کردیم و دم در فیش را دادیم به پیرمرد فلافل سرخ کن . به من که فلافل با ترشی و یک عالمه خردل و فلفل خاسته بودم گفته بود خداییش خوشت اومد؟ منم گفتم آره بیسته بیست بود. دست شما درد نکنه . خیلی چسبید بعده این همه مدت!

و آزی افتاده بود جلو تا ببردمان بازار پارچه فروشها. سه متر ساتن قرمز و سه متر ساتن کله غازی یا آبی طاووسی ! خریده بودیم و با پاهای لهیده! برگشته بودیم پیش ناصر خان! ناصر خان ، که البته ما معتقدیم اسم هنریش است حتمن! خیاط مورد اطمینان آزی اینهاست که لباسهایشان را تنگ و گشاد و کوتاه و این کارها میکند!!! پیر مرد چاق و کوتوله و کچلی هم نیست! یک پسره جوانه هیکل داره خوش بر و رو و خیلی جدی و سر بزیر و این حرفهاست! که دستهای خیلی بزرگی دارد و من نمیدانم چه طوری این کارهای ظریف را انجام میدهد باهاش! چشم پاک هم هست گویا! به جز برای گفتن کلمات تک سیلابی ِ واجب هم دهانش را برای حرف زدن باز نمی کند. ولی برای چایی خوردن مثکه همیشه باز است!

خلاصه هی من توی دلم گفته بودم بابا ناصر خان دس بجمبون! دیرمونه ! و آقا با طمانینه درزها را اتو کرده بود آخر سر آزی از دیدن قیافه های ترکیده ی من و راضیه فهمیده بود که دیگه خیلی داره طول میکشه حرکت زدن ناصر خان و گفته بود بقیش باشه بعدن میام میبرم! یک جوری که راضیه اصلن داوطلب شده بود بیاید بگیردشان و مانتوی خودش را هم بیاورد!

بعد توی ایستگاه مترو من گفته بودم چقدر بوی لاک میاد!!! و دیده بودیم یک دختره نشسته خیلی ریلکس توی شلوغی ایستگاه امام لاک میزند! بویش هم همه جا را برداشته بود. و آزی غر زده بود حالا الان میاد تو میماله به مردم! مجبوره انگار! من و راضیه خندیده بودیم . از شانس آزیتا دختره فروشنده ی مترو از آب در آمد و بیست بار از بغل ما رد شد و هر بار آزیتا چشم غره رفت و غر زد. دخترک هم انگار نه انگار ، ناخن هایش را فوت میکرد.

 در باره ی سوتی هایمان حرف زده بودیم و هار هار خندیده بودیم دمه پیاده شدنمان یک دختره ،آمده بود با کلی روسری شاد و رنگی رنگی من هم فوری یک آبیش را خریده بودم و پریده بودیم پایین.

بعد جلوی در مترو خرگوش میفروختند و آزی اینها منو کشان کشان از محوطه دور کرده بودند. و من برایشان توضیح داده بودم که بابا نمی خرم! فقط میخاستم نگا کنم! البته اگه مامانم غر نمی زد میخریدم! وای نه البته خرگوش خیلی کثیف کاریش زیاده نمیشه تو آپارتمان نگهش داش. البته خب بامزس دیگه ! ولی نه نمی خرم! نمی دونم حالا شاید بعدن خریدم! اصن بیخیال الان خودم طوطی دارم و اینا ...

بعد رسیده بودیم آتل.یه و روی مبلها ولو شده بودیم . هی من چایی چایی کرده بودم . و راضیه گفته بود دم میکنم خودم!و با آزی نشسته بودیم به مسخره بازی و هر هر. راضیه هم جواب تلفن میداد. مشتری ها آمدند و لب تاب را گذاشتیم پیششان و سه تایی نشستیم به تعریف کردن و خندیدن. تا یک خانومی آمد برای ثبت کردن آرایش و شینیو.نش و تاکیدی هم کرد که چون همیشه قبل از همه ی عر.و.سی ها میرود آتل.یه لطفن ژ.ست ها جدید باشند! ما هم که خنثی

هفتو چند دقیقه من  و آزی دل کنده بودیم و زده بودیم بیرون و آزیتا قول گرفته بود که باهاش برم تا آن مغازه ی دیروزی تا آن نمیدانم بلوز-تاپی که دیده بود را بخرد. رفته بودیم و پیدایش نکرده بود و نا امید و عصبی که چرا وختی عینش را امروز توی بازار دیده نخریده و اینها! و داشتیم از مغازه می رفتیم بیرون که دید روی رگاله دمه دره! و با ذوق یک زردش را برداشت که چقدر هم بهش می آمد! برعکس من که هروخت زرد و نارنجی بپوشم انگار همین الان بعد از عمل قلب باز از بیمارستان مرخص شدم! انقدر که رنگ پریده و زرد و زار و زشت میشوم!

بعد من دمه تاکسی ها اسما را دیده بودم و ذوق کرده بودیم از دیدن هم. و توی راه که من توی حاله خودم بود ، یک خانومی از صندلی پشتی زده بود روی شانه ام و من بعد از اینکه پنج سانت از جا پریدم با لبخند نگاهش کرده بودم و یک آدرسی ازم پرسیده بود که گفتم بلدم و بیا نشانت میدهم. و آمده بودیم از خیابان رد شویم دست مرا گرفته بود! بهش راه را نشان داده بودم و گفته بودم ببین من امروز رفتم بازار داغونم وگرنه خودم باهات میومدم چون از اونجا راه داره به سمت خونه ی ما ولی الان خیلی خسته ام!

خندیده بود و گفته بود نه بابا! مرسی عشقم!

 

   + ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳۱
comment تو بِبار()

کاش همیشه یک نفری بود که بگوید بقیه ی راه چه خبر است ...

امروز رفتم پیش راضیه! کلی خوش گذشت و خندیدیم. آزی ام بود. هی دری وری گفتیم به هم!دیوونه ها میرن باشگا بدنسازی بعد آزی چشم و گوشش باز شده! هی نگاههای خریداره میکنه به همه و تز میده که کجاشونو چیکار کنن!

بعدشم به یاده روزای یونی ، ناهار پیتزا و هات داگ گرفتیم ، یه دونه! و  آزی هی خانوم بهداشت بازی در آورد که اینا چربی اشباع داره و فلان و فیسار! مام گفتیم بدرک! بعدشم نتونست قیمه شو داغ کنه چون کبریت و فندک نداشتیم گازو روشن کنه! و مجبور شد کلی! چربی اشباع بخوره با قند مصنوعی !

بعد از ناهارم نشستیم عکسای یکی از دوستامون که در جوار دوس پسرشون در استا.مبو.ل گرفته و در صفحه ی شخصیشان قرار داده بودند دیدیم. و عکسهای بیلیارد بازی اون یکی دوستمان را و لذت بردیم که واقعن چقدر همه خوشند و این حرفها !

بعدشم یکم بحثای معمولی و هر و کر و اینا . که البته بیشتر منو راضیه خندیدیم آزی نشسته بود پشت لب تاب و فک کنم داش تجارت میکرد! چون هی یه چیزای کلیک میکرد و بعدش کارت میکشید تو کارت خان!

کارشم که تموم شده اومد دراز کشید رو مبل و خابید! من و راضیه ام نشستیم کلی حرف زدیم و زندگیمونو هم زدیم باهم! و هی از بدی آدمها و آدمهای بد و اخلاق های آنتیکه پسرهای ایرانی گفتیم. که همه شان سر و ته یک کرباسند. خوشی شان را میکنند و سر یک حرف مفت یه چیز الکی شر به پا می کنند و ... و دوستم گفته بود که اصلن تقصیره ماست که هی کوتاه می آیم و هی ماست مالی و هی توی روی همه وایسادن که همین خوب است و خیلی خوب است و اگر اینجور است و آنجور و اگر هیچ چی ندارد هم اشکال ندارد عوضش پسر خوبیست! و آخرش مادرهایشان توهم برشان میدارد که ما مانده ایم حتمن که انقدر داریم پافشاری میکنیم و شازده شان لابد طلایی است! و من گفته بودم اصلن دیگر اعصاب و کشش برخوردهای این شکلی با آدمها را ندارم. یک نفری که میخاهد برود ، برود! من عمرن نمی پرسم چرا و کجا! بدرک! برود. اصلن همین آدمها لیاقتشان آن دخترهای "درخور" است که بلدند سواری بگیرند و خرج همه چیشان را از پسرها طلب کنند و فقط بلد باشند ریمل بمالند و با کفش پاشنه بلند تق تق کنند! نه مثل ما . که هی مواظب باشند آب توی دل طرفشان تکان نخورد و بلد نیستند مسخره باشند و اگر یک چیزی ناراحتشان کند مستقیم میگویند. و متهم میشوند به "زیادی" و "با همه" راحت بودن. که چقدر هم چیز بد و جیز و اخی است. و خاک تو سر ما که هیچ وخت بلد نیستیم دست یک پسر را بگیریم ببریم حر.ا.ج پو.ما و آد.ید.اس و اسپر.یت و بنتو.ن و جیبشان را خالی کنیم که آنها هم عاشقمان باشند! ما همین دخترهای بدبختی هستیم که هر وخت این حرفها را به یک پسری بگوییم حتا ، توی چشمهایش ستاره پر میشود و میگوید وای چقدر خوب و این حرفها ، و دو روز بعد ما میشویم اخی و هنری و متوهم و متوقع و فلان و بهمان! و آنها ، همان پسرهایی که همیشه دنبال یکی مثل ما بودند میروند سراغ دخترهای دیگر ! خوشبحال همه ی دخترهای دیگری که طرز استفاده ی پسرها را بلدند . خوشبحالشان که پسرها را استفاده میکنند. مثل ما باهاشان مثل آدم برخورد نمی کنند. مصرف میکنندشان و به وختش هم عذرشان را میخاهند. خوشبحالشان که تاریخ اکسپایر شدن پسرها را تشخیص میدهند! بعد دلم برای دوستم که پا به پای پسره کار کرده بود و ذره دره سرمایه گذاشته بود و حالا باز تنها مانده بود ، سوخته بود. نه از روی ترحم ها! دلم برایش سوخته بود چون دوستهایم همه شان از همین دخترهای طفلکی هستند که بلد نیستند بد باشند. که همه مان حتا با همه ی این حرفها می بخشیمشان و وختی پیش هم می نشیم هیچ وخت نمی گوییم همه اش تقصیر آنها بوده و این حرفها! بعد آب خورده بودیم و خشکی و گوله های توی گلویمان را شسته بودیم و من گفته بود حداقل پاشو یکم الک.ل بیار بریزیم توش یه حالی بده ! نشستیم این همه هم زدیم ! و هار هار خندیده بودیم.

بلخره با صدای زنگ در آزی بیدار شده بود و به بهانه ی شیر کاکائو نشانده بودیمش. و شیر کاکائو و لیموناد و های بای و کلوچه چیده بودیم روی میز و من فکر کرده بودم که آزیتا چقدر دوست بهتری است که می آید و پیش راضیه هست.

بعد هم قراره خرید فردا را اوکی کرده بودیم و با آزی توی شلوغی خیابان آمده بودیم تا ایستگاه مترو و یک دختره وسط راه پرسیده بود گشت اونور میدون میگیره؟ آزی گفته بود آره مثکه دیروز ون پر کرده . و دخترک راه را برگشته بود .

 

 

 

   + ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٩
comment تو بِبار()

چون خودمم یه مدت بودم ، دیدم فایده نداره!

یه بار یکی واسم کامنت گذاشته بود :

برات متاسفمو اینا!

براش نوشتم :

نباش به نظرم!

   + ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۸
comment تو بِبار()

هیچ کسم نگفته بود برو خودتو درمان کن بیشعوره روانی!

در انجمن دو.ستد.اران طو.طی مقیم ایر.ان اتفاق افتاده!

نوشته بود :

دیروز طو.طیم اومد رو شونم نشست ، گوشمو گاز گرفت! ول کنم نبود . منم گرفتم کشیدمش پرتش کردم خورد به دیوار! حالا از دیروز نه غذا میخوره نه صدایی در میاره نه می پره! چی شده به نظرتون؟؟؟؟

بعد اومدن براش نوشتن:

نوکت زد، تلنگر بزن به نوکش!

نوکشو بگیر!

اگه بالش آویزون نیس عب نداره!

نذار بیاد رو شونت بشینه خب!

 

   + ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۸
comment تو بِبار()

اصن همیشه جزو لیست خریدمه!

به غیر از بیماری خرید دفترچه یادداشت که اینجا گفتمش یکبار،

و به غیر از سندرم های این مدلی که قبلن گفتم!

و بسیاری بیماری های روحی دیگه ! امروز کشف کردم که من به بیماری : انبار کردن جوراب! مبتلا هستم!

دقیقن وختی که داشتم غر غر میکردم که جوراب ندارم و باید برم بخرم و وای حوصله ندارم اون کثیفا رو بشورم ! توی کمدم این همه جوراب پیدا کردم که اصلن یادم نبود دارمشان!

اون گوله ! شده ها رو پوشیدم البته! چشمک

   + ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٦
comment تو بِبار()

حالا به نظر شما قیافه مهم تره یا اخلاق؟

این طوطیه

یه سالو نیمه شه! رامه. رو دس میاد. حرفتو میفهمه! بوسم میده حتا!نیشخندفقط صداش کمی نخراشیدس وبهش توجه نکنی بهت پارس میکنه! ولی کلن اخلاقش خوبه! آدمو آدم حساب نمی کنه! خب؟

اونوخ این

مثلن 4 ماهش ایناس ، باید کلی وخ بذارم رام و دستیش کنم ، شانس بیارم باهوش باشه ممکنه تا 10 کلمه حرف بزنه. وختی بالغ بشه قطعن پدرمو در میاره که براش زن بگیرم! اگرم براش زن بگیرم به راحتی پشت پا میزنه به همه ی مهر و محبتی که بهش روا داشتم و منو آدم حساب میکنه و دیگه میره سراغ جفتش فقط!

بعد این که اون طوطیه ریختو پاشش زیاده و ابعادشم بزرگتره و جیغاشم بلنده! قیافشم بد نیس حالا! ولی عروسه ، ریخت و پاشش کم تره و صداشم ملایم تره ، ولی خب خداییش خوشگله دیگه!

قیمتاشونم خیلی به هم نزدیکه! ینی زیاد امتیازی محسوب نمیشه واسه هیچ کدومشون!

