DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


حالا همیشه منو یادشون میره ها!ولی امروز باید زنگ میزدن یادآوری میکردن!

فک کنم باید برین ادامه مطلب!نیشخند

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳۱
comment تو بِبار()

تودسشویی وخته مرور خاطرات قبلناس مگه؟

این کارخونه های مواد شوینده که ور میدارن ادکلن های مردونه رو خالی میکنن توی شیشه پاکن و مایع دسشویی ها، واقعن چه فکری میکنن با خودشون؟ اصن فک می کنن؟ کارمنداشون زنن؟ مردن؟ چین؟ رسیدگی کنین خب!

+این شما و این هم لیدی مکبث!

این ناخون شستمم صب کوتا کردم چقد خنگ شده ! نه؟نیشخند

دیگه این به باباش رفته خوش بر و رو شده! نیشخند

سه روز وختمو گرفت. ولی خوب شد به نظرم. نه؟ البته سه روزی که رو هم میشه شاید یه روز. نصفه نصفه نشستم سرش!

   + نازنین ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳٠
comment تو بِبار()

مث آدمایی که به دعا اعتقاد ندارن ، ولی میخان انرژی مثبت براشون بفرستی ...

من یه اخلاقی دارم که خیلیا میگن خوبه ، بعضیام میگن خوب نیس. خودمم معتقدم "خوب" که نه ، ولی پسندیده ! نیست. اونم اینه که اصولن زیاد از آدما سوال نمی کنم. ینی خیلی عادت کردم از کنار آدما رد بشم. هیچ وخ مثلن اگه یکی حالش بد باشه ، ناراحت باشه عصبی باشه انگل نمی شم بهش که چی شده و چرا و چگونه! چون عمومن کاری از دستم بر نمیاد. ینی خب آدم به خیلی از آدما اونقد نزدیک نیست که بخان واقعیتشو بهت بگن ، پس اصن چه کاریه هم خودتو علاف کنی هم اونا رو معذب ؟ اوناییم که انقد بهت نزدیکن مطمئن باش لازم باشه خودشون بهت میگن. لازم نیس بپیچی به پر پاشون!

البته خودم کلن آدم راحتیم! ینی معمولن ازم سوال کنن میگم. مگه اینکه دیگه خیلی چرت باشه موضوع یا قصش طولانی باشه که نگم. بیشتر وختا ولی میگم. بعضی وختام نپرسن خودم میگم! معمولنم اینجوری شرو میکنم: یه چیز بگم؟ حتا اس ام اس هم ممکنه اینجوری بزنم واسه "رفیق" آم. مثلن دوی نصفه شب!

بعد خب این اخلاقم باعث شده خیلی وختا آدمایی که دور و برمن وختی زندگی بهشون سخ میگیره ، کنار من بیشتر بمونن. بعدنم همشون گفتن که چون هیچ وخ گیر ندادی چی شده و چرا! ولی خب خیلی وختام خودم حس میکنم بعضیا شون دلشون میخاسته بپرسم. ینی حس میکنم "دوستانه تر" هست که بپرسم. ولی نمی تونم! معتقدم  پرسیدن از درد آدما کار سختیه . کار چندش آوریه . که از یکی بخای زخمشو بهت نشون بده . چسبشو بکنه تا تو زخمو خونشو ببینی . تا انگولکش کنی ! من هیچ وخ این کارو نمی کنم . از زخم و خون نمیترسم . از این میترسم که با برداشتن چسبش عفونی بشه ... همه ی زخما خوب میشن . دیر یا زود . جاشون اما می مونه . اونوخ عیبی نداره که بپرسی این جای چیه .

اما همون قدرم که انگولک کردن زخم ها بده بی توجهی بهشون هم بده. اینه که حس میکنم خیلی وختا به جای "مراقب" ، " بی توجه" به نظر میام. البته هیچ وخ تا حالا به خاطر این اخلاقم دوستی رو از دست ندادما. اما خودم دوس ندارم بی توجه به نظر بیام.

 اینجوریم که آدما رو با اعتقادم اذیت نمی کنم. ینی سعی میکنم که نکنم! ممکنه مثلن گوشت چرخ کرده نخوردنم یا لوبیا پلو دوس نداشتنم یا تنفرم از بوی زیره و چندشم از کله پاچه و غرغرم به بوی ماهی و اینا هیچ وخ عادی نشه واسه خیلیا! ولی هیچ وخت به جز این اختلالات غذایی مشکل جدی نداشتم با آدما  که کسی بخاد مدارا بکنه مثلن باهام. خب قبول ! که وسواسی هم هستم تا حدی و معمولن دور و برمو یکم زیادی مرتب میکنم و همیشه حواسم هست یه چیزی باید "دقیقن" کجا باشه ! منظورم اخلاقای خاصه که همه میدونیم دیگه! مثلن هیچ وخ تا حالا از هیچ کدوم از دوستام نپرسیدم روزه میگیری یا نه ! اون روز که با هم رفتیم بیرون فقط یادمه ازشون پرسیدم راستی شما رای دادین؟ بعدم با خودم فک کردم چه سوال چرتی! حالا چه دردی از من دوا میشه بدونم؟ یا خیلی مسائل این شکلیه شخصی . در مورد حجاب و نماز و چرا اینجوری میگی اونجوری میگی دوستامم هیچ وخ پیگیر نشدم. مگه وختی که خودشون بحث کردن باهام. ینی از "درستی" که من فکر میکنم و انجام میدم پرسیدن . منم بهشون گفتم. فقط همین. مثل همون وختی که مهسا مثلن ازم پرسید که نظرم در مورد دوستی با یه آدم چهل ساله چیه. که من گفته بودم خودم همیشه دوس دارم با یه "مرد" اختلاف سنم زیاد باشه. ولی واسه دوستی اختلاف زیاد مهم نیست. اما اگه دوستیه نیت داریه ! خب نه. چون چهل سالگی دیگه خیلی سن کاملیه. اصن خیلی سنه خاصیه. قابل مقایسه با 36 سالگی نیست مثلن.

  بعد خیلی همیشه برام عجیب بوده اینایی که خودشون روزه میگیرن و نماز میخونن و قرآن و یا حجاب سفت و سخت و اعتقادای متفاوت تری ! نسبت به بقیه دارن و هی به همه ی آدمای دیگه گیر میدن . و زیر ذره بین میذارن رفتار آدما رو . و مثلن تو ماه رمضون همش شاکین که هیچ کس روزه نمی گیره و مردم شاخ شدن! من اصن هیچ وخت در قید اکثریت نبودم. تو جمع دوستای دانشگام مثلن شاید فقط منم که روزه میگیرم. ولی هیچ وخ این تفاوت دیدگاهامون واسم مشکل و دغدغه نشد. هیچ وخ موعظه شون نکردم. به نظرم یه کسی که دیگه الا 25 -26 سالشه دیگه کمه کم! و تو یه خانواده ی معقول که مامان و بابای نماز خون و روزه بگیر داشته بزرگ شده و حالا خودش نه نماز میخونه نه روزه میگیره من کاری نمی تونم براش انجام بدم. وختی تویه یک فضای معقول بزرگ شده و الان داره متفاوت با اون عمل میکنه ینی راه خودشو پیدا کرده. ینی راهی که اونای دیگه رفتنو قبول نداره. حتا اگه راهی که داره میره من مطمئن باشم کوره راهه(بنا به اعتقاد خودما!) نمی تونم مجبورش کنم برگرده. مث یه کاروانی که همه با هم را میفتن وسط راه بعضیا میبینن انگار اینا خیلی دارن طول میدن خودشون از یه راه دیگه میرن! وختی خودش میره و خودش میدونه داره از "جمع" و "اکثریت" جدا میشه ینی میدونه ریسکش بالاس. دیگه وختی یکی ریسک کرده باید بذاری خودش نتیجه شو ببینه.

البته نمی گم حالا همه ی کسایی که روزه نمی گیرن یا این چیزا آدمای بَدیَن و سنت و دین ستیزنا. نه. خیلی از دوستای خوده من اصلن بنیه ی بدنی شو ندارن. منظورم کلیه.

البته که این خنثا بودن من ، ممکنه از نظر اجتماعی (اجتماع امروزی که ما دوس داریم هرکسی اونطوری که میخاد عمل کنه) خیلی پسندیده و خوب باشه. ولی از نظر دینی نیست. چون که یک قسمتی از دین ما تاکیید روی امر به معروف و نهی از منکر داره. من در همون مرحله ی اولش که دعوت با رفتار هست می مونم عمومن. ینی احساس میکنم بعد از اون رو نه توانایی انجامشو دارم نه علاقه شو. چون یک آیه ای هم هست توی قرآن که میگه خدا اگر میخاست خودش همه رو هدایت میکرد!

کلن ولی آدمها حتا اگر لائیک هم باشن هیچ وخت نمی تونن اون نیاز درونی شون به کمک از غیب ! و صحبت کردن با یکی که میشنوه اما نیست رو از بین ببرن. همیشه همون "خداس " که دنبالشن . حالا هی اسمهای دیگه روش بذارن. همش همون پرستشه. همون خواستنه.همون نیازه . همون به دادم برسه ...

   + نازنین ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۸
comment تو بِبار()

مامانمم که کلن دشمنه باهاش!

عاشق احسان هیچ وخ نبودم! ازش بدم نمیادا. ولی مثلن به نظرم خیلی هم پرفکت و خفن و خدا! نبود/نیست. البته که کلن از سن من گذشته که بخام عاشق پشت شیشه ی تلوزیونی ها بشوم!

ولی از این برنامه ی ماه عسلش خوشم میاد. اینکه انقد ظریف به آدمها نگاه میکنه. اینکه این آدمهای عادی همه شون یک معجزه ای دارن توی زندگیشون. توی قلبشون. توی دستاشون. توی باورشون.