 

   + ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٦
comment تو بِبار()

لباس شمیربازی بپوشین وختی میخایین یه چی سرخ کنین!

از اتو کردن شروع شد! به عنوان حسن ختام دستم ، نزدیک آرنجم ، چسبید به اتو و چیز! در کسری از ثانیه قرمز شد و سوخت و سوخت و منه دانشمند هم توی حمام محکم رویش لیف کشیدم، در حالی که کلی حواسم را جم کرده بودم که این اتفاق نیفتد! بعد پوست رویش کنده شد و خون آمد و فرو رفته هم شد! خیلی هم چندش!

جند روز بعد داشتم یک چیزی را از فر در می آوردم ، همانجایی که برای خودکشی روی مچ دست ، رگش را میبرند چسبید به در فر و سوخت! سوخت ها!

سه روز بعدش داشتم چایی میریختم! میدانید ینی یک روزی که من تا شب دهانم را با چایی نسوزانم آن روز عید است! چون من روزی خیلی تا چایی میخورم! مثلن ده تا ! دوازده تا! و خب توی این حجم انبوه بلخره یکبار دهانم را میسوزانم همیشه ، در خوشبینانه ترین حالت میشود یکبار البته! بعد داشتم چایی میریختم و شیر کتری بازی در آورد و بسته نشد و آبجوش سر ریز شد روی دستم! البته خیلی زیاد نسوخت. یکم قرمز شد فقط!

پریروز گوشه ی ناخن شسته دست چپم شکست و یک ثانیه بعد یک خراش سه سانتی پشت دست راستم بود! خون هم امد! باورت میشه؟

اون شب مامانم داشت سیب زمینی سرخ میکرد و من هم در آن حوالی میپلکیدم ، روغن از توی ماهیتابه پاشید توی چشمام! و چنتا نقطه هم روی گردنم!

حالا امروز داشتم یک چیزی سرخ میکردم ، مثل نخبه ها ! و دستبندم داغ شد و چسبید به دستم! پشت بندش هم دوتا قطره ی گنده ی روغن . و من هم خیلی پرو به کارم ادامه دادم . و روغن پاشی هم! حتا مثلن روی بازویم هم!

حالا دیگه کی کارم به جراحی پلاستیک و این حرفها برسد خدا میداند!

   + ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٥
comment تو بِبار()

آدم باید خودش به فکر خودش باشد، فقط!

که مثلن صبح جمعه ی ساکت خانه شان را توی سکوت و گرسنگی ، در تختش به 9 نرساند! عوضش برود توی آشپزخانه شان ، از آن املت های سیب زمینی داره تنده تندش درست کند.

مثلن مثل دیروز با فقط نصف یک بسته چی پلت ، تا ساعت یازده شب کالری تپش قلبش را فراهم نکند!

آدم باید بعضی وختها بلد باشد تصمیم های سخت بگیرد .حتا وختی هنوز اتفاقی نیافتاده آدم باید بلد باشد قیچی دستش بگیرد و ببُرد! من که اصلن یک آدم قیچی بدستم!

آدم باید بتواند خودش و همه ی نسوان درونش را سرپرستی ، مدیریت ، حفظ و نگهداری کند! که بتواند مثل دیشب به حرف هیچ کدام شان گوش نکند و زیر دوش خودش را "گربه شور" نکند! و غصه ی موهایی که یک گلوله ی قهوه ای پرنگ تشکیل دادند و رفتند توی چاه را هم نخورد .به جایش بعد از چنتا قاشق لوبیا پلوی کم لوبیای بدون گوشتش ، زینک پلاس و آهن و ویتامین ث جویدنی! بخورد.

باید بلد باشد بعضی وختها باور کند همین سه ساعتی که خابیده بس است اصلن. و هی پیگیر اعداد و ارقام نباشد.که میگوید حداقل 6 ساعت خاب شبانه لازم است و تا 100 مو اشکالی ندارد بریزد در طی روز!

آدم باید بعضی وختها با همین یک ذره بنیه ای که دارد خودش را نجات بدهد و باور کند که برای بعضی کارها و احساس ها پیر شده دیگر. پیر شده ، نه اینکه نفهمدشان ، پیر شده ینی تجربه شان کرده! ترکستان شان را رفته و برگشته.

اصلن آدم اگر آدم باشد باید بعضی وختها با بعضی احساس ها ، شبیه دیابتی ها با شیرینی برخورد کند! از همه ی شیرینی و خوشمزه بودنشان بگذرد و به "مضر" و "خطرناک" بودنشان فکر کند فقط !

   + ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٥
comment تو بِبار()

حالا کدومش شامل حال شما میشه؟

از 319 نفری که دیروز اینجا را باز کردند، حتا یک نفرشان هم روی آن + لینک داده شده کلیک نکرد.

دلیلش فقط دوتا چیز میتونه باشه:

الکی اومدن نگا کردن رفتن! اصن نخوندن من چی نوشتم!

عبارت "همین جوری دوست دارم بدهمش به یک نفری ..." برایشان کامل و بامعنی و مشخص بوده! دلیلی نمی دیده اند بفهمند " چی رو دارم میگم اصن"

   + ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٥
comment تو بِبار()

در گلوی من ابر کوچکیست ...

وختی من چن شبه خوب نمی خابم. وختی باید خودمو بخابونم! وختی بیس بار تا صب بیدار میشم و عدد همه ی ساعتها از 3 تا 9 را روی گوشیم چک میکنم ، ینی من حالم خوش نیست.

وختی می آیم اینجا هی پست میگذارم و خنده دارهای زندگیم را میگویم ، ینی حالم خوش نیست.

وختی از درفت ها مینویسم ینی حالم شبیه همانها شده. وختی حالم خوش نیست ... ترسیده ام. فقط همین. حالم خوش نیست و ترسیده ام و دوست ندارم اینجا یک چیزهایی بنویسم که ملوم نشود چقدر حالم بد است. ببخشید که حالم هی بد میشود. و هی مینویسم. و نمی دانم چم شده...

میخام یه مدت ننویسم... شاید حالم خوش بشود ...

+ همین جوری دوست دارم بدهمش به یک نفری ...

++کامنتها احتیاج به تایید دارند. نه بخاطر اینکه کسی چیزی گفته که من ناراحت شده ام و قرار است حرفها از غرباله من و طرز فکرم رد بشوند، نه ، فقط میخام ببینم تو قسمت مدیریت وبلاگم چه اتفاقی میفته!چشمک

 

ادامه مطلب
   + ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

و مامانم اینو فهمیده ...

همانا با یک بسته چی پلت هزار تومنی می شود من را "خر" کرد و "گول مالید" ... بدون درد بدون خونریزی ...

   + ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

از draft ها (4)

نمی دونم از کی ، ولی از یه وختی بیخیال همه چیز شدم. تا همین حالا.

بیخیال که میگم ینی گذاشتم همه چی اتفاق بیفته. ینی گذاشتم حرفها زده بشه. کارها انجام بشه. آدمها بیان. آدمها برن. فقط نگا کردم.

مثلن همون وختی که همش میگفتم اگه تو با این حرف/کار/حرکت خوشال میشی خب بزن/بکن!

مثلن همون وختی که یه فکر هیجان انگیز یه کار بامزه میومد تو فکرم و یهویی میگفتم واسه کی خب؟ نه که فک کنی همیشه باید کسی باشه تو زندگی من و اگر نباشه من یه گوشه افتادم گرد و خاکی و داغونا! نه. اتفاقن من همیشه حواسم به خودم و لباسام و موهام و قیافم هس.

همان وختهایی که یک چیزهایی توی دلم توی روحم داشت میمرد. و من پشتم را کردم بهشان و رد شدم. مثلن همان حاضر جوابی های شیرینم که شده بود تیغ. که گفته بودم شده ام عین یک توله سگ که خودشو میماله به کفش های واکس زده ی یک جنتلمن، مرده پاشو میکشه که سگی نشه، سگه فک میکنه داره باهاش بازی میکنه دم تکون میده...

فکر کردم اگر کنار وایسم خاکی نمیشم. فک کردم اگه ساکت باشم. اگر احساس نکنم. اگر اهمیت ندم زندگی راحت میشه. اونقد که مثلن بعد از دوسال یک شب به "ب" بگم پس من دیگه کاری باهات ندارم.

حالا مسئله "ب" و سگه و روزهای رفته نیست ها. مسئله منم. میخام برای یک بار هم که شده خودم مسئله باشم. من یک مشکل لاینحلم. از کی؟ نمی دونم!

   + ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

از draft ها (3)

ساعت دو و نیمه شبه.

همه خابن.  من و علی بیداریم! ولی علی تو دسته ی همه قرار نمی گیره. پس همون همه خابن درسته!

نشستم سعادت . آبادو دیدم. دیروز میخاستم ببینم پونصد بار وسطش پاشدم. نفهمیدم چی شد . آخرشم نصفه ولش کردم. امشب نشستم با جون و دل دیدمش!!! چقد این حامد بهدادو دوس دارم من! قشنگ خله ینی! حسین یاری َم خوب بود اینجا!

عرق نعنا میخورم با لیمو. معدم ناراحته. کجام راحته که معدم باشه ! والا !

بعده بوق سال یه دسبند خریدم واسه خودم اندازه دور مچ پامه! به ترفندها! بستمش دور مچم. انقد گیر گرد به لبه ی پتو و پرده و کیف و همه چی درش آوردم! زینت آلاتم به من نیومده! اون از گوشواره گوش کردنم اینم از دسبند!

پوست دستم خش شده. شصتا تیوپ کرم چیدم رو میز سالی یه بار استفاده میکنم. کلن من اهل این قرتی بازیا نیستم! زر زدم! بوی کرمام منو یاد اتفاقات گوناگون میاندازن واسه همین اعصاب ندارم روزی بیس بار یاد آوری بشن برام. پلاس هنوز وخ نکردم برم یه کرم "بی خاطره" بخرم! تمبلم.

هوا سرده. پنجره اتاقم بازه. پاهام یخ زده. سر شونمم درد میکنه.

   + ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

ما استادمونو به اسم کوچیکش صدا میزدیم تو جمع خودمون!

آهان راستی یه چی بگم درباره غزاله ! اونروزی داشتم با دوستم حرف می زدم بعد هی می گفتیم آره غزاله خیلی دری وری می گه ! می گه عکسارو ببرین فلان جا فلان قد بدین ! ارائه تون فلان مدلی باشه و خیلی فلانه و اینا . بعد که حرفم تموم شد مامانم برگشته می گه : به غزاله چه ربطی داره که می گه شما عکساتونو کجا ببرین ؟ برین از استادتون بپرسین !!!! من این شکلی بودم اونوخ !تعجبنیشخندقهقهه

 

+قبلن نوشته بودمش!

   + ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
comment تو بِبار()

اوج محبوبیت من در بین آشنایان!!!

دیروز-من لیوان کفیر بدست ، نشسته روی مبل خونه ی دوست مامانم و مشغول هار هار خندیدن به یک چیزی ،

دوست مامانم: نازی ی ی ی ی ی... راستی تو الان چیکار میکنی؟

من: با همان لحنه هار هاری : من؟ وا! تیچرم دیگه !

دوست مامان: واقعن؟

بقیه : واقعن؟؟؟؟تعجبتعجبتعجب

من : آره ! شاید باورتون نشه ولی!نیشخند

دوست مامانم : کجا اونوخ؟

من : یه مدرسه ی غیر انتفاعی!لبخند

دختر دوست مامانم: آخی ! بیچاره بچه ها! اونا که این همه ام پول میدن!!!

من :سوالتعجبخنثیلبخندنیشخندخنده آره واقعن !!!

   + ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
comment تو بِبار()

(some facts about me (2

1-سوسک از بزرگترین ترس های منه تو زندگی ... ینی تمام تابستون استرس اینکه ببینمشو دارم. و خدا نکنه که ببینمش. جیغ خیلی وخته سعی میکنم نزنم! ولی واقعن تپش قلبم توی گلومو حس میکنم! هیچ جمله ای هم به این اندازه که :حالا مگه سوسک آدمو میخوره؟ نمی تونه منو عصبی کنه! مگه قراره یه چیزی آدمو بخوره حتمن؟ سوسک چندشه! این همه آدم از گربه میترسن! گربه مگه آدمو میخوره؟ خداییش این خیلی جمله ی بی منطقیه ! خیلیم حرص درآره!

2-من تو جهت یابی و به طبع آدرس دادن! داغونم! ینی داغونا! در این حد که من در سرنوشتم آمده بود که چاهار سال ، حداقل سه روز در هفته ، بروم میدان ونک! بعد اگه یه وخ منو سر برزیل از ماشین پیاده میکردن گم می شدم! ینی انقد داغون! مثلن خونه ی خالم اینا رو چشمی بلدم. ولی بگن آدرسشو بگو نمی تونم! با اتوبوسم هر وخ برم باید دمه شیشه بشینم ! انقد بدم میاد اینایی که میخان آدرس بدن میگن غرب میدون ، شرقه خیابون! خب مگه من قطب نمام؟ من چم دونم شمال جنوبم کجاس وسط خیابون! اصن یکی به من بگه فلان جا ، دسته چپته ، من باید تمرکز کنم ببینم اون دستم که باهاش مینویسم کدومه تا تشخیص بدم سمت چپم میشه کدوم ور!

3-بعد من "نقاشی" و "طراحی" و "تجسم" و "توانایی نقد" کردنم خدادادی است. ینی به قولی "گیفتد" است. برایش زحمتی نکشیدم. استعدادش را داشتم ، یکمی پرورشش دادم. بعد قبلنا ، درک نمی کردم وختی یک کسی یک نقاشیی چیزی جلوش بود ، میگفت من نمی تونم بکشمش! من درک نمی کردم چه طوری این نمی تونه! خب داری میبینیش! بکشش دیگه! اصن برام هضم نمی شد که مثلن چه جوری ممکنه تو یه چیزی رو ببینی و ملموس باشه برات و نتونی عینشو بکشی یا بسازی، به شرط داشتن ابزار و موادش البته! بعدنا فهمیدم که خب واقعن توانایی باز آفرینی تو وجود خیلی ها ضعیفه! مثلن داداش بزرگه ی من اصن بلد نیس از دستاش استفاده کنه! دقتش کمه! ولی ضرب چار رقمی در سه رقمی رو ذهنی انجام میده. تاریخش خوبه! اونوخ من 24 و 13 رو با ماشین حساب با هم جمع میکنم!

4- من هیچ وخ نتونستم در تلاش اول "ریودوژانیرو" رو درست تلفظ کنم! یا مثلن "کپسول آتش نشانی " به انگلیسی رو. دره دلستر و نوشابه و اینارم نمی تونم با قاشق باز کنم! دره رانی و نوشیدنی های اون مدلی رو هم همیشه یا ناخونم اول شکسته یا کلن وا نشده!

6-وختی رو یه موضوعی تمرکز کرده باشم و یکی حواسمو پرت کنه خیلی شاکی میشم. و معمولن تند جوابشو میدم یا غرغر میکنم. خیلیم اخلاقه بدیه! چون خب همه که نمی دونن من اون لحظه حواسم یه جای دیگس! وختیم یکی هی یه چیزی رو ازم میپرسه اعصابم خورد میشه! حوصله ی تکرار چیزای بی اهمیتو ندارم. و خب خیلی چیزای بی اهمیت انگار واسه بعضیا مهمه!

7-تند حرف میزنم و تند میخونم! تند مینویسم تند فکر میکنم. ولی تصمیم گرفتنم معمولن طول میکشه! اونوخ وختی یکی شل و ول حرف میزنه یا حرف زدنش آروم و بیش از حد شمردس من حواسم پرت میشه و تمرکزم میریزه به هم و عصبی میشم! یا مثلن خیلی وختا ممکنه به آدما بگم وای هنوز نخوندی اینو؟ چرا انقد یواش میخونی؟ قصدم غر زدن نیستا! ابراز شگفتیه! ینی مث همون بند 3، درک نمی کنم چرا بعضیا یواش یواش میخونن؟ من اگه یواش بخونم وسطش کلن حواسم پرت میشه! واسه همین واسم عجیبه که بعضیا میتونن انقد لفت بدن خوندن مثلن یه صفه مجله رو! ولی خیلی وختا ، مخصوصن وختی اولین باره یکی رو میبینم دوس دارم بتونم آروم و شمرده حرف بزنم! ولی نمی تونم! مثلن مـهـدی رحـمتـی یه شب تو نـود داشت با فردوسـی پـور حرف میزد ، انقد متین و موقر و آروم و با آرامش بود من کف کردم! خوشبحالش واقعن!

8-تو تقریبن همه چی ، حتا چیزای بی اهمیت (از نظر بقیه) مته به خشخاش میذارم. ینی به شدت ایده آل گرا عمل میکنم! بعد خیلی اخلاق بدیه. خیلی بد. چون هیچ وخ از خودم راضی نیستم. هیچ وخ از کاری که کردم راضی نیستم. هیچ وخ از شرایطی که دارم راضی نیستم. هیچ وخ از لحظه هام لذت نمی برم. چون همیشه در حال مقایسه ی خودم با "خوده ایده آلم" هستم! همیشه فک میکنم کم گذاشتم.تلاش نکردم. تنبلم! و اینا! حتا اگه نهایت تلاشمم کرده باشم و از نظر اطرافیان هم نمره ی "A" بگیرم. بازم به نظر خودم متوسط بودم! مثلن هیچ وخ تا حالا به کارام، طرحام ، نوشته هام به دید "وای خیلی خوبه دیگه" نگا نکردم! نمی دونم درمانش چیه. من نتونستم خودمو بهبود ببخشم. خیلی وختا واسه کارام و حرفام خودمو میبرم زیر سوال و قضاوت میکنم و همیشه ام خودمو محکوم میکنم! این عادت قضاوت کردن خودم و دائم خودمو زیر سوال بردن و انتظار همیشه "درست" و "منطقی"رفتار کردنم خیلی بده. خیلی وختا انرژی زیادی ازم میگیره که متوقفش کنم! که ذهنمو معطوف یه چیزه دیگه کنم.  درصد موفقیتم خیلی کمه! (البته در همه ی موارد به غیر از ارتباطم با آدما! ینی خیلی رو رفتار آدما نسبت به خودم سخت گیر نیستم! توقع خاصی ندارم. نه احترام خاص نه پشتیبانی و این حرکتا! خیلیم از حرکت یا حرف یه کسی ناراحت بشم و بهم بر بخوره به این فک میکنم که شاید تو شرایطی بزرگ شده که برخورد بهتر از اینو هیچ وخ ندیده که بخاد یاد بگیره یا اینکه کلن بلد نیست یاد بگیره !)

9-از شلوغ پلوغی و تعداد زیاد آدما دور و برم کلافه میشم!

10-فوبیای چاقی، توهم چاقی و مازوخیسمِ "نخور داری چاق میشی " از دوازده سالگی باهامه! ینی نزدیک به نصف زندگیم. اونم فقط چون یه بار 56 کیلو شده بودم . و هنوز تاریک ترین خاطرات زندگیم مربوط به اون دورانه! 

11- از مقایسه شدن متنفرم. متنفرم. متنفرم. از اینه بهم بگن از فلانی یاد بگیر.یا فلانی رو ببین. یا فلانی چقد فلانه!!! بدم میاد. و هیچ وختم هیچ کسو با کس دیگه ای مقایسه نکردم.

و مورد دوازدهم اینکه :من بلد نیستم موهای یه نفر دیگه رو ببندم!نه با کش و نه با گیره و نه با هیچ چیزه دیگه!

 

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٢
comment تو بِبار()

خانواده ی خاص و هنر مند "ارجمند" ها!

با داریوش و انوشیروان شروع شده اند ،

به برزو و امیر یل رسیده اند!

حالا با "*جانیار" ادامه پیدا کرده اند...

 

چقد خاص واقعن!خنثی

*اسم پسر برزو

 

   + ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment تو بِبار()

از draft ها (2)

صب شکـیبا اس داده که میای جمعه چیتـگر صبونه ؟ با بچه های پیش دانشگاهی ؟ بعد من دارم فک میکنم که چقد من بدم میومد/میاد از بچه های پیش دانشگاهیمون!

ینی واقعیت اینه که اونا از من و یا بهتر بگم ما ! بدشون میومد ! من کلن از کسی بدم نمیاد و از تعداد انگشتای یه دست بیشتر نمیشن آدمایی که من تو کل زندگیم هنوز نتونستم در مورد بخشیدنشون تصمیم قطعی بگیرم . از اون آدمام هیچ وخ بدم نیومده . از اون آدما رنجیدم . فقط همین .

خب بر همگان آشکار شده است که من دیپلم ریاضی دارم . معدل کتبی نهاییم هم 17.63 بود اگه اشتباه نکنم . معدل کلم هم 18 و چند صدم بود .

سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم به عشق طراحی صنعتی ! بعد وارد هنرستان شدم که خب برای امثال من دنیای غریبی بود ! هنرستان ما تقاطع همت شریعتی بود و یک ساختمان تقریبن قدیمی دلگیر سه طبقه بود . یک مدیره روانی و دوتا ناظم روانی تره پیر و پاتال و یک خانومی که جلوی در مینشست و جوراب ها رو چک میکرد که کوتاه نباشند و یک بار زنگ زده بود به مامان من و گفته بود دخترتون ابروهاشو ورداشته ، نیاد تا در نیومده ! کادر اصلی بودند. مدیرمون از این آدمهای نون به نرخ روز بخور بود و واسه هر چیز چرتی پول میخاست. البته مدرسه غیر انتفاعی بود. بعد من تیر ماه رفتم تا سه چارتا کلاس رو بگذرونم و امتحان تغییر رشته بدم . ستاره بود و فاطمه و صفیه و عطیه و صالی و سمانه و غزل و ایمانه و عذرا و مریم و یک سمانه ی دیگر . یک دختری به اسم مروارید هم بود که بعد از چند جلسه دیگر نیامد تصمیم گرفت همان ریاضی را ادامه بدهد و مهندس بشود . فاطمه از تجربی آمده بود و یکی دوتا هم از انسانی . من و ستاره و ایمانه و صفیه  ریاضی بودیم و من و ستاره کارمان خوب بود ، توی کارگاه طراحی و کلاس مبانی رنگ و خط و نقطه. امتحان های تغییر رشته را دادیم و من نمره ی طراحیم شد 19.75 و یادم نمیرود که سمانه _یکی از سمانه ها _ شده بود 9.5 و کلی چرت بار ما کرد و وختی نمره ی منو فهمید کارگاه را گذاشت روی سرش و گریه کرد و از این بچه بازی ها . الان یادم نیس آخر چطور شد که قبول شد و آمد .

داستان از نیمه ی مرداد شروع شد که ما قاطی کلاس های پیش شدیم و بچه های هنری را برای اولین بار ملاقات نمودیم . یک چیزه عجیبی بودند . یک جور پررویی و گستاخی و حماقت عجیبی داشتند توی برخوردشان . آی کیوی بیشترشان در حد کرفس بود و ادعایشان...! بعد کلاس عربی داشتیم و ادبیات و ریاضی و زبان . یادم هست سر کلاس ریاضی من و ایمانه و صفیه گریه میکردیم از دست این دخترهای لوس و خودخواه که تا به هر کدامشان میگفتی میخاهی چه کاره بشوی در آینده ؟ میگفتند طراح صنعتی ! بعد محیط مستطیل را نمی توانستند حساب کنند و به توان رساندن نمی دانستند ینی چه و کسر اعشاری را بلد نبودند ساده کنند ! ینی ماجرایی داشتیم ما با طناز و محدثه . هر دویشان از این پررو ها و بیشعور ها و صد البته خنگ ها بودند و من دشمن خونیشان . یک دختری هم بود اسمش حورا بود که تاکیید داشت حُرا درست است و یک موجودی بود که ما بهش میگفتیم ذو. من هنوز که هنوز است آدمی شبیه ذو ندیده ام . مریم و خاطره و فائزه هم از آن بیمار ها بودند . سه تا دختر هم بودند تهه کلاس میشستند سپیده و طلیعه را یادم هست اسم آن یکی یادم نمی آید دخترهای خوبی بودند . طلیعه مظلوم بود .

 

   + ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment تو بِبار()

حداقل باحاله!

یارو مینا گرفته ، داره بهش یاد میده به همه بگه :صفا آوردین! بیشتر بمونین!مهمون حبیب خداس! و از این امثال الحکم ایرانی!

من بودم یادش میدادم به همه بگه:

"اصن تو خوبی!"

والا!

   + ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment تو بِبار()

در حده سفر به ماه!

یوهاهاهاها!

طرحه درسه رو نوشتم. تازه ایمیلشم کردم.به مسئولمون اس ام اسم دادم! ترکوندما ینی...

   + ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment تو بِبار()

دو ساعتم هس نشستم یلَلَی تَلَلی میکنم!

ماه رمضون که تموم میشه خیلی خوبه ها!ولی بدیش اینه که اون کارایی که هی گفته بودم باشه بعد از ماه رمضون انجام میدم ، وختش شده برم سراغشونآخ

مثلن:

دندون پزشکاسترس

یه قرار بذارم بعد 6 سال صدفو ببینم!خنثی

خرید.افسوس

 از سو.ده منا.بع ا.ر.شد روان.شنا.سی رو بپرسم.یول

و یه عالمه کارای دیگه

که مهم ترین و بایدی ترینشون این طـرح درســـه لعنتیه که من حال ندارم بنویسمش. و دد لاینشم 16 مرداد بوده! فردام جلسه داریم باز. اه !کلافه

چه خبره خب؟ چقد جلسه؟

 

   + ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment تو بِبار()

آدمها تغییر نمی کنن، آدمها "تغییر" میدن...

همونم که قبلنا نمی ذاشتم به خاطر اتفاقای مهم و نامردی ها برام توضیح بدن. که میگفتم: "اصلن این حرفها چه اهمیتی داره؟ وختی من تو رو دارم؟!"

حالا می کشونمشون پای میز که واسه "بدیهیات" هم توضیح بدن ...

   + ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment تو بِبار()

هرکیم بگه من دیوونه ام ، خیلی نامرده!

قبل از شروع ماه رمضان ناشتا روی ترازو 49 بودم و خوشحال!

بعد از ماه رمضان که بیشتر افطارهایش را با دوتا لقمه نون و پنیر و دو تا کاسه سوپ و یک چایی تلخ سر کردم و سحر هایش هم 7 تا قاشق برنج و یک کاسه سالاد کاهو با یک قاشق سس ، داشت، امروز ناشتا با حداقل لباس روی ترازو 51 بودم!

51 یک شکست بزرگ است!

حالا از فردا باید باز بزنم توی خط گیاه خاری و هی عدس و نخود پخته بخورم و تخم مرغ آبپز شاید درست بشود!

   + ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٩
comment تو بِبار()

عروسی ایرانی!

ما میریم اینجا اینجوری خودمونو شرحه شرحه میکنیم! و ملت نیز! همچین کامنت های "ساده زیست" باشیمی میگذارند، توی تلوزیون و رادیو و مجله و همه جا! هرجا! که فرصت داشته باشیم درباره ی ازدواج جوانان حرف میزنیم و گلبرگ میسازیم و راه رسم عاشقانه زندگی کردن می آموزانیم! مهمان دعوت میکنیم توی برنامه هایمان که از هیچی به همه چی رسیده یا توی همان هیچی! عشق دارد و با همان عشق هم خوش است. حتا توی بحبوحه ی زلزله ی بم، دوتا جوان را به عقد هم در میاوریم که "روحیه" بدهند به بقیه! شهاب مرادی عزیز! میهمان برنامه های مختلف میشود و هی میگوید که چرا همه میخاهند عین هم باشند و چرا عروسی دختران ایرانی همه باید در حد دختر ملکه ی انگلیس (یا پسرش حالا!من نقل به مضمون کردم)باشد؟ و ساده باشیم و فلان. بعد توی برنامه ی به خانه برمیگردیم دختره میگوید توی "کوه" عروسی گرفته و به فامیل هایش هم "فلافل " داده. و مجری کف میکند و نمی تواند جز سکوت کار دیگری انجام دهد. و آقای قرائتی میگوید غذای عروسی و فضای عروسی باید فرق داشته باشد با دور همه های فامیلی! ینی چی که آبدوغ میدهیم توی عروسیمان؟  

بعد من نمی دونم اینایی که این کارا رو میکنن کین پس؟ کافیست یک چرخی بزنید توی همین نت و فروم ها و وبلاگ ها و سایت های تازه عروس و نوعروس و ... را ببینید.که پر است از ایده هایی که دندان هایتان میریزد!