حتا همون برنامه ی پشت صحنشم به نظرم خیلی خوب بود. که این قدر همه فکر نکنن یه نفری که میره المپیک و قهرمان میشه حتمن همه چی زندگیش خیلی عالی و رو فرم بوده فقط یه مدال کم داشته و پاشده رفته اونجا!

میدونم که خیلیا خوششون نمیاد از برنامه های این مدلی و به نظرشون "خب که چی؟" میاد! من نمی دونم چی! ینی میدونما حوصله ندارم بخام توضیح بدم. ینی به نظرم یه کسی که نمی تونه بادیدن این معجزه های کوچیک و اتفاقا شگفت زده بشه همون بهتر که هی با خودش فک کنه خب که چی. نمی گم که حالا آدمایی که میان تو این برنامه همشون خاصن یا مثلن خیلی عجیب. نه ولی یه تفاوتی با من دارن دیگه! همین که یک آدمی به نظرش میرسه این تفاوت ها و حواشی شو نشون بقیه بده خوبه دیگه.

به هیچ چیز دیگش کاری ندارما! خودم یکی از دلایلی که زیاد از احسان خوشم نمیاد(بی ربطه البته و غیر حرفه ای !) اینه که احساس میکنم خیلی مامانیه! ینی خیلی از این پسرای خوبه مامانه! من زیاد از این پسرا خوشم نمیاد هیچ وخت. به اینیش که میگن خیلی وختا بد حرف میزنه با مهمونا کاری ندارم . چون "بدِ" من با "بدِ" بقیه فرق میکنه . من بد ندیدم ازش. ینی خیلی کم پیش اومده فک کنم الان چرا اینجوری گفت؟ انقد کم که واقعن یادم نمیاد! البته که الان خیلی بهتر شده. خب قبلنام جوون بوده دیگه! یه چی میگفته. من اصلن خودمو درگیر این حواشی نمیکنم. ینی وختی دارم میبینم برنامشو اون برام مهم نیس. آدمه مهمه. نمی دونم چرا بضیا انقد گیر میدن بهش. مثلن بنده خدا دیشب یه کلمه درباره علی کریمی و پیشکسوت بودنش و برخورد رویانیان و دایی گفت، زرت چنتا سایت ورداشتن تیتر زدن فلانی پرسپولیسو به باد انتقاد گرفت! والا احسان فوتم نکرد چه برسه به باد!

_البته که ما کلن ملت حواشی هستیم. مث خودم! که هنوز وختی میخام درباره ی "ماه عسل" بنویسم واسم مهمه که بگم به دلایل کاملن شخصی از مجریش خوشم نیومده زیاد هیچ وخ!_

 اینی که خیلی وختا یه جوری انگار از بالا به مهموناش نگا میکنه رو هم قبول ندارم. ینی احساس میکنم اون ژست تلوزیونیشه. انگار که بخاد از دید عموم مردم با اون آدم حرف بزنه . نه خودش. ینی حس میکنم خودش نیست که اونطوری برخورد میکنه. یه شکلی سعی میکنه برخوردش مث خیلی از مردم باشه! !(*راستش منم باور نمیکردم که عموم مردم نگاهشون انقد به یک آدم معلول و زندگیش بد و "چرا"گونه! باشه ولی چند ماهه پیش تو یکی از وبلاگ ها دیدم که هست. واسه همین فک میکنم این ژست احسان خیلی بیشتر به عموم مردم شبیهه!) فک میکنم دیپ اینسایدش اصلن این شکلی که نشون میده نیست.خیلی خیلی مهربون تر و ساده تر و رفیق تر از این حرفاس. منتها شخصیت تلوزیونی که از خودش نشون میده این شکلیه. خب حتمن هم دلایلی داره واسه خلقش!

البته خودمم قبلنا خوشم نمیومد از سوالای یهویی که میپرسیدا! ولی خب بعضی وختا لازمه دیگه. مهموناش مردم عادین. مجری و مجری-بازیگر و این چیزا نیستن که بلد باشن "قصه" تعریف کنن. باید یکی باشه که هی بزنگاه ها رو بپرسه . هی دوباره برگرده به اصل ماجرا. که خیلی وختا اصن اگه نباشه اگه "نخ" گفتگو رو ول کنه آدمه همون جمله ی اول "بار" رو میذاره زمین. مث خیلی وختا که شده. خداییش اون موق جذاب تره یا وختی که یواش یواش قصه شرو میشه ؟ قبول دارم که بعضی وختام یکم دور میشه یا بی ربط. من خودم آدم کم طاقتیم. ینی حوصله ندارم یکی لفت بده تعریف کردنشو. حرف زدن و نوشتنه خودمم تنده. خیلی تند. ولی بیشتر وختا از اینکه هدایت گفتگو ، از اینکه "نخ" بحث دست احسانِ و از این که میذاره دور بشه و ولی نه زیاد و می کشش اما نه زیاد خوشم میاد. به نظرم داره یه جور سبک گفتگوی "احسانی" ، "ماه عسلی " میشه واسه خودش!

به هرحال خاستم بگم دسش درد نکنه به خاطر زحمتی که میکشه . هرچند ممکنه تو قیافه و ژست ، مسخره و "خب که چی" به نظر بیاد! ولی من ماه رمضونم باید ماه عسل داشته باشه. و مجریشم باید احسان باشه ، با وجودی که من از چشم رنگی ها و پسرهای خوب مامان که تازه از گربه هم میترسند! خوشم نمیاد.

 *من خب درسته که هنوز قابلیت شگفت زده شدن دارم ، ولی قابلیت پذیرشم هم به نسبت بالاس. ینی وختی یه چیزه غیر عادی میبینم تو یه آدم همون دفه ی اول جا میخورم. بعد زود واسم عادی میشه. ینی دغدغم نمی شه.ایراد نمی گیرم ازش. قبول می کنم که آدما ظاهر و زندگی و فکر و سرنوشتهای متفاوتی دارن. مخصوصن در مورد آدمایی که تفاوت های جسمی دارن با عموم مردم سعی میکنم اصلن قضاوت نکنم. چون هیچ وخت جاشون نبودم و اصلن نمی دونم چیزی که اون داره باهاش زندگی میکنه چه شکلیه!

حالا فک نکنین من خودم از اول انقد روشن فکر بودما! نخیر. من تا همین دو سه سال پیش فک میکردم یکی که قطه نخاس فقط نمی تونه را بره! بعدنا چشمم باز شد و حقایق رو دیدم. که خب البته تلخ بودن خیلی...

 

 

 

 

   + نازنین ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment تو بِبار()

sew cute cloth dolls

شیش هف سال پیش که روزه گرفتن هنوز انقد جهادی! نشده بود و من مدرسه میرفتم، سحرا پا نمی شدم. ینی تا ساعت یک اینا بیدار بودم و مقشامو مینوشتم و کتاب میخوندمو و یکمی غذا میخوردم و میخابیدم . خیلیم حرکت خوبی بود.

بعد سالای دیگش که دیگه احتیاجی نبود مثلن شیشه صب پاشم  و نگران حالت تهوع و اینا باشم دیگه تا سحر بیدار بودم. یه سالش یادمه کلی کتاب خوندم. دریاچه ی شیشه ای و چنتا کتاب دیگه .

بعد دوسال پیش قبل ماه رمضون ، رفتم پیش "ف" و بهم یه پک دی وی دی داد و گفت کلی فیلم و سریاله . منم گذاشتمش تو کمدمم. تا ماه رمضون. بعد ساعت دوازه که همه میخابیدن من بیکار و بیدار بودم.یه شب این دی وی دیا یادم اومد و نشستم چک کردم. یه عالمش لاست بود. چنتاشم فیلم. یه سریش نیکیتا و هاوایی . چنتا هم بود که روش نوشته بود ومپایر دایریز! من زیاد اهله فیلمای تخیلی و این چیزا نیستم. کلن آدم رئالیم! واسه همین اون چنتا رو گذاشتم زیر همه دی ویدیا و از نیکیتا شرو کردم. بد نبود. چن شب بد لاست رو شرو کردم. خیلی خوشم نیومد. ینی تا اونجایی که اون دریچهَ رو پیدا کردن دیدم بعد دیگه داش تخیلی تر! میشد بیخیال شدم. فیلما رو دیدم. بعد هنوز یه عالمه از ماه رمضون مونده بود! خلاصه یه شب دیگه با کلی ایش و چندش ! ومپایر دایریز رو گذاشتم.

اینجوری بهتون بگم که کلن دیگه من و لب تاب جدا نشدنی بودیم! خیلی سریال خوبی بود/هست. منم که سریای اول نمی دونستم زیر نویسشم باهاش هست تو دی وی دی و زبان اصلی میدیدم . به خاطر همین کلی رو لیسینینگم تاثیر داشت و کلی تو مکالمه هم پیشرفت کردم!

کل ماه رمضون اونسالم تا سحر به سریال دیدن گذشت.

سال بعدش در کنار سریال دیدن میشستم "غذا" سرچ میکردم! ینی خستگی ناپذیرا! کلی وبلاگای خوب آشپزی مث تنبل خونه شاه عباسی و 101 رسیپی و زیتون سیاه و تستر و ... هم پیدا کردم و مشغول شخم زدن آرشیوشون بودم! یه عالمه هم اونسال غذاهای بامزه و سوپای جدید درست کردم واسه افطاریامون. حتا سوپ افطاری مامانمو من درست کردم که کلی همه تعریف کردن و دستورشو خواستن.

بعد چون این بیماری "گیر دادن" در من درمان ناپذیره، امسال گیر دادم به هَند مِید ها ! ینی راستش ومپایرها هم سری جدیدش نمیاد تا اکتبر و حوصلم نمیاد بشینم بقیه ی لاستو ببینم لذا تمام مدتی که پای لب تابم دارم سرچ میکنم. سیو میکنم و آه میکشم.