نمیدونم واقعن. اما این افراط و تفریط یقه ی ما ایرانی ها را کی ول میکند، خدا میداند! نه به "کوه" و "فلافل" دادنمان نه به کارناوال راه انداختنمان! کلن حد وسط نداریم انگار ، بیشترمان.

ادامه مطلب رو داشته باشید!

ادامه مطلب
   + ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٧
comment تو بِبار()

انقد که من اسکلم(2)

یکی از اقوام نزدیک که ما رابطه ی نزدیکی نداشتیم باهاش ! (نمی دونم چرا!) ، فوت کرده . بعد بردنش شهرستان محل تولدش . امروز مراسم دارن اونجا. مام قراره بریم.

بعد تمام دغدغه ی من الان اینه که بعد از ختم برم گاواشونو ببینم یا قبلش!

(وای آخه من عاشق گاوم! چشماشو دیدی؟ چقد مظلومه!)

   + ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٦
comment تو بِبار()

چیز قابل داری نیس ولی!

سوم شدم.

ممنون از همه ی کسایی که رای دادن.

به برگزار کننده ی مسابقه گفتم جایزه ی منو بریزه به حساب مو.سسه ی محـ ک .از طرف همه ی کسایی که زحمت کشیدن کلیک رنجه کردن رای دادن.

مرسی .

   + ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٥
comment تو بِبار()

آدمهای "کاربلد" سرمایه اند

1-اون روز دو نفرو آورده بودن "ویتامین 3"، انیمیشن ساخته بودن انگار. بعد علی ضیا (که من معتقدم کودک درون بسیار در دسترسی داره!) داش باهاشون در مورد انیمیشن "ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی" حرف میزد و با شدت و حدت و از ایده ی جذاب یک پسر بچه میگفت که معتقد بوده "یکی از بزرگترین مشکلات جوامع ، گره زدن بند کفشها است برای بچه ها" و برای حل این معضل ورداشته یک اسپری اختراع کرده که حاوی یک جور ماده ی ژله ای است که اگر به پاهایت اسپری کنی فرم کفش را میگیرد و دیگر دردسر بند بستن هم ندارد و.....

این ایده ،این انیمشن، این کاراکتر به شدت جذاب و بامزه و خنده دار است. بعد من اون روز هفت صبح ، دراز کش روی مبل با یادآوری این انیمیشن و پسرک و کفشهایش "دو نقطه دی" شده بودم. اما آن خانم و آقای "انیمیشن ساز" ، حتا لبخندشان هم نیامد. ینی همین طوری "دو نقطه خط صاف" داشتند علی را نگاه میکردند و هیچ ری اکشنی نشان نمی دادند.

2- یک نفری مثل "محمد بنا" را توی کشورمان داریم ، که تیم ملی کشتی را میبرد المپیک و مدال های طلا را درو میکند . وختی بر میگردد ، خودش و همه! از امکاناتی که نداشته و بی مهری هایی که شده و افتخاری که بدست آمده حرف میزنند ، اما یک ماه بعد حاضر نمی شویم امکاناتی که میخاهد بدهیم و مهربان باشیم . میرود. همچنین است برخوردمان با مسئولان فدراسیون تکواندو ، سرمایه ای که خاسته اند و لازم بوده نمی دهیم ، می روند ، تیم ملی می رود المپیک ،با مسئولان جدید، و "یوسف کرمی" مان که روی طلایش حساب کرده ایم هیچ کاری نمی تواند بکند. بعد رئیس سابق را دعوت میکنیم توی "ورزش از نگاه دو" تا مجری بی مزه و مسخره ی برنامه مان که فکر میکند چقد دارد "بدل"  فردوسی پور میشود بپرسد: حالا خوشحالین الان ، که در نبود شما تیم نتونست به اون جایی که میخاستن برسه؟

3-الی یک آدم ضد ایرانیسم! و ضد اسلام و ضد حکومت و ضد همه چی است. صبح تا شب پای ماهواره و نت نشسته و تحلیل های ضد ایرانی را می بیند و میخاند. و معتقد است اگر "ناسا" مال ما بود الان همه ی مسئولانش "نام خانوادگی " یکسان داشتند!

4-اینکه یک آدمی به عنوان "رئیس(پیشین) کانون اصلاح و تربیت" ، بلد باشد در توصیف خشونت و اعتراض بچه های کانون که به شکستن شیشه ها و ریختن لباس های زیرشان توی چاه های توالت منجر میشده، بگوید"دو قشر از کانون ارتزاق میکردند ، یکی شیشه برها ، یکی چاه باز کن ها "

ینی این آدم بلد است بچه ها را اصلاح و تربیت کند! میدانی چرا ؟ چون این آدم سنس آو هیومر دارد. این واژه را بچه های کنکوری خوب بلدند. یک کلمه ی کلیدی است در یکی از پسیجهای زبان پیش دانشگاهی ، که توصیه میکند اگر میخاهید یک کنفراسی چیزی داشته باشید ، علاوه بر زبان بدن درست و ارتباط چشمی ، سنس آو هیومر هم حتمن باید داشته باشید.

این سنس آو هیومر انقد چیزه مهمی است ، که یکبار یکی از شاگردان دکتر حسابی  که توی گزینش دانشگاههای خارج! رد شده بوده را، فقط با نامه ای که دکتر نوشته و تویش در معرفی این آدم گفته که "مجهز" به سنس آو هیومر هم میباشد ، "آدم مناسب" نشان میدهد.

سنس آو هیومر ، نه لودگی است نه جلف بازی نه ملیجکِ دربار بودن! سنس آو هیومر ینی اینکه تو بلد باشی وسط یک بحث جدی ، یک شوخی مِلو انجام بدهی. بلد باشی توی سیاه و سفیدهای دور برت ، اصلن توی خاکستری ها هم ، یک تاچ آبی و صورتی بیایی. بلد باشی چیزهای کوچک خنده دار را ببینی و بیان کنی و بخندی بهشان. که اگر این را بلد باشی است که میتوانی از "دید یک کودک" انیمیشن بسازی. برنامه بسازی. همان کاری که ایرج طهماسب عزیز انجام میدهد. که اگر این را بلد باشی کلاسهای 5 ساعته را هم میتوانی مدیریت کنی بدون اینکه از دقیقه ی بیست و پنجم عده ای هندزفیری به گوش باشند ، عده ای بلوتوث کنان و عده ای هم در خاب ناز. که اگر این را بلد باشی ، می توانی به نوجوان 16 ساله ای که قتل انجام داده انقدر ارزش  بدهی که بشود "شهردار" کانون. اصلن اگر سنس آو هیومر نباشد چه طور یک آدم میتواند محیطی مثل کانون اصلاح و تربیت را "زندگی" کند؟؟؟

5-ما ایرانی ها استاد هدر دادن "سرمایه " ها هستیم. از نفت و گاز و برق و آب و جنگل هایمان گرفته تا "آدمها ". که ما هیچ وخت خدا قدرشان را نمی دانیم. که همیشه سلیقه ای و تیمی تصمیم میگیریم. پایش را هم همیشه خوردیم ها! همیشه ! هیچ فرقی هم نمی کند آن "سرمایه" چه بوده . ما همیشه قدرش را ندانستیم و همیشه هم پای این قدر ندانستنمان را خورده ایم. "عبرت" ولی هیچ وخت نگرفتیم. الی راست میگوید. ما اگر یک جایی باشیم همه ی آشناهایمان را جمع می کنیم آنجا. حتا اگر آشنایمان بلد هم نباشد.

ما هیچ وخت فکر نمی کنیم وختی یکه آدمی به یک جایی رسیده که توانسته افتخارات بزرگ برای کشورمان بسازد ، این آدم برایش هزینه شده ، حتا اگر ما آن هزینه را پرداخت نکرده باشیم ، حتا اگر آن هزینه اصلن مادی نباشد. به راحتی کنار میگذاریمش و یک نفری که "توقعات آنچنانی" ندارد را میگذاریم جایش.  و هیچ وخت هم فکر نمی کنیم یک کسی که برای یک جایگاه مهم "توقعی" ندارد ، این همیشه به خاطر "زحمت کش!" بودنش نیست. شاید به خاطر "بی تجربه گی" و "اشراف نداشتنش" است. معتقدیم آدمهایی که توی یک وزارت خانه/سازمان/فدراسیون/مدرسه/بیمارستان درخاست یک سری امکانات و امتیازات را دارند اینها همیشه میخاهند "سواستفاده" کنند و "حق مردم" را بخورند. افسوس که خودمان با این جا به جایی های سلیقگی و با این دشمنی ها و بی توجهی هایمان ، با این "درست گوش نکردن" و "درک نکردنمان" سرمایه های همین مردم را ، حق همین مردم را هدر میدهیم تا یک نفری با آزمون و خطا همه چیز را از اول یاد بگیرد!

آدمهایی که استعداد دارند را کنار میگذاریم ، آشناهایمان را می آوریم . بعد طرف میخاهد برای بچه ها انیمیشن بسازد ،در حد جهانی هم ! مثلن یک جوری که ما دیگر نیاز نباشد عصر یخبندان و ریو و داستان اسباب بازی ها را وارد کنیم حتا! آنوخت بلد نیست به یک شوخی ساده لبخند بزند ! این آدم چه جوری میخاهد بچه ها را بخنداند وختی خودش "خنده" اصلن برایش تعریف نشده؟

6- یک نفری مثل آقای مقار عابد ، که این چنین عملکرد درخشانی دارد در کانون اصلاح و تربیت ، این آدم باید "حفظ و نگهداری " بشود. باید "شاگرد" بگذاریم زیر دستش. باید "بخاهیم" ازش که یادمان بدهد چطور فکر کنیم و برخورد کنیم . باید قدرش بدانیم .  

   + ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٢
comment تو بِبار()

از draft ها ...

حالا نمی دونم این طو.فا.نی این وسط چرا ورداشته گیر داده به من ؟ تکون میخورم میگه تو حواست به کلاس نیس ! چرا سر کلاس من میری تو نت ؟ اونروزم گف تو هر چقدم سایت خوبی طراحی کنی من بهت نمره کامل نمی دم ! چون تا حالا ندیدم حواست اینجا باشه ! پس ینی که یه کاسه ای زیر نیم کاسس! اونوخ بچه ها مثلن خواستن منو دلداری بدن برگشتن گفتن وای نه ! استاد ! حالا نگین شاید کارش خوب باشه ! اونم لیستشو نگا کردو گف آره کارش تا حالا خوب بوده هر دو بار نمره ی کاملو گرفته ! اما من تا حالا ندیدم این حواسش اینجا باشه ! همش یا داره اس ام اس میزنه یا حرف میزنه با دوستاش میخنده یا تو نته ! منم اصن به روی خودم نیاوردم چون استاد کرم داره ! الکی میگه که بهش عجزو التماس کنی .

آقا میدونی؟ یه روزایی خیلی دوس داشتم برم دماغمو عمل کنم ! الان فک کنم چه دوس داشته باشم چه نداشته باشم باید برم دهنمو عمل زیبایی کنم ! این آخر ترمی استادا صافکاری دک و دهن را انداختن تو دانشگا ! ینی مجلسی دهنتو سرویس می کنن ! منم که معلوم الحال .

الانم که مث این خوشالا نشستم اینا رو مینویسم فردا الیمیشن دارمو هیــــــــــــــــــــــچ کاری نکردم واسش. اون روزم که استاد منو تو ساختمون نقاشی دیدو گف نیستی ؟ نمیای ؟ منم ژست این سال آخریا رو گرفتمو گفتم استاد به خدا انقد کارداریم طرح عملی و پر.و.ژ.ه و پایان نامه و طراحی وبو بسته بندیو ! اصن وخت نداریم واسه انیمیشن تو رو خدا یکم پر.و.ژ.ه هارو کم کنین . اونم برگش گف : نه ! شماها زورتون به من میرسه و هی منو پیچ میدیدن ! پاشین کار بیارین امتحانم شفاهی میگیرم ازتون سر کلاس ! باید توضیح بدین چیکار کردین تو پی ری می یر ! منم گفتم :هه ! به همین خیال باش ! من واسه کلاس تو ، دکمه ی دایورتمو فشار دادم ! خیالت تخت ! والا! اصن من نمیدونم این انیمیشنو کجای دلم باید بذارم ! فردام که امتحان تربیت بدنی دارم! باز گلی به جمال این استادمون ! ینی خدایی ایول داش ! فقط دراز نشست و شنا سوئدی رو میگیره و زنجیره ی ایروبیک . من کل ترم غصم شده بود که باید 560 متر بدوم ! خوب شد حذفش کرد.

بعدشم امروز همون استاد عزیز دلم ! افسر جونم ! لیست کارای کلاسشو داد 16 تا کار میخاد که من فقط 3تا شو دارم ! ژوژمانم 4 تیره ! فک کن فقط ! من خوشالم ! می دونم !

آقا بد زمونه ای شده ... بد آقا ! بد... انقد بد که باید برای مردمش "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد " بسازن تا کمتر در حق هم بدی کنن نامردی کنن ...

روزا روزای گرمه خرداده ... روزای آخر ترم هفت ... گرمه سخته شلوغه خر تو خره ... از اون وختاس که نمی فهمی یشمبه ی این هفته چه طوری رسید به دوشنبه ی هفته ی دیگه ! که فک می کنی اوووووو حالا کو تا شنبه ی دیگه ؟ و پس فردا شنبه می شه ! از اون روزاس که ور می دارم لیست کارای نکردمو میزنم پایین آینه ی اتاقم اونوخ می بینم مث که کل ترم هیچ کار نکردم !

پایان نامه گرفتم . نه که فک کنی سه ترم روش فک کردمو حالا دیگه فقط مونده عدسه کنم تا افکارم بریزه کاغذو یه پایان نامه ی توپ تحویل بدم ! نه خیر ! از این خبرا نیس ! به نظرت پایان نامه ای که موضوعش از خونمون تا تجریش انتخاب شده باشه ، هدف و اهمیتش از تجریش تا پارک وی سمبل شده باشه و تکنیک و استاد راهنما ش از پارک وی تا ونک ، چی قراره از آب در بیاد ؟! مال من همون جوری میشه . استاد راهنما مو مث همه ی چیزای دیگه مدیر گروه تعیین کرد ! ینی من درخاست اونم هرچی خودش صلاح دید گذاشت . با میترا قراره باشم . استاد بدی نیس. یکم خشکه . می گن ولی خوب دفاع می کنه . حالا تا اون موق...

خب! بلخره تموم شد . ینی تقریبا. هنوز دو واحد مونده که باید آنلاین تحویل استاد بدم. اونوخ دیگه تابستون منم شرو میشه . البته هیچ ذوقی ندارم براش...

خیلی ترم سختی بود این ترم هفت. واقعن پدرم در اومد. این مدت امتحانام که اصن نمی فهمیدم دور و برم چی میگذره ! بدترین ژوژمان عمرم ژوژمان طرح عملی جامعم بود . که به معنای واقعی کلمه گند زدم ! بعدشم که انیمیشن داشتیمو من یه کار عالی ! ینی در حد والت دیزنی ارائه کردم و دیگه از اون روز منتظرم باهام تماس بگیرن برم واسه عصر یخبندان 4 و شرک 5 و داستان اسباب بازیای 4 بهشون ایده و راهنما.یی بدم ! وای سخت ترین کار دنیا انیمیشن ساختنه ! من که دهنم صاف شد دو دقیقه ساختم !

روزای گرم تیر ماهه ... آخرای ترم هفت ... روزای شلوغه شلوغ . پر استرس و دلشوره ! البته نه واسه من ! من که میدونین ! معلوم الحالم . البته این مدلی بودن منم یکم دوستامو مامانمو حرص میده ! ولی به نظر خودم خیلیم خوبه ! آخه آدم حرص چیو بخوره ؟ حرص 2 واحدو 6 واحدو؟ مگه قراره با این نمره ها به کجا برسیم آخه ؟ نه که بگم حالا به من سخت نگذشتا ! گذشت ! ولی من اهمیت نمی دم! خدایی تو این دو هفته ی امتحانا روزا کمتر از 4 ساعت خوابیدم اما آهو ناله را ننداختم ! حالا مثلن غر بزنی درس می شه ؟ نمی شه دیگه ! بعدشم کاری بود که خودم کرده بودم ! می تونستم خیلی زود تر برم دنبال پرینتو تست رنگو چاپ عکسو چم دونم تدوین و صدا گذاری انیمیشنمو این حرفا ! اما نرفتم ! حال نمی کردم ! چم دونم برام مهم نبود ! حالا مثلن چه فرقی می کنه که کارت یه روز قبل از تحویل جم بشه یا یه ساعت قبل ؟ اصن همیناس که خاطره میشه ! مثلن چن بار دیگه ممکنه من ژوژمان انیمیشم ساعت یک باشه ، کار من ساعت یه رب به دو تموم شه ؟ یا اصن چن بار دیگه ممکنه من شنبه ساعت ده تحویل کارای بسته بندیم باشه و جمعه ساعت هشت شب تو پرینت باشم ؟ یا اصن همین عکاسی ! حالا چی شد من تازه شب قبل از ارائه نشستم کلیپ ساختم ؟ فوقش دوساعت دیرتر خابیدم ! بماند که جزوه ی امتحان بعد از ظهرمو یه نگاهم ننداختم ! اما اونم چیزی نبود ! از ساعت 11 تا یک تو یونی نشستم خوندم تازه دوبارم دوره کردم ! از اونایی که ادعا می کردن سه روزه دارن این بیس صفه رو میخونن هم بهتر نوشتم ! والا ! اصن من کلن همین مدلیم ! همیشه همه کارم دیقه نوده !

اگه الان چن ماه پیش بود حتمن خیلی ناراحت بودم و تو دلم کلی فُشه ناموسی میدادم به اون آدمی – استاد دانشگا منظورمه- که باعث شده من تا این ساعت بیدار بمونمو جون بکنم . اما الان ... نمی گم حالم خوبه که تا این ساعت صب بیدارم نه . اتفاقن اصن چیز خوبی نیس که آدم مث جغد روزا بخابه و شبا بیدار باشه ! اما حداقل استرس چیزیو ندارم .

اینم مدل زندگیه این روزای منه دیگه ... روزم از ساعت 3 بعد از ظهر شروع میشه و تا 9 صبحه روز بعد ادامه داره ! و رسمن به علافی می گذره . ینی اگه امروز دوستم ازم درباره ثبت نام یونی نمی پرسید من اصن یادم نمی اومد که هنوز چیزی به اسم یونی وجود داره تو زندگی من!

میدونی من کلن آدم عبرت بگیری نیستم ! از ایناییم نیستم که یه چیزیو یه کسیو سر لوحه و سر مشق و اسوه و الگو و از این چیزای خودم بکنم ! چون کلن به نظر من هر کسی زندگی خودشو داره چه خوب چه بد ! هیچکسم نمی تونه مث کس دیگه ای زندگی کنه ! پس کلن اینکار کار بیهوده ای است !

دیشب دیر خابیدم شاید ساعت چاهار. صبم با صدای موبایل دوستان بیدار شدم! اونوخ الان منگم! یه کلوچه ام خوردم حالم بد شده نمی دونم چرا. چاییم که نداریم الان! ینی داشتیم سه تا لیوان من خوردم دوتا لیوان دوستان! تموم شد منم حال نداشتم دوباره دم کنم کتریو خاموش کردم . بعدم الان سرامیکای کف آشپزخونه یخه من عمرن حال ندارم برم وایسم روشون !دیروز رفتم یونی . زبان داشتیم. استادمونم که روانی .

امروز کلاس زبان دارم میخاد کوییز بگیره منم هیچی نخوندم. تختمو مرتب نکردم هنوز ! چه برسه به این کارا! نمی دونم خونمون چرا انقد سرد شده ! من سوییشرت پوشیدم الان ! فردام باید برم یونی اصنم دلم نمی خاد برم !

امروز خاب موندم نرفتم یونی! فک کن ! هفته پیشم نرفته بودم! امروز بیدار شدم دیدم ساعت هفتو نیمه دیگه زورم اومد پاشم حاضر شم پتو رو کشیدم رو سرمو خابیدم تا یک !بعدشم پاشدم اتاقم و کشو لباسامو مرتب کردم و یه جارو برقی اساسی هم کف اتاقو کشیدم . من نمی دونم این همه مو کی از سر من میریزه کف اتاق آخه؟

ناهار کشک بادمجون داشتیم .منم در راستای تلفیق فضای سنتی و مدرن! کشک بادمجون بانون تست خوردم! خوب میشه ! داشتم بشقابمو میشستم یهو یادم افتاد که فردا چارشنبس بذا برم فرمای پایان نامه مو پیدا کنم  اگه فردا میترا رو دیدم امضاشو بگیرم قال قضیه رو بکنم. بعد دقیقن دو ساعت من داشتم دنبال این سه تا برگه می گشتم! از پوشه های زیر تختم و پشت عسلی بگیر تا تمام دوازدتا پوشه توی کمدم. حالا فک نکنین من عجب دختر شلخته ایما! نخیر من یه پوشه دارم مخصوص فرما و کاغذا و کلن مدارک دانشگا اما فرمم اون تو نبود. ینی فرمای دانش آموختگیم بودا اما فرمای پایان نامم نبود. بعد دیگه مجبور شدم تا پوشه ی اتودام و طرحای تایید شده و طرحای اجرا شده و حتا پوشه ی مقواها و کاغذ رنگیامم بگردم اما نبود. حالا تو این بین یه چیزای باحالیم تو پوشه هام پیدا کردم و مقادیر متنابهی کف نمودم! که اااااااااااااااا! ینی اینارو من کشیدم ؟ اینا رو من نوشتم ؟یه سری ام کاغذ پیدا کردم پر از جدولای خط و نقطه و دوز! که با بچه ها سر کلاسای عمومی بازی کرده بودیم! فک کن !یه سری از طرحامم دیدم با خودم فک کردم استاد با خودش چی فک کرده بوده اون موق که اینو تایید کرده ؟ بدتر از استاد خودم ! خودم چه فکری کرده بودم که اصن اینو کشیده بودم ؟ خلاصه کمی مرور خاطرات کردم و وختی دیگه نا امید شده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که چیکار کنم خب نیس! فردا میرم  دوباره فرم میگیرم و پر می کنم و داشتم آتو آشغالایی که پیدا کرده بودم میذاشتم تو یه پوشه تا بریزم دور یهو دیدم ا؟ این خطه منه ! و بعله ! فرمام پیدا شد ! اونم تو پوشه ای که از اول گفتم اینکه آشغاله ! و اصن نگشتمش! خوب شد نریختمش دور حالا ! و بدین صورت یکی از قوانین استاد مورفی کاملن برام اثبات شد که : هر وخ دنبال چیز مهمی باشید آنرا دقیقن در آخرین محلی که احتمال میدهید باشد پیدا خواهید کرد!

الان که دارم مینویسم ساعت یکو پنجاهو هش دقه ی بامداد شنبس. و من تقریبن دارم کور میشم ! اما از رو نمیرم که! یه عالمه کارای فتوشاپی انجام دادم . هنوزم یه عالمه دیگه مونده. اون وختا که ژوژمان داشتیم و کارامونو پاسپارتو میکردیم بیشتر وختا اینطوری به نظر میومد که ما کارا رو بر میداریم پاسپارتو میکنیم و باز یکی میذاره رو کارا! همیشه منو فرناز اینو میگفتیم به هم. وای چقدم سخت بود واقعن پاسپارتو کردن!خدارو شکر این ترم نداریم دیگه از این کثافت کاریا!:-)

دوس دارم یه روز صب پاشم شلوار جینم و تی شرت خاکستری مو بپوشم کوله پشتی سفیدمو و سویی شرت سورمه ایم و موبایلم و هندز فیری مو با یه بطری آب معدنی وردارم کانورس خاکستری مو پام کنم و  بزنم بیرون. تنها نه ! با سگم! از اون سگای گنده که اگه رو دوتا پاشون وایسن از خودتم بلندتر میشن! سگم پسره . با چشمای براق. با یه کله ی سفت ! با دم پشمالو. دوس دارم با هم بریم بدوییم! اونقد که به نفس نفس بیفتم! بعدش برم یه نسکافه تلخ بگیرم و مزه مزش کنم و برم خرید کنم سبزی و میوه تازه بخرم شیر بخرم و برگردم خونه. حموم کنم و دراز بکشم رو کاناپه و کتاب بخونم و چای تلخ بخورم . و سگم سرشو بذاره رو دستاش و نگام کنه و من قربونش بشم ! دوس دارم یه پسر داشته باشم. از اون پسر بچه های تخس شیطون . که پوستشون گندمیه و چشای مشکی درشت و براق دارن و لاغرن. از اونایی که شیطونن که نقاشی میکشن که کتاب میخونن.

الان به صورت دراز کش روی موکتی که پر از خرده گچ و کاغذ و آت آشغاله دارم مینویسم دنده هامم در شرف شکستنه! تنها منبع نورم نوره صفحه لب تابه.خونمون خر تو خره حسابی. دیشب با کتک نصابو بیرون کردیم از خونمون. لعنتی انقد لفت داد کارشو . آخرشم سمبل کرد ! بهش میگم پایین قرنیزا رو صاف نکردی ! چشماشو قد نلبکی میکنه برا من و صداشو میندازه تو گلوش که کو؟ کجا رو نکردم؟ حالا که رفته بابام هی میگه کاترتو بیار اینجا رو درس کنم. اونوختی که من میگم  میگن انقد ایراد نگیر برو ب کارات برس!

امروز رفتم پیش استاد راهنمام. قرار شد تو عید یه عالمه کار انجام بدم. هم تجزیه تحلیل کنم هم کار عملی مو انجام بدم دیگه خرداد جم کنم کارمو.

الان به صورت کاملن احمقانه ای احساس پشیمونی میکنم.برا چیزی که دقیقن نمیدونم چیه! ینی منظورم اینه که یه احساسی دارم ک نمیدونم دلیلش چیه. شاید برخورد بعضی آدما.

هوا ابریه.گلوم خنج شده . از دیروز. البته الان بهتر شده . یه لیوان شیر داغ خوردم صب. ینی از تنگی گلو بیدار شدم . نمی تونستم نفس بکشم انگار . بعدش شیر داغ کردم و دوتا دیگه آدلت کلد انداختم بالا و خابیدم دوباره . الان بهتره.

بعدش امروز و کلن این سه روز که تعطیلم میخام بشینم اتود بزنم واسه پایان نامم. این لیلام هی میگف بیا با آزی اینا جمعه بریم کوه . فک کن من ! کوه ! منم بهش گفتم عمرن ! من از کوه متنفرم ! ینی چی مثلن ؟ اصن به نظر من خیلی از جاها رفتنش خیلی مسخرس ! حالا نه فقط کوه و در و دشتا ! مثلن سینما ! بری که چی بشه ؟ خب بعدن که فیلمش اومد بگیر تو خونه ببین ! هرجاشم دوس داشتی بزن عقب دوباره و سه باره و صد باره ببین ! والا ! رستورانم همیشه در دسته ی شکیات من قرار داره برای رفتن ! ینی فقط اگه بیرون باشم راضی میشم برم . وگرنه عمرن از خونه حاضر شم فقط به قصد رستوران برم بیرون ! بعدم من زیاد آدم پلو چلویی نیستم ! فست فودیم ! واسه همین ترجیح میدم بشینم خونه و هات داگ بخورم تا اینکه سه ساعت لباس بپوشم و با شلوار جین بشینم کباب بخورم مثلن ! ولی کافی شاپ دوس دارم زیاد برم. و دوس دارم تنها برم . اما چون تنهایی عرضه ی هیچ کاری رو ندارم نمی رم . هیچ کاری منظورم فعالیت های اجتماعی بیرون از خونس آ !

دیگه اینکه باید یه خرید اساسی برم و یه حالی به کمد لباسام بدم . ی کرم ضد آفتاب خوبم میخام بخرم که پوست مهتاب گونم :- ) داغون تر نشه !  

امروز کلاس زبان نداشتم گرفتم تخت خابیدم تا صبحه دیر! :- ))))

بعدش که بیدار شدم یه حسی داشتم . یک حسی که دقیقن نمی دونم چیه . خوشالیه ناراحتیه ترسه دلشورس اشتیاقه چیه ! احساس میکنم مخلوطی از همه ی ایناس! چیزه خوبی نیس در کل!