آقا این خارجیا خدای تحقق رویاهان! یارو یه نقاشی کشیده ورداشته عین همونو سه بعدی با پارچه ، اونم متقال! که با چایی رنگش کرده، در آورده. خب من چی بگم به این آدم؟ چی بگم؟

البته نه که فک کنین من فقط سرچ میکنم و حسرت میخورما! نخیر . خودمم دست به کار شدم و تو این شبای عزیز! سوزن نخ بدست دارم قهوه و چای دم میکنم و پارچه رنگ میکنم و عروسک میسازم!

اینم تلاشم تا حالا ،

نمیشد دیگه پامو بیش تر از این قط کنم!نیشخند

البته به عنوان یک تیچر که نصف عکسهای بچه هایش را به خاطر نور زرد رد کرده ، این عکس خوبی نیست میدونم ، ولی گذاشتم دیگه.وای ببین چه زشته! خدایی خیلی زشته! ولی باحاله! مث خودم!نیشخند

حالا اینم عکسای مجلسی شون:

حالا این جریان ادامه داره. و تا آخر ماه رمضون من یه عالمه از اینا با قیافه های مختلف میسازم. خرده پارچه های شما را هم خریداریم!

   + نازنین ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٥
comment تو بِبار()

خل باشه ! یه جوری که تشخیص اینکه من خل ترم یا اون ، سخت باشه عمومن!

به غیر از اینکه شغلش شیفتی باشه ، (خلبان، ملوان ، دریا دار ، محیط بان، آتش نشان ، نگهبان ، پلیس ، نیروهای گمنام امام زمان حتا! و هر شغل دیگه ای که احتیاجه بیشتر اونجا باشه تا خونه! کلن همیشه این استرس وجود داشته باشه که امشب میاد یا میمیره! ) فقط دکتر نباشه. دکتر دوس ندارم! حتا اگه شبانه روز بیمارستان بمونه، اینام خیلی مهمه:

کمه کم شیش سال از من بزگ تر باشه.

قدش بلند باشه(بالای یکو هشتاد. شاید من بعدنا خواستم پاشنه 20 سانتی بپوشم)

لاغر نباشه

ته ریش داشته باشه

دهنش خوشگل باشه ، دندوناش ینی!

(اینا رو داشته باشه پنج سالم شد عب نداره حالا دیگه!)

عقلش به چشش نباشه ! (البته کسی که منو انتخاب کنه قطعن این ویژگی رو داشته و ظاهر براش اولویت نبوده! بیشتر کودک درون رو معیار قرار داده!!!)نیشخند

صبایی که خونس هی با من اندر مزایا و فواید صبونه مباحثه نکنه. من اعصاب ندارم.

کله پاچه بره با دوستاش بخوره. منو قاطی این بازیا نکنه.

سالاد کاهو رو شام محسوب کنه.

حتا اگه گوشیامون عینه عینه همه ، باید گوشیشو (بدون جنگ و خونریزی) بده من باهاش کات د روپ و انگری برد و هر بازیه دیگه ای اون موق مده انجام بدم!

ایمان داشته باشه که یک سوسک همیشه به قصد هتک حرمت ناموسش در محل حضور داره! و باید کاملن قاطع و ضربتی عمل کنه.

وختی من سرم درد میکنه یا دندونم یا معدم یا هرجای دیگم هی نیاد بپرسه خوب شدی یا نه! خوب بشم از قیافم ملومه!

هربار که از کنار من رد میشه این احتمالو بده که میزنم تو شیکمش!

با خودش کنار اومده باشه که واسه "بچه" ازدواج نکرده. را نره افه های من خیلی بهم میاد بچه داشته باشم الان! بیاد.

هیچ صبحی/شبی/بعدازظهری/غروبی/دمه سحری، حتا اگه هوا بهشت باشه از من نخاد باهاش برم کوه. میتونه با بابام هماهنگ کنه بره.

هی به من نگه تند حرف زدی نفهمیدم.

دس فرمونش بیسته بیست باشه.

جونه مادرش قر نداشته باشه و آروم حرف نزنه که هی من بگم ببین من اصن صداتو نمی شنوم!

شلوار جین بپوشه. (اصن این خیلی مهمه. اولویته!)

بلد باشه واشر شیر و لامپ سوخته عوض کنه.

قسمتای مختلف گوسفند و گاو رو از هم تشخیص بده و بدونه کدوم ماله خورشته کدوم نیست.

فک نکنه حالا چون اون قدش بلنده من باید دیگه کتونی نپوشم!

درمورد مدل موها و ابروهای من زیاد اظهار نظر نکنه. ولی من در مورد ریشاش همیشه میتونم نظر بدم. چون فرق میکنه!

به عروسکای من و عشقم به عروسکا توهین نکنه. حتا با لبخند.

میتونه مطمئن باشه که:

من هیچ وخ گوشی و ایمیلاشو چک نمیکنم. حتا اگه وسط بازی کردنم با گوشیش اس بیاد.

تو هیچ مناسبتی ازش توقع طلا ملا ندارم. دوتا جوجه مرغ و اردک برام بخره من خیلی شاد تر میشم. حتا روی جورابای رنگی رنگیم میتونه حساب کنه.عروسکم که دیگه خوش فهمیده تا اون موق!

هیچ وخ ازش نمی پرسم قبلنا چیکار کرده و با کی بوده و هر چی. خودش بگه گفته. نگه ام نگفته.

بیشتر وختایی که دارم غر غر میکنم از تهه دلم نیس.کلن من به دل نمی گیرم.

هر چه قد که دوس داره با دوستاش بره بیرون. من از خدامه دوستام بیان خونه دوره همی بگیریم!

همه ی گوشتای خورشت مال خودشه.

کشوی لباساش همیشه مرتبه.

چایی همیشه داریم.

خامه های بستنی سنتی منم ماله اون. اصن همیشه یکیو نصفی بستنی سنتی خواهد داشت!

هیچ اصراری نیست که پاشه با من بیاد خرید. خودم با دوستام میرم!

اگه بخاد تو جاده رانندگی کنه من بیدار میمونم تا برسیم.

سیگار و قلیون از نظر من افیون نیست. ولی جنبه داشته باشه کلن .

هرباری که به اینا گیر بده یه قدم به پایان نزدیک شده:

چرا من کی میخابم و کی بیدارم!

چرا من اوندفه گفتم این خوبه الان میگم نیست.

سر شستن و یا نشستن پاهاش .

من که گرافیک خوندم چرا عکاسی درس میدم؟ من که عکاسی درس میدم چرا هیچ وخ دوربین عکاسی مو با خودم هیچ جا نمی برم؟

در مورد اینا اصلن بحث نکنه چون خودشو مسخره کرده:

مواقعی که تشخیص بدم می تونم از پیراهن ها و ادکلن و حتا افتر شیو اش استفاده کنم.

آهنگی که صب تا شب به مدت یک هفته گوش خواهم داد. اونم دو روزی  که میاد خونه باید بشنوه!

تعداد حیوونهایی که هی دارن زیاد تر میشن.

تی شرت ها و شلوارک هایی که تو سیاهه! زمستون خواهم پوشید.

و جورابهایی که وختی کولر روشنه پام میکنم.

اینکه دامن لباس زنونس و شلوار مردونه.

موهایی که همیشه دورم ریخته. حتا اگه بقیه گرمشونه. عرق سوز شده پس کلشون حتا!

من فقط با انجام یکی از اینا از این رو به اون رو میشم(آپشن هایی که سگه درون منو به مدت حداقل یک روز بیدار میکنن)

وختی میدونم نه خابه نه تو جلسه نه هیچ جای محدودیت داره دیگه ، و جواب اس ام اس منو نده.

میس کالمو ببینه و اگه قرار نیست به زودی همو ببینیم زنگ نزنه.

جوراباشو گوشه کنار بندازه.

لازم بشه یه چیزی رو از دوبار بیشتر بهش بگم.

وختی یه گندی زده وانمود کنه نزده. و یا اتفاقی بوده.

چرت بگه.

فک کنه من گوسفندم.

وختی دلش نیست که بمونه "مامانش اینا" ، "لیاقت بهترین ها را داشتنه من"،و کلمه ی منفور"قسمت" رو بهونه کنه .

میخای بری مرد باش.پاشو برو. چرت نگو لطفن.

با آرزوی موفقیت برای شما داوطلبان عزیز!نیشخند

 

   + نازنین ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۳
comment تو بِبار()

دمه بر و بچه های تیم ملی والیبال گرم!

بعد تا دوسال دیگه من یه شرکتی چیزی داشته باشم، برم اسپانسر تیم ملی والیبال بشم. بهشون خروار خروار خدمات و پول بدم.

فقط اون پسر سبزهه انقد اخم نکنه و همش داد نزنه.

اون آقا مترجمه ام قول بده ابروهاشو بذاره پر شه.

منم با خودشون ببرن ورزشگاه !

ـــــــــــــــــ

تازه من اگه اسپانسر بودم بعد از این که سه هیچ میباختیم با بچه ها میرفتیم بام تهران بستنی موخیتو و آلو جنگلی و اینا میخوردیم . خودمونم واسه خودمون آهنگای دممون گرم میذاشتیم.

   + نازنین ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٢
comment تو بِبار()

اونوخ جمعه ام هس!

حالا دندون عقلام به کنار، سقف دهنم یه جوری قلوار کن شده که من نمی دونم چی خوردم که این شکلیش کرده! بعد یک جوشی هم زده حد فاصل دوتا چشمم ، تقاطع وسط ابروها و بینی، که انگار ورودیه یک تومور بدخیم در پیاز مغزمه! کل پلک چشمم وپیشونیم و یه رگی از پیشونیم تا پشت گوشم تیر میکشه!