این چن روزه همش بچه مدرسه ای دیدم . از امتحان برمیگشتن و همه شون با هم حرف میزدن و سوالا رو با هم چک میکردن . یاد اون روزای خودم افتادم . انگار سیصد سال گذشته ازش! همش با خودم فک میکنم اگه تو ریاضی مونده بودم چی میشد؟ ینی الان بهتر از این بود اوضام؟

 میخاستم اینجا در ستایش یک دوست بنویسم . ینی نوشتم اما پشمون شدم از انتشارش. میخاستم از عشقه عجیبم به آن موجود خون آشامه وحشی بنویسم ! میخاستم بنویسم که اصلن آقا من عاشقه همین خونسردی و وحشی گریش و همین به راحتی خلاص شدنش از شر مزاحمها هستم ! میخاستم  از ژن رفیق بازیه خانوادگیمان بنویسم . اما نمیتوانم ! ینی در توانم نیست !

انقد گوجه سبز خوردم دندونام تیر میکشه !

امروز از اون روزا بود! صب ساعت هش بیدار شدم رفتم صورتمو شستم و خواستم بشینم یه سری عکسو تغییر سایز بدم و بریزم رو فلشم اما دیدم خابم میاد گفتم میخابم تا 9 بعد دیگه خابم برد تا ده ! بعدش به لیلا اس دادم که خودش بره منتظر من نشه .  تا مانتومو اتو کردم و حاضر شدم ساعت شد یه رب به یازده ! یازدهو نیم رسیدم کلاس و دیدم آموزشگا خودشو متصل به آموزش پرورش دانسته و شنبه رو تعطیل کرده ! ما که آخر نفهمیدیم اینا به آموزش پرورش ربط دارن یا نه ! پارسال تو هاگیر واگیر وسط محرم که تعطیلی بود، همه جا رو آموزش پرورش تعطیل کرد اینا گفتن ما مستقلیم حالا الان میگن وصلیم ! اصن این سوپر وایزره خیلی از اون جور خانواده هاس ! ینی ناجورا ! از اینا که فک میکنن خیلی زرنگن ! پررو و بیتربیتم هست ! اصن همین دو ماهی که اومده ر.ی.د.ه به موسسه ! ببخشید ولی واقعن کلمه ای پیدا نکردم که بیان درستی از کاری که ایشون کرده ،باشه ! همین ترم کلی مارو اذیت کرد . بیخیال تو روحش!

بعدشم رفتم یونی هـ اینا و تا کلاسش تموم بشه نشستم تو نمازخونشون مث بنز پفیلا و کرانچی خوردم. بعدشم رفتیم سر کلاس قانون اساسیشون . استادشون فوق العاده اس ینی ! باحال و مهربون و با سواده

بعدتر رفتیم من یکم مقوا و آت و آشغال خریدم واسه اجرای پروژم و یه عالمه ام وسط خیابون وایسادیم با هم حرف زدیم و من مجبور شدم کل راه با یه لوله شبیه لوله ی تانک و تقریبن به همون سنگینی از میان آدمها عبور کنم به گونه ای که کمترین آسیب به لوله و یا اشخاص وارد شود . آن هم در جاهای شلوغی مثل متروی انقلاب! بعدشم اومدم خونه و تا این لحظه سه تا لیوان چایی دوتا لیوان آب و یه عالمه گوجه سبز و یدونه خیار و یه تیگه گل کلم خام و مقداری سیب زمینی سرخ کرده با آویشن و فلفل قرمز خوردم اما همچنان احساس گرسنگی میکنم !!!!

الان اون وخت صبه که هوا یه آبیه بدرنگی میشه . خیلی وخته که این موقع صب بیرون از تختم نبودم . امشب دیر سحری خوردیم نرسیدم خوب چایی بخورم ! اون دوتا قلپ آخرش موند رو دلم !

یه روز پاییز بود. چاپ داشتیم. با گیسو. منم داغون. شبش تا صب خابم نبرد. سر درد. از اونا که تا حدقه ی چشمم تیر میکشه. گوله شده بودم زیر پتو . منتظر بودم ساعت موبایلم زنگ بزنه خاموشش کنم. دوس نداشتم برم . دوس نداشتم خونه بمونم. وختی اعصاب ندارم خونه از همه جا بدتره. فرناز زنگ زد که با هم قرار بذاریم. گفتم نمیام. صداش گرفت و گف چرا؟؟؟ من منتظر میمونم. گفتم نه کلن حال ندارم . تو برو. بعد دوباره گوله شدم تو خودم. ده دقه بعد حاضر و آماده جلو آینه بودم. با سری که سنگین بود و درد میکرد و چشمایی که حدقه اش درد میکرد و قرمز بود و پف آلود . با دهن خشک و اعصاب خشک تر و فک بهم فشرده زدم بیرون. سرخیابون هرچی وایسادم تاکسی نیومد. یه 206برام بوق زد. سوار شدم. رو صندلی عقبش یه کیسه میوه بودم. یه کیسه فریزری! انگور و خیارو سیبو اینا. نزدیکای تاکسیای تجریش بهش گفتم پیاده میشم. گف بعدش کجا میری؟ گفتم تجریش. گف ببخشید مسیرم نمی خوره من میرم ونک. گفتم اتفاقن منم ...

تا صبح نخابیدم . از حجم اندوهی ناخواسته. ناشناخته. که روی دنده هایم سنگینی میکرد و تا پشت پلک هایم بالا آمده بود. یک نیروی غم ناک عجیب که احاطه ام کرده بود . که ساعت چهار بامداد وسط تختم چمباته زدم و نفس عمیق کشیدم . حتا بلند شدم و از پشت شیشه های تمیز شده ی اتاقم ماه نصفه نیمه و زشت را نگاه کردم . و ابرهای خاکستری که به سرعت میگذشتند. دوباره خودم را پرت کرده بودم روی بالشت و دست و پاهای یخم را زیر پتو قایم کرده بودم. اما هیچ چیز عوض نشده بود. حضور اندوه پررنگ بود. تا پشت چشمهایم. توی گلویم . از قلبم می آمد.

هندزفیری را توی گوشم فرو کرده بودم و یک لیست آهنگ های قدیمی را گوش کردم.

و یاد آن روزی افتادم که با ف و س میرفتیم یونی و من له کردم ضبطو بسکه "زمستون فصله تولد تو" رو هی ،هی ،هی گذاشتم. چند وخت بعدش س برایم بلوتوثش کرد.

آهنگ بعدی آهنگ روزهای سیاه و سیاه و سیاه است. همان روزهایی که هنوز هم نمی دانم به چه انگیزه ای ! وسط تلاطم روحیم  یه یک سفر شمال اتچ شدم و خوب میدانم که گند زدم به سفر همه. به حال همه . به روزهای همه. همان روزهایی که اشک داشتم و داد داشتم و نمی دانستم یقه ی چه کسی را باید بگیرم چه کسی را باید بگذارم سینه ی دیوار و تا میخورد بزنم نمی دانستم این همه تلخی چرا فقط مال من ؟ همان روزهایی که مثل خر توی گل مانده بودم و پشیمان بودم از این سفر بی وخت آمدن و می ترسیدم درس شش واحدیم را بیفتم به خاطر سه تا غیبت پشت هم . و همه هم! استرس افتادنش را دریغ نمیکردند با اس هایی که میفرستادند. و منی که اصلن نمی دانستم دقیقن باید غصه ی دردهایم را بخورم یا شش واحد لعنتی را...

 

 

   + ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment تو بِبار()

بخشش لازم نیست اعدامش کنید

 1- خودم یادم نمی آید. همه ولی یادشان هست. شیش ماهم بوده. یا این حدود. توی یک میهمانی نامزدی توی بغل مامانم خاب بودم. خانم صاحبخانه محبتش گل کرده که "ببرمش بگذارمش توی اتاق روی تختمان. شما هم راحت باشید" .

وخت رفتن ، میزبانِ "با اعتماد به نفس" ، احتمالن کمی رنگ پریده ، منِ خونین و "چنگ زده " شده را تحویل مادر داده و با لبخند گفته " شهاب" حسودی کرده که روی تخت ما بوده ...

بقیه ای که دور مادرم بوده اند ، خاله ام و دختر خاله هایم ، می گویند همه ی صورت و دستهایت پر بود از جای چنگ و خون خشک شده.

حتا همه یادشان هست که بابا ، چقدر غر زده به مامانم که چرا و چگونه!

شبانه برده اندم درمانگاه ، دکتره کلی کلنجار رفته که چشم هایم را باز کنم تا ببیند که از کاسه در آمده اند یا سالم اند. سالم بوده اند. گفته بوده به مادرم  که: خیلی ترسیده بوده. چشمهایش را بسته. حالا هم هنوز ترس دارد که چشم هایش را باز نمی کند .

آقای داروخانه فکر کرده بوده گربه چنگم انداخته و متعجب هی نگاه کرده بوده . هیچکس باورش نمی شده که یک پسر چاهار ساله منه شش ماهه را سر تا پا چنگ زده باشد. ینی حتا شکم و پاهایم را.

از روزهای بچگیمان خیلی عکس داریم ، نمی دانم چرا حتا یک عکس هم از آن روزها نیست. جای چنگها نمانده به جز دوتا. روی گونه ی راستم. کم رنگ . کم عمق. نا واضح. اگر دقیق شوی شاید چنتای دیگر هم بشود پیدا کنی. من هیچ وخت دقیق نشدم.

مامان ولی یکبار گفت آن روزها ، هربار که منه زخمیه هاشور خورده ! را میدیده و حتا بعدش، هروخت یادش می آمده ، دلش میخاسته یک نفر را بزند! دلش میخاسته پدر آن شهاب چاهار ساله و "ننه" ی پرروی خونسردش را در بیاورد ...

2-شش سال پیش شاید ، یک شب داشتم از کلاس زبان بر میگشتم. نه شبه دیر ، اما شب! دوتا پسره موتورسوار را دیدم و حتا شنیدم که بلند بلند با لحنی کمی تند با هم چیزی فریاد میکنند. اهمیت ولی ندادم. سه ساعت بعدش... برادرم آمد خانه و گفت : بچه ی مردم را کشتند ...

بچه ی مردم یک بسیجی بود که گیر داده بود یکبار به یک پسره دیگر و مثل اینکه حرفهای زشت هم زده بود بهش. پسره هم چند روز بعد ، بعد از غروب ، سر کوچه ی شان ایستاده بوده و دعوا .  همه بوده اند. همه یعنی خیلی ها. ینی همه ی آنهایی که داشتند از فریضه ی "نماز جماعت" بر میگشتند. ینی حتا پدر قاتل.

همه ایستاده بودند و دوتا پسر با هم دعوا کرده بودند. اول لفظی و بعد فیزیکی. یقه و یقه کشی . و همه هی گفته بودند بگیریدشان. جدایشان کنید و هیچ کس جلو نرفته. تا بلخره پسره با "چاقوی میوه خوری" زده بوده توی قلبه بچه ی مردم. و هیچکس نرفته بوده بگیردش ...

برادرم میگفت به پدر قاتل گفتیم اگر تو رفته بودی گرفته بودیش اینجوری نمیشد! تو را که نمی زد! بچه ی مردم همانجا روی دست مردم مُرد! فرمالیته انداختندش توی ماشین و بردندنش درمانگاه. برادرم اما دیده بود که جانش همانجا تمام شد . همانجا سر کوچه ی خانه ی شان. جلوی چشم آن همه آدم! مرده بود.

بابای بچه ... مجنون شد . پسره را که زندانی کردند . مردمِ اهلِ نمازِ جماعت ، جمع شده بودند که رضایت ولی دم بگیرند. بابای بچه اما ، رضایت نمی داد. محله را بهم ریخته بود. روز و شب میرفت توی مسجد و جدا از "نماز جماعت خوان ها" قامت می بست و نماز میخاند و بر میگشت. هر روز و هر شب از سر کوچه ای که بچه اش را کشته بودند رد میشد.

مردم حرف زده بودند. خواهش کرده بودند. التماس کرده بودند. حدیث و آیه آورده بودند برایش. از فضیلت بخشش گفته بودند حتمن ! از لذت "عفو"! ریش سفید و حاج آقا و بزرگ فرستاده بودند. گفته بود "نه". حتا جمع شده بودند زیر پنجره ی خانه شان ، جلوی ساختمانشان دعای توسل خانده بودند. گفته بود "نه". پدر قاتل سکته کرده بود. مرده بود ، سه ماه بعد از جریان. پسره را یکبار برده بودند تا پای دار ، برگردانده بودند. نه چون که بابای بچه خاسته بود رضایت بدهد ... یک دلیل دیگر داشت.

خواسته بودند به دیه راضیش کنند. ششصد میلیون "پول خون" جمع کرده بودند. گفته بود "نه".

پسره توی زندان دائم روزه بود و قرآن حفظ کرده بود. همه ی قرآن را. زندانی نمونه شده بود. توی دوسالی که توی زندان بود دوبار بردندنش تا پای دار و آوردندش. نه به خاطر اینکه بابای بچه میخاسته رضایت بدهد.

چون بابای بچه دوسال تمام می رفته و می آمده تا حکم "اعدام در محل" را بگیرد. میخاسته پسره را سر کوچه دار بزند. همانجایی که بچه اش را کشته بود . نمی دادند. دوبار پسره را برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را چشم بسته و پا بسته برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را از توی انفرادی کشیده بوده پای دار. دوبار پسره را مجبور کرده بوده شهادتین بگوید. و از پای چوبه برگردانده بودش!

یک روز ابری بود که صدای لا اله الا الله توی کوچه بغلی پیچید. من از پنجره ی اتاقم دیدم. سیاه پوشهایی که برای عزای پسره آمده بودند. و صدای بلند امام جماعت مسجدمان را که گواهی میداد به "آدمِ خوبی بودنِ" پسره. به جوانی کردنش. به حیف شدنش .

همانهایی که همان شب دوسال پیش ایستاده بودند و نگاه کرده بودند – فقط- به پسره ، که عصبانی بوده از بچه ی بسیجیه مردم ،که گیر داده بوده بهش و غرورش را جریحه دار کرده بوده ،تا با چاقوی میوه خوری بزند توی قلب بچه ی مردم. حالا آمده بودند زیر تابوتش را بگیرند.

پسره را بار سوم دار زده بودند. قصاص کرده بودند.

مامان میگفت بیچاره مادرش. بیچاره فقط مادرش که سه بار ، سه شب ، مرده و زنده شده که بچه اش امشب بالای دار جان میدهد. که آن سه شب چه کشیده تا صبح. بیچاره فقط مادرش ...

میگفتند بچه ی مردم هم زیاد سابقه ی درخشانی نداشته و گیر بوده کلن! دوتا پرونده ی شکایت داشته و این حرف ها ...

بچه ی مردم اما چاقو خورده بود توی قلبش. بیچاره پدرش. بیچاره مادرش. بیچاره خودش. که برادر من لحظه ی جان دادنش را دیده بود و تا دوهفته حالش بد بود. که خِر خِر کرده بوده و سیاهی چشمهایش رفته بوده بالا . و تمام .

حالا چند سال میگذرد از آن روزها . آبها از آسیاب افتاده. خیلی وخت است که افتاده. آب اما روی آتش هیچ کس ریخته نشده .

نه آتشِ داغِ بابای بچه که پسرش سر هیچ و پوچ کشته شد ، نه آتشِ داغ ِخانواده ی پسره که جوانشان سر هیچ و پوچ رفت بالای دار. نه روی آتش وجدان آن همه آدمی که فقط نگاه کردند که دوتا جوان سر هیچ و پوچ خون هم را گردن هم بی اندازند. آتش اینها هیچ وخت خاموش نمی شود .

3- یک نفری گفته بود بچه دار شدن ینی بگذاری یک تکه از قلبت برای مدت نامعلومی کنارت و بیرون از وجودت زندگی کند. همین کافی است تا فقط کمی مادر بودن، پدر بودن را حس کنی. همین کافی است تا بفهمی "جگر گوشه" که میگویند ینی چه! گذشتن از کسی که یک تکه از قلبت را "کشته" ، مرد میخاهد. مرد میخاهد. مرد میخاهد. گذشتن از دردی که یک تکه از قلبت کشیده ، گذشتن از یک تکه از قلبت مرد میخاهد. گذشتن از "خون" یک تکه از قلبت ، گذشتن از خون خودت است اصلن. مرد میخاهد. دمشان گرم که انقدر قلبشان بزرگ است . که حتا وختی یکه تکه اش را برای همیشه زیر خاک می گذارند ، بلدند با بقیه ای که مانده هنوز مرد باشند و دریا دل. این آدمها ، این پدرها و مادرها به خدا خیلی مَردند . خیلی . آدمی که از خون خودش بگذرد ، از خونریز خون خودش بگذرد ، خیلی مرد است ، وختی خیلی ها طاقت دیدن یک خراش روی صورت بچه شان را ندارند ...

   + ; ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٩
comment تو بِبار()

بقیه که انقد خندیدن رفتن زیر میز ...

احتمالن تنها کسی که فکر کرد منظور از جمله ی :

"ما لای پر و پاچه ی هم بودیم همیشه!"

شدت صمیمیت گوینده با پسر.خاله هایش میباشد من بودم ...

   + ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸
comment تو بِبار()

دیانت ما ، دیانت آنها ...

خانم آلمانیه مسلمان شده ، با آن لهجه ی شیرین و بامزه اش و حجاب سفت و سختش، دیروز یک جمله ای گفت :

"ما و محیط اطرافمان یک من میسازیم! وختی من با چادر رو به قبله ایستادم ، آن منی که در آلمان داشتم رفت کنار و یک منه جدید آمده بود! این من ... من وختی رو به خدا ایستاده بودم تا نماز بخانم ، احساس میکردم الان به عنوان یک آدم برای خدا ارزشمندم! "

بله! فرق این خانم آلمانیه مسیحی زاده ی کمونیست ِ مسلمان شده، با منه ایرانیه مسلمان زاده ی جد اندر جد شیعه ، این است که معتقد است اگر رو به روی خدا بایستد برای نماز خاندن "اوست که برای خدا ارزشمند میشود" .

نه مثل من. نه مثل خیلی از ما که فک میکنیم اگر به حداقل های دینمان عمل میکنیم. یک حجاب شل و ول داریم و چاهار رکت نماز میخانیم ، ینی "خدا برایمان ارزش دارد" دیگر!

فرق ما توی همین یک جمله است. که ما فکر میکنیم چون داریم به خودمان سختی میدهیم توی این گرما روزه میگیریم و حجاب میگذاریم و از خاب و اینترنتمان میزنیم نماز میخانیم ، خیلی برای خدا ارزش قائلیم که حرفش را گوش دادیم و فریب دنیا را _زیاد_ نخوردیم!

فرق ما با این خارجی های مسلمان شده این است که آنها خدا برایشان "lord" است. بالاست. از همه بالاتر خداست . که وختی به حرفش گوش میکنند ، برای خدا ارزشمند میشوند. ینی همه را زیر پا میگذارند. همه را پایین میگذارند و به خدا گوش می دهند فقط.

ما ولی همیشه فکر میکنیم همین که توی این ایرانه بی امکانات ، که حجاب و دین و همه چیزمان ! اجباری است به دنیا آمدیم به قدر کافی حق داریم که شاکی باشیم. دیگر وختی داریم با این همه کم لطفی که در حقمان شده نماز میخانیم ینی" هنوز خدا برایمان ارزش دارد دیگر"

فرق ما توی همین است. همین است که ما "حلاوت" دین را که این همه این خارجی ها ازش حرف میزنند ، درک نمی کنیم. چون آنها برایشان مهم است برای خدا ارزشمند باشند و ما مهم برایمان این است که لا به لای همه ی روز مرگی هایمان هنوز خدا ارزشش را از دست نداده برایمان...

مسلم است که فقط وختی یک نفر میخاهد همیشه ارزشمند و درجه یک بماند از پدر و مادر و برادرش میگذرد، از کشورش دل میکند تا "فقط به راحتی حجاب داشته باشد". که  (به قول آن خانم آریان ) "شنل چندین هزار دلاری مارک دارم را زمین گذاشتم ، عوضش 5000 فرشته ی مارک دار! همراهیم میکنند" ، وختی توی این گرما روسریش را سفت میکند بیخ گلویش و میگوید این تاج بنده گی من است ، این آدم حلاوت بندگی را درک کرده.

مثل من خط و نشان نکشیده که خدایا یادت باشه ها! اینجا ایران است ، پیچیدن باد در میان موها ، بزرگترین آرزوی دخترانه! خدایا یادت باشد ها! این همه توی این گرما به خاطر مردهای مسلمان شال و روسری پیچیدم به سرم ! خدایا یادت باشد ها ...

مثل من نبوده هیچ وخت. خدا را پیدا کرده و گذاشته بالا، بالاتر از همه . و نشسته زیر پای خدایش بندگی میکند.

مثل من خدا را همیشه توی زندگیش نداشته که فکر کند چقدر هم مسخره چقدر هم غیر منطقی چقدر هم زور! به بهانه ی دین و اسلام! ولی باشه دیگه حالا نمازمو میخونم این روسریم سرمه!

این آدمها که همه ی تلاششان را میکنند تا برای خدایشان برای  "lord" شان ، ارزشمند باشند ، ارزشمند بمانند یک فرقی با من دارند . یک چیزی توی قلبشان دارند که بلدند فکر کنند اگر توی گرما و سرما حجابشان را همانطور که خدا خاسته حفظ کنند "خدا از آن بالا آنها را به فرشته هایش نشان میدهد "

این آدمها ...

خوشبحال این آدمها و خوشبحال خدا که هنوز از این بنده ها دارد ...

 

   + ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦
comment تو بِبار()

پس چرا اذون نمی گه ؟

به همان دلیل نامعلومی که من هیچ وخت نتوانستم یک دانه زولبیا را در یک مرحله و خالی خالی تا ته بخورم! هیچ وخ نتوانستم عشق برادرهایم به قطاب و باقلوا و شربت آلبالو حتا! درک بکنم. هیچ وخت برای سوهان عسلی و باسلق و ارده و مربای به آب دهانم راه نیافتاد. حتا گز و سوهان هم فقط از دور! دلم میخاهد همیشه و باید یک چیزی مثل چایی تلخه تلخ باشد تا بتوانم قورتشان بدهم.

به همین دلیل نامعلوم من از چاهار سالگی عاشق "ترشی" بودم. ترشی نه مخلوط سبزیجات خیسانده شده در سرکه ها، ینی هر چیز "ترشی" !

فرقی نمی کند زرشک باشد ، دانه ی سماق باشد ، غوره و لیمو ترش یا آلوچه جنگلی و یا گوجه سبز! (اما چاقاله بادوم هرگز. پرز داره من چندشم میشه. زبونم میخاره!) حتا آبغوره و آلو خورشتی هم قبول است. فصل آلبالو و گوجه سبز که باشد من میشوم مشکل لاینحل مامانم! که همیشه ، تمام این بیست سالِ بعد از چاهار سالگی من! نگران بوده از شدت مصرف زیاد این ترشیجات بمیرم! یا کمه کم ناقص شوم! حالا چرا و چگونه اصلن همچین چیزی ممکن است من نمی دانم!

فقط اینطوری بگویم که رقابتی بوده نفس گیر! همیشه ، بین من و مامانم در قایم کردن چیزهای ترش و پیدا کردنشان. که من همیشه "موش" کوچکه برنده بودم. که همیشه بلخره یک جایی پیدا کردم لواشک آلوها و زرشک ها و آلوچه جنگلی ها را ! و همیشه مامانم بوده و استرس اینکه من معده ام سوراخ شود و از سردی بمیرم و سوهاضمه بگیرم و هزارتا درد دیگر! به نظرش سفیدی چشمهای من همشه آبی است. که یعنی من دارم از سردی میمیرم. و سردیم کرده !

بعد شکنجه ی مامانم چایی نبات است. من از چای شیرین بدم می آید. که بخاهم تا کمر لیوان را پر کنم از بلورهای فوق شیرین و رویش چایی بریزم و سر بکشم! حتا اگر چایی نبات هم بخاهم بخورم توی چاییم آب لیمو میریزم و عرق نعنا و یک تکه ی دو در دو نبات میفرسم گوشه لپم. بعد در تمام این مدت مامانم غر میزند که آن نبات به جایی نمی رسد و فایده ندارد و من سردیم کرده حالیم نیست! خدایی آدم چه جوری ممکنه 20 سال سردیش کرده باشه نفهمه؟

حالا خیلی نامردیه الان بگم میدونم! اما یک جور لواشکی بابام پارسال از کندوان آورده بود که آقا این اصن دنیایی بود! ضخیم و ترشه ترش. ینی ترشا! اصن یه وضی! بعد یک مقدار خیلی زیادی اش را بنده استاد نموده ام! و دیشب بعد از افطار مثل یک معتادی که هروئین بلکم شیشه اش! دیر شده بود کابینت ها و یخچال و همه جا را زیر و رو کردم و دیدم توی خونه دیگه نداریم! درحالی که نصفه یک لیمو ترش توی دهنم و نصف دیگرش توی دستم بود (ینی به سیگار! قانع شده بودم) به داداشم گفتم که از اندوخته ی خودش برایم بیاورد.

مامانم خیلی مجلسی برخورد کرد و اصلن غر نزد و فقط یک نگاه مادرانه کرد منهم سوت زنان به لیمو خوردنم ادامه دادم!

آقا خب حتمن بدنم میطلبه که میخورم دیگه! اگه نه پس چرا من هیچ وخ دنبال باقلوا و گز و سوهان کابیتها را بو نکشیدم؟ والا!

حالا الان دلم میخاد زود افطار بشه لواشک بخورم!

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٥
comment تو بِبار()

خدا چشمش بازه ...

1- اینجا یک نقد کاملن شخصی نوشتم درباره ی ماه عسل. حالا میخام دوتا چیز بگم باز. نمی دونم برنامه ی اون روز ماه عسلو کدوماتون دیدین، همون روزی که خانواده ی میلاد پیغمبری رو دعوت کرده بودن و یه خانواده ی دیگه. کاری به درست و غلط برنامه ی اونشب ندارم. به "شاهینی" که هدیه داده شد به خانواده ی پیغمبری و به اشکهایی که مادر میلاد ریخت . به هیچ کدومش . فقط میخام بدونم چرا ما اینجوری فکر میکنیم؟ یه عده ای اومدن اونشب ، بعد از اون برنامه توی فروم ها و سایت های مخصوص طرفداری از برنامه ، تیتر زدن که احسان ترکوند و عشق را تمام کرد  این حرفها. یک عده ای هم اومدن نوشتن یکی مث این آقا اومده بهترین ساعت پخش رو تو بهترین ماه گرفته که ریا کاری بکنه و اشک مردم رو دربیاره. من نظرم شبیه هیچ کدوم از این دوتا نیست. فقط نمی فهمم چرا منه ایرانی میتونم انقد منطقی نباشم! میتونم انقد بد باشم حتا! انقد بد انقد نا مهربون انقد نامرد! انقد انسان نما! که بیام وسط همه ی نظراتی که تو 40 صفحه نوشتن، بنویسم :

بهترین جای برنامه اونجا بود که مامان میلاد به احسان گفت "من تو رو که می بینم انگار میلادمو میبینم!" دو نقطه دی!