خوابم بهم ریخته سرم درد میکنه. دیشب افطاری بودیم. برگشتیم اول رفتم حموم بعد لباس مباسامو جم کردمو اتاقمو مرتب کردم. بعدش آلبالو و شاتوت و چایی و کاهو خوردم! و دیگه ساعت دو ونیم بود نرفتم بخابم. بعد سحر فقط نماز خوندم و اصلن یادم نیس چه جوری رسیدم به تختم. ساعت یکو نیم پاشدم و تا دو تو تخت موندم. الانم دلم کیک شکلاتی میخاد!

بعد دیشب مرضیه بهم گفت که یک طوطی سبز رام دستی هست با قفس مفس 300.میخام؟ گفتم نه! بعد خریدش واسه خودش. اس دادم بهش که حالا نمی شه از خودت بخرمش؟

باید برم قفس مرغ عشقا رو عوض کنم. به ماهیام غذا ندادم هنوز. نمازم نخوندم هنوز.

گو.لو* دیشب میگه یه روز که همه خاب بودن از خونه بزن بیرون بیا پیش من! میگم با چی بیام خب؟ من که ماشین ندارم! میگه تو فقط بزن بیرون ، اونش با من!

*6 سالشه.

 

 

   + نازنین ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۱
comment تو بِبار()

بر هر نعمت شکری است واجب

دیروز ساعت دوازده رسیدم پیش راضیه و آزی. شاکی ، از پیشنهاد الی گفتم و راضیه برایم آب خنک ریخت و آزی قاطی کرد که خب من بهش میگم اصن و نمیخاد بیان و اینا! منم گفتم نه بابا حالا وایسا یه جور دیگه بهش میگیم. به فرناز اس دادم و گفته بود فرقی نمی کند کجا ، اما آب و آتش نه! خوب نیست . به الی اس داده بودم :کافی شاپ پس. گفته بود آدرسشو اس کن.

باز آزی هی گفته بود فرحزاد فرحزاد و من و راضیه گفته بودیم حالا عب نداره کافی شاپم خوبه. گفته بودم اصلن از لحن الی خوشم نیومد. ینی چی که ما میگیم اونجا، شمام 5 و نیم اونجا باشین؟ من هرجایی که بقیه گفتنو ، گفتم پیشنهاد اینجاهاس نظرت چیه؟ حالا خوشم نیومد واقعن که فقط نظر خودش و الهام مهم بوده انگار!

بعد فرناز زنگیده بود و آزی آدرس سپهر را داده بود بهش و ما هم نشسته بودیم به حرف زدن و من از مدرسه گفتم و آزی هی وسایل پذیرایی آورد لواشک و شکلات و پولکی و چای و میوه و لیموناد! من فقط نصفه یک بیسکویته شکلاتی خوردم با چایی. آزی یک ظرفی آورد که تویش شامی های خوشمزه ی مامان راضیه بود. خالی خالی خوردیم و من که داشتم به الی میزنگیدم گفته بودم : آزی همشو نخور ا! من میخام باز!

به الی گفته بودم پس چرا برگشتی کرج تو باز؟ مگه نمیخاستی خونه الهام اینا بمونی؟ و گفتم آب و آتش رای نیاورد و خب فرحزاد هم که شما نمی آیید . آزی میگوید کافی شاپ سپهر . شهرک غرب. بلدی؟ گفت اس کن آدرسو.

بعد قرار شد ما با الهام بیایم که خانه شان و دفترش 10 مین با دفتر راضیه فاصله دارد.

بابای راضیه آمده بود و برایمان پلو با مرغ دست پخت مامان راضیه را آورده بود.که مرغش وای یک بوی ادویه ی خوبی داشت. آزی غذا را داغ کرده بود و من و راضیه درباره ی آن آدمهای توی دفتر کاری قبلی الی حرف زده بودیم و راضیه هم گفته بود خیلی آشغال بودند. بعد حرف رسیده بود به آن مشاوری که من سه هفته توی دفترش منشی بودم و می دانستم درآمد روزانه اش قشنگ یک میلیون است ولی اسکروچ است. و راضیه گفت روانیه بابا اصن. سه بار از دوست من پرسید گل چی برات آوردن روز خاسگاری؟ و آزی گفته بود مهمه خب! لابد میخاسته ببینه خسیسن یا نه!

بعد درباره ی بالا رفتن سن حرف زده بودیم و همان "هنوزی" که مریم به من گفته بود. و بچه ای را به سرپرستی قبول کردن. و آزی گفته بود قبول ندارد که می گویند خیلی از بچه های پرورشگاه ح.ر.ا.م.ز.ا.د.ه هستند. من گفته بودم خب نه. معلومه که شاید همشون نه. ولی یه بخشی شون. راضیه گفته بود توی ذات بچه ها میماند. آزی گفته بود وا! چه ربطی داره؟ ینی فقط یه جمله ی عربی ذات آدم را میسازد؟ گفته بودم نه! اصلن بحث جمله و ذات نیست. بحث این است که وختی تو خودت دیپ این ساید میدانی که داری یک کار غلط انجام میدهی، نطفه ای که توی آن شرایط بسته میشود سالم نیست. گفته بودم اصلن دین مهم نیست. لائیک باش. کسی که دین ندارد هم قانون و سر نوشت بچه برایش مهم است. این که بچه اش را قانون بپذیرد. چرا خیلی وختها زن ها بچه را وسیله میکنند تا نسبت خودشان قانونی کنند؟ چون همه برایشان هویت مهم است. بچه شان باید هویت داشته باشد تا قانون قبولش کند. تا به رسمیت شناخته شود.هویت هم پدر میخاهد. وختی رابطه ی دونفر باهم روی هوا باشد بند ناف خیلی ضعیف است برای وصل کردنشان به هم. این وسط اصلن دین مهم نیست. کسی که ز.ن.ا میکند میداند کارش ممکن است یک ثمره ای داشته باشد. ولی وختی نمی تواند نتیجه را قانونی کند بچه را میسپرد به خود قانون. راضیه گفته بود این همه ای که توی همه جا و دین از شرایط رابطه و سالم بودنش میگویند الکی نیست. بحث اصلن یک جمله نیست. بحث این است که آن جمله یک بندی است که شما روی هوا زاد و ولد نکنید. آزی قانع نشده بود و گفته بود اصلن همه ی حرفها درست . آن بچه چه گناهی کرده؟ گفتم هیچی آزی. ولی فک کن که تو توی خانه خابیدی و دو نفر خانه را آتش میزنند. تو تقصیری نداری از همه جا بی خبری اصلن ، ولی توی این آتش میسوزی. نسوزی بوی دود که میگیری حداقل!

حاضر شده بودیم و من یک عکس سه در چاهار هم انداخته بودم بعد از کلی مسخره بازی. ساعت شده بود پنج و الهام حتا یک میس هم نیانداخته بود . دراز کشیده بودم روی مبل و بهش اس داده بودم رسیدی؟کجایی ؟ ما حاضریما! زنگیده بود که من یه ربه پایینم ! ما سه تایی گفته بودیم وا! خب چرا نگفتی؟؟؟

تا سپهر توی ماشین الهام ذوب شده بودیم. کولرش خراب بود. قفل فرمان هم نداشت. ضبط هم.

الی زودتر رسیده بود . یک میز شش نفره دادند بهمان و من و آزی هی کف دستهایمان را چسباندیم روی شیشه ی تمیز و خنک میز. منو را نگاه کردیم. فرناز هنوز نرسیده بود. یک چیپس و پنیر سفارش دادیم که تا آمدنش سرگرم باشیم.بعد الی تریف کرده بود که منه بیشعوره ا.ن چند روز پیش توی یاهو سرکارش گذاشته ام و گفته ام شهریور نامزدیمه! و الی باورش شده و من آخرش گفتم زر زدم! و همه خندیدن و من گفتم انقد حرصش گرفت که دیگه جواب نداد ساین اوت شد کلن!

فرناز آمد و ما با تقلید از پسره میز بغلی که با یک دختره آمده بود لیمون گلاسه سفارش داده بودیم ، در حالی که راضیه میگفت موخیتو است و من گفتم خب موخیتو که توی منوشان ندارند، لابد لیموناد است! و الی گفته بود نه بابا لیمون گلاسه است و الهام نگذاشت بپرسم از کافه دار و گفت ضایس! تازه من و راضیه گفته بودیم به پسره بگویم بدهد یک هورت بخوریم اگر خوب بود سفارش بدهیم!

بعد لیمون گلاسه یک لیوان بلند و باریک بود که رویش سه تا اسکوپ گنده بستنی نمی دونم چه طعمی ، اما خوشمزه و جدید داشت و آبش! هم مزه ی آب فالوده شیرازی میداد. کلن چیز خوبی بود ولی اونی که اون پسره داشت نبود! بستنی شکلاتی الی هم خیلی خیلی خوشمزه و تلخ بود. خیلی .

درباره ی همه چی حرف زده بودیم و فرناز مثل همان وختها ،باحال، یک چیزهایی از انجمن تریف کرده بود که غش کرده بودیم از خنده و حتا گفته بود منیر دانشگاه تهران دارد ارشد میخاند! و من هم گفته بودم پس دانشگا تهرانم خز شد!

میز کناریمان هم 8 نفر دختر بودند که هفتادی اینها بودند گویا و انقدر سر و صدا کردند که سه بار دختر کافه دار بهشان تذکر داد و ساکتشان کرد.

ساعت هشتو نیم زده بودیم بیرون و الی اول گفته بود برمیگردد کرج و ما گفته بودیم دیگه الان شبه! کجا میخای بری؟ و بعد از جیش! که چشمهایش باز شده بود گفته بود باشه نمی رم خب. و با الهام رفته بود خانه شان. راضیه و آزیتا هم رفته بودند و من و فرنازِ شاهکار! که سویئچ را توی ماشین گذاشته بود و تشیف آورده بود ! کنار ماشین ایستادیم تا گلی بیاید و سوئیچ یدک را بیاورد.

یک شبه خوب ، خیلی خوب ، با دوستهایم. خدا را شکر به خاطر نعمت دوست.