تویی که اومدی اینو نوشتی و اونقدم خوشال شدی اونشب از اون حرف، یه لحظه اصلن فک کردی داری چی مینویسی؟ یه لحظه خودتو جای اون مادر گذاشتی؟ زنی که از نعمت مادر شدن بهره ای نبرده، پاشده رفته از بهزیستی یه بچه گرفته که مادرش بشه. سه سال بعد از اون روزی که میلاد 20 روزه رو گرفتن و واسش ولیمه دادن به کل فامیل ، مشخص شد که میلاد یک بچه ی سی پی هست. سی پی میدونی ینی چی؟ ینی فلج مغزی. همون خانومی که تو خیلی ذوق کردی به احسان گفت :تو انگار میلادی، همون زن ، همون مادر ، 23 سال یه بچه ی فلج مغزی رو ، رو چشمش نگه داشت. انقد بلند و کوتاهش کرد که کمر درد گرفت . 23 سال مادریه پسری رو کرد که فقط با چشماش حرف میزد. 23 سال بچه ای که مال خودش نبودو مث گل نگه داشت. انقد همون بچه ی سی پی رو که اگه خیلی از ماها مال خودمونم باشه ممکنه بذاریمش آسایشگاه عاشقانه دوس داشت ، که اصلن مشکلش به چشمش نیومد. که تو همه ی این 23 سال مادری کرد واسه بچه ای که شاید هیچ وخ اصلن نتونسته کلمه ی مادر رو بگه! بعد تو فک کردی اون زن اون مادر اون آدم! مث من ، مث تو ، همه ی این سالا فک کرده که بچش عقب مونده س؟ منگله؟ که وختی به احسان گفت "من شما رو که میبینم انگار میلادمو دیدم" تو خوشال شدی ذوق کردی؟ ذوق کردی که هار هار به احسان گفت عقب مونده؟؟

چرا ما انقد نامردیم؟ چرا انقد بدیم؟ چرا انقد اصرار داریم به این که دل آدما رو بشکنیم؟

چرا همه ی همه ی فکرای خوبی که میشه بکنیمو میذاریم کنار ورمیداریم مینویسیم :

 آره موافقم! بچه رو آورده تو تلوزیون جلو این همه آدم ! داده به این خونواده! این بچه مگه غرور نداره؟ دو روز دیگه که بزرگ بشه چه جوری میخاد سرشو بگیره بالا؟

من از تو میپرسم! چن نفر از ما ممکنه تا ده سال دیگه ، تا 20 ساله دیگه ، اصن نه ، تا آخر عمره شاهین ، از نزدیک ببینیمش؟ نه واقعن چن درصدمون؟ گیرم 20 درصدمون! هان؟ این 20 درصدی که ممکنه این برنامه رو دیده باشن و شاهینو ببینن ، چن درصدشون میتونن انقد نامرد باشن که "غرور" یه بچه ی بی سرپرست ، یه فرزند خونده رو ببرن زیر سوال؟ کدومشون ممکنه وایسه تو روی شاهین بگه تو مامان بابات واقعی نیستنا! مامان بابای خوده خودت نیستن! تویی که امروز نگران غرور از دست رفته ی شاهینی ، تویی که بهت بر خورده که احسان گفته "هدیه " تویی که فکر فردای شاهینی ، به خودت و افکارت نگا کن! تو نگران خودت باش. نگران دله کوچیکت باش. نگران این باش که ظرفیت دیدن همه ی حقیقتو نداری! تویی که میای مینویسی دو روز دیگه این بچه بزرگ میشه غرورش میره زیر سوال ، لابد این پتانسیلو تو خودت دیدی که غرورشو ببری زیر سوال. که فک می کنی اگه "راز" زندگی یه نفرو برات رو بشه ، غرور اون آدم از نظر تو رفته زیر سوال! تو نگران خودت باش فقط! که اگه تو دلت برای شاهین و غرورش و فرداش میسوخت ور نمی داشتی اینجوری بنویسی. که شاهینی که الان یه مادری مث خانم پیغمبری داره ، فرداش دیگه غصه نداره. غصه ای اگه باشه ، غصه ای اگه بیاد ، من و تو ایم. من و تو میسازیم واسش. من و تو . مایی که خبر داریم از زندگیش و تو چشممون "فرزند خوندس" ، "بی سرپرسته" ، "بچه یتیمه" . غصه ی فردای شاهین من و تو وامثال ماییم . که نمی تونیم که طاقتشو نداریم که دلمون کوچیکه واسه نگه داشتن راز بزرگ زندگی یه بچه ی 8 ساله .

2- برنامه ی امروز مهموناش آزاده ها بودن. کسایی که بعد از جنگ هم جنگیدن. یکیشون که عرب زبان هم بود گویا ، آخر برنامه گفت : بلایی که امروز تو عراق داره سر مردمش میاد ، الکی نیست.

من با این حرف تمام قد موافقم.

آدم ظالمی نیستم. اما خودخاهم!!! من همون قدی که دلم واسه بچه هایی که هر روز و هر شب تو عراق بی سرپرست میشن میسوزه ، واسه فامیل نزدیک خودمم که باباش تو "دفاع" شهید شد می سوزه. همون قدی که دلم واسه دخترایی که هر روز و هرشب بی نامزد و بی شوهر میشن تو عراق میسوزه ، واسه خانوم "الف" هم میسوزه. که روزی که استخونای شوهرشو آوردن ، اون همه سال بعد از جنگ ، هنوز چشمه ی اشکش خشک نشده بود . هنوز اون همه اشک داشت . همون قدی که دلم واسه عراقیا میسوزه ، واسه خودمونم میسوزه.

که اصلن خیلی بیشتر دلم واسه خودمون میسوزه. واسه همه ی این مادرای پیری که هنوز که هنوزه چشمشون دنبال یه نشون از بچه شونه ، از پسرشون! که ما اگه یه کیف پولمون یه جفت کفشمون گم بشه تا مدتها چشممون دنبالشه. مادره، 21 ساله چشمش دنبال استخونای پسرشه. چشمش دنبال تابوت پسرشه !

دلم واسه همه ی این زنایی که شوهرشون یه روز رفت و دیگه برنگشت میسوزه. بیشتر واسه اونایی که بعد از جنگ هم شدن پرستار شوهرشون. مثل همسر منوچهر مدق که میگفت من و علی هدا دلمون خیلی برات تنگ شده! که دلش واسه صدای بدون سرفه بدون گرفتگیه منوچهر تنگ شده بوده اون روزا!

دلم واسه همه ی بچه هایی که تو تشنج موج گرفتگی های باباشون قد نکشیدن ، ترسیدن ، از باباشون ترسیدن خیلی میسوزه.

دلم واسه همه ی اونایی که باباشون ، پسرشون ، برادرشون ،شوهرشون تو "دفاع" قط نخاع ، قط عضو ، نابینا و شیمیایی شد میسوزه .

که اگه امروز هر روز و هرشب تو عراق خون میریزه روی زمین ، هر روز و هر شب بوی دود هست و خون . که اگه توی عراق "جنگ " هس. واسه اینه که اینجام هنوز جنگ تموم نشده. واسه اینه که اینجا فقط آتش بس شده. اما جنگ تموم نشده.

تا روزی که یه جانباز شیمیایی ، قط عضو ، نابینا ، قط نخا، یه آزاده تو ایران نفس بکشه ، جنگ هنوز تموم نشده.

که این آدما خودشون و خونوادشون هنوز که هنوزه بیس سال بعد از آتش بس ، دارن شب و روز میجنگن. خاب جنگ میبینن. با درد جنگ نفس میکشن . این آدما تو "دفاع" مجروح و اسیر شدن. حالا این همه سال بعد از آتش بس ، هنوز دارن میجنگن. این بلایی که سر عراقیا میاد الکی نیس. اونام مادراشون و خاهراشون و همسراشون ، بچه هاشون بی گناهن. مث مادرا و خواهرا و  همسرا و بچه های این همه شهیدی که ما دادیم. مث همه ی مردم ایران . مام بی گناه بودیم. که اصلن بی گناه تر بودیم! ما که چشم طمع ندوخته بودیم به نعمت های خدادای کسی. ما از مردم عراق هم بی گناه تر بودیم . 8 سال دفاع کردیم . حالا 25 سال است آتش بس شده اما توی خانه های خیلی از ایرانی ها جنگ هنوز تمام نشده . شاید برای همین است که حالا هر روز و هر شب و هر لحظه توی عراق خون است و دود و درد .

چون اینجا هم هنوز جنگ تمام نشده ...

 

   + ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳
comment تو بِبار()

با من از خودت حرف بزن، فقط!

1-با من از منطق حرف نزن وختی اعتقادت هنوز این است که یک مرد میتواند سند دادن 1300 تا به بالا سکه ای را که نه خودش نه همه ی خاندانش روی هم عمرن نصفش را هم نمی توانند بدهند ، امضا کند اما حق طلاق را اصلن درست نیست بدهد به "زن". وختی هنوز باورت این است که فقط  مرد میتواند اراده کند "بخاهد" و اراده کند "نخاهد".

با من از منطق حرف نزن وختی منظورت از "سادگی بهتر است" این است که منه دختر ، عروسی نخاهم ، آتلیه نخاهم ، باغ نخاهم، لباس عروس نخرم ، مهریه ام 5 تا سکه باشد ، ماه عسل نروم ولی جهیزیه ای داشته باشم که لااقل تا 4 سال تو لازم نباشد چیزی بهش اضافه کنی و محتویات یخچالش تا دوماه کفافمان را بدهد! وختی توقع داری من به اضافه ی همه ی اینها فقط چون تو سر سفره ی خانواده بزرگ شدی (انگار که بقیه سر سفره ی همسایه بودنه اند) ، اصلن نبینم که هنوز سربازی نرفتی و کار درست و حسابی نداری و تازه مادرت را اول فرستادی تا من را بپسندد چون مادرها هم جنس خودشان را بهتر میشناسند. با من از منطق حرف نزن وختی از همان اول میخاهی مادرت من را بپسندد تا تو خیالت راحت باشد من شبیه مادرت بودم که خوشش آمده ازم!

با من از منطق حرف نزن وختی برای مادرت مهم است که من با معیارهای زیبایی شناسی شخصیش جور باشم و قدم را به سانتی متر میپرسد. با من از منطق حرف نزن وختی مادرت معتقد است : آقایون معمولن زیاد تر و تمیز و مرتب نیستن دیگه!

با من از منطق حرف نزن. با من منطقی حرف نزن. با من از عقیده ات حرف بزنی کمتر چندش آور است. از اینکه منطق را بچسبانی به افکارت. این منطق را من نمی فهمم. همانطور که تو نمیدانی گرافیک چیه اصن؟

 

2- به من نگو خودخاهم . نگو خودخاه فقط چون چیزی که تو میخاهی را من نمی پسندم. من باورش ندارم. من اصلن عصبی میشوم از تصورش. به من نگو خودخاه. من اگر خودخاه بودم مثل تو مثل همه ی دیگران میگفتم باشه قبول. و بعد می پیچاندمش و انقدر میپیچاندمش تا بشود آن چیزی که خودم میخاهم. به من نگو خودخاه اگر در اولین تلاشت در اولین کلمه می گویم نه.

من اگر خودخاه بودم این همه وخت سیمان نمی شدم بین تو و بقیه و کنار هم نگه نمی داشتمتان. اگر تو فکر میکنی قدری زیاد تر متفاوت بودن با بقیه اسمش می شود خودخاهی ، این عقیده ی توست. من ولی خودخواه نیستم. که اگر فکر میکنی خود نخاه بودن ینی که بنشینم و نگاه کنم و هی همه اش خوب باشم و مهربان و به روی هیچ کس هم نیاورم نامردی ها و بدی ها و کثافت کاری هایش را ،باشد من خود خاهم!

 

3- از عشق با من حرف نزن. از عشق با من یک جوری حرف نزن که انگار من همیشه همینقدر بد بودم.به منکه این همه سال ریختم توی خودم و پیش هیچکس ، حتا پیش خودم توی تاریک ترین گوشه های ذهنم ، هیچ وخت نگفتم همه اش تقصیر او بود.از عشق حرف نزن.

به من نگو: الان که اینجوری میگی ینی هیچ وخ عاشقش نبودی ! چون اگر بودی برایش میخاستی که خوشبخت باشد و فلان و بهمان. من به این حرف اعتقاد ندارم. که اگر من عاشق یک نفر بودم بذارم اون منو له کنه ، بترکونه بعد دوباره من بنشینم برایش نذر خوشبختی و سعادت بکنم! پس سهم من کجاست توی این عشق؟ همینی که هیچ وخت آه نکشیدم هیچ وخت هیچ جا به هیچ کس نگفتم آره هر چی شد تقصیر اون بود و اون لیاقت نداشت و من خوب بودم و بهترین بودم و ال وبل ،ینی عشق را بلدم!

 به من از عاشق نبودن نگو. به من که نخاستم هیچ وخت هیچکس بد فکر بکند در موردش حتا ! آن وختی که میتوانستم موقعیتش را  به خطر بیندازم گفتم نه. که اینها اگر عشق نیست پس چیست؟

با من از عشق صادق ، عشق واقعی ، عشق خالص ،که میگن اگه عاشق یه نفری باید آرزو کنی با هر کسی هم که هست به جز تو خوشبخت باشه ! حرف نزن. چون خیلی چرته به نظرم.

چون این یک عشق عامه. یک عشقیست که آدم میتواند برای یک دوست/یک هم شهری / یک انسان داشته باشد. نه برای معشوق خودش. که اگر اینجور باشد آن معشوق چه فرقی با بقیه ای دارد که تو همین را برایشان میخاهی؟ آنوخت اصلن فلسفه ی عشق میرود زیر سوال. به نظرم این عشق این مدلی این هرطوری باشی ،هر کاری بکنی، هر جا بروی، با هرکی باشی من باز عاشقت میمونم یه عشق خدا به بنده اس فقط. فقط خداست که میتواند عشق آدمها را به هر چیزی غیر از خودش ببیند و باز هم عاشقشان بماند . و بازهم بی چشم داشت روزی بدهد و سلامتی و دست گیری کند !

که هر آدمی هم که میگوید این مدلی میتواند عاشقی کند، بلخره یک روزی یک جایی کم می آورد. چیزی که آدم تهش کم بیاورد عشق نیست. خیاله عشقه .

با من از عشق ، حرف نزن. هیچ وخت با من از عشق حرف نزن وختی هیچ وخت خاب "بویش" را ندیدی .

4- به من نگو که پیچیده اش میکنم. سخت میگیرم. به من نگو نازک نارنجیم. که زود از کوره در میروم. تو تا حالا چند بار توی کوره ی من و احساسم بودی که معتقدی من زود جوش میاورم؟ تو نقطه ی جوش من را کی دیدی؟ یک وختی که دیدی عصبیم که در را به دیوار میکوبم و گلویم را خراش میدهم؟

همان وختی که گلویم را خراش میدادم و تو با خودت نتیجه میگرفتی که من چقدر نازکم و چقدر دمای جوشم پایین است ، همان وخت توی گلویم یک گوله بغض بود. همان وخت من نزدیک بود از قل قل عصبانیتم ، اشکهایم سر برود. تو چه میفهمی از من که نقطه ی ذوبم هم پایین است . مثل شکلات. که نقطه ی ذوبش از دمای بدن پایین تر است و برای همین توی دهان و دست که بماند زود آب میشود. من هم مثل شکلات توی دستهایش توی چشمهایش توی هرم نفسش ذوب شده بودم یک روز.

حالا بزنگاه جوش آوردنم رسیده بودی و چه میدانستی جوش آوردن از "نفس ناحق " کسی که یک روز گرمایش ذوبت کرده ینی چه. چه میدانستی که حتا درهای همه عالم را به دیوارهایش کوباندن خاطره ذوب شدن توی نگاه و دستهای آدمهایی که تو "این پیس" رفته بودی به دیدنشان و "این پیس" مانده بودی پیششان را هیچ وخت کمرنگ نمیکند.

به من نگو نازک نارنجی و سخت گیر . وختی هیچ وخت نقطه ی جوشت مثل شکلات نبوده. شکلات قبل از جوش آمدن سوخته همیشه .

   + ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment تو بِبار()