+نوشته بود قرآن(به خط عثمان طه ) 600 صفحه است که تقسیم بر 30 میشود روزی 20 صفحه. بیست صفحه تقسیم بر 5 وعده نماز میشود 4 صفحه بعد از هر نماز. این طوری هر ماه میشه یک ختم قرآن داشت. 


 

 

   + نازنین ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment تو بِبار()

دور همی

امروز با بچه های یونی رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. بعد از مدتها کلی خندیدم. خیلی خوب بود. تازه از صب منو و آزیتا و راضیه با هم بودیم و یه عالمه حرف زدیم. البته بیشتر من حرف زدم اونا گوش کردن!نیشخند

الانم دارم از خاب میمیرم و امشب سحرم باید پاشم دیگه. بعدش اصن دوس ندارم که امسالم همش افقی باشم و میخام حتمن قرص آهن و مولیتی ویتامین بخورم. پارسال واقعن سرگیجه و سیاهی چشم و بیحالی اذیتم کرد. یا خاب بودم یا زندگی نباتی داشتم.

بعدش دمه سرکاره راضیه! یه مغازه ای یه عالمه کیفای خفن داشت که نمی دونم چرا حتا نرفتم قیمتشو بپرسم. حالا یادم باشه اس بدم بهش بگم فردا سر راش بپرسه اگه خوب بودم برم بخرم. رنگاش قشنگ بود.

وای امشب کلی مث اون وختا با فِری و گلی با هم حرف زدیم تا خونه و تبادل اطلاعات کردیم و عکسای بعد از عمل شیدا رم دیدیم که به نظر من واقعن بد شده.خیلی بد . ینی قشنگ سنش سه برابر شده و خیلی صورتش بد شده. همه دیده بودنش تو فیس.بوک فقط من عضو نیستم ندیده بودم.

همین دیگه حالا فردا میام درباره امروز مینویسم. چشمک

 

   + نازنین ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment تو بِبار()

مرز بی نهایت

دیشب، وختی بعد از شش سال بچه ها را دیدم ... همه چیز خوب بود. همه با من خوب بودند. هنوز نازنین بودم. انگار نه انگار که شش سال گذشته و من همیشه نامرد ترین بودم و همیشه قرارها را پیچاندم و نرفتم و از هیچکس خبر نگرفتم. همه خوب بودند. حتا اسما . اسما خیلی خوب بود . خیلی. یک جوری که شرمنده ی خوبیش شدم.

بعد سر میز شام زهره عکس نامزدش را به بچه ها نشان داده بود و من گفته بودم خیلی خیلی خیلی به هم می آیید. خیلی! و بتی خندیده بود . خیلی با مزه و رها و زنانه و مادرانه خندیده بود هر هر! و گفته بود خب زشته!!! ولی به پای هم پیر بشید! و بیخیال خندیده بود باز. و زهره هم. و همه یمان. بتی چقدر بیخیال میخندید. حالا که هیکلش حداقل دو برابر زمان دانش آموزیش شده بود و لنز گذاشته بود توی چشمهایش و پسر تازه از چله در آمده اش توی بغلش خاب بود. و یک دستی داشت باقالی پلو میخورد. حالا که زن بود. مادر بود. همسر بود. چقدر بیخیال میخندید. و چقدر راه بود تا آن دختره درسخانِ باهوشه کم حرفه مودب . که تمام سالهای دبیرستان سر به زیر و آرام فقط شاگرد اول شده بود و برق شریف خانده بود و حالا بچه به بغل به نامزد زهره میگفت زشت! و میخندید. و دعا میکرد به پای هم پیر شوند.

و زهره گفته بود یکهویی شده. پسره خوبیست. مریم گفته بود نمی فهمد آنهایی را که ازدواج می کنند و بعد میگویند کاش مجرد میشدیم باز! گفت مثل وختی است که میانسال میشوی و دلت کودکی ات را میخاهد! هوس است و زود گذر! من گفتم هیچ وخت دوست ندارم دوباره بچه باشم. مریم! ینی دوس نداشتی الان مجرد بودی؟؟؟ گفت نه. اصلن. من زندگیمو خیلی دوس دارم. و زهره گفته بود آنهایی که ازدواج میکنند و به بقیه میگویند نکنید. اه است و پیف ... من گفتم زر میزنند! گفته بود آره! زر میزنن! من گفتم ولی من دوس ندارم ازدواج کنم و زر هم نمی زنم.

همه نگاهم کرده بودند. و زهره پرسیده چرا؟ گفتم دوس ندارم. اسما گفته بود چرا خب؟ گفتم چون من آدمه زندگی مشترک نیستم. اصلن آدمه اشتراک نیستم. بعد یک تکه جوجه زده بودم سر چنگال. زهره گفته بود ینی چی؟ گفتم ینی من یه سری اخلاقای خیلی بد دارم که نمی شه تحمل کرد! و چنگال را توی بشقاب گذاشته بودم. مائده ساده لوحانه گفته بود: بد اخلاقی ینی؟ گفتم: نه! بد اخلاقم هستم البته! ولی منظورم اینه که اخلاقای بد دارم. زهره گفت خب منم دارم. همه دارن. همه یکسری اخلاقای خاص دارن. که فقط یه کسی میتونه تحمل کنه. باید اون "کَس" پیدا بشه. عجولانه گفته بودم آره. ولی مال من هنوز پیدا نشده. عجله ای ام ندارم که پیداش کنم! مریم گفته بود "هنوز" عجله نداری؟؟؟؟ گفتم نه.

بتی گفته بود که با شوهرش دوست بوده اند و هنوز هم دوستند و کلن خوش میگذرد! حتا گفت رفته بودیم مسافرت و خیلی خوش گذشت و وختی برگشتم دیدم حامله ام! خندیدیم . این را هم ساده و بی خیال گفته بود و هر هر خندیده بود. و اسما باز پرسیده بود که نازنین ینی واقعن دوست نداری ازدواج کنی؟ گفتم: نه. واقعن علاقه ای به اشتراک ندارم. نمی دونم شاید اگه یه روز یکی رو خیلی دوس داشته باشم دلم بخاد که با هم ازدواج کنیم. ولی کلن فک نمی کنم پیش بیاد که یکیو انقد دوس داشته باشم. زهره گفت که من ولی همیشه دوست داشتم که زود ازدواج کنم.و بلخره در 24 سالگی به این موفقیت نائل آمدم! خندیدیم. گفتم آره منم دوس داشتم اگه یه روز بچه داشتم اختلاف سنیم با بچم خیلی کم باشه. مثلن الان مریم دخترش ده ماهشه یا بتی انقد فاصله ی سنی خوبی داره با بچش. من ولی اگه سی سالگی ازدواج کنم دیگه بچه دار نمی شم. دوس ندارم با بچم 35 سال اختلاف سنی داشته باشم! مریم با بی تفاوتی گفته بود نه عزیزم ازدواج که بکنی همه ی این حرفا یادت میره. منم گفتم اگه بکنم! و مائده گیر داده بود که حالا اخلاقای بدت چیاس؟ گفته بودم زیاده. خیلی. زهره گفته بود که خب منم شلخته و لجبازم! من جواب نداده بودم.

توی راه برگشت اسما گیر داده بود که چرا من انقدر آنتی مَرِیج بازی در میاورم حالا؟ و من گفته بودم آنتی مریج نیستم. یه سر و یه تن بودنو دوس دارم! از الانم راضیم. اسما گفته بود خب تا سه چاهار سال دیگر جا داریم برای یه سر و یه تن بودن! و خواهرش ، متین و شمرده گفته بود نه. فقط تا 25سالگی! و حتا گفته بود وختی 30 سالت باشد و هنوز مجرد باشی خاسگارانت مردهای مطلقه و زن مرده هستند!

به اسما ، به دوستی که دوساعت بود بعد از شش سال دیده بودمش گفتم: اصلن اسما من نمی دونم چمه! کلن تا یکی درمورد ازدواج باهم حرف میزنه رم میکنم. اصن از این رو به او رو می شم! کافیه فقط یکی بهم بگه بهش فک کن. اصن انگار میخان زنده به گورم کنن! اسما برگشته بود توی چشمهایم نگاه کرده بود و گفته بود : چرا خب؟ گفتم نمی دونم. حرف زیاده. من سر این کوچه پیاده میشم. حالا بعدن بهت میگم.

بعد کوچه ی تنگ پشت خانه را تند تند طی کرده بودم و جواب اس "ف" را داده بودم که از عروسی و خوشگل شدن یا نشدنه لیلا و احوال بچه ها پرسیده بود. و دوست نداشتم اصلن به حرفهایی که زده بودیم فکر کنم. به اینکه بعد از شش سال ، بیست دقیقه پشت میز شام عروسی دوست مشترکمان نشستیم و من فقط با چاهارتا جمله چشم دوستهایم را گرد کردم و حرفهایم عجیب و احمقانه بوده به نظرشان. و اینکه "هنوز" نمی ترسیدم از اینکه کسی را دوست ندارم. "هنوز" . این هنوزی که مریم گفته بود خیلی بد بود. ینی به نظر همه خیلی دیر بود. به نظر بتی که عاشقی کرده بود و ازدواج و حالا بچه ی عشقش توی بغلش بود. به نظر مریم که 5 سال بود ازدواج کرده بود و زندگیش را دوست داشت. به نظر زهره که از بین "همه" فقط "س" را پسندیده بود. حتا از نظر مائده که به قول اسما بهتر بود برود همان "تعویض روغنی اش " را باز کند(مائده مکانیک خانده) من داشتم چرت میگفتم. حتا اسما. همان اسمایی که توی دبیرستان منزوی بود و با اینکه نمره ریاضیش بیست بود هیچ وخت پای تخته نمی رفت و میشد که روزها فقط ماست میخورد و دو سانس تکواندو کار میکرد و همیشه ی خدا معتقد بود چاق است و بد هیکل و زشت. که حالا با معدل نوزده و هفتاد داشت ارشد فرانسه و انگلیسی را از دانشگاه علامه میگرفت و تمامه هفته توی آموزشکاه های معتبر زبان تدریس میکرد و آیلسش را با نمره ی 8 گرفته بود و مردها بعد از "ش" به یه ورش بودند، هم حرفهای من احمقانه بود. انقدر که خودش گفت تو حتا از من هم بدتری.

من نمی خاستم بعد از این همه وختی که ندیدمشان اصلن درباره ی این چیزها حرف بزنم. از حرف زدن درباره ی احساسات و نظرات شخصیم متنفرم. دوست نداشتم که بخاهم در مورد عقایدم بحث کنم. که بگویم از اشتراک میترسم.از مسئولیت. از با هم بودن. از همه ی قرار دادها. از هر چیزی که به جز من یک نفر دیگر درگیرش باشد متنفرم.میترسم. دوس نداشتم بعد از این همه وخت حالا آنتی مریج به نظر بیایم.

برای من هم بعد از یک نفر همه چیز تمام شده است، مسخره است. نه به خاطر آن نفر. نه بخاط یک نفری که حالا شاید در انتظار پدر شدن باشد اصلن. به خاطر خودم. برای من هم بعد از یک نفر دیگر دوست داشتن اصلن بی معناست. نه که حالا هنوز دوستش داشته باشم و هر چیز دیگری . نه. باورم به دوست داشتن دیگر نیس. اصلن از اینکه بخاهم یکبار دیگر خودم را توی لوپ احمقانه ی دوست داشتن بیاندازم متنفرم. از اینکه بخاهم برای کسی نگران شوم. حتا منتظر شوم. انتظار مثلن جواب اس ام اس ام حتا، دیوانه ام میکند.

توی این سالهای بعد از بیست سالگی ، هیچ وخت دیگر دلم نخاست یک نفر را داشته باشم. حتا از اینکه یک نفر بخاهد من را داشته باشد هم عقم گرفت.

چسبیدم به خودم و تنهایی خودم. و هیچ وخت هم فکر نکردم که دارم به مرز ترسناک "هنوز تنهایی " ، "هنوز هیچ کس" می رسم.

ینی هیچ وخت با خودم فکر نکردم لازم است حتمن من هم یک نفر را داشته باشم. همیشه به نظرم فقط در دو حالت ممکن است دلت بخاهد با یکی شریک باشی:

از یک چیزی انقدر زیاد داشته باشی که بخاهی با کسی شریک شوی،

از یک چیزی به میزان کافی نداشته باشی و لازم باشد با کسی شریک شوی.

من در هیچ کدام از این دو دسته نبودم. من به قده خودم و فقط به قده خودم از هر چیزی دارم. و به خاطر همین است که رم میکنم که می ترسم که حالم بد میشود از اینکه بخاهم یک نفر را شریک داشته هایم کنم. من خودم برای خودم کافیم (فقط).

و البته همیشه یکی از رشک ها و غبطه های زندگیم کسانی بوده اند که هیچ چیز نداشتند ، اما با کسی که عاشقش بودند ازدواج کرده اند.

شاید چون خودم به یک نفری که فکر میکردم عاشقش هستم نرسیدم. شاید چون انقدر نامرد بود که جلوی چشم من حلقه به دست ایستاد و حرف زد. شاید چون انقدر نامرد بود که همه ی همه ی همه ی حرفهایش را فراموش کرد و ادای نجیب ها را در آورد و قسمت را بهانه کرد. شاید چون انقدر بد بود که گفت میدونم خوبی مهربونی ولی قسمت من این بوده. شاید اصلن به خاطر همین بود که دیگر هیچ وخت دلم نخاست که خوب باشم و مهربان . که خوبی و مهربانیم بس نباش. به جایش قسمت مهم باشد. نه اینکه حالا دلم گیره آن آدم باشد ها . نه . همان روزه تولد بیستو یک سالگیم که گوشی را داد دخترک جوابم را بدهد و بگوید که حالا برای "او" ست دیگر ، همان عصری که من توی تاکسی زرد نشستم و تمام اتوبان امام علی تا تقاطع شریعتی را بی صدا اشک ریختم و راننده ی جوان هی از توی آینه نگاهم کرد، همان غروبی که من کنار گارد ریل های اتوبان همت هزار هزارتا پروانه توی قلبم بال زدند . همان شبی که جلوی چشم آن همه مسافر اتوبوس های شریعتی –چیتگر بی صدا فقط اشک ریختم و نگاه خیره ی زن ها و مردها و پسرها و همه را دیدم و هی توی قلبم پروانه ها بال زدند، همان شب که قلبم لای اشکهایم از چشمم ریخت پایین آن آدم تمام شد. همان قبل از عیدی که اس داد شاید نفهمت اما درکت میکنم! همان موقع آن آدم تمام شد. و یک بخشی از من هم.

حالا این قسمت کوچکی که باقی مانده را نمیخاهم هیچ کجا سرمایه گذاری کنم و میخاهم نگهش دارم برای خودم. حتا اگر به مرز "هنوز تنهایی " ، حتا اگر به مرز "تا همیشه تنهایی" برسم.  

   + نازنین ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment تو بِبار()

اینو داشته باشین تا بقیش!

صب ساعت 5 بیدار شدم و والیبالو دیدم. آخه میدونین که بچه ها چشم امیدشون به تشویقای منه! بعد ساعت 10 خابیدم دوباره! تا 1!!! خاب که میگم ینی خابه مرگ! در حدی که مامانم پاشده رفته خرید اومده میوه شسته کلی کار کرده من اصن نفهمیدم!

بعد رفتم حموم و تازه ساعت 3 یکم لینگوئینی با قارچ ریختم تو مایتابه! و مثلن ناهار درس کردم . انقدم تندش کردم که نتونستم بخورم زیاد! گذاشتم واسه علی. من سندرم "نمی فهمم کی فلفل بسه ، دیگه نریزم" دارم!

بعد نشستم پای لب تاب تا ساعت 5. ساعت 5 پاشدم یکم دنبال لباس گشتم. بعد پیدا نکردم اون لباس مشکیه رو. مامانمم خاب بود نمی دونستم کجا گذاشتش! دوباره نشستم تا 6! بعد شیش پاشدم باز یکم گشتم و پیداش کردم. یدور پوشیدمش دیدم اندازس هنوز! بفهمی نفهمی کمرش گشاد شده بود فقط. بعد ساعت شیشو رب اس دادم به زهره که ببینم میاد یا نه. گفت میاد. تازه ساعت شیش و نیم پاشدم حاضر شدم. عروسی از ساعت 7 بود!

موهام که تکلیفشون معلوم بود" به حال خودشون"! چون کلن هر وخ اهمیت نمی دم بهشون بهترن! فقط تند تند لاک زدم ناخونای پامو و یه دور سه شوآر کشیدم موهامو و چتریامو مرتب کردم. زهره اس داد که هفتو نیم میاد دنبالم با نامزدش! منم گفتم آخی ! نامزدت مبارک! باشه بیا!نیشخند

بعد لباسمو اتو کردم و سه سوته واسه خودم خط چش کشیدم. کف کردم از تواناییم! چون همیشه بعد از نیم ساعت نتیجه هاشور بود تا خط!!! عزیزانی که از خط چشم مایع استفاده می کنن میدونن من چه شگفتی بزرگی آفریدم! در حده جام جهانی!

بعد به زهره اس دادم که من تا هفتو نیم آماده ام.گفت آدرستو اس کن. مانتومو پوشیدم. و به طرز شگفت انگیزی قفل زنجیر گردنبند و دستبندم با اولین تلاش بسته شد!!!

ساعت هفتو نیم زهره اس داد که ما یکم دیر تر میایم! اشکال نداره؟ گفتم فک کن که اشکال داشته بشه! نیشخندبعد با خیال راحت ناخونای دستمم لاک زدم. و مثل همیشه شست دست راستم بازی در آورد. یه بار مالید به موهام. یه بار مالید به رومیزی. یه بارم چسبید به دسمالی که داشتم تا میکردم. منم حرصم گرفت کلن پاکش کردم. همه ناخونام خشک شده بودن این یدونه ! احمقه بسکه!

لاکَرو انداختم تو کیفم و رفتم پایین. تا سالن یه رب شد . کلی با زهره حرف زدیم. چقدم که ناز شده بود. تو ماشینم یه دور سعی کردم لاک بزنم که باز خشک نشد و وخت پیاده شدن ترکید! منم دیگه تجدیدش نکردم تا ادب بشه!!!بله ینی فقط 9 تا انگشتم لاک داشت! اصلنم عب نداره!

مریم اومده بود. عین همون موقعهاش بود فقط یه دختر ده ماهه ام داشت! زهره رو فرستاد که بره از مردونه بگیرش بیاره! منم رفتم که لباسمو عوض کنم. سالن بزرگ بود ولی خیلی خلوت. خیلی خیلی خلوت. حداقل در مقایسه با عروسیای ما که فقط خودمونیا میشن صد نفر!!!!هیچ کس نبود.

داشتم وسایلمو جم میکردم که سه تا دختر اومدن تو. بعد من حس کردم میشناسمشون ولی اینا انقد با لیلا صمیمی نبودن که حالا بخاد عروسی دعوتشون کنه! میگفتن داماد بیرونه و یکیشون گفت پس من میمونم همینجا تا بره و اونا هی اصرار کردن که بیا و گفت نه من نمی تونم هی شال بندازم سرم مانتو بپوشم. نمیام. اینجوریم که نمیام! منم رفتم جلو و پرسیدم بچه ها ببخشید شما از طرف عروسین یا داماد؟ گفتن داماد! گفتم بعد الان داماد بیرونه؟ گفتن آره! منم پی بردم که چقد کور تشیف دارم که تو این سالن خلوت ندیدم که عروس و داماد حضور دارن! اونا رفتن و من به نظرم اومد این دختره رو میشناسم! چون من یه سندرم دیگه به اسم "اسمت یادم نمی مونه، ولی قیافت عمرن یادم بره" هم مبتلا هستم و زرت برگشتم گفتم ببین من تو رو میشناسم! اسمت چیه؟ گفت زینب. گفتم فامیلیت چیه؟ گفت . گفتم آهان! آره .کلاس زبان.المیرا! پانته آ!یادته؟؟؟؟ گفت آره ه ه ! خوبی تو؟؟؟ و کلی با هم سلام و احوال پرسی کردیم. خودشم ازدواج کرده بود. و روانشناسی خونده بود.

بعد من برگشتم یهو دیدم اسما پشتمه! و کلی هیجان زده شدیم از دیدنه هم. و بهم گفت خیلی عوض شدی ولی قابل شناسایی هستی! مخصوصن این چتری خیلی بهت میاد و من هنوز نقاشیاتو دارم و اینا! ینی هروخت یکی از دوستای قدیمیم منو میبینه میگه که یکی از نقاشیای منو داره و من خیلی باید حتمن میرفتم گرافیک میخوندم!!!

بعد من بلخره بیخیال اسما شدم که نمازشو بخونه و مائده اومد و کلی با اون به حالت جیغ جیغ با هم حال و احوال کردیم و بلخره اون دختره که بازم من نمی دونستم اسمش چیه ولی میشناختمش و یادم بود عموش فوت کرده بود اول دبیرستان که بودیم و عمه اش هم معلم حرفه فنمان بود ، اومد گفت داماد رفته دیگه بیاین!

 بتی را دیدیم . که گفتن بچه هم داره!!! من قشنگ شاخام دراومده بود! خلاصه رفتیم و من از دور لیلا رو دیدم. وختی از نزدیک هم دیدمش ...

ینی لیلا اگه عروس نبود من عمرن نمیشناختمش! فک کن یکی که قبلن از نمای بغل یک عدد مقوا بود کاملن ، الان چاق شده باشه و اصن یه شکل دیگه!!!

دیگه کلی این زهره و مریم رفتن رقصیدن و من و اسما مث مداد وایسادیم دس زدیم فقط و لیلا هی به من اصرار کرد که بیا وسط و منم گفتم جانه مادرت بیخیال .من کلن تعطیلم ! حالا میخورم زمین له میشم! والا! بعد هم کلی با اسما خندیدیم به این حرفم. بعد این اسمای بلا گفت که همه مدل رقصی بلده ولی نمی رقصه و مائده و مریم حتا کل هم بلد بودند بکشند و از این بشکن ها خفن که توی خونه ی ما همه بلدند به جز من!

بعد آهنگ ترکی هم پخش شد و خیلی بامزه بود. بلخره من و اسما که خاک تو سرمون! فقط با کتونی را رفتیم تا حالا پامون خسته شد تو صندل های پاشنه 5 سانتی مون و رفتیم نشستیم . و مائده هم آمد. و گفت که کلاس پیلاتس می رود و رقص . و هی به من و اسما هم گفت که بریم و اینا!

بعد دیوونه گیر داده بود به مریم و بتی که زا.یمان طبیعی کردید؟؟؟؟ و هی می پرسید. و بیخیال هم نمی شد. آخرش گفتم حالا مائده حامله ای مگه؟؟؟؟ میگه نه! ولی آخه خیلی عجیبه برام! آدم داغون نمی شه طبیعی زایمان کنه؟ بعد هی من و اسما توضیح می دادیم که نه! نمی شه. توانایی آدم بالاست . و هی مریم و بتی میگفتن که خیلی هم خوبه و راحته و اصلن سزارین نکنید و این حرفها . باز این میگفت ینی میگم خب آدم داغون میشه ! یه جوری که اسما قبول کرد جای مائده هم زایمان کنه!!! در آخر مائده خانم اضافه فرمودند که این بی حسی نخاعی و همه ی چیزهای دیگر که میگویند چرت است و اگر آدم نخاعش بی حس شود نمی تواند ز.و.ر بزند و بچه میمیرد. اسما هم گفت عزیزم شما همون سزارین کن. چه اصراریه خب؟؟؟؟

ینی دغدغه ی دوستای من در این سطحه الان.

البته پذیرایی خیلی بدی داشت سالن و من فقط یدونه گیلاس خوردم و مائده دو تا شیرینی از میز پشتی که خالی بود ورداشت و به محضه انتقالش به بشقابمان خانم خدمتکار جمع کرد از جلویمان. و تازه یک حرکت شاهکار هم کردند در حالی که ما داشتیم تازه پشت میز میشستیم و بتیِ بنده خدا بچه به بغل و یک دستش هم ساک! ایستاده بود تا من صندلی را بکشم عقب ، خانم خدمتکار ترول پذیرایی را نیم متر عقب تر از میز ما نگه داشت و پرسید شربت بذارم براتون؟؟؟؟ و مائده گفت من نمیخام. خانم هم تشیف بردند! ینی من نمی دونم الان این چه وضه پذیرایی بود؟؟؟ ما پُرز بودیم رسمن!

خواهر اسما آمد دنبالش و من و مائده را هم رساند . و خیلی خیلی هم خوش گذشت بهم. خیلی هم خوشحالم که رفتم. همین.

نکات کلیدی:

*داماد برادر یکی از بچه ها بود. که دوران راهنمایی با ما هم کلاس بود و کلن نصف مهمانها بچه های مدرسه بودند!!!

** به جز عروس ، فقط دوتا خاهر های داماد شنیون کرده بودند. همه ساده ی ساده ی ساده بودند. خیلی خوشم اومد. حتا مادر عروس فقط یک مداد پشت پلکش کشیده بود و رژ کمرنگی هم زده بود.

*** لباس عروس فوق العاده زیبا و ساده بود. هرجند خودش جا داشت که بهتر هم آرایش بشود.

**** آقای داماد خجالتی و دستمال بدست عرق پیشانیش را پاک میکرد! آخی!!

***** اسمای دیوونه طرح داد که تا صبح به نوبت به لیلا میس بی اندازیم که به کارش نرسه!!!!!

****** لیلا (عروس) با مریم همسایه است گویا! و زهره را به مریم گفته بود که دعوت کند. زهره هم گفت که عروسیش همه را خودش دعوت میکند ولی لیلا را به مریم می سپرد که دعوت کند!

*******ما فردا مهمون داریم و من یه عالمه کار دارم و باز میخام صب پاشم تیم ملی رو تشویق کنم. الان نمی دونم چرا نمی رم بخابم. اسمه سندرمش چیه؟؟؟

 

   + نازنین ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment تو بِبار()

کادو چی ببرم خب؟

قفس مرغ عشقها را تمیز کرده بودم.ظرف آبشان را شسته بودم و پر از آب تازه کرده بودم. دانه ریخته بودم برایشان و یه برگ کاهو هم گذاشته بودم لای میله های قفس. ماهی ها را از تنگ به ظرف آب منتقل کرده بودم. تنگ را شسته بودم و صدف های تهش را با برس سابیده بودم . تنگ را خشک کردم. صدفها را چیدم. آب تازه را ریختم. و ماهی ها را. غذایشان را ریختم . به خنگ بازی هایشان لبخند زده بودم .

بعد نیم ساعت بالای نردبام لوستر هال را تمیز کرده بودم . و به بابام که داشت میرفت گفته بودم:حاج آقا انعام بچه ها یادتان رفت ها! گفته بود : یکسری لباس گفتم برایتان کنار گذاشته اند!!!

نردبام را برایم برده بود گذاشته بود زیر لوستر پذیرایی . نیم ساعت هم آنجا سیخ وایساده بودم. و گوی های تراش خورده را سابیده بودم.

بعد پای لب تاب بودم که لیلا زنگ زده بود و دعوتم کرده بود عروسیش. شنبه. گفته بود همه می آیند. به "ف" هم بگو. با هم بیایید. گفتم "ف" فک نکنم بیاد.قول نمی دم. باشه بهش میگم.

به "ف" اس زده بودم. گفته بود نمی آید. من هم با خودم فکر کرده بودم بعد از سیصد سال که هیچ کس را ندیدم بروم عروسی چه بگویم حالا؟ بعد یادم افتاد مائده را پارسال توی باشگاه دیدم.همین موقعها بود. و به من گفته بود چقد خوشگل شدی! حالا فک کن من خوشگل باشم ! آنهم هشته صبح!!! حالا چار بعد از ظهر بود قبول میکردم که تارف کرده ولی هشت صبح آخه؟؟؟ تازه چند وخته پیش هم اسما را توی اتوبوس دیدم. ینی بالای صندلی من وایساده بود. و من بهش سلام نکردم. چون اولش نمی دانستم خودش است یا خواهرش! بعد هم که زیر چشمی به این نتیجه رسیدم که خودش است ،رسیدیم نوبنیاد و او پیاده شد. زهره و ونوس را پارسال وختی داشتم از پیشه میترا بر میگشتم دیدم. ولی از مریم و حسنا و بتی دقیقن همان سیصد سال است که بی خبرم. لیلا اصرار کرده بود که بیایا! همه میان! با بچه ها قرار بذار بیا! نازنین! بیایا!!! گفته بودم باشه. خوده لیلا را هم سیصد سال سال است ندیدم. ولی هرسال 31 خرداد برایش اس ام اس تبریک تولد میفرستم. و پارسال هم با هم تلفنی حرف زدیم. او هم معلم است. ریاضی و جبر درس میدهد. خدای استدلال است. درک ریاضیش عالی.

بعد تا غروب بیخودی نشستم پای لب تاب. و یک سری کار های احمقانه هم کردم. وسطش پشیمان شدم. و کلی طول کشید تا اتاق را جم کنم و مقواها را.

بعد رفتم توی هال و روی مبل دراز کشیدم و فک کردم اصلن من خیلی بدبختم که حتا یک دانه از اینها

یا این شکلی اش را

ندارم که وختی یکی از اینها

 یا اینها

یا اینها

خریدم ، بدهم بخوردَش!!!!شیطان

و به هـ اس دادم که عروسی دعوتم! برم به نظرت؟

بعد گوشی رو پرت کردم و بلند شدم. توی پذیرایی را رفتم . و کتابه جدید علی را برداشتم . دو صفحه خاندم. بلند شدم زنگ زدم به هـ گوشی را برداشت. نشستم 5 دقیقه نفوذی را دیدم. شبکه سلامت یک خانومی داشت در مورد کودکانه استثنایی اطلاعات میداد مثلن. بعد انگار استاد یکهو صدایش کرده باشد پای تخته هول شده بود و مدام تپق میزد و صفحه های اسلاید را ده تا ده تا رد میکرد و هی یادش میرفت دستش را از روی دکمه ی لعنتی بر دارد و اعصابم را خرد کرد با آن جمله بندی های داغونش!

رفته بودم توی آشپزخانه. مامان گفته بود سالاد درس کن شام بخوریم.کلم بنفش ها و کلم سفید ها را ریز کرده بودم. گوجه و هویج هم ریختم رویش.

بعد از شام نیم ساعت رادیو هفت دیدم و پاشدم آمدم پای لب تاب.

بعد ساعت یک که داشتم میخابیدم دیدم که هـ اس داده آره خب برو! خوش میگذره شاد میشی!

تدی را گرفته بودم توی بغلم و فکر کرده بودم حالا شایدم شاد نشدم! دلم میخاست که بروم. ولی من نمی خاستم. تازه کادو چی باید می بردم؟ از این قسمت کادو خریدن برای عروسی متنفرم. نمی شه گل ببرم خب؟ تازه یکشنبه هم خودمان مهمان داریم! اصلن لیلا شنبه وخته عروسی گرفتنه؟؟؟؟ آخه شنبه صب میخای پاشی بری آرایشگا؟؟؟؟منو بزنن شنبه صب هیچ غلطی نمی کنم حالا فک کن عروسیم شنبه باشه! عروسی باید چارشنبه باشه! که پن شنبه جمعه ات هدر نره!

صبح که بیدار شدم دیدم برایم اس زده و آدرس سالن را داده .بهش اس دادم:خب ساعتش از چند تا چنده؟ لیلا! شماره ی مائده رو بده به من! من شماره ی هیچکسو ندارم.

در حالی که هنوز نمی دونم برم یا نه.

برم ینی؟؟؟؟

   + نازنین ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٤
comment تو بِبار()

!help me !plz

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
comment تو بِبار()

عکس های نهایی

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment تو بِبار()

thank u all for ur attention,its finished

با این که دقیقن یک سال ازش میگذره اما انگار یه ماه گذشته!افسوس

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment تو بِبار()

!dont give up,u r so close

الان باید برم هسته آلبالو در بیارم ! میخاد مربا درست کنه مامانم. عکسا رو اگه امشب نشه فردا میذارم حتمنلبخند

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()

!be patient

امروز دوتا پست میذارم. درباره پایان نامه. شایدم سه تا.چشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()

almost done

دیشب جلو تلوزیون و همپایه عزیزان والیبالیست خوردمااااااا! ینی دقیقن با یه فنجون قهوه و یک کوکی شروع شد و با یک بسته چیپس چی توز با سسه خردله کاله ادامه پیدا کرد و وسطش چند دانه گیلاس و باز چیپس و بعد انبه و بعد چیپس فلفلی مزمز باز انبه ! خوب شد بازی به سته پنجم نکشید! وگرنه مامانم باید ترکیده های منو از رو مبل و در و دیوار جم میکرد و احتمالن پرده هارم دوباره میشست!

امروز میخام برم کادوی تولده دوستمو بدم بهش . خونمون ده دقه با هم فاصله داره. یه ساله ندیدمش! خنثی

 

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
comment تو بِبار()

!keep calm

*دمه بر و بچه های تیم ملی والیبال گرم! ایول دارن همشون!تشویقتشویقتشویق

مامانم از پریروز شرو کرده به خونه تکونیه قبل از ماه رمضون و شیشه ها رو پاک کرده و پرده ها و پشت پرده ای هارو شسته. منم دیروز سه ساعت داشتم اتو میکردم .

حالا امروز حین نصبه پرده ها داداشم زنگید که یکی از اقوام فوت کرده و خونشونم شهرستانه . بابامم که نیست با دوستش رفته تفریح!

بعد من رو دور تند واسه مامانم لوبیا پلو داغ کردم و سالاد درست کردمو و لباساشو آماده کردم تا اون نماز بخونه و دوش بگیره و داداشم از مغازه با دوستش اومدن دنبالش و بردنش. حالا جلو در به من میگه بیکار نشین! ویترینای پذیرایی رو بریز بیرون تمیز کن.باید سوم و هفتم برم کارام میمونه!تعجبخنثیکلافهعصبانیزبان

بعد الان نشستم واسه خودم وبلاگ آپ میکنم !

ادامه مطلب فراموش نشه!

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment تو بِبار()

?its be come realy long, huh

دیروز با بچه ها رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت. این جمعمون خیلی خوبه و خیلیم جالب تشکیل شده! من و فائزه از دوم دبستان با هم دوستیم و با لیلا توی اولین جایی که میرفتم کلاس زبان آشنا شدم و بعد از اینکه اونجا جم شد دو سالی بیخبر بودم ازش و بعد دوبار یه مرکز جدید باز شد نزدیکمون و منم بهش اس ام اس زدم و اومد و دوباره با هم رفتیم اونجا و با آزاده و سوده و هم توی همین مرکز آشنا شدیم و کم کم جمعمون فیکس شد و الان سه سالی هست که با همیم . البته بازم من از همه کوچیک ترم. ینی لیلا دو سال ازم بزرگ تره و الان ارشد داره می خونه و سوده چاهار سال ازم بزرگتره و ارشد روان شناسی شو گرفته و شهریور امسالم عروسیشه . و آزاده که عینه خودم قشنگ دیووووونسسسس! فک کنم ده سالی بزرگتره از من !

یادش بخیر پارسال منو لیلا بودیم فقط که با پشتکار زبانو ادامه میدادیم و دیگه بعد از قبولی لیلا تو ارشد و پایان نامه ی کوفتیه من ندیدیم همو و کلاسم نرفتیم! ولی دیروز کلی با هم خندیدیم و خوش گذشت. و قرار شد قبل از ماه رمضونم باز ببینیم همو.

بعد این سوده روانشناسه و همیشه به همه به چشمه یه کیس نگا میکنه !نیشخند نه دروغ گفتم ما خودمون همش انگل میشیم بهش که بگو من چمه و اینا و این بیچاره ام همش میخاد کمکمون کنه و من آزاده ام مسخره بازی در میاریم. بیچاره هیچیم نمیگه . عادی رفتار میکنه با ما!

بعد اینکه دیروز ما پنچتایی کیک و میلک شیک خوردیم فک میکنی چقد شد؟ 65 هزار تومن! انقدم مزخرف بود میلک شیکش. قبلن میرفتیم یه کافی شاپه دیگه حداقل کیفیت داشت ولی اینجا با این که امیر شکلات بود ! گویا !خیلی متوسط بود. گول خوردیم!

اما مهم نیست مهم دیدن دوستا و خندیدن و مسخره بازی بود که به نحو احسنت! انجام شد.

ادامه مطلبم که باز دانشگاس!

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment تو بِبار()

keep reading

دیشب چیز کیک درست کردم . یه نفره . با پنیر لبنه. اما یکم شوره به نظرم. ماسکار پونه ام داشتما! اما نمی دونم چرا لبنه ریختم. حالا خیلیم بد نشده. ولی خب ...

میخایم امروز با دوستام بریم بیرون. بعد گزینه هایی که دوستان برای مکان گفتن ایناس:

1-یه جا

2- هر جا

ینی انقد فعالیم ما! 5 نفری !

ادامه مطلبم طولانیه. در مورد استاداس. اما بهتره قبل از عکسا بخونین. به هر حال راهنمایی میشین!چشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٥
comment تو بِبار()

not finished yet

می خاستم توی ادامه مطلب عکس بذارم ، رمزی. اما گویا پرشین بلاگ این امکانو نداره یا اگرم داره من بلد نیستم. گذاشتم تو پسته پایینی و رمزشم فقط به کسایی دادم که برام نظر میذارن همیشه. چیزه خاصیم نیس. چنتا از کارامه.لبخند

ادامه مطلبم ادامه ی وقایع دانشگاس.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤
comment تو بِبار()

to be continued

ینی من میتونم انقد بدشانس باشم که یه رب به یازدهه صب، زیر آفتاب و تو روز روشن ، اونم در حین باز کردن در تاکسی چاراهه پاسدارن-ونک یه سوسک قهوه ای بالدار گنده ببینم. که داره از صندلی عقب به جلو نقل مکان میکنه. راننده کشتش. و دوسته راننده ام منو فرستاد تا جسدشو ببینم و با خیال راحت بشینم.البته من جیغ نزدما.فقط گفتم عمرن من بشینم تو ماشینی که سوسک توش باشه!

واسه خودم یه تی شرت و شلوارک تو خونه ای خریدم که خیلی خوشگله. و یه تی شرت تک به سلیقه ی آقای فروشنده. از این مغازه و فروشنده هاش و برخوردشون و جنساشون و قیمتاشون بی نهایت راضیم.

دمه تیم ملی والیبال گرم. ایول .

*تا یازده تیر تو ادامه مطلبم مینویسم. طولانی میشن. حوصله داشتین بخونین. چیزه مهمیم نیس. درباره ی دانشگاس.

 

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢
comment تو بِبار